رمان تب | نسخه آفلاین به قلم آیناز تابش
تخمین مدت زمان مطالعه : ۲ ساعت و ۴ دقیقه ۴۹ ثانیه
نام رمان : تب
نویسنده : آیناز تابش
ژانر : #اجتماعی
خلاصه :
کنار حوض ایستاده. پیراهنها آویخته از رختآویز برایش اشک میریزند. سپر روی زمین افتاده؛ آب قلقل میکند و قایق غرق شده. هیچ گلی در باغچه نیست. لیلیوم، لیلیوم در لیوان شیر، لیلیوم پشت در انبار، لیلیوم در تنگ ماهی، لیلیوم زیر نور کریستال آباژوری. لیلیوم از باغچه گریخته، به ازای هر گام گلبرگی از او بر جا مانده و در گوشه گوشهی زمین ریشه دوانده. الهامگرفته از سمفونی مردگان اثر استاد عباس معروفی
خانهای خالی از انسان، بستنی کیلویی وانیلی نصف و نیمه در فریزر، چراغ روشن آشپزخانه مقابل خاموشی باقی اتاقها و صد البته پنجره. پنجره برای آنکه در مواقع الزام بتوان خود را پایین انداخت، یا نه، صرفاً از خنکای ملایم شبهای فروردین لذت برد. تمام اینها، چشماندازی از امیال فردیام که در خانههای پنجاه متر به بالا محقق نمیشود؛ در آن صد متریها نمیشود بیمقدمه از تخت پایین آمد، به کابینت تکیه داد و سیگار کشید. آنجا میدان کلنجار است: باید چند بار این پهلو و آن پهلو شد تا سرانجام کاشف به عمل بیاید که امشب خبری از خواب نیست و بعد کرختی اجازه دارد پتو را از روی سر بکشد و بازی شروع شود. به هر حال حالم خوب شده و اینها بهانهاند. از تکرار بیزارم، چون رفته رفته مسئله را بیارزش میکند.
آنقدر تکرار میکنم ناخوشم و در انتظار آشفتگی میمانم که ناگهان دمش را روی کولش میگذارد و میرود. کافیست از ژرفای وجود تمنای مرگ کنی تا کولهباری از جاودانگی و آرزوهای دیرینهی بشر بر شانهات بریزد. لیست تماسهایم را باز کردم. یک بار نه، سه بار. تعداد دفعات اهمیتی ندارد. شک ندارم موبایلم بازی درمیآورد. شاید هم بدن مریض شده و درگیر آناند. شاید شیر خانه خراب شده. شاید شام امشب سوخته و دعوایشان شده. شاید شوالیه و زنش دعوتشان کردهاند و گرم بگو بخندند. چه میدانم، شاید شهاب سنگ افتاده روی سرشان که نگرانم نمیشوند. برای یک لحظه به سرم زد به بدن زنگ بزنم. ولی آمدیم و خواب بود. آن وقت هم مادر بدن با من قهر میکند هم پدر بدن. پیراهن هنوز هم دنبالم میآید.
از وقتی او مرده بیشتر هم میآید. با من دعوای خونین میکند، به قصد کشت میزند و راهش را میکشد و میرود. حتی در آن حد سخاوت ندارد که بماند، حالا که او نیست بماند. به من زل میزند. با من مثل قاتلها رفتار میکند. وادارم میکند او را با بدن و شوالیه تصور کنم. همهچیز بخاطر تب است. پیراهن که میآید تب میکنم.
فصل اول
دروغ و بدن
بدن برادر موردعلاقهام است. البته هنوز مرا بابت اشتباه بزرگ نبخشیده. هشت سالگیام در مدرسه شنیده بودم بدن اسم نیست. بعد از ناهار این را به بدن گفتم و او بلافاصله شروع کرد به چنگ زدن صورتش و جیغ کشیدن. شب که پدر بدن به خانه آمد، یک دل سیر کتکم زد. چند سال گذشت تا شوالیه برایم توضیح داد که بدن از شناسنامهی یکی از بچههای مردهی مادرش استفاده میکند. از آنجایی که نشانی از او در جایی ثبت نشده، میتواند هر کسی دلش میخواهد باشد. این یکی از عقاید شوالیه بود. آدم میتواند دربارهی هد چیزی که وجود ندارد و خلافش هم وجود ندارد دروغ بگوید.
در این صورت، دروغ توهم است و توهمهم یک عقیده است. عقیده به وجود چیزی که وجود ندارد. عقاید هم که قابل احتراماند. از پدر بدن بپرسید. خلاصه آنکه بدن بدن بود و کسی نمیتوانست این را زیر سوال ببرد. خانواده در طول این سالها به هر فرزند به گونهای متفاوت عشق میورزید و این شیوه دربارهی بدن، نگرانی بود. از بچگی زود به زود مریض میشد. عجیب آنجا بود که زمستانها با من و شوالیه نمیآمد برف بازی تا سرما بخورد و از پا بیافتد: از قبل در بستر افتاده بود. شوالیه یک بار آهسته به من گفت مریضی در خونش است. دار و ندارمان برای بدن بود.
تلویزیون و کتابها و ماشینهای اسباببازی برای بدن بود. ماهی قرمز شب عید، حتی بعد از مرگش برای بدن بود. دود مبارک اسفند برای بدن بود. صندلی خوشرنگ مدرسه برای بدن بود. مادر برای بدن بود و پدر هم برای بدن بود. آخرین بار که "مامان" گفتم، بدن به هم ریخت و دسته دسته موهایش را کند. مامان شد "مادر بدن" و بابا هم که هر سری من یا به ندرت شوالیه را به خاطر بدن کتک میزد، "پدر بدن" نام گرفت. تنها یک بار، شوالیه توانست بگوید "پدر من" و بابت احساسات فردیاش که به مال و اموال بدن دست درازی کرده بود، مجازات نشود.
سال دوازدهم با معدل ۱۹/۸۳ امتحاناتش را پشت سر گذاشته و شاگرد اول شده بود. در آن لحظات ملکوتی، به قدری سرافراز بودند که یادشان رفت این پدر که شوالیه تصرفش کرده برای بدن است. که معدل ۱۹/۸۳ برای بدن است. به هر صورت والدین ما برای بدن بودند و گاهی هم برای شوالیه. هر گاه قلعهی جدیدی فتح میکرد، میتوانست برای دقایقی پدر داشته باشد و مادر دورش بگردد. چیزی که بدن همیشه در اختیار داشت. من میاندیشیدم برایش دلواپس میشوند چون حال خوشی ندارد؛ اما اینطور نبود. شوالیه به او میگفتم متکلموحده.
بدن آخ نمیگفت که مادر بگوید جانم. آخ میگفت که گفته باشد آخ. دلش خواسته بود بگوید آخ. گفته بود. اصلاً اگر هیچکس نمیگفت جانم هم به چشم نمیآمد. وقتی جیغ میکشید، موهایش را دسته دسته میکند و برآشفته و بیحال روی زمین میافتاد، مال خود خودش بود. بدن، مال بدن است. بدن ماهی قرمز شب عید بود که مرده بود. هر قدر از آب میکشیدمش بیرون، میگذاشتمش جلوی آفتاب، بادش میزدم، گریه میکردم، مسخرهاش میکردم، دور از چشم بقیه آزاراش میدادم، جلب توجه میکردم، تمام اینها کمترین دگرگونی را در او ایجاد نمیکرد. گاهی اوقات نگاهش روی صورتم میافتاد، خیره و بیتفاوت. چرا که رد نگاهش را میگرفتم و مقابل آن مینشستم. بدن، بدن قبله بود، یک جهت مردهی بیاعتنا که سر جایش ثابت مانده بود و حتی نوسانات خلقی وحشتناکش ثبات داشتند. هر چه بود، درون او بود. اصلاً انگار کل دنیا از درون بدن میجوشید. ملاحظه و اخلاق نداشت.
به محض آنکه به تخت میآمو، بالشش را که زیر پای شکستهام گذاشته بودم را برمیداشت تا سرش را روی آن بگذارد. برای خورشت کشیدن انتظار پدرش را نمیکشید که سر سفره بیاید. هر وقت هوس میکرد حرف بزند، میان کلام دیگران میدوید و حتی متقدم مشتا بود صحبت او را بشنود. رنگ صورتش همیشه به زردی میزد. قد کوتاه بود و لاغر. خاله میگفت میوهی نارس. خاله که خالهی بدن نبود. برخی روزها خودش را تنهای تنها میکرد تا بدنش را با شیشه خرده بخراشد. حتی پسرخاله قسم میخورد یک بار دیده بدن قطعهی کوچکی از گوشتش را بریده و میخورد.
شبهایی که خوابش نمیبرد، بیخیال میشد و شروع میکرد فکر و خیال کردن. بعد بدون اینکه نگاهش به من، روی تخت کناریاش بیافتد، انگار که خودش هم نداند دقیقاً دربارهی چی حرف میزند میگفت: "دلم میخواهد یکپارچه باشم." سرش را به نشانهی تایید تکان میداد و میخوابید. دم به دقیقه از مدرسه شکایتش را میآوردند؛ ولی نمیدانم چه میشد که دست آخر دلشان به حالش میسوخت و شرمنده میشدند. اصلاً اگر به زندان آلاسکا هم میبردنش، آب در دلش تکان نمیخورد؛ اما نمیبردند. شوالیه میگفت: "اگر چیزی خلاف روال عادی هم پیش برود، این روباه کوتوله نمیگذارد به چشم بیاید." من اثری از نگذاشتن در بدن نمیدیدم. به نظر نمیآمد او حوصلهی کنترل کردن ما را داشته باشد. بعد از گالیله و کوپرنیک، کی دیده خورشید کاری به زمین داشته باشد؟ او آنجاست. کار خودش را میکند.
خورشید نیست که صبحها ما را میبوسد. لبهایش را به گونهمان میچسبانیم و احساس سرخوشی میکنیم. ستارهی مردهی بیاعتنا که سر جایش ثابت مانده و ثبات دارد. داستان همهی ما هیدروژن و هلیوم است تا دنیا تمام شود. به جز مسئلهی اسمش، هیچوقت ندیدم برای چیز دیگری گریه کند. میگفت: " اینها بدیهیاتاند. بعضی چیزها واضحاند، پس چشمانت کجا رفتهاند؟" شوالیه که ازدواج کرد، مادر بدن گفت نوبت پسرش است. اشکالی ندارد. آدم فقط اول و آخرش را میبیند. به هر حال بدن خودش را اسیر اوهام آرمانی مادرش نمیکرد. دربارهی ازدواج و آینده سخنی بر لب نمیراند. زنان مختلف زندگیاش را استفاده میکرد و میانداخت آن طرف. من هر بار احساس تازهای در خود میدیدم، موقع خواب، بعد از روشن کردن آباژور کریستالی برایش تعریف میکردم. نیمنگاهی به من میانداخت و به سقف زل میزد. "تصورش کن."
"کی را؟
"همین که میگویی."
" چگونه تصورش کنم؟"
" با من، با دانیال"
جا میخوردم و در جا حالم از هر آنچه احساس میکردم به هم میخورد. درسش را نیمهتمام رها کرد. حدس میزنم سیکلش را هم نتوانست بگیرد. تنها چیزی که راجع به آن کنجکاو میشد، جنس اشیای دورش بود. چوب صنوبر، سنگ مرمر، این خز است و آن نمد. بعد میگفت: "اینها بدیهیاتاند. پس چشمهایت کجا رفتهاند؟" میگفت بدیهیات و. این بنیامین است، آن دانیال. این قرمهسبزی است، آن فسنجان. و کاش میفهمید این چیزهایی که من دوست دارم و به خاطرشان زندهام، آن چیزهایی نیستند که مال اوست.
اینها بدیهیاتاند. پس چشمانش کجا رفته بودند؟ پسرخاله قسم میخورد که دیده بدن قطعهای از آنها را بریده و خورده. بعد از خودش مرا هم میخورد. نمیبلعید؛ قطعه قطعه، در اتاق خواب، زیر نور مهتاب، جلسات اعترافگیری، قطعه قطعه، هر قطعه اندازهی یکی از کریستالهای آباژور کنار تخت. اعتراض که میکردم میگفت: "مگر فرقی میان من و توست؟ همگیمان یک نفر هستیم." اما فرق بود. مثل خز و نمد. بعد ناخنهایم را میگرفت، میریخت در لیوان شیر و سر میکشید. تا اثبات کند توفیری نداریم. تا اثبات کند برادریم.
ذره ذرهی وجود مرا آب میکرد و به خود پیوند میداد. بله، تنها من. آلیاژ زره شوالیه به این سادگیها ذوب نمیشد و نشد. من از پوشش، فقط رد کمربند پدر بدن را داشتم که آسیبپذیرترم میکرد. و رفته رفته فرق چندانی میان ما نمیماند. هر چه برهنهتر میشدم، بیشتر به بدن شباهت مییافتم. رنجور و فانی و غریزی. من بدنی بودم که ترکه میخورد. بدن بدنی بود که ترکه نمیخورد. بدن گوشت تن مرا میخورد و من جزئی از او میشدم. جنگ با بدن، جنگ با تکههای مردهی وجودم بود. تکههای مردهی کریستالی. پدر بدن میگفت: "آدم دندان خراب را میکشد و میاندازد دور." من دندان خراب بدن بودم. دندان خراب بدن که شب به شب خمیر روی آن نمیمالید تا بپوسد. دندان خراب بدن که نگهش میداشت. پسرخاله قسم میخورد دندانش را کشیده و خورده.
فصل دوم
نبرد و شوالیه
شوالیه میخواست برود. از روز اول میخواست برود. وقتی پدر بدن مرا به باد کتک میگرفت و گوشهای میافتادم، بالای سرم میآمد و روی کبودیهایم کیسهی یخ میگذاشت. با استیصال به حیاط مینگریست و میگفت: "خانه ما جای ماندن نیست." اوایل میخواست مرا هم ببرد؛ اما هر چه بیشتر با بدن ادغام میشدم، شوالیه هم بیشتر منصرف میشد. او از شناسنامهی مردهای استفاده نمیکرد. دانیال، عادیترین و انسانیترین عضو خانواده بود. نمونهای بارز از تمدن. انسان متمدنی که مجبور بود از ماقبل تاریخ شروع کند تا به پست مدرنیسم برسد.
چشم نداشت بدن را ببیند، هنگامی که کسی جز خودمان نبود، حیوان صدایش میزد. با این حال شوالیه و بدن چنان به هم متصلاند که به شمار احتمالا دو تاس میمانند.اگر بدن یک و سه باشد، شوالیه سه و یک است. میگوید برعکس بدن است و درست میگوید. در هر صورت، وقتی صورتک برعکسی را میبینم، کماکان ارتباطی با اصل صورتک در ذهنم پدید میآید. شوالیه سوار اسبش میشود تا از بدن دور و دورتر شود؛ لیکن خود او، فرم دیگری از بدن است. چه یک و سه و چه سه یک، کم و بیش نتیجهی یکسانی دارد. گویا مثل افلاطون در دیدگانم ترسیم میشود: صندلیهای متفاوت که همگی دارای جوهرهی یکساناند. شوالیه به شیوهی دیگری بازی میکرد، چون صندلیها مال بدن بودند.
مدتی شمشیرزنی کرد تا پدر و مادر بدن را از پا بیندازد. صاحبخانه هرگز نمیمرد. هنوز به پست مدرنیسم نرسیده بودیم. قرون وسطا بود. پدر بدن لرد و شوالیه واسال. از آن پس برای خانه و خانوادهای که از آن میگریخت میجنگید. جنگید و فتح کرد تا بتواند آزادی خویش را بخرد. نمرات بالا، هنرهای تمامنشدنی، پیانونوازی در دورهمیهای خانوادگی، قناعت و سربهزیری و افتخار پشت افتخار. شوالیه، خانوادهی بدن را به عنوان اعلیحضرتهایی پذریفته بود که به آنان خدمت مینمود تا جایگاهش در دژ تثبیت گردد. کلنگ میزد تا از غار وحشت نجات یابد؛ لیکن چندی نگذشت که کلنگزنی شد راه و رسم زندگیاش در همان غار. قطره قطرهی خون خود را میریخت تا مایع شود و به شکل ظرف درآید. گاهی پشت در میآمد. پشت در انبار که من همیشه در آن بازی میکردم و برای خودم شعر میخواندم. زانوهایش شل میشد و روی زمین میافتاد.
نفسنفس میزد و بیصدا اشک میریخت. بالای سرش که میرفتم، مرا نمیدید. برخلاف من که هر وقت او بالای سرم میآمد، با زبان بیزبانی التماس میکردم بماند. هیچکداممان لام تا کام حرف نمیزدیم، چرا که آباژور کریستالی نبود. ما بودیم و تاریکی سهمگینی که یک جا میبلعیدمان. شوالیه، برآشفتهو بیحال روی زمین میافتاد و برای لحظاتی برادر بدن نبود. برای لحظاتی مال خود خودش بود. لحظاتی که "لحظات ملکوتی" میخواندشان.
لحظاتی که گاه پر سعادت و در بلندای سکوی مدرسه و تعریف و تمجیدها رخ میداد و گاه شوربختانه، در انبار زیرزمین، در اوج خستگی و نومیدی. وانگاه من او را برای چند دقیقه آنقدر شبیه بدن میدیدم که باید به خود میگفتم: "این شوالیه است و آن بدن. اینها بدیهیاتاند. پس چشمهایت کجا رفتهاند؟" و پسرخاله نبود که شاهد باشد شوالیه، روح خویش را قطعه قطعه میکند و میخورد تا زنده بماند. سپس مثل فنر از جا میپرید و تلوتلوخوران از همان دری که آمده بود میرفت. یک بار خبطی کرد و به جای در انبار، پشت در آشپزخانه ایستاد.
شنید که خاله به مادر بدن میگوید: "بچهای به کفایت و شایستگی دانیال شما ندیدهام؛ اما حیف که قد و بالای بلندی ندارد. صورتش هم اغلب اوقات رنگپریده و خسته است. میترسم بشود لنگهی آن پسرهی همیشه ناخوش بیجربزه." از آن روز به بعد شوالیه دشمن تازهای پیدا کرده بود که اسمش ژنتیک بود. لیوان لیوان شیر میخورد، سر ساعت میخوابیو، رژیم غذاییای برای خود چیده بود تا تمام ویتامینها و مواد معدنی به بدنش برسد، کاپیتان تیم بسکتبال مدرسه شده بود و خودش را به هر دری میزد تا یک سانتیمتر قد بکشد. عاقبت هم از شدت خستگی، پشت در انبار میافتاد و خوابش میبرد.
فاتح این نبرد نیز شوالیه بود. قدش بلندتر از صد و هشتاد سانتیمتر شد؛ اما هیچکدام از اعلیحضرتهایش نمیدانستند دقیقاً صد و هشتاد و چند؟ پس از قبولی در آزمون وکالت، دنبال همسری گشت که لیاقت خانوادهی سلطنتی را داشته باشد. عروسی مفصلی گرفتند و به لطف پساندازهای شوالیه، یکراست به خانهی خودشان رفتند. با این حال، خاله همچنان عقیده داشت که شوالیه هم لنگهی آن میوهی نارس است. این یکی، میوهی نارسیست که انبوهی از سیبهای سرخ و آبدار را روی خود ریخته تا ته بار بماند و چشم احدی بهاش نیوفتد. شکاف میانمان روز به روز عمیقتر میشد. او فریاد میکشید میخواهد برود و من نمیفهمیدم کجا؟
در یکی از سه لغزش بزرگش، از خانه بیرونش کردند و گفتند باید در حیاط بخوابد. دیروقت رسیده بود خانه و رفته بود مهمانی فلان رفیقش. چشمانش سرخ سرخ بودند و با بغض تلوتلو میخورد. کنار حوض آمد و ایستاد. من با او در خانه نبودم تا با پدر بدن بحثم شود و از آنجا پرتم کنند بیرون. از قبل تبعید شده بودم. منفور بودن در خونم بود. آهسته از کنارم گذشت و دستش را در حوض فرو برد. روی لب خونی سیلیخوردهاش آب ریخت و بعد برای چند دقیقهای ساکت ماند. ناگهان باران گرفت. نگاهی به آسمان انداخت و عصبی خندید. سرش را پایین انداخت و زیرلبی حرف زد: "به مو بندم. من برایشان به مو بندم." دستم را روی شانهاش گذاشتم و پاکت سیگارم را مقابلش گرفتم.
از پدر و مادر بدن یاد گرفته بودم به هر کسی متفاوت عشق بورزم. به بدن ناخنهایم را میدادم و به شوالیه سیگار. شوالیه نمیخواست پیوند بخورد چون صبح که میشد باید به جنگ برمیگشت. ابروهایش را بالا انداخت و لبخند دوپهلویی زد؛ اما سیگار را از دستم گرفت. کمی مکث کرد و به صورتم خیره شد. زبانم به جای باران بند آمده بود و نمیتوانستم بپرسم چه میخواهد. سرانجام به حرف آمد: "سوپ تعارف میکنی، بعد قاشق نمیدهی؟" اندکی زمان برد تا بفهمم فندک میخواهد. دستم را سمت چشمهای خونافتادهاش گرفتم و پاسخ دادم: "وقتی روی کتت لکهی سوپ مانده، حتماً قاشق هم داری." علیرغم درصد بالای ادبیات کنکورش، او نیز به زحمت منظورم را فهمید.
دوباره خندید. انگار دعوایش در خانه را پاک فراموش کرده بود. سرخوش گفت: "مهمانی بودم. سوپ آوردند، خوردم. قاشقشان را که ندزدیدم." تسلیم شدم. لذت نمیبرد. هنوز داشت میجنگید. هنوز داشت برای یک فندک بیارزش میجنگید. دستهایم را دور لبهایش سنگر کردم و منتظر ماندم تا سیگارش را روشن کند. روشن که شد خودم را عقب کشیدم. بلافاصله به سرفه افتاد. انگار واقعاً دربارهی قاشق راست میگفت. برای دلخوشی میزبان یک مزهمزهای کرده بود و تمام. سه انگشتش را باز نگه داشت و سیگار را گرفت بین شست و سبابهاش که به هم چسبانده بودشان. حالت دستش به گونهای بود که گویا میخواست حباب درست کند.
دست آخر کوتاه آمد و خودش سرش را بیرون کشید. مشخص نبود میخندد یا میلرزد یا گریه میکند. نفسنفس میزد. ناخودآگاه او را به خود چسباندم و در آغوش گرفتمش. آشفتهتر شد؛ اما دست کم تنها گریهاش باقی ماند. ژاکتم را چنگ زد و روی لبههای فیروزهای حوض لغزید. اغلب حرف نمیزدیم و فقط با یکدیگر به اینجا و آنجا میرفتیم. یک بار در راه مدرسه کلافه شد و گلایه کرد: "بگو بخندت با آن علیل ناقصالعقل است که از روی تختش پایین نمیآید؟" نمیفهمید آدم با همسنگرش نمیخندد. منتظر میماند تا یک شب لب مرگ به او بگوید تا چه اندازه برایش عزیز است. بگوید اگر نباشد، چقدر همهچیز فرق میکند. از او میخواهد دوام بیاورد.
یادآوری میکند که چه حرفهای نزده و چه راههای نرفتهای پیش رویشان مانده. و صبح که تب بار و بندلیش را میبندد و میرود، از نو فرصت مییابند کنار هم قدم بزنند و گز کنند و هیچ کلمهای میانشان رد و بدل نشود. تب میرود و آنها مطابق معمول، بدن بودنشان را از سر میگیرند. همچنان چیزی برای گفتن پیدا نمیکردم. از دهانم پرید؛ " اشکالی ندارد." سرش را بالا آورد و حیرتزده در چشمانم نگریست. احساس کردم معذب شده و حرف بدی زدهام. آن علیل ناقصالعقل را هیچچیز جز زیر سوال بردن نام کذاییاش ناراحت نمیکرد. حالا باید به خودم میگفتم اشکالی ندارد که گفتی اشکالی ندارد. از شانهام گرفت و به دشواری تلاش کرد بایستد. لبخند کمرنگی گوشهی لبش دوید؛ لیکن نفسش از دود سیگار گرفت و نتوانست جلوتر بیاید. بالاخره لب ورچید: " اگر یک روز از اینجا رفتم، یادت بماند تو را خیلی دوست داشتم.
انکار نمیکنم که هیچوقت نتوانستم درکت کنم، نتوانستم درک کنم که چرا هیچ کار نمیکنی؛ اما این چیزی را برایم عوض نمیکند. من این همه سال به خاطر تو اینجا ماندم." اینها را گفت؛ نرمنرمک به گوشهی حیاط رفت وخودش را همان جا انداخت و خوابید. نفس عمیقی کشیدم. مدتی به انتظار نشستم تا اطمینان حاصل کنم که خوابش برده. سپس به سویش رفتم؛ ژاکتم را از تنم درآوردم و روی او انداختم. آن شب صبح شد و من ساعت به ساعتش را لرزیدم. صبح شد و شوالیه به بهانهای رفت. صبح شد و ژاکتم ماند؛ اما او دیگر به حیاط برنگشت.
فصل سوم
قایق و مادر بدن
همیشه وقتی او را میدیدم، احساس میکردم توهم است. با اینکه خانه در هر ساعتی از روز مرتب بود و صبحانه و ناهار و شام حاضر؛ اما هیچوقت کسی او را مشغول کار نمیدید. یا میرفت بازار، یا پیراهنهای پارچهای طراحی میکرد و میدوخت، یا مینشست کنار حوض و در دفترش چیزی مینوشت. موهای بورش که میبافتشان، حتی هنگام تاریکی هوا میدرخشیدند و هر گاه به چشمان سبز و درشتش خیره میشدم، به نحوی ریزشان کرده بود که گویا نور آفتاب خاطرش را مکدر ساخته. با هیچکداممان آنچنان سخنی نمیگفت. به نظر من و شوالیه میآمد که او به این خانه تعلق ندارد. در وجودش، بیآنکه کار خاصی کند، منظرهی متفاوتی میدیدیم. به هیچچیز نمیمانست و در عین حال مبهم بود. عمه میگفت: "انگار پدرتان ناگهان به سفری رفت و او را بیخبر سوغاتی آورد." و توصیفی دقیقتر از این برایش پیدا نمیشد.
تنها نکتهای قلم افتاده بود: هر چند سال که میگذشت، غباری بر سوغات که عمه میگفت، نمینشست. هرگز حضورش عادی نشد و همان تافتهی جدابافته باقی ماند. از پدر بدن تبعیت میکرد و علاقهای به اظهار نظر نداشت؛ اما آنطور جلوه میکرد که حرف آخر همان چیزیست که او میپسندد. آهسته صحبت میکرد؛ گاهی شک میکردم واقعاً چیزی گفته یا اشتباه شنیدهام. با این حال، کلماتش واضح بودند و تردیدی در آنکه چه گفته نبود. با پدر بدن، بیست و هشت سال اختلاف سنی داشت و بعد از بدن، عزیزترین آدم خانه به حساب میآمد. صمیمیت قابلتوجهی میانشان دیده نمیشد؛ جز اینکه پدر بدن احترام ویژهای برایش قائل بود و کمتر از دیگران شماتتش میکرد. اگر دعوایی پیش میآمد، چیزی نمیگفت و واژههایش را برای گلایه هدر نمیداد.
شوالیه را دوست داشت. ممکن نبود او را ببیند و لبخند نزند. شوالیه موضع متفاوتی داشت. در لفافه طعنه بارش میکرد و باورش نمیشد خیری از جانب او برسد. دلش نمیخواست گول کسی را بخورد و شمشیرش را زمین بگذارد. میگفت: "برود به همان سوگولیاش لبخند بزند." و من فقط پاسخ میدادم: " کاش به من لبخند میزد. کاش تصمیم گرفته بود مرا گول بزند." و شوالیه به خاطر همین آرزوها مرا نبرد. عمه، عمه ربابه میگفت: "وقتی پدرتان با او آشنا شد جهود بود. ازدواج که کردند مسلمان شد." و من نمیفهمیدم چرا واژههایش را برای ورق زدن سوابق دینی او هدر میدهد. روی لباسهایش یا گل بود یا میوه. گیلاس و انگور و توت فرنگی روی پارچههای خنک و سبک پیراهنهایش میرقصیدند. گل لاله و لیلیوم. لیلیوم و لیلیوم. موهایش را که نمیبافت، حتما باید بهشان روبان میآویخت یا تل و هدبند میزد. بر تاب گوشهی حیاط مینشست و باد پیراهنش را بالا و پایین میکرد؛ مثل موج، مثل جزر و مد. سر بدن را روی پایش میگذاشت و برایش لالایی میخواند. همواره احساس میکردم مجبور است این کار را انجام بدهد. احساس میکردم بدن، پیراهن قشنگش را لکه میکند. بعد در فکر فرو میرفت؛ اخم صورتش را میپوشاند به سمتی مات میماند. یک نفر وارد حیاط میشد. لبخند میزد. احوال میپرسید. همهچیز حالت انسانی به خود میگرفت. من که از کنارش رد میشدم، واکنشی نشان نمیداد. خبری از لبخند نبود. نمیدید. پس چشمهایش کجا رفته بودند؟ پسرخاله نمیدانست. هیچکس نمیدانست. عمه ربابه هم نمیدانست. بدن که جنس هر چیزی را میدانست، جنس او را نمیدانست. عمو سهراب که تاجر بود، نمیدانست پدر بدن او را از کدام مغازه خریده. من که چیزی برایم مهم نبود، نمیدانستم چگونه به او اهمیت ندهم. یک بار سر امتحان دین و زندگی تقلب کرده بودم. معلم برگه را از زیر دستم کشید و یک طومار تمام و کمال برای خانوادهام نوشت. محتوای جالبی نداشت و تا میتوانست پیاز داغش را زیاد کرده بود. فقط مانده بود بنویسد: "این موجود جنایتکار اصلاحپذیر نیست و اعمال وحشتناکش سبب مرگ هزاران دانشآموز ایرانی شده. یا با او اتمام حجت کنید، یا در خانه نگه داشته و به تخت ببندید."
