پارت دویست و سی و سوم :
سعید:
- همین برام کافیه.
***
#محمد
نشست؛ اضطراب از حرکاتش میبارید و عین مرغ پرکنده همش ساعت و نگاه میکرد.
خندم گرفت:
- چطوره یه نفس عمیق بکشی؟ هنوز واسه بیهوش شدن زوده.
آوا با لحنی هیجانزده مشت دستش رو برد سمت دهنش:
- نمیتونم، واقعا نمیدونم چطور باید رفتار کنم. هیچوقت به خوابمم نمیدیدم روشنک، خواهرم باشه. الان داره میاد و میدونم اونم همچین چیزی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
دوست نویسنده
0مرسی مریم خانم،عالی