ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و هشتاد و هشتم :
چشمانم بسته میشوند اما صدای ماهی از ذهنم پاک نمیشود. صدای موقع خداحافظی پر از نفرت و بم و صدای الان کاملا متفاوت با صدای اول.
مقاوتم برای فکر کردن شکسته میشود. سید محکم بر صورتم میکوبد. آرام چشمانم را باز میکنم.
- خوبم. نگران نباشین.
سید با دیدن چشمان بازم نفس راحتی میکشد. دستم را سمت بینیام میبرم. خون از دماغم جاری است. سید دستمال دیگری از ماهی می
لطفا صبر کنید...