پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت سی و چهارم :
یزدان خان لبخندی به رویم زد و بعد به اردوان گفت:
ـ الحق که پسر خودمی و روی دختر خوبی دست گذاشتی، تو این دور و زمونه که همه به فکر
مادیاتن کم پیدا می شه این جور آدم هایی.
بعد هم مرا مخاطب قرار داد:
ـ شما که تا حرف عروسی رو هم پیش رفتین، چطور مهریه رو تعیین نکردین؟
سوالی به اردوان خیره شدم تا توضیح بدهد.
ـ من به بابا گفتم که تصمیم گرفتیم عروسی نگیریم چون تو خانوادتو از دس
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.