بعد از ماجراهای زیاد در زندگی ابگین شرقی ، سرانجام عقد کنان اردین و ابگین انجام میشه . اما ابگین به راز های وحشتناک در باره آدم های اطرافش پی می برد .رازهایی که موجب ماجراهایی شگفت انگیز و غافلگیر کننده برای دخترک هجده ساله و خون آشام می شود و حوادث خونباری را رقم می زند ....

ژانر : تخیلی، ترسناک

تخمین مدت زمان مطالعه : ۸ ساعت و ۳۰ دقیقه

مطالعه آنلاین همخونه خون آشام (جلد دوم خون آشام ایرانی)
نویسنده : محمدرضا عباس زاده

ژانر: #ترسناک #تخیلی

خلاصه :

بعد از ماجراهای زیاد در زندگی ابگین شرقی ، سرانجام عقد کنان اردین و ابگین انجام میشه . اما ابگین به راز های وحشتناک در باره آدم های اطرافش پی می برد .رازهایی که موجب ماجراهایی شگفت انگیز و غافلگیر کننده برای دخترک هجده ساله و خون آشام می شود و حوادث خونباری را رقم می زند ....

--------------

صدای پر شور خواننده ای تمام فضای باغ رو پر کرده بود :

لحظه ها پر شده از دوس داشتن تو

واسه من قشنگه عشق و خواستن تو

میشه باتو هم نفس، ستاره باشم

باتو همسفر تا مرز قصه ها شم

بی تو این گلایه ها چه بی شماره

شب و روز برای من فرقی نداره

زندگی رو با تو، عشق تو می خوام

تو نباشی بی تو من همیشه تنهام

تمام قصه هامو از تو دارم

بهترین خاطره هامو از تو دارم

تو این شبای خالی از ستاره

اخرین ترانه هامو از تو دارم

سایه شو روسر این همیشه عاشق

بی تو خالیه تمام این دقایق

من به جز خاطره هام چیزی ندارم

بی تو هر لحظه همیشه بی قرارم

بی تو این گلایه ها چه بی شماره

شب و روز برای من فرقی نداره

زندگی رو با تو عشق تو می خوام

تو نباشی بی تو من همیشه تنهام

تمام قصه هامو از تو دارم

بهترین خاطره هامو از تو دارم

تو این شبای خالی از ستاره

اخرین ترانه هامو از تو دارم

عجب شبی بود اونشب . شب شادی و شور . شب عروسی من بعد از اون همه ماجراها ، ادم سوزی هایی که دیدم ، سربریدن ها و گروگان گیری ها ، کشته شدن عشقم ... نگاهی به اردین که کنارم نشسته بود انداختم . خداجون انگار میلاد بود ، قیافه و حرکاتش با او مو نمی زد . از بس شیطون بود این اردین . عکس هاشم غیر ادمیزاد در اومده بود ،هرجا با من عکس انداخته ، دوتا بودن . یکی این ورم ، یکی اون ورم . خواستم بهش فکر کنم ،چی شده که همچی شده ، دیدم بهتره شب عروسی مو خراب نکنم . اصلن هرچی می خواد بشه ، به یه ورم . یعنی چطور میشه دو نفر این قدر شبیه هم باشن ، اردین و میلاد . میلادی که دیگه نبود ، مرده بود . پس اونی که یه ورم بود کی بود ؟ رنگ چشمای هردواردین مشکی بود .

اهی از روی رضایت کشیدم و زیر لب گفتم :

-همون ،لنز دوربین عهدبوق این فیلمبردارِ خراب شده ، قیافه خودش هم خیلی قراضه اس !بی خیالش . حالا ،موزیک شادی تمام محوطه باغ رو پر کرده بود .در قسمت وسط تالار ، دختران و پسرای با حال با لباس های اخرین مد ، دور هم جمع شده بودن ،همه در حال رقص بودن . لباس های اخرین مد مجلسی هم که وای ...نگم بهتره !وقتی لباس دخملا تو خیابون شلوار نازک و چسبون استریج و پسرها جین پاره پوره باشه ، تصور کنین لباس مجلسی شون چیه ! مهناز شیرِ میمون خورده ،با ارشیا در حال جنبوندن تن و بدن شون بودن . چه قری می داد این مهناز . طناز لاغرِ و خوش اندام ، خواهر شوهر خوشگل من، با شوهرش اقا امید روبروی هم می رقصیدن و شهناز خوشگله ، تپل مپل من، با افشین جون، شوهرش دور هم می چرخیدن .

این افشین ،با این که شهناز همیشه تو خونه دم دستش بود، ولی حالا هم از هرفرصتی برای ناخنک زدن استفاده می کرد ، پوف . تو دلم گفتم :

-منم سرم نمیشه ، ولی باهاس ناز بکنم که ، همین جوری بی هوا دست تو می ذاری یه جاهایی که خرج داره برات ، کنتور میندازه! اردین گفت

: -برا شوهرت هم کنتور می ندازه ؟

اه بازم بلند فکر کرده بودم ،

گفتم : -فرق نمی کنه ، مال ماله،صاحاب داره !

-عجب مالی هم هستی ها -قابلی نداره نیش گشادشو واکرد .

-خیلی مالی !

دستم و از زیر شنل بردم جلو و یه نیشگون آبدار از پهلوش گرفتم : -اون مال که میگی خودتی ، فکر نکن هی مال مال می کنی نمیدونم منظورت چیه -چیه؟

-یعنی خر ، اگه خر نبودم که با این همه خوشگلی زن توی الاغ نمیشدم ، بز چرون!

خندید .گفت:

-از بس دوست دارم ، می خوام سربه سرت بذارم . تو فرشته ای ، پرنسس رویاهای منی یاد پرنسس بودنم افتادم . من پرنسس موروی ها هستم . تنها زن بازمانده از اونا . حالا دیمیتری که منو گم کرده چه می کنه؟

دست گور باباش هر کار میخاد بکنه .

اردین دوباره دست شو برد زیر شنل : -امشب عروسی می کنیم ، قرار بی قرار . از حالا کف کردم . -خاک تو سرت . تو بعضی رمان ها خوندم که عروس و دوماد یه سال تو یه خونه هستن، هی برا هم عشوه و عور میان . همدیگه رو بغـ ـل می کنن . اما عروسی نمی کنن ، اون وقت،هنوز دو ساعت خطبه عقد رو نخوندن به فکر اون جاتی؟

-کجام؟

-سر بابات !

خاک بر سر بی شعور . کثافت . اون قدر فشارش نده دردم میاد -از بس هاتم! -بریم تو خونه یه هاتی ای نشونت بدم جیزغاله بشی ، ببعی حالا طناز خوشگله و شهناز جیگر ، عشق من، اومده بودن وسط و یه رقص سنتی و قدیمی رو با شعر و اهنگ با حال، شروع کرده بودن . از بس قشنگ بود همه مهمون ها رفته بودن تو بحر قر و اطوار اونا . طناز می خوند و شهناز ازش سوال می کرد :

آبجي صنم گفت ............. چي گفت؟

خودش به من گفت ............ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در گوش من گفت ............... چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در گوش اين گفت .............. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در گوش اون گفت ............... چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت زن سرهنگ نمي شم ............ چرا نمي شي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاري که سرهنگ مي کنه .............. همش مي ره جنگ مي کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعدش، این طناز ورپریده چنان قری می داد که ادم هـ ـوس می کرد شوهر کنه، عروسی کنه ، قرار مرار رو بذاره کنار .خدا جون دلم غش می رفت برا عروسی اما می ترسیدم . ترس از بچه دار شدن رو که می شد با جلوگیری بر طرف کرد اما ترس من از یه چیز دیگه بود . داشتم از حال می رفتم . من علوسی ...من شب زفاف ...من اجی صنم ،من زن سرهنگ ، من جَنگ ... دوباره صدای این دوتا ورپریده رقاص شروع شد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبجي صنم گفت ................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش به من گفت................ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رو پشت بوم گفت.............. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو پنج دري گفت ...................... چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو انباري گفت .................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت زن بقال نمي شم ..................... چرا نمي شي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاري که بقال مي کنه ............... با سنگ مثقال مي کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تب کرده بودم . خداجون . بقال . سنگ مثقال . من عاشق مثقالم . این دوتا جز جیگر زده چرا این شعرهای هـ ـوس انگیز رو می خوندن . بیخود نبود که قدیم ندیما همه دخترا برا عروسی ثانیه شماری می کردن ، این شعرهای دهن اب انداز رو می خوندن . حالا چی کار می کنن . دخمل و پسمله تو تهرون یا یه شهر بزرگ ، دانشجو هستن . به مامان باباشون میگن ما با یه دخمل هم خونه ایم حالا نگو رفتن و با یه پسمل هم خونه شدن . بابا و مامانه هم ، نه حال شو دارن تحقیق کنن ، نه وقت شو . شب و روز جون می کنن، پول شهریه و لباس و خورد و خوراک اونارو جور کنن ، اونم تو این گرونی سرسام اور . بعضی ها هم که اصلن براشون مهم نیس . مهم اینه دخمله یا پسمله از خونه رفته ،بعد از هیجده نوزده سال ، یه نفس راحتی می کشن . تازه از جور کردن جهاز و خرج عروسی هم خلاص میشن ، پسمله هم زیر بار مهریه هزار سکه ای نمیره ، از زندون و سیاه چال خلاص میشه !با هفت هشت میلیون خرج شهریه دانشگاه ، از خیلی دردسرها و پول دادن ها راحت می شن . خدمتی که دانشگاه های ما می کنن ، در دنیا بی نظیره . تک ، بی همتاس ! میگن تعداد دخمل و پسمل هایی که تو خونه های مجردی ، بدون عقد و ازدواج زندگی می کنن خیلی رفته بالا.روز به روز هم زیادتر میشه . تقصیر این ابجی صنمه که دیگه این شعرهارو نمی خونه،جای این شعرهارو یه شعرهای مـ ـستهجن و بی معنی ، موسیقی پاپ زیرزمینی گرفته . ایرونم شده مثه خارج . یه پسر و دختر بدون ازدواج میرن هم خونه میشن ، سال ها با هم هستن ،حالا بچه دار شدن چی:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبجي صنم گفت................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش به من گفت ................ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

يواش يواش گفت................ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زير جلکي گفت ..................... چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو تاريکي گفت ...................... چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت زن بنا نمي شم ..................... چرا نميشي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاري که بنا مي کنه ................ با جنگ و دعوا مي کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه مـ ـست و هیز اردین از روی لب هام لغزید زیر گلوم . بعد اروم اروم اومد پایین تر ، پایین تر ، بازم پایین تر . گر گرفته بودم بدجور . داشت منو می بلعید با نگاهش و هی اب از لب و لوچه اش می ریخت رو یقه کت اش . دست مو گذاشتم رو چشاش و تلاش کردم نگاه هیز و پر تمناش و کات کنم . مگه می شد . من خیلی چیزهارو کات کرده بودم ،از گردن اشرار بگیر تا قوقولی قوقول سگ و ادم ، اما حریف نگاه این کفن طلا نمی شدم . خودم بیام غسل ات بدم ، سدر و کافور ساخت کشور چین بمالم به تن و بدنت ،نکن هم چین . یه دخمل کنارت نشسته . یه دخمل داغ ! کف دست هام عرق کرده بودن . دستهامو به هم فشردم و انگشت هامو داخل هم چفت کردم . این شهناز با اون هیکل ناز و گوشتالوش چه رقص بی پروایی! می کرد . اب دهانم چسبناک شده بود . عروس بودم و دوماد کنارم . اما می ترسیدم عروسی کنم. ای خدا چرا ، اخه چرا اون اتفاق افتاد . اگه اون شب ، اون دوتاخفاش شب به تورم نمی خوردن منم باکره بودم حالا ، اجی صنم بودم . بنا بودم ،اخ که من مرده تاریکی ام . کشته مرده بنایی ام ، جنگ و دعوام . اخ من جنگ ...من دعوا ...من علوسی...من اجی صنم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبجي صنم گفت ................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش به من گفت .............. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو زير زمين گفت .............. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اين و اون گفت ................ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خونمون گفت ................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت زن درويش نمي شم.............. چرا نميشي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاري که درويش مي کنه................ فوري درو پيش مي کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای ،درو پیش کن ، اردین لاگور رفته ، کی درو پیش می کنی ،منو تو اتیش می کنی؟ . نگاه کردم به اردین ، دیدم دوتا چشاش زوم شده به رقص اون ورپریده ها و با شنیدن شعر فوری درو پیش می کنه ، چشماش ورقلنبیده و زبونش ده سانتیمتر اومده بیرون .مثه قورباغه ای که یه پشه چاق و چله در ده سانتی اش دیده ،آب ور آورده . هی اب دهانش می ریزه رو یقه کت اش و نگاه شو ! میبره زیر شنل من،یه نیشگون از لپ گل انداخته اش گرفتم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کفن زرباف برات بدوزن الهی ، منو کشتی . یواش تر -من که کاری نمی کنم ، فقط نگاهم می لغزه زیر شنل ات -اون نگاه تو قلم می کنم ها ! حواست باشه ! با حالتی مـ ـست و ملنگ گفت : -فوری درو پیش می کنه ... -خوب که چی ؟ -پاشو زودتر بریم خونه مون . دیگه بسه این مراسم . بریم ،می خوام درو پیش بکنم ،کارهای درویش بکنم -ای بمیری . من با تو زن ندیده داغ کرده ، چه خاکی تو سرم کنم راستش خودمم از اون بدتر بودم . یه حالی داشتم که نگو . درو پیش می کنه ،کاری که درویش می کنه ،کاری که اردین می کنه ... ولی خدا جون درد این بکارت مو بذارم کجای دلم ؟ اگه اردین درو پیش بکنه و بفهمه من باکره نیستم ،پدرمو در میارن . اونم تو یه خونواده سنتی، یه مادر شوری مثل مهناز که با شیر میمون بزرگ شده . دوتا خوار شور زبون دراز مثه شهناز و طناز . ابروم میره به خدا . خاک تو کوچه میشم . من نمی خوام اردین و از دس بدم . عشق مو . اردین جای میلاد رو تو دلم گرفته بود . من بدون اون می

