پارت سی و چهارم :

زیور با غیض مداخله می کند:

_بزرگتر از شما نبود؟

سلیم یکه می خورد و شرمنده به زیور خیره می شود. دستان مشت شده از حرصش را کنار پایش قرار می دهد و سر پایین می اندازد.

فاطمه خانم با لبخند سعی می کند میانجی گری کند:

_نفزمایید این حرف رو تو روخدا زیور خانم، حاج سلیم بعد حاجی خودمون شده سرپرست کل طایفه و البته....

پشت چشم نازک می کند:

_داماد بنده، حاج محمود ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • masi

    0

    وای هر چی بیشتر میریم جلو بیشتر از سلیم بدم میاد😒

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!