پارت یک :

مقدمه:
گاهی عشق، یک تصادف است...
تصادفی مثل برخورد نگاه‌ها پشت لنز یک دوربین، مثل افتادن ناگهانی یک گیلاس نارس از روی شاخه، یا مثل شنیدن نوای ویولنی که تو را در باغی تنها صدا می‌زند.
حنا فکر می‌کرد فقط دارد از درختان گیلاس عکس می‌گیرد، اما سرنوشت چیزی دیگر در چنته داشت... پسرِ ویولنیستی که زیر سایه‌ی همان درخت‌ها نشسته بود و نتی می‌نواخت که انگار از جنسِ باران‌های رشت بود... شیرین و غمگین.
مسیح هم فکر نمی‌کرد آن روز، عکس‌های دزدانه‌ی یک غریبه، روزی ارزشمندتر از تمام نگاه‌های تحسین‌برانگیز تماشاچیانش شوند. اما قلبش، آن قلبِ آسیب‌دیده، بهتر از خودش می‌دانست که عشق چیست:
عشق یعنی لحظه‌ای که می‌دانی باید بروی، اما می‌مانی... فقط برای چند ثانیه‌ی بیشتر شنیدن صدای نفس‌هایش.و این داستان، حکایت همان چند ثانیه‌ی بی‌قرار است...
ثانیه‌هایی که تبدیل به روزها شدند، روزهایی که تبدیل به خاطراتی شدند که حالا، مثل همان گیلاس‌های نارس، همیشه روی شاخه‌ی دلشان ماندند: شیرین، اما هرگز رسیده نشدند.
------------
[ تقدیم به تو، که دوری‌ات تنها بر صفحه‌ی نقشه معنا دارد، نه در وسعت دل. رفیقی که نبودنش، هرگز به معنای بی‌حضوری نبود. ]
باد می‌وزید، نه شدید، اما آن‌قدری که روسری‌ها را بی اندازد و شانه‌ها را بلرزاند. آسمان نه بارانی بود، نه آفتابی. فقط خاکستری. خاکستریِ خفه‌کننده‌ای که انگار تصمیم گرفته بود روی هر دلِ سوخته‌ای بیشتر فشار بیاورد.
کسی گریه نمی‌کرد، نه بلند. فقط صدای نفس‌ها بود؛ کوتاه و در گلو گیر کرده، شبیه آن وقتی که بغض نمی‌گذارد دهان باز شود. او ایستاده بود، بی‌حرکت. نه اشک می‌ریخت، نه می‌لرزید. فقط نگاه می‌کرد. به تابوتی که آهسته پایین می‌رفت، به دستی که روی خاک ضرب گرفت، به چشمانی که دنبال آخرین ردِ نور از میان الوارها می‌گشتند.
گل‌ها پژمرده نبودند، اما رنگ نداشتند. سرخ‌ها سرد شده بودند، سفیدها خاک گرفته و زردها انگار از روز اول پیر شده بودند. صدای دلخراش بیلی که به سنگ خورد، یک لحظه همه‌چیز را در او شکست. اما نه، هنوز نمی‌خواست فروبریزد. هنوز وقتش نرسیده بود. شاید باید صبر می‌کرد تا همه بروند، تا شب بیاید، تا خودش بماند و همان تکه خاک تازه، تا بپرسد چرا؟ چرا بدون خداحافظی؟ چرا این‌طور بی‌هوا؟ چرا درست وقتی که هنوز چیزی مانده بود برای گفتن، برای فهمیدن، برای بخشیدن؟
نه. گریه نکرد. نه آن لحظه. فقط دستش را گذاشت روی سینه‌اش. انگار می‌خواست چیزی را نگه دارد که داشت درونش فرومی‌ریخت. مثل نخی که از وسط پاره شده باشد و تمام مهره‌ها را با خودش بریزد کف زمین.
صدای زمزمه‌ها دور شد. جمعیت آرام‌آرام به عقب برگشت. اما او ماند. میان خاک و خاطره. همه رفته بودند، جز او و عشقی که زیر خاک ناپدید شده بود... .
***
هوا از پنجره‌های نیمه‌باز کلاس، با بوی خفیف دریا و گرد نمک، خزیده بود لابه‌لای موهای بچه‌ها. آنجا، در دل یک ساختمان ساده‌ی سفیدرنگ با سقف کوتاه و بادگیر ترک‌خورده، زندگی موج می‌زد؛ نه بلند و تماشایی، که آرام و بی‌ادعا، درست مثل زنی که ایستاده بود میان کلاس، با لباسی ساده و شال افتاده‌ای روی شانه، و لبخندی محجوب که مثل نوری کمرنگ، صورتش را روشن می‌کرد.
او ایستاده بود میان آن‌همه رنگ و کاغذ، کنار میزهای چوبی قدیمی که خط‌خطی‌های گذشته را بر تن داشتند. انگار سال‌ها پیش هم دستی به رنگ آبی، گوشه‌ی همان میز را خط کشیده بود.
پسرک لاغری با موهای ژولیده، رنگ انگشتی را با دقت روی کاغذ پخش می‌کرد. زمزمه کرد:
- خانم حنا... اگه بخوایم آسمونو نارنجی بکشیم، دروغ میشه؟
حنا لبخند زد. کنار میز او نشست. صدای صندلی، خش‌خش کوتاهی داد.
- نه، دروغ نیست. آسمون برای هر کسی یه رنگ داره. بعضیا وقتی غمگین و دلتنگن، آسمونشون نارنجیه.
دخترکی از آن‌سو فریاد زد:
- خانوم! من خورشیدو گنده کشیدم، اندازه‌ی کله آقاجونم!
و همه زدند زیر خنده.
حنا سر برگرداند. لبخندش، بی‌صدا، در نگاهش پخش شد.
- آقاجون خوش‌قد و بالاست لابد!
صدای خنده‌ها پیچید. انگار موجی کوتاه از شادی، از دل بندر تا کلاس بالا آمده باشد. دخترک از پشت عینک بزرگش گفت:
- آقاجونم همیشه می‌گه خورشید پشت ابرا هم هست. ابرا هم مثل کله اون بزرگن؛ منم گفتم پس باید اندازه‌ی ابرا باشه.
حنا خم شد، انگشت اشاره‌اش را آرام روی لبه‌ی کاغذ کشید.
- خیلی هم درسته. آدم باید باوراشو گنده گنده بکشه. نترسه از اینکه بزرگ‌تر از کاغذ بشن، انقدر گنده که هرجا میره توی چشم باشن.
بچه‌ها با ولع به رنگ‌ها برگشتند. گاهی چیزی می‌گفتند با لهجه‌ی شیرین و کش‌دار بندری که لبخند می‌نشاند روی لب حنا؛ گاه رنگی روی زمین می‌ریخت، یا کاغذی پر می‌شد از خورشیدهایی که از صورت خودشان هم شادتر بودند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من نسترن جوانمرد نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مامانِ هامون

