پارت بیست :

کهربای نگران در حالی که نمی‌دانست باید از این حرف برسام لذت ببرد یا حرص بخورد، اخم ریزی کرد. این که این مرد همه چیز را زیادی آسان گرفته بود اندکی باعث ترسش شد.
به او کمک کرد تا بر روی تخت دراز بکشد، سپس در حالی که به سمت ظرف‌های غذایی که روی میز بود می‌رفت گفت:
- اگر هنوز درد داری برات مسکن بیارم.
برسام در حالی که به پشت کهربا خیره شده بود نوچی کرد، کهربا سری تکان داد و بعد از چرخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    1

    ای کیان بیشعورررررر آخررررر زهر خودت رو ریختی لعنتی همین پارت قبل بود گفتم ببینیم کیان چه نقشه ای براشون ریخته

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    واییییییییییی خدای من این کیان چیکار کرد ، چرا اینجوری کرد. ، یعنی فهمیده برسام داخل کلینیک بوده 😲

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    میریم جلو بفهمیم

    ۱ سال پیش
  • Mahta.

    2

    ای وای نهههه کهربا الان برسام لازمه🥲🫢

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    اونم به شدت زیاد

    ۱ سال پیش
  • Nijla

    2

    وایییی چی شد😯😯 خدایی موندیم تو خماری نکن این کار باما 🤥🫠

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    پارت جدید گذاشته شد

    ۱ سال پیش
  • لیلا

    3

    فکر کنم کیان ،برسام رو موقع خروج از درمانگاه دیده باشه و کلی فکر بیجا کرده و میخواد تلافی کنه.

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    💯👏 احسنت

    ۱ سال پیش
  • هیفاء

    4

    چه جای حساسی تموم شد

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    مرض دارم دست خودم نیست 😜🫣🫂

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    2

    زهرا جون جای حساسی تموم کردی کهههه

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    🤷😜

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    2

    از کیان متنفرم بنظرم برسام خودش نرفته کیان اونو بزور برده یا چه میدونم

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    میریم جلو میفهمیم

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    3

    وای دخترمون از دست رفت الان چکار کنه خدا کنه برسام دیده باشه وبیاد کمکش کنه پارت عالی

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    برسام کجایی؟ دقیقا کجایی؟

    ۱ سال پیش
  • نفس

    2

    بدبخت کهربا خدایا خودت بهش کمک کن

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۱ سال پیش
  • زهرا z

    2

    ای چه جایی تموم شد

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    😜😜

    ۱ سال پیش
  • عسل

    3

    آقای خبیث اومدن برید کنار

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    خبیث بی‌تربیت

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    4

    برسام کاش دیرتر میرفتی کهربا رو برد🤕

    ۱ سال پیش
  • زهرا رمضانی | نویسنده رمان

    بذار پارت بعدی بیاد میفهمی که.... (نمیتونم جمله‌مو ادامه بدم اسپویل میشه)

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    4

    کیان عجب تامردی بی انصاف امیدوارم نجات پیداکنه🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️