خدمتکار مترجم گروه ترجمه ماهین
پارت یک :
پیشدرآمد
اگر قرار باشد پا از حریم این خانه بیرون بگذارم، بیشک دستانم را با دستبندهای سرد فلزی آذین میبندند و میبرند.
باید همان لحظهای که روزنهای برای گریز بود فرار میکردم، اما افسوس که دیگر تیر از کمان رها شده و شانسی برایم باقی نمانده است. اکنون که مأموران پلیس خانه را به تسخیر خود درآوردهاند و آن راز سربهمهرِ طبقهی بالا را کشف کردهاند، دیگر تمام پلهای پشت سر خراب شده است.
شاید تنها چند ثانیه با آن لحظهی شوم فاصله داشته باشم که حقوق قانونیام را به رخم بکشند و اتهامم را تفهیم کنند، هرچند نمیدانم چرا تا همین لحظه دستدست میکنند و معطل ماندهاند؛ شاید خیالِ خامی در سر دارند که با سکوت سنگینشان فریبم دهند تا زبان باز کنم و حرفی بزنم که نباید.
اما کور خواندهاند.
افسری که موهای سیاهش با تارهای جوگندمی هاشور خورده، روی کاناپهی کنارم جا خوش کرده است. او هیکل چهارشانه و تنومندش را روی چرمِ ایتالیایی و گرانقیمتِ کاراملیرنگ جابهجا میکند و من در این فکر فرو میروم که مبلمان خانهی خودش چه شکلی است؛ مطمئناً مثل این یکی قیمتِ نجومیِ پنجرقمی ندارد و احتمالاً از آن مبلهای نارنجیِ بدریخت است که درزهایش پاره شده و سرتاپایش را موی حیوانات خانگی پوشانده است. کنجکاوم بدانم آیا او اکنون به مبل کهنهی خودش فکر میکند و حسرتِ این تجملات را میخورد؟
یا به احتمال قویتر، تمام فکر و ذکرش درگیرِ جنازهای است که در اتاق زیرشیروانیِ طبقهی بالا افتاده است.
پلیس با آن لهجهی غلیظ و کشدار نیویورکیاش سکوتِ سنگین اتاق را میشکند و میپرسد: «خب، بذار یه بار دیگه ماجرا رو مرور کنیم. جسد رو کِی پیدا کردی؟»
مکث میکنم و با خودم کلنجار میروم که آیا اکنون زمان مناسبی است تا درخواست وکیل کنم یا خیر. مگر طبق قانون نباید خودشان پیشقدم شوند و پیشنهادش را بدهند؟ اطلاعاتم در مورد این تشریفات قانونی حسابی زنگزده و قدیمی شده است.
پاسخ میدهم: «حدود یه ساعت پیش.»
«اصلاً واسه چی رفتی اون بالا؟»
لبهایم را محکم به هم فشار میدهم و میگویم: «بهتون که گفتم. یه صدایی شنیدم.»
«و بعدش؟»
افسر بهسمتم خیز برمیدارد و چشمانش را گشاد میکند؛ تهریش زبری روی چانهاش نشسته که نشان میدهد امروز قیدِ اصلاح کردن را زده و نوک زبانش کمی از لای لبهایش بیرون زده است. من احمق نیستم و خوب میدانم او تشنهی شنیدنِ چه جملهای است.
کار من بود. من گناهکارم. بازداشتم کنید و ببرید.
اما برخلاف انتظارش، به پشتیِ مبل تکیه میدهم و با خونسردیِ تمام میگویم: «همین بود. کل چیزی که میدونم همینه.»
موجی از ناامیدی روی صورت کارآگاه میدود؛ عضلات فکش منقبض میشود و در ذهنش شواهدی را که تا این لحظه در وجببهوجبِ این خانه پیدا کردهاند کنار هم میچیند تا ببیند آیا مدارک برای حلقه کردنِ آن دستبندها دور مچ من کافی است یا نه. هنوز دودل است و اطمینان ندارد، که اگر یقین داشت لحظهای درنگ نمیکرد.
ناگهان صدای افسر دیگری رشتهی افکارمان را پاره میکند: «هی، کانرز!»
ارتباط چشمیمان قطع میشود و نگاهم به بالای راهپله میلغزد؛ جایی که پلیسِ دیگری که بسیار جوانتر است خشکش زده و انگشتان کشیدهاش نردههای چوبی را چنگ زدهاند. رنگ به صورت صاف و بیچروکش ندارد و وحشت در نگاهش موج میزند.
افسر جوان با صدایی لرزان میگوید: «کانرز! باید بیای بالا؛ همین الان! باید ببینی اینجا چه خبره! اصلاً باورت نمیشه!»
بخش اول
سه ماه قبل
فصل اول
میلی
«خب میلی، از خودت بگو برام.»
نینا وینچستر روی مبل چرمِ کاراملیرنگش کمی به جلو متمایل میشود؛ پاهایش را باوقار روی هم انداخته و دامن سفید و ابریشمیاش که وقار خاصی دارد، روی زمین گسترده شده است. سررشتهی چندانی از برندهای لوکس ندارم، اما از چند فرسخی هم پیداست که تکتک لباسهای نینا وینچستر به شکل دردناکی گرانقیمت و اعیانی هستند. لطافتِ بلوز کرمرنگش چنان است که دلم ضعف میرود دست دراز کنم و جنس پارچهاش را لمس کنم، هرچند خوب میدانم چنین حرکت ناشیانهای مساوی است با خط کشیدنِ دورِ شانسِ استخدام.
البته اگر بخواهم با خودم روراست باشم، همین حالا هم شانس چندانی برایم باقی نمانده است.
کلماتم را باوسواس انتخاب میکنم و میگویم: «خب، من تو محلهی بروکلین بزرگ شدم. همونطور که تو رزومهم میبینید، سابقهی زیادی تو کارهای خونه و نظافت دارم.»
البته اشارهام به رزومهای است که با مهارتِ تمام دستکاریاش کردهام. ادامه میدهم: «عاشق بچههام و همینطور...»
زیرچشمی اتاق را میپایم تا نشانی از اسباببازیِ حیوانات یا ظرفِ غذای گربه پیدا کنم و تیرِ آخر را رها میکنم: «عاشق حیوونای خونگیام.»

لطفا صبر کنید...

اسما
0کامنت اول میرسه ب من عالی بید