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردم .اردین هوا بود ،من نفس ،اردین لباس بود ،من تن ،اردین سر بود من پیکر ، میلاد ،اردین ... عشق ...درویش ...پیش... در . سرم داشت می ترکید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبجي صنم گفت ............... چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش به من گفت ............. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اين وري گفت ................ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اون وري گفت ............. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زير جلکي گفت.................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت زن عطار نمي شم ............. چرا نميشي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاري که عطار مي کنه ......... عالمو خبردار مي کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خاک عالم تو سرت اردین، اگه عالمو خبردار کنی . ابرومو ببری . وقتی موضوع رو فهمیدی ، مثه بچه خوب صداشو در نمیاری .به خاطر عشق مون .به خاطر پاکی قلب هامون ! زلال دل هامون . تویی بهترین نام . نام نامی عشق . دلت میاد ابروی کشته مرده تو ببری . نامرد . بی همه چیز .دربدر . لاگور رفته . به خدا میذارم میرم . از این شهر . از این کشور . اصن میرم امریکا . خودم و گم و گور می کنم . حالا گیرم نداشته باشم . فرض کن در حین ورزش و جنگ و دعواهام از بین رفته .فکر کن ، اون موقع که در اتوبان زدی تو شکمم ، بیست متر پروندیم تو هوا نابود شده . چرا این قدر گیر می دی به این ؟ مگه چیه ابله .نادون !اصن تقصیر منه گذاشتم خون مو بخوری ،منم از خون خودم بهت بدم . یه نوع پیمان بینمون ایجاد بشه ،طلسم من روتو اثر نکنه ،وگرنه موقع عملیات طلسم ات می کردم ، تو خاک بر سر هیچی سر در نمی اوردی ! ای خاک تو هم بکنم شهناز . اگه اون روز منو نبرده بودین معاینه فنی و دکتره ننوشته بود بکارت دارم ، می تونستم به اردین دروغ بگم . بگم تو تصادف اتوبان لنگ و پاچه ام از هم وا شده ، از بین رفته . بدبختی اینه که مدرک شو هم دارم اما خودشو ندارم . شده ام عین این فوق لیسانس های امروزی . کاغذ شو دارن ، سوادشو ندارن . کاش اون روز دکتره رو هیپتونیزم نکرده بودم . کاش می نوشت نداره . می شد این دروغ هارو به اردین بگم . بگم تو تصادف از بین رفته . اما حالا چی ؟ چی بگم به اردین . ای خدا .تو زندگی دردهایی تو دل ادمه که اگه گفته بشه ، خون به پا میشه . ادم با دست خودش ، خودش رو بندازه تو چاه . ای خدا این همه عبید زاکانی لاگور رفته ، تو کتاب رساله دل* گ شایش به مردها و جوان هایی که دخمل دم بخت در همسایگی شون دارن ، سفارش کرده که هوای دخملای باکره رو داشته باشین تا موقع زفاف و عروسی دچار مشکل نشن.خدا بیامرزدت عبید .هشت صد سال قبل به فکر ما دخملای این جوری !بودی که در رساله صد پ ن د نوشتی : پند پنجاه و یک - *به دختران باکره رحم کنید * وگرد مهر بكارت مگرديد تا طريقة امانت و شفقت و مسلماني و حق همسايگي رعايت كرده باشيد وشبِ عروسي، دخترك در محل تهمت نباشد و از داماد خجلت نبرد و در نزد مردم روسفيد باشد. کاش اردین هم مثل من این رساله رو خونده باشه و به پند پنجاه و سومش عمل کنه ، منو از خود نرونه : پند پنجاه و سه : بر زنان جوان شوهر به سفر رفته و عاشقي كه بار اول به معـ ـشوق رسد ............. و دختري كه بكارت به باد داده و شب عروسي نزديك رسيده رحمت آريد تا خدا بر شما رحمت آرد.* رحمت ار ای اردین لاگور رفته . حداقل پند این مرد بزرگ رو که هشتصد سال قبل گفته عمل کن تا رستگار شوی ! حالا می فهمم این دلشوره و خجالت که عبید عزیز گفته ، یعنی چی و تو ای مرد بزرگ ،قرن ها قبل به فکر این موضوع مهم بوده ای ...نور تو گورت چشمک بزنه دانشمند دور اندیش ،ویبره نگیری الهی !خدای مهربون هرچی چراغ نئون چشمک زن و لامپ کم مصرفِ ، بتپونه تو گورت . گورت اباد بشه !صدای طناز منو به خود آورد و از قرن هفتم ،هشتم هجری اومدم قرن بیست و یکم میلادی :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبجي صنم گفت .............. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش به من گفت................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به مش تقي گفت ................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به اوس علي گفت ................ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به کل نقي گفت .................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت زن دلاک نمي شم................ چرا نميشي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاري که دلاک مي کنه............. لباسمو چاک مي کنه پی نویس :جمله مابین علامت * در بیانات مرد بزرگ و دانشمند طنزنویس ، عبید زاکانی به خاطر پاره ای مسایل تعدیل ! شده و محل ............حذف شده است .از بس این عبید بی پروا می نوشت و فکرِ این دور و زمونه رو نکرده بود که ما می خواهیم از او نقل قول کنیم ، چه خاکی به سر کنیم ؟ !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای خدا جون .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

الهی که جفت تون بریت لا یه گور . این شهناز و طناز چه شعرهایی می خوندن . بسه دیگه . اب از لب و لوچه زن و مرد حاضر در مجلس عروسی راه افتاده . هی قر می دین ، هی شعر های بالای هجده می خونین . دست اردین رو محکم گرفتم تو دستم . زیر لب گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اردین جونم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-جونم -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبونت بلم -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلو -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توهم لباسمو ، چاک می کنی -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای ،خیلی داغ کردی ابگین -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازاونم بدتر ، دارم سکته می کنم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مخم می کوبه بدجور -میگی حالا چه کنیم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به هوای دست شویی بریم تو توالت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-که چی بشه ؟ -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

که لباس مو چاک بکنی -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی تخـ ـت خواب به اون مجللی و اذین بندی شده رو ول کنیم ،بریم تو توالت ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی سلیقه ،مرده شور برده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هاتم ، دست خودم نیس ،دل تو دلم نیس !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-منم این جوریم ،ولی مخم رو مثل تو رهن کامل ندادم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خوای بگم تمومش کنن ،زوتر بریم خونه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره قلبونت بلم ،اله جیجلم دوباره یاد بکارت افتادم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اردین جونم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ها -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه بفهمی که ... -که چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روم نشد بگم .می خواستم بگم اگه بدونی بکارت ندارم چه کار می کنی ، ترسیدم از دستش بدم . این سومین عشقی بود که با هزار زحمت به دست اورده بودم . اولی میلاد بود که جلو چشمم پرپر شد . واقعا قربونم رفت و خودش رو انداخت روم تا گلوله اشرار بهم نخوره . دومی مهدی بود . شوهرترانه . دختر گروگان اشرار . نمی دونستم که شوهر اونه . وقتی فهمیدم شوهر بهترین دوستمه ، ازش متنفر شدم . سومی هم اردین . اونم اگه می فهمید ،نه ... . تصورش هم برام دردناک بود . اردین دست مو فشار داد و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا ساکت شدی ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه بفهمم که چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سوال رو عوض کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. ترسیدم اونی که تو دلمه بگم . گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه بفهمی همین حالا می خوام قلبونت برم ، چه می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیش گشادشو واکرد و جواب داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خودم زودتر قربونی ات میشم ، تا بدونی من بدون تو هیچم . پوچم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهی کشیدم . نه ببخشید ، پوفی کشیدم و انگشتهامو تو انگشت هاش گره کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آبجي صنم گفت ................ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش به من گفت ................ چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو تاريکي گفت ............... چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو مهتابي گفت ................... چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو انباري گفت .................. چي گفت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت زن قصاب نمي شم.................. چرا نمي شي؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاري که قصاب مي کنه ............... زود منو بي تاب مي کنه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخ خدا جون من قصاب ...من بی تاب . من چاقو ...دارم گر می گیرم . علوسی چه شیرینه . چقدر با حاله . ادم یه جورایی میشه . نمیشه گفت به خدا ...باید احساس اش کرد ، همون شب . کنار دوماد . بعد بدونی که یه ساعت دیگه میری تو حجله . بعد می شی بی تاب . بعد سراغت میاد قصاب ،اخ قصاب ...علوسی . گوشت . مهتابی ، تاریکی ... صدای کف زدن های شدید و محکم حضار منو به خود اورد . دو سه دقیقه ،پشت سر هم، برای طناز و شهناز کف زدن . عجب رقص و اواز دلنشینی رو اجرا کرده بودن . بعد همه زن و شوهرها یکی یکی غیب شون زد . رفتن لای درختای نیمه تاریک باغ تا برای سلامتی عروس و دوماد دعا کنن ! اینجا بود که پندی دیگر از رساله عبید یادم افتاد : پند چهل و یکم : مردان مـ ـست را چون خفته دريابيد تا بيدار نشوند فرصت را غنيمت دانيد. این زنای ناقلا ، دیده بودن شوهراشون با شنیدن اون همه شعر اجی صنم مـ ـست و پاتیل شده اند ، مردهاشونو می بردن لای درخت ها تا بیدار نشده اند ، فرصت را غنیمت شمارند ،نیش همه باز بود و قربون هم می رفتن ،چرا که عبید زاکانی ، در پند هفتاد و یکم فرموده : پند هفتاد و یک : شاهدان را به چرب زباني و خوش آمد گوئي از راه ببريد. در تمام مدتی که تو گور بودم ، گلابتون دخترک سفید چهره که برده من و دیمیتری بود ، برام کتاب می اورد . دوازده سال تو گورم کتاب می خوندم .هزاران جلد کتاب خوندم .اما هیچ کتابی مثل کلیات عبید رومن اثر نذاشته بود ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا چرا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیدونم والاه . اگر این کتاب نبود که حوصله ام از تنهایی سر می رفت . حالا این جونای ما روزی دوازده دقیقه هم کتاب نمی خونن، اما دوازده ساعت جلو اینه برای ارایش و لباس پوشیدن میخ می شن ، چه دخترا ، چه پسرا . اخه حالا دیگه پسملا هم ارایش می کنن و زدن رو دست دخملا ! ارشیا پدر شوهر عزیزم با یه زن و مرد سامسونت به دست و متشخص ، مداد قورت داده،میرزا قلمدونی ، اومد کنار من و اردین که داشتیم همدیگه رو بی تاب می کردیم ،لب تو لب بودیم ! دست منو گرفت ، از اردین جدا کرد و گفت : -نه عروس گلم . حالا زوده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من حوادث شب های زفاف رو تو روزنومه ها خوندم . خشونت های دوماد . بخیه خوردن های عروس خانوما ...بیزار شدن و سرد مزاجی عروس ها برای تموم عمر ..همه ی این حوادث به خاطر بی اطلاعی و نااگاهی عروس و دومادها از عملیات مهم شب زفافه . بعد یکی محکم خوابوند پس گردن اردین -خاک تو سرت اردین محل ضربه رو مالوند و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا میزنی پدر ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرگفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این همه گفتم برو کتاب های روابط زناشویی و شب زفاف رو مطالعه کن نرفتی ،هی رفتی یللی تللی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-غلط کردم بابایی ، از این به بعد میرم -از این به بعد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو الان باید کلی از این کتابا خونده باشی... روانشناسی زنها و دخترها . -از این به بعد می خونم بابا !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتما بخون . دوباره زد تو سر اردین.اردین داد زد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اخ ،بابا...مردم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کوفت ، حرومت بشه زن به این قشنگی ،باوقار،مودب اردین دهان گاله شو باز کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حسودی می کنی بابا جون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ارشیا گفت : -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نه عزیزم ...می ترسم با اون روحیه ی جَنگی و جُفتک پرونی ای که داری عروس گلم رو برای یه عمر از روابط زناشویی بیزار کنی -من این روحیه رو از شما به ارث بردم بابایی -فکر نکنم . نگاهی به اطراف خود کرد و چون مهناز رو دور و برش ندید گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این روحیه رو از مامان شیر میمون خورده ات به ارث بردی نه من ! بعد قیافه ای شش در چهار گرفت و ادامه داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الان یه اپیدمی افتاده تو جون عروس و دومادها،هنوز مجلس شون به هفته نکشیده طلاق و طلاق کشی شروع می شه ، هردو تو راهرو دادگاه های خانواده قدم می زنن و برا هم شاخ و شونه می کشن . عروس و دومادی که تا یه هفته پیش عاشق و سیـ ـنه چاک هم بودن ، برا هم می مردن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب چرا پدر -شصت درصدش به خاطر عملیات حساس شب زفافه ! اردین دوباره گاله رو واکرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یعنی این عملیات این قدر مهمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از مهم هم مهم تره ، بیشتر طلاق ها به خاطر بی اطلاعی عروس و دوماد از رابطه زناشوییه -میگی چه کنم پدرجون ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم می ترسم به خدا ! ارشیا کله پرموشو خاروند و گفت : -من قبلا فکرشو کردم . برای این که امشب به بهترین نحو برگزار بشه و اتفاقی رخ نده ، دوتا از بهترین روان شناسان زناشویی رو با کلی خرج و مخارج اوردم شون . ده دفیقه با هرکدوم تون صحبت می کنن و راه های صحیح عملیات حساس ! شب زفاف رو یادتون میدن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بابایی ، چرا این قدر پول خرج می کنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبونت بلم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا چشت دربیاد ، این همه پول خرج شیرینی و کباب و ارکستر و باند و این دم و دستگاه کردم ، این یه خرده هم روش . تو نمی دونی این روانشناسی قبل از ورود به حجله، چقدر مهمه ، یه عمر زندگی تو بیمه می کنه . -مرسی بابایی که به فکر منی -کوفت و بابایی ، بگو پدرجون -مرسی پدر جون دکتر مرد ، دست اردین رو گرفت و به اتاقی برد . دکتر خانوم هم که زنی سی و چند ساله و عینکی بود ، دست منو گرفت و با خود کشوندم تو یه اتاق دیگه ،روبروی همون اتاق ،در انتهای سالن . داشتم از وحشت می مردم . نکنه پدر اردین یه بوهایی برده ، این نقشه رو برای معاینه مجدد من کشیده . از این امل های عقب افتاده ، بعید نبود که شکاک و بدبین هم باشن ! افتادم روی مبل کنار اتاق . خانم دکتر ، با اون کفش های پاشنه بلند ، قد کشیده و مانتو اندامی کرم رنگش ، در اتاق رو محکم بست . از زیر عینک ذره بینی خود چشم غره ای به من رفت . با وقار و متانت روی مبل استیل روبروی من نشست . کیف سامسونت چرمی شو ،کنار دست اش گذاشت و سیـ ـگاری روشن کرد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا این قدر ترسیده ای دختر ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هیچی ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هول شب زفاف رو دارم -هول نداره که یه عملیات ساده اس برخلاف ریخت و قیافه مداد قورت داده و اتو کشیده اش ، صداش مهربون بود .دوباره، از زیر عینک نگاهی به من انداخت و گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونی نود درصد مشکلات زن و شوهرها تو جامعه ما چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- لذت نبردن از عملیات مهم زناشویی . اون وقت بهونه های الکی شروع میشه ، بعد هم جدایی . از هر چهار ازدواج تو ایرون یکی اش تو سال های اول ، به طلاق منجر میشه -اون سه تا -تو سال های دوم به بعد !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله ،یه چیزایی دستگیرم شد روانشناس چشمای تنگ شو انداخت تو چشمای من و ادامه داد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-علت همه هم، همین عدم رضایت زن یا مرده -خوب میگین چیکار کنیم ؟ -اموزش ببینین . پیش روانشناس و اهل فن برین -خوب ما اومدیم پیش تون دیگه، حالا راه درست شو بگو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله ، شما فیلم های اونجوری ماهواره یا دی وی دی رو دیدین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه -راست شو بگو دخمل ، پیش قاضی و معلق بازی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به جون مامانم اینا ندیدم ،من همه اش تو قبر ربودم ! به هر حال بیشتر زوج ها فکر می کنن ، کارهایی که تو اون فیلم ها میشه ، باید انجام بدن در حالی که اونا فیلمن و نمایش . اما عملیات زناشویی، واقعی و طبیعی هستن. -یعنی اون کارها قلابیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله بدلیه . کلی روش صحنه سازی میشه . دارن فیلم شو بازی می کنن ،نه خودشو . اون وقت زن یا شوهر توقع دارن طرف مقابل شون، همون کارهارو انجام بده ، این استارت اختلاف و تنفره زن و شوهر از همدیگه اس ،در حالی که دین مون اسلام کلی حدیث و اداب مهم در این رابطه داره ،بیشتر عروس و دومادها توجه نمی کنن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینارو به اون اردین هم میگن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله همکارم تو اون اتاق داره شیرفهمش می کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خوب شد -چطور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه اش فکر می کردم یه وخت اردین از من نخواد مثه اون فیلما ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما که گفتین به جون مامانم اینا ندیدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامانم خیلی وقته مرده خانوم جون. -خدا بیامرزدش

