دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت هشتاد و چهارم :
مائده پوزخند زد و چادر را روی سرش انداخت و لب زد:
ــ خیال کردم اگه بهت بگم...
سینا صدایش را بلند کرد:
ــ که از خوشحالی غش میکنم؟ که میرم برات گل و هدیه و کفش نوزاد میگیرم؟ نه من احمق نیستم، بعدم میخواستی نیایی، اگر دختر دختر حسابی باشه با دوتا جمله بدوبدو نمیآد. خودتم دلت خواست و با دو بوسه و جونم و قربونت وا دادی.
مائده پرحرص و ناباور جواب داد:
ــ آره تو راست میگی
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...