پارت چهل و سوم :

آنگاه سکوت، اتاق را فرا گرفت.

سپس یاشار بِیگ درحالی که با دقت به لیلی نگاه می‌کرد، گفت:

_ من رمان شما را خوندم!... یک رمان ادبی، جذاب، پر ماجرا،روان و قوی از لحاظ تأثیرگذاری!... و همه ی اینها خیلی خوبه.. اما!...

و همین( امایش) باعث شد لیلی بی اختیار به او نگاه کند،( امایش) انگار یک زنگ خطر بود و یا یک اعلام برای هوشیاری!... نسبت به آن چیزی که قرار بود گفته شود و آن موضوع می تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    شاید لجبازی کرد و یه موقعیت مهمو از دست داد بخاطردتعصبش،اینکه چند تا جایزه برده دلیل نمی شه بدون نقص باشه،از دید یاشاربیگ مشکل داشت و شاید اگر اصلاحش می کرد جایزه رو می گرفت 🤔🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان

    🌷🌷

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!