پارت هشتاد و هشتم :

اسد متبسم گفت:
- حتما همینطوره پسرم...
و رو به صادق ادامه داد:
- مبارکه... پس با اجازه‌تون شمیم‌جان شیرینی تعارف کنه؟
صادق سری با تأیید جنباند و دخترک از جا برخاست. سر به زیر ظرف شیرینی را برداشت. بغضی ته گلویش می‌جنبید و به زحمت آن را حفظ کرده بود. لب‌هایش لبخند کمرنگی داشت اما برق چشمانش، وجود آن بغض بی‌موقع و لجوج را آشکار می‌کرد. جز اسد و مارال، نگاه هیچکس رضایتمند و مش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نفسم

    5

    وای ازدست طیبه...جهان حق داره حقش این نبود..انشالله ک تومراسم عقد طیبه چفت دهنش راببنده

    ۴ سال پیش
  • یگانه

    3

    🙂🙂🙂🙂🙂خداروشکر میخوان عقد کنن

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    12

    واقعا طیبه نه بویی از انسانیت برده نه بویی از مادری

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    11

    ای جان چقدر این رمان قشنگ و دلنشینه ❤ آخه جهان چقدر تحمل داره واقعا راست میگه تازه دعوای مادر شوهر و عروس ب راهه 😒

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!