پارت ده :

صبح به خانه ی پدرش رفت تا آنها را از مشکلش باخبر کند.دیگر تحمل این زندگی را نداشت.

بعد از در آغوش گرفتن پدر ومادر و خواهرش به سمت دوقلوها رفت و کمی با آنها بازی کرد.

از آگرین احوال شوهرش را پرسید:

ـ من چه میدونم! من که باهاش قهرم ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!