پارت هفده :

ـ حاج محسن اجازه هست بیام تو؟
ـ نادیا تویی بیا تو.
نمی دونستم عکس العمل حاج محسن چیه برای همین تو گفتن حرفم دو دل بودم.
ـ کاری داشتی نادیا ؟....خب حرفتو بزن .
ـ می خواستم اگه از نظر شما مشکلی نداره برم همون آرایشگاهی که قبلا کار می کردم ...کار کنم.
ـ پول احتیاج د اری؟
ـ نه اصلا...حوصله ام سر میره.
حاج محسن چند لحظه سکوت کرد و همین کارش باعث شد از گفتن حرفم پشیمون بشم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!