پرتویی در تاریکی به قلم سعیده براز
پارت بیست و چهارم :
استکان ها را دید، تشکر بلندی کرد، به گمانم فکر می کرد همه چیز را فراموش کرده ام و حالا
قرار است دلبری کنم و یا نقش معشوقه ی پنهان را بازی کنم.
خودم را به نشنیدن زدم و مشغول خوردن صبحانه شدم.
سرم پایین بود اما متوجه نگاه ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
طاهره
00سلام دلم برای خاطره میسوزه که چون تنهاست همش اذییتش می کنند. رمان و دوست دارم. کنجکاوم. ببینم بلاخره سرنوشت خاطره چی میشه