افسار به قلم ف.میری
پارت دوم :
پیش از آنکه زن بتواند جملهاش را کامل کند، تماس را قطع کرد.
نفسش را لرزان بیرون فرستاده و استرس مثل موجی به جانش نشست.
میدانست بابت سرکشی امشبش باید حساب پس بدهد، اما با یادآوری مبلغ درشتی که فریدون قولش را داده بود، برق امیدی در چشمان مخملی و به رنگ شبش درخشید.
فقط یک یا دو سال دیگر... همینقدر باید صبر میکرد، و بعد میتوانست از زندانی که بیست سال در آن اسیر شده بود، آزاد شود
دستش را دور تلفن مشت کرد، عزمش جزم شده بود.
او آماده بود تا برای آزادی، هر بهایی را بپردازد.
وقتی به اتاق بازگشت، فریدون گیتارش را کنار گذاشته و با نگاهی نگران پرسید:
-خوبی؟ مشکلی که پیش نیومد؟
سرمه نگاهش را به فریدون دوخت.پسری که با وجود سن کمی که نسبت به باقی اعضای گروه داشت، لیاقتش را برای رهبری گروهشان اثبات کرده بود .
درجوابش لبخندی زد؛
همان لبخندی که همیشه برای تغییر بحث از آن استفاده میکرد:
-همهچی مرتبه. ولی میدونید که طبق معمول من زیاد وقت ندارم، پس طولش ندید!
نازنین، درحالیکه بند کفشهای نقرهای پاشنهشیشهایاش را میبست، پوفی کشید.:
-طبق معمول، بهانهی همیشگی سرمه خانوم!
والا سیندرلا که سیندرلا بود، تا دوازده شب اجازه داشت بیرون بمونه!
مهلا، که مشغول جا انداختن قفل گوشوارههای «پر» شکلش بود، اخمی کرد:
-اذیتش نکن، نازی. مگه دست خودشه؟ وقتی توی اون خونه کار میکنه، مجبوره از قوانینش هم پیروی کنه....
نازنین حق به جانب گفت :
-خب، همین دیگه! بچه که نیست…!
با بیست و سه سال سن میتونه خیلی راحت از اون خونه بیاد بیرون، یه کار دیگه پیدا کنه و برای خودش زندگی بسازه! برای جای خواب هم چیزی که ریخته، خوابگاه و پانسیون تو تهران...
قبل از اینکه کسی جوابی بدهد، درِ اتاق به آرامی باز شد و زنی با کتدامن زرشکی و اتیکت طلایی مدیریت، که مشخص بود سرپرست شرکت خدمات و تشریفات مراسم است، وارد اتاق شد.
نگاهی به اطراف انداخته و با لحنی رسمی و دقیق، گفت:
-عذر میخوام که مزاحم میشم. لطفاً بگید چه تایمی قراره اجرا رو شروع کنید؟ برای هماهنگی با دیجی، لازمه که زمان حدودی رو بدونم.
ماهان دفترچهی نتش را کنار گذاشته و نگاهی به فریدون انداخت:
- من آمادهام. اگه دخترا هم آماده باشن، فکر میکنم تا پنج دقیقهی دیگه بتونیم شروع کنیم...
زن نگاهی نکتهسنج به آنها انداخت و پرسید:
-در کل چند ترک قراره اجرا کنید؟ و حدوداً چهقدر زمان برای اتمام برنامه نیازه؟
ماهان و فریدون نگاه کوتاهی میان خود رد و بدل کردند. یکی پیانیست گروه بود، دیگری نوازندهی گیتار و خوانندهی اصلی. اما هنوز برای پاسخ قطعی مردد بودند..
در همین لحظه، صدای آرام و خونسرد دختری که پشت به جمع، مقابل رگال لباسها ایستاده بود، سکوت را شکست:
-در کل، هفت تا آهنگ اجرا میشه. هر آهنگ میانگین بین دو و نیم تا چهار دقیقه زمان میبره.
بین هر اجرا هم بین سه تا پنج دقیقه برای استراحت و آمادگی گروه لازمه.
لحظهای مکث کرد، سپس با لحنی محاسبهگر ادامه داد:
-بنابراین، اگه مشکلی خارج از برنامه پیش نیاد، فکر نمیکنم اجرا بیشتر از یک ساعت، یا نهایتاً یک ساعت و ربع زمان ببره...
زن، نگاهی متشکرانه به سمت دختر انداخت.از پشت سر تنها به خاطر کلاه هودی که روی سرش بود حتی رنگ موهایش مشخص نبود.
لحظهای کنجکاو شد که چهرهاش را ببیند، اما پیش از آنکه چیزی بگوید، صدای پیجرش باعث شد قدمی عقب بردارد.
. -پس میگم سن رو آماده کنن. رأس ساعت هفت و ربع میتونید برنامه رو شروع کنید. موفق باشید
اما پیش از رفتن، انگار چیزی به یادش بیاید، مکثی کرد، از روی شانه به عقب نگاهی انداخت و با لحنی جدی هشدار داد:
-جناب پاشا تأکید داشتن که مهمان امشب، یکی از دوستان خیلی مهم و عزیزشونه. بنابراین، کوچکترین اشتباهی رو هم قرار نیست تحمل کنند.
در آخر، امیدوارن که به اعتمادی که بهتون کردن، لطمهای وارد نکنید ....
هنوز زن به طور کامل از اتاق خارج نشده بود که جمع کوچکشان در سکوتی سنگین فرو رفت.
مهلا، روی صندلی نشست، پایش را تکان داد و با نگرانی زمزمه کرد:
-وای، یه دفعه استرس گرفتم! مگه امشب چه خبره که اینجوری خودشونو به آب و آتیش میزنن؟
فریدون، مثل هر لیدری ، تلاش کرد با کلمات، گروهش را آرام کند.
پس صدایش را صاف کرده و محکم گفت:
-به خودتون مطمئن باشید، بچهها. یادتون نره، هزار تا گروه نوازندهی دیگه اون بیرون هست، اما اون کسی که امشب انتخاب شده، ما هستیم!
چشمانش روی تکتکشان چرخید، محکم و اطمینانبخش ادامه داد:
-من به شما ایمان دارم. مطمئنم که مثل همیشه از پسش برمیایم. فقط به رویاهاتون فکر کنید و صدِ خودتون رو بذارید.
بعد دستش را جلو آورد. لحظهای مکث کرد، سپس با اطمینان گفت:
-حالا همه با شمارش من... یک، دو، سه...
صدای شمارش فریدون هنوز در قضا طنین انداز بود که فریاد پرانرژی جوانانی که نام گروهشان را صدا میزدند، در اتاق پیچید:
"BLUE!"
سرمه، آرشهی ویولن نازی را به دستش داده و دخترک را که به عنوان آخرین فرد از اتاق خارج میشد روانه کرد.
سپس خود مقابل رگال لباسها برگشت. حالا دیگر نوبت آن رسیده بود که خودش آماده شود.
لطفا صبر کنید...