    0

    من آسمونم قبل از پسرم نارنجی بود الان آبی خوشرنگ 🥰

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    الهی که آسمون آبی‌تون همیشه صاف و قشنگ بمونه 🥰🤍

    ۲ ماه پیش
  • مامانِ هامون

    0

    مقدمه قشنگی داشت شروعشم قشنگ بود متفاوت ولی ذهنم درگیره که کی مرده؟

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ممنون از لطفتون، اون بخش برای آخرین پارت‌های رمانه...

    ۲ ماه پیش
  • مامانِ هامون

    0

    من استوریتونو دیدم و چون از تاسیان خیلی خوشم میاد میخوام رمانتونو شروع کنم ☺️

    ۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    چقدز خوشحالم که ادیتو دوست داشتید و امیدوارم گیلاس هم مثل تاسیان دل‌نشین باشه 🥰🤍

    ۲ ماه پیش
  • الناز

    0

    برای منی که همیشه شروع رمانا برام عذاب علیمه شروع وسوسه انگیز و شادی بود مرسییییی از این همه انرژی مثبت

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    سلاااام الناز عزیزززززز خوش اومدی به جمع کوچیک ما 🤍🫂 امیدوارم تا آخرششش گیلاسو دوست داشته باشی قشنگم 😍✨️

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    0

    واااااییییی چ پیشواز قشنگی😍😍😍

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤍🫂

    ۵ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    🤍🫂

    ۵ ماه پیش
  • هانا

    -2

    شروع دوستداشتنی و دلنشینی بود.امیدوارم عاشقانه هاش هم همیقدر شیرین و لطیف باشه

    ۶ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    واای هانا جان خیلی ممنونم 🥲🤍 امیدوارم تا تهش پیشم بمونی و دوستش داشته باشی 🤍

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    سلام خانمم جوانمرد،من تازه میخوام رمانتون رو شروع کنم...مقدمه اش به دلم نشست...و میگن انچه از دل بر اید لاجرم بردل نشیند...باارزوی سلامتی و حل شدن مشکلاتتون🌹🌹💐💐💐

    ۹ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وای چقدر گیلاس خو‌ش‌‌شانسه که شما دوستش دارید. ممنونم ازتون بغل به سما 🤍🫀

    ۹ ماه پیش
  • هیفاء

    0

    سلام من تازه شروع کردم به خوندن رمان شروعش عالی بود ببینم بقیه چطوره

    ۱۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    ایجووونم عزیزدلمم، امیدوارم تا آخرش همراهم بمونی

    ۱۱ ماه پیش
  • ....

    1

    به نظر خوب میاد ،اما غمگین شروع شد اگه مال آخر رمان هست این یعنی پایان غم انگیز داره؟؟؟

    ۱۱ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    مرسی از انتخابتوون بله اون تیکه، تیکه‌ای از آخرهای رمان هست اما آخرِ آخرش نیست. از دید خودم اخر داستان خوب هست

    ۱۱ ماه پیش
  • افسون

    0

    خوب بود و من خیلی خوشم لومده ممنونم تز نویسنده محترم

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قلبی خانم 🤍

    ۱۲ ماه پیش
  • گلاله

    0

    خوبه امیدوارم خوب هم پیش بره

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    قلبی ❤

    ۱۲ ماه پیش
  • یلدا

    0

    عالی ،راهت پر از نور

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    یلدای جان... قلبی ❤

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    عالی قلمت مانا چه زیبا کلماتو کنارهم میچینین

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    وای قلبم اکلیلی شد مرسی عزیزدلم ❤

    ۱۲ ماه پیش
  • Solmaz

    1

    چقدر قشنگ با بچه ها ارتباط گرفته واقعا کنار اومدن باهاشون کار اصحاب فیله 😂

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    فکرکنم حنا جزو اون دسته محدود از انساناست که به راحتی کنار میاد باهاشون 😉

    ۱۲ ماه پیش
  • Solmaz

    0

    واقعا آسمون برای هرکس یه رنگه... چقدر قشنگ حرف زد حنا

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    😍❤ نظر لطفته سلماز قشنگ

    ۱۲ ماه پیش
  • Solmaz

    0

    خبببب نظرها که همه مثبت بودن بریم بخونیم ببینیم میتونه دل منم به دست بیاره یانهه؟

    ۱۲ ماه پیش
  • نسترن جوانمرد | نویسنده رمان

    به به 😍❤

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!