دشمن بی نقص به قلم فاطمه سیاوشی
پارت چهل و پنجم :
یکساعتی بود چسب روی دهانش بود،به همان شکل خوابش رفته بود ....
یکم اب با لیوان روی دستم میریزم و روی صورتش میپاشم ....
دلم نمی اید که انقدر گرسنگی بکشد ...چشمای بی حالش را باز میکند و با مظلومیت به چشمانم میدوزد ...کاسه چشکانش قرمز بود و زیر چشمان بی فروغش هاله ایی از کبودی بود ....از نگهبانش میخواهم قرص مسکنی برایم بیاورد ....
میرود و اندکی بعد قرص را در دستانم میگذارد ،از پارچ اب داخل
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

آتیه
0اوفیی فاطمه جونم عقش کردم دست مریزاد