یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و هشتاد و هفتم :
نگاهم کرد، به عمق چشمانم خیره شد و انگار، آخرین آرزویم هم برآورده شد وقتی که از میان لب های ملتهبش گفت:
-می سازیم، می سازیم عزیزم.
من هیچ امیدی نداشتم، اما این بار هق گریه ام از ذوق بود. از این که آهیل بلاخره بخشیدم. بلاخره تک چراغ شادی قلبم روشن شد. انگار هر آرزویی که داشتم، براورده شد. چون او، تمام آرزوی من بود!
آهیل از جا پرید. لباس های اتاق عمل را پوشیده بود، رو به همه فریاد کشی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
ساناز
0💛🤍🩷🩶🤎💚🩵💜❤️💙🧡