رمان آسانسور به قلم ملیسا برزگر
زیبا و امیر، زوجی که سالها در مسیر جدا گانه زندگی فاصله گرفته اند .در آسانسوری گرفتار می شوند فرصتی کوتاه ناخواسته برای روبه رو شدن با ترس ها و شکست .. اما با باز شدن دلها، آنها متوجه میشوند که هنوز هم به یکدیگر علاقه دارند و شاید بتوانند دوباره رابطهشان را امتحان کنند.
ژانر : داستان کوتاه
تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ دقیقه ۲۴ ثانیه
ژانر : #داستان_کوتاه
خلاصه :
زیبا و امیر، زوجی که سالها در مسیر جدا گانه زندگی فاصله گرفته اند .در آسانسوری گرفتار می شوند فرصتی کوتاه ناخواسته برای روبه رو شدن با ترس ها و شکست ..
اما با باز شدن دلها، آنها متوجه میشوند که هنوز هم به یکدیگر علاقه دارند و شاید بتوانند دوباره رابطهشان را امتحان کنند.
وسط گرمای آتشین تیرماه، عرق شرشر از تیرهی کمرش سر میخورد.
با پاهایی که از استرس بیجان شده بودند، یکی جلو میرفت و سه تا عقب برمیگشت. بالاخره به برجی رسید که وسط خیابان معروفی ساخته شده بود. سایهی برج روی هیکل آفتابگرفتهاش افتاده بود و برای چند لحظه نفسش جا آمد.
سرش را آرام بالا آورد و به تابلوهایی که اسمها روی آنها حک شده بود نگاه کرد. آهی عمیق کشید و قدمهایش را به سمت ورودی ادامه داد.
سرگردان آسانسور را پیدا کرد. دستش را برد تا دکمه را فشار دهد که دستی مردانه زودتر فشار داد. نگاهش بالا رفت و همین کافی بود تا غمی سنگین در دلش تلنبار شود.
امیر با صدای آرام سلام کرد و زیبا، آرامتر از او، جواب داد و چشمهایش را پایین انداخت. چشمهایی که همیشه پر از حس زندگی و در همان حال، پر از فاصله بودند.
در قلب هر دو غوغایی بود که سالها جمع شده بود.
آسانسور باز شد و امیر کنار رفت تا زیبا وارد شود. با ورود او تازه متوجه شلوغی آسانسور شد. دماغش را چین داد؛ بوی نامطبوع اتاقک اذیتکننده بود. هر کدام گوشهای ایستادند و نگاهشان به خالی شدن اتاقک کوچک دوخته شد. چند دقیقه بعد، آخرین نفر هم پیاده شد و آرامش موقتی بر فضا حاکم شد.
کمی از هم فاصله گرفتند و روبهروی هم قرار گرفتند. آسانسور نرمنرمک به سمت طبقهی مورد نظر میرفت که ناگهان با تکانهای ریز و درشت ایستاد و تاریکی همهجا را فرا گرفت.
زیبا از ترس جیغ خفهای کشید. امیر به سمتش رفت و دستش را روی بازوی او گذاشت. آرام، با صدای بم و گیرایش گفت:
— هیش… نترس، من کنارتم.
زیبا کمی عقب کشید و دستش را از زیر دست امیر بیرون آورد. چند نفس عمیق کشید و با صدای امیر به خود آمد:
— فکر کنم برق آسانسور قطع شده…
دلش هول شد و در تاریکی دنبال چشمهای امیر گشت:
— حالا چی میشه؟ اگه کسی متوجه ما نشه چی؟
امیر سعی کرد خونسرد باشد:
— چرا متوجه نشن؟ اینجا ساختمون اداریه، بالاخره میفهمن آسانسور مشکل پیدا کرده.
زیبا کمی آرام شد و به ساعت نگاه کرد. با دیدن عقربهها، یاد قرارهای کاریاش افتاد و با صدایی لرزان گفت:
— امیر، تروخدا یه کاری کن… من بعد از اینجا کلی کار دارم، نباید دیر برسم.
امیر پوزخندی زد و با صدایی پر از حسرت گفت:
— از وقتی یادمه، تو این چند سال زندگی مشترکمون فقط گفتی «کار دارم»، «کارم دیر شد»، «امروز نیستم». حتی الان که داریم به این زندگی پایان میدیم، باز میگی کار… کار… کار.
زیبا که از گرما و کوچکی اتاق کلافه شده بود، با صدایی نهچندان بلند گفت:
— تروخدا بس کن دیگه، امیر. ما حرفامونو زدیم. به توافق رسیدیم، واسه همینه که الان اینجاییم.
امیر داغ دلش تازه شد. کمی به زیبا نزدیک شد، دندانهایش را به هم فشرد:
— حرف؟ توافق؟ یادم نمیاد آخرین بار کی با هم غذا خوردیم که بخوایم حرف بزنیم.
نه زندگی اولویتت بود، نه من…
نه منی که یه زمانی عاشقانهها خرجت میکردم.
رویش را از زیبا گرفت، چند قدم دور شد و آهی کشید:
— باورم نمیشه یه روز اینجوری تموم بشه… سالهایی که به خاطر هم جنگیدیم، چقدر نابود شدن.
بغض گلوی زیبا را فشرد. با صدایی لرزان گفت:
— امیر… من هنوزم عاشقتم، ولی عشق برای زندگی کافی نیست.
