پارت هشتم :

صورت دلون را خشم فرا گرفت. از شدت عصبانیت نفس نفس می‌زد و عرق کرده بود. پرخاشگرانه به سویم آمد و گفت گور خودم و کفرگویی‌هایم را از کتابخانه‌اش گم کنم. اخم کردم. چقدر تلخ بود که دیگر نمی‌توانستم کلماتش را بشنوم. بدون حرف از آن‌جا خارج شدم؛ اما چند دقی ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!