کانای به قلم حمیده جاهدین محمدی
پارت یک :
بخش اول
"من به سرنوشت اعتقاد دارم؛ به مسیری که میتوانست در یک چشم به هم زدن، زندگی همه را دگرگون کند و از ما، مایی بسازد که تا قبل از آن، هرگز نبودیم و یا هیچوقت، فکرش را هم نمیکردیم که باشیم.... سرنوشت قدرت تغییر داشت؛ قدرت زیر و رو کردن افکارمان و بر هم چیدن دنیایی که در باورمان هم نمی گنجید روزی کسی بتواند آن را تغییر دهد اما... تقدیر می توانست ... و این کار را هم می کرد.
و اما چه کسی این اجازه را به آن داده بود؟
خودِ ما!.... با انتخاب هایمان... با مسیرهایی که برمیگزیدیم... بله! این ما بودیم که به تقدیر اجازه میدادیم ما را در مسیری به پیش ببرد که نمیدانستیم انتهای آن به کجا ختم خواهد شد.
درست مثل همین لحظه و همین حالا که من در آستانهی تغییر دنیایم هستم؛ در آستانه ی ورود به جهانی ناشناخته .... که نمیدانم انتهایش به کجا خواهد رسید.... اما امیدوارم انتخابم، حالم و دنیایم را بهتر کند."
لیلی با امیدواری، آخرین جمله اش را هم در دفترش نوشت و سپس آن را بست درحالیکه امیدوار بود روزهای پیش رویش، روزهایی خوب و خوشایند باشد.
آنگاه از پنجره ماشین به بیرون نگاه کرد؛ به جاده ای زیبا که اطرافش را درختان پاییزی احاطه کرده بودند و فرشی از برگهای زرد و قرمز، روی آن پهن شده بود که در ترکیب با هوایی پاک و بینظیر، صحنه ای خارقالعاده را خلق میکرد فقط افسوس که سکوت دل انگیزش داشت زیر چرخ های ماشین، له می شد.
او به گذشته اش می اندیشید؛ به روزهایی که به عنوان نویسنده ای گمنام، قلم می زد و به دنبال کسب تجربیاتی تازه بود و از پذیرش هیچ طرحی حتی متضاد با سبک و روال همیشگی اش، ابایی نداشت و همین مسئله هم بود که او را به اینجا کشاند.
لیلی به خاطر آورد که چطور فضای مجازی را در جستجوی سوژه ای ناب، هر چند متفاوت با برنامه ی همیشگی اش باشد، زیر و رو می کرد تا در نهایت به پیغامی برخورد که برایش تازگی داشت و جواب به همان پیام و اعلام آمدگی برای نوشتن در همان عرصه، او را راهی جایی کرد که هم اکنون در مسیرش بود.
او آنقدر به زیر و بم این موضوع فکر کرد تا سرانجام عظمت دیوارها، برج ها و ابهت قلعه ایی که راهی اش بود، از دور نمایان شد و اتومبیل بر شتاب خود افزود تا بالاخره به نزدیکی دَرِ بزرگِ قلعه رسیدند و سپس اتومبیل همانجا ایستاد؛ مقابل دری که میان دو ستون مستحکم و بزرگ با سرستونهای شیر سنگی قرار داشت.
لیلی حتی در دورترین رویاهایش هم فکر نمی کرد که روزی بخواهد یک قلعه ی شخصی را از نزدیک ببیند و یا وارد آن شود و با آدم هایش، دیدار کند. او بیشتر به نظرش می آمد که با یک ماشین زمان از دنیای پرهیاهوی امروزی، گذر کرده و به قلعه ای آرام در عصر کلاسیک، سفر کرده است.. همه چیز به نظرش، همین قدر عجیب و رویایی به نظر می رسید.
او داشت به همین چیزها فکر می کرد و غرق در افکارش بود که ناگهان دَرِ ورودی قلعه، باز شد و گفت وگویی بین چند نفر، صورت گرفت؛ چیزی شبیه به اجازهی ورود و آنگاه اتومبیل از دروازه عبور کرد و به داخل رفت در حالی که لیلی داشت به وضوح، عبور از یک دنیا و ورود به دنیایی دیگر را در ذهنش تجربه می کرد و لحظه به لحظه بر تپش های قلبش و بر هیجان او، افزوده میشد.
