پارت دویست و سی و سوم :

سعید:
- همین برام کافیه.
***

#محمد
نشست؛ اضطراب از حرکاتش می‌بارید و عین مرغ پرکنده همش ساعت و نگاه می‌کرد.
خندم گرفت:
- چطوره یه نفس عمیق بکشی؟ هنوز واسه بی‌هوش شدن زوده.
آوا با لحنی هیجان‌زده مشت دستش رو برد سمت دهنش:
- نمی‌تونم، واقعا نمی‌دونم چطور باید رفتار کنم. هیچوقت به خوابمم نمی‌دیدم روشنک، خواهرم باشه. الان داره میاد و می‌دونم اونم همچین چیزی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دوست نویسنده

    0

    مرسی مریم خانم،عالی

    ۱۰ ماه پیش
  • آمینا

    3

    محمد چقدر ادا میاد یه ذره ابراز عشق کن ببین طرف میخوادت یا نه.خواهرزن به این پایه ای هم داری دیگه چی میخوای

    ۱۰ ماه پیش
  • م

    2

    خیلی پارت قشنگی بود،می دونستم اینا خواهرن،البته از دور قبلی که از زبان محمد بوده نمی دونم چند ماه گذشته 🤔

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!