پارت سوم :

صدای زنگ در ورودی اهالی خانه را به خود آورد.مادر و دختر با تعجب به هم نگاه کردند و ترانه از جا بلند شد و از چشمی نگاهی به بیرون انداخت: وا! علیه! این چه وقته اومدنه! و بعد از چند ثانیه گفت: خدا بگم چی کارش نکنه،این کیه با خودش آورده؟
با اشاره به زیبا فهماند که بساطش را از آشپزخانه جمع کند و به افسون گفت: پاشو! بابات مهمون آورده خونه!
افسون با لپ تاپش به اتاقش رفت و در را محکم بست.ترانه زنجیر در را انداخت و گفت:سلام...شرمنده ...یه چند لحظه منتظر می مونید؟ علی نفس عمیقی کشید و عصبانی گفت: خانم یه کم زودتر! مهندس رو پاست! ترانه از در دور شد و به زیبا خانم که داشت تند و تند کف آشپزخانه را دستمال می کشید،نگاهی انداخت و اشاره کرد که چای تازه دم درست کند و بعد تند مجله های ولو شده روی مبل را برداشت و در اتاق خوابش پنهان شد.دقایقی بعد،با لباس نیمه بلندی که ساق پاهای ظریف را نشان می داد به طرف در رفت و زنجیر را باز کرد و لبخند زد و سلام کرد.مهندس مجابی سرش را پایین انداخت و چشمهایش را به زیر گرفت و با لبخند گفت: مجابی هستم...خوشبختم! ببخشید بی موقع مزاحم شدیم.من گفتم شاید اهل خونه آماده نباشن!
علی با خنده سرفه کرده و گفت: این چه حرفیه جناب؟ این خونه متعلق به خودته!استدعا می کنم...و بعد مرد وارد خانه ی رادمنش شد.ترانه بی توجه به چشمان سیاه و مشتاق مهندس مجابی که زیر چشمی سرتاپای او را برانداز می کرد،به آشپزخانه رفت تا با زیبا خانم که هول شده بود و داشت دور خودش می چرخید ،حرف بزند.
چند دقیقه بعد از همانجا رو به مهمان ناخوانده کرد و پرسید: چی میل دارید؟چای یا قهوه یا آب میوه؟
مجابی دوباره چشمهایش را که از آن برق خاصی بیرون می جهید،به زیر انداخت و گفت:زحمت نکشید...صرف شده... یه لیوان آب خنک کافیه! علی بی توجه به لبخند کمرنگی که بر لبهای مهندس نشسته بود و هر لحظه پهنتر می شد،گفت:ای بابا! تعارف می کنی؟ خانم! یه لیوان آب میوه خنک بیار...
زیبا خانم روسریش را مرتب کرد و با آنکه تمام لباسهایش بوی سبزی گرفته بود و نمی دانست آیا آن اسپری تند ،کار خودش را کرده و بوی سبزی را گرفته است یا نه،با سینی نقره ای که دو جام بلند آبمیوه روی آن بود، به سالن رفت.
علی با خنده گفت: مهندس بخور!بخور که خیلی کار داریم! و بعد صفحه موبایلش را لمس کرد و شماره گرفت و با صدایی بلند و خش دار که ناشی از سیگار کشیدن زیاد بود،شروع به گپ زدن و خندیدن با موبایل کرد،
کاری که ترانه از آن متنفر بود و همیشه آن را به زبان می آورد!
ترانه برای آنکه مهمانوازی کند، کمی آنطرفتر روی مبل تک نفره ای نشست و رو به مجابی گفت: خوش اومدین...خانم خوب هستند؟ مجابی کمی از اب انبه ی خنک را خورد و گفت: خیلی ممنون...بنده مجرد هستم!
ترانه با خنده کمی روی مبل جا به جا شد و دامن لباس آبی را پایینتر کشید و گفت: بله....امیدوارم به زودی متاهل بشید! و بعد بلند شد و در فضای پشت آشپزخانه گم شد.
علی که صحبتش تمام شده بود،سری تکان داد و بی تفاوت به تغییر رنگ چهره مجابی گفت: مهندس! حاضری؟گلوت تر شد؟ مجابی که در حال و هوای دیگری سیر می کرد،بی حواس گفت: ها؟...بله! بله! بالاخره چی شد؟با مالک به توافق رسیدی؟
علی از جا بلند شد و کتش را روی دست انداخت و گفت: پاشو! بریم تو اتاق کار من تا بهت بگم چه جوری کارو دزدیدم!
مهندس مجابی بلند خندید: به روی چشم! و از جا بلند شد و به دنبال علی رفت اما در همان موقع چشم گرداند تا زن زیبایی را که چند دقیقه پیش از جلوی چشمانش فرار کرده بود،دوباره دید بزند. تیرش به سنگ خورد!چون ترانه چند دقیقه ای بود که به اتاق افسون خزیده بود و داشت با او خوش و بش می کرد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نازی

    0

    سلام عزیزم خسته نباشی عالیه

    ۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • نازیلا

    0

    مرتیکه ی هول هیز

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ؛)))

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    1

    چقدر آشغاله رفته تو خونه مردم زنشو دید میزنه

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی خیلی

    ۴ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    بسیارعالی و جذاب

    ۵ ماه پیش
  • سمیرا

    0

    بسیارعالی و جذاب هست

    ۵ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • تارا

    0

    این مرتیکه هول رو باید بگیری بکشی😡

    ۶ ماه پیش
  • ویدا

    0

    تازه شروع کردم

    ۶ ماه پیش
  • Mahdis

    0

    بد نیست فعلا اوکیه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خوشحال میشم بخونمش فقط ازکجا پیداش کنم

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    بسیار عالی

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    چشم میخونم

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عالی بود ممنون

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    قربانت

    ۸ ماه پیش
  • فاطی

    3

    مرد خانه نمیداند چه آدمهایی را وارد حریم خود میکند و تو مجبوری با ساز او برقصی.شیطان در کمین است و خود با او همدست میشوی

    ۱۰ ماه پیش
  • پروانه

    0

    خوبه اونم میخونیم ممنون

    ۱۰ ماه پیش
  • نفس

    3

    مردک هیز خجالت نمی کشه به زن شوهردار چشم داره

    ۱۰ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    روی این مجابی زیاااده! زیاد!

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!