روزی که ابرها کنار می روند به قلم نسیم میررمضانی
پارت صد و پنجاه و دوم :
علی همیشه مشکی بپوشه و حرف نزنه و تو خودش باشه... انگار که تو یه دنیای دیگه زندگی می کرد.
اما حالا این چیزهایی که خاله تعریف می کرد... با هیجان رو به خاله پرسیدم:
ـ خب متوجه نشدی چی شده که این جوری شده؟!!
خاله خنده ی شادی سر داد و گفت:
ـ چرا فهمیدم... باورت میشه اگه بگم دوباره عاشق شده!!
ـ واقعاً؟!!... کــی؟!!... علـــی؟!!... حالا کی هست این بینوا؟!!
خاله که انگار بهش برخورده باشه اخ
لطفا صبر کنید...