اشق به قلم عاطفه میرزائی
پارت هشتاد و سوم :
***
دو دختر همدیگر را به آغوش کشیدند و با بوسه برای هم دعای خیر کردند. نعیمه که خشنود بود از برگشت شادی و نشاط به عمارت دستانش را بالا گرفت و گفت:
- الهی همیشه با دل خوش و سلامتی تو این عمارت دور هم جمع باشیم.
صنم به سمت نعیمه رفت و او را به آغوش کشید، گونهی نرمش را بوسید.
- قربونت برم نعیمهجون که حکم مادر رو برای همهمون داری.
نعیمه با چشمانی که به نم نشسته بود، پر مهر کلامش
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلم ممنون 😍 شما لطف دارین 🌹 خوشحالم که رمانم رو دوست داشتین 🥹
۲ ماه پیشزهرام
0دمت گرم عاطفه جان واقعا قلمت زیباست و ارزش خواندن داره و خیلی لذت بردم
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم 🥰🥰
۳ ماه پیشسحر
0خیلی قشنگ بود ، قلمتون مانا
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون گلی، لطف دارین🌹
۵ ماه پیشماهرخ
0خدا قوت عزیزم رمان قشنگی بود
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشی گلی، لطف کردین🌹
۵ ماه پیشاشرف
1خیلی خیلی زیبا بود خداقوت
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرمتون، زنده باشین. 🌹
۵ ماه پیشفروغ
1قشنک بود مثل همیشه.یه خسته نباشید جانانه بهت عاطفه جوون خدا قوت.انشاالله با رمان جدیدت بیشتر بدرخشی .موفق باشی گلم
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام زنده باشی گلم ممنون که همراهم بودی تشکر🌹
۵ ماه پیشساحل
0ممنون عاطفه جون بابت رمانت عالی بوددستت دردنکن خدایی آخرش چسبید
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
فدای شما، ممنون بابت همراهی و نگاه گرمت. نوش نگاهت چقدر خوشحالم که آخرش باب دلتون بوده🌹
۵ ماه پیشزهرا
0قربونت بشم عاطی جون مثل همیشه عالیییی قربون قلمت،اخرش که معین یاد البرز افتاد خیلی ناراحت شدم واقعا حیف شد خیلی ناراحت شدم براش🥺🥺😍😍❤️
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خدانکنه گلی، قربون محبتت گلم. لطف داشتی همراهم بودی. واقعا معین از دوری البرز در عذاب بود😞
۵ ماه پیشفاطمه
0عالییییی بود عزیزم خسته نباشی عاطفه جون قلمت پایدار باشه خانومی
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشی عزیزم، ممنونم که با نگاه گرمت همراهم بودی🌹
۵ ماه پیشآیدا
0من هنوز واقعا آماده نبودم تموم شه 💔😭خیلی قشنگ بود یادش بخیر ررررر منتظر پارت ها بودم با اشتیاق الان دیگه چطوری روزای زوج منتظر چی بمونمممم
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اخی عزیزم، غمت نباشه یه رمان رایگان در راهه و هر روزم پارتگذاری دارم😂 ممنون که این مدت کنارم بودی
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بعدشم عمری باشه رمان دیگه هم در مرحلهی نوشتنه و میاد وسط. تنهاتون نمیذارم
۵ ماه پیشوکیلی
0عاطفه جون خیلی زیبابودخسته نباشید انشاءالله همیشه سلامت وبا رمان های خوبتون سرگرممون کنید🥰❤️
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشین، ممنون از شما و نگاه گرمتون🌹
۵ ماه پیشزهرا
0ای وای چرا تموم شد نمیخواممممم باز میخوام ادامه داشته باشه..ممنونم ازت عزیزم عالی بود واقعا ک از رمانت لذت بردم مرسی گلم بوس بهت😘💋🤭
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اخی عزیزم ببخش... ممنون بابت همراهی و نگاه گرمت🌹 😘
۵ ماه پیشتارا
0خسته نباشی خانم گل قلمت مانا ، عالییییی بود عزیزم
۵ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
زنده باشی گلم، خیلی ممنونم که همراهم بودی🌹
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نیلی
0سلام عاطفه جان این رمانتونم مثل باقی رمانهاتون عالی بود❤️