تا عصر با خودم دو دو تا چهار تا کردم و به این نتیجه رسیدم که تنها راه ممکن، در جریان گذاشتن مادر بدن است و امیدوار بودم چیزی به پدر بدن انتقال ندهد. از اتاق بیرون رفتم و نامه به دست راه افتادم سمت حیاط. از پشت در شیشهای دیدم کنار حوض نشسته و با موهایش بازی میکند. یک دفعه همهچیز مثل بهمن روی سرم ریخت. گامهایم آهسته شد و خدا خدا میکردم هیچوقت به حوض نرسم. معلممان خوب میدانست چگونه میتواند دین و ایمان طفلان معصوم یازده ساله را مستحکم کند. راه کش میآمد. پارچه. پارچهی سفید پیراهن ساتن رویاییاش روی زمین افتاده بود. پارچه را کنار زدم. خون روی صورتش خشک شده بود. نبض داشت؟ نداشت. داشت؟ نمیدانم. هنوز پارچه را کنار نزده بودم. همیشه کنار میکشیدم. زنده بودنش ارزش آن را داشت که بفهمم مرده؟ داشت؟ نداشت. داشت؟ نمیدانم. هنوز پارچه. از تکرار بیزارم. رفته رفته مسئله را بیارزش میکند. ادامه دادم. بالای سرش رسیدم. حالا شبیه ماشینهای سکهای به نظر میآمد. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. چشمان سبزش کاملاً باز و نافذ بودند. اثری از آفتابی که هر دم اطراف او میتابید نبود. این حال را میشناختم. اسمش انتظار بود. به برگه که در دست چپم میلرزید نگاه میکرد. کنارش نشستم. سرم را پایین انداختم و برگه را سمتش گرفتم. آن را آهسته از دستم گرفت. آنقدر آهسته که مجبور شدم سرم را بالا بگیرم و چشمهایم را که روی هم میفشردم باز کنم تا یقین پیدا کنم چیزی در دستم نمانده. باد پارچه را تکان میداد؛ اما لب مرز رهایش میکرد. بالاخره جرئت کردم نگاهی به صورتش بیندازم. قابل حدس نبود که اخم کرده؟ گویا دو ساعت بعد از نیمه شب پنجره را باز کنم تا ببینم ماه در آسمان است یا خورشید. کاغذ را تا کرد. خشکم زده بود. سرش را تکان داد و بیخیال خندید. سپس دامنش را جمع کرد؛ چهارزانو نشست و کاغذ را میان دو دستش گرفت. نمیتوانستم حدس بزنم میخواهد چه کند. تکهای از ورقه را برید؛ چند تای دیگر زد و با اشتیاق مشغول آن شد. در پایان، یک قایق کاغذی ساخت که البته بادبان نداشت و دماغهاش هم کمی بدفرم بود. بلافاصله آن را در آب انداخت و دست مرا با مهربانی گرفت. انگار از زمین جدا شده بودم. باد خنکی بر پلکهایم میوزید و از شدت آسودگی دلم میخواست همان جا دراز بکشم و بخوابم. به قدری سبک و راحت بودم که اگر سرم را روی آب میگذاشتم، مثل همان قایق کاغذی، شناور باقی میماند. ناگهان از سر حیاط صدای در و کلید انداختن به گوش رسید. دستم را رها کرد. خم شد و تکه سنگی از زمین برداشت و در قایق پرت کرد. قایق، قایق که واژگون شد. از جا برخاست و به سمت در راه افتاد.
فقط قبل از آنکه کاملاً دور شود گفت: "کسی چیزی نمیفهمد." و من هرگز نفهمیدم اینها را او گفت یا من شنیدم. رگ او نبض داشت یا انگشت من نبض میزد. که قایق واژگون شد یا شناور ماند.
فصل چهارم
کا.گ.ب و پدر بدن
وقتی من به دنیا آمدم، سوسیالیسم مرده بود و حتی چند سال پیش مراسم ختمش را هم گرفته بودند؛ اما پدر بدن در تمام دقایق نمایش زندگیام نقش یک کمونیست تمام عیار را بازی میکرد. هر چه چرخ زمانه بیشتر میچرخید، عقاید او نیز بیش از پیش به یک درشکهی عتیقه شباهت مییافت. مثلا پیش میآمد مردم بخواهند به پارکی جایی بروند تا محض تفریح سوار اسب و درشکه شوند و بعد که کارشان تمام شد با خودروب آخرین مدلشان به خانه برگردند. به مانیفست کمونیست یا سه جلدی سرمایه هم به همین چشم نگاه میکردند: به عنوان تکهای از تاریخ و بعد به روزمرهی کاپیتالیستیشان بازمیگشتند. لیکن اینها برای پدر بدن مفهومی دن کیشوتی داشت. او در قرن بیست و یکم که شوالیهگری ور افتاده بود، در خانوادهاش شوالیه میپروراند و درشکههای منسوخشده از جادههای فکرش میگذشتند. از جوانیاش آرزو داشت مامور جایی مثل کا.گ.ب شود. کشته مردهی چپهای افراطی و چه گوارا و کاسترو و استالین و مائو بود و میگفت: " اینها سر حرفشان میمانند. میفهمی؟ همه میدانند حقیقت چیست. مهم این است که سر حرفت بمانی." البته همهی اینها برای شخص من جذابیتی نداشت؛ بلکه برایم جالب بود که هیچ انگیزهی خاصی برای داشتن چنین باورهایی در او نمیدیدم. نه انگلسی بود که خوشی زیر دلش زده باشد و نه کارگری با دستهای پینهبسته. پدربزرگم یک باغ بزرگ پرتقال برایش ارث گذاشته بود و خودش هم یک وانت سفید رنگ داشت. فصلهایی که درختها میوه میدادند، میراث خانوادگیاش را باز میزد و باقی سال، اسباب و اثاثیه مردم را. همیشه بابت مالکیت باغ احساس گناه میکرد؛ ولی سرمایهی واقعی او وانتش بود. اگر باغ میوه نمیداد، اگر دزد از بالای دیوار میآمد و پرتقالها را میدزدید، اگر تمام درختها آتش میگرفتند، وانت بود که سرمایهی مردم را از سر شهر میبرد ته شهر و برایش پول درمیآورد. این، اولین چیزی بود که کمونیست بودنش را اثبات میکرد. یک برژوا، سرمایهی خودش را وسط میگذارد تا همراه با دیگران تولید ثروت کند. یک کمونیست، سرمایهی دیگران را پشت وانت حزب بار میزند تا خودش پول روی پول بگذارد. و دومسن چیز آن بود که سر حرفش میماند. اگر گفته بود مرا کتک میزند، میزد. اگر گفته بود ماشین کنترلی شوالیه را خرد میکند، میکرد. اگر گفته بود دیگر به خانهی عمه ربابه نمیرویم، نمیرفتیم. فقط مادر بدن بود که میتوانست حرف او را دو تا کند. نه کاملاً واضح. برای برآورده کردن خواستههای بیاننشدهی او، بهانه جور میکرد. نه مادر بدن میگفت فلان چیز را میخواهم و نه پدر بدن میگفت فلان کار را برای تو کردهام. یک بار که رفته بودیم بازار، دیدم زل زده به یک پیراهن حریر آبی آسمانی. پدر بدن پس از چند قدم ملتفت شد او همراهمان نمیآید و سرش را به عقب برگرداند. تعللوار به طرفش رفت و نگاهی به پیراهن پشت ویترین انداخت. اخمی کرد و سرد پرسید: "چیزی لازم داری؟" نگاهش را از پیراهن نگرفت؛ بلکه دستش را روی قلبش گذاشت. "نفسم گرفته. چند لحظه میایستم، بعد میرویم. چند لحظهی دیگر برای تماشا زمان خرید و رفتیم. پدر بدن همیشه میگفت لباس خریدن عمل شنیع و برژوامآبانهای است. میگفت این مغازهها را ردیف کردهاند تا مردم را فریب دهند. تا حوسشان را از مسائل حائز اهمیت اطرافشان پرت کنند. تا چند روز به اسپند روی آتش میمانست. ناگهان وسط شام از جلوی سفره بلند میشد، دور اتاق قدم میزد، دوباره چند قاشق میخورد، برمیخاست، به حیاط میرفت، سیگار میکشید، برمیگشت، روی برنج ماست میریخت، به اتاق بغلی میرفت، تلویزیون را روشن میکرد، از نو سر سفره میآمد و بالاخره به این نتیجه میرسید که سیر شده. تا اینکه یک روز سر ظهر، بیهوا به خانه آمد و زنگ در حیاط را زد. داخل که آمد، پلاستیکی که دستش گرفته بود را به مادر بدن داد. ابروهای پرپشتش را در هم برده بود و نگاهش را میدزدید. با لحنی خشک توضیح داد: "دعوتمان کردهاند عروسی پسر حاجیه خانم. لازم بود لباس مناسبی تنت باشد."
همین را گفت و تا روزی که میخواستیم آنجا برویم از اتاقش بیرون نیامد. شوالیه را بعد از بدن دوست داشت؛ چون شوالیه سر حرفش میماند. گرچه چند باری پیش آمده بود که خودش حرف او را زمین بزند. این نخستین لغزش بزرگ شوالیه بود. شوالیه میخواست معمار شود و پدر بدن که میگفت او باید در جامعه به مردم خدمت کند. از اندیشیدن به او نفرت دارم. با من؟ با من چگونه بود؟ مثل قاشق. مثل تعمیرکار. مثل نانوا. سارتر دروغ میگوید. ماهیت بر وجود مقدم است. قاشق از برنج پر میشد. تعمیرکار آبگرمکن را درست میکرد. نانوا نان میپخت. پدر بدن کتکم میزد. چیزی بیشتر یا کمتر از ماهیتش انجام نمیداد. هر سال تحصیلی جدید، با علاقه برایمان مداد روزنامهای میخرید؛ چون چنین کالاهایی به حفظ محیط زیست کمک میکردند. احوال معلم شیمی سال یازدهمم را میپرسید و اگر یک شبانه روز کامل به سخنرانیهای او در خصوص پلاستیکهای سبز، گوش میسپرد، خسته نمیشد. بدن را در اولویت قرار میداد؛ چرا که بدن رنجور بود و نیاز به حمایت داشت. عمه ربابه طعنه میزد: "مادرتان را گرفت، لابد چون ارامنه را آزار میدادند." و گردآفرید، خواهر کوچکترش، التماس میکرد از این چیزها نگوید. جانش برای هر چیزی که دورهاش سر آمده بود در میرفت. در کوزه آب مینوشید. در برابر وسایل الکتریکی، مثل جاروبرقی یا ماشین لباسشویی مقاومت میکرد. کل فامیل پای فوتبال مینشستند و او تماشای چوگان را ترجیح میداد. یک بار به شوالیه گفتم: "جالب است که تا این حد به تاریخ اشتیاق دارد. من را یاد بابابزرگ میاندازد." و شوالیه بیاعتنا پاسخ میداد: "به تاریخ اشتیاق ندارد، دلش برای کوزهها میسوزد که تنها ماندهاند و کسی در آنها آب نمیخورد. لیوانها را لعنت میکند، من و تو را کتک میزند و بر قبر نیوتون و تسلا که تاریکی طبیعی و اصیلمان را به باد دادند تف میاندازد." گل لگد میکرد. من تمام اراجیفی که میگفت را از پیش میدانستم و فقط دلم میخواست پدر بدن را آن گونه ببینم که خودش خودش را میدید. او انبار بود. من یک چارچوب برایش ساخته بودم. در چارچوب انبار که میایستادم، وسایل کهنه و تار عنکبوت و گرد و غبار نظاره میکردم. میتوانستم برای خودم شعر بخوانم. شعر بخوانم و پدر بدن هیچوقت نمیفهمید شعر میخوانم؛ چون کتک میخوردم و دهانم پر بود. مادر بدن هیچوقت نفهمید چقدر دوست دارم به من لبخند بزند؛ چون افسوس محبتهای او به شوالیه و بدن را میخوردم و دهانم پر بود. شوالیه هیچوقت نفهمید من نیز میخواهم همراهش از خانه بروم و خوشبخت شوم؛ چون حرفهایم را میخوردم و دهانم پر بود. بدن هیچوقت نفهمید از او واهمه دارم و میترسم ترکش کنم؛ چون خودم را زیر نور آباژور کریستالی میخوردم و دهانم پر بود.
فصل پنجم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاهنامه و بابابزرگ
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه تعجب میکردند که ما بابابزرگ را بابابزرگ صدا میزنیم. این امر دو دلیل کاملاً موجه و منطقی داشت که شوالیه برایم توضیح داد: اول آنکه منظور ما از بابابزرگ، بابابزرگ به لحاظ نسبت خانوادگی نبود. اسم پدربزرگ ما، بزرگ بود. بابا را که اولش میگذاشتیم، میشد همان بابابزرگی که همه دارند؛ این غلطانداز بود. دوم آنکه بابابزرگ زودتر از آن مرد که ما فرصت پیدا کنیم برای او اسم بهتری برگزینیم. من هفت سالم بود که سکته کرد. ملیگرا بود. اگر قرار باشد در یک کلمه توصیفش کنم، همین را میگویم. همسایهشان او را فردوسی صدا میزد؛ چون اسم اکثر بچههایش را از بین شخصیتهای شاهنامه انتخاب کرده بود. پنج پسر داشت: اسفندیار، فریدون، ارژنگ، سهراب و سیاوش. سیاوش عموی کوچم است که بیست و دو سال دیرتر از آخرین خواهرش به دنیا آمد و به این خاطر توانست از چنگال تاریخگرایی بابابزرگ بگریزد و نام امروزیتری داشته باشد. جز عمه ربابه و عمه گردآفرید، یک عمه رودابهای هم داشتیم که وقتی بچه بود از سیاهسرفه مرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای ما بابابزرگ، همان بابابزرگ نبود؛ اما برای بابابزرگ سیاهسرفه، دقیقاً سیاهسرفه بود، به معنای واقعی کلمه. هر سرفهی عمه رودابه، گوشهای از زندگیاش را سیاه کرد و هنگامی که او جان سپرد، بابابزرگ در سیاهی مطلق باقی ماند. هفت فرزندی که بعد از رودابه زاده شدند، مثل نوشدارو بعد از مرگ سهراب بودند. حتی به دنیا آمدن خود سهراب هم دردی را دوا نکرد. خانهشان. خانهشان از پنج سال پیش از مرگش تلویزیون نداشت. وقتی هم داشتند، تنها یک کانال وصل کرده بودند که عصرها کارتون نشان میداد. باقی کانالها چندان به مذاق بابابزرگ خوش نمیآمدند. تلویزیونشان نیز به همین علت ریق رحمت را سر کشید. یک بار خارج از زمان پخش کارتونها روشن مانده بود و چیزهایی که میگفتند باب میل بابابزرگ واقع نشد. نتوانست خود را کنترل کند و به جایش خود کنترل را به سمت تلویزیون پرتاب کرد. این شد که رسانهشان به روزنامه یا در حالت خوب، رادیو، تقلیل یافت. بازرگانی میکرد و علیرغم اینکه چندان ثروتمند نبودند، ولی زندگی خوبی داشتند و برای تمام خانوادهاش ارثی گذاشت که برای ساختن آیندهشان کافی بود. گرچه در طول حیاتش به کسی پولی نمیداد و حتی عید که میشد خبری از عید نبود. بلند قهقهه میزد و میگفت: "زمین دور خورشید چرخیده، پولش را من باید بدهم؟" گهگاهی پیش میآمد به بدن عیدی بدهد. شوالیه میگفت این کار را میکند تا دل پدر بدن را به دست بیاورد و من میگفتم به بدن عیدی میدهد، چون بدن خورشید است. نوهی مردهی بیاعتنا که عیدی میگیرد. هر چه آبش با پسرش در یک جوی نمیرفت، عروسش را دوست داشت. همیشه با مادر بدن مینشستند و خاطره میگفتند و میخندیدند. پدر بدن که کنارشان میآمد، اشارهای به مادر بدن میکرد و بذلهگویانه میگفت: "کار عاقلانهای کردی فریدون." و وقتی عمه در غیاب مادر بدم ناسزا میگفت، کلافه میشد و پاسخ میداد: "چرند نگو ربابه." اکثر اوقات بحثشان میشد. نزد ما گلایه میکرد: "مثل مادرش است، زندگی را به آدم زهر میکند." از میان بچههایش، سهراب و گردآفرید که دوقلو بودند را دوست داشت. میگفت: "اینها آدمهای بسازیاند. دنبال زیر بغل مار نمیگردند." و پدر بدن جوابش را میداد: "سهراب؟ بله. سهراب دنبال زیر بغل مار نمیگردد، دنبال زیر بغل ما میگردد که از آن هم عیب و ایراد بگیرد." به تیکه و طعنه و تلخی و بحث که میکشید، دستش را در هوا تکان میداد و طرف مقابلش را مثل مگس کیش میکرد. قدش کوتاه بود؛ ولی در مجموع هیکل لاغر و کشیدهای داشت. مرا یاد مداد سیاههای بدنه زرد پاککندار میانداخت. مدادی که روزنامهای نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل ششم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیب گلاب و عمه گردآفرید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمعمولاً رنگ به صورت نداشت، به غیر از زمانهایی که لپهایش سرخ میشد. در مهمانیها، روی مبلهای تکنفره مینشست و با لبخندی مضطرب و ابروهای پایینافتاده به ما نگاه میکرد؛ یا شاید هم به سجادهی مادرش که گوشهی فرش دستبافتشان رها شده بود. چشم ابرو مشکی بود و روز به روز چشم ابرو مشکیتر هم میشد. من پنهانی با خود میگفتم: "حتماً رودابه روی صورت او سرفه کرده." و بابابزرگ آشکاراً شوخی میکرد: "باید اسم تو را میگذاشتیم سیاوش." عمو سهراب اطمینان داشت خواهرش در میانسالی صاحب موهای خاکشتری قشنگی خواهد شد؛ اما حدسیاتش درست از آب در نیامدند. یک دسته موی سفید روی سر عمه گردآفرید سبز شد، یک دسته موی سفید نصفه. نصفه چون نیمی از هر کدام از تارها سفید شده بود و باقیاش نه. هر چه کردند علتش را نفهمیدند. روی موهایش رنگ میگذاشت؛ ولی پس از چند روز دوباره به حال سابق برمیگشتند. شوالیه میگفت: "توجیه منطقیای برایش پیدا نمیشود. احتمالاً یک عنکبوت در سرش زندگی میکند." و بابابزرگ به شیوهی خودش دلداریاش میداد: "نیمهی مشکی کلهات را ببین." هیچوقت ندیدم کسی را برنجاند. با تمام خانوادهاش رابطهی دوستانهای داشت و حمایتشان میکرد. برای من و شوالیه شکلات میگرفت و برای بدن مربا. دلیلش را نمیدانستیم. فقط با این موضوع کنار آمدیم که عمه برای بدن به جای شکلات، مربا میخرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه هیچ کداممان نزدیک نبود. وقتی خانهمان میآمد، آمده بود و نیامده بود. روی مبل تک نفره مینشست، لبخند میزد، صورتش را در هم میبرد، آه میکشید و دستش را به دسته مبل تکیه میداد تا زیر سرش بگذارد. ما همسایههایش بودیم. هر روز از کنارمان رد میشد، از تره بار میوه میخرید، گلهای حیاطش را آب میداد، صندوق پستیاش را باز میکرد و نامههای جدیدش را برمیداشت و میخواند؛ و با تمام اینها، نقش خاصی در زندگی اش نداشتیم. امکان نداشت او را ببینم و بی دلیل سراسیمه نباشد. انگار در لحظه لحظهی زندگیاش باید تصمیمی میگرفت که کل سرنوشتش را تعیین میکرد. به دنبال اولین فرصت مناسب بود تا به اتاقش برود و در را ببندد. در را نیمه باز ببندد. بالای سر جنازه مینشست. نبض نداشت، پارچه هم نداشت. عریان و زننده بود. دل و رودهاش را بیرون میکشید. دل و رودهای که در قاب عکسهای نقرهای و پاکتهای کهنه و کاهی میگندید. همه چیز درست در جای خود قرار داشت. چشم زیر ابرو، انگشت آویخته از دست و پا، گوشت روی استخوان، موهای سفید نصفه روی سر. مرگ به هیچ چیز خاتمه نمیداد. فقط یک سکوت ابدی بود در برابر تمام چیزهایی که همچنان پیش میرفتند. سکوت ابدی در برابر هیدروژن و هلیوم سکوت ابدی در برابر زندگی. تسلیم میشد و شلیک میکرد. کلمه روی کاغذ میماند. کاغذ میماند. قلم میماند و انگشتی که قلم را گرفته بود میماند. پس چه چیزی رفته بود؟ تب رفته بود. پیشانی دستهایش را بالا میبرد و یخ میزد. تب از تن میرفت و پیراهن به آن آغشته میشد. پیراهن. پیراهن که همیشه از روی بند کنار پای پدر بدن میافتاد. پدر بدن که سیب گلاب میخرید. عمو سهراب سیب ها را در دستش میچرخاند و لبخند میزد. "اینها مثل گردآفریدند، کوچکاند، زود تمام میشوند." سیب که تمام میشد و لاشهاش باقی میماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل هفتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمهمانی و عمه ربابه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبابابزرگ ناسیونالیست بود، پدر بدن مارکسیست و عمه ربابه یک انگل فاشیست. انگل فاشیست، فیالواقع یکی از ابتکارات بابا بزرگ بود و عمو سهراب نیز در ترویج آن کمک شایانی مینمود. فاشیست معنای عینیاش را داشت عمه معمولا حرف خود را به کرسی مینشاند و اگر در این میان کسی پیدا میشد که ساز مخالف بزند، ناخالصی های نژادی او را جستجو میکرد. البته اغلب در این امر به موفقیتهای چشمگیری هم دست میافت، چرا که دشمن مورد علاقهاش مادر بدن بود و تاریخچهی پر و پیمانی برای تحقیر در دست داشت. حال آنکه مادر بدن پس از ورود به خانواده آنها از آیین خود برگشته بود به کار نمیآمد. باید همان وقت که عیسی مسیح زاده شد به دنیا میآمد و ایمان میآورد، تا شاید عمه ربابه از او میگذشت. درباره انگل هم میتوان گفت عمه به خودی خود زندگی نداشت. نه ازدواج کرده بود، نه درسی خوانده بود، نه سرش مشغول کاری بود. عمو سهراب میگفت: "او از زندگیهای ما تغذیه میکند." از زندگی ما تغذیه میکرد. از آجیلهایی که روی میز میگذاشتیم تغذیه میکرد. برای خودش کارت دعوت مهمانهای ناخوانده را می فرستاد و وجود ما میزبان او میشد. هفتم مهرماه عمه ربابه کسی بود که خوش نداشت پدر بدن با مادر بدن ازدواج کند و یک پنجشنبه در مرداد ماه، خواهری که معشوق گردآفرید را به بابا بزرگ لو میداد. همیشه از درد کمر و سر مینالید و آرزوی مرگ میکرد و من دلیلش را خوب میدانستم. اگر گرد آفرید همراه معشوقش میگریخت، پدر بدن به خانه خود میرفت، عمو سهراب مهاجرت میکرد به آلمان، عمو سیاوش در خوابگاه میخوابید و بابا بزرگ مقابل تلویزیون شکسته که تنها یک کانال داشت میمرد، عمه ربابه چه بود؟ یک قایق وارونه. کسی وارد خانه نمیشد و سنگی پرتاب نمیکرد و عاقبت او واژگون میشد. آدمهایی که هیچ چیز از خود ندارند، تنها کسانیاند که میتوانند بدون کمک دیگران خود را غرق کنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفربه بود و قد کوتاه. مثل نمکدان. مثل نمکدان سر سفره و مثل نمکدان سر سفره تنها دارایی ذاتیاش همین چاقی بود. اگر کل محتویات و اعضای بدنش را در یک دیگه آش خالی میکردند، باز هم همینطور باقی میماند. در خانهای که از بابابزرگ به ارث برده بود، اتاق نداشت. هر شش اتاق خانه حکم اتاق مهمان را داشتند و عمه ربابه اوقاتی که از مهمان خبری نبود، یکی از اتاقها را انتخاب میکرد و در آن میخوابید. زندگی او با ملحفههای یکبار مصرف، کتابها و برنامههای تلویزیونی عامه پسند، مخالفتهای یکی دو روزه و کنار آمدن های ابدی سر میشد. روزهایی که همسایههایش به صرف چای دعوتش میکردند، اخلاق بهتر و صدای رساتری داشت. خانه ما که می آمد معذب و ناامید بود، مثل وقتهایی که به مزار بابا بزرگ میرفت. هر روز میرفت تا مطمئن شود او مرده. هر روز میآمد تا یقین یابد ما او را نمیخواهیم. همیشه روی میز چوبی طویل وسط پذیرایی خانهاش، تکههای پازل تکراری به انتظار نشسته بودند تا عمه ربابه راست و ریستشان کند. به جای ما که هرگز مجال ندادیم راست و ریستمان کند. پازلهای مرده بیاعتنا. و هر بار که ساختن آن را به پایان میرساند، دوباره تکههای هایش را به هم میریخت. تکههایی به اندازه کریستالهای آباژور. زیر نوری که ادامه داشت و به جایی نمیرسید. یک بار از او پرسیدم: "چرا پازلتان را قاب نمیکنید عمه؟" و برافروخته شد. "هر وقت من مردم، قابم کنید و بزنید به دیوار!" عمه مرد. عکس او را قاب کردیم؛ به دیوار آمیخت آویختیم و پازل بر هم ریخته و تکه تکه روی میز باقی ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل هشتم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت برهها، انبار فلهها؛ عمو سهراب
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعموی عزیزم عاشق فیلم سکوت برهها بود. عاشق معاملات عظیم در تجارت عظیمترش، عاشق پاندمیها و فاجعههای انسانی بزرگ، عاشق قاتلهای زنجیرهای و عاشق بارهای فلهای. عاشق ارث پدرش که دو برابر خواهرهایش به او میرسید. هیچ وقت لب به آن یه تکه کوچک کیکی که در تولدهای هفتاد نفره به مهمانها تعارف میکردند نمیزد؛ اما اگر پیشنهاد یک گالن زهر شوکران را میدادند، احتمالاً با کمال میل به سلامتی میگفت و سر میکشید. بابا بزرگ هرگاه فرصت مناسبی مییافت، قربان صدقه اش میرفت: "سهراب از روزی که مغازه را برایش خریدیم یک سرمایه دار بود." پرونده های جنایی دنباله دار میخواند و نطقش باز میشد: "آدمکش که شدی زیر چهل تا جنازه نباید تحویل قبرستان بدهی." من هم سرم را پایین می انداختم و سیر تا پیاز چرندیاتش را گوش میدادم. به آن حد صمیمیتی نداشتیم که درباره دکتر هانیبال مشاجره کنیم. فقط یک بار مسئله ذهنم را درگیر کرد. "اگر لازم باشد یکی از این آدمها را بکشی و بعدش تمام بشود و برود چطور؟" پقی زیر خنده زد و پاسخ داد: "تمام نمیشود که پسر جان. گاز را که با کبریت روشن کردی، همهجور غذایی میپزی." "اما بعضیها اینطور پیش نمیروند. متاثر میشوند و میروند یک گوشه و کمتر از قبل حرف میزنند." "بعضیها تعطیلاند. چه ربطی دارد؟" برعکس سکوت برهها از تعطیلی بیزار بود. هم از آدمهای تعطیل، هم از روزهای تعطیل و طبعاً از هر سیزده روز عید نوروز. حال یا به خاطر تعطیل بودنش، یا از آن جهت که به دلیل اخلاقهای خاص پدرش طعم شیرین عیدی را نچشیده بود. دلش میخواست کامیونها در شهر شلوغ باشند، دلش میخواست آن برج میلاد لعنتی در تاریکی شب چشمک بزند و چون خودش نه خوشتیپ بود و نه اهل ازدواج، در جواب به جای چشمک فقط فلهای بار بزند. بعد میآمد خانه و دور هم جمعمان میکرد تا فلهای باهامان معاشرت کند. پس گردنیاش به شوالیه که غذایش را تمام کرده بود و میخواست از سر میز بلند شود، هنوز یادم مانده. بغض برادر بیچارهام، سنگری که ریخته بود را یادم مانده. "احترام سرت نمیشود کره خر؟! تا بشقاب پر سر میز باشد کسی بلند نمیشود برود پی عیاشی." البته این چرا بردنهایش که اسمش را گذاشته بود: "ارتباطات خانوادگی"، لحظات خوشی هم داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثلاً میچپاندمان در ماشین بزرگ نوشابهای رنگش تا برویم بستنی نوش جان کنیم. به کمتر از چهار پنج اسکوپ هم قانع نمیشد. من اعتراض میکردم که طعمی جز شکلات دوست ندارم و همان یک اسکوپش کفایت میکند. بعد او با تمام صورتش میخندید و میگفت: "پس پنج اسکوپ موز شکلات برایت میگیریم عمو جان." ازدواج او سر چهل سالگی هم شد مثل بستنی خوردن من. فقط زن عمو رعنا را دوست داشت؛ ولی پنج اسکوپه دوستش داشت. نمیگذاشت حتی ذرهای از وجود او حیف شود. یک بار بحث ازدواج را میکردند و عمو سیاوش مطابق انتظار موذیانه و شیطنت آمیز میخندید: "کل این داستان ها به کجا میرسد؟ به نظر من هر گلی رنگ و بویی دارد." این جرقه شد که نطق عمو سهراب مثل همیشه باز شود؛ با این تفاوت که حرفهای آن روزش به نظرم جالب رسید: "اتفاقا دقت که کنی میبینی هیچکس با آن یکی فرق خاصی ندارد ازدواج مثل نذری گرفتن است نمیگویم ویژگیهای کاملاً یکسانی دارند اما در هر ظرفی را باز کنی یا شور است یا تند یا قاشق ندارد یا اصلاً هوس غیب بادمجان میپردی دارند خوبی هم دارند نکته اینجاست که تو در لحظه یکیشان را که احساس بهتری میدهد برمیداری و در تمام راه خانه مواظبش میمانی که نریزد. داستان همین است. به جای هم نمیرسد." ما، گله گوسفندانی که خانواده مینامیدشان هم کمابیش برایش یکسان بودیم. شوالیه همان بدن است. بدن همان بنیامین است. خبری از شرم و نمد و جیر نیست. چوب صنوبر و سنگ مرمر، هر دو پس از سقوط در آب خیس میشوند؛ اما سهراب چشم داشت و بدیهیات بدنی را نمیدید. فقط دوستمان داشت چون بنا بود دوستمان بدارد. اگرچه نه مانند زن عمو، نه پنج اسکوپه، چون سر پخش نذریها، فراموش کرده بودند او را صدا بزنند تا خانوادهاش را بر اساس شهود لحظهای انتخاب کند. صد البته گرد آفرید شامل این قاعده نمیشد. عمو ارژنگ همیشه در این باره شوخی میکرد: "خوب نیست که این دختر را اینقدر پررو میکنی. دو روز دیگر میبینی به هیچ صراطی مستقیم نیست." بعد عمو سهراب میخندید و جواب میداد: "به هر حال زیاد در زندگی پیش نمیآید آدم آن همه ماه در با کسی در شکم مادرش زندگی کند." و بیشتر از یک بار هم برای عموی من که به کمتر از چهل جنازه قانع نمیشد، پیش نیامد معشوق خواهرش را برای به بار نیامدن رسوایی تحویل قبرستان بدهد. بعد دوباره آن همه ماه از دنیا دور شد و به زندان رفت. منتهی این بار گردآفرید نبود و سهراب هم آخرش مرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل نهم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاتاقک سرایداری و عمو اسفندیار