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرسی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-غصه نخور من مثه مامانتم . مشکلی چیزی داشتی بگو در حالی که خانم دکتر در باره روش های رضایت دوطرفه عملیات جنگی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می گفت تو این فکر بودم مشکل مو براش بگم یا نگم . اخرش لحن مهربون خانم دکتر ،مرجان سه کله ی اصل ، وادارم کرد مشکل مو بگم . با خجالت گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ندارم من ... خانم دکتر از زیر عینک نگاهم کرد -چی رو ، مخ ات رو ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه اون اصل کاری رو -نه ؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به جون مامانم اینا -تو که گفتی مامانت اینا مردن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-این عادت زبونیمه -چطوری از دستش دادی ، چطور دلت اومد اون گوهر گران بهارو تباه کنی ، بی دین ، ....بی ایمان ! -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه شد ، تو یه ندونم کاری.خودمم نیدونم چرا این جوری شد . گول رفیق ناباب رو خوردم ! -تو نمی دونستی که مهمترین و اصلی ترین سرمایه یه دختر همین چیز شه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا ، ولی شد دیگه . روم نمیشه براتون بگم چطوری شد که ای طوری شد ! - حتما حالا خیلی هم نگرانی -کاش فقط نگران بودم ، تو دلم اشوبه ، انگار تو شکمم جنگ جهانی سوم راه افتاده . از روی مبل بلند شد . جلو من با اون کفش های پاشنه بلند تق تق قدم زد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تق تق کفش هاش بدجوری تو مخم می کوبید . با خودم فکر کردم : -از دوستان و اشناهای ارشیاست . همین حالاست که در اتاق رو باز کنه و به همه بگه که چه عروسی دارن . عروس دست دوم،برباد داده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نالیدم : -نه ، خانوم جون نه ، ابرومو نبرین با صدایی خشمگین غرید :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بذار یه خرده فکر کنم . دارم تصمیم مهمی می گیرم . باید همه جوانب کار رو در نظر بگیرم بلند شدم و پاهاشو بغـ ـل کردم،زار زدم : -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانوم جون رحم کنین ،انگار منم دختر شمام که به این دردسر افتاده، اگه برملا بشه ،آب میشم به خدا . جلو شهناز ، مهناز ، ارشیا ، افشین ، امید . اردین ،نه ....نه یهو دست های کشیده اش رفت لای موهای شینون شده و مسی رنگش و اونارو چنگ زد :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تصمیم ام رو گرفتم . برو سر جات بشین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم آشوب بود .یعنی چه تصمیمی گرفته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عین محکومی که منتظر حکم قاضی هست ،به دهانش خیره شدم . گفت : -برا تنها دخترم سفارش داده بودم، از چین اوردن ، ولی خوب عروسی اون یه ماه دیگه است . میگم یکی دیگه شو بیارن ، فقط دلار رفته بالا قیمتش سه برابر شده -چی ؟قیمت چی سه برابر شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پرده بکارت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه پرده بکارت هم فروشیه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندید : -تو دور و زمونه ما همه چی فروشیه ،حتی پرده بکارت . تعجب کردی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دارم شاخ در میارم ، همه چی شنیده بودم الا این موضوع . -تعجب نکن . چینی ها بعد از این که زن مصنوعی ساختن ،تخم مرغ مصنوعی هم ساختن ، بعدش رفتن و پرده بکارت مصنوعی ساختن...حالام دارن رو مرغ و خروس مصنوعی کار می کنن !چند ماه دیگه گوشت مرغ مصنوعی هم میاد تو ایرون موهامو چنگ زدم و گفتم : -وای از دست این چینی ها ، می ترسم فردا پس فردا روح و جن و خون اشام مصنوعی هم بسازن خانم دکتر سه کله ی اصل گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-از این مارمولک ها هیچ کاری بعید نیس -حالا شما یکی شو دارین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره ، یکی از اشناهام که رفته چین ، برام اورده . اخه دختر بی عقل منم نداره ،همه شو داده به باد ... -چی رو -همون که تو نداری. منم برا شب عروسی اش یکی خریدم گذاشتم کنار ، مثه جنابعالی ،شب زفاف اش تو عذاب و دلهره نباشه . خندیدم و گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر کنم برا جهاز بعضی دخترا این یه قلم کالا هم اضافه بشه ،چه دنیایی شده سرخ شد و گفت : -متلک میگی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو زجر میدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه ، با این وضع خونه های مجردی و رابطه های نامشروع دخترو پسرا، حدس می زنم ، ولی خدا نکنه این جوری بشه دکتر سه کله با صدای غمگینی گفت : -شده دختر ، وضع خراب تر از اونیه که فکرشو می کردیم ،بیچاره پدر،مادرایی که دختر دارن... اب دهانم و قورت دادم و گفتم : -خوب حالا این بکارت مصنوعی چطوری کار می کنه ، یادم میدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خانم دکتر هرهر خندید . تو دلم گفتم الهی رو اب سدر و کافور بخندی : -چرا می خندین خانوم ، بدبختی یه دختر بیچاره خندیدن داره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه به کار خودم می خندم . مثلا اومدم راه و رسم زندگی درست و عملیات شب زفاف و یادت بدم ، دارم، راه و رسم دروغ و تقلب رو یادت میدم منم زدم زیر خنده : -خوب این طبیعیِ ...ما ایرونی هستیم دیگه .هه هه -هندونه -چرا ،اون وخت ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه ما ایرونی ها چمونه؟ -بگو چمون نیست . همه دین و دنیامون شده پول . یه خرده تحت فشار و کمبود قرار گرفتیم ، ملت هول می زنن . مغازه دارها جنس هاشونو پنهون می کنن بلکه فردا دوبرابر بشه برفوشن ، مردم تا توی توالت و وان حمـ ـام شونو از روغن نباتی و برنج هندی پر کردن بلکه گرون تر بشه تو دل شون بگن خوب شد زودتر خریدیم ، زرنگی کردیم !ثانیه به ثانیه جنس هاگرون میشه ،همه تماشا می کنن و تو دل شون بد و بیراه میگن . یکی نیس بگه ممکنه من همکه دارم حرص می زنم، احتکار می کنم ،شاید تو این گرونی ها مقصر باشم ! -راس میگی به خدا -تازه ، بعضی روانشناس ها و استاد هامون هم درس تقلب و ریاکاری بهمون میدن !درس دروغ و ریاکاری ! با لب و لوچه اویزون منو نگاه می کرد . اما ،برای این که خودش رو نبازه ،یهو جدی شد : -ببند اون گاله رو ، وقت زیادی نداریم -چشم خانوم کیف سامسونت اش رو باز کرد و داخل اش رو گشت . کمی بعد از زیر آستر جاسازی شده کیف ، یه بسته کوچک پلاستیکی در اورد . -اینه ، برام از چین اوردن . خیلی گرونه -چطوری کار می کنه ؟ -میذاریش در محل مخصوص ! یه خرده خون مصنوعی داخلشه . بعد دوماد فکر می کنه داشتی ! به گردن بند ده میلیونی من نگاه کرد و گفت : -با گردنبندت معامله اش می کنم . از جام بلند شدم و رفتم روبروش ، دوبامبی زدم تو مخش: -یعنی خاک تو سر تو روانشناس و تحصیل کرده مملکت ، الگوی ما جوان ها ، خاک !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چشمای گشاد و صورت سرخ اش منو نگاه کرد . دوباره زدم تو مخش با عصبانیت گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا می زنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حقته ، بیشتر از اینا هم حقته -چرا دختر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

