پارت چهل و پنجم :

یکساعتی بود چسب روی دهانش بود،به همان شکل خوابش رفته بود ....
یکم اب با لیوان روی دستم میریزم و روی صورتش میپاشم ....
دلم نمی اید که انقدر گرسنگی بکشد ...چشمای بی حالش را باز میکند و با مظلومیت به چشمانم میدوزد ...کاسه چشکانش قرمز بود و زیر چشمان بی فروغش هاله ایی از کبودی بود ....از نگهبانش میخواهم قرص مسکنی برایم بیاورد ....
میرود و اندکی بعد قرص را در دستانم میگذارد ،از پارچ اب داخل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آتیه

    0

    اوفیی فاطمه جونم عقش کردم دست مریزاد

    ۴ سال پیش
  • «~قشنگ‌ترازپریا~»

    1

    افرین ستو خوبش کردی😐😂

    ۴ سال پیش
کپی شد!