دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نود و یک :
لاله دستش را گرفت و قدم برداشت:
ــ بیا بریم.
با احتیاط قدم برداشتند و پلههای کوتاه را بالا رفتند و مقابل مرد صاحب خانه ایستادند. مرد جوان نگاهی به سرتاپای شیک آنها انداخت و قند میان دلش آب شد. لبخند زد:
ــ سلام. خوش اومدین. از لمس فرشته اومدین؟
بهنوش سر تکان داد و لاله لب زد:
ــ سلام. بله.
مرد در را باز کرد و ادامه داد:
ــ قرار بود سه نفر باشین.
لاله تند جواب دا
لطفا صبر کنید...