من تنها مقصر نیستم. تو هم نبود… تو هم درگیر کار، درس، دانشگاه بودی.
چارهای نداشتیم؛ از اول هدف هر دومون همین بود.
قلب امیر با صدای لرزان زیبا فشرده شد. مکثی کرد، نفسی عمیق کشید و گفت:
— این خراب شدن آسانسورو یه فال نیک میگیرم. بیا حرف بزنیم… دربارهی همهچیزی که تا الان سکوت کردیم.
زیبا نفس عمیقی کشید و به دیوارهی سرد آسانسور تکیه داد. قلبش تند میزد و هر تپش، خاطرهای از گذشته را با خود میآورد. یادش آمد روزهایی که با هم میخندیدند، دعوا میکردند و بعد با همان خنده، دل یکدیگر را نرم میکردند. حالا، بعد از سالها فاصله و سکوت، این تاریکی و توقف آسانسور انگار فرصتی بود برای روبهرو شدن با چیزی که همیشه ازش فرار کرده بودند: حقیقت دلشکستگیشان.
امیر نگاهش را به زمین دوخت و بعد سرش را بالا آورد. چشمهای زیبا هنوز نگران و مضطرب بود، اما نور ضعیف آسانسور لحظهای آنها را روشن میکرد و سایهها روی صورتشان بازی میکرد.
— زیبا… میدونی، شاید منم سهمی در فاصلهافتادنمون داشتم. من غرورم رو گذاشتم جلو و حرفای مهمو نگفتم. هر بار که میخواستم بهت نزدیک شم، ترس از رد شدن و شکست منو عقب نگه میداشت.
زیبا سرش را پایین انداخت و دستش را روی قلبش گذاشت، جایی که سنگینی سالها سکوت در آنجا جا خوش کرده بود.
— امیر منم که همیشه فکر میکردم باید کار کنم، باید موفق باشم، باید… و در این راه، ازت فاصله گرفتم. هر بار که میخواستم چیزی بگم، ترس از اینکه تو قضاوت کنی، منو ساکت میکرد.
سکوتی سنگین بینشان افتاد، سکوتی پر از پشیمانی و حسرت، اما نه پر از خشم. هر دو میدانستند فرصتهای از دست رفته و لحظههایی که میتوانستند با هم باشند، حالا دیگر باز نمیگردند.
امیر آهی کشید و آهسته ادامه داد:
— من دلم میخواست وقتی هنوز فرصت داشتیم، هر روز فقط یه نگاه بهت میکردم و میگفتم که هنوز دوستت دارم. ولی غرور و ترس منو ازت دور کرد… و حالا، وقتی اینجاییم و یه آسانسور خراب ما رو مجبور کرده روبهروی هم باشیم، میبینم که همهی این سالها چقدر حسرت خوردم.
زیبا نفسش را حبس کرد و بعد آرام بیرون داد. دستش را به سمت امیر دراز کرد، فاصلهی کوچک هنوز پابرجا بود.
— من دلم میخواست وقتی فرصت داشتیم، کنار تو بمونم. حتی اگه مشکلات زیادی بود، میخواستم با تو باشم، نه فقط دنبال کار و درس.
امیر دستش را آهسته روی دست زیبا گذاشت و نگاهش را در نگاه او قفل کرد.
— شاید هنوز دیر نشده باشه… شاید ما هنوز هم میتونیم دوباره شروع کنیم. نه از صفر، بلکه از همین جایی که هستیم، با تمام اشتباهها و حسرتهامون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیبا لبخندی کوتاه و لرزان زد، چشمهایش پر از اشک شد، اما نه اشکهای غم، بلکه اشکهایی که با امید آمیخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir— شاید… شاید بشه. حتی اگه راه سخت باشه، اما… من میخوام امتحان کنیم، امیر. با هم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر آهسته لبخند زد و دستش را روی دست زیبا گذاشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir— شاید… هنوز دیر نشده باشه. شاید حتی بعد از این همه سال، بتونیم یه بار دیگه امتحان کنیم… نه اینکه همه چیز درست بشه، نه اینکه گذشته پاک بشه… اما حداقل با هم باشیم، با هم… تا وقتی که قلبمون اجازه بده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیبا نفس عمیقی کشید، چشمهایش پر از اشک شد، اما این بار اشکها فقط غم نبودند؛ ترکیبی از حسرت، آرامش و امید بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir— حتی اگه راه سخت باشه… منم میخوام امتحان کنیم. با هم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر آرام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir— حرکت دوباره… شاید یه نشونه باشه. حتی وقتی که همه چیز به نظر تموم شده، هنوز راهی هست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیبا لبخندی کوتاه زد، دستش را محکمتر گرفت و به او نگاه کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir— پس… هنوز میخوایم ادامه بدیم؟ با هم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامیر سرش را آرام تکان داد، لبخندی پر از حسرت و امید زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir— بله… با هم. حداقل تا وقتی که واقعاً مطمئن شدیم، بدون اینکه فقط از عادت یا ترس فرار کنیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو در همان لحظهی کوچک، حرکت دوباره آسانسور، نور روشن و دستهای در هم قفلشدهشان، همگی با هم ترکیب شدند و تصویری از فرصتی دوباره، واقعی اما شکننده، در دلشان شکل گرفت. هنوز طلاق ممکن بود اتفاق بیفتد، اما برای اولین بار پس از سالها، هر دو حس کردند که شاید مسیرشان هنوز بسته نشده باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپایان
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir