داتورا به قلم ساناز لرکی
پارت شانزده :
سرش خالی شد. صداهایی که در سرش میچرخید، انعکاس افکار درهمش بود. طعم بد گلویش بالا آمد و تا پشت لبهایش تلخ شد. لبهایش را تکان داد تا چیزی بگوید اما صدایی از گلویش خارج نشد و تنها با خود سنجید که این مرد با چشمهای مشکی کافرکیش آن جا چه میکند؟! حس عجیبی در وجودش شروع به جولان دادن کرد. میتوانست قسم بخورد این مرد در جایی از گذشتهاش حضور داشته است اما کجا؟ یادش نمیآمد. کشش تلخی که چو
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
زینب
10یکی به این آراز بگه خفه شه لطفا جوگیر شده