،آخه چرا ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حیفه دارم از رسوایی و ننگ نجاتت میدم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خوام صد سال سیاه ندی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین امثال شما تحصیل کرده های غرب زده و به اصطلاح الگوهای دانش اموزان و دانشجویان مملکت هستین که این کشور رو به فساد و بدبختی کشوندین -ما ، چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مثلا تو اومدی راه و رسم درست زندگی کردن رو بهم بگی ، راه کثافت کاری رو یادم میدی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-می خواستم کمکت کنم خانوم . -تو غلط کردی ، دشمنای دین و عفت این ات اشغال هارو میارن تو کشورهای اسلامی ، دین و مذهب مارو خراب کنن ، اون وقت شما غرب زده های بی ایمان هم کمک شون می کنین -به خدا این جوری نیس -چرا ، می دونی بی دین و ایمان هایی مثل تو ،فروش اینترنتی این وسیله ضد عفت و ضد بشری رو راه انداختن . اونم نه با گردنبند ده میلیونی فقط پونزده دلار ،کلاه بردار ،غرب زده ،وطن فروش !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من ، منظور بدی نداشتم -می خوای همین الان در و واکنم و تورو با این وسیله رسوا کنم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه ،غلط کردم .با حیثیت شغلی من بازی نکن -میدونی تو کشور مصر حکم داشتن و استفاده از این اشغال چیه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه -اعدام ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میدونی چرا اینارو به کشورهای اسلامی صادر می کنن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه -برای از بین بردن عفت و شرافت دخترهای پاک،برای از بین بردن پاکی و نجابت شرقی ها ، می خوان دخترای شرقی رو هم مثل خودشون به لجن بکشونن. دیگه معلوم نشه پدر بچه ای که تو خونه بزرگش می کنن کیه ؟ می فهمی خانم روانشناس ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-غلط کردم ، ابرومو نبر دوباره زدم تو مخ اش: -بیار جلو اون گردنِ مفت خورت رو دولیتر خون شو دادم بالا تا ادم بشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. روان شناس و روشنفکر مملکت که این باشه ، تربیت شده ها و شاگرداشون دیگه چی هستن بعد هم اون چیز بکارت رو از توی از کیف اش برداشتم و زیر پام له کردم ! موقع بیرون رفتن سکندری می خورد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. انگار که دو بطر نوشیدنی حرام و زده به بدن ارشیا با نیش باز اومد به استقبالم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اموزش هاش مفید بود ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله ، خیلی اخلاقی و خوشمزه بود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هه ،هه . گفتم که روانشناس ماهریه . ایرونیه ، ولی تو امریکا زندگی می کنه. خانم روانشناس خودش رو انداخته بود رو یک مبل و بروبر منو نگاه می کرد . هنوز نمی دونس چه بلایی به سرش اومده که این قدر بی حس و ناتوان شده . ولی مرتب گردنش رو ماساژ می داد . یهو دیدم دکتر مرد هم با اردین اومدن بیرون . دکتر مرد هم مثل اون روانشناس خانم تلو تلو می خورد و گردن شو می مالید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک مرتبه خشکم زد : -اردین هم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی اونم خون اشام شده ؟ اما این باور کردنی نبود . اون شب تصادف در اتوبان یادم افتاد . اردین نمرده بود . حتی در کما هم نرفته بود . من مقداری خونم رو دادم تا جون بگیره . پس اردین نمی تونست خون اشام باشه ،نه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس چرا اون دکتر مرد تلو تلو می خورد و گردن شو می مالید ؟ نکنه اردین هم مثل من خون اونو میک زده و حالا شنگول شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخ خداجون ، یعنی، اردین چه شکلی میشه وقتی می خواد خون بخوره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حتما اون به چای چنگول دوتا دندون نیش سفید داره که مثل دیمون وقتی می خواد بپره رو گردن حریف و دندوناشو فروکنه ، صورتش حالت حیوانی پیدا می کنه ، چشاش می زنه بیرون ،ابروهاش می ره بالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

،دوتا لب های قرمز و قشنگ اش از هم باز میشه و دوندونای نیشش اش دراز می شه ، وای خداجون ، چه رویایی . چه شاعرانه . ینی میشه اردین و تو اون حال ببینم . از خوشحالی میمیرم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید راز تلو تلو خوردن مرد و کشف کنم . داشتم گیج می شدم . یعنی راسته ؟ چی شده خداجون . همه در حال رقص و بخور بخور بودن . ناگهان ترانه و مهدی رو دیدم که یه گوشه ای نشسته اند و باهم موز می خورند . رنگم پرید و زرد کردم : -یا قمر بنی هاشم ، اینا اینجا چه می کنن ؟ برای این که دیده نشم روم و برگردوندم . بایدبفهمم اینا چه نسبتی با دوماد دارن . نکنه قوم و خویش دومادن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. ترانه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وای . چه بدبختی بزرگی ، رفتم کنار ارشیا و گفتم : -افتخار یه دور رقص رو به من میدین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیشش رفت تا لاله های گوشش :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا که نه عروس گلم ،بیا بریم وسط پیست . بیا خوشگلم. بیا تا «تویست »برقصیم در حالی که با موزیک ملایمی می رقصیدم و شنلم روی زمین کشیده می شد ، اشاره ای به مهدی و زنش کردم . به ارشیا گفتم: -این اقا و خانمش از دوستان هستن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ارشیا نگاهی به مهدی انداخت : -اوه ، آقا مهدی رو میگی ، اون یه تاجر بزرگ کریستال و بلوره . تو کار واردات چراغ و تزیینات اتومبیل های خارجی هم هس . دوست و همکار اردینه . یا جد بزرگوار . حالا اگه مهدی منو بشناسه و به همه بگه من یه دختر بی سروپای بلوچم و می خواسته منو صیغه نود و نه ساله کنه ، تو چابهار از مرگ و خودکشی نجاتم داده . منو برده تو هتل تا عقدم کنه ، منم پول و لوازم اونو دزدیدم و حال خون اشامی بهش دادم !...ابروم میره .یاترانه منو بشناسه .جوگیر بشه ، بپره ، بغـ ـلم کنه و بگه این یه خون اشامه ،جون منو نجات داد ، من و اون یه هفته ، تو چنگال آدم دزدها،اسیر بودیم ، بازیچه دست اونا ...دیگه جلو پدر شوهرم، افشین و دوتا خواهر شورای ورپریده ام ،چی می مونه برام . ابروم میره . سنگ رویخ میشم . خداجون کمکم کن .همه چیم میره به باد ! مثه خر تو گل گیر کرده بودم . به خودم دلداری دادم : -تا چند دقیقه قبل کبکت خروس می خوند ، می خواستی از ابگین و شتره آتو داشته باشی و هرروز به ریشش بخندی ، حالا چی شده ،خودت رو باختی .مگه نمی دونی از قدیم میگن :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« چاه مکن بهر کسی ،اول خودت اخر کسی »

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو دیدم یه چیزی رفته زیر شنلم و اونجا تکون تکون می خوره . رنگم پرید: -یا حضرت اسب عظیم !این چیه رفته اون جا ؟نکنه دیمیتری گور به گوری رفته اونجا ،قایم شده ؟ یعنی ردمو تا اینجا هم پیدا کرده ؟ موجود زیر دامن ، هی منو نیشگون می گرفت . برق ده هزارولت گرفتم ،انگار . از ترس خشک شدم و حس کردم فشارم افتاد پایین و قلـ ـبم اومد تو حلقم . یه کم همین جور بی حرکت موندم . ارشیا هم از رقص بازموند . بلاخره بر ترس لعنتی ام غلبه کردم . دست بردم زیر شنلم و یه تیکه گوشت نازک و ترد به چنگم افتاد . با ترس از زیر اون تو کشیدمش بیرون .نازگلِ شیطون بود . دختر شش ساله و بانمک شهناز . تازه امسال رفته بود کلاس اول ابتدایی .سرشب تو پیست ، یه رقص هایی می کرد که من هجده ساله و ختم روزگار تو مهارت اش مات شده بودم ، این همه قر رو از کجا اورده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چجوری یاد گرفته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچین قر می داد انگار سلنا گومز قرش میده ! ارشیا ،که هنوز دست منو تو دست داشت ، با دیدن اسارت !نازگل در چنگ من گاله مرده شوری شو واکرد و گفت : -تو اینجا چه می کنی کوچولو ،گوگولی من ! نازگل در حالی که به شدت سرخ شده بود،گفت : -شنل عروس رو گرفتم رو زمین کشیده! نشه -اخ قلبون نوه نازم برم . خوب کاری کردی ،محکم بچسب . ارشیا دید من خیلی عصبانی ام ،دست مو ولم کرد، رفت سراغ یکی از دوستاش. نازگل رو کشوندم گوشه ای خلوت ،گوش کوچولو و نازکش رو گرفتم : - اون زیر چه می کردی ؟ -هیچی به خدا . مواظب شنل تون بودم ! -داری دروغ میگی اون چیه تو دستت؟ -هیچی فوری دست شو برد پشت کمـ ـرش و قایم کرد . دست شو گرفتم و به زور ،انگشتاشو از دور اون چیز ! وا کردم . یه موبایل بود . با خشم غریدم : -بگو اون زیر چه می کردی ،وگرنه فلفل می ریزم تو حلقت ،جفتک بندازی ، نیم متر بپری تو هوا ، دختره ی ورپریده ،گور به گوری ! دید خیلی خشن و عصبانی ام ،اعتراف وحشتناکی کرد که تمامِ تنم لرزید ! با سرافکندگی جواب داد : -داشتم از تون عکس می گرفتم -برای چی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یهو دخترترسید و گریه کرد : -تقصیر من نبود خانم . تقصیر باربد بود -اون گفته بود بری زیر شنلم ، از من عکس بگیری ؟ -اره -برا چی ؟ -گفت می خواد نشون رفیقاش بده ، تو فیسبوق اش بذاره ، لایک اش کنن -اون وقت ،فقط از من عکس می گرفتین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه ، از همه خانومایی که دامن گشاد دارن -اون زیر ، تاریکه . چطور عکس می گرفتین نیش بدترکیب شو واکرد : -موبایلش فلاش داره . کلیدشو بزن . یه نور باحالی میده بیرون ! -حالا نشونت میدم -به خدا تقصیر ما نبود . خود باربد هم از سر شب تا حالا از خانوما عکس می گیره، برای فیس بوق اش -ای بمیرین ، تو و باربد . حالا باربد کجاست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو دستشویی زنونه -اون جا چیکار می کنه ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-یه دوربین تو دست شویی کار گذاشته ، رفته عکساشو " سیو( ذخیره )" کنه بذاره تو فیس بوق در حالی که موبایل دختر رو می ذاشتم تو جیب پیراهنم ، گفتم : -گم شو ،ریخت تو نبینم . دیگه از این غلطا نکنی ها -نه خانوم جون .به خدا تقصیر باربد بود از شدت وحشت به خود لرزیدم . به خدا هیج جا،ادم در امان نبود ،حتی تو جشن عروسی اش ،این باربد که تازه چهارده سالش شده ، کلاس سوم راهنمایی بود ،هنوز یه خط سیاه هم بالای لبش دیده نمی شد ، دست پرورده و تربیت شده افشین و شهناز ، از زن های مجلس ،با لباس های انچنانی شون ، فیلم و عکس می گرفت تا بذاره تو فیس بوق اش و همه جا پخش کنه، چهارتا جوان لات، لایک اش کنن . تازه ، دختر شش ساله ی بیچاره رو هم به عنوان دستیار فیلم بردار و مسوول عکاسی از خانم ها انتخاب کرده بود . عجب دور و زمونه ای شده به خدا . خاک تو سرتون کنم ، شهناز و افشین با اون بچه تربیت کردن تون . ادم هیچ جا اسایش و ارامش نداره دیگه . پدر که اون جوری باشه ، بچه اش هم این جوری میشه . تازه این تکنولوژی روز و اینترنت و فیس بوق ! هم اومده به یاری منحرف ها . ای بمیری باربد . می کشمت . فیس بوق ات رو می زنم تو مخ ات ! دیگه دخترا و زن ها ،حتی تو عروسی و جشن ها هم امنیت ندارن. یعنی ادم فکرشو می کنه،یه تخم جن مثه باربد و خواهرش دست به این کارا بزنن ؟ یعنی ما زن ها باید تو مجالس هم چار چشمی مواظب خودمون باشیم ،یهو عکس اون جوری مون سر از اینترنت و بلوتوث و این جور جاها در نیاره ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خدا ادم نمی دونه چی بگه .ای خدا . تو چه دور و زمونه ای زندگی می کنیم . هیچ کی به هیچ کس نیست ،هیچی به هیچی نیست ،خر توخری شده عظیم . بیشتر قربونی هاش هم زن هان .دختر هان .یهو دختره از دوستاش می شنوه عکس های اون جوری اش تو اینترنت پخش شده . یا فیلم این جوری اش دست به دست، تو بلوتوث ادم های لا ابالی شهر می چرخه .خوب که فکرشو می کنه می بینه یه خرده بی احتیاطی و بی توجهی این بلا رو سرش اورده . یا خودشو می کشه .یا افسردگی مزمن می گیره و یه عمر گوشه گیر میشه . یا باید تن به خواسته های شیطونی باج گیرهای بی مروت این زمونه بده . دوره بدی شده . فکر کنم یه سال و نیم قبل بود که تو روزنومه هایی که گلابتون می اورد داخل گورم ، خوندم ، یه پسر بچه ده دوازده ساله عَرب از تن و بدن مامانش اینا عکس گرفته و تو نت پخش کرده . بدبختی تا کجا ؟ ادم به کی پناه ببره ؟ بیشتر کشورای غربی از این تکنولوژی برای پیشرفت کشور و بالا بردن سطح علمی شون استفاده می کنن ، اون وقت بعضی از ما جهان سومی ها از خانم ها فیلم و عکس می گیرن ، تو بوق می کنند .از استخر زنونه و اتاق خواب ها،فیلم می گیرند و پخش می کنند ! بعد با خودم گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خاک تو سر اون کشورهای غربی هم بکنم . اونا دیگه از ما بدترن . کصافط ها ... از افکار خودم بیرون پریدم . حالا چه وقت فکر کردن و غر زدن بود . رفتم تو دست شویی زنونه . باربد رو پشت سطلی بزرگ گیر انداختم . داشت فیلمبرداری می کرد . دوربینش تو توالت بود . از این دوربین های بی سیم نصب کرده بود، دوربینی که فیلم می گرفت اون تو،با بلوثوث می فرستاد داخل حافظه ی موبایلش ، اونم نشسته بود و ، فیلمِ رو ذخیره می کرد برای فیس بوق و هی نیش شو وا می کرد !رفتم بالا سرش و زدم تو مخ اش ،بعد مثل موش اب کشیده ، بیخ گردن شو گرفتم : -تخم جن ...حالا یه جوری لایک ات کنم که حظ کنی پسر بیچاره دومتر از جا پرید و با وحشت گفت : -غ ..غ لط کردیم خانوم! موبایل شو گرفتم :-اجی «نازگل »ات همه چی رو به من گفت ! زیر لب غر زد : -گفتم نمیشه به این دخترها اطمینون کرد ،جاسوس دو جانبه! گفتم : -نه خیر ،جاسوسی نمی کرد ، اون بیچاره ،خیلی هم صادقونه برات کار می کرد ،اما در حین عملیات ،دستگیر شد ! با التماس گفت : -خانوم به بابام چیزی نگین ، به خدا منو می کشه ! یه دستی بهش زدم و با لحن خشنی گفتم : -بقیه همکارات کجان ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بهنام و بهنود رو میگی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره قلـ ـبم افتاد تو جورابم . این باربد ، پسرهای طنازخانوم ،بهنود و بهنام رو هم به کار گرفته بود . یه دستی زدن من موثر واقع شده و او بقیه همکاران و دستیارهاشو لو داد ،گفتم : -اره بهنام و بهنود ، حالا کجان؟ -اونام مشغول همین برنامه هان .تو سالن -چرا این کارهارو می کنین ؟ -اخه ،خانوم جون ، من عاشق لایکم .حالاشم، یه میلیون لایک دارم . تو با شخص مهمی حرف می زنی ،پس گوشم رو ول کن !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

