ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و چهل :
کاش همه دردها گفتنی بود.
- وقتی پدر به مادرم گلایه کرد که ممکن بود محمد هم مانند بقیه مسموم بشه، میدونی مادرم چی گفت؟
ماهی چند بار دهانش را باز میکند اما دوباره میبندد.
- مادرم با بی رحمی تموم گفت:« نه خودت برام مهمی نه اون محمدی که نفست به نفسهاش بنده.» پدرم فقط مادرم رو نگاه کرد. با دقت و ریز. من گوشه پذیرایی زیر مبل پناه گرفته بودم. مادر و پدر فکر می
لطفا صبر کنید...