جادوی کهن جلد سوم | باور به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
پارت هشتاد و یک :
باری دیگر نفس عمیقی کشید. پلک زد و بعد به یاد معشوقش افتاد. سرش را چرخاند و آسمان را نگریست. نیلرام از آن بالا داشت او را میدید. میدانست که جادوی باور این توانایی را به او میدهد تا صدایش را واضح بشنود. گویی که روبرویش ایستاده و با او صحبت میکند.
نیلرام جادو را باور نداشت، برای باور کردن جادو به پارسه آمد و حالا در مقامی قرار گرفته است که اگر پارسه و جادویش سقوط کند در تاریخ همه
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...