دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت نود :
پوران بلند شد و بهسمت کمد قدیمی فندقی رفت و بیاعتنا به جمله پوران لب زد:
ــ خودت یه کاریش بکن فروغ.
فروغ داد زد:
ــ چیکار کنم؟ اصلا بیا خودت برو.
پوران در کمد را باز کرد و نگاه فروغ روی خرت و پرتهای درهم داخل کمد خیره ماند. پوران کمی به سمت فروغ چرخید و دستانش را باز کرد:
ــ بپرس ببین میخوان من برم؟ این هیکل شل و وارفته و چروک رو میخوان؟
فروغ حرفی نزد و لبش را
لطفا صبر کنید...