مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت صد و هفتاد و سوم :
مصطفی، حلما را روی تخت نشاند. همین که خواست از حلما فاصله بگیرد، دستهایش اسیر دستهای سرد و لرزان او شد. سوالی نگاهش کرد که حلما با نگاه اشکآلودش و بغضی که صدایش را تضعیف کرده بود، گفت: «صبر کن! کجا میری؟ میخوای چه کار کنی؟»
مصطفی نگاه محبت آمیزی به حلما انداخت و با حالتی که بیشتر به دیوانهها شباهت داشت، گفت: «میرم که خونِش رو بریزم. امشب یا من زنده
لطفا صبر کنید...