وارثان تیامات به قلم فاطمه غفوری
پارت هفده :
حرفم را زدم، حالا دیگر تصمیم با خودش بود.
از جا برخواستم و بی توجه به اویی که صورتش روبه سرخی و کبودی میرفت سمت در قدم برداشتم و در همین حین با لحن تمسخر آمیز ضربه آخر را بر پیکر بیجان هریس زدم:
- ولی شانتاژی که از شانتاژ اخاذی کنه واقعاً توی یه لول دیگهست.
همراه جنی و البته حس خوب پیروزی و نیشخندی که خیال نداشت چهرهام را ترک کند از عمارت هریس خارج شدم.
مقابل پلکان مرمری
لطفا صبر کنید...