ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت نود و چهارم :
چادر ماهی هنوز در دستم است و ماهی آرام منتظر دستور من است.
نمیدانم آن خفه شو را در ذهنم گفتم یا بلند. آیا ماهی هم آن را شنیده است؟
قرار نبود نقشه این طور پیش برود.
قرار نبود که بدو ورودمان به خانه این گونه باشد.
اما انگار مرا در سطل سیاهیها فرو بردهاند و تمام وجودم سیاه سیاه شده است. دستم را به طرف روبند ماهی میبرم و روبند را بالا میزنم.
ماه
لطفا صبر کنید...