--تو گور شش طبقه برین الهی ، تو و اون دستیارات . یعنی کار دیگه ای بلد نیستین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه اش رفتین تو این مایه ها ؟ینی کاربرای فیس بوق علاقه به چیز دیگه ای ندارن -مثلا چه چیزی؟ -این همه چیز خوب تو دنیا هس که ازشون عکس بگیری ، گل ،طبیعت ،ابشار،پروانه -خانوم اول از اونا عکس می ذاشتم ،یکی شون هم لایک ام نکرد .عقده ای شدم ،رفتم تو این مایه ها ! -مثلا چه عقده ای ؟ -عقده «خود لایک» کم بینی -خاک تو گور تو و اون عقده هات .« لایک کم بینی» هم عقده داره ، -داره خانوم ، بدجور هم داره . ادم که لایک نمیشه فشار خونش می افته پایین -چرا ؟ -آدم فکر می کنه هیچ کی دوسش نداره . پدر و مادرم که همه اش تو فکر بدبختی و کارای خودشونن ، اصلا محل به من نمیذارن .بیشتر وقتا بیرون خونن ، وقتی هم میان خونه ، بیشتر از دو کلمه با ادم حرف نمی زنن . بعد هم میرن می خوابن . منم ادمم . محبت می خوام . توجه می خوام . تنها راه نشون دادن خودم همین فیس بوق و لایکِ .اونام که لایک ام نکنن ، از تنهایی و بدبختی می خوام برم تو گور ! زنده نباشم با خودم فکر کردم : از بس پدراشون تو فکر پول در اوردن هستن ، وقت تربیت شونو ندارن که .فقط بلدن مرتب براشون کامپیوتر و موبایل مدل جدید بخرن ، روزی ده دقیقه باهاشون حرف نمی زنن . بهشون توجه نمی کنن ، معلومه بهتر از این از اب در نمیان . حتما جلوشون هم می تمرگن ، فیلم های ماهواره ای رو نگاه می کنن .یا وقتی پدر و مادرشون فکر می کنن بچه هاشون خوابیدن و خودشون دونفری ماهواره می بینن ، اونام از رخنه اتاق شون انواع و اقسام ماه هارو می بینن ،از ماه شب چارده بگیر تا ماه شب سیهم ! .اینا بزرگ بشن چی میشن ! وقتی که باربد ،فهمید، هیچ راه فراری نداره و حسابی گیر افتاده به التماس افتاد : -غلط کردیم خانم ،رفیق بد مارو این جوری کرد !گوشم و ول کن برم ! گفتم : -همه خلاف کارها وقتی گیر می افتن ،گناه شون رو گردن رفیق بد می ندازن ،تا خودشون رو تبرئه کنن ،این بهونه ها کلیشه ای شده .حالا بیا بریم سراغ همکارای کفن شده ات ،تا اونارم لایک کنم ! دست باربد و گرفتم و رفتیم داخل یه دست شویی دیگه . با یک سری عملیات غافلگیرانه ،خِفت شون کردم . موبایل های اونارو هم گرفتم . دو عددتوسری محکم بهشون زدم . داشتم باهاشون جرو بحث می کردم که یهو صدای پایی شنیدم و بعد ،مهدی رو دیدم که وارد دست شویی شد . با دیدن او رنگم پرید . شُل شدم . همه موبایل ها از دستم افتاد . بچه های تخس و زبل،انگاری منتظر این لحظه بودن . دویدن سمت من ، موبایل هاشونو برداشتن و زدند به چاک . من موندم و اقا مهدی . خشک شدم سرجام . انگار هیولا دیده باشم .ترس ورم داشت در حد لالیگا .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی، با دیدن من گفت : -به به ابگین خانوم ،صیغه ای فراری -من ،من ابگین نیستم . اشتباه می کنی دست منو گرفت و به زور داخل محوطه دست شویی کشوند . پایین شنل بلندم روی زمین خیس و نجسِ اون جا کشیده شد. حالم به هم خورد . مهدی با عجله در و از پشت بست : -هیس ، صدات درنیاد -چرا ،چرا منو اوردی اینجا ؟ بلکه یکی بیاد ابرومون بره . عروس خانوم با یه مرد نامحرم توی محوطه دست شویی ،بچه ها ، همه تو رو دیدن ،اومدی اینجا .یه بار اونا نرن لومون بدن ،وای اگه شورم بفهمه ؟ مهدی خندید : -نه ،اونا از ترس کتک خوردن از بابا و مامان شون لوت نمی دن با ترس گفتم : -از بس که بچه های این دور و زمونه از بابا و مامان شون می ترسن . مهدی کمی مکث کرد . سرش رو خاروند و گفت : -من مهدی نیستم ! با صدایی لرزون گفتم : -پس تو کی هستی؟ اروم گفت : -نامزد تو . دیمیتری،کسی که از پنج سالگی تا حالا حمایتت کرده ، بزرگت کرده ! قلـ ـبم یه شعبه زد تو دهنم و از تعجب شاخ در اوردم . دیمیتری ؟ کثافت ، اینجا چه می کنه؟ -کثافت هم خودتی ،من تو ذهن تو هستم .همه افکارت و می خونم .بد کردم از دهان گرگ ها و استریگوی ها گرفتمت و یک موروی بالغ ات کردم ،اینم مزدم ! -یعنی چی کار باید بکنم ، الان ؟ -فکر می کردم تا نجات دهنده و شاهزاده بزرگ موروی هارو ببینی، ذوق مرگ می شی ، می پری تو بغـ ـلم ، از شدت هیجان زار زار گریه می کنی، اما ،انگار هیچ احساسی به من نداری تو دلم گفتم من یه موی اردین رو با صد تا شاهزاده و موروی عوض نمی کنم . حالم ازت بهم می خوره مهدی گفت : -حیف نون . یعنی حالا من حال به هم زن تو هم شده ام . حیف اون همه زحمت که برای تو گربه ی چشم کور کشیدم . حالا ،حالت از من به هم می خوره ،قربون اردین جونت میری نگاهش کردم .برق کینه و نفرتی شدید در چشمان قرمزش دیده می شد . حتما از من یا اردین به شدت متنفر شده بود . تموم تنم لرزید . جیغ زدم : -این قدر فکرمنو نخون ، بدم میاد ! -چه بدت بیاد چه خوشت بیاد ،تو مال منی . نیمه گم شده منی !عقد من و تو از نوزادی خونده شده . گفتم : -اصلا ،تو ...اینجا چه کار می کنی ؟ -جریانش مفصله . یه ماه پیش دقیقا تو هجده سالت شده و وقت ازدواج ات با من فرا رسیده خندیدم : -چاییدی -چرا؟ -چون حالا من یه زن شوهردارم . مال هیچ کسی نیستم،به جز اردین او هم خندید : -عقد یه موروی و انسان باطله . تو که انسان نیستی، خطبه عقد مال انسان با انسانه . تو یه خون اشامی . پس الان زن هیچ کی نیستی جز من -چرا؟ -چون موروی ها مال موروی ها هستن . به خصوص تو ،که تنها زن باقی مونده از نسل ما هستی . تو رسالت بزرگی داری . باید با من عروسی کنی ، بچه های زیادی بیاوری ،بچه موروی های اصیل !نسل مون تکثیر بشه . نالیدم : -توروخدا نه ،من نمی خوام موروی باشم . من عاشق اردینم . از تو هم خوشم نمیاد ! با خباثت پوزخند زد : -مگه دست خودته . تو مال منی . شاهزاده بزرگ موروی ها -یعنی من اختیارِ انتخاب همسرم رو هم ندارم؟ -نه. -چرا؟ -چون همه پرنسس های دنیا ، چنین اختیاری نداشته اند . تو بزرگ شدی برای انجام یک کار بزرگ ...حفظ نسل خاندان خودت -نه . نمی خوام لحن شو تغییر داد : -ببین ابگین جون ،تو انسان نیستی . متعلق به دنیای ادم ها هم نیستی .هزاران دشمن خونی داری . الان هم خطر مرگ بالای سرت پرواز می کنه -چطور ؟ -اردین ... -اردین چی ؟ -اون یه استریگوی هست . داره نقشه قتل تورو می کشه . همین امشب تو حجله اون پوزه شو می چسبونه به گردن سفیدت و ...اخرین پرنسس موروی هارو هم نابود می کنه ! -از کجا بفهمم اردین خون اشامه ؟ -مگه موقع تصادف و کتک خوردنش ،بهش خون ندادی ؟ -چ...چرا .دادم -خوب . خون تو ژن جهشی داره . ینی هرکه خون تورو بنوشه دارای جهش دی اِن آ میشه . خون اشام میشه ! -ولی اردین نمرده بود . حتی تو کما هم نرفته بود -باشه . اون یه ومپایر خطرناکه . عشق چشمای تورو کور کرده ! -چرا تا حالا این کارو نکرده ؟ خیلی وقته من و اون هم خونه ایم -چون تا امشب جهش ژنتیکی اون کامل نشده بود . امشب ،جهش اون کامل و او یه ومپایر بالغ میشه . به خاطر همین ،به سرعت خودم رو رسوندم به تو تا خبرت کنم یه لحظه رفتم تو فکر .وقتی اردین با روان پزشک از اتاق می اومد بیرون ، روان پزشکِ گردن شو گرفته و تلو تلو می خورد ...عین خانم دکتر که من گردن شو گزیده بودم ، یعنی نیم ساعت قبل جهش ژنتیکی اون کامل شده ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای دیمیتری منو از فکر بیرون اورد : -الان وقت ندارم بیشتر برات توضیح بدم .هر لحظه ممکنه اردین بیاد این طرف ها . جون منم در خطره . فردا به وقتش میام خونه تون ، میام سراغت همه چی رو برات میگم با صدایی گرفته گفتم : -ترانه چی . اون منو لو نده، امشب؟ -اون تحت کنترل منه . خاطرت جمع باشه !هیچ چی از تو یادش نمیاد!جادو شده . -مهدی رو کشتی ؟ -نه . روح شو تسخیر کردم . تو جاده ایرانشهر –سرباز ،داخل شیشه ای بلوری حبس و زیر زمین دفنش کرده ام ،وقتی به وصال تو رسیدم ،ازادش می کنم و میرم تو جسم خودم -اون وقت روح مهدی عذاب نمی کشه ؟ -شاید هم بکشه ،من چاره ای نداشتم ،همه این کارها برای نجات و رسیدن به تو ست . -برای رسیدن به من روح یک انسان رو در بند کردی و زنش رو صاحب شدی ،این دور از خصلت و اصالت ما موروی هاست -اما برای بقای نسل مون چاره ای نداشتم -اگر مهدی بمیره تو هم تبدیل به استریگوی میشی ،چون خون یک نفر بیگناه رو ریختی با نگرانی گفت : -هنوز روح مهدی با رشته ای نامریی به تنش وصله . اگر این نخ پاره بشه اون میمیره -ولی روح اون داخل یه بطری شیشه ای حبس شده و عذاب می کشه -چاره ای نداشتم ابگین . دعا کن زودتر کار من و تو ردیف بشه اونو خلاص کنم -ترانه ؟ با اون چی کار کردی -اون برده و خون دهنده منه -و کنیزت در رختخواب -ولی من همیشه به یاد تو بوده ام . به امید بالغ شدنت و رسیدن به وصالت ثانیه شماری می کرده ام . تو عشق منی . ابگین منی -با گلابتون خوابیدی ،به یاد من ، حالا هم با ترانه می خوابی به خاطر من . معلوم نیست با چند تای دیگه هم خوابیدی به عشق من ،چه عاشق وفاداری ! ناگهان صدای جیغی وحشتناک به گوش رسید : -افشین ...