پارت صد و هفتاد و سوم :


محمد سری به معنای تاسف تکان می‌دهد و همزمان با نزدیک شدن محمد به برادر احدی، سرباز یک جعبه با خود می‌آورد.

- قبلاً هم بهتون گفتم فرمانده که اصل موضوع چیه.

فرمانده با غرور محمد را نگاه می‌کند و من می‌مانم و حرفی که نمی‌دانم چه بوده است.

محمد درب جعبه را باز می‌کند و از داخل آن سرنگی را بر می‌دارد. وای من! دوباره شروع کردن. محمد سرنگ آماده را به سمتم می‌گیرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!