پارت شصت و هفتم :

« آیدا »

آیه کتاب‌هایش را روی میز آشپزخانه پهن کرده بود و درس می‌خواند.

من و مامان هم توی سالن در سکوت بافتنی انجام می‌دادیم.

ساعت از ده شب گذشته بود و بابا هنوز به خانه نیامده بود. بعد از اینکه زن عمو زنگ زد و با گریه خبر دستگیری ک ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.