افشین و بعد صداها بیشتر شد . رنگ دیمیتری پرید و اشکارا دست و پایش لرزید : -من باید برم ...بوی ومپایر می شنوم . بوی خون ،اوضاع خطرناکه ! دیمیتری با عجله بیرون رفت .از شدت ناتوانی و یاس ، رو زمین نشستم . خدایا ، اینو دیگه کجای دلم بذارم . باید می دونستم . باید فکرشو می کردم که دیمیتری قدرتمند ، اونی که منو سالها لاگور کرد تا زنده بمونم و اسیر استریگوی ها نشم ،برام برده و خون دهنده فرستاد ، تو نخم هس . هوامو داره و میاد سراغم . ای خدا ...چقدر ساده بودم من که فکر می کردم گمم کرده . بیچاره مهدی . روح اونو تسخیر کرده و رفته تو تنش . مهدی که فکر می کرد خودش ختم حقه باز های دنیاست و با کلک و فیلم بازی کردن ،خودش رو عاشق ترانه نشون می داد تا پدر زن و اقوام همسرش رو گول بزنه و ثروت پدر ترانه رو بالا بکشه ، حالا خودش هم افتاده بود توی کوزه . دیمیتری ناقلا ، زنش رو صاحب شده .خونه و ماشین و اموالش رو بالا کشیده . ترانه رو برده و خون دهنده خودش کرده . کم کم منشی ها و اقوام مونث مهدی رو هم می کشونه تو تخـ ـتخواب و به خون دادن معتادشون می کنه . او پرنس بزرگ موروی ها ست . جادوهای زیادی می دونه و چون برای بقای نسل خودش طلسم می کنه ،مجازه . با سرعت از دست شویی اومدم بیرون : -اخیش . به خیر گذشت ... کسی من و با دیمی ندید . صداهای جیغ و گریه همچنان در فضا پیچیده بود .تموم هم نمی شد ،لامصب . یعنی چی شده بود ؟ شب عروسی و جیغ و ناله ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرچه جلوتر می رفتم ،سروصدای جیغ ها، وحشتناک تر و بلند تر می شدن .انگاری همه ی دنیا ،داشتن جیغ می کشیدن . قلـ ـبم افتاد تو پاچه ام: -چه اتفاقی افتاده . خدا ،یعنی ...اینم یه بازیه . ارشیای خنک و بیمزه درست کرده ،همه دارن جیغ می کشن ؟اون از عقد کنون مسخره اش روی شتر ،اینم بازی جیغ زدن ، یعنی چه بازی ای می کنن که همه افشین افشین می کنن . افشین جون چه دسته گلی به اب داده . از این شیطون ، هیچ کاری بعید نبود ! با سرعت رفتم به سمت سروصداها . کنار درخت سروی جسد افشین افتاده بود . شهناز و باربد و مهناز و همه دور جسد نشسته بودند .شیون می زدن و موهای خودشون رو می کندن .با شدت و محکم خودشون رو می زدن ،واقعی . شهناز مرتب تو صورت خودش می کوبید.مهناز سرش رو به درخت ها می زد . باریکه ای خون از لای موهای بی روسری اش بیرون اومده و روی گونه و گردنش جاری شده بود . -افشین جون ،پاشو . افشین جواب دوتا بچه هاتو چی بدم ؟ افشین . با دیدن جنازه او، حالت استفراغ بهم دست داد: زیر درخت سرو ، جنازه افشین دراز به دراز افتاده بود . هنوز کت و شلوار خوشگلش به تنش بود و شاخه گل رزی که از جیب کت اش بیرون زده . زیر گلویش حدود ده سانتیمتر بریده شده و خون کمی روی پیراهن کرم رنگش ریخته بود . عجیب بود . با این که رگ های گردنش بریده شده ....خون زیادی از محل بریدگی بیرون نزده بود . یعنی چه ؟ ینی یه خون اشام خون اونو نوشیده ؟ همه ی خون شو ؟ نگاهی به بازوهای عضلانی و کلفتش انداختم . حالا کنار نعش اش دراز شده بودن ،بی حرکت و خشک شده . نه .خداجون باور نمی کنم . افشین . افشین مهربون . افشینی که تا نیم ساعت قبل شیطنت می کرد،جوک می گفت ، مرده . کشته شده بالا اوردم . هرچی خورده بودم . دستی کتف هامو نـ ـوازش کرد و گردنم را ماساژ داد به پشت سرم نگاه کردم . اردین بود خودم را با همان لباس و لب و لوچه استفراغی انداختم تو بغـ ـلش : -اردین ...اردین جونم . دیدی چطور شد ؟ من که باور نمی کنم . یعنی افشین جون کشته شده ؟شوهر شهناز . شوهر خواهر تو ...بچه هاش چی؟اونا یتیم شدن یعنی ،باربد و نازگل یتیم شدن ؟ اردین سعی کرد دلداریم بده : -اروم باش ابگین . اروم باش اونو به قتل رسوندن! گلو شو بریدن جیغ زدم : -کیا ؟ مگه شوما دشمن هم داشتین؟ -نمی دونم . مگه جسد رو درست ندیدی؟ -نه . دلم نمی اومد نگاش کنم . فقط یه نگاه کردم ،یه نگاه -بدجوری کشته شده -چجوری یعنی -یه کی به گلوش حمله کرده . انگار یه حیون درنده بوده . زیر گردن شو بریده و تمام خون شو خورده یهو بهش شک کردم . اون تلو تلو خوردن روان پزشک، وقتی از اتاق اومد بیرون . دعواش با افشین سر شوخی و خنده با من ،اردین خیلی غیرتی و حسود بود ،گفتم : -ازکجا فهمیدی خون شو خورده؟ -چون به جز چند قطره ی خون ، هیچ خونی ازش نیومده بیرون نگاهی به چهره معصوم و رنگ پریده اردین انداختم . نه اون نمی تونست قاتل باشه . اونم قاتل شوهر خواهرش . پدر خواهرزاده هاش ...پدر باربد و نازگل ..نه نه یکهو یاد دیمیتری افتادم . تمام بدنم لرزید . فکرم از سمت اردین رفت طرف اون . پس اون بی همه چیز عملیات شو شروع کرده . داره به من هشدار میده . کثافت . نجس !باید فکرشو می کردم . اون یه پرنس بزرگه برای بقای خانواده سلطنتی و نسل اش همه کاری می کنه . من چه نادون بودم که فکر می کردم گمم کرده . دیمی با اون دم و دستگاه پادشاهی اش منو گم کنه ؟ اصلا نباید با اردین ازدواج می کردم ،نباید او و خانواده بی گناهش رو به این ماجراها وارد می کردم نباید... اما موقعی که صدای جیغ ها بلند شد ، دیمیتری با من داخل محوطه وسیع دست شویی بود . کاراون نمی تونست باشه . کار کیه ؟ اردین ؟ دیمیتری ؟ سرم داشت منفجر می شد !گاو گیجه گرفته بودم بدجور و هیچ راه گریزی نداشتم . فکر های ناجور بود که مرتب به مغزم هجوم می اورد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای اژیر امبولانس ها و اتومبیل های پلیس به گوشم رسید .من رفتم تو فکر -اگه دیمیتری با این وضع فجیع افشین رو کشته ، از حالت موروی خارج شده و یه استریگوی شده . یه استریگوی خونخوار .جون من و اردین هم در خطره . جون همه خونواده اردین در خطره . شهناز ، مهناز ، طناز و بچه ها .همه اش به خاطر منه . من . عروس شومی که کرکس مرگ رو به خونه و کاشونه اردین اورد . دیمیتری نمی کشه ،چون ، استریگوی میشه ...اردین می کشه . چون قبلش هم با اون دعوا کرد . یعنی اردین ادم کشه ؟ از وقتی اومدیم تو باغ ،افشین مرتب دور و بر من می پلکید . تند تند برام اب میوه و نوشیدنی می اورد . منم احمق . نمی گفتم نباس جلو اردین هی از دست اون شربت بگیرم و بندازم تو خندق بلا . بعد هم بردم یه گوشه ای خلوت و قرصی خوشگل بهم داد . -اینو بنداز بالا -این چیه ؟ -قرص شنگولی . وقتی بخوری می ری تو ابرها . تو اسمون ها -نه نمی خوام -بخور . ناز نکن همین جوری با اون زبون چرب و نرمش قرص اکس رو چپوند تو حلقم . دیگه یه جورایی شده بودم . اول همه رو دوتا می دیدم .بعد شدن سه تا .توهم ،پشت توهم . وقتی هم شتره اردین روبرد ،افشین منو کشوند زیر درخت ها و من خون شو خوردم ، رفتم تو بحر گذشته ها . حتما باربد یا دخترهابچه های شیطون طناز و شهناز ، کمک فیلمبردارهای باربد، به اردین گفتن وقتی تو رفتی، خاله ابگین با عمو افشین رفتن لای درخت ها . شاید عکس و فیلم هم برای فیس بوق شون گرفتن و برای خود شیرینی نشون اردین دادن . اونم رگ غیرت و خون اشامی اش بالا زده ، افشین رو کشته . ینی اردین خون اشام شده ؟ سرم گیج رفت ، زمین زیر پاهام چرخید و چرخید . دست و پاهام لرزیدن و در کناراردین از هوش رفتم .اردین غیرتی ، آردین حساس . اصلن همه ی خونواده اردین یه جورایی غیرتی بودن و نگاه بدبینانه ای نسبت به زن داشتند ***** دکتر گفت : -چیز مهمی نبوده . یه شوک بهش وارد شده ،فشارش افتاده پایین اردین با صدایی بغض الود جواب داد: -دکتر جون هرکاری می تونین براش بکنین . توروخدا زودتر به هوش بیاد کم کم پرده مه الودی که جلو چشمام بود کنار می رفت . خدا جون باورم نمیشد اردین داشت گریه می کرد، برا بیهوش شدن من. صدای دکتر را شنیدم : -مرد که این قدر گریه نمی کنه ...محکم باش . به هوش میاد. اردین با هق هق گفت : -دیر شده ...باید زودتر از اینا به هوش می اومد. دکتر جواب داد : -استرس های زیادی بهش وارد شده .حسابی شوکه شده. در حالی که به هوش اومده بودم ، خودم رو به بیهوشی زده تا صدای دلنواز گریه های عاشقونه اردین رو بیشتر بشنوم . اخ مامان چه کیفی می داد . جوانی رعنا و خوش قد و بالا برا بیهوش شدنت مثه ابر بهاری گریه کنه . ینی اردین این قدر منو دوس داشت؟ اروم اروم چشمام و باز کردم . اردین ذوق زده فریاد زد: -دکتر ،دکتر ، به هوش اومد. کجایی دکتر ؟ دست گرمش رو روی گونه ام حس کردم .اشک هاش روی پیـ ـشونیم می ریخت و من حسابی حال می کردم صدای گرمش دلداریم می داد : -ابگین جونم .ابگین با صدای عشوه الودی گفتم: -جون... -حالت خوبه؟ -نه عزیزم ، سرم گیج میره . بی حالم -دکتر زودتر بیا ... هنوز سرش گیج میره ،بی حاله خانم دکتر وارد اتاق شد و با صدایی اعتراض الود گفت : -اقای عزیز اروم تر ،اینجا بیمارستانه ها ،تموم بخش رو گذاشتین رو سرتون اردین گفت: -سرش گیج میره خانم دکتر دستمالی به اردین داد -اشک هاتو پاک کن . الان درست میشه اردین گفت : -نمی تونم . نمی تونم اشک هامو پاک کنم -وا یعنی چی ،چرا -دستام می لرزه خانم دکتر که قد بلند و موهای مسی رنگ خوش فرمی داشت ، رفت کنار اردین و با دستمال اشک هاشو پاک کرد -گریه نکن عزیزم . دوماد که نباس گریه کنه . داره حالش خوب میشه . گریه نکن تو دلم گفتم: -بی همه چیز ، به شوهر من دست می زنی، اشکاشو پاک می کنی ؟ .حتما دیدی خیلی خوش تیپ و با حاله ،تو دلت میگی یه جوری تورش کنم . گور به گوری .بذار حالم جا بیاد . تموم خونت رو مک می زنم . رفتم تو نخ خانم دکتر . چه هیکل مانکنی و خوش فرمی داشت . فکر کنم روزی یه ساعتی ورزش می کرد . یه روپوش سفید و شلوار تنگ جین پوشیده بود . لب هاشو رژ کم رنگی مالیده و سایه چشمای درشتش محشر بود . تو دلم گفتم : -اینجا بیمارستانه یا سالن مد . همه تن و بدن شونو تو روپوش سفید، تنگ انداختن ،قرش می دن و با کفش پاشنه بلند تق تق می جنبونن و راه میرن . بیمارستانم به گند کشیدن . نه که قحطی شوهر شده ، همه از پرستار بگیر تا دکتر، ارایش کرده و تی تیش مامانی می چرخن . راه که نمیرن ،قر می دن و می جنبونن . خدا مرگم بده . نکنه اردین منو از راه در کنن ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم با خودم غرغر می کردم ، که خانم دکتر با لبخند اومد بالای تخـ ـتم و نبض مو گرفت : -داره عادی می زنه . سرم که تموم بشه ، سر گیجه اش هم تموم میشه بعد خودش رو با لوندی باد زد و در حالی که صداش رو ناز الود کرده بود،به اردین گفت : -اینجا گرمه یا من گرمم شده ، داغ شدم اردین زن ندیده ،نیش شل شو واکرد و گفت : -نه هوا گرمه ، منم داغم یه جوری با ناز خودشو با دست ، باد می زد ، انگار می رقصید ، اردین هم زوم کرده بود رو گل و گردن سفید خانم دکتر . با خودم فکر کردم : . حتما مجردِ . داره با نگاهش اردین منو می خوره . گر گرفته بودم . یعنی چه ؟ یه خانم جوان چش درشت ،اول اشکای شوهر منو پاک کنه ،بعد هم خودش رو جلو اون باد بزنه ، بجنبونه ، مگه من مرده ام ؟ اردین چشمای درشت خودش رو در اختیار حرکات« پسر خر کنی» خانم دکتر گذاشته بود ، چشماش هرز می گشتن . زیر لب غریدم : -اردین لاگور رفته . بریم خونه نشونت میدم . جلو چشم من ؟ جلو چشم من با یه خانم حرف می زنی ،دید می زنی ؟ نگاهت رو چشم و ابروی اون راه میره ؟ کفن بشی الهی ،خودم جفت پاهای اون نگاه منحرف ات رو قطع می کنم ! دیدم کار اردین و خانم قدبلند داره به جاهای باریکی می کشه ، لبخند زورکی زدم و به خانم دکتر گفتم: -میشه به اردین بگین چند لحظه بره بیرون حرف خصوصی دارم خانم دکتر خندید . دو چاله خوشگل روی گونه های سفید مرمری اش پیدا شد . الهی که این گونه ها زیر دست مرده شور بیفته ،لیف اش بزنه . با صدای ملیحی گفت : -بگو جانم اردین شوهرته،غریبه که نیس .زن و شوهر نباس چیزی رو از هم پنهون کنن به اردین که محو دوچال رو گونه و صدای پر غمزه ی دختر شده بود ،نگاه کردم و گفتم : -روم نمیشه اخم های دکتر تو هم رفت . یه تای ابروی نازک وحنایی شو بالا انداخت. ، نگاه غضبناک شو زوم کرد تو چشمام . انگار عزرائیل به قربونی اش نگاه کنه . به اردین اشاره کرد بره بیرون . وقتی اردین رفت ،گفتم : -یه خرده بیا جلو ،صورتت و بیار جلوتر تا یه چیز مهمی رو بهت بگم دکتر روی صورتم خم شد . حالا گردن سفید و مامانی اش نزدیک دهانم بود . با دو دست سرش رو چسبیدم و طلسم اش کردم . یک و نیم لیتر از خون های خوشمزه شو نوشیدم . فشارم رفت سر جاش -تا دیگه اشک شوهر منو پاک نکنی در حالی که خانم دکتر بی حال و فس در رفته از اتاق بیرون می رفت، اردین گور به گوری اومد تو اتاق : -حالت بهتر شده -خیلی،این سرمه عالیه .خارجیِ البته منظور من سرم خون خانم دکتر بود وگرنه سرم های بیمارستان که اب و نمکه ! اردین ،سرش رو خم کرد و اورد رو صورتم .دلداریم داد . کمی بعد که خواست سرش رو بلند کنه، محکم گرفتمش: -بذار ادامه داشته باشه ،اردین من .عشقم . فدای اون قلب پاکت بشم،دلداری یه شوهر ،حال زن شو با سرعت خوب می کنه . اردین به سختی خودش رو از شر چنگال هام که بهش چسبیده بود ،نجات داد و گفت: -خسته شدم از بس قربون اون چشمای بادومی ات رفتم ،بسه دیگه با ناز گفتم : -اخ اردین . چرا این قدر برام گریه کردی . داشتم می مردم از غصه .مثه بچه هایی که مامان شونو گم کنن ،زار می زدی برام !مادر برات بمیره سرخ شد و با خجالت گفت : -من ؟ من کی برای تو گریه کردم ؟ هنوز تو توهم و شوکی ها ! با مارموذی خندیدم : -پس کی بود مثل ابر بهاری اشک می ریخت و خانم دکتر رو صدا می کرد، اگر تو نبودی ،پس پدر شوهرم ارشیا بوده؟ اردین با دست پاچگی گفت : -نه اونا کنار جنازه افشین هستن .اگر صدای گریه منو شنیدی ، درست بوده . خودم بودم ،ولی من که برا تو اشک نمی ریختم . برا افشین مادر مرده گریه می کردم . شوهر خواهرم . اونو با نامردی کشتن ،اخ افشین جون ،افشین . الهی مادر برات بمیره ! تو دلم گفتم: -تو بمیری داری راس میگی . حالا که خاطرت جم شده حالم خوبه ، می خوای غرورت رو حفظ کنی ، اما عزیزم من همه چی رو دیدم ، شنیدم ، غرور تو رفته به باد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اردین پرید رو گردنم و هی منو تکون داد: -ابگین ..ابگین صدام در نیومد . با هراس و ترس خانم دکتر رو صدا کرد: -دکتر .دکتر ،کمک . دوباره از هوش رفت. بعد زد تو سر خودش: -تقصیر من شد . باید باهاش مهربون تر بودم . نباس بهش دروغ می گفتم . ای خدا . ابگین مو از تو می خوام غلط کردم . بهش میگم . یهش میگم برا اون اشک ریختم . یه ثانیه بدون اون نمی تونم نفس بکشم ،یه ثانیه.نفسم به خاطر اون میاد بالا ، به خاطر او می بینم ، راه میرم ، زنده ام . به خاطر ابگینم . همه چیزم . یکهو بازوی سفت و عضلانی شو چسبیدم ، چشمام و باز کردم: -قلبونت بلم . منم بی تو هیچم . پوچم -ای ناقلا ، خودت رو به موش مردگی زده بودی ، موش موشیِ من ؟ -اره . می خواستم دوباره گریه هاتو بشنوم . گریه های عاشقونه تو ... سرش رو خم کرد ،پیشانی مو بـ ـوسید . دلداری ها داد بهم : خوابم يا بيدارم تو با مني با من همراه و همسايه نزديك تر از پيرهن باور كنم يا نه هرم نفسهاتو ايثار تن سوز نجيب دستاتو خوابم يا بيدارم لمس تنت خواب نيست اين روشني از توست بگو از آفتاب نيست بگو كه بيدارم بگو كه رويا نيست بگو كه بعد از اين جدايي با ما نيست **** آخ چه کیفی داشت .رو دستای اردین ،شوهرم ،تاب می خوردم . وقتی دکترسوزن سرم رو باز کرد و اجازه مرخصی داد ،اردین گفت : -محاله بذارم راه بری با اون حالت گفتم : -به خدا خوب شدم . می تونم راه برم خانم دکتر که هنوز گیج می خورد و تعادل درست و حسابی نداشت گفت : -عوضش من یه جورایی بی حال شدم . خودم هم نمی دونم چرا . اومدم جلو تو،می خواستی یه چیری بهم بگی ، از اون موقع تا حالا سرم گیج می ره .هیچی هم یادم نمیاد .چطور شد که ای طور شد ؟ تو دلم گفتم : -شمسی خانم ولو شد ! هرچی به اردین اصرار کردم خودم می تونم بیام پای ماشین ،تو گوشش نرفت . طفلکی می ترسید دوباره فشارم بیفته ،غش کنم روی تخـ ـت خم شد . دو بازوی قوی و عضلانی شو برد زیر کمـ ـرم و از روی تخـ ـت بلندم کرد . نیش مو برای خانم دکتر وا کردم و زبونم و در اوردم . داشت از حسودی می مرد . اردین منو رو بازوهاش گذاشت ، مثل پر کاهی بلندم کرد . اخ که چه اغـ ـوش گرم و صمیمانه ای داشت . از ذوق مرگی خون تو رگ هام به جریان افتاد . تند و تند تر .صدای ضربان قلـ ـبم رو می شنیدم . خواب بودم یا بیدار . تو دستای اردین ، شوهرم . پرنسس موروی ها، رو دستای یه جوون قد بلند چار شونه تاب می خورد . از اسانسور بیرون اومد . به سمت پژو دویست و شش اش رفت . اروم منو خوابوند رو صندلی عقب .گفت : -راحتی ؟ -اره،خیلی -اگه حس می کنی یه خرده هم حالت بده ، همین جا بستری ات کنم . خودم تا ظهر کنارت می شینم . قصه میگم . لالایی میگم ،خوابت کنم -نه عزیزم . چقدر تو وسواسی هستی . من کاملا خوبم با خوشحالی گفت : -پس برم برات اب میوه بگیرم بیام . ممکنه تو راه فشارت بیفته -نه عزیزم نیازی نیس، تو خونه همه چی داریم -چرا هس ،بوفه ی بیمارستان صدمتری اینجاس تا اردین رفت ، بلن شدم و رفتم صندلی جلو . راحت نشستم با یه کیسه پلاستیکی پر از اب میوه اومد . تا منو رو صندلی دید، نیش گشادشو واکرد: -پس بهتر شدی، می بینم که مثه رستم صاف و راحت رو صندلی نشستی -اره بابا ، بیا بشین بریم . فکر کردی من جنازه ام میذاریم صندلی عقب یهو با مارموذی شروع به قلقلک دادنم کرد . خنده ام گرفته بود، بدجور . -منو سرکار می ذاری ...خودتو می زنی به بی حالی ،دختر شیطون بلا . در حالی که هرهر می خندیدم گفتم : -من که بهت گفتم ...گفتم می تونم راه برم تو نذاشتی -اخه ، دوس داشتم ،همسرم و خودم ،با دست خودم حمل اش کنم ! -اردین شیطون ! بلا: خوابم يا بيدارم، اي اومده از خواب آغـ ـوشتو وا كن قلب منو در ياب براي خواب من اي بهترين تعبير با من مدارا كن اي عشق دامنگير من بي تو اندوه سرد زمـ ـستونم پرنده اي زخمي اسير بارونم اي مثل من عاشق همتاي من محجوب بمون ، بمون با من اي بهترين اي خوب

