پارت صد و چهل :


کاش همه دردها گفتنی بود.

- وقتی پدر به مادرم گلایه کرد که ممکن بود محمد هم مانند بقیه مسموم‌ بشه، می‌دونی مادرم چی گفت؟

ماهی چند بار دهانش را باز می‌کند اما دوباره می‌بندد.

- مادرم با بی رحمی تموم گفت:« نه خودت برام مهمی نه اون محمدی که نفست به نفس‌هاش بنده.» پدرم فقط مادرم رو نگاه کرد. با دقت و ریز. من گوشه پذیرایی زیر مبل پناه گرفته بودم.‌ مادر و پدر فکر می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!