پارت صد و چهارم :
آهسته به پشت غلتید و نگاهش را به آلما دوخت که در چارچوب درب ایستاده بود و محزون نگاهش میکرد. خواست نیمخیز شود که آلما با قدمی بلند خودش را به تخت رساند و از شانههایش گرفت:
- راحت باش ستارهجون، استراحت کن.
دخترک دوباره سر روی بالشت گذاشت و با زهرخندی پرسید:
- خوبی آلماجون؟
آلما به تلخی لبخند زد و گفت:
- خوبم، به خاطر سدرا متأسفم و تسلیت میگم.
اندکی مکث کرد و اد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
رماننننن
6خدا کنه مشکلات تموم شد نویسنده رمان رو تموم نکنه تا بفهمیم زندگی نیما و ستاره به کجا می رسه یا لعیا چی میشه
۵ سال پیشصالحی
6اصلا رامین برادر نیما حساب نمیشه....قسم میخورم همه چی حل نشه دچار افسردگی حاد میشم...
۵ سال پیشزهرا
3چرا رامین داداش نیما بود بالای رامین خشایاره بالای نیما ام خشایاره دیگه
۵ سال پیش..
31هووف نمیدونم تو این رمان دلم واس کی بسوزه
۵ سال پیشA
10فکر کنم دیگه رمان رو به اتمامه
۵ سال پیشهمراز
11واقعا تا اینجا جالب بوده ولی خدا وکیلی نویسنده جان دیگه بد بختی اینا رو تموم کن ما هم از استرس نجات بده
۵ سال پیشزینب
18بنظرتون آلمابه نیمامیگه داره بابامیشه اگه بگه نیماخیلی خوشحال میشه
۵ سال پیشدخترام دنیای منن
21خیلی قشنگ بود بیچاره آلما چقدر بده که هیچ کسیو نداره ولی نیما هیچ وقت تنهاش نمیزاره 🥺 کامبیز هم که عاشقشه حله دیگه
۵ سال پیشR
17خیلی خوبه که روز های خوبشون داره می رسه برعکس این چند پارت اخیر این پارت خیلی خوبی بود 👌
۵ سال پیشهستی
16اینم از این همه چی حل شد تقریبن
۵ سال پیشنیایش
26پارت زیادی بود مرسی از نویسنده کاشکی نیما زودتر آزاد شه و لعیا هم نجات پیدا کنه اصلان و آدماش هم که رفتن زندان خداکنه فرار نکنن
۵ سال پیشالی
9ولی فک نکنم روزهای خوششون بیاد چون کسی که به ستاره *** کرده هرچی باشه بازم بردار نیما هست فک نکنم نیما بتونه بااین قضیه کنار بیاد
۵ سال پیشنعنا
27نیما کی آزاد میشه🥺
۵ سال پیش.
35مث اینکه روزای خوبشون کم کم داره نزدیک میشه 🙃
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...
zahra
0نویسنده همه چیو زودتر درس کن دارم افسردگی میگی م بس ک حرص خوردم خودمو میزنم