شِکوهی شُکوه به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت پنجم :
شیرزاد میتاخت؛ چنان که میخواست از تقدیر مَحتوم¹ خویش بگریزد. نورهای رنگپریده و نحیف چراغهای نفتی روستا، پشت سرش آب میشدند و در تاریکی بلعندهی جنگل فرو میرفتند.
شیرزاد درست در وسط جنگل افسار اسبش را کشید و ایستاد که درست ناگهان، شئای تیز ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
