پارت نود و هفتم :

با صدایی که به زحمت شنیده می‌شود می‌گوید: «خیلی متأسفم، ولی من نمی‌تونم.»
قلبم در سینه فرو می‌ریزد. تأسف او در سوگ اندی نیست؛ هیچ‌کداممان برای آن مرد سیاه نمی‌پوشیم. او متأسف است، چون دیروز پیشنهادم را رد کرد. از او خواسته بودم وقتی گرد و خاک این ماجرا فرونشست، همسفرم شود به آن‌سوی کشور، به ساحل غربی، تا دور از سایه‌ی شومِ خاطرات زندگی کنیم. انتظار شنیدن پاسخ مثبت نداشتم، اما شنی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️