دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت هشتاد و سوم :
****
مائده مداوم و پشت سرهم زنگ زد و بعد شروع کرد به کوبیدن روی در و وقتی کف دستش از سرما و ضربهای که به در میزد، سوخت، چرخید و به در تکیه داد و خیره شد به کوچۀ خالی و یخ بسته، هیچ جنبندهای در آن سرما در کوچه نبود. چشمانش از سوز سرما و گریه میسوخت.
نگاهی روی ساعت انداخت و برای بار صدم شمارۀ سینا را گرفت. باز هم خاموش بود. نفس عمیقی کشید و کنار در روی پاهایش فرود آمد.
نیم سا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...