پارت هشتاد و هشتم :
صبح برای خرید سوپر مارکت رفتم. وقتی داشتم بر میگشتم، مادربزرگ امیر را در کوچه دیدم. نان خریده بود و به سمت خانه میآمد. نگاهش که به من افتاد، نگاهم را سمت دیگری کردم و از طرف دیگر کوچه رد شدم. این هم شده بود زندگی رویاییای که با امیر در ذهنم برای خودم تصور کرده بودم. به خانه که آمدم، کمی از شیری که خریده بودم، برای خودم داغ کردم و با کیک شروع به خوردن کردم. تصویر مادربزرگ امیر از مقاب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1باورم نمیشه سایه این رفتارو از خودش نشون میده. . . چقد بی منطق و لوس شده
۲ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
اشتباه از امیره. قول داد و عمل نکرد. وقتی یه آقایی میبینه خانمش سازش نداره با خانوادهش نباید اصرار به موندن کنه
۲ ماه پیشاکرم بانو
0بله منم کار امیر رو تأیید نمیکنم اشتباه کرد،اما سایه راه خوبی رو در پیش نگرفته و هیچ کاری اینطور پیش نمیره
۲ ماه پیشمیم
3فکر کنم بدترین راهو برای متقاعد کردن امیر انتخاب کرده،چون این سردیا بالاخره عادت می شه و زندگیشون هیچوقت گرم نمی شه حتی اگه از این خونه برن،امیر هم اشتباه کرد دروغ گفت،انگار بچه گول می زنه 😔🙏🏻
۲ ماه پیشمیم
1نویسنده جان واقعا دو پارت ب چ درد میخوره کلا ۹۲ پارته اما چیزی نمیزارید دیگ واقعا حداقل امشب تموم میشد ن که دوتا پارت اینجور یکنواخت میشه
۵ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
پارتای فردا نیاز به بازبینی داره. ممکنه اصلاحات لازم داشته باشه.
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

رها
0تنها راهی که همچی حل میشه مرگ این پیرزن س خوب زن تو لب گوری به زندگی این دو نفر چیکار داری بعد رفته مثل بچه دو ساله به امیر گفته زنت به من سلام نکرده باز امیر چقدر نادونه به حرفای اون پیرزن اهمیت میده