خدمتکار مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت دوم :
در متنِ آگهیِ اینترنتی حرفی از حیوان خانگی به میان نیامده بود، اما کار از محکمکاری عیب نمیکند. چه کسی است که از آدمِ حیواندوست بدش بیاید؟
خانم وینچستر با لبخندی که تمام صورتش را روشن میکند واکنش نشان میدهد: «بروکلین! چه جالب! منم اونجا بزرگ شدم. پس ما تقریباً همسایهایم!»
بااشتیاقِ ساختگی تأیید میکنم: «آره هستیم!»
هرچند این ادعا فرسنگها با واقعیت فاصله دارد؛ بروکلین پر است از محلههای اعیانی و خاص که برای اجارهی یک خانهی نقلی در آنها باید هزینههای گزافی بپردازید و من قطعاً بچهی آن خیابانهای لوکس نیستم. دنیای من و نینا وینچستر زمین تا آسمان تفاوت دارد، اما اگر او دلش میخواهد باور کند که ما همسایه بودهایم، من هم با کمال میل در این خیالِ خوش همراهیاش میکنم.
خانم وینچستر طرهای از موهای طلایی و درخشانش را باظرافت پشت گوشش هدایت میکند؛ موهایی که به سبکِ مدل بابِ شیک تا چانه کوتاه شده و هوشمندانه باعث میشود فرم صورتش متناسبتر بهنظر برسد. او اواخر دههی سی زندگیاش را میگذراند و اگر این لباسهای فاخر و رسیدگیهای مداوم را نداشت، زنی کاملاً معمولی بهنظر میرسید، اما او با تکیه بر ثروت بیحسابش، بهترین نسخهی ممکن را از چهرهاش ساخته است و نمیتوانم منکر شوم که برای این تلاشش احترام قائلم.
در نقطهی مقابلِ او، من برای ظاهرم استراتژی کاملاً معکوسی پیاده کردهام؛ شاید ده سالی از زنی که مقابلم نشسته جوانتر باشم، اما بههیچوجه نمیخواهم احساس کند که خطری برای جایگاهش هستم یا قصد جلب توجه دارم. به همین دلیل، برای روز مصاحبه یک دامن بلند و ضخیمِ ساده از فروشگاه لباسهای دستدوم انتخاب کردهام و آن را با یک بلوز سفیدِ کاملاً پوشیده و معمولی ست کردهام. موهای بلوندِ کدرم را هم سفت و سخت پشت سرم جمع کردهام و حتی محض احتیاط یک عینک فریم بزرگِ طبی هم به چشم زدهام که اصلاً نیازی به آن ندارم تا ظاهری کاملاً کاری، موقر و بدون جذابیتِ زنانه پیدا کنم.
او رشتهی کلام را به دست میگیرد: «خب، بریم سراغ کار. وظیفهی اصلیت نظافته و اگه از پسش بربیای، یه آشپزی سبک. دستپختت چطوره، میلی؟»
«عالیه! آشپز معرکهای هستم.»
این تنها بخشی از رزومه است که در آن دروغ نبافتهام. راحتی و مهارت من در آشپزخانه حقیقت محض است.
برقِ خوشحالی در چشمان آبیِ کمرنگش میدود و میگوید: «وای چه عالی! راستش رو بخوای ما تقریباً هیچوقت یه غذای خونگیِ درستوحسابی نمیخوریم. آخه کی وقتشو داره؟»
بازحمت جلوی زبانی را که میخواهد قضاوتش کند میگیرم؛ نینا وینچستر شاغل نیست، تنها یک بچه دارد که تمام روز در مدرسه است و حالا هم میخواهد کسی را استخدام کند تا تمامِ کارهای نظافتش را انجام دهد، حتی مردی را در حیاطِ درندشتِ جلویی دیدم که مشغول رسیدگی به گلوگیاه بود. چطور ممکن است زنی با اینهمه فراغت، وقت نداشته باشد برای خانوادهی کوچکِ سهنفرهاش غذا بپزد؟
با خود میگویم نباید قضاوتش کنم، من از باطن زندگیاش بیخبرم و صرفاً پولدار بودن دلیل بر لوس بودن نیست، اما اگر قرار بود سر صد دلار شرط ببندم، حتماً روی گزینهی «لوس و نازپرورده» شرط میبستم.
خانم وینچستر ادامه میدهد: «گهگاهی هم برای رسیدگی به سیسیلیا به کمک نیاز داریم. مثلاً بردنش به کلاسهای عصر یا خونهی دوستاش. ماشین که داری، نه؟»
نزدیک است پقی بزنم زیر خنده. بله که ماشین دارم. در واقع این تنها داراییِ من در این دنیای بزرگ است. نیسانِ قدیمیِ دهسالهام همین الان کنار خیابانِ جلوی خانه پارک شده و نمای محله را خراب کرده است. آن ماشین فعلاً خانهی من است؛ تمام زندگیام در صندوق عقبش جا شده و یک ماهِ تمام است که شبها روی صندلی عقبش میخوابم.
بعد از یک ماه زندگی در ماشین، قدرِ نعمتهای کوچک را میفهمی؛ نعمتهایی مثل سرویس بهداشتی، سینک روشویی و از همه مهمتر، دراز کردنِ کاملِ پاها موقع خواب که دلم برای این آخری لک زده است.
تأیید میکنم: «بله، ماشین دارم.»
خانم وینچستر با خوشحالی دستهایش را به هم میکوبد و میگوید: «عالیه! البته صندلی مخصوص سیسیلیا رو خودم بهت میدم. اون فقط به یه صندلیِ بوستر نیاز داره. قد و وزنش هنوز به حدی نرسیده که بدون صندلی بشینه. آکادمی اطفال توصیه میکنه که...»
درحالیکه نینا وینچستر مثل یک نوار ضبطشده دربارهی استانداردهای قد و وزن و صندلی کودک وراجی میکند، من فرصت را غنیمت میشمارم و نگاهی دقیق به سالن پذیرایی میاندازم. دکوراسیونِ خانه بینهایت مدرن و شیک است؛ با بزرگترین تلویزیون صفحه تختی که به عمرم دیدهام و مطمئنم کیفیت تصویرش خیرهکننده است. باندهای سیستم صوتی در تمام زوایای مخفی اتاق کار گذاشته شدهاند تا صدا را فراگیر پخش کنند. گوشهی اتاق شومینهای روشن است و روی طاقچهاش پر از قابعکسهای خانوادگی وینچسترها در سفرهای دور دنیاست و وقتی سرم را بلند میکنم، سقفِ بلند و دلهرهآورِ عمارت زیر نور چلچراغی باشکوه میدرخشد.
صدای خانم وینچستر مرا به خود میآورد: «تو هم همینطور فکر نمیکنی، میلی؟»
لطفا صبر کنید...
