پارت دوازده :

اعتراف کرد چیزی کم ندارد. به سمت پوران چرخید و با صدایی که رضایت در آن موج می‌زد شروع به حرف‌زدن کرد:
ـ برای چند روز برای بیرون از تهران لازم داریم.
دخترها به هم نگاه کردند. فروغ تند گفت:
ــ من پام و از تهران بیرون نمی‌زارم.
پوران چشم‌غره رفت. مرد برگشت و خیره ماند به فروغی که هنوز چهرۀ درهم داشت.
ــ شما از بابت کار خیالت راحت. دخترای من حرفه‌ای عمل می‌کنن، خیلی‌ها رو د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    1

    عالی بود مثل همیشه گیرا و پر قدرت شروع شد

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!