روزی که ابرها کنار می روند به قلم نسیم میررمضانی
پارت صد و پنجاه و سوم :
ـ رضای لعنتی خیر از زندگیت نبینی... چی میشد به جای رضا یکی مثل علی تو زندگیم بود خوش به حال زیبا که علی اونقدر دوسش داشت
از اینکه به یک زنی که مرده و شوهرش این همه عاشقش بوده حسودی کردم گریه ام گرفت... چشام ورم کرده بود... از خودم پرسیدم:
ـ یعنی واقعاً دلت می خواست جای زیبا بودی؟... یکی که این همه دوست داشت؟.... اما چه فایده تو دیگه توی این دنیا نبودی؟... اصلاً از کجا معلوم اگه زیبا عمرش ب
لطفا صبر کنید...