پارت چهل و هشتم :


با اومدن طلبکارها جلوی در آبروی خانواده امون رفت و دیگه هر کس وناکسی به خودش اجازه میداد برای خواستگاری پاپیش بزاره....من ومادرم همین جوری احساس سربار بودن داشتیم و اونجا معذب بودیم....تا اینکه یکی از اراذل محل گیر داد به من و آخرشم با چاقو داداشمو زخمی کرد ....اینقدر ازدیگران خجالت می کشیدم که نفس کشیدن برام تو اون خونه زیر نگاه های افراد اون خونه برام سخت شده بود....دلم می خواست زودتر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!