یک غریبه به قلم حدیث افشارمهر
پارت صد و هشتاد و ششم :
دفترچه توی جیب لباس بزرگ لباس بارداری چپانده بودم و با خودم حمل می کردم. باید می نوشتم، باید تا لحظه آخر زندگی ام از سختی ها و عذاب هایی که کشیدم می نوشتم تا نگفته از دنیا نروم. کم مانده بود، فقط دو قدم مانده بود که به در اتاق برسم و با شنیدن صدایی، خشکم زد.
-پس کی می خوای از شر اون زن خلاص بشی؟ آهیل ما باید خیلی زودتر از این حرف ها بهم می رسیدیم. تو قصه ی من، تو سرنوشت منی نه اون هرزه ی خیا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
علیرضا۲۸
0حدیث جان انصافا پارت خیییییلی طولانی بهمون بده یا چند پارت هدیه🥲