تا سرانجام باغ قصر، پیش چشمان او خودنمایی کرد؛ باغی وسیع که مسیر زیبای میانه ی آن تا ورودی ساختمان قلعه، کشیده شده بود و اطراف این مسیر را هم، درختان بزرگ و باشکوه احاطه کرده بودند.
کم کم با نزدیک شدن اتومبیل به ساختمان قلعه، حالا لیلی می توانست سه فواره بزرگی را که در جلوی آن قرار داشتند، ببیند.
میان آن فوارهها، مجسمههایی از فرشته نصب شده بود که هر کدام در دستانشان، مجسمههایی شیشه ای شبیه به یک الماس تراش خوردهی بزرگ، قرار داشتند که درخشش بسیار خیره کننده ای را ایجاد کرده بودند که در ترکیب با فرشته هایی که به نظر میرسید با پودر سنگ براق، ساخته شدهاند جلوه ای خاص را ایجاد میکردند.
این اولین چیزی بود که نظر لیلی را بعد از پیاده شدن، به خود جلب کرد.
و آنگاه کسی گفت:
- به قلعه کانای، خوش آمدید خانم!
و لیلی، مردی را دید که به همراه دو نفر دیگر به استقبالش آمده بودند؛ مردی جوان، قدبلند و خوش اندام با چهرهای محجوب و مهربان، که لیلی از او تشکر کرد و سپس به دنبالشان به راه افتاد تا به داخل ساختمان قلعه برود. به جاییکه سرنوشت، او را به آنجا فراخوانده بود.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
0اوه یه رمان جدید
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
امیدوارم از خواندنش لذت ببرید
۱ سال پیشاسرا
0ممنون که رایگان گذاشتی یک بغل سفت محکم💋💋💋🙏
۸ ماه پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
🌷🌷
۸ ماه پیشزهرا
0خوب بود ......
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
ممنون
۱ سال پیشرها
0چیزه خاصی از رمان متوجه نشدم ولی با زبان ساده نوشته دوست دارم
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
صفحه اول داستان یعنی توصیف بستر داستان... و برای رمان کانای، توصیف (یک ورود باشکوه به یک مکان باشکوه) است بنابراین باید داستان را ادامه بدید تا وقایع و شخصیت ها، کم کم خودشان را نشان بدهند.
۱ سال پیشمعصومه
0خوبه ایکاش رایگان میشد
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
عزیزم هزینه عضویت برای خواندن کل رمان 44 تومن هست که مبلغ کمی هست.
۱ سال پیشمائده
0عالییییییی
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
ممنونم 🌷
۱ سال پیشسویلای
0خوب بود به نظرم جالبه
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
🌷🌷🎀
۱ سال پیشمهدیه هستم
0فعلا تا اینجا خوب بود
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
🌷🎀
۱ سال پیشمعصومه سادات
2داستان جالب بود دوست دارم ادامه ش بخونم به بقیه هم پیشنهاد میکنم مطالعه کنن
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
سپاس از شما 🌷
۱ سال پیشنام من فاطما هاتفی
0نظر من درمورد خواندن رمان است
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
با سلام خدمت شما.. رمان کانای یک رمان vip است و قسمت های یک تا ده، به صورت رایگان در سایت و اپلیکیشن قرار داده شده و از قسمت های یازده به بعد باید در اپلیکیشن با پرداخت حق عضویت یا خریدن سکه در برنامه، ادامه رمان را بخوانید
۱ سال پیشثریا
0دنبال یه رمان تخیلی بودم
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
رمان کانای ترکیبی از واقعیت و خیال است که خوشحالم مورد پسندتون قرار گرفته
۱ سال پیشباحال است اما خیلی
0رویایی است
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
ادبیات تلفیق واقعیت و رویاست و بخش های ابتدایی این رمان هم براساس واقعیت است
۱ سال پیشYaseer
0امیدوارم پایان خوبی داشته باشه
۱ سال پیش
حمیده جاهدین محمدی | نویسنده رمان
ان شاءالله
۱ سال پیشAlireza
0مشتاق به ادامه اش هستم
۱ سال پیشMariiii
0خیلی زیباست
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
اکرم بانو
0ادمو ترغیب به خوندن میکنه،باید دید چه چیزی تو قلعه ست