توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت هشتاد و هشتم :
اسد متبسم گفت:
- حتما همینطوره پسرم...
و رو به صادق ادامه داد:
- مبارکه... پس با اجازهتون شمیمجان شیرینی تعارف کنه؟
صادق سری با تأیید جنباند و دخترک از جا برخاست. سر به زیر ظرف شیرینی را برداشت. بغضی ته گلویش میجنبید و به زحمت آن را حفظ کرده بود. لبهایش لبخند کمرنگی داشت اما برق چشمانش، وجود آن بغض بیموقع و لجوج را آشکار میکرد. جز اسد و مارال، نگاه هیچکس رضایتمند و مش
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
نفسم
5وای ازدست طیبه...جهان حق داره حقش این نبود..انشالله ک تومراسم عقد طیبه چفت دهنش راببنده