التیام به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و ده :
دستپاچه شده بودم. زبان روی لب کشیدم و منمن کردم.
- م... م... اوم... خب... خب من میترسیدم از اونجا! رفتم خونهی مهتاب اینا!
- واسه چی بترسی؟
لب گزیدم و دنبال جوابی میگشتم که سینا را خیلی شوکه نکند اما مهتاب زودتر از من دستبه کار شد و به پشتسر نگاه کرد. رو به سینا گفت:
- ببین سینا... این مدت که بیهوش بودی خیلی چیزا عوض شده! رک و پوستکنده بگم نمیخوایم بپیچونیم و دروغ تحویلت بد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
arusha
5بابا اینجوری کلا رمان مزه نمیده هفته ای یه بار یه پارت.. بعد فاصله میوفته ادم از رمان زده میشه دیگه