مغرور و عاشق به قلم نسترن شاکر
پارت بیست :
سامان از همه جا بیخبر گفت: «جان سامان؟ میدونستی شیشه عمر منی؟» دخترها از ابراز علاقه سامان ذوق کردند. یکی از آنها جیغ کشید و دیگری دستهایش را به هم کوبید، یکی مشتش را به نشانه پیروزی بالا برد اما یکی از دوستانش با دهان باز به رفتار بیشرمانه آنیتا خیره شد. آنیتا پشت چشمی برای دوستانش نازک کرد و گفت: «سامانی! کاش الان اینجا بودی.» سامان از آن سوی خط گف
لطفا صبر کنید...
شادان
1هرچی بیشتر میخونم بیشتر میگم حیف سامان و عشق قشنگش