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو اسفندیار همیشه مرا یاد شبح پدر هملت میانداخت. پسر اول خانوادهشان بود و آنقدر پیر که مدام میلرزید. در مسائل و روابط خانوادگی آنقدر گم بود که تا سالها تنها یک اسم از او شنیده بودیم. البته نه آنکه تا آن موقع ندیده باشیمش، اتفاقاً سالی چند بار هم برای شام و مناسبتها به خانهمان میآمد؛ اما یادمان نمیماند این روح فرتوتی که یک پایش شب گور بود و حتی ده هزار تومان بهمان عیدی داد را چه صدا میزدند. تا وقتی که شوالیه گفت این عمو اسفندیار که میگویند؛ اصلاً قربان صدقه ما نمیرود و لپمان را نمیکشد. من هم گفتم که خب نکشد. حالا آنها که میکشند چه گلی به سرمان زدند؟ بعد شوالیه دوباره پافشاری کرد: "نه، این فرق دارد. مثل بدن که هیچ عکسی از او در آلبومهای خانوادگی ما نیست. یک ریگی به کفشش است." فکر که کردم دیدم راست میگوید. آمدنش به خانه عمو سهراب به آن میمانست که زن عمو رعنا دلش برای سرایدار غریبه خانهشان سوخته و دعوتشان کرده امشب از اتاقک زیرزمین بالا بیایند و با ما شام بخورند. اینها را به شوالیه گفتم و استقبال بینظیری کرد. بعد از آن، بعضی وقتها جاروی حصیری گوشهی حیاط را برمیداشتیم و کف زمین میکشیدیم و میخندیدیم. بعد بدن آمد و گفت این جاروی اوست. ما هم که کیفمان کوک بود، جدیاش نگرفتیم و مثل دیوانهها همصدای خواندیم: "بازار کاسب ندارد، جارو صاحب ندارد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدن که دید حرفهایش به گوش ما نمیروند، چکش و میخ و سنگ را برداشت و به جای آب در هاون در پشت سرش را کوبید. به پدرش پناه آورد و گلایه کرد که ما جاروی او را برداشتهایم و پس نمیدهیم و عمو اسفندیار را با آن سن و سال و ریش سفیدش به سخره میگیریم. بعد سگک پدر بدن به حیاط آمد و تمام جاهای سالم بدنمان را به سخره گرفت و سیاه و کبود کرد. حالا هنوز هم نفهمیدیم علتش این بود که بازار کاسب نداشت یا جارو صاحب نداشت؟ بعضی چیزها را باید رها کرد و دربارهشان سوال نپرسید. چه اهمیتی داشت که شبح پدر هملت را چه صدا میزدند؟ چه اهمیتی داشت که عمه ربابه پازلش را قاب نمیکرد؟ که عمو سهراب سکوت برهها را دوست داشت؟ که چرا بدن میخواست اسمش این باشد؟ که زنده بودیم و ادامه میدادیم؟ تمام اینها یک روز تمام میشد. روح فرتوتی که یک پایش لب گور بود دیگر بهمان عیدی نمیداد. عمه ربابه پازل درست نمیکرد. دکتر هانیبال در تلویزیون عمو سهراب قدم نمیزد. بر سنگ مزار بدن اسم دیگری مینوشتند و ماه هم دیگر زنده نبودیم. شوالیه در حالی که انتظار پیروزی معمول را میکشید، کمبوجیه میشد و با ضربه شمشیر خودش جان میداد. و من شبی کنار بدن و زیر نور آباژور کریستالی به تکه آخر خود میرسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل دهم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراسپوتین عمو ارژنگ
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irراسپوتین، سیاستمدار و پیشگویی مشهور روسی، هنگامی که خبردار شد درباریان خیال ترور او را در سر دارند، پیش بینی کرد اگر چنین اتفاقی رخ دهد، تزار و خانوادهاش در کمتر از دو سال توسط مردم روسیه به قتل میرسند. عمو ارژنگ که یک برادر بلشویک هم داشت، از نوادگان راسپوتین بود. همیشه آینده را پیشگویی میکرد و این کار را درست به سبک راسپوتین انجام میداد. معروفترین پیشگوییاش هم همان گردآفرید و صراط مستقیم بود. البته وسعتشان به همین یکی ختم نمیشد. مثلاً یک بار که عمو سهراب به بستنیخوری برده بودمان، شروع کرد به هشدار دادن درباره آیندهی نزدیک: "خان داداش، اگر این شکلی بدون راهنما زدن و بلانسبت مثل گاو جلوی مردم بپیچی، با قفل فرمان بالای سرت میآیند." گرچه عمو سهراب قدر ندانست و راهنما نزد و همان راه بلانسبت وارش را ادامه داد. این شد که یکی از بلشویکها با قفل فرمانی که سرخیاش بیشباهت به پرچمهای کمونیستی شوروی نبود، از ماشینش پیاده شد و به رزومه ارژنگ جان تازهای بخشید. هر چند اینطور هم نبود که مطلقاً درست پیشگویی کند. مثلاً یک بار درباره گردآفرید گفت: "خیرهسرهایی مثل او فقط به دو فصل کتک نیاز دارند تا سر عقل بیایند." و گردآفرید علیرغم آنکه هر چهار فصل آن سال را یکسره کتک خورد، سر عقل نیامد. گذشته از اینها شباهت دیگری هم به راسپوتین داشت. یکی از این تشابهها، روابطش با زنان بود. هر زنی که کوچکترین رابطهی عاطفی را با او تجربه میکرد، در نهایت به نحوی زندگی خود را از دست میداد. یا خودکشی میکردند یا از خانوادهشان طرد میشدند و یا به هر سرنوشت دیگری دچار میشدند که مختص زنان زندگی راسپوتین بود. تمام اینها در حالی اتفاق میافتادند که عمو ارژنگ به خودی خود، جایگاه و ظاهر برازنده در جامعه داشت. بالعکس، همه ما گهگاه نگاه عاقل اندر سفیهاش را بر چهره خودمان احساس میکردیم و هرگز گمان نمیبردیم او انسان نامعقولی باشد. گویا خاندان ما مردابی چرک از بیگانههای کذایی غرق در دیوانگی و حماقت بود. در این میان عمو ارژنگ بیرون گود میایستاد و به دستهای ملتمس و فرورفته پوزخند میزد. طبعاً اگر بدن به هر بهانهای صورتش را چنگ نمیانداخت و من مثل یک مومیایی فراری که از تابوت بیرون آمده تا کتک بخورد و چشمهایش کبود باقی بماند زندگی نمیکردم، مردم متوجه این میشدند که شوالیه چقدر پاهایش را تکان میدهد یا گوشه ناخنهایش را میکند. اما متوجه نمیشدند؛ چون عمو ارژنگ و شوالیه هنوز تب داشتند. تب آدم بودن داشتند. تب عقیده شخصیام بود و هیچ چیز از آن به بدن نمیگفتم. گرچه حاجت به بیان هم نبود؛ چرا که بدن از تب خبر داشت. حتی دلواپس میشد که مبادا دوباره تب کنم. هر شب دستش را روی پیشانیام میگذاشت و اگر حرارتی احساس میکرد، تشت آب سرد میآورد. شکاف بزرگ پشت سرم را میگشود؛ مغزم را از جمجمهام بیرون میکشید و در تشت میانداخت. سپس، عمو ارژنگ، پشت در حمام پوزخند میزد و گلایه میکرد: "مگر آن همه با هم صحبت نکردیم عمو جان؟ این زنها را نباید جدی گرفت. یک روز میآیند، یک روز هم خودشان دیوانه میشوند و میروند. اگر خودت را اینطور به این در و آن در بزنی که ول معطلی." نزدیکتر میآمد. گردآفرید را کف حمام پرت میکرد. کبودی و ورم چشمهایش، زیر تار موهای نیمهسفید. و ناگهان به نظر میرسید هیچکس تب ندارد. انگار هر آدمی فقط تب خودش را داشت و برای آنکه به پای تب دیگران نسوزد، آنها را شب به شب پاشویه میکرد. من به سمت انبار میدویدم و از جمعیت عظیمی که دستمالهای نمدار سفید در دست داشتند میگریختم. لا به لای خنزر پنزرها و جاروهایی که مال بدن بودند، دستمالی صورتی رنگ و پارچهای گم شده بود که بوی عطر میداد. بوی عطر لیلیوم میداد. مشامم پر میشد و دوباره تب میکردم. تب، سرطانی بود که هر چه بدن درمانش مینمود، پس از چند سال دوباره راه خودش را پیدا میکرد و به بدنم باز میگشت. راه خودش را پیدا میکرد. از رد گلبرگهای لیلیوم که او را به انبار فرا میخواندند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتب:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل یازدهم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن روز که فرش میخندید؛ عمو سیاوش
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدر بدن به عمو سیاوش میگفت: "میمون بینزاکت". عمو اسفندیار از رفتارها و شوخیهای بیپروای او سرخ میشد و چشمانش را با وقار میبست. انگار او به دنیا آمده بود تا به ما اثبات کند عمو اسفندیار شبح نیست. شوالیه میگفت هیچ شبح محترمی در هستی وجود ندارد. احمقها از قصد در و پنجره را باز میگذارند و تازه بعضیهاشان آنقدر بیعقل و سبکسرند، که در باز را رها میکنند و از دیوار رد میشوند. بعد پسرخاله مخالفت کرد و گفت این کارشان از روی قدرتنمایی است. عمو سهراب سخت نمیگرفت. خوشمزگیهای او را با آغوش باز میپذیرفت و همراهیاش میکرد. مثلاً یک بار که به بستنی خوری رفته بودیم عمو سیاوش بخاطر دست گلی که پشت چراغ قرمز برای زن گرفته بود مسخرهاش کرد، صرفاً لبخند پهنی بر صورت نشاند و گفت: "وقتی رسیدیم فالوده بخور؛ چون خودت هم لودهای و در و تخته جورید." هم دروغ میگفت، هم سر برادر خواهرهای شیره میمالید، هم خودکار بیکهای آبی مرا کش میرفت؛ اما چون جاروی بدن را برنمیداشت، همه دوستش داشتند. البته از همان بچگی زندگیاش را طوری میگذراند که حتی اگر کسی عمو ارژنگ هم نبود میتوانست پیش بینی کند چه آدمی خواهد شد. کسانی که او را از بچگی نمیشناختند هم کافی بود پای خاطرگوییهای عمو سهراب بشینند تا همه چیز کامل دستگیرشان شود: " یک بار چهارشنبه سوری، آتش روشن کردیم و من سیاوش را مجبور کردم از روی آن بپرد. پسره بیعرضه هم درست نپرید و پارچه شلوارش آتش گرفت و مچ پایش سوخت. ما هم از همان جا فهمیدیم چه پدر سوختهای قرار است بشود." با تمام اینها، به قدری با خانوادهاش زمان نمیگذراند که برایشان دردسری درست کند. هجده سالش که شد، تک و تنها به شهر دیگری رفت تا درس بخواند. به جز تعطیلات تابستان، چهل آخر هفته داشت. هر سال مثل یک متصدی سینما مشغول حساب کتاب میشد و به هر یک از ما به مقدار دلخواهش بلیط هدیه میداد؛ تا آخر هفتهاش را به خانهمان بیاید و یک دل سیر تماشایش کنیم. البته به عمو سهراب کمتر از همه، چرا که عمو سهراب از آدمهای تعطیل خوشش نمیآمد. عمه ربابه را هم دوست نداشت؛ چون عمه از آن تماشاچیانی بود که حتی ظرف پاپکورن را هم محض قشنگیاش برمیدارند و میبرند خانه و سالها نگهش میدارند. رفت و آمد نکردنش به خانه عمو اسفندیار هم که آشکارترین دلیل را داشت: کمتر کسی به خانههای جن زده علاقه دارد. عمو سیاوش نیز یقیناً از آنهایی نبود که زندگی را جدی بگیرد و دغدغهاش این باشد که اشباح وجود دارند یا نه. بنابراین عمده بلیطها میان بابابزرگ، عمو ارژنگ و پدر بدن تقسیم میشد. حدوداً دوازده، سیزده بار در سال به خانهمان میآمد و طولانیترینش عید نوروز بود که بیکم و کاست به ما تعلق میگرفت. سراغ بابا بزرگ نمیرفت؛ چون بابابزرگ عیدی نمیداد. یکی از این عید نوروزها بود که پدر و مادر بدن، علی رغم محافظهکاری همیشگیشان، مرزها را شکستند و در حضور مهمان شروع به دعوا کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدر بدن همه چیز را شکست. گلدان را شکست، تلویزیون را که هیچ وقت کارتون نشان نمیداد شکست، تنگی که ماهیاش مرده بود را شکست و در نهایت دل مادر بدن را شکست. تنها چیزی که نشکست، آباژور کریستالی بود و نورش که تا ابد روی صورت بدن میرقصید. روی شیشه خردهها میرقصید. آشوب به پا شد. مادر بدن رفت کنار حوض، شوالیه رفت به انبار، پدر بدن در حیاط را کوبید و بدن هم به درون خودش رفت. تنها کسی که همان جا باقی ماند، عمو سیاوش بود. تنها کسی که میتوانست در آتش بماند و نسوزد. من هم ماندم. سرم رو روی فرش گذاشتم و بلند بلند گریه کردم. عمو سیاوش از زیر موهای فردار مشکیاش نگاهی به صورتم انداخت و گفت: "گریه نکن عمو جان. اینها همه میگذرد." بیرمق و گرفته پاسخ دادم: "میگذرد. میدانم. فقط کاش همه با هم میگذشتیم. کاش اینها دست مرا میگرفتند. کاش همراه من غمگین میشدند." دستی میان موهایم کشید و پرسید: "مگر فرش زیر پایت نیست؟" اخم کردم. صورتم را از صورتک زن هندوی روی فرش برداشت و مرا روی پایش نشاند. بعد مداد روزنامهای شوالیهای که روی زمین افتاده بود را برداشت و به الیاف فرش کشید. کمی گذشت و لبخند زن هندو به لبهای آویزان و محزون بدل شد. ابروهای به هم پیوستهاش نیز در هم رفت و حال نزاری پیدا کرد. "دیدی فرش هم گریه کرد؟ اما اگر من جای تو بودم به جای آنکه انتظار بکشم فرش با من اشک بریزد لبخند میزدم و همراه فرش که میخندد میخندیدم." و من لبخند زدم. عمو سیاوش هم لبخند زد و زن هندو تنها ماند. زن هندو که زیر پایش فرش نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل دوازدهم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسرخاله در خدمت فرانکنشتاین
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخاله، بدن را سیب زرد و کالی مینامید که حتی توان پایین آمدن از تختش را هم ندارد؛ لیکن همین میوه نارس، در نظر پسر او استادی بزرگ و نابغه جلوه مینمود که باید بی چون و چرا ستایشش میکرد. همان اندازه که آیگور شیفته فرانکشتاین بود، پسرخاله هم بدن را میپرستید و از او واهمه داشت. شوالیه درک نمیکرد چرا صدای او هنگام سخن گفتن از بدن میلرزد و لکنت ذاتیاش شدت میگیرد؛ اما من میفهمیدم. ما میدانستیم بدن میتواند چه هیولایی بسازد. میتواند از آدمها چه هیولایی بسازد: هیولای فرانکینشتاین. همین نکته ساده بود که باعث میشد پسرخاله، بدن نباشد. رنگ پریده را داشت، سرماخوردگی بدون برف بازی را داشت، مو برای کندن داشت، صورت برای چنگ کشیدن داشت، والدین وحشتناک و بیمنطق برای دلواپس کردن داشت؛ ولی ویکتور نبود که بتواند از آدمها هیولا بسازد. پس تصمیم گرفت خود را زیر سایه هولناک بدن و هیولاهایی که در آزمایشگاهش میساخت پنهان کند. زیر سایهای که از نور آباژور کریستالی برمیآمد. ما اوایل خیال میکردیم او از بدن نفرت دارد که چنین داستانهایی دربارهاش میگوید. منتهی رفته رفته لحن چاپلوسانه و تملق آمیز او در این روایتها آشکار شد. هنگام تعریف کردن رفتارهای عجیب و پوچ بدن، لذتی آغشته به اطمینان، تعلق خاطر و وفاداری میبرد. انگار این کار باعث میشد بدن روز به روز قوی و قویتر شود و در این میان این بیچاره حقیر هم به عنوان نوچهاش فیضی ببرد و از گزند دشمنانشان در امان بماند. انگار بدن تداعی رویاهایی بود که میدانست خودش نمیتواند برآوردهشان کند. بدن به او سخت نمیگرفت. میگفت سعی خودش را میکند. سعی میکند حقایق را ببیند و از قوانین پیروی کند. او احترام میگذارد. چون باید احترام بگذارد. همه باید با سرهای پایین افتاده از راهروها بگذرند. پسرخاله تب نمیکرد. دست و پای مرا میگرفت تا بدن تشت را بیاورد. تا بدن از تکههای من هیولای عظیم و آرمانی خود را بسازد. شوالیه سوار اسبش میشد و به بیشه میرفت. گرگها زوزه میکشیدند و پسرخاله میگریخت. قلب مرا از سینهام بیرون میکشید و در جعبهای جواهرنشان برای بدن میبرد. و در همان دم از حیاط نجوا میآمد: "بازار کاسب ندارد، جارو صاحب ندارد." و آوازهای کودکانه من و شوالیه گواه از آن میداد که بدن هنوز خانه را تصاحب نکرده. هنوز جهان را نگرفته. هنوز کتابخانهها و کاخهای سرزمینی که فتح کرده را آتش نزده و جارو هنوز مال او نیست. بدن هنوز در این جهان تنها نشده بود و داستان هیدروژن و هلیوم ادامه داشت. همه چیز به حال خود پیش میرفت تا شبی که هیولا از آزمایشگاه گریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل سیزدهم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلیلیوم و پیراهن
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبین بالا رفتن شماره چشم، خارش گلو در اوایل سرماخوردگی و عاشق شدن وجه اشتراکی وجود دارد: تا لحظهی آخر نمیشود فهمید واقعا اتفاقی افتاده یا نه. من هم یک روز دوشنبه غروب، از مطب چشم پزشکی برمیگشتم و خارش گلویم به آن میمانست که در هوای برفی بستنی موز شکلات خورده باشم. به کمال یک گلودرد حقیقی نرسیده بود، چون بستنی که خورده بودم پنج اسکوپ نبود. چون عشق بود، گهگاهی بود، عشق بود؛ اما کافی نبود. همان وقت تصمیم گرفتم تاکسی بگیرم. تاکسی بگیرم و در آن تصمیم بگیرم. دستم را بلند کنم، اولین راننده مستی که از ذهنم میگذشت اعتماد کنم و با او به هر مقصدی که میرفت بروم. در یک پراید نوک مدادی قرار بر آن شد که به دانشگاه بروم. البته این را آن شب سر سفره گفته بودم. کنار شوالیه. کنار شوالیهای که بیم آن را داشت مبادا بیموقع از سر سفره بلند شود و سیلی بخورد. لیکن آن شب نگاههای بدن به گونهی من سیلی میزد. نگاههایی که به من نمیانداخت، ولی سایهشان بر کل وجودم افتاده بود. حرفهایی که سال یک بار میزد و من هر ثانیه میشنیدم. همگی سکوت کرده بودند و شوالیه نیز جرئت نمینمود لب از لب باز کند. پنج دقیقهای گذشت و حرفم را تکرار کردم. بدن چنگالش را در بشقاب نیمهپر پرت کرد و بدون عذر و بهانه از اتاق خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشوالیه به در ورودی شیشهای و حیاط خیره شده بود. گویا نمیتوانست حتی برای یک شب، دوباره این خانه را تحمل کند. مادر بدن حرفی نمیزد و چشمان زاغش مطابق معمول با حالتی مکدرگونه ریز شده بود. سرانجام پدر بدن دلش را به دریا زد و از آن سرفههای خشکی کرد که همیشه پیش از شروع صحبت تحویلمان میداد. شوالیه همیشه در جدالهایش با او بلند میخندید و بغض میکرد و فریاد میزد: "حتی به اعدامی هم پیش از اجرای حکمش فرصتی برای زدن حرف آخر میدهند." و پدر بدن برخلاف تمام این سالها به من فرصت داد. "دانشگاه؟! به سلامتی و میمنت! چه رشتهای؟!" "همانی که دانیال میخواست بخواند و نخواند. معماری." با ژست پسرش چنگال را در بشقاب رها کرد. بدن پدر شده بود و پدرش پسری که با مدادهای روزنامهای از رفتار او سرمشق مینوشت. پوزخند زد. "حتماً دلیلی بود که دانیال عمرش را پای این اراجیف تلف نکرد. تو هم تلف نمیکنی." احساس میکردم صورتم مثل آن زمانها که التماسشان میکردم برایم پیراهنهای فوتبالی بخرند سر شده. دوباره قدرتش را پیدا کرده بودند که آزارم دهند. سرم را پایین انداختم. "اما این حالم را بهتر میکند. لذت بخش به نظر میآید." همین یک جمله باعث شد او تبدیل به آقای شریفی شود و با اشتیاق قصه حسین کرد شبستری تعریف کند که چرا پلاستیکهای سبز. "قرار بر آن نیست که هوش و حواس و منطقمان را رها کنیم و زندگیمان را دست هوسهامان بدهیم. آدم هزار چیز میخواهد و شاید به یکیشان هم نرسد. میدانی یک گوشه دنیا بچهای نصف شما زندگی میکند که یک لقمه غذا میخواهد و پیدا نمیکند؟ میدانی همسایههایمان چه گرفتاریهایی در زندگیشان دارند؟" شوالیه بیاختیار خندهای تو گلویی کرد. نگاه چپ چپ پدر بدن را که دید جمع و جورتر نشست. مادر بدن لبخند ژکوند میزد و منظره نامرئی را تماشا میکرد که برای ما قابل رؤیت نبود. "من چه کار به همسایه دارم؟ اگر من نروم دانشگاه گرفتاریهای او حل میشود؟" "اگر بروی به آن خراب شده گرفتاریهای خودت هم حل نمیشود." "شما میخواهید بنیامین برود مشکلات مردم را حل کند؟ الان میکند؟ با غلت زدن در تخت و خوردن کشک بادمجان مشکل کدام مادر مردهای را حل کرده؟" مثل مسخشدهها به شوالیه خیره شدم گویا شوپنهاوری بودم بدبین به زنان. شوپنهاوری که در اوج ناامیدی نیمه گمشدهاش را پیدا کرده بود. کورسویی از همدلی و احساسات عادی. احساسات بیرون از خانه. پرتوهای نور را تعقیب کردم. تا حیاط، تا حوض، تا لوبهای بینایی ماهی، تا زن هندوی روی قالی، تا زیر درخت آلبالو، آلبالوی پیراهن مادر بدن، تا عمو اسفندیار و جاروی بدن، تا بازار و کاسبهایش، تا کمربند و مشت و لگد. رفتم و رفتم و دست آخر رسیدم به آباژور کریستالی. آباژور کریستالی و بدن. بدن که میخندید و یادم میانداخت دوباره فریب خوردم. و شوالیه که دوباره سیلی خورد. "تو هم این پسره دیوانه را دیدی دم درآوردهای؟ آن همه سال فکر میکردم درست تربیتت کردم که به خاطر دیگران مقابلم قرار بگیری و به خیال خودت تیکه و طعنه بارم کنی؟" شوالیه در سکوت کف دست راستش را بر جای سیلی گذاشت. مادر بدن بیدلیل به او لبخند میزد. نگاهش را به زمین دوخت و بیحس گفت: "بنیامین دیگران نیست، برادرم است." این را که شنید کنترلش را از دست داد و چون برخلاف پدرش کنترلی نداشت، لیوان سر سفره را پرت کرد. لیوان از بالای سر شوالیه گذشت. به دیوار خورد و شکست. "برادرت است؟ یادت رفته که من هم پدرتان هستم؟ میخواهید دو روز دیگر هم دستتان را در یک کاسه کنید و پدرتان را بکشید تا دو تا برادر بروید به کثافت کاریهاتان برسید؟" "شما پدر ما نیستید، پدر بدنید." چشمانم را بستم. منتظر کشیدههایش ماندم. منتظر شکستن بشقابها ماندم. منتظر رنگ باختن لبخند مادر بدن التماسهای شوالیه ماندم. اما هیچکدام اینها نشد. مادر بدن به بازی کردن با موهایش ادامه داد. شوالیه همچون بریتانیای هزار و نهصد و هفده، به من، متحد فرانسوی کوچکش، مینگریست، و به عظمت امپراتوری آلمان. بعد پدر بدن مرا به انبار انداخت. در تاریکی. در قحطی. و جاروهای حصیری لاغری که از گرسنگی مرده بودند. لیکن من از نگاشتن وقایع دست نکشیدم، چرا که میخواستم فاتح باشم و تاریخ را فاتحان مینویسند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند روزی به همین منوال گذشت و جز برای رساندن آب و غذای مختصر، کسی سراغم را نگرفت. یک شکلات هم به دستم رسید. ظاهرا عمه گردآفرید به مادر بدن سر زده و سراغ مرا از آنها گرفته بود. آنها هم گفته بودند خانه نیست و برای کاری بیرون رفته. چند روزی هم سردرگم شدند که باید با شکلات چه کار کنند. عاقبت پدر بدن به این نتیجه رسید که هر قدر هم وقیح و گستاخ باشم، به دور از اخلاق است شکلاتی که عمه برد آفرید برای من آورده را به بدن بدهند. شاید هم اگر بدن مثل ما شکلات میخورد و نه مربا، اوضاع به گونه دیگری میگذشت. در هر حال به مسائل دیگری هم اندیشیدم. گوشه انبار چند میله فلزی افتاده بود که نمیشد حدس زد به چه دردی میخورند و هر روز هم یکیشان کم میشد. به ازای غیب شدن هر کدامشان هم بیش از پیش پی میبردم چه فایدههایی میتواند داشته باشد. تعدادشان که به دو تا رسید، تازه تصمیم گرفتم به نحوی به دیوار تکیهشان بدهم و بالا بروم تا پنجره کوچک و دریچه مانند نزدیک سقف را باز کنم. منتهی صبحش که از خواب بیدار شدم، دیدم به جای یک میله، دو میله بردند. لابد آن دزد ناکس که هر شب مثل فرشته دندان بالای سرم میآمد و بی سر و صدا میله آن روز را به یغما میبرد، با خودش گفته بود چیزی باقی نمانده و بهتر است هرچه زودتر تمامش کنم. بعد از آن هم کارم شد مقابل دیوار بشینم و حساب و کتاب کنم اگر یک میله داشتم چگونه باید به دیوار تکیهاش میدادم و شانس آنکه بتوانم پنجره را باز کنم چقدر بود. همین سرگرمم کرد. روزهایم زود میگذشت و شبها هم از خستگی فکر و خیالهایم خوابم میبرد. از شر کابوسهای وحشتناکم و تصاویر بدن و دلتنگیام برای مادر بدن هم خلاص شده بودم. بعضی شبها رویای پیدا شدن میله را میدیدم و دیگر شبها هم خواب دزدیده شدنش را. از همین رو یک شبهایی دنبال میله میگشتم که ممکن بود همچنان گوشهای از انبار افتاده باشد و یک شبهایی هم دنبال دزد تا حسابش را کف دستش بگذارم. تا به او گوشزد کنم این میلهها نه مال توست، نه مال من، اینها میلههای بدن است. یک شبهایی هم به جان دزد دعا میکردم که سرم را به میله مشغول کرد و اذنش را نداد که در این انبار لعنتی مگس بپرانم. البته پس از مدتی که دزد را پیدا نکردم، فکر میلهها نیز از سرم افتاد. این شد که در انتهای انبار یک جعبه مقوایی پیدا کردم. پدر بدن همیشه میگفت تلویزیون یک جعبه بیاهمیت است و این هم یک جعبه بیاهمیت بود؛ بنابراین میتوانستم بگویم یک تلویزیون گیرم آمده. همین شد که پاهایم را جمع کردم و در کارتون نشستم تا برنامه را ضبط کنیم. چراغها روشن شد و مجری از دور آمد. سلام جناب آقای بنیامین آشنا. بسیار تشکر میکنم که وقت خود را در اختیار ما و تماشاچیان محترم برنامه قرار دادید. انجام وظیفه بود، ارادتمندم. قبل از هر چیزی فامیلی شما واقعاً آشناست؟ بله آشنا. بنیامین آشنا. پس به حتم در ثبت احوال آشنا داشتید که این فامیلی را برایتان ثبت کردند. دلیلی نبود ثبت نکند. فامیلیتان را دوست دارید؟ بله. امکان دارد دلیلش را برایمان توضیح دهید؟ اگر بخوام ساده و مختصر بگویم و همانطور که هر کس دیگری هم میداند، تمام مردم دلشان میخواهد آشنا شوند. یعنی خیلیها دلشان میخواست جای من باشند. و از طرفی هم نمیتوانند آشنا بمانند. به دیدگاه شما چرا نمیتوانند آشنا بمانند؟ چون بالاخره خواه ناخواه یک روزی برای یکدیگر غریبه میشوند آقا. اینها بازی با کلمات است؟ خیر، لزوماً اینطور نیست. بگذریم، حالا برادرتان چطور است؟ کدام را میگویی؟ بدن یا شوالیه؟ از بدن بگویید. نمیدانم او خارج از انبار است.مگر شوالیه در انبار است؟ خیر، اما شما حال بدن را پرسیدید. پس برایتان فرقی نداشت بدن یا شوالیه. البته داشت. اگر شوالیه را میپرسیدید شوالیه خارج از انبار بود. حال که بدن را پرسیدید، بدن خارج از انبار است. چرا تصمیم گرفتید بروید دانشگاه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا تصمیم گرفتید بروید دانشگاه؟ برای آنکه تصمیم بگیرم. یعنی مسئلهتان فقط تصمیمگیری بود؟ شاید. پس معماری حقوق چه توفیری داشت؟ معماری تصمیم من بود. حقوق نه. اما وکالت هم رشته بدی نیست. من اگر میتوانستم وکیل شوم که اینجا نبودم آقا. چگونه زندگی در این چند متر جا را تحمل میکنید؟ مزیتهای خودش را دارد. تابستان است. پوستم آفتاب نمیخورد و سیاه نمیشود. ارزشش را دارد؟ اینکه خودتان را گول بزنید؟ همیشه ارزشش را دارد. منظورم ماندن در انبار بود. تا مادامی که در قفل باشد، بله. اگر در همین لحظه در باز شود میتوانم بهتان بگویم چه عمری از من تلف شده. دلخور نشدید که برادرتان هنوز کاری برایتان نکرده و مادرتان تنها لبخند زد و بیخیال ماند؟ او همیشه لبخند میزند. چرا دلخور شوم؟ اما در آستانه مثل همیشه نبودید. ولی شوالیه و مادر بدن همیشهی خودشان بودند. همیشهی من همیشهی آنها نیست. چه درک و منطق خوبی دارید آقای آشنا. در قفل خوبی دارد. مجری از جا بلند شد. وسایلش را برداشت و چراغ را خاموش کرد. حتماً آباژور کریستالی هم در جایی از خانه خاموش شد. هوا رنگ باخت. با مردمکهای گشاد شده به سمت مجری که ناگهان تصمیم گرفته بود مرا رها کند دویدم. کت سرمهایاش را چنگ زدم و کشیدم. برنگشت. دوباره کشیدم. برنگشت. صدای اذان انبار را احاطه کرد. نیاز نبود برگردد. او را میشناختم. او را از برنگشتنش میشناختم. قبله مرده بیاعتنا. کتش را رها کردم. رفت و من روی زمین افتادم. در لحظات ملکوتی. در لحظاتی که بدن رهایم کرده بود و مال خودم بودم. هوا سرد شد. دندانهایم برای جا شدن در دهانم با هم کشتی میگرفتند. رگههای خون مثل نخهای خیمه شب بازی چشمانم را بازی میدادند. هیچ میلهای در انبار نبود. میلهها را خیلی وقت پیش برده بودند. عمو سهراب وقتی دوازده سالم بود آنها را به خانهمان آورده بود. پاهایم را در شکمم جمع میکنم. هوا سرد است. من کاغذ. مچاله میشوم. رهگذری از سر کنجکاوی بازم میکند. نوشتههای پدر بدن را میبیند. نوک شکسته مداد روزنامهای. وحشت میکند. من روی آسفالت خیس. نوشتههای پدر بدن پخش. مفهوم از دست. من نیز خمیر. همه چیز از دست. گفت چند روزی میلهها را در انبار نگه داریم. بعد از چند روز برگشت و بردشان. بردشان؟ هیچ چیز جا نماند؟ تب دارم. فلاسک شدم. بدنم سرد است و درونم میجوشد. از پشت در صدا میآید. آمده بودند جسدم را ببرند. مگر نه؟ بنیامین؟ بنیامین؟ بنیامین؟ پس فقط من نبودم. هزاران هزار بنیامین در این انبار مرده. هر روز یکیشان را میبرند. میدزدند. بنیامینهای مرده را میدزدند. چیزی نمانده. انبار هم که بو گرفته. شاید امروز دو تا ببرند. شاید مرا هم ببرند. نتوانستم بفهمم با من صحبت میکند یا نه. همه بنیامینها را به یه شکل صدا میزد. با یک ولوم. با یک کشیدگی. مثل نور آباژور که به تمام حرفهای ما یک نور میتاباند. فرقی نداشت چه باشد. فرقی ندارد کدام بنیامین مرده. فرقی ندارد چقدر مرده. میلهها با هم هیچ فرقی ندارند. همهشان فلزی بودند. همهشان مال عمو سهراب بودند. ما هم همگی برای بدن بودیم. صدای قدمها نزدیک شد. و بنیامینها رساتر. آنها را بیشتر دوست داشت. واضحتر و بلندتر صدایشان میزد. من هم از همان بنیامینها بودم؟ من را دوست داشت؟ صورتم پنهان در آرنجهایم بود یا رنجهایم؟ شعر خواندم. جای نگرانی نبود. در انبار بودم. پدر بدن صدایم را نمیشنید. کسی چیزی نمیفهمد. ساحل ماسه ندارد. چشمم کاسه ندارد. این گربه بیچاره امشب تا سه. امشب تا سه. سه. تا سه. تا سه میشمارم. کسی مرا میبیند. دست مرا میگیرد. دستم را گرفت. از روی صورتم برداشت. "بنیامین؟ بلند شو. بلند شو برویم خانه. دستم را بگیر. من اینجا هستم. دستم را بگیر." شوالیه بود. رفته پیش عمو سهراب کار میکند؟ مگر پول ندارد؟ نباید زیر بار حرفهای او میرفت. عمو سهراب قید همه چیز را زده. بنیامینها را به قتل رسانده و جنازهها را به قبرستان تحویل داده. او مایه افتخار است. حتی برهها هم لب گشودند تا او را تحسین کنند. شوالیه چه؟ نعشکش شده. همان بهتر که نروم دانشگاه. این همه سال درس خواند، دست آخر نعشکش شده. بدنم را روی زمین میکشد. دستم را دور گردن خود میاندازد و آهسته جلو میبرد. از پلهها بالا میرویم. یکی یکی. میرویم. میرویم. نور نزدیک شد. و دنیای بیرون در نظرم تنگ آمد. به مردمکهایم. مردمکهایم تنگ شدند. ظهر بود. انتظار داشتم شب باشد. مادر بدن کنار حوض نشسته بود. در دفترش مینوشت. صدای آمدنمان را از دور شنید. لبخند زد و دوباره نوشت. داخل رفتیم. تکههای شکسته لیوان هنوز کنار دیوار بودند. دست نخورده. مثل پازل همه ربابه بعد از مرگش. "چرا لیوان را جمع نکردید؟" نگاهم کرد. نفس عمیقی کشید. انگار از من دلخور بود. انگار میخواست در صورتم مشت بکوبد. انگار دلش میخواست تمام فحشهایی که بلد نبود را نثارم کند. "بنیامین؟ عزیزم؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین اولین باری بود که به من میگفت عزیزم. من هم برای اولین بار جانم میگفتم. دلیل خاصی نداشت. صرفاً میخواستم مدیون نمانم. "میتوانم یک چیزی را به تو بگویم؟" "چه چیزی را؟" چشمانش گشاد شدند و مرا بلعیدند. خیس شدند و مرا غرق کردند. دست شدند و بر گونهام سیلی زدند. پا شدند و بر کمرم لگد کوبیدند. و در آخر دهان شدند؛ اما دشنامی ندادند. "بابا مرد." این را گفت و یک قطره اشک تا چانهاش سر خورد. من نگاهش کردم و چشمانم هیچ چیز نشدند. نه وکیل، نه معمار. اخم کردم و از دهانم پرید: "حال بدن چطور است؟" در چهرهاش ناباوری بود. ناباوریای که ابر چشمهایش را نابارور کرده بود. ابروهایش را در هم برد و لبهایش را گشود تا چیزی بگوید؛ اما در میانه راه پشیمان شد. شانه بالا انداخت و بیاعتنا گفت: "نمیدانم، در اتاقش مانده." دلم برایش سوخت. دلم سوخت که نتوانستم اجازه سوگواری برای پدر بدن را به او بدهم. لیکن اگر چنین حقی برایش قائل میشدم برای خودش بد میشد. بدن موهای خود را میکشید و پدر بدن کتکش میزد. معدل ۱۹/۸۳ نبود که نجاتش بدهد. او اکنون شوالیه نبود. زره در تنش لق میخورد. یک بیپدر عزادار که پیروزی جدیدی نداشت و جنگ دیگری هم پیش رویش نبود. در بدترین زمان ممکن به آرزوی خود رسیده و از پشت دروازههای پست مدرنیسم گذشته بود. در قرن بیست و یکم، در سالهایی که سیاستمداران به شیوههای سابق نمیجنگیدند، خردههای شکسته لیوان را کنار دیوار باقی میگذاشت تا شرط بقایش بر جا بماند. "اینطور شد که آمدی انبار؟" "نه. دیروز با مادر بحثشان شد. گفت شب میآیم در را باز میکنم. هنوز زود است، آدم نشده." "تصادف کرد؟" سرش را به نشانه تایید تکان داد و نفس عمیقی کشید. "با وانت؟" "نه. با تاکسی. از آن تاکسی زردها." "عجب!" بیاختیار لبخند زدم. در واقع اگر شوالیه کنارم نبود، میخندیدم؛ اما ملاحظه کردم. "به چی میخندی؟" "همیشه میگفت فقط به تاکسی زردها میشود اعتماد کرد. باقیشان معلوم نیست چه بلایی سر آدم میآورند." برخلاف تصورم خندید و سرش را تکان داد. "بنده خدا راست میگفته. تا سوارشان باشی همین هم هست." "آنکه تاکسی زرد و قرمز ندارد. آدم تا مادامی که سوار کسی باشد میتواند به او اعتماد کند." لبخندی سرسری زد. بیش از اندازه شوخی کرده بودم و دلش میخواست موضوع بحثمان عوض شود. "برایش مراسم میگیرند؟" لبش را به معنای "نمیدانم" تکان داد و گفت: "عمو ارژنگ و عمو سیاوش قرار است آخر هفته بیایند خانهمان. لابد یک کاری میکنند." بیچاره! این آخرین فرصتش بود. اگر تا آخر هفته یاد میگرفت دف بزند، اجازه داشت کمی عزاداری کند. دیگر شوالیه نبود؛ اما به عنوان هنرمند دربار، همچنان پاداشهایش را میگرفت. همانطور به صورتش خیره شده بودم و مدام او را به بدن شبیهتر میدیدم. رفته رفته احساس کردم حرکاتش ادا اطواری به قصد جلب توجهاند و میخواهد مرگ پدر بدن را در جهت منافعش به کار گیرد. خودآگاه چند قدم از او فاصله گرفتم و برای آنکه به وضعیت پیش آمده شکی نکند، موضوع دیگری را مطرح کردم: "پس حالا که اینطور شد میتوانم بروم دانشگاه؟" سرش را بالا آورد. چشمانش ریز شده بود. نور خورشید خیالیای که همیشه خاطر مادر بدن را مکدر میکرد، حال بر صورت او میتابید. یک ماهی قرمز مرده که هنوز لبهایش را تکان میداد؛ ولی حرفی نمیزد. سرانجام از تعلل دست کشید. پاکت سیگاری که نمیدانستم که سر از جیبش درآورده را بیرون کشید و گفت: " نمیدانم. فکر کنم. چیزی نیست که به من مربوط باشد." صورتم سر شد. فهمیدم کار بدی کردهام. کار بدی کرده بودم که شوالیه دیگر نمیگفت بنیامین برادرم است. من برای او مرده بودم. مثل آن هزار بنیامین دیگری که نمیشناختشان. سیگارش که تمام شد کمی این پا و آن پا کرد و دست آخر از اتاق خارج شد. وقت مصاحبهمان تمام شده بود. من هم همان جا افتادم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم، صدای گریه چند زن غریبه از حیاط میآمد. نمیدانستم چه مدت خواب بودهام، پدر بدن را دفن کردند یا نه و شوالیه کجا رفته. با تمام اینها، میدانستم زنان داخل حیاط چرا گریه میکنند و همین کافی بود. برای زندگی در میان آنها، نیاز به جزئیات بیشتری نداشتم. با همین اطلاعات فعلی، میتوانستم بفهمم که باید چند وقتی سیاه بپوشم و هر بار شخص جدیدی به سمتم آمد تا تسلیت بگوید بزنم زیر گریه و حالا حالا ها سراغ ارث و میراث را نگیرم. از پشت پنجره، مادر بدن را میدیدم که زنها را طولانی و صمیمانه در آغوش میگرفت و تشکر میکرد. حالا چیز جدیدی هم میدانستم: اینکه تا چه حد آزمند بودم زن همسایه باشم و به او تسلیت بگویم. حتی اگر گریهاش شدت میگرفت و نمیتوانست مرا مثل دیگران ناز و نوازش کند، ایرادی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر آن هوای ابری، برگی بود که بر پیکر همسایهها و آشنایانمان فرود میآمد و به اراده نسیم برمیخاست و به طرف دیگری میرفت. او آنقدر سبک بود که بادی تکانش میداد و من به اندازهای سنگین که به زور باده هم بلند نمیشدم. صورتم روی زمین میخزید. از کتکهای پدر بدن باد کرده بود. باد صورت من پدر بدن را برد. در نهایت با خود گفتم: "هرچه باد باد." از جا بلند شدم و دنبال دمپاییهایم گشتم. دمپاییهایی که چند سال پیش متعلق به بدن بودند. کنار گلدانی در راهروی نزدیک آشپزخانه میگذاشتشان. میگفت اگر دلم میخواهد آنها را بپوشم باید از آن جا برشان دارم و به همان جا برگردانمشان. انگشتانم یکی یکی ظاهر میشدند. صحنه تئاتری که آهسته روشن میشد. من بدون آنها چه بودم؟ من بدون پدر بدن چه بودم؟ اگر دیگر کتک نمیخوردم چگونه بنیامین بودم؟ مگر میشود او بنیامین باشد و من هم بنیامین باشم؟ من بدون انگشتان پایم چه بودم؟ از کجا معلوم که دزد میلهها به سراغ انگشتان من نمیآمد؟ هر شب یک انگشت. بعد از انگشت، پا. بعد از پا، دست. بعد از دست، قلب. بعد از قلب، سر. دزد که خجالت نمیکشد. تا لوبهای بینایی ماهی حوض را میبرد. دزد آمده تا خانه را خالی کند. تا هیچ چیز نماند. نه حتی یک پازل برهم ریخته روی میز. اینطور بهتر است. جگر آدم کمتر میسوزد. چون جگری نیست که بسوزد. بعد از سر، جگر. که نسوزد. دزد دلسوز است. چون فقط او دل دارد که بسوزد. دزد چیزی برای خود نمیخواهد. فقط بار را از روی شانه ما برمیدارد. در حیاط جنب و جوش به پا بود. آشکار نبود دقیقاً چه میکند. زنهای همسایه کنار مادر و بدن نشسته بودند و حلوا تزئین میکردند. عمو سیاوش پیراهن مشکی مورد علاقهاش را پوشیده بود. لبخند میزد. لبخندی پر اطمینان. میدانست زن هندو هم در گوشهای از این خانه لبخند میزند. چه بسا به هوای زن هندو آمده بود. وگرنه میان گریهکنهای برادرش دق میکرد. عمو ارژنگ که بابا بزرگ همیشه شیرمرد صدایش میزد، ضجه زن شده بود. زمزمههایی میکرد که نمیشد تشخیصشان داد. احتمالاً چیزی مثل: به او گفته بودم و میدانستم و نباید، بود. احساس میکردم آمدهام سه شنبه بازار. هر کدامشان چیزی میفروخت و دور هر کاسبی بلندتر فریاد میکشید جمع میشدند. از کمال و زیبایی عزاداریشان لذت میبردند و ذوق میکردند. کم مانده بود کل بکشند. ماشاالله به این صبر. تا باشد از این دوره هم جمع شدنها. خوب شد فریدون مرد؛ وگرنه از سعادت خوردن حلوای شما را نداشتیم. البته نه حلوای خودتان! بلا به دور! حلوای آقا فریدون را میگویم. چه بخت بلندی داشت که مرگ شما را ندید خدا کند. خدا کند برای از عزا درآوردنمان لباسهای شکیلی بیاورند. راستی از آن راننده از خدا بیخبر دیه را گرفتید؟ نمیدانم. ماه حرام بود؟ این چیزها را باید سپرد به مردها. مردها. مردها. در گوشه حیاط مردی دیدم. مردی که شوالیه بود. شوالیه که با قاتل پدرش هم پیاله شده بود. راننده سرویسی میان این سه شنبه بازار که در ترافیک بازارچه مانده بود و بچههای کلاس اولی فامیل اطرافش میچرخیدند؛ جیغ میکشیدند و بازی میکردند. او نیز تنها آرزو میکرد زودتر به خانه برسد و آلبالو پلوی زنش را بخورد. به سمتش رفتم. به هر صورت هم درد بودیم. نه به صرف پدر مردگیمان. او نتوانسته بود آلبالو پلوی زنش را بخورد و من هم که زن نداشتم. آلبالو بی آلبالو. تنها آلبالوی حیاط روی پیراهن مادر بدن بود و احتمالاً چشمهای عمو سیاوش هم مقداری آلبالو در چنته داشت. چون هر بار چیزی از دستش میافتاد، عمو ارژنگ فریاد میکشید: "مگر چشمهایت آلبالو گیلاس میچیند؟!" میخواستم بروم به عمو سیاوش بگویم اگر آلبالویی دارد بهمان بدهد تا خودمان آلبالو پلو درست کنیم و شوالیه دلی از عزای پدرش در بیاورد؛ اما شوالیه به رویم لبخندی زد و بیآنکه حرفی از آلبالو بزند پرسید: "بهتر شدی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیادم نمیآمد چه اتفاقی افتاده که این سوال را میپرسد. حتی به خاطر نمیآوردم حالم بد بوده باشد. "حال تو چطور است؟" ابرو بالا انداخت و لبخند محوی زد. "میگذرد." انگار در رودخانه افتاده بودم و هر کلمه میانمان، سنگی بود که بر سینهام فرود میآمد. من هم چون نمیتوانستم سنگی از این سنگها بردارم، سنگ بزرگتری بر سینه میانداختم تا بلکه سرم به یکیشان بخورد و راه حلی برای بیرون کشیدن خود از این ورطه بیابم. "سارا چرا نیامد؟" به محض آنکه این را شنید، شستم خبردار شد که معطل نمیکند و بیدرنگ سنگ زنش را بر سینه میزند." چرا نیامد؟ چرا بیاید؟ مگر برادر من که خودش را در اتاق حبس کرده برای مراسم پدرش حاضر شده؟ مگر تو و مادر گریهای میکنید؟ او که غریبه است. بیاید در مراسم پدر من که چه بشود؟" شانه بالا انداختم و سرم را تکان دادم. "هیچ چیز." دوباره خواستم بروم که مجال نداد و بحث دیگری به میان کشید. "هنوز میخواهی بروی دانشگاه؟" بدون فکر سرم را تکان دادم. "پس میروی." این را گفت و من مهر سال بعد رفتم دانشگاه. کنکور دادم و از آن رو که رتبهام به دانشگاههای دولتی نرسید، ارثم از پدر بدن را کنار گذاشتم تا شهریههای دانشگاه آزاد را بدهم. چند ماهی به همین منوال گذشت. اکثر کلاسهایم صبح بود و بعد از ظهر میرسیدم خانه. مادر بدن میپرسید: "امروز چه شد؟" من هم پاسخ میدادم: "هیچ چیز." و به آشپزخانه میرفتم. از بعد مرگ پدر بدن، بدن مرا به اتاقمان راه نمیداد. دمپاییهایش را هم گرفته بود. گفته بود اگر دمپایی و اتاق میخواهم، باید ارثم را ببخشم به او و شوالیه و بخرمشان. من هم عطایش را به لقایش بخشیدم و به آشپزخانه اسباب کشی کردم. دو شاخه انگور مصنوعی هم داشتم که هیچکس نمیخواستشان. چند وقت بعد پسر حاجیه خانم و عروسشان آمدند خانهمان که تسلیت بگویند. مادر بدن میگفت فرصت نکردهاند برای مراسمات بیایند. شوالیه هم میگفت میگذاشتند برای سال بیایند که حداقل یک مناسبتی داشته باشد. نمیدانم چه در فکر مادر بدن گذشت که آن شب انگورهای پلاستیکی مرا برداشت و همراه چند میوه پلاستیکی دیگر که تا آن زمان از وجودشان اطلاعی نداشتم در ظرفی گذاشت و روی یکی از میزهای جلو مبلی که بعد از مرگ پدر بدن خریده بود قرارشان داد. از وقتی مهمانها آمدند تا زمانی که رفتند و مادر بدن میوههای دست نخوردهای که صرفاً هوس برانگیز بودند را به آشپزخانه برد، یک لحظه هم نتوانستم ازشان چشم بردارم. بدن نیز دو سه روزی میشد که از اتاقش بیرون آمده بود و همه جا پرسه میزد. بدن واحد بود؛ اما همه جا بود. در آشپزخانه، در حیاط، در اتاق، در خانه، در ظرف میوههای پلاستیکی و حتی در من. ما بدن بودیم و بدن در ما بود. ناگهان متوجه شدم مرا با ظن و تردید نگاه میکند. میخواست جنس نگاهم را بفهمد. چوب صنوبر است یا سنگ مرمر؟ در نهایت سرنخهایش به دو شاخه انگور روی میز رسیدند. آب دهانم را قورت دادم و سرم را پایین انداختم؛ ولی دیر شده بود. بعد از بدرقه مهمانها، هر دو خوشه را برداشت. به اتاقش بردشان و در را قفل کرد. روی فرش افتادم. زن هندو میخندید و من اشک میریختم و از جفتمان هیچ صدایی در نمیآمد. شوالیه که حالم را دید به سراغ بدن رفت. چند مرتبهای از او خواهش کرد انگورها را پس بدهد. جوابی نشنید. تدریجا به التماس افتاد و حتی وعدههایی در قبال انجام این کار میداد. باز هم جوابی نشنید و این بار شمشیرش را بیرون کشید. صورتش سرخ شده بود و نفس نفس میزد. "برو دلت را به همان انگورها خوش کن. پدرت که سرش را گذاشت و مرد. دیگر در این خانه آدم حسابت نمیکنند. چیزی جز همان چند پارچه پلاستیک نداری بیچاره. نه کسی دوستت دارد نه به جایی رسیدی. همان بهتر که تو هم بمیری. امثال تو زنده و مردهشان فرقی ندارد. دست کم اگر بمیری عقدههایت را هم با خودت میبری." سپس به پذیرایی آمد. دستش را روی شانهام فشرد. مادر بدن کنار در بود. لبخندی به شوالیه زد و بیآنکه حتی کلمهای درباره مسئله پیش آمده بگوید، رد شد و به حیاط رفت تا کنار حوض بنشیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدر بدن مرده بود. لیوان کنار دیوار هنوز شکسته بود؛ اما سکوت او نه. حبس پا بر جا بود. فقط به جای من بدن حبس میشد. خودش خودش را حبس میکرد. فردا صبح شوالیه بهمان سر زد. دو شاخه انگور درست شبیه قبلیها برایم خریده بود. پرسید: "کجا بزارمشان؟" گلدان کنار اجاق گاز را نشانش دادم و گفتم: "آنجا." به ساقههای گیاه در گلدان آویختشان و بعد مرا در آغوش گرفت. ناهارش را خورد و رفت. نزدیک عصر بود که بدن به آشپزخانه آمد. از ظهر تا آن وقت چشم انتظارش بودم. انگار مثل روز برایم روشن بود که میآید. نظری به گلدان و انگورهای جدیدش انداخت و اخم محوی بین ابروهای کمپشتش نشست. از اعماق وجودم میخواستم خود را سنگر گلدان کنم تا انگورهایم را نبرد. با این حال حتی نای تکان دادن انگشت اشارهام را نداشتم. به مثابه شبهای انبار بر خیال تخت خویش خوابیدم و منتظر ماندم دزد میلهها انگورهایم را ببرد. اما نبرد. به زمین چشم دوخت و گفت: "صلاحت بر این بود که قیدشان را بزنی بنیامین. اینها اهمیتی نداشتند. همه چیز خراب شد." از آشپزخانه خارج شد و انگورها را برد. نبرد و برد. اکنون در کل جهان چیزی چرکتر از این انگورها نمیشناختم. به شب نرسید که پنجره آشپزخانه را باز کردم و بیرون انداختمشان. حال پدر بدن را داشتم و پیراهن حریر آبی آسمانی نبود که با خریدنش خود را تسکین بدهم. از طرفی هم تازه تازه نبود او را احساس میکردم. گویا تاکسی زرد افسون بر او، به من هم برخورد کرده بود. چند قدمی روی خون خود راه رفته بودم و رهگذران خیال کرده بودند آسیبی ندیدهام. ولی چندی نگذشت که افتادم. چهار روز تمام تب داشتم. میلرزیدم. از سرما. از گرما. از خشم. از ترس. از شدت ذوقی که داشتم. ذوق یافتن چیزی بیرون از این خانه. مادر بدن شبها بر پیشانیام دستمال نمدار میگذاشت. او را نمیدیدم. فقط میدانستم بدن با من قهر کرده و کسی جز او و بدن در خانه نیست. سهشنبه حالم بهتر شد و به دانشگاه برگشتم. همچنان کمی بیخواب بودم و بیحوصله در راهروها میچرخیدم. یک کلاس دیگر مانده بود. تصمیم گرفتم یک لیوان چای یا قهوه بگیرم و برگردم. در راه پله بودم که یک دسته کتاب مقابلم سبز شد. برای چند لحظه تنها با گیجی و سردرگمی به کتابها نگاه میکردم. مثل آن بود که کاغذ و قلمی از آسمان جلوی پایم بیافتد و نگویند باید رویشان چه چیزی بنویسم. منتها دیری نپایید که صدایی به میان من و کتابها دوید و ملتفتم کرد باید در قبال آنها چه کنم. "امکان دارد برای چند لحظه اینها را نگه داری؟" بی درنگ و پرسش و پاسخ کتابها را از دستان صدا گرفتم و با انجام این کار چهرهای همچون پری ظاهر شد. جای خالی گرد و غبارهای طلایی احساس میشد تا آنکه فهمیدم در موهایش رفتهاند. لاغهای صورتی رنگی هم میان رگههای طلا میدیدم. مثل آلبالو. آلبالو روی پیراهن سفید مادر بدن. در همان حال یک آینه هم دستم داد. "لطفاً این هم دستت باشد." لبخند زد. موهایش را در برابر آینه شانه میزد. ستارههای نقرهای درون دسته شیشهای شانه به سمت پایین سقوط میکردند. ثانیههایی بود که احساس میکردم ستارهها در انتهای دسته شانه متوقف نمیشوند و از موهای او پایین میریزند. شانه که چوب دستی جادوییاش شده بود و هر اندازه تکانش میداد بیش از پیش در حال توهم و خلسه فرو میرفتم. "کل سر و قیافهام به هم ریخته! همیشه بهشان گفتم یک وقت مشخص تعیین کنید که دیر و زود نشود. علف که هیچ، درخت زیر پایم سبز شد! شبیه اجنهها شدم." با خود اندیشیدم ای کاش از پسرخاله اطاعت میکردم و به خانه همسایه که میگفتند جن زده است میرفتم تا هر شب اجنه روبهرویم را در آنجا میدیدم. "امشب عمه اینها هم میآیند خانهمان. هزار بار به بابا گفتم من از پسرش خوشم نمیآید. نه به عمه چیزی میگوید، نه کاری میکند. باورت میشود؟ همینطور نگاهمان میکند تا خودمان گیس و گیس کشی کنیم. حالا اگر لازم شد و جوی خون راه افتاد، جدامان میکند. اگر کتکم میزد و میگفت بهنام میآید خواستگاری، حرف هم نباشد، از او متنفر میشدم و همه چیز عالی میشد. ولی نمیگوید حرفی نباشد. میگوید حرفی نیست. خواهرش میشیند چرند میبافد، این هم میگوید حرفی نیست. حتی خودش زندگیم را خراب نمیکند! داده دست مردم، آنها خراب کند." تینت لبش را از کوله سفید صورتی که سرش را در آن برده بود بیرون کشید و مشغول رنگ دادن به لبهایش شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"از قصد اینطور میکند که مردم هیچ چیز نتوانند بگویند. به تینا میگویم بابا اینجور است. راه به راه جواب من را میدهند که بابای تو سختگیر نیست. قدر بابایت را بدان. اگر بابای من بابایت بود چه کار میکردی؟ از این اراجیف! من چرا بابای تو را داشته باشم؟ هر کسی بابای خودش را دارد. مشکلات بابای خودش را دارد. وگرنه بابای تینا میگوید نرو دانشگاه. خوب نرود. من اگر نمیرفتم دانشگاه، ناراحت که هیچ، خوشحال هم میشدم. از صبح تا شب نقاشی میکردم. میرفتم یک جایی کار میکردم. وقتی هم پای کلاسهای این خودشیفتهها نمیگذاشتم. گفتی رشتهات چه بود؟" گفت. از بابایش گفت. از عمهاش گفت. از تینا گفت. از دوستهای بد قولش گفت. حتی از بابای تینا هم گفت. چند خروار خاطره این چنینی داشتم که برایش تعریف کنم؟ از اسم جعلی بدن بگویم؟ از موفقیتهای شوالیه بگویم؟ از پدر بدن و تاکسی زرد؟ عمو سهراب و فلههایش؟ از عمه گردآفرید و موهایش که نیمهسفید بودند؟ از پسرخاله و اربابش؟ از پیشبینیهای عمو ارژنگ؟ بستنیهای پنج اسکوپهی عمو سهراب؟ بگویم عمههای کنترلگر همه جا پرسه میزنند؟ از مادر بدن و نور خیالی که در چشمانش میتابید. از چشمانش که همرنگ و دقیقاً به زیبایی چشمان مادر بدن بودند. با تمام اینها نمیفهمیدم چرا میپرسد گفتهام رشتهام چیست. مگر نخستین باری نبود که او را میدیدم؟ در همان دم نگاهم به طراحیش که از بند کتابهای درسیاش گریخته بود و خودنمایی میکرد افتاد. قاشق. عاشق قاشقها. قاشق. قاشق. قاشق. من. بنیامین آشنا. رشتهی معماری. بوفه دانشگاه. شکلات هیس. اجازه بدهید من حساب کنم. لبخند. مثل لبخند مادر بدن. بوسه. حراست دانشگاه آمد. لبهایش را جدا کرد. حراست مثل سنگی در میان ما افتاد. مثل سنگی در قایق کاغذی. قایق کاغذی در حوض فرو رفت. و حال حراستی نبود. لبهای من. لبهای من روی لبهایش بود. روی لبهای چه کسی بود؟ راهرو. کتابهایش را به من داد. از لابهلای موهایش ستاره میریخت. بهنام. خواستگاری. بابای تینا. لیلیوم. خودش بود. لیلیوم آژند. هزاران تصویر از لیلیوم در آلبوم ذهنم ورق میخورد. هزاران تصویر که در هر کدامشان یکی از هزار بنیامین حبس شده در انبار آزاد شده بود. یکیشان زنده شده بود. یکی از میلهها برگشته بود. یک حبه از انگورها به آشپزخانه برمیگشت. و من هر بار لیلیوم را فراموش میکردم. چرا که لیلیوم ثابت نبود. بدن اذیتم میکرد. شوالیه نجاتم میداد. عمو سهراب بستنی میخرید. پدر بدن کتکم میزد. عمه گردآفرید پنهان میشد. بابا بزرگ شوخی میکرد. مادر بدن بیاعتنا بود. تنها زمانی رنگ عوض میکردند که بحران بزرگی در پیش بود. شوالیه از خانه میرفت. عمو سهراب پای چوبه دار میرفت. عمه گردآفرید دق میکرد. بابابزرگ و علاقهاش به تاریخ، به تاریخ میپیوستند. بدن خودش را در اتاق حبس میکرد. مادر بدن بالاخره لبخند میزد. برایم قایق میساخت و خودش غرقش میکرد. بوسههای لیلیوم بحران بودند. مرا با ولع میبوسید. در میزدند. دامنش را باز میکرد و بوسههایش را دانه دانه پس میگرفت. وانگاه غم من به قایقی که در قعر حوض میرفت ختم نمیشد. شوالیه میگفت: "چرا کشتیهایت غرق شدهاند؟" و لیلیوم برمیگشت. مرا روی تخته چوبی میانداخت و تا ساحل میبرد. بعد بدن از اتاقش بیرون میآمد. "چرا باقی پول را نیاوردی؟" "چیزی نماند." "مگر چای چند هزار تومان بود؟" "ده هزار تومان." "بیست و پنج هزار تومانش کو؟" گلویم سنگین شد. رویم را برگرداندم. کاش بیخیالش میشد. کاش آباژور را خاموش میکرد. کاش میخوابیدیم. "نمیدانم." "میدانی. مگر میشود ندانی؟" اشک پشت اشک روی گونم میغلتید. "نمیدانم." "دوباره دیدیش؟" "ندیدمش." به موهایش گل سرهای یاسی ریز میآویخت. روی کاغذ اتود میزد. لبخند زد. لبخندش کش آمد. "من اگر بمیرم هم تو را دوست دارم بنیامین." "دوستت ندارد. چی تو را دوست داشته باشد؟ مگر عکس خانهشان را نشانم ندادی؟ با آن خانه زندگیشان میآید عاشق تو بشود؟ صورتش را دیدی؟ همچین دختر زیبایی عاشق تو میشود؟" تابستان بود. ماشین را خاموش کردم. چند دقیقهای پشت فرمان نشستم. منتظر بودم بیاید. پنج دقیقه گذشت. ده دقیقه گذشت. پانزده دقیقه. بیست. بیست و پنج. نیم ساعت. به خودم قول داده بودم اعداد را پنج تایی بشمارم. به باقی دقایق بگویم هپ. اینطور کمتر نگرانش میشدم. شش بار بیشتر نشمرده بودم. شش بار نیاید بهتر از آن است که سی بار نیاید. هپ. هپ. هپ. هپ. سی و پنج. هپ. هپ. هپ. حتی ثانیهها مثل لبخند او کش میآمدند. به دقیقه که میرسید میشکست. بغض من به جای لبخند او. آمد. از دور. روی گونههایش سرخ شده بود. لب بالاییاش پاره شده بود. مثل بند دل من. به هپ نرسیده از ماشین پیاده شدم و به سمتش دویدم. "لبت چه شده؟" "خورژم زنین." "خورژی زنین؟" خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمادر بدن میگفت دهانش بیش از حد گشاد است. انگار در قابلمه در صورتش کوبیدند. و عمو ارژنگ میخندید. کاش پدر بدن دوباره میمرد. کاش همان گریهاش را میکرد. رفتیم خانهشان. بابایش روی کاناپه نشسته بود. عینکش را زده بود و "جنایات و مکافات" میخواند. با دیدنمان هم اخم کرد، هم سلام. نمیدانم اول سلام بود یا اخم. کمی طول کشید تا بتواند شرایط را تحلیل کند. بعد با انگشتش و بدون حرف به من اشاره کرد لیلیوم را روی مبل بنشانم. خودش به آشپزخانه رفت و کیسه یخ آورد. از لیلیوم پرسید لبش چه شده. اما پرسشی که در واقع در ذهن او میگذشت این بود که کار من است یا نه. لیلیوم هم گفت خوردم زمین. نگفت خورژم زنین. بابایش هم از آن "آهانها." تحویلمان داد و دوباره جنایات و مکافات را باز کرد. هیچوقت کتابهایش را نیمه باز نمیگذاشت. میگفت مثل عطر کادو دادن است. جدایی میآورد. به خودش میخندید. وقتی میدید من نمیخندم، بیشتر توضیح میداد: "جلدش از صفحهها جدا میشود. دوباره به حرفهای خودش میخندید. و میدید که من باز هم نمیخندم. تلاش بیشتری از خودش نشان نمیداد. دوباره اخم میکرد و از من متنفر میشد. دوباره به این نتیجه میرسید که همان بهتر که دخترش دورم را خط بکشد و برود زن پسر عمهاش بشود. پرسیدم چه شد که زمین خورده. "تقصیر پایم شد. بچه بودم شکست. بعضی وقتها لنگ میزند. از پلهها افتادم." تولدش بود. بیست و سوم آبان. برایش یک بارانی کوتاه آبی گرفتم. وقتی کادویش کردم روی آن یادداشت گذاشتم: "بارانی آبی معروف." البته او درباره یادداشت حرفی نزد. نخندید. مثل وقتهایی که من به حرفهای بابایش نمیخندیدم. من هم دست به دامن توضیحات بیشتر شدم: "بارانی آبی معروف. اسم یک آهنگ است." "واقعا؟ چه خوب." با لرز خندیدم. "خیلی قشنگ است. کوهن خوانده." "چه جالب." از تلاش دست کشیدم. غرق شدن قایقهایم را در حوض تماشا کردم و هیچ چیز نگفتم. هرچه میگفتم دورتر میشد سنگهای بیشتری در قایق میانداخت. آدمهای بیشتری پشت در میآمدند. اما فقط خدا میداند این چیزی نگفتنها و تماشا کردنها تا چه اندازه سخت بود. تب میکردم. هر بار نمیگفتم تب میکردم. فردا آمد. بارانی آبی معروف تنش بود. بارانی آبی معروف با لکه ناشناخته. "لباست لکه شده؟" چشمانش را گشاد کرد و دستهایش را در هوا تکان داد. "صبح رفتم شیر کاکائو بگیرم. سکندری خوردم. تقصیر پایم شد. بچه بودم شکست. بعضی وقتها لنگ میزند. چند قطرهاش ریخت روی لباسم. اشکالی ندارد. به محض آنکه برسم خانه خودم در روشویی میشورمش." نفس عمیقی کشیدم. "چه خوب." "ناراحت شدی بُن؟" به جز شوالیه، او تنها کسی بود که مرا بُن صدا میزد. نمیدانم. شاید هم در واقع تنها کسانی بودند که مرا صدا میزدند. خوب که فکر میکردم کسی هم نبود که بنیامین صدایم بزند. برای آنها هیچ توفیری نداشت. "چرا ناراحت بشوم؟" "به خاطر بارانی." ابروهای کم پشت و بورش با نگرانی در هم رفته بودند. آن بارانی مال توست. اما مال بدن بود. هرچه بود و نبود مال بدن بود. "حتی برایش مهم نبوده که از هدیهات مراقبت کند. هنوز میگویی دوستت دارد؟ دوستت ندارد. اینها بدیهیاتاند. پس چشمانت کجا رفتهاند؟" فردا یک بارانی جدید پوشیده بود. این بار به جای لکه، خود بارانی ناشناخته بود. به طرفم آمد. با ذوق چشمهایش را بست و چرخی زد. "ببین. رفتم عین همانی که برایم گرفتی را خریدم. هیچ فرقی ندارند." اخم کردم. سرگیجه گرفتم. نمیدانم از چرخیدن او یا از چرخیدن حرفهای بدن در ذهنم. عین آن که نیست آن آبی آسمانی بود. این سرمهای است." لبخند روی لبش باقی ماند و چشمهایش کماکان برق میزدند. "اشکالی ندارد. مهم این است که هر وقت آن را ببینم یاد تو میافتم." سکوت کردم. چند دقیقهای کنار هم نشستیم و بعد بدون آنکه متوجه باشم، خداحافظی نکرده بلند شدم و رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند روزی از دور تماشایش میکردم. از پشت در کلاس. از چند پله بالاتر در راهرو. از کنار درخت توت دانشگاه. یک بار که تماشایش میکردم، ناگهان غیب شد. نمیتوانستم تصویرش را پیدا کنم. نفسم در سینه حبس شد. انگار ده هزار تومانی که مادر بدن داده بود تا برای مهمانها شکلات بخرم را گم کرده بودم. کوچه را سانتیمتر به سانتیمتر گشتم. جلو میرفتم، برمیگشتم. به خدا التماس میکردم و هنگامی که پاسخی نمیشنیدم، به پای شیطان میافتادم. دست به دامن کشیشها میشدم؛ بعد خاخامها و اگر به نتیجهای نمیرسیدم، سراغ مراجع تقلید را میگرفتم. اما دست آخر گره کارم به دست یک دانشجوی هجده_بیست ساله باز شد. مثل بقالها که اسکناسم را در هوا تکان میدادند و با تمام قدرت نامم را فریاد میزدند. "یک دختر که بارانی کوتاه سرمهای پوشیده باشد ندیدهاید؟" سرش را تکان داد و به پشت سرم اشاره کرد. وقتی لیلیوم را دیدم تازه فهمیدم که از کنارم رد شده و نگاه من آنقدر به روبهرو بوده که متوجه او نشدهام. خیالم آسوده شد و به خانه برگشتم. فردا که خواستم دوباره به برج دیدهبانیام بروم، دریافتم این بار به معنای واقعی کلمه او را گم کردهام. بقالها هم جوابی نداشتند که به من بدهند. گره این مرتبه به قدری کور بود که حتی پدر بدن که همیشه بندهای کتانیام را میگشود، نمیتوانست از پسش برآید. به قدری کور بود که مرا هم کور کرده بود. هیچ جا نمیدیدمش. در کابینت. در یخچال. در کویر لوت. در دراز گودال ماریانا. در لوبهای بینایی ماهی. در ریشه دهلیزی گوش. در تار و پودهای طرح زن هندو. در لیوانهای چای. در کیسه خرید. هیچ کجا نبود. "گیدی گفتم برایش هیچ اهمیتی نداری؟ دیدی گفتم دوستت ندارد؟ وگرنه چرا باید از تو پنهان شود؟ لابد آدم دیگری را دوست دارد و نمیخواهد تو با او ببینیاش." اما من کورتر از آن بودم که بتوانم ببینم بدن چه میگوید. کورتر از آنکه ببینم لیلیوم دوستم دارد و کورتر از آنکه ببینم اهمیتی برایش ندارم. فقط میخواستم باشد. تمام گلدانها را وارسی کردم. خاکشان را بیرون ریختم. گلهایشان را از ریشه بیرون کشیدم اما هیچ لیلیومی ندیدم بعد از سه چهار روز قید دانشگاه رفتن و کوچه و خیابان را زدم و به خانه پناه آوردم. به همان جایی که برای امان ماندن از زخمهایش به بیرون میگریختم. یک روز کامل خوابم برد. همان جایی که شوالیه خبر مرگ پدر بدن را به گوشم رساند. همان جایی که به او گفتم کی میتوانم بروم دانشگاه؟ همان جایی که با صدای گریه زنان غریبه از خواب پریده بودم. و حال در تنهایی خود، آرزو میکردم که کاش میمردم و زن غریبهای برایم گریه میکرد. زنی که اکنون با من غریبه شده بود. من که مثل باقی مردم نتوانسته بودم آشنا بمانم. در حالی که هنوز گیج خواب بودم و تلوتلولو میخوردم، خود را به تلفن رساندم و شماره خانه شوالیه را گرفتم. "جانم مادر؟" "من هستم. بنیامین." چند ثانیهای سکوت کرد. گویا صحبت با من برایش اتفاق چندان غریب الوقوعی نبود. "حالت چطور است؟" "رفته." "کی رفته؟" بغض کردم و تلفن به دست مثل قطرات باران روی دیوار سر خوردم. چند روز اول، لبخندهایم را با کفشهایم جلوی در حیاط میگذاشتم و بعد داخل میآمدم. سعی میکردم تا مادامی که در خانهام، به چیزی فکر نکنم. دانشگاه و لیلیوم و اتفاقات میانمان را سوار قایق کنم و روی موجهای آب حوض بیندازم. سعی میکردم بدن بو نبرد. از خیال اینکه او بفهمد من خوشه انگور جدید پیدا کردم که نفسم به آن بند است، وحشت میکردم. لیکن بدن همچون سگی شکاری تعلقات مرا بو میکشید، تا با دندانهایش تکه تکه شان کند. با دندانهایش که رویشان خمیر نمیمالید. دندانهایش که به صرف، برای دریدن پیکر دلخوشیهای من در دهانش جا گرفته بودند. چند روزی در آرامش گذشت. با خود گفتم اگر سنجیده رفتار کنم ملتفت نمیشود. از کجا میخواهد بفهمد؟ او که ما را نمیبیند. اما دید. در ابتدا به آشپزخانه آمد و گفت میتوانم به اتاق برگردم. محض محکم کاری، موقع رفتن دمپاییها را هم کنار کابینت گذاشت. چند وقت بعد، یک شب آباژور کریستالی را روشن کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوری که بر صورتم میتابید برایم حکم قارقار کلاغ و پارس سگی را داشت که به تقلید از عمو ارژنگ زلزله را پیش بینی میکرد. "کمی صحبت کنیم." چشمانم را بسته بودم تا خود را به خواب بزنم و از لابهلای مژههایم به اطراف مینگریستم. گرچه حاجت به این کار نبود؛ چرا که بدن مطابق معمول به من نگاه نمیکرد. "از کسی خوشت آمده؟" چشمانم را بیشتر بر هم فشردم و حسرت خوردم که چرا در آشپزخانه نماندم. چرا بیشتر از بدن فرار نکردم تا گریبانم را نگیرد و نگوید همه چیز را میداند. پتو را به آرامی روی سرم کشیدم. ولی هیولا زیر تخت نبود. روی تخت دراز کشیده بود. بیپرده. عریان. هیچ چیز را پنهان نمیداشت و من تا چه حد تمنای آن را داشتم که بدن پنهان شود. سرانجام به زبان آمد. "اشکالی ندارد. حرفی نزن. اما پشیمان میشوی." رویش را برگرداند. آن پهلو شد و خوابید. خوابید و مرا تا صبح بیخواب کرد. "از کسی خوشت آمده؟" بغضم شکست. پشت تلفن هقق کنان اشک میریختم و نفس نفس میزدم. شوالیه سکوت کرده بود. احساس میکردم آزارش میدهم و همین شدت گریهام را بیشتر میکرد. عاقبت از تحمل شنیدن ضجههای عاجز شد. "گریه نکن. حلش میکنیم. فردا میآیم خانه. نگران هیچچیز نباش." و فردا آمد خانه. یک دسته گل بزرگ گرفته بود. شاید پانزده شاخه رز بود. آدرس خانه لیلیوم را گرفت و به آژانس محله تلفن زد. دسته گل را دستم داد و راهیام کرد. بیآنکه متوجه باشم کی سوار ماشین شدم و چه زمان به آنجا رسیدم، مقابل خانهشان پیاده شدم. نه از روی دلتنگی. از روی آوارگی. به آن خاطر که راننده مرا در ماشین نگه نمیداشت. هوا تقریباً تاریک شده بود و ماه داشت طلوع میکرد. گربهای از کنار پایم میگذشت. به صورتم خیره شد و سپس سرش را به سمت خانه برگرداند. دسته گل را در آغوش گرفتم و جلو رفتم. زنگ خانه بهانه خوبی بود. واحد هفت یا هشت؟ اگر زنگ اشتباهی بزنم، ممکن است پیرزن مریضی که استراحت میکند را بیدار کنم. یا از آن فجیعتر: مردی که خوابیده و فردا صبح زود باید برود سر کار. همون بهتر که بروم خانه. داشتم از در فاصله میگرفتم که مرد میانسالی مقابلم قد علم کرد. دو کیسه خرید دستش بود و یک لبخند روی لبش. "سلام! خوب هستید؟" تا چند لحظه به خاطر نیاوردم مرا از کجا میشناسد. "بله. ممنون." "خیلی هم عالی." کلیدش را از جیبش بیرون کشید. در را باز کرد و با خوشرویی و لبخند ملیحی برایم نگه داشت. "بفرمایید داخل." با آنکه میلی به این کار نداشتم، اما نیرویی درونی به من گوشزد میکرد که باید از او اطاعت کنم. وارد خانه شدیم و از لابی به سمت آسانسور رفتیم. دکمه آسانسور را که زد. سر صحبت را باز کرد و من پی بردم او کیست و چگونه شده که مرا میشناسد. "احوال خانم آژند؟ همه چیز وفق مراد است؟ بهتر شدهاند؟" او را چند ماه پیش، در همین آسانسور ملاقات کرده بودیم. من دستم را دور کمر لیلیوم گرفته بودم و او با سر بالا انداخته و لب خونیاش به همسایهشان شرح حال میداد. همان وقت هم چندان از دیدارش خرسند نبودم. "همسایهشان حالش را پرسید؟ همینطور ندیده و نشناخته؟ شما را دید و نگران شد؟ عجب! پس به نظرت مردم بیهوده و بیدلیل راه میافتند در کوچه و خیابان و دلواپس همسایه هایشان میشوند که خوردهاند زمین؟" "کوچه و خیابان نبود؛ خانه خودشان بود. نگران هم نشد؛ فقط میخواست کمی صحبت کند، با هر دومان. سن پدرش را دارد." "مگر خودش کسی را ندارد که با آن صحبت کند؟ اگر دختره را نمیشناخته، چرا باید با غریبهها صحبت کند؟ سن پدرش را دارد؟ این چیزها نباید برای تو عجیب باشد بنیامین!" بدن اسمی نبرد؛ اما من میدانستم منظورش مادر بدن است. این چند وقت، مادر بدن بیش از پیش غیب میشد. نه به مثابهی غیبتهای سابق. کنار حوض نبود. کسی نمیدانست باید او را کجا پیدا کند. روسری خالخالیاش را روی موهای زیتونیاش میبست و برای ساعتهای طولانی به بیرون از خانه میرفت. همسایهها چند صباحی بعد از مرگ پدر بدن برایش حرف درآوردند. میگفتند پایش دیگر در این خانه بند نمیماند. مشخص نیست از چه جاهایی سر در بیاورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعمو سیاوش ککش نمیگزید. چند وقت به چند وقت سری میزد و شربتی میخورد و میرفت. به خیال او غلظت شربت مهمتر از غلظت آرایش زن برادر سابقش بود. نه تنها مادر بدن زن برادر سابق او شده بود؛ بلکه ما نیز برادرزادههای سابقش شده بودیم. چون دیگر برادری نداشت که بخواهد برادرزاده داشته باشد. عمو ارژنگ چند باری مداخله کرد و به او گفت حتی برای خرید هم از خانه خارج نشود و حرف و حدیث سر زبان همسایهها نیندازد. شوالیه که برای خودش مردی شده و خانوادهاش را میچرخاند. امور باقیمان را هم او بر عهده میگیرد. لیکن نافرمانیهای مادر بدن، همچون سوزنی؟ بادکنک غیرت او را سوراخ کرد. مدتی در هوا به این طرف و آن طرف چرخید و جوشید و خروشید و در نهایت خسته و درمانده گوشهای افتاد و قید تماممان را زد. من و شوالیه مثل باقی همسایهها، نظارهگر این رخدادها بودیم. مثل همسایه که بیش از اندازهای نمیداند؛ بیش از اندازهای در داستان نقش ایفا نمیکند و بیش از اندازهای نگران نمیشود. یک بار که آمده بود خانه، از تهمتهای همسایهها برایش گفتم. چند لحمهای سکوت کرد. گویا چیزی در ذهنش میگذشت که خودش هم دلش نمیخواست به زبان بیاورد؛ ولی در نهایت ناگزیر شد همان را لای ورق والایش بپیچد و تحویلم دهد. "ما که هیچ وقت او را نشناختهایم بُن. من از درستی و نادرستی حرفهایشان خبری ندارم. دلم هم نمیخواهد داشته باشم. مگر من کارآگاهام؟ وقتی نمیتوانم از کاری منعش کنم، چرا خودم را عذاب دهم؟" و من میدانستم در همین حال کنونی هم به قدر یک عالم عذاب میکشد؛ اما نه به اندازه بدن. تا به حال او را اینگونه ندیده بودم. به همهچیز لگد میزد. به سنگهایی که در حیاط مقابلش قرار میگرفتند. به تلافی عجزش، در برابر سنگهای لای چرخ زندگی کذاییمان. بیشتر با من وقت میگذراند. این ایام به آخرالزمان میمانست. ایامی که در آن، ترس را در چشمان بدن میدیدم. ترس از آنکه من هم مثل مادر بدن از چنگش در بیایم. یک نیمه شب، مادر بدن و روسری خال خالیاش به خانه برگشتند. هر دو کتک خورده بودند و از پارچههای ترک خوردهشان خون میچکید. سر و صدای باز شدن در و هلک و هلکش را که شنیدم، از جا برخاستم و به حیاط شتافتم. یکی یکی پلهها را پایین رفتم و به سمتش دویدم. چشمانش بر خلاف همیشه گشاد شده بودند و از آسمان کمک میخواستند. قرص کامل ماه از او رو گرفت و پرده ابرها را بر پنجرهی خانهاش کشید. چند قدمی رفت و سپس بیجان روی زمین افتاد. خم شدم و سعی کردم بلندش کنم؛ که بدن را پشت نردههای ایوان دیدم. با اخم به مادر بدن نگاه میکرد. تعلل وار از ایوان پایین آمد و آهسته وسط حیاط رفت. جلوتر نیامد.سرش را تکان داد و در یک آن، همان برادر ده سالهی شیطان صفتم تبدیل شد. با این تفاوت، که این بار دل من تا حد مرگ برای او سوخت. حالمان به قدری رقت انگیز بود، که حتی دل دزد هم سوخت. او را میدیدم که یواشکی در تاریکی شب میلهها را به انبار برمیگرداند؛ تا به بدن ثابت کند هنوز چیزهایی دارد که مال خودش باشد. داستان هیدروژن و هلیوم پابرجاست. دنیا که تمام نشده. اما دنیا تمام شده بود و بدن آرام نمیگرفت. رد ناخنهایش مثل برفی که در عرض ده دقیقه بارش سقف تمام خانههای شهر را میپوشاند، بر صورتش افتاده بود و دسته دسته مو از لابهلای انگشتهایش میریخت. آنقدر سرش را بر لبه حوض کوبید، که خون از سرش سرازیر شد و مادر بدن فقط نگاه میکرد و لبخند میزد. سر بدن را بر پیراهن سفیدش که با لکههای خون شبیه روسریاش شده بود نمیگذاشت. ستارهها چشمک میزدند و او برای بدن لالایی نمیخواند. انگار از برافروختگی او لذت میبرد. بیآنکه متوجه باشم، روی زمین رهایش کردم و خودم را کنار کشیدم. سوژه کابوسهایم عوض شده بود. لیوان در دست مادر بدن. کمربند در کمد لباسهای مادر بدن. آباژور در اتاق مادر بدن. حال، هر آنچه از آن واهمه داشتم را در اطراف او میدیدم. بار تمام گناهان عالم را بر دوش او میدیدم. برای همین نمیتوانست از جا بلند شود. آنقدر سنگین بود که خودش هم نمیتوانست حملشان کند. اما نمیتوانستم توضیح بدهم گناه او دقیقاً چه بوده. سکوت؟ فاصله؟ دوری؟ بیاعتنایی؟ آشکارترینش غرق کردن قایق کاغذی بود. کاری وحشتناکتر از آن بیرحمی کودکانه را در برابر نگاه دیگران انجام نمیداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو هیچ کاری نکرده بود؛ اما تمام کارهایی که دیگران میکردند دقیقاً به خواست او بود. بی آنکه خودش دست به سیاه و سفید بزند. بی آنکه دست به سیاه و سفید بزند، ظرفها شسته میشد؛ لباسها پهن میشد و غذا سر سفره برده میشد. من و هیچ کس دیگری او را در حال انجام هیچ کاری دستگیر نمیکردیم. و من یک شب او را میدیدم که در حیاط است. در حیاط است و به سمت انبار میرود. میلهها را میدزدد. و صبح که بیدار میشدم و دوباره میدیدمش، گمان میبردم که دچار توهم شدهام. همسایهها من و شوالیه متفقالنظر بودیم؛ ولی هیچ کداممان جرئت نداشت این دیدگاه را درباره او مطرح کند. هیچکس نمیتوانست صریحاً بگوید مادر بدن به خانه مردهای غریبه میرود؛ چرا که هیچکس با چشمان خودش ندیده بود که او چنین کاری کند. فقط بدن بود که فریاد میز: "اینها بدیهیاتند. پس چشمانتان کجا رفتهاند؟!" و پسرخاله پشت او در میآمد و قسم میخورد مادر بدن چشمانمان را از کاسه درآورده و خورده. تا او را نبینیم. چشمان پدر بدن را هم درآورده بود. به همین خاطر تصادف کرد. مشکل از تاکسی زرد نبود. او بود که راننده را ندید. ماشین را ندید. و من که لیلیوم را ندیدم. لیلیوم را گم کردم. و ما که در خانه خودمان بودیم و یکدیگر را نمیدیدیم. نمیشناختیم. مرد روبرویم. او را میشناختم و نمیشناختم. اگر پدر بدن بیست و هشت سال از مادر بدن بزرگتر بود، او هم میتوانست عاشق لیلیوم باشد. اگر همسایههای ما نگران صورت خونی مادر بدن نمیشدند، پس جای تردید بود که او بیدلیل نگران لب خونی لیلیوم شده باشد. آسانسور باز شد و دهان من کماکان بسته ماند. داخل آسانسور که رفتیم، با فاصله از او ایستادم. بدن میگفت اینها ناپاکاند. همسایه لیلیوم و مادر بدن. بدن که دروغ نمیگفت. اگر هم میگفت دروغ نبود؛ توهمش بود. توهم هم که عقیده است. عقیده به چیزهایی که در واقع وجود ندارد. عقاید هم که قابل احتراماند. از پدر بدن بپرسید. پدر بدن که مرده است. از بدن بپرسید. بدن هنوز زنده است. مرد همسایه اندکی با لبخند نگاهم کرد. جملاتش را تکرار ننمود؛ اما منتظر بود جوابش را بدهم. و ندادم. لبخندش رنگ باخت. لابد مثل پدر لیلیوم از من متنفر شد. با خود گفت نباید دلم به حال این مردک دیوانه بسوزد. به لیلیوم نزدیک میشد. نزدیکتر. و درهای آسانسور از هم دور شدند. او رفت. با یک خداحافظی زیر لبی که انتظار پاسخ را نمیکشید. و درها دوباره به یکدیگر نزدیک شدند. گلها بلاتکلیف روی ساعدم افتاده بودند. انگار زنی سوار آسانسور شده و بدون توضیح نوزادش را دستم داده بود. هر چند لحظه یکبار نگاهش میکردم و دوباره به شمارههای دیجیتال آسانسور چشم میدوختم. سرانجام به طبقه مورد نظرم رسیدم و پیاده شدم. خواستم در بزنم؛ ولی در کمال تعجب در باز بود. با این حال چند تقه کوبیدم و وارد شدم. خانه به شکل شلختهای درآمده بود. پتوی صورتی پودری لیلیوم و طراحیهایش روی کاناپهای منحنی مقابل تلویزیون ولو شده بود. همانطور غرق لپ تاپ روشن او و درخشش ابدی یک ذهن زیبا بر صفحه تلویزیون بودم، که با صدایی به خود آمدم: «برای چی آمدی اینجا؟» نگاهم به پدر لیلیوم افتاد که در آشپزخانه برای خودش سالمون خرد میکرد. دوباره دسته گل را وارسی کردم و پاسخ دادم: «میخواهم لیلیوم را ببینم» عینکش را روی بینیاش صاف کرد و سری تکان داد. اوقاتش تلخ بود. «در اتاقش است. اول در بزن، اگر خواست با تو صحبت کند، برو داخل. همینطور که وارد خانه شدی وارد اتاق او ن...» «باور کنید در زدم. در باز بود؛ اما باز هم در زدم.» «وسط حرف من نپر!» اشارهای به روبرو کرد و تذکر داد: «کفشهایت را هم در بیاور و داخل جاکفشی بگذار. با کفش که داخل نمیآیند پسر جان.» عرق سرد روی پیشانیام نشست. به سمت در رفتم. کفشهایم را شسته رفته از پا درآوردم و در یکی از طبقات جاکفشی چوبی شان قرار دادم. بعد از آن هم راهم را به سمت اتاق لیلیوم کج کردم. صدای یکی از سمفونیهای بتهوون در خانه پیچیده بود. نخست خیال کردم همان موسیقیایست که از گرامافون پدر لیلیوم پخش میشد؛ اما آن سمفونی پنجم بود و این سمفونی که اکنون صدایش واضحتر به گوش من میرسید را لیلیوم مینواخت. سمفونی نهم. در نیمه باز بود. مقابل پنجرهی اتاقش ایستاده بود و با جدیت آرشه را روی ویلایش بالا و پایین میکرد. گیره لیلیومی صورتی رنگی موهای بور او را در آغوش گرفته و پشت سرش گوجه کرده بود. ویولا را روی میز کنار تختش گذاشت و لیوان چایش که سرد هم شده بود را برداشت تا از آن بنوشد؛ که مرا دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار هم نتوانستم دستورات پدرش را اجرا کنم. اخم کرد. مثل همیشه لیوان را با یک دست و تنها دو انگشت نگه داشته بود. نگاهش را به زمین دوخت. آستین پیراهن راحتی و پارچهای اش را از داخل گرفت و به سردی پرسید: «اینها برای مناند؟» برای هزارمین بار به گلها نگاه کردم و سرم را به نشانه تایید تکان دادم. به سمتم آمد. با قدمهای آهسته و حالتی رقص آلود. گلها را از دستم گرفت و با خوشنودی بویید. لبخندی روی لبش ظاهر شد. بعد انگار که پیچ شل شده یک رادیو را با پیچ گوشتی محکم کرده باشم، شروع کرد به صحبت کردن: «این چند روز دانشگاه نرفتم. هیچ جا نرفتم. فقط ساز میزدم و فیلم میدیدم. فیلم هم نصف و نیمه. چهل دقیقه دزیره دیدم. بیست دقیقه تایتانیک. تا پیرزنه آمد تعریف کند چه شد که به بختش لگد زد و جک بیچاره را سر هیچ و چوچ فرستاد کف دریا، از جلوی تلویزیون بلند شدم. وقتی داستانش را میدانی، تا آخر ببینی یا نبینی زیاد هم فرقی ندارد.» دختر خالم از بچگی برایم از آن خاطره میگوید. جک از رز نقاشی کرد. وای لیلیوم! چه رمانتیک! با اینکه پول نداشت ولی عاشقش بود. همهاش تقصیر مادر رز شد. تقصیر هر کسی شد. مهم این است که رفتند کف دریا. البته رز زنده ماند. پس هیچ کس را دوست نداشت. نه جک را نه آن مرد پولداره.» را احساس میکردم لیلیوم همان چیزی نیست که من میخواهم. انگار یک لیوان چای سرد بود. در نبودش تشنه میشدم و وقتی بود با خود میگفتم چه میشد اگر کمی گرمتر بود، اگر حرفهای جالبتری میزد یا حرفی نمیزد؟ چه میشد اگر شکلات داغ بود؟ کاش زمانهایی هم که سخن میگفت، واضح کلمات را ادا نمیکرد و مرا در احتمال واقعی یا خیالی بودن لغتهایی که شنیده بودم تنها میگذاشت. «یک بار هم رفتم تره بار. میوههایش پر لکه و حفره و خرابی بودند. نارنگیهایش هم همه پر هسته! ولی دو سه تا پرتقال خونی خوب برداشتم. برایت بیاورم؟» تره بار. لیلیوم مرا فرستاده بود تره بار. پدرش موقع خروج از خانه هفت تا تراول پنجاهی دستم داد و سیگار به دست به سمت بالکن راه افتاد. سیب گلاب گرفتم. لیلیوم خواسته بود. به او گفتم: «سیبهای گلاب کوچکاند. زود تمام میشوند.» او حرفم را جدی نگرفت. با حواس پرتی گفت اشکالی ندارد و به طراحی قاشق جدیدش ادامه داد. زردآلو خریدم و گیلاس. یک دسته موز سبز و آلبالو. مثل آلبالوی پیراهن مادر بدن. من با زنی بزرگ شده بودم که تمام این ترهبار را برایم تبدیل به یک دژاوو کرده بود. یک جعبه توت فرنگی هم خریدم. یک جعبه توت فرنگی. از آن ارزانها. بعضیهاشان صد هزار تومانی بودند و تازه. این یکی سی هزار تومان بود. هفتاد هزار تومان باقی را در جیب پیراهنم گذاشتم. آن را به پدر لیلیوم تحویل میدادم. لیستی که لیلیوم برایم نوشته بود را سرسری گذراندم و تیک زدم. احساس خوشایندی داشتم که انگار پیشتر تجربهاش کرده بودم. سیب دارم. موز دارم. آلبالو دارم. توت فرنگی دارم. یاد لیلیوم افتادم. او به ذهن من چنین آرامشی میداد. مثل تکمیل یک لیست خرید. در دانشگاه درس میخوانم. مصاحبه کاری رفتم. سربازیام را گذراندم. و دختری دوستم دارد. این تنها چیزی بود که همیشه نگرانش بودم. نه نگران نداشتنش. من که توت فرنگی دوست نداشتم. ولی اگر لیست خرید را تمام و کمال تهیه نمیکردم، شماتت میشدم. تحقیر میشدم. این چیزی بود که خاطرم را آشفته میساخت. و حال، لیلیوم حضور داشت. لیلیوم در دستان من بود. مثل یک جعبه توت فرنگی ارزان. از پلهای پل هوایی پایین آمدم و وارد سوپر مارکت شدم. مغازهدار بستههای کیسه فریزر را در قفسهها میپیچید. یک بسته سیگار وینستون برداشتم. دستم به سمت جیب به پیراهنم رفت و هفت اسکناس ده هزار تومانی را بیرون کشیدم. هفت تا ده هزار تومانی که مال بدن نبود. مال من هم نبود. مال پدر لیلیوم بود. اما تبدیل به سیگاری شد که مال من بود. یک فندک پنج هزار تومانی نارنجی هم خریدم. پانزده هزار تومان باقی ماند. آن را به پدر لیلیوم تحویل میدادم. یک نخ سیگار را کشیدم و باقی بستهاش را در سطل زباله آبی کاربنی کنار سوپرمارکت انداختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکیسههای پر از میوه را دستم گرفتم و به سوی خانه راه افتادم. آفتاب به هیچ ملاحظهای صورتم را میسوزاند. کوچهها خلوت بودند. انسانها از شدت گرما در خانههاشان پنهان شده و درختهای سرو و کاج را جلو فرستاده بودند. سر راه به یک کاج برخوردم. یک کاج با دانههای آبی. یکی از دانههایش را برداشتم. همانطور که به راهم ادامه میدادم، آن را مثل یک گوی کوچک در دستم چرخاندم. رنگ آبیاش را به انگشتان من باخت و قهوهای سوخته شد. لبخند زدم. دانهی مسخشده کاج را روی زمین انداختم و مسیرم را از سر گرفتم. بوی خاک نم خورده میآمد. چشمم به سرایدار یکی از مجتمعها افتاد که باغچه جلوی خانه را آبیاری میکرد. یاد بابا بزرگ افتادم. بابا بزرگ و باغچه خانهشان. آن کلاه قرمز مضحکی که روی سرش میگذاشت و با اشتیاق باغبانی میکرد. عمو سهراب کبابهای روی زغال را باد میزد. عمه گردآفرید بهمان خوراکی میداد و عمه ربابه در مشتمان پسته میریخت. مادر بدن با وقار سخن میگفت و بابابزرگ حظ میکرد. و من و شوالیه دانههای آبی کاج را در دستمان میچرخاندیم تا قهوهای سوخته شوند. چگونه امکان داشت دانه کاج هنوز رنگ ببازد، خاک همچنان بوی نم بدهد، اما تمام وقایع دیگر و آدمهای حیاط غیب شده باشند؟ آدمها آدمها از شدت گرمای هوا و سردی میانشان، به خانههای صد متری و قبرهای دو متری خود پناه برده بودند. درختها. تنها چیزی که برای من باقی مانده بود: درخت و بوی خاک. و زنی که تا چند سال پیش اسمش را هم نمیدانستم. آیا من واقعاً لیلیوم را میشناختم و به او نزدیک بودم؟ لیلیوم که وقتی برای اولین بار فهمیدم دانه آبی کاج بدون حاجت به هیچ شعلهای در دستانم میسوزد کنارم نبود. و حال خیال میکردم او را دوست دارم. وقتی به خانه رسیدم، هنوز طراحی میکرد. پشت میز کار وسط حال نشسته بود. خودش پشت میز و لپتاپ روی میز. یک دستش را زیر چانهاش گذاشته و دوباره آستین پیراهنش را از داخل گرفته بود. خمیازه میکشید و هر از چند گاهی کلیدهای لپتاپ را لمس میکرد؛ با چنان ظرافتی که انگار کلاویههای پیانو بودند. ناگهان پدرش از بالکن به داخل خانه آمد و گفت: «برگشتی؟» بدون حرف کیسههای خرید را روی میز گذاشتم. لیلیوم نیز متوجه حضورم شد و سرش را بالا آورد. لبخند ملیحی زد و دوباره خمیازه کشید. پدرش هم سری تکان داد و راه افتاد تا به اتاقش برود. خواستم صدایش بزنم و پانزده هزار تومان باقیمانده را به او بدهم؛ اما نمیدانم چرا سر جای خود خشک شدم و هیچچیز نگفتم. سرانجام توجه لیلیوم به من معطوف شد و با لحنی خواب آلود و صدایی که از همیشه نازکتر بود گفت: «چه میوههای خوبی گرفتی. حتی در ماه هم چنین میوههایی پیدا نمیشود!» در پشت بام بودیم و ستارهها را تماشا میکردیم. لیلیوم زانوهایش را در شکمش جمع کرده بود و از آسمان نقاشی میکشید. «هیچ وقت دلم نمیخواهد فضانورد بشوم.» نگاهش کماکان بر کاغذهای طراحیاش میرقصید. «چرا؟» اخم کرد سرش را بالا آورد و به آسمان چشم دوخت. «چون اگر زمین را از بیرون ببینم، دیگر به سختی میتوانم در آن زندگی کنم.» «یعنی تا به حال نشده خودت را از بیرون ببینی؟» نگاهی طولانی به من انداخت و بلند بلند خندید. آنقدر خندید که سکسکهاش گرفت. احتمالاً اگر این وهله، جملهام را دوباره برای او توضیح میدادم، به جای اینکه بخندد، دیگر نمیخندید. ندادم؛ چون خندهاش زیبا بود. با لبخندی محو نگاهش کردم و کم کم من هم خندیدم. نمیدانستم به چه چیزی میخندم یا اصلاً او به چه چیزی میخندد؛ اما چندین دقیقه با هم خندیدیم. بابایش راضی نیست. او راضی نباشد هم که چیزی سر نمیگیرد. «این دختره هم تو را فقط به خاطر همین خندههای احمقانه و لودهگریها میخواهد. آخر سر هم یا با همان پسر همش ازدواج میکند یا همسایهشان یا آدم دیگری. چرا فکر کردهای میتوانی با او ازدواج کنی؟ خانه که نداری. با ماشین دانیال میروی و میآیی. هنوز حتی جایی هم استخدامت نکردهاند.» «پدرش راضی است. اگر راضی نبود که اجازه نمیداد بروم و بیایم و او را ببینم. خانه ندارم؟ پس اینجا چه؟» «اینجا؟! میخواهی من و مادرم را از خانهمان بیرون بیندازی برای دختر غریبه؟ بابایم تو را میشناخت. ذات خرابت را میشناخت. آن دانیال را هم میشناخت.» «چرا بیرونتان کنم؟ مگر نمیشود شما هم بمانید؟» «از همین حالا صاحبخانه شدهاید! میدانستم اینطور میشود! میدانستم خانهام را میدزدید! مادرم هم میترسد که این کارها را میکند. میترسد خودش و پسرش گرسنه بمانند. من تو را میشناختم بنیامین.» سوار آسانسور شدیم. به طبقه دوم که رسیدیم، درها باز شد و داخل آمد. مرد همسایهشان. ای کاش درها باز نمیشد. ای کاش آسانسور ما را به طبقه هشتم میرساند و بعد برمیگشت به طبقه دوم و او را سوار میکرد. به من توجهی نکرد. همان لبخند به ظاهر دوستانهاش را تحویل لیلیوم داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«سلام! حالتان چطور است؟ احوال پدر، خانم آژند؟» چشمانم دو دو میزد. سرم را بالا آوردم و به سختی لیلیوم را نگاه کردم. لبخند متقابلی بر لب نشاند. مطابق انتظار. گویا دو ساعت بعد از نیمه شب پنجره اتاقم را باز کنم تا ببینم ماه در آسمان است یا خورشید. «سلام. ممنونم آقای یوسفی. سلام رساندند بهتان.» حرفهای بدن یکی یکی رنگ میگرفتند. مثل پیشبینیهای عمو ارژنگ. لبخندهاشان. بیاعتناییشان به من. و سلامی که پدر لیلیوم به او رسانده بود و هیچ وقت به من نمیرساند. لیلیوم دانه آبی کاج بود. همانی که وقتی بچه بودیم، بدن به من و شوالیه گفت: «لمسش که کنید رنگ میبازد.» و لیلیوم رنگ باخته بود. درهای آسانسور که از هم جدا شدند، انگشتان من هم از انگشتان کشیده و رنگ پریده او جدا شد. حیرتزده نگاهم کرد. تمام اینها تقصیر او بود. او بود که به خانه مرد همسایهشان رفته بود. او بود که مثل آسانسور، در طبقه دوم مکثی کرده بود. و اینکه من اینها را به چشم خود ندیده بودم، به آن خاطر بود که او مقابل نگاه دیگران کاری انجام نمیداد. مثل مادر بدن. و اگر من شبی با چشمهای خودم، با چشمهایی که هنوز از کاسه در نیامده بودند، با چشمهایی که هنوز مال خودم بودند، او را میدیدم که به طبقه دوم میرود، خیال میکردم دچار توهم شدهام. من فریب او را نمیخوردم. من فریب کسی را که حتی وقت کشف راز دانههای آبی کاج کنارم نبود را نمیخوردم. من لیلیوم را نمیشناختم. حتی اسمش را هم نمیدانستم. به طبقه هشتم رسیدیم. صبر کردم او پیاده شود و بعد دکمه همکف را فشردم. تنها یک ثانیه فرصت داشت که با تمام تعجب و نگرانیاش به من نگاه کند و بعد پیکر لاغرش میان درهای سنگین و ضخیم آسانسور غیب شود. این بار سراغ او را نگرفتم. برج دیدهبانی را ترک کردم. در حیاط دانشگاه گز میکردم و او را میدیدم که گاه گاه از کنارم رد میشود. بقالها، خاخامها، کشیشها، مراجع تقلید، شیطان و شوالیه فریاد میزدند: «بن! او آنجاست!» اما من هیچ توجهی نمیکردم. مثل مرد در آسانسور. از بعد از جداییام از لیلیوم، بدن و مادرش سه بار دیگر دعوا کردند. دو دعوای اولی به دلیل رفتارهای مادر بدن بود. بدن در مرتبه اول اعتصاب غذا کرد. مادر بدن هم از شروع اعتصاب غذای او کنار اجاق گاز نرفت؛ حتی وقتی اعتصاب بدن به پایان رسید، چند روزی طول کشید تا به روال سابق برگردد. بار دوم بدن گفت میخواهد خانه را بفروشد. مادر بدن در سکوت کامل به او نگاه کرد. پس از چند لحظه، به اتاق مشترکش با پدر بدن رفت. یکی از کشوهای کمد را باز کرد و پوشه سبز رنگی از داخل آن برداشت. سند خانه را میان انبوهی از مدارک دیگر پیدا کرد و مقابل بدن گذاشت. بعد، دوباره به اتاقش رفت. چمدانی را باز کرد و خواست وسایلش را جمع کند؛ که بدن به سمت اتاق دوید. لباسها را یکی یکی چنگ میزد و در هوا پرتاب میکرد. سند و پوشه را جلوی مادر بدن انداخت و در حالی که قدمهایش را بر زمین میکوبید، از اتاق بیرون رفت. مادر بدن به زمین چشم دوخت و آهسته و بیمیل، پوشه و سند را برداشت. نگاهی طولانی به آنها انداخت و بعد مرتبشان کرد و به کمد بازگرداندشان. وسایل را هم به جایی که از قبل قرار داشتند. چند روز گذشت تا اینکه بدن سرش را با تیغ تراشید. فردایش هم یک پسر قد بلند _دست کم بلند قامتتر از خودش_، به خانه آورد که او هم سرش را تراشیده بود. نه او توضیحی داد که همراهش کیست و نه همراهش خود را معرفی کرد. به انبار رفتند؛ در را قفل کردند و تا نیمه شب آنجا ماندند. مادر بدن در واکنش به ورود آنها به خانه، تنها ابرویی بالا انداخت. به انبار که رفتند، یک روسری آبی فیروزهای با یک پیراهن ابریشمی بر تن کرد و از خانه خارج شد. وقتی بدن و همراهش از انبار بیرون آمدند، مادر بدن هنوز برنگشته بود. فردا بدن گفت میخواهد با ما صحبت کند. دست یار جدیدش را گرفت و به ما نشانش داد. به او گفت چرخ بزند تا به خوبی بشناسیمش. چرخ زد. گفت: «بنشین.» او هم نشست. گفت: «دور حیاط بدو.» و او هم دور حیاط دوید. در نهایت دوباره دستش را گرفت و گفت: «این زمین است.» زمین هم بادی به غبغبش انداخت و سینه سپر کرد. بدن با نگاهش به او اشاره کرد این حرکات را نکند. زمین هم دوباره افتاده و خمیده روبهروی ما ایستاد. زمین نمایندهی من در خانه است. هر زمان من خانه نباشم، زمین من است. زمین بدن است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز چهرهی مادر بدن میشد استنباط کرد که چندان از اضافه شدن زمین به جمع خانوادهمان راضی نیست. من اما خرسند بودم. تا پیش از این احساس گناه میکردم که مادر بدن خانه نمیماند و بدن و قوانینش تنها ماندهاند. که شان بدن تنزیل یافته و مثل ماموران ایست بازرسی، انگورهای بیاهمیت من را توقیف میکند. احساس گناه میکردم چون پدر بدن به خاطر من مرده بود. چرا که آجرهای خانهی دلخواهش با کلنگ اعمال من فرو پاشیده بود. حال، زمین کنار بدن ایستاده بود. و فردا در کنار باغچه. خاک را با بیل به کناری میریخت و گودالهای چند سانتیمتری ایجاد میکرد. مادر بدن از او پرسید چه میکند. زمین پاسخ داد: «بدن گفته.» بدن. نامهی بدن. صبح زود نامهی بدن را خواندیم. به سفر رفتم. زمین خانه است. روز دوم، زمین چند فانوس آویزی با خود آورد. آنها را به دیوار و کنارههای در حیاط آویخت. زان پس، بازگشتهای بیسر و صدای مادر بدن به خانه، زیر نور فانوسها آن چنان شکوهمند بود که گویا به مراسم تاجگذاری خود وارد میشد. حتی مردهای نگهبان کوتولهای را میدیدم که ساکسیفون و ترومپت میزدند و لیلیوم همراه آنها سمفونی نهم را مینواخت. لیلیوم را نمیشناختم. حتی اسمش را هم نمیدانستم. مادر بدن تمام این تغییرات را با اخم و چینی بر پیشانی تماشا میکرد؛ ولی هیچ نمیگفت. روزهای آینده، هر گاه از دانشگاه به خانه برمیگشتم، مادر بدن آنجا بود. آنجا، همان جای همیشگی، کنار حوض. خیال کردم در برابر بدن تسلیم شده؛ اما یک روز که به دانشگاه نرفتم، فهمیدم حول و حوش ساعت پنج و شش صبح، بعد از اذان، از خانه میرود و اوایل بعد از ظهر برمیگردد. در سپیده دم، درست زمانی که خورشید طلوع کرده و فانوسها هویت خویش را از دست میدهند. بدن مرتب به زمین تلفن میزد. من نیز از تلفن اتاق بغلی به حرفهاشان گوش میسپردم. بدن به حدی آشفته بود که با خود گفتم: «نکند دوستی هم به نام زمان برگزیند و او را به زمین بدوزد؟» نیم ساعتی پشت تلفن گلایه میکرد و زمین هم از روی لغتنامهی کوچکش که به کلماتی همچون درست، صحیح، مناسب، حق و جالب محدود بود، پاسخ میداد. کم کم داشتم به او عادت میکردم. یک روز صبح گوشهای از خانه ایستاده و به ساعت پاندولی زل زده بود. کم پیش میآمد بنشیند. سفره را پهن کردم و نان و پنیر و حلوا شکری و سه طعم مربا روی آن چیدم. چهار زانو نشستم و تکهای از سنگک را جدا کردم که فکری به ذهنم رسید. «صبحانه میخوری؟» چند ثانیهای با اخم به من نگاه کرد و نگران اطراف را از نظر گذراند. «اجازه دارم؟» به طور کلی پرسشش عجیب جلوه میکرد؛ لیکن در دکان سخنان صد من یک غاز بدن، شاگردی بیش نبود. هر چه حرف مفتتر باشد، مردم آن را راحتتر میخرند. البته. خود را کنار کشیدم و جایی برایش باز کردم تا بنشیند. با تعلل به سمتم آمد و در چنان فاصلهی مشخصی نشست که شک کردم بدن این حد فاصل را برایش تصویب کرده و او هم به دقت آن را با متر اندازه گرفته. یک قطعهی بسیار کوچک از نان برداشت و شروع به خوردن کرد. تمام سعی و تلاشش را بر آن میگذاشت که به کمترین مقدار ممکن بر آن پنیر بمالد. به حلوا شکری و مرباها نیم نگاهی نینداخت. «چه شد که با بدن آشنا شدی؟» به نظرم جالب آمد که تصادفا اسم و فامیل بدن را کنار هم به کار بردهام. همین باعث شد به احمقانه بودن سوالم هم پی ببرم. بدن به خودی خود آشنا بود، نیازی نداشت آشنا شود. ولو امکانی برای آشنایی بود، چرا که زمین به مثابهی بدن آشنا نبود و حاجت به آشنایی داشت. از صبحانهاش دست کشید و با چشمان گشادشده و رنگ پریده برایم روضه خواند: «بدن؟ بدن، آقا؟ بدن مهربانترین و بخشندهترین کسیاند که به عمر دیدهام. زندگیام را مدیونشان هستم آقا. اگر بدن نبودند من در خیابانها بودم آقا. بدن منجیام هستند. منجی اکثر ما. هر کسی خودش بخواهد نجات پیدا میکند.» خواستم بگویم تازه نمیدانی چند نفرمان حتی خودمان نمیخواستیم نجات پیدا کنیم و بدن نجاتمان داده. اما این را نگفتم. «بدن چگونه نجاتت داد؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به نشانه نفی تکان داد و تکرار کرد: «کسی به بزرگی بدن وجود ندارد آقا. او هیچ نیازی به ما ندارد؛ اما تمام ما به او احتیاج داریم. اگر بدن نبود، هیچکدام ما نبودیم. خوردن زردآلو واجب است و بدن به من کلاه دادند. موهایم را شانه زدم؛ دیروز صبح. باید ایمان داشته باشید؛ این تنها راه نجات است.» احساس میکردم صحبتهای لیلیوم را میشنوم؛ لیکن بدون نظم روزمرگیشان. زمین شب و روز نمیشناخت: در هر ساعتی در خدمت بدن بود. بعدها، لابد از جملات جسته گریختهای که میان خودشان رد و بدل میشد، فهمیدم زمین ایدز دارد و بدن به او پول میدهد که تا حد امکان بیماریاش را کنترل کند. پول را از ارثیهای که پدر بدن برایش به جا گذاشته بود برمیداشت. زمین هم روز به روز لاغرتر و ضعیفتر میشد و بیشتر از پا میافتاد. گاهی اوقات گوشهای مینشست و ساعتها گریه میکرد. بسیاری از چیزها یادش میرفت. دلم نمیخواست با او وقت بگذرانم. فقط زمانهایی کنارش میماندم که تب داشت. چون من هم معمولا تب داشتم. خاطره میگفتیم و شاید اگر حوصله مکالمات طولانی را نداشت، برایم جوکهای تک خطی میگفت. چند تا از جوکهایش را خیلی دوست داشتم. مثلاً یک بابایی خوابیده روی ریل قطار. از او میپرسند: «اینجا چه کار میکنی؟ میگوید: «میخواهم خودکشی کنم.» آنها هم میپرسند: «پس آن تکه نان در دستت چیست؟» جواب میدهد: «تا قطار بیاید خیلی طول میکشد! از گرسنگی میمیرم!» یک شب داستان بیمار شدنش را برایم تعریف کرد. گفت عاشق بندهای موسیقی راک بوده. یک بار رفته گوشش را سوراخ کند که گوشواره بیندازد. بعد از چند ماه فهمیده بیمار شده. البته دندانهای خرابش بیشتر گواه است و رنگ آلوده میداد و من هم ترجیح میدادم همین را به عنوان داستان بدن در ذهنم ثبت کنم، تا بعدها پشیمان نشوم که چرا به او اعتماد کردم. گرچه چندان فرقی هم نمیکرد؛ چرا که امروز و فردا یک سرماخوردگی سادهای میگرفت و دیگر او را نمیدیدیم. چند باری پیش آمده بود به سرم بزند درد و دلی کنم. وقتی میمرد، چه اهمیتی داشت از من چهها میفهمد؟ ولی بعد یادم میآمد او چه زنده و چه نیمه مرده، مرید بدن است. تنها، هنگام مرگ از شر او خلاص میشد. در آن صورت هم میشد یکی مانند باقی اموات. کافی بود یک روز صبح آفتاب نزده، مثل مادر بدن، حاضر شوم و با مترو به سراغشان بروم. عمو سهراب، عمو اسفندیار، عمه ربابه، بابا بزرگ. همهشان به پای شکایتهایم مینشستند حتی پدر بدن. چون کمربندش را در خانه جا گذاشته و فقط گوشهایش را به کفن برده بود. گوشهایش هم میپوسید. باید یک جنازه تازه پیدا میکردم که هنوز گوش داشته باشد. بعد از گذشت یک ماه، بدن هنوز از سفر برنگشته بود. یک روز در خانه کوبیده شد. با خود گفتم: «حتما بدن است.» و سر جای خود منتظر نشستم تا زمین در را برایش باز کند و بیاید داخل؛ که صدای داد و بیداد در حیاط پیچید. مادر بدن دمپاییهای پاشنهدارش را به پا کرد و مثل فرفره رفت روی ایوان. من هم دمپاییهایی که بدن دوباره پیشکش کرده بود را پوشیدم و به سمت حیاط راه افتادم. بدن در حیاط نبود. شوالیه بود. دست به گریبان زمین شده بود. او را چسباند به دیوار و تنش را بر آجرها فشرد. زمین هم هلش داد. نقش زمین شد. خواست او را زیر مشت و لگد بگیرد، که مادر بدن رسید و یکی زیر گوشش خواباند. همان گاه مرا هم صدا زدند. سه نفرمان به زمین هجوم آوردیم و طی یک کودتای خودجوش نیروها را به یکدیگر ملحق نمودیم و او را به هر سختی و مشقتی بود بیرون انداختیم. شوالیه گفت چند روزی میماند تا تکلیف این قضایا روشن شود. از من خواست به بدن تلفن کنم و بگویم هرچه سریعتر خود را به خانه برساند. نخست قبول نمیکرد؛ اما وقتی جریان دیپورت زمین از خاک خانهمان را برایش گفتم، دریافت که قضیه فوری فوتیست و ظرف دو سه ساعت بازگشت. من و شوالیه خندوانه تماشا میکردیم و مادر بدن مشغول طراحی بود. نعره زنان وارد اتاق شد. «به چه حقی زمین را بیرون کردید؟!» شوالیه نگاهش را از تلویزیون برداشت و مثل چراغقوه رسواکنندهای بر بدن انداخت. نفس عمیقی کشید و پاسخ داد: «بنشین. صحبت میکنیم.» «چه صحبتی؟! خانهام را دزدیدهاید! زمین را بیرون کردید! همه چیز را خراب کردید!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاینها را میگفت و دو دستش را بر سرش میکوبید. شوالیه اخم کرد. «رفتارهایت قدیمی شده. هر زمان خواستی، مفصل دربارهاش صحبت میکنیم.» بدن به خودزنی ادامه داد. به میز حملهور شد. ظرف میوه را شکست. من نترسیدم. میوه پلاستیکی در آن نبود. شلیلها کف خانه قل میخوردند و بدن دنبالشان میدوید. دنبال شلیلها میدوید. دنبال جواب سوالهایش میدوید. شلیلها بدو، او بدو. شلیلها بدو، او بدو. طاقت نیاورد. آمد شوالیه را از روی مبل بلند کند. به جای شوالیه، مادر بدن برخاست، و سیلی دوم را سهم بدن کرد. بدن، مات و مبهوت، دستش را روی رد باریک انگشتان مادر بدن گذاشت. انگار خار گل رز بیآزاری که همواره با لطافت با او رفتار میکرد، بدنش را خراشیده بود. باورش نمیشد از مادرش کتک خورده. و من، به دو دلیل، پاک از مادر بدن متنفر شدم. مگر چه چیزی بیرون از خانه او را اسیر خود کرده بود که بیشتر از سالهای شکنجه شدن ما برمیانگیختش؟ و آنکه حتی اگر تمام محبتهایش به بدن، نقشش در ملودرام پدر بدن بود و بس؛ نباید اینطور و در یک آن حمایت خود را از او قطع میکرد. بدن آمادگی چنین چیزی را نداشت. ممکن بود هر بلایی سرش بیاید. به اتاق رفت و تا مادامی که آفتاب زد و مادر بدن از خانه رفت؛ صدای هقهقها و ضجههای او در راهروها میپیچید. حتی از بچگیهایش هم بچهتر شده بود. دوباره اتاقم و دمپاییهایم را از دست داده بودم. شوالیه گفت چند شبی اینجا میماند. توضیح دادم که اتاق نداریم. پدر بدن چند سال پیش اتاق شوالیه را تبدیل به کارگاه کرده بود. پاسخ داد همراه من در آشپزخانه میخوابد. تا پاسی از شب چهاربرگ بازی میکردیم و میان یکی از دستها شوالیه خوابش برد. من هم پتوی مسافرتیام را روی خود کشیدم و خوابیدم. پس از دو سه ساعت خواب عمیق، احساس کردم زیر پایم خالی شد و پریدم. در خانه راه افتادم. در یخچال را باز کردم و یکی از بطریهای نیمه یخزدهی آب را بیرون کشیدم. چند جرعهای از آن نوشیدم. خواستم به تشک برگردم، که شوالیه را سرپا دیدم و متوجه شدم بیدارش کردهام. نزدیک شد و با حالتی سردرگم و کلافه پرسید: «سیگار داری؟!» لبخند پهنی زدم و بازدمم را بیرون دادم. «داشتم! یک نخ کشیدم، باقیاش را انداختم در سطل آشغال میهن.» ابروهای مشکی شوالیه در هم رفت و صورتش جمع شد. متوجه نمیشد چه میگویم؛ اما حوصلهاش را هم نداشت که بپرسد. انگار که چیزی یادش آمده باشد، مرا کنار زد و کنار یکی از کابینتها زانو زد. آن را باز کرد و کف کابینت را بالا برد. یک بسته سیگار بهمن برداشت و دوباره مخفیگاه خود را به حالت سابق بازگرداند. او شش ماه به شش ماه به خانهمان سر میزد و جاساز داشت. آن وقت من نتوانستم دو تا انگور پلاستیکی را حفظ کنم. اینکه سهل است. حتی از نگه داشتن دختری که هیچ ردی از او در خانه نبود هم عاجز ماندم. چون پدر بدن، علی رغم بدرود گفتنش به خانه و خانوادهمان، بدن را در گوش گوشه قلمروش جاساز کرده بود. «از کی تا حالا بهمن میکشی؟» پیلوت را چرخاند. در حالی که سیگار در دهانش مانده بود، روی گاز خم شد و با حالت نامفهومی گفت: «خیلی سال میشود.» «پس ریههایت خوب ماندهاند. باید برایت اسفند دود کنم.» این بار نخندید. سرش را بالا آورد. موهایش که بر صورتش ریخته بود کمی سوخته بودند. سیگار را میان انگشتانش گرفت و دودش را بیرون داد. اینها را میگفت و دو دستش را بر سرش میکوبید. شوالیه اخم کرد. «رفتارهایت قدیمی شده. هر زمان خواستی، مفصل دربارهاش صحبت میکنیم.» بدن به خودزنی ادامه داد. به میز حملهور شد. ظرف میوه را شکست. من نترسیدم. میوه پلاستیکی در آن نبود. شلیلها کف خانه قل میخوردند و بدن دنبالشان میدوید. دنبال شلیلها میدوید. دنبال جواب سوالهایش میدوید. شلیلها بدو، او بدو. شلیلها بدو، او بدو. طاقت نیاورد. آمد شوالیه را از روی مبل بلند کند. به جای شوالیه، مادر بدن برخاست، و سیلی دوم را سهم بدن کرد. بدن، مات و مبهوت، دستش را روی رد باریک انگشتان مادر بدن گذاشت. انگار خار گل رز بیآزاری که همواره با لطافت با او رفتار میکرد، بدنش را خراشیده بود. باورش نمیشد از مادرش کتک خورده. و من، به دو دلیل، پاک از مادر بدن متنفر شدم. مگر چه چیزی بیرون از خانه او را اسیر خود کرده بود که بیشتر از سالهای شکنجه شدن ما برمیانگیختش؟ و آنکه حتی اگر تمام محبتهایش به بدن، نقشش در ملودرام پدر بدن بود و بس؛ نباید اینطور و در یک آن حمایت خود را از او قطع میکرد. بدن آمادگی چنین چیزی را نداشت. ممکن بود هر بلایی سرش بیاید. به اتاق رفت و تا مادامی که آفتاب زد و مادر بدن از خانه رفت؛ صدای هقهقها و ضجههای او در راهروها میپیچید. حتی از بچگیهایش هم بچهتر شده بود. دوباره اتاقم و دمپاییهایم را از دست داده بودم. شوالیه گفت چند شبی اینجا میماند. توضیح دادم که اتاق نداریم. پدر بدن چند سال پیش اتاق شوالیه را تبدیل به کارگاه کرده بود. پاسخ داد همراه من در آشپزخانه میخوابد. تا پاسی از شب چهاربرگ بازی میکردیم و میان یکی از دستها شوالیه خوابش برد. من هم پتوی مسافرتیام را روی خود کشیدم و خوابیدم. پس از دو سه ساعت خواب عمیق، احساس کردم زیر پایم خالی شد و پریدم. در خانه راه افتادم. در یخچال را باز کردم و یکی از بطریهای نیمه یخزدهی آب را بیرون کشیدم. چند جرعهای از آن نوشیدم. خواستم به تشک برگردم، که شوالیه را سرپا دیدم و متوجه شدم بیدارش کردهام. نزدیک شد و با حالتی سردرگم و کلافه پرسید: «سیگار داری؟!» لبخند پهنی زدم و بازدمم را بیرون دادم. «داشتم! یک نخ کشیدم، باقیاش را انداختم در سطل آشغال میهن.» ابروهای مشکی شوالیه در هم رفت و صورتش جمع شد. متوجه نمیشد چه میگویم؛ اما حوصلهاش را هم نداشت که بپرسد. انگار که چیزی یادش آمده باشد، مرا کنار زد و کنار یکی از کابینتها زانو زد. آن را باز کرد و کف کابینت را بالا برد. یک بسته سیگار بهمن برداشت و دوباره مخفیگاه خود را به حالت سابق بازگرداند. او شش ماه به شش ماه به خانهمان سر میزد و جاساز داشت. آن وقت من نتوانستم دو تا انگور پلاستیکی را حفظ کنم. اینکه سهل است. حتی از نگه داشتن دختری که هیچ ردی از او در خانه نبود هم عاجز ماندم. چون پدر بدن، علی رغم بدرود گفتنش به خانه و خانوادهمان، بدن را در گوش گوشه قلمروش جاساز کرده بود. «از کی تا حالا بهمن میکشی؟» پیلوت را چرخاند. در حالی که سیگار در دهانش مانده بود، روی گاز خم شد و با حالت نامفهومی گفت: «خیلی سال میشود.» «پس ریههایت خوب ماندهاند. باید برایت اسفند دود کنم.» این بار نخندید. سرش را بالا آورد. موهایش که بر صورتش ریخته بود کمی سوخته بودند. سیگار را میان انگشتانش گرفت و دودش را بیرون داد. «کاش به جایش یک تیر بزنی وسط سرم. هم خودم هم ریههایم گورمان را از این زندگی گم کنیم بُن!» دستگیره پنجره را پایین داد. حالت چهرهاش به زمانهایی میمانست که در انبار میافتاد. نفس نفس میزد و نفس میگرفت تا دوباره بتواند بجنگد. مخاطب ظاهریاش من بودم؛ ولی مشخص نبود با چه کسی حرف میزند. اگر باد نمیوزید، سیگار دود کردن لطفی هم داشت؟ خواستم از آن ظهر داغ و آفتاب تیزش بگویم. از سطل زبالهی آبی کاربنیای که داشت ذوب میشد و من کنارش سیگار آتش کردم. سیگاری که با پول پدر لیلیوم خریده بودم. اما جرئت نکردم هیچ کدام اینها را بگویم؛ چون اگر مثل بدن علم غیب داشت و مچم را میگرفت که باقی پول پدر لیلیوم را پس ندادهام، جوابی نداشتم که برای چراییاش بدهم. هنوز آن پانزده هزار تومان را خرج نکرده بودم، آن پانزده هزار تومانی که خودم هم نمیدانم به چه علت نگهش داشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه جایش پاسخ عامهپسند و معقولتری دادم: «پس پیش نیامده در چلهی تابستان از عمو سهراب تخته ببازی. اگر تجربهاش را داشتی، میفهمیدی سیگار کشیدن در هر موقعیتی لطف خاص خودش را دارد.» بوی سوختگی آمد. نمیشد فهمید بوی غذاست، موهای شوالیه یا زندگی من. «من هر روز زندگیام میبازم بُن. سیگار هیچوقت لطفی ندارد. فقط زنده نگهم میدارد. اگر سیگار دیگری باشد، باخت دیگری هم هست. اگر باخت دیگری باشد، روز دیگری هم هست. و چون هر روز میبازم، باخت دیگری هم هست. پس دوباره سیگار. سیگار زنده نگهشم داشته که سرطان شود. که یک روز ساعت پنج صبح، از روی تخت بیمارستان بلندم کند و خودش مرا بکشد.» اشکی روی گونهاش سر خوردگ اشکی در تردید آنکه کسی پایین سرسره به انتظارش نشسته تا او را بگیرد یا نه. و من در تاریکی میان آغوش انگشتانم جا دادمش. تاب تاب عباسی خواندم و قول دادم یک روز میآیم تا سرسره را وارونه بالا برویم و دوباره برگردیم به چشمان شوالیه. بعد که راه خانه را پیدا نکردیم از او بپرسیم: «پس چشمانت کجا رفتهاند؟» «هیچوقت خودکشی نکن بُن! دیدی این همه سال آخ نگفتم؟ دیدی بابا را خاک کردم، خم به ابرویم نیامد؟ اگر تو هم نباشی سر به بیابان میگذارم. بُن! هیچوقت مرا بین این غریبهها تنها رها نکن.» به بشقابی که لبهاش پر شده بود و همیشه در آن غذا میخوردم نگریستم. به قابلمهای که طی دورهی اعتصاب غذای بدن، در آن برای خود کته میپختم و درست به اندازهی اشتهایم بود. به بالش و تشک نرمی که داشتم. به تمام چیزهایی که همیشه با آنها از شوالیه و هر آدم دیگری راحتتر بودم. شاید یک روز به بشقابم التماس میکردم نشکند. یا به پای قابلمهام میافتادم که کوچکتر از این نشود. لیکن اکنون تنها خواستهام این بود که کسی از بابای تینا برایم بگوید. کسی که پیراهنهای سفید بلند میپوشد و آستینش را از داخل میگیرد. کسی که برای نگه داشتن لیوانش به دو انگشت بسنده میکند. و کاش سعی نمیکردم ادایش را در بیاورم. کاش علاوه بر ده انگشتی که داشتم، ده تای دیگر هم قرض میگرفتم تا او را نگه دارم. من چند وقتیست که خودم را کشتهام دانیال! با لرز خندیدم. لرزی که همچون دندانهای خراب زمین آدمفروشی میکرد. لو میداد که تب کردهام. لابد قیامت شده بود که اعضای بدن همهمان صف کشیده بودند تا علیهمان شهادت دهند. زندگی زمینی و تجربیاتش، به خودی خود قیامتی بودند. «یادت میآید بچه که بودیم میگفتی میترسی یک آسانسوری سقوط کند و در آن باشی و بمیری؟ من برعکس! همیشه میخواستم بدانم آن پایین کجاست. چیست. کیها آنجایند. آخر هم آنقدر تقلا کردم و بالا و پایین پریدم که افتادم همانجا. نه کسی بود، نه چیزی بود، نه جایی بود. مثل همین جا. فقط دیگر نتوانستن برگردم بالا.» با بیخیالی خاکستر سیگارش را از پنجره پایین ریخت. باید او را از این کار نهی میکردم. باید میگفتم: «از کجا معلوم دزد درحال بردن میلهها نباشد؟! یکهو میافتد در لباسش. بیچاره تنش میسوزد!» «نگران نباش. او هم دقیقاً به اندازهی تو دلش برایت تنگ شده. سقوط نکردی خان داداش. ریسمان نجات به سمتت انداختهاند. به شرطی که با طناب پوسیده اره و اوره و شمسی کوره نروی توی چاه!» چند بار پشت سر هم پلک زدم. باور اینکه شوالیه از لیلیوم خبری داشته باشد همانقدر سخت بود که بگویند عمو سهراب رفته شاگرد یک بقالی شده و آدامس خرسیها پانصد تومانی معامله میکند. «کی دلش برایم تنگ شده؟» از کنار پنجره بلند شد. سیگارش تمام شده بود. خمیازهکشان به طرف تشکها راه افتاد. «لیلیوم. کارت روی گلش را برداشته، رفته همان گلفروشیای که برایش گل گرفتم. مشخصات مرا داده. گفت عکسم را نشانش دادهای و دربارهام صحبت کردی. گفتی برادرم آشتیمان داده. گلفروشه هم آشنا بود. شماره تلفنش را به او داده که به من بدهد.» دراز کشید و من هم ناخودآگاه تبعیت کردم. «زنگ زدم. حالت را پرسید. گریه کرده بود. نمیدانم، شاید هم سرما خورده بود. ولی با توجه به شرایط، من احتمال بیشتر را میگذارم روی گریه کردن. شاکی بود که چرا موبایلت را خاموش کردی. چرا ولش کردی. چرا گذاشتی رفتی. چرا ال کردی. چرا بل کردی. مگر چه شده. چه کار کرده. من هم گفتم بیخودی خودش را ناراحت نکند. دو روز دیگر سرت به سنگ میخورد، برمیگردی.» پتو را تا گردنش کشید و آن پهلو شد. من همانطور طاق باز مانده بودم و برق چشمهایم به لامپ خاموش بالای سرم میتابیدند. «یعنی برمیگردد؟» «برمیگردد. ولی اگر دو سه بار دیگر این رفتارها را تکرار کنی، این بار او سوار آسانسور میشود و میرود. پشت سرش را هم نگاه نمیکند.» چند دمی سکوت کردم. تا آمدم حرف جدیدی بزنم، صدای خر و پف شوالیه بلند شد. بدون هیچ رویایی خوابم برد. منتظر رویای فردا صبح بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمانم بالا آمدند و خود را آماده کردم که لیلیوم، مثل عروسک جایزه ماشینهای سکهای، از میان چنگکشان بیافتد. اما نیوفتاد. شگفتزده شدم. به سمت دستشویی دویدم و به سر و صورتم آبی زدم. صبحانه نخورده به اتاق مشترکمان با بدن رفتم تا حاضر شوم. بدن در اتاق نبود. میان دو شلوار جینی که داشتم، یکی را برگزیدم. بلوز سفیدی پوشیدم و روی آن یک تیشرت سیاه. تا وقتی که درگیر انتخاب میان کولهپشتیهایم نشدم، دقت نکرده بودم که شوالیه به مانیفست خود علیه اقدامات بدن عمل ننموده و پیش از بیدار شدن من خانه را ترک کرده. با این حال اهمیتی ندادم. حقیقتاً دلم نمیخواست تا مدتی شاهد بلوای جدیدی باشم. دفتر و خودکار آبیام که انتهای لولهاش شکسته بود را به همراه چند بسته نسکافه و هندزفریام در کوله انداختم. چشمم که به هندزفری افتاد، نکتهی دیگری به خاطر آوردم: تلفن همراهم. هیچ تصوری نداشتم کجا گذاشتمش. کشوی تخت را به امید اینکه آنجا باشد باز کردم. هنوز دستگیرهی نقرهای را کامل نکشیده بودم که با صدایی از جا پریدم. «داری چه غلطی میکنی؟!» بدن بود. صورت زردش که همیشه هشدار میداد تند نروم، قرمز شده بود؛ بنابراین فهمیدم نباید حتی تکان بخورم. نزدیکتر آمد. انگشتش را به سمتم گرفت. دستان کوچکش که اندازهی یک بچهی پنج ساله بودند میلرزیدند و هر چند ثانیه یک بار، تعادلش را از دست میداد و پایش پیچ میخورد. آنقدر که پیچ در تنش نمانده بود: باید از دیوارها قرض میگرفت. «کشوها را میگردی که مدرک جمع کنی! میخواهی ببری دادگاه! برای همین دیشب کنار پنجره بودی. از چالهها عکس میگرفتی. برای همین زمین را بیرون کردید! عزمتان را جزم کردید که مرا بیندازید زندان! همانطور که پدرم را کشتید! همانطور که پدرم را کشتید!» بیوقفه فریاد میزد و این جمله را تکرار میکرد. آمدم بگویم «زبان بسته! من چه کار تو دارم؟ چه کار چالههایت دارم؟ من یک گوشه نشستم دنبال موبایلم میگردم.» از یقهام گرفت. بلندم کرد و به خارج از اتاق هلم داد. کولهام را هم به ناحیه صورتم افکند و در را بر هم کوبید. مادر بدن که از آنجا گذر میکرد، نگاهی به من، کولهام و سپس اتاق انداخت. ابروهایش را در هم برد. جمله آهسته و گنگی زیر لب گفت و به اتاقی نامعلوم رفت. داشتم اعضای اتوبوس و مترو سوار شدم برای پیمودن راه دانشگاه را میگرفتم، که سوئیچ را روی اُپن آشپزخانه دیدم. در وهله اول گمان بردم شوالیه آن را جا گذاشته که از فاصلهای دور با پنجره، آی بیست نارنجیاش را ته بنبست نظاره کردم. سوئیچ را با لبخند در مشتم فشردم. کفشهایم را از جاکفشی بیرون کشیدم و بدون باز کردن بندشان به پا کردم. از کنار در شیشهای جهیدم. حین عبور از جانب باغچه، ملتفت شدم چندین جوانهی نعنا و ریحان در آنجا ساکن شدهاند. نعنا و ریحان! حال میفهمیدم چرا عمو ارژنگ در باب بدن سخنی بر لب نمیراند و پیشگویی آیندهاش را نمیکرد. تردید داشتم خود بدن بتواند اعمال پنج دقیقه بعدش را پیشبینی کند. ولی در عین حال هر رفتاری که از او سر میزد پشتپردهای داشت. و ما هر بار گیجتر از پیش خیال میکردیم این یکی دیگر از دیوانگیاش نشات میگیرد. و همزمان به این میاندیشیدیم که جوانهی نعنا، چه ارتباطی میتواند با معنا داشته باشد، جز جناس اختلافی؟ در ماشین نشستم و در را بستم. وقتی مطمئن شدم بسته است، یک بار دیگر دستگیره را کشیدم و دوباره بستم. احساس میکردم اگر دو بار نبندم، نمیتوانم تمام و کمال اطمینان حاصل کنم. سر کوچه رسیدم و ناگهان حیرتزده ترمز کردم. لیلیوم با آن لبخند درخشان روی لبهای براق و آلبالوییاش مقابل ماشین ایستاده بود. هیچ واکنشی به ذهنم نرسید، جز آنکه در ندلی شاگرد را برایش باز کنم و این مسئله را هضم کنم که تا کوچهمان آمده. روی صندلی نشست و در را به آرامی بست. چشمانش درشت شده بود. گویا باغبانی سر صبح چمنها را آبیاری کرده بود. از همیشه سبزتر و خیستر بودند. چند لحظه دستهای کشیده و ظریفش که هنوز به آستینش چسبیده بودند را تکان تکان داد و در آخر دور گردنم حلقه کرد. دستهای من هم که بلاتکلیف در هوا مانده بودند، به دور کمر او پناه آوردند. چشمانم را بستم. باد خنکی میوزید و سیگار لطفی نداشت. تنها لطف و مقصود جهان، برخورد پوست گردنم به گونههای سرد و رنگپریدهی لیلیوم بود. تا جایی که هقهق گریهی او باعث شد به دنیا برگردم. باورم نمیشود! باورم نمیشود دوباره با تو یک جا نشستم! باورم نمیشود بخشیدمت. حتی نیامدی عذرخواهی کنی! ولی من خودم تصور کردم پشیمان شدی و عذر خواستی و بخشیدمت. که اگر عذر میخواستی و پشیمان میشدی هم نباید برمیگشتم. اما برگشتم. چون هر چه تو پشیمان نمیشدی و عذر نمیخواستی، دنیا کوچکتر و کوچکتر میشد. آخر سر شد قدر یک شیشه مربا! همان شیشه مربایی که گلهایم را خشک کردم و درونش ریختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خودم گفتم اگر پیدایت نشود، باید آرزو کنم فرشتهای بیاید و کوچکم کند. مثل آلیس! نه! بندانگشتی! بعد هم سریع میرفتم در شیشه مربا و میان گلهای رز پنهان میشدم؛ چون اگر پیدایم میکردند، یا باید با بهنام ازدواج میکردم یا یک موش کور پیر!» ذهنم را برای شنیدن طومارهای او خالی کرده بودم. حتی اگر در مدت جداییمان کتابی با عنوان من پس از بنیامین نوشته بود، حاضر بودم سطر به سطرش را بخوانم. «چه فرقی کرد؟ الآن هم که برگشتی پیش یک موش کور پیر!» خندید. ماشین را روشن کردم و راه افتادم سمت دانشگاه. «پیر نیستی بُن! ولی قبول دارم که کوری! هم کور، هم بیعقل، هم احمق، هم بدجنس!» «پس چرا برگشتی؟» لبخند روی لبش خشک شد و چند بار پلک زد. در صندلیاش فرو رفت و ساکت شد. پیگیر نشدم، چرا که نتوانستم تشخیص دهم چه چیزی مسبب تغییر رفتارش شده. پس من هم سکوت کردم. چندی بعد، دوباره لبخندی بر لب نشاند و سر صحبت را باز کرد. «خانهتان، کوچهتان، محلهتان... خیلی قشنگاند بُن! خیلی زیاد! همیشه دلم میخواست در چنین فضایی زندگی کنم. نفس بکشم. همهجا معطر است. پر از دار و درخت.» ابروهایم را در هم بردم و همانطور که به روبهرو و ترافیک چشم دوخته بودم پاسخ دادم: «جدی؟ من هیچوقت از محلهمان خوشم نیامد. کوچههایش تنگاند. تنگ هم نباشد، آنقدر آدم میرود و میآید که جا برای سوزن انداختن نمیماند. دار و درختش هم اسباب آزار است. بهار آلرژی میشوم، پاییز و زمستان هم میشوند یک مشت چوبلباسی برهنهی بیریخت! فقط تابستانها خیرشان بهمان میرسد و سایهای بر سرمان میاندازند.» لیلیوم نگاهی توام از شوق و تعجب به صورتم انداخت. بلافاصله سرخ شدم. از معدود دفعاتی بود که چند جمله پشت سر هم در جواب او ردیف میکردم. در واقع از اینکه راه خانهمان را میدانست دلخور و وحشیزده بودم و میهراسیدم که اگر در این موضوع کمحرفی کنم، او حساستر بشود و تلاش میکردم کل قضیه را عادی جلوه بدهم. زیر نگر هیجانزدهی او، دستپاچهتر شدم و احساس کردم باید چیز دیگری هم به گفتههایم اضافه کنم؛ هر چیزی. «البته بابا عاشق اینجا بود.» چشمانم را در کاسه چرخاندم و دنبال صدایی که پدر بدن را بابا خطاب کرده بود گشتم؛ اما نه بدن در ماشین بود و نه شوالیه و مدالهایش. نمیدانم فکر کردم اینطور صدا زدن ممکن است به نظر لیلیوم عجیب بیاید یا برای لحظهای به آن خانه و مردی که صبحها نانش را میخوردم و شبها کتکش را، احساس تعلق کردم. لیلیوم هم مجالش را نداد که بیش از دو سه دقیقه این مسئله را تفسیر کنم. «خدا حفظشان کند.» «پارسال مرد.» «متاسفم! خدا بیامرزتشان.» نفس در سینهام حبس شد. من هم در این دعاها و جملات دو کلمهای خلاصه میشدم؟ اگر روی محور مرگ قرار میگرفتم، ایگرگ در معادله خط برابر با آمرزش میشد و اگر ایکس زندگی بود، معادل با حفاظت. لیلیوم لبخند میزد و میگفت دوستم دارد و اگر آسانسور سقوط میکرد و میمردم میگفت: «بُن؟ بُن مردهای؟ حیف شد! پس دیگر دوستت ندارم. دوستت داشتم.» تقریبا رسیده بودیم که پرسید: «قدم نزنیم؟» به راست پیچیدم و ماشین را کنار پل هوایی پارک کردم. لیلیوم پیاده شد. دستش را روی میلهها میکشید؛ پلهها را یکی یکی بالا میرفت و زیر لب شعر میخواند. دور خودش چرخ میزد و دوباره راهش را ادامه میداد. به پلههای پایین رو رسید. موهایش را با گیرهی لیلیومی سفید_بنفشش گوجه کرد؛ روی میله نشسته و پاهایش را به یک طرف آویزان کرد. سر خورد و پر شور جیغ کشید. تا آمدم نگرانش بشوم، روی زمین فرود آمد. به حالت سیب خندید و برایم دست تکان داد. حتماً دلش میخواست من هم همین کار را انجام بدهم. اما نهایت لطفی که توانستم در حقش بکنم، این بود که پلهها را یکی دو تا پایین رفتم و بند کفشم که باز شده بود را هم نبستم. کنارش ایستادم. طبق معمول در جستجوی وسیلهای، محتویات کیفش را بر اولین سطح صافی که به چشمش خورده بود خالی کرده بود. حبابساز یاسی رنگش را بیرون کشید و دستهاش را در آب و صابون درون شیشه غلتاند. «ملودی مهمانی گرفته. امشب با هم برویم خانهشان.» حباب در هوا ترکید و ما در حیاط خانه ملودی ظاهر شدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن دست چپ لیلیوم را گرفته بودم و او با دست دیگر موهایش را پشت گوشهای الفی شکلش میداد. باد، گلسرهای پروانهای که دور تا دور سرش نشسته بودند را تکان میداد و آدم خیال میکرد واقعاً دارند پرواز میکنند. به آلاچیق رسیدیم. ملودی از جا بلند شد و او را در آغوش گرفت. دیگران هم سلام میکردند و با من و لیلیوم دست میدادند. چند نفرشان را شناختم. پیراهن بدون سرشانه حریرش روی زمین کشیده میشد و انگار از سبزی دنبالهاش گل و گیاه میروید. کمی در آلاچیق ماندیم. لیلیوم عاشق بادام زمینیهای روی میز شده بود و اصرار داشت که من هم باید امتحانشان کنم؛ وگرنه زندگیام دیگر معنایی نخواهد داشت. حدس میزدم مبالغه میکند؛ تا اینکه دو سه تایی از آنها خوردم و بعد مدام از خود میپرسیدم چگونه تا به حال بدون بادام زمینی دودی نفس میکشیدم؟ آنقدر زود تمام شدند که شک کردم نکند دزد میلهها بادام زمینی دوست دارد و مرا به هوایشان تا اینجا تعقیب کرده. لیلیوم از ملودی خواست باز هم برایمان بادام زمینی بیاورد. ملودی پاسخ داد: «بهتر است برویم داخل.» درون خانه از حیاط زیباتر بود. پارکت شیری رنگ زیر پایمان صدا میداد و قالیهای کوچک ایرانی هرجا را که الزام داشت پوشانده بودند. ملودی و دوستانش به سمت میز غذاخوری که چند شمعدان نقرهای فضای دورش را روشن کرده بودند رفتند و من و لیلیوم نیز دنبالشان رفتیم. شمعدانهای آویختهشده از دیوار مضطربم میکردند. احساس میکردم بدن آنجاست، در یکی از طبقات بالا. نگاهم میکند و به زمین میگوید: شمعدانها را روشن کن تا بنیامین دست از پا خطا نکند. منتظر بودم مادر بدن از در خانه وارد شود و سر میز بیاید. یک سیلی به صورت ملودی بزند تا چراغها را روشن کند. ولی مادر بدن نیامد. بدن همچنان بالای پلهها ایستاد و شمعدانها سر جای خود ماندند. وقتی دیدم چند نفری به سمت کاناپههای راحتی رفتند و خود را بر آنها انداختند، از لیلیوم خواستم به آنجا برویم. اخم کرد. موهایش را برای هزارمین بار پشت گوشش داد و دلیلش را پرسید. کاش میتوانستم بگویم چون اگر به آنجا نرویم یکی از این شمعدانها را برمیدارم و بر فرق سر یکی از مهمانها میکوبم. به جایش پاسخ عامه پسند و معقولتری دادم: «صورتت را بهتر میبینم و راحتتر با هم صحبت میکنیم.» لبهایش که امشب کمی سرختر از همیشه شده بودند کش آمدند. گردنش را دم گوش ملودی خم کرد و چیزی به او گفت. بعد سرش را خطاب به من تکان داد. به آن طرف میز رفتم و دستش را گرفتم تا بلند شود. به کفشهایش نگاه کرد و سپس به من. نمیدانم کفشهایش را دوست داشت یا این اولین بارش بود که پاشنه بلند میپوشید؛ چرا که هر چند وقت یکبار نظری به آنها میانداخت و خشنود سرش را بالا میآورد. به کاناپهها رسیدیم. روی یکیشان نشست و بلافاصله پتوی بژ کنار دستش را برداشت. درحالی که آن را باز میکرد و روی زانوهایش مرتب مینمود گفت: «خوب شد آمدیم اینجا، وگرنه منجمد میشدم!» ظرف بادام زمینی میز جلو مبلی را که دید، سرخوشیاش دوچندان شد. میان خودمان تقسیمشان کردیم تا سر حوصله مزه مزهشان کنیم. لیلیوم گفت: «اگر این کار را انجام ندهیم، هیچ چیز از طعمشان نمیفهمیم.» در گودی پتو ریختشان. دستش را به دسته مبل تکیه داد و سرش را بر آن گذاشت. بادام زمینیهایش در عرض سی_چهل ثانیه تمام شدند. از همین رو، همان تقسیم بندی قبلی را برای بادام زمینیهای من انجام دادیم. از من معذرت خواست که بادام زمینیهایم را برداشته. خندهام گرفت. او هم خندید. پرسید چرا میخندم؟ هرچه میپرسید، بیشتر خندهام میگرفت. «قول بده از دستم ناراحت نمیشوی.» «معلوم است که ناراحت نمیشوم!» «نه، قول بده.» «آخر چرا باید از دست تو ناراحت بشوم؟» «از پیشم هم نمیروی؟» «چرا اینقدر چرت و پرت سر هم میکنی؟!» «قول بده.» انگشت کوچکش را جلو آورد و با انگشت کوچک من قفلش کرد. «من هفتاد_هشتاد هزار تومان از بابایت کش رفتهام.» به صورتم خیره شد و چند بار پلک زد. هاج و واج مانده بود. بعد زد زیر خنده. دستش را بر زانویش میکوبید و قهقهه میزد. اشک چشمش را پاک کرد و پرسید: «از بابای من؟!» خجالت زده خندیدم و سرم را تکان دادم. «چرا؟! واقعاً چرا؟!» «سیگار.» «نداشتی؟» «آن لحظه نه.» «چرا از خودش نخواستی پولش را بدهد که بروی بخری؟» «قرار نبود بخرم، وسط راه تصمیم گرفتم.» اما دروغ میگفتم. همان وقت که توت فرنگی ارزانتر خریدم تصمیمش را گرفته بودم. و تصادفی از کنار سوپرمارکت رد شدم. انگار که سایهبانش در آن آفتاب سوزان فریبم داده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپای پانزده هزار تومانی که خرج هیچ چیز نشد و در جیبم ماند را هم وسط نکشیدم. این فقط یک اعتراف بود: از اسمش مشخص است. باید به گفتن چیزهایی که منتهی به بگو بخند جالبی مخلوط با کمی شرم میشوند بسنده کرد. از طرفی فایده دیگری هم دارد: آدم را از شر مسائل آشوبناک در موقعیتهای عادی و روزمره خلاص میکند. اگر همان وقت به پدر لیلیوم میگفتم باقی پولش را خرج وینستون کردم، نظرش درباره خواستگاری احتمالی در آینده عوض میشد. حتی شاید لیلیوم نیز به گونهای دیگر راجع به من فکر میکرد. ولی حال برایش انسان بیشیله پیلهای بودم. اشتباهم از روی وسوسه بچگانهای رخ داده بود و طاقت پنهان کردن حقیقت را نداشتم. جزئیات دیگری هم به روایتم اضافه کردم؛ چون کار از محکم کاری عیب نمیکرد. «یک نخ کشیدم. فقط یک نخ. باقیاش را نگه نداشتم.» «ریختیشان دور؟» شیر کاکائو داغ مینوشید و نی سردرگم میان لبهایش به این طرف و آن طرف میرفت. چشمان من هم از مکتب نی پیروی میکردند و بر جای جای صورت او میچرخیدند. بعد نگاهم روی زمین افتاد. مثل بچههایی که تازه حرف زدن یاد گرفتند و مطمئن نیستند کلماتی که به کار میبرند همان چیزیست که در حقیقت احساس کردهاند، گفتم: «دوستت دارم؟» لبهایش را به سمت پایین خم و کف دستش را برعکس کرد. «نمیدانم! دوستم داری؟» دستم را دور سرش حلقه کردم. انگار اتوبوس تکان شدیدی خورد و او تنها میلهای بود که میتوانستم بگیرمش. چشمانم را بستم تا اطرافم را نبینم. تا جمجمه خونی مسافرها را روی شیشه نبینم. در آن میان دختری در نگاهم ظاهر میشد که از پلههای پل هوایی سر میخورد. پنجره را با چکش اضطراری شکستم. او را از روی پلهها کشیدم و داخل اتوبوس بردمش. چشمانم را بستم تا هیچ چیز را نبینم. با این کوری خودخواسته خود را کمتر معلول احساس میکردم تا زمانهایی که هرچه نمیخواستم را به چشم میدیدم. چشمانم را بستم و بوسیدمش. چشمانم را بستم و بدن را ندیدم. تراولهای پنجاه هزار تومانی را ندیدم. سیگار وینستون را ندیدم. مرد همسایه را در آسانسور ندیدم. مادر بدن را ندیدم که صبح زود از خانه بیرون رفت. بدن را. بدن را ندیدم که گوشت تنش را برید و خورد. مادامی که جایی را نمیدیدم، دوستش داشتم. دوستش داشتم و میبوسیدمش. بوسیدن که چشم نمیخواست. حتی یک موش کور پیر هم میتوانست او را ببوسد. اما تا موش کوره سر میرسید، میرفت در شیشه مربا؛ بین گل رزها قایم میشد و منتظر میماند. تا من هم کوچک شوم، بروم در شیشه مربا و او را ببوسم. آنقدر ببوسم که تمام مردم بهمان زل بزنند. حتی موش کور پیر هم زل بزند. ناگهان جدا شد و من پرت شدم کنار صندلیها. دستم را گرفت. بلندم کرد و بی آنکه چیزی به ملودی بگوید از خانه خارج شدیم. آنقدر رفتیم تا به آی بیست شوالیه رسیدیم. «برویم.» «کجا؟» به صورتم چشم دوخت و لبخند زد. «هر جا!» سوار ماشین شدیم. بیهدف از خیابانها میگذشتیم. دیر وقت بود و غیر از داروخانههای شبانه روزی، تقریباً همه جا را تعطیل کرده بودند. حتی نانواها و طباخها هم دو سه ساعتی مانده بود تا برگردند. صدای لیلیوم توجهم را جلب کرد: «آنجا را ببین!» درباره آبمیوه فروشی حرف میزد که چراغهای رنگیاش آن سوی خیابان چشمک میزدند. «برویم آنجا!» مانند صبح کنار یک پل هوایی پارک کردم و به آن طرف خیابان رفتیم. فقط آب طالبی و انبه داشت. لیلیوم گفت: «یک لیوان آب انبه بگیریم و مثل بادام زمینیها تقسیمش کنیم.» یک لیوان آب انبه و دو تا نی برداشتیم و پیچیدیم در یک بن بست. اول لیلیوم نیاش را درون لیوان انداخت و مقداری از آبمیوه را نوشید. نی را که از دهانش بیرون آورد، چشمانش گشاد شده بود و ابروهایش بالا پریده بودند. در حالی که صورتش را به جهت مخالف میچرخاند، لیوان را دستم داد. یک جرعه از آبمیوه را نوشیدم و چهره من هم مثل لیلیوم شد. در واقع آب انبهای در کار نبود؛ حتی نمیتوانستم اسم آب پرتقال روی آن بگذارم. انگار شلغمها و لیمو شیرینهایی که تلخ شده بود را در مخلوط کن ریخته بودند تا ازشان آبمیوه بگیرند. مدام لیوان را به یکدیگر تعارف میکردیم. هر کداممان جرعهای از آن میخوردیم؛ به ثانیه نکشیده پسش میدادیم و مثل مسخ شده ها به روبرو خیره میشدیم. چندین بار این روال را تکرار کردیم؛ ولی نصف لیوان هم خالی نشده بود. در نهایت آن آبمیوه کذایی را در یک سبد چوبی کهنه که کنار سطل زبالهی بزرگی قرار داشت رها کردیم؛ تا اگر کسی دوست داشت او را به خانه ببرد. البته این کار را از روی اصرارهای لیلیوم انجام دادیم که عقیده داشت شاید یک آدمی از نوشیدن چنین آبمیوهای لذت ببرد. لابد منظورش گداها بودند. به نظر من هیچ گدایی راضی نمیشد آن را بخورد. تنها دو نفر ممکن بود این جام شوکران را سر بکشند: یکی سقراط و دیگری کسی که بابتش پول داده بود. گداها که پولی بالای لباس و خوراکشان نمیدادند. پس دلشان هم نمیسوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر چه دلشان میخواست میخوردند؛ هر آنچه را هم نمیپسندیدند برنمیداشتند. انتخاب میکردند از کی پول بگیرند و از کی نگیرند. آیا ما میتوانستیم از کسی جز کارفرمایمان پول بگیریم؟ قاعدتاً جواب منفی است. بقیه یک هزار تومنی هم کف دستمان نمیگذاشتند. پس گداها هم از ما خوشبختترند هم آزادتر. نه کار میکنند و نه زیر بار چیزی میروند. لیلیوم مخالف بود. میگفت دست کم ما میدانیم شب شام چه داریم؛ اما گداها نمیدانند. از همین جا مشخص میشد با مادر بدن زندگی نکرده تا به علت اعتصاب غذای بدن، او نیز چند روزی رنگ غذا را نبیند. از پل هوایی بالا رفتیم. وسط پل ایستاد. «بُن؟» «جانم؟» «بیا یک کار جالب انجام بدهیم.» امیدوار بودم کار جالب پریدن از روی پل نباشد. ولی وقتی فهمیدم کار جالب چیست، افسوس خوردم که چرا همان پریدن از روی پل نیست. «که چه بشود؟» «مگر قرار است چیزی بشود؟» «به نظرم ایده خوبی نیست.» «میآیی یا تنها بروم؟» زیر بیلبورد چسبیده به پل، چند میله قرار گرفته و سطحی را ساخته بودند که به نگر لیلیوم مخصوص نشستن بود. اصرار داشت اگر آنجا کنار هم بشینیم به هم میرسیم. من هم التماس کردم که اگر چنین چیزی میخواهد، بیاید برویم امامزادهای جایی؛ آنقدر آنجا بشینیم تا به هم برسیم. ولی گفت خرافاتی نیست و به اینجور داستانها اعتقادی ندارد. «بت پرست دیده بودم، پل پرست ندیده بودم.» «من رفتم!» یک پایش را بالا آورد و بر دسته پل گذاشت. پیش از آنکه پای دیگرش را بالا بیاورد، آن یکی را به سطح پایین بیلبورد رساند و مثل بندبازها خودش را کامل روی آن انداخت. برای یک لحظه لیز خورد و به مرز جنون رسیدم؛ اما در آخر صحیح و سالم به مقصدش رسید. بعد لبخند زد و با چشمهایش خواهش و تمنا کرد که من هم کنارش بروم. باغبان خشمگین بود. میخواست ماشین چمن زنیاش را بیاورد. ولی نمیتوانست: چون عاشق چمنهایش بود. نفس عمیقی کشیدم و دستم را به دستهی پل گرفتم. صدای بوق پرایدهای سیاه و سفید زیر پامان میزد و وحشت با دستمالی که بر کمرش بسته بود در سرم میرقصید. پای راستم را بالا بردم و کفشم را بر دسته پل کوبیدم. خم شدم تا بتوانم جلوتر بروم. بین میلهها و پل معلق بودم که بوق بلند و ممتد یکی از ماشینها در گوشم پیچید. تعادلم را از دست دادم. تلو تلو خوردم. رنگ به رخسار لیلیوم نمانده بود. جرات نمیکرد از جا جم بخورد. خیال میکرد اگر دستش را بالا بیاورد، سقوط میکنم. نزدیک بود گریهام بگیرد. حاضر بودم به هر طریق دیگری جانم را از دست بدهم؛ اما به پل برگردم. دست و پایم هر کدام هزار تن وزن داشتند. اشکهایم بیاختیار میریختند و نمیشد از قطرات عرق کنارههای صورتم تمیزشان داد. سرانجام در کمال ناباوری، پاهایم را جمع و بدنم را به عقب پرتاب کردم. نیمی از صورتم به کف پل چسبیده بود. چیزی نگذشت که آب دهانم به اندازهی یک سکه از سطح خاک گرفته و کدر آن را تی کشید. گویا به ریههایم گفته بودند قرار است چهل نفر بدون اطلاع قبلی بیایند خانهتان مهمانی. سراسیمه و هولهولکی به این طرف و آن طرف میدویدند و کار میکردند. قلبم را احساس نمیکردم. صدای کوبش ضربانهایش را میشنیدم؛ اما در سینهام نبود. رفته بود دورکاری. از خانهی خودشان میتپید. با بیچارگی نفس نفس میزدم. سعی بر این داشتم که حداقل مشتم را باز کنم و طاق باز شوم. هیچ کدام از ماهیچههایم منقبض نمیشدند. صدای لیلیوم را که کنارم آمده بود دورگه میشنیدم. صدای مادربزرگم. صدای مادربزرگم، صبحهای زود که بیدارم میکرد تا بروم مدرسه. میان خوابهایم صدایی از واقعیت میشنیدم. صدای لیلیوم همینطور شده بود. زیر آب بودم. دستی داخل آب میآمد و من به سمتش شنا میکردم. پاهایم. پاهایم به گرههای جلبک مانندی گیر کرده بودند. نمیتوانستم بالا بیایم. آنگاه حسرت خوردم که چرا از همان پل پایین نیوفتادم. توقع داشتم در حالت خوب، تا دو دقیقه دیگر نفسم بند بیاید. دلم میخواست در لحظات پایانی عمرم از لیلیوم بیزار شوم؛ منتها ماهیچههایم حتی برای برآورده کردن این امر هم منقبض نمیشدند. همه چیز در وضعیت سابقش تثبیت شده بود: نمیتوانستم حالت انگشتانم را تغییر بدهم، نه دهانم را ببندم، نه چیزی قورت بدهم و نه آنکه احساسم به لیلیوم را تغییر بدهم. چون گریم از قبل آغاز شده بود، همچنان ادامه داشت. دقتم از نفسهایم به اتفاق دیگری جلب شد. پیش از آنکه خودم آگاه شوم به آن توجه کرده بودم. نوک انگشتان لیلیوم، آهسته بر پوست صورتم فرود میآمد و برداشته میشد. فرود میآمد و برداشته میشد. با هر بار برداشته شدنش، منتظر فرود بعدی بودم. پرواز صد و بیست و دو، پرواز صد و بیست و سه، پرواز صد و بیست و چهار. نفسم قطع شد. بعد چرخها به جلو دویدند و ناگهان هواپیما را بلند کردند. ناخودآگاه نیم خیز شدم. سرفه میکردم و منتظر بودم شیای خیالی از بین دندانهایم آزاد شود. آزاد هم شد؛ ولی به چشم ندیدمش. کم کم گرمای عجیبی بدنم را فرا گرفت و صداها و تصاویر پیرامون واضح شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورت لیلیوم که همیشه مثل گچ سفید بود، سرخ شده بود. بریده بریده ضجه میزد و به لباسهایم چنگ میانداخت. هلش دادم. فریاد میکشیدم و جملات نامفهومی میگفتم که شبیه فحش و ناسزا بودند. «ببخشید. ببخشید. راست میگفتی. حق با تو بود عزیزم. اصلا ایده خوبی نبود. هر کاری تو بگویی انجام میدهیم. میخواهی برویم؟ میرویم. قول میدهم. باور کن. هر کاری...» «خفه شو!» ساکت ماند. کاش از خواستهام اطاعت نمیکرد. کاش به حرف زدن ادامه میداد. میلرزید و در عین حال تلاش مینمود نزدیکم شود و حالم را بهتر کند. سرم را در زانوهایم فرو بردم. بی صدا دهانم را باز و بسته میکردم. همچو ماهیهای حوض. تا به حال خود را اینقدر سیاه بخت و آسیب دیده احساس نکرده بودم. بدنم احاطه شد و درون پوششی قرار گرفت. سرم را بالا آوردم. در آغوش لیلیوم بودم. از عمق وجود میخواستم چنین شود. بی آنکه خودم بدانم میخواهم. آسوده در آغوشش گرفتم و تنش را به خود چسباندم. ابتدا گریهام شدیدتر شد. رفته رفته با نوازش دستهایش لابلای موهایم که به پیشانیام چسبیده بودند آرام شدم. آرام و آرامتر. چشمانم را بستم. هنگامی که بازشان کردم خود را در انتهای کوچهمان یافتم. حضور ذهن نداشتم چه بلایی سر لیلیوم آمده یا آی بیست شوالیه را کجا رها کردهام. خورشید داشت طلوع میکرد؛ اما یکی از چراغ برقها کماکان روشن مانده بود. هوا، هوای هفت صبح بود. میدانستم مادر بدن کمی پیشتر رفته و تا بعد از ظهر باز نمیگردد. خسته بودم. تمام قدمهایی که برمیداشتم درد میکردند. گیج و منگ دست در جیب پیراهنم بردم و کلید را بیرون آوردم. برای چهار پنج دقیقه به آن خیره شدم. نمیفهمیدم باید کدام طرفی بگیرمش. همانطور که بود در قفل فرو بردمش. در باز نشد. پس آن سمتی بود. باز شد و داخل رفتم. توپ آبی رنگ بچههای همسایهمان در حیاط افتاده بود. نگاه حواس پرتی به آن انداختم و لبخند زدم. آرام شوتش کردم. قل خورد و چند متری دور شد. نرم نرمک از حیاط گذر کردم. جوانههای نعنا و ریحان باز مستفیضم نمودند. به راهرو که رسیدم دلم شور زد. یک اتفاقی افتاده بود. به خاطر مشاجرهای که دیروز با بدن داشتم، به آشپزخانه، خانه اول و آخرم تغییر مسیر دادم. قبل از هر چیز سراغ کتری رفتم؛ تا بلکه چای سردردم را دوا کند. لیکن چشمم به یخچال و کاغذی که مگنت دست و پایش را بسته بود ماند. اخم کردم. به سمتش رفتم و کاغذ را برداشتم. «سلام. امروز صبح به فرانسه میروم. او آنجا زندگی میکند. من دوستش دارم. او هم همینطور. امیدوارم همیشه بخندید. نامه نفرستید و تماس نگیرید. اینطور سختتر میشود.» کمال همنشین در من اثر کرده بود. مثل لیلیوم به نامه نگاه کردم و چند بار پشت سر هم پلک زدم. دوست داشتم بتوانم تهمانده امیدی داشته باشم که کسی گروگانش گرفته و از زبان او برایمان نامه نوشته. اما نمیشد. واضحاً لحن خودش بود. مختصر و ساده. ما را لایق توضیح بیشتر ندیده بود. با یک پایان باز در خطوط آخر. لحظهای از نامه چشم برداشتم و به روبهرو نظری انداختم. خواستم حواسم را به برگه برگردانم که متوجه شدم تصویری که چند ثانیهی قبل از زیر چشمهای گذشته، چندان بیاهمیت نبوده. بدن روی صندلی گوشهی آشپزخانه نشسته بود. پوست صورتش پر بود از زخمهایی که هنوز خون تازه داشتند. زیر چشم چپش باد کرده بود و احتمالاً تا شب به یک کبودی تمام عیار تبدیل میشد. لبخند ملوسی تحویلم داد و چشمانش را بست. هول شدم و کاغذ را پشت سرم بردم. کوشش بیهودهای برای آنکه نبینتش. «خواندمش. خودت را اذیت نکن عزیزم.» وحشت کردم. «عزیزم» شنیدن از بدن همچو سال دو هزار و دوازده بود. اگر رخ میداد باید منتظر مینشستیم تا دنیا تمام شود. اما تمام نشد؛ درست مثل سال دو هزار و دوازده. زانوهایش را در شکمش جمع کرده و کف پاهایش را روی صندلی گذاشته بود. با همان لبخند عجیب روی لبش. پاندولوار چپ و راست میشد. به یکباره چشمانش چو پرنده ساعت از حدقه بیرون آمدند و بیمقدمه پرسید: «لیلیوم کجاست؟» چشمانم ریز شدند. «لیلیوم؟» «دیشب نزد او بودی. بودی. میدانم که بودی.» شانه بالا انداختم. سرش را به سمت پنجره چرخاند و حیاط را تماشا کرد. «بگو امروز بیاید اینجا.» رنگم پرید. چرا بیاید؟ چرا نیاید؟ ابروهایم را بالا انداختم. «نمیشود. باشد یک روز دیگر. حال خودمان در بحران به سر میبریم. حال تو هم ناخوش...» چهرهاش به هم ریخت و نعره زد: «من خوشم! خوش خوشانم است! گفتم بگو بیاید اینجا!» «باور کن زمان خوبی نیست.» «اگر نیاید من میمیرم! میخواهی مرا بکشی؟! میخواهی برادر خونی خودت را بکشی؟!» آنقدر به داد و فریادهایش ادامه داد که ناچار به اتاق رفتم و به لیلیوم تلفن زدم. از او خواستم تا ظهر به خانهمان بیاید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپرسید: چیزی شده؟ و یکی از آن پاسخهای عامه پسندی که مثل بارانیاش معروف شده بودند را شنید: فقط دلم برایت تنگ شده عزیزم. لبخندش را از پشت تلفن دیدم. گفت زود میآید. گوشی را گذاشتم و برگشتم به آشپزخانه. یکی از صندلیهای پشت میز را عقب کشیدم و در مجاورت بدن نشستم تا کتری جوش بیاید. تا لیلیوم آمد، چند بار زیر کتری را روشن و خاموش کردم. بالاخره زنگ در حیاط به صدا درآمد. بدن نگاهی به من انداخت و دیگر نجنبید. نفس بریدهای کشیدم و از جا برخاستم. به در آشپزخانه که رسیدم صدایم زد. به دمپاییهایی که کنار کابینت گذاشته بود اشاره کرد و با خوشرویی مهربانی و اجازه داد بپوشمشان. آنها را به پا کردم و به حیاط دویدم. در را باز کردم و لیلیوم بلافاصله داخل آمد. یک جعبه شیرینی گرفته بود و یک سبد پر از لالههای سفید. روی زمین گذاشتشان. بغلم کرد. پرسید: حالت بهتر است؟ سر تکان دادم و خود را جدا کردم. دوباره گل و شیرینیاش را برداشت. داشت به سمت خانه میرفت که جلویش را گرفتم. بشین کنار حوض! سر جایش ایستاد و متحیر به من نگریست. نمیخواستم بدن را ببیند. دست و پایم را گم کرده بودم. تن صدایم را پایین آوردم و سوءتفاهم پیش آمده را رفع نمودم. هوای خوبی است. میخواهم چای بیاورم. صورتش رنگ رضایت پیشین را به خود گرفت و بی چون و چرا به طرف حوض رفت. من هم راه افتادم به سوی آشپزخانه. هر دری را که میگشودم پشت سرم میبستم. داشتم در آشپزخانه را هم میبستم، که صدایی در گوشم پیچید. باید او را بکشی. سرم را برگرداندم. بدن مقابلم ایستاده بود. لبهایم از هم باز ماندند و ابروهایم به یکدیگر نزدیک شدند. هان؟ چشمانش برق زدند. برو در حیاط و او را بکش. مات و مبهوت نگاهش میکردم. صورتم سر شده بود و شک داشتم اشیای دورم واقعی باشند. اگر او را نکشی همه چیز را میگویم! خودم را نشانش میدهم! نزدیکتر شد. بیآنکه دست خودم باشد عقب کشیدم. او میرود. اگر بفهمد عمویت اعدامی بوده و یک نفر را کشته میرود. اگر از خانواده ما چیزی بفهمد میرود. اگر قیافه مرا ببیند راضی نمیشود با تو بماند. خندید. و اگر نکشیاش تمام اینها را تعریف میکنم تا برود! سرم گیج رفت. دردش از چشمم نشات میگرفت. کاسهی چشمم براشان تنگ شده بود و بهشان فشار میآمد. خود را به استخوانهای صورتم میکوبیدند تا کمی جا باز شود. سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم: نمیرود! هیچ جا نمیرود. جایی را ندارد که برود. او مرا دوست دارد. خیلی دوستم دارد! پوزخند زد. چیزی که نشانش دادی را دوست دارد احمق! فکر کردی او تو را میشناسد؟! میشناخت؟ لیلیومی که تا دیروز حتی نمیدانست پدر بدن مرده مرا میشناخت؟ تو حتی نتوانستی حقیقت را بگویی! بگویی مادرم از خانه رفته. بگویی بدن مجبورم کرده از تو بخواهم به خانهمان بیایی. میدانی چرا؟! چون اگر بفهمد برادری به نام بدن داری میرود! نمیتوانی انکار کنی، چون خودت هم مثل من فکر میکنی بنیامین! اگر خیال میکردی رهایت نمیکند، مرا پنهان نمیکردی. کنار حوض نمیبردیاش. پشت تلفن دروغ نمیگفتی. من تو را بهتر از هر کس دیگری میشناسم؛ او را هم همینطور. من یک موشک کور پیر بودم. یک موش کور پیر که پدر و مادر نداشت. که عمویش آدمکش بود. که خانوادهاش عادی نبودند. یک موش کور پیر که اگر برادر بزرگترش دستش را نمیگرفت. حتی یک ماشین نداشت. او نمیدانست که آی بیست متعلق به شوالیه است. نمیدانست من چه هیولایی میتوانم باشم. هیولای فرانکنشتاین. اگر او را بکشی، تا ابد برای تو میماند. به نام تو میماند. چون نمیتواند با آدم دیگری ازدواج کند. این شگفت انگیز نیست؟! این نهایت دوست داشتن نیست؟! دستهایش را در هوا تکان میداد و هیجانزده موعظه میکرد. صدای سوت کتری بلند شد. نگاهی به اجاق انداخت. لبهایش را جمع کرد. وقتت تمام شده بنیامین. باید تصمیم بگیری. باید انتخاب کنی. بین دوست داشتن یا نداشتنش. از گوشه چشمم اشکی چکید. نتوانست از سرسره بالا بیاید. آنقدر پایین رفت که راه پارک را گم کرد. ای کاش لیلیوم هم مسیر خانه ما را گم کرده بود. دوستش دارم! پس او را بکش. بکش تا بتوانی اثبات کنی چقدر دوستش داری. خوشحال میشود. زنها اینطورند. باور کن. مگر ندیدی مادرم هم رفت؟ گونهام محفل چتر بازها شده بود. قطرات اشک یکی پس از دیگری فرود میآمدند. صورتم را پاک کردم و به سمت گاز رفتم. دو استکان از کابینت برداشتم و هر دوشان را یک رنگ پر کردم. زحمت بلند کردن کتری را به خود ندادم: این چایها قرار نبود نوشیده شوند. گذاشتمشان در یک سینی. از آشپزخانه بیرون رفتم. و در را پشت سرم بستم. میدانستم بدن مرا میبیند؛ اما به اتاق رفتم. از یکی از دفترهای دانشگاه هم ورقهای کندم. خودکار آبی برداشتم و کلماتی بر ورقه نوشتم که به خاطر لرزش دستم کج و کوله در میآمدند و نمیتوانستم صافتر بنویسمشان. مجبور شدم ورقه را در سینی گذاشتم و راهم را پیش گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس او را بکش. بکش تا بتوانی اثبات کنی چقدر دوستش داری. خوشحال میشود. زنها اینطورند. باور کن. مگر ندیدی مادرم هم رفت؟ گونهام محفل چتر بازها شده بود. قطرات اشک یکی پس از دیگری فرود میآمدند. صورتم را پاک کردم و به سمت گاز رفتم. دو استکان از کابینت برداشتم و هر دوشان را یک رنگ پر کردم. زحمت بلند کردن کتری را به خود ندادم: این چایها قرار نبود نوشیده شوند. گذاشتمشان در یک سینی. از آشپزخانه بیرون رفتم. و در را پشت سرم بستم. میدانستم بدن مرا میبیند؛ اما به اتاق رفتم. از یکی از دفترهای دانشگاه هم ورقهای کندم. خودکار آبی برداشتم و کلماتی بر ورقه نوشتم که به خاطر لرزش دستم کج و کوله در میآمدند و نمیتوانستم صافتر بنویسمشان. مجبور شدم ورقه را در سینی گذاشتم و راهم را پیش گرفتم. از پشت در شیشهای دیدم پاهایش را از لبه حوض آویزان کرده و با موهایش بازی میکند. با همان ژست همیشگی. باورم نمیشد این آخرین تصویریست که از او میبینم. یک دفعه همهچیز مثل بهمن روی سرم ریخت. گامهایم آهسته شد و خدا خدا میکردم هیچ وقت به حوض نرسم. راه کش میآمد. پارچه. پارچهی سفید پیراهن ساتن رویاییاش روی زمین افتاده بود. نظرش از دور به من جلب شد. سرش را خم کرد و گل از گلش شکفت. ادامه دادم. بالای سرش رسیدم. چشمان سبزش کاملاً باز و نافذ بودند. این حال را میشناختم: اسمش انتظار بود. به برگهای که در سینی میلرزید نگاهی کرد. کنارش نشستم. سینی را روی زمین گذاشتم. برگه را برداشتم و سمتش گرفتم. آن را آهسته از دستم گرفت؛ ولی چهار پنج ثانیه بیشتر نتوانستم به او مهلت بدهم. به گردنش چنگ زدم و سرش را در حوض فرو بردم. دست و پا میزد و جیغهای خفه میکشید. روی آب مالامال از حباب بود. حبابها و پل هوایی. و ما دیگر به خانه ملودی نمیرفتیم زیر آب بود دستی میدید. به سمتش شنا میکرد؛ اما نمیتوانست آن را بگیرد. چرا که همان دست قرار بود غرقش کند. همهچیز در سرم مرور میشد. اولین بار که دیدمش و یادم نمیامد چه زمانی و کجا بود. کتابهایش. سمفونیهای پدرش. بوسههای مهمانی. آغوش بالای پل. و در این میان چیزی را به خاطر آوردم که به باقی آنها هیچ شباهتی نداشت: مادر بدن هرگز برای خود گذرنامه نگرفته بود. پدر بدن چنین اجازهای نمیداد. برای خودش و ما نیز در تمام طول حیاتش گذرنامه نگرفته بود. فشار دستم بر صورت لیلیوم بیشتر و بیشتر شد. بعد از مرگ پدر بدن، بدن شناسنامهی مادر بدن را برداشت. هر جا میرفت آن را با خود میبرد. حبابها ترکیدند و صورت بیجان لیلیوم بر سطح آب ظاهر شد. شاید با شناسنامهی المثنی کارش را پیش برده بود. اما مگر میتوانست طی یکی دو ماهی که بیرون میرفت، همهی این کارها را انجام بدهد؟ سرم را به سمت خانه چرخاندم. سایهی بدن را دیدم که پشت پردهی نارنجی آشپزخانه ایستاده بود. وحشتزده از جا برخاستم و به انبار دویدم. پلهها را دو تا و سه تا و چهار تا پایین آمدم. بوی خون به مشامم رسید. مو به تنم سیخ شده بود. همانطور که جلو میرفتم، دمپاییام روی بافت عجیبی کشیده شد. پوست دست یک زن. خشکم زده بود. نمیتوانستم گردنم را تکان بدهم. نگاهم را به پایین انداختم. یک جمازه زیر پایم بود. یک جنازه، مثل جنازهای که در حوض بود. هیچ فرقی نداشتند. آن را من کشته بودم، این یکی را بدن. من و بدن تفاوتی نداشتیم. ناخنهای کنده شدهام در لیوان شیر میغلتید و از گلوی او پایین میرفت. از پلهها بالا رفتم. پایم لنگ میزد. کاش تقصیر پایم بود. کاش میتوانستم موهای لیلیوم را پشت گوشش بدهم و همهچیز را از دلش در بیاورم. با مهربانی به او بگویم. تقصیر بدن بود. وقتی بچه بودم به دنیا آمد. بعضی وقتها آدم میکشد. وارد حیاط که شدم، زانوهایم شل شدند و روی زمین افتادم. به سمت حوض خزیدم. درحالی که نفس نفس میزدم، پیکر لیلیوم را از آب بیرون کشیدم. نبض داشت؟ نداشت؟ داشت؟ نمیدانم. هنوز پارچه را کنار نزده بودم. همیشه کنار میکشیدم. زنده بودنش ارزش آن را داشت که بفهمم مرده؟ داشت؟ نداشت. داشت؟ نمیدانم. هنوز پارچه. از تکرار بیزارم. رفته رفته مسئله را بیارزش میکند. پیراهنش. خیس شده بود. همهچیز در لکهای خلاصه میشد و بر پیراهن سفیدش باقی میماند. لکهی آبی که در آن غرق شد. لکهی اشکهای من. لکهی خون مادر بدن که کف دمپاییام سر خورد. و تنها یک چیز در بدنم ماند و بعد از آن هرگز بیرون نرفت: تب.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir۲۶ مرداد ماه ۱۴۰۵
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir۱۷ آگست ۲۰۲۶
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir