خدمتکار مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت نود و هفتم :
با صدایی که به زحمت شنیده میشود میگوید: «خیلی متأسفم، ولی من نمیتونم.»
قلبم در سینه فرو میریزد. تأسف او در سوگ اندی نیست؛ هیچکداممان برای آن مرد سیاه نمیپوشیم. او متأسف است، چون دیروز پیشنهادم را رد کرد. از او خواسته بودم وقتی گرد و خاک این ماجرا فرونشست، همسفرم شود به آنسوی کشور، به ساحل غربی، تا دور از سایهی شومِ خاطرات زندگی کنیم. انتظار شنیدن پاسخ مثبت نداشتم، اما شنی
لطفا صبر کنید...
