پارت سی و چهارم :

یزدان خان لبخندی به رویم زد و بعد به اردوان گفت:
ـ الحق که پسر خودمی و روی دختر خوبی دست گذاشتی، تو این دور و زمونه که همه به فکر
مادیاتن کم پیدا می شه این جور آدم هایی.
بعد هم مرا مخاطب قرار داد:
ـ شما که تا حرف عروسی رو هم پیش رفتین، چطور مهریه رو تعیین نکردین؟
سوالی به اردوان خیره شدم تا توضیح بدهد.
ـ من به بابا گفتم که تصمیم گرفتیم عروسی نگیریم چون تو خانوادتو از دس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.