پارت هفتاد و هشتم :

- آی!
- مهرداد!
- آخ... فکرکنم کمرم شکست!
درحالی‌که انگار روح از بدنم جدا شده بود و صدام می‌لرزید، بالاخره موفق شدم با ته مونده ی شجاعتم گردنمو بچرخونم و به مهرداد نگاه کنم که درست زیر پام روی زمین افتاده بود، البته نه دقیقاً روی خود زمین!
نمی‌تونستم درست تشخیص بدم؛ اما چند سانتی از زمین فاصله داشت. انگار افتاده بود روی چیزی که نمی‌تونستم درست ببینمش...
- صبر کن، همین الا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    2

    این همه نگران مهرداد بودیم آخرش باز میلا کله پا شد،حداقل یه دستی پاییش میشکست دلمون خوش باشه 😁🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    4

    آخههه خیلی به میلاد بیشتر از همه سخت گذشت..دمتون گرم خانم باقری عزیز بلاخره برگشتیم به زمان حال و کاملا غیر منتظره بود 👏👏👏

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!