سماح به قلم پریسا حصیری
پارت سی و چهارم :
زیور با غیض مداخله می کند:
_بزرگتر از شما نبود؟
سلیم یکه می خورد و شرمنده به زیور خیره می شود. دستان مشت شده از حرصش را کنار پایش قرار می دهد و سر پایین می اندازد.
فاطمه خانم با لبخند سعی می کند میانجی گری کند:
_نفزمایید این حرف رو تو روخدا زیور خانم، حاج سلیم بعد حاجی خودمون شده سرپرست کل طایفه و البته....
پشت چشم نازک می کند:
_داماد بنده، حاج محمود ه
لطفا صبر کنید...
masi
0وای هر چی بیشتر میریم جلو بیشتر از سلیم بدم میاد😒