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت شش صبح بود که اردین نشست پشت رل و گفت: -ابگین -ها -من . من... نتونست بقیه شو بگه . بغض راه گلوش رو گرفت. -تو چی . بگو -ولش کن . -نه باس بگی -من ...می خوام بخورمت -ای شیطون حرف و عوض کردی . اون لحن عاشقونه و صدای بغض الودت رو تغییر دادی . نامرد . بی وجدان! -چرا؟ -اخه اون لحن و اون چیزی که می خواستی بگی حق من بود . سهم من بود به خاطر غرورت حق مو خوردی خندید : -بریم خونه حق تو میذارم کف دستت . یه نیشگون از بازوش گرفتم : -شتر در خواب بیند پنبه دانه وارد اپارتمان شدیم . روز و شب سختی رو طی کرده بودم . به خصوص قتل افشین ، همه چیز و خراب کرد . مجلس جشن و شادی رو به هم زد . اگرچه اخرهای مجلس بود و خودبه خود تموم می شد . هنوز تو شوک قتل افشین بودم . تو فکر دیمیتری بودم که خودش رو به شکل مهدی در اورده بود . راستی به سر مهدی چی اومده بود . این که دیمیتری جادوی روح رو می دونست و می تونست روح رو از قالب یکی بیرون کنه و خودش بره جای اون، حرفی توش نبود ،اما قالب و جسم خود دیمیتری کجا بود ؟ حتما روح مهدی رو داخل اون کرده !یا شاید هم روح مهدی رو رها کرده و حالا، هم می تونه دیمیتری باشه ،هم مهدی . یک روح در دو بدن !باید از خودش می پرسیدم اردین قلقلک ام داد . اصلا حوصله نداشتم، گفتم: -تو خجالت نمی کشی ، هنوز بچه ای ها ،هیکل ات گنده شده ،اما عقل ات همراه اون رشد نکرده ؟ -چرا؟ -شوهر خواهرت مرده . به جای این که بری لباس سیاه بپوشی ، بشینی زار زار گریه کنی ،اومدی با من ور میری ؟ نگاهی به هیکلم انداخت . شنل رو بیرون اورده بودم ، فقط پیراهن دکولته عروسی تنم بود . ملافه رو کشیدم تا زیر گردنم . ابگین ،سنگینی نگاهش رو از روتنم برداشت ، یه خرده احساس راحتی کردم ، بعد نیش رو اب واشده شو برد بیخ بناگوشش و گفت: -خدا افشین رو بیامرزدش .اون دیگه مرد .حالا نوبت ما زنده هاست.هیچ وقت کارامروز و به فردا ننداز ،شاید فردا زنده نباشیم ! خیلی راحت و خونسرد از قتل شوهر خواهرش می گفت . انگار یه پشه رو کشتن . دو مرتبه سرش رو اورد تنگ گوش من ، با پچ پچ گفت : -حالا کسی اینجا نیس که . بعدش لباس سیاه می پوشیم ،تو مجلس ختم اش زار زار گریه می کنیم... صدامو بالا بردم : -اردین! -جونم -مثه این که من تازه از زیر سرم بیرون اومدم ها ،برو تو اتاق خودت ،فوری ! -اخه -اخه و کوفت ،تازه قرارمون یه سال بود ها .فعلا عقده.عروسی یه سال دیگه چشمای اردین زدن بیرون . معلوم بود خیلی انتظار این لحظه رو کشیده و حالا باور نمی کرد ،من مقاومت کنم . یه دختر قد بلند موطلایی . با چشمای رنگارنگ و متمایل به سبز ، ابروهای بالا رفته . همسر شرعی و قانونی اش ...شاید هزار بار در ذهن خودش لحظه بردن من به اتاق رو مجسم کرده بود و.... اردین بدون توجه به من دست مو گرفت و سعی کرد به اعصابش مسلط باشه .اب دهنش رو قورت داد و گفت : -قرار نبود این جوری تو ناز کنی ، قرار نبود یهو منو دک کنی .قرار نبود عاشق تو سگ کنی . جیغ زدم : -بسه اردین . سرم رفت . دارم می ترکم !یاد جنازه شوهر خواهرت باش . اون مرده !می فهمی مرده ! یکهو اردین از کوره در رفت ، با عصبانیت گفت: -مرده که مرده . به من و تو چی . چرا باید شب زفاف مون رو به خاطر یه مردیکه چشم چرون خراب کنیم . اصلن حق اش بود . کثافت بی حیا . نمی دیدی موقع جشن چه کارهایی با تو می کرد ، هان ،به درک که مرد...تازه خبرشو دارم . وقتی شتره منو دزدید با اون رفتی لای درخت ها ، درخت های خلوت و تاریک ،هی من روخود نمیارم ،هی افشین افشین می کنه! بعد با سرعت به طرف اتاق خودش رفت ، در رو محکم به هم کوفت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دهانی نیمه باز و چشمانی گشاد ،خشکم زد . خون در تنم ماسید و از حرکت ایستاد . سردم شد . چندشم شد . نفرت و خشم . کینه و بغض و ترس ، ترس از مرگ ...تهمت و بدنامی ، ینی منو نمی شناخت ؟ینی من یه زن ناجور بودم که به خاطر عیاشی ،شب اول عروسی ام ، هنوز با شوهرم نخوابیده ،می رفتم کنار یه مرد دیگه ، خودم رو تسلیم اون می کردم ؟ این قدر خوار و خفیف بودم ؟خاک بر سر و بدنام بودم ؟ معلومه . دختری که پدرومادر نداشته باشه . برادر و خواهر نداشته باشه . تو خیابون با یکی اشنا شده باشه ، فوری زیر بار ازدواج با مردی بره که اصلا شناختی از اون نداره ،جز دیدن هیکل و چش و ابروش ، بیشتر از اینها هم بارش می کنن . باید هم بارش کنن . خوار و ذلیل اش کنن ...حتی شاید هم بکشنش !مگه کم بودن تازه عروس هایی که قربونی شک و بدگمونی شوهراشون شدن و به جای حجله عروسی رفتن رو تخـ ـت مرده شورخونه ؟به جای دستای نـ ـوازشگر شوهر ، لیف مرده شورخونه تن شونو لمس کرده ؟ حرف های اردین بوی کینه می داد . بوی خون . نکنه خودش افشین رو ...؟ لابد بعدش هم نوبت منه ؟ کوفته و له شده روی تخـ ـت خواب،غلتیدم . هزار تا سوال تو مغزم شنا می کردن . با چه کینه ای از افشین حرف می زد . حتی می دونست من و شوهر خواهرش رفتیم لای درخت ها ؟ فقط با هم حرف زدیم . من خون شو نوشیدم . اگر به خاطر خون اشامی و نیاز بدنم ، به خون نبود ،هیچ وقت این کارو نمی کردم . همین .اصلا کی بهش راپرت داده ، ای خدا . یهو یاد کارهای اردین شب جشن افتادم . اون دکتر روانپزشک ،وقتی از اتاق بیرون میومد ، تلو تلو می خورد و گردنش رو می مالید . مثه اینی که اردین خونش رو مکیده و بعد طلسم اش کرده !مثه خودم که خون خانم دکتر رو نوشیده بودم ، خانم دکتر گاو گیجه گرفته بود ... گَرد ترس و وحشت اروم اروم توی رگ هایم پخش می شد : -اردین ،حتما خود اردین اونو کشته ... ازشدت ترس ،دندونام به هم می خوردند .چونه ام بی اختیار بالا و پایین می رفت . یاد کارها و حرکات افشین افتادم : دیشب خیلی مـ ـست بود . چند بار کنار من اومد و با هام حرف زد،تقاضای رقص داد ،اما من قبول نکردم ،چون نامحرم بود . . حتی امید هم تو حال طبیعی نبود . یه بار اردین اومد و منو از کنار افشین دور کرد ، نگاه پر نفرت شو انداخت تو چشم افشین و با صدایی لرزون گفت : -ببخشین . می خوام با زنم برقصم،اجازه هست ؟ افشین گفت: -نه ..بذار با ابگین جون باشم . داریم حرف می زنیم . از خاطراتش میگه برام . مـ ـست بود و چیزی حالیش نمی شد اردین با کف دست کوبید تخـ ـت سیـ ـنه او و گفت : -برو با زنت حرف بزن .برات خاطره بگه افشین عقب عقب رفت ، چندتا فحش داد . ارشیاو چند نفر دیگه پریدن جلو و دهانش رو گرفتند که صداش بیرون نیاد، ابروریزی بشه . اردین چیزی نگفت و اجازه داد افشین رو ببرن و اب سرد رو سرش بریزن . اما هنوز از چشماش کینه می بارید ، به افشین بد و بیراه می گفت . منو برد کنار پیست و گفت: -این افشین خیلی خودش و بهت نزدیک می کنه ، دیگه باهاش حرف نزن ! با صدایی مظلوم گفتم : -اره ، منم در عذابم . مـ ـسته . تقصیری نداره!هی میاد کنار من . اردین غرید : -کلا ادم چش چرون و ناجوریه . دیگه نبینم باهاش قاطی بشی -نه،مطمئن باش رفتم کنار تالار ،روی مبلی نشستم .با خودم فکر کردم : -ینی اردین حسوده ؟ از اون مردای غیرتی و حساسه ؟مگه کوره که شوهر خواهرش مـ ـسته و اختیار خودشو از دست داده ؟ خدا عاقبت منو به خیر کنه! صحنه بعدی که اردین و خیلی عصبانی کرد ، اومد جلو چشمم : موقعی که هدایارو می دادن و با عروس و دوماد روبـ ـوسی می کردن ، افشین هدیه شو داد دستم ، صورتم رو بـ ـوسید ،در واقع چون مـ ـست بود ، محرم و نامحرم حالی اش نمی شد .همون موقع ، بی اختیار به اردین نگاه کردم . چشماش از شدت خشم بیرون زده و صورتش سیاه شده بود . امید دید افشین این کار رو کرده ، اونم منو بـ ـوسید . مـ ـست بودن . تقصیر خود اردین و پدرشِ بود که مجلس عیش و نوش و طرب راه میندازن .تو مجلس عروسی، یه ادم عاقل شـ ـراب سرو می کنه ؟ زنای ارایش کرده و نیمه برهـ ـنه رو می بره تو باغ خلوت،در گوشه کنارای شهر، جلو مردای مـ ـست و اکس زده به رقص و دلبری وا می داره ؟ اخه این مجلس عروسیه یا .... . بعد هم که اتفاقاتی ناجور می افته ، همه کاسه کوزه هارو سر زنها می شکنن . زنایی که خود مردهای بی غیرت ، اونارو نشئه شیشه و شـ ـراب کردن !می خوان با زن مردم تفریح کنن ، ترتیب این جشن هارو میدن ،غافل از این که یکی دیگه هم با زن خودشون تفریح می کنه . اون وقت رگ غیرت اقایون می جنبه . خودشونو نمی بینن . خانوم بیچاره شونو زیر ذره بین می برن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اونایی که مجلس شـ ـراب و شیشه و اکس درست می کنن ، دیگه نباید توقع رفتاری متین و سنگین رو داشته باشن .اصلا این مجلس پر از هوی و هـ ـوس به ادم هایی مثل اردین می خوره ؟ بعد از اون که شوهر خواهراش منو بـ ـوسیدن ، اونم منی که با پیراهن دکولته عروسی و ارایش غلیظ ،موهای طلایی ،زیبا و فتان شده بودم . معلوم بود که به رگ غیرتش بر می خوره . این ها همه از ضررهای سرو نوشیدنی، اونم تو مجالس مختلطِ که این روزها زیاد شده .مردیکه حسود ، تو که این قدر حسودی ،غلط می کنی زنت رو،یا مدعوین محترم و مـ ـست می کنی ؟ اردین مثل سگ شده بود . عصبانی و ناراحت . یاد قوم و خویش خودش افتادم که چقدر ناجور بودند ، من با ارشیا رقصیدم و عملیات فیس بوقی پسر و دختر افشین رو خنثی کردم ،بعد دیمیتری در دست شویی به من می گفت که اردین خون اشامِ ،خطرناکه . دیمیتری کنار من بود ، که صدای شیون شهناز و بقیه زن ها بلند شد .بعد هم جنازه گلو بریده افشین رو دیدم . وای مای گاد ،اصلا فکرش هم حالم و خراب می کرد . تو مدتی که من با بچه های شهناز و طناز ، سرو کله می زدم ، اردین غیبش زده بود . حتما افشین رو به بهونه ای کشونده زیر درخت های نیمه تاریک و گلوشو بریده ،با دندونای خون اشامیش .اردین بی همه چیز . اون یه استریگوی هست . الان جونم در خطره .من فکر می کردم دیمیتری این کارو کرده!اما اون با من در دست شویی،مشغول گپ زدن بود . تو جمع ما یه خون اشام دیگه به جز مهدی یا همون دیمیتری ، می تونست باشه ، اونم به احتمال زیاد اردین بود . اردین کثافت که خون منو کوفت کرده و حتما با یه جهش ژنتیکی خون اشام شده .کاش میذاشتم بمیره و خون تمیز و پاکم و در اختیار دهان گاله اش نمی گذاشتم تا بنوشه !حرومت باشه ،خونِ مقوی و شفابخش من ،که جونت رو نجات داد! همین جور که با ترس رو تخـ ـت ولو بودم و با یه دست ،مثل کریستین استوارت با موهای بلند کنار گوشم بازی می کردم ، یاد صحنه های دیگر شب عروسی افتادم . یاد صحنه غیب شدن اردین با شتره . خیلی مسخره بود .اصلن همه کارهاش غیر عادی بود . دو ساعت با یه شتر غول پیکر ، چی کار میکرده ؟نکنه شتره هم یه استری گوی هست؟ ومپایرها می تونن خودشون رو به هر شکلی در بیارن . سگ ،گرگ ،روباه، شتر ... خدای من ،یعنی حالا در میان ومپایرها محاصره شده ام؟ همه شواهد و ماجراها بر علیه اردینِ . خون اشامِ قاتل ! حتما حالا هم تو تخـ ـت اش نشسته ، منتظره من بخوابم ، بپره روم و گلوم و سولاخ کنه . بعد هم منو به یه ومپایر تبدیل کنه . مثل خودش . نسل موروی ها از بین بره . دیمیتری بیچاره ، کسی که از پنج سالگی مثل مادری مهربون ،از من مراقبت و محافظت کرده ، بیخود اون همه راه رو نیومده بود.از مخفی گاهش اومده بود توی مجلس عروسی تا به من خبر مهمی بده . می خواست بهم بفهمونه ، مواظب این توایلایتی مرموز باش . بهم بگه ، جونم در خطره . منِ الاغ ،به حرف هاش توجه نکردم . اونو رنجوندم . خداجون . کمکم کن . باید از اینجا برم . باید فرار کنم . جونم . اصالت خونوادگیم . همه چیم در خطره ،نه ،نه ... بلن شدم از جا . مثل ادم های گاو گیجه گرفته ،دور خودم می چرخیدم . ترس و وحشت در وجودم رخنه کرده بود . تمام بدنم می لرزید . حالا چطوری فرار کنم؟ اومدم کنار پنجره. ارتفاع زیادی تا زمین داشت .ما در طبقه هفتم برجی بیست طبقه بودیم . بیست متری تا کف خیابون فاصله داشتم ، نمی شد از اون جا در برم . باید یه جوری از راه اصلی برم ،نکنه در و قفل کرده باشه؟ به خود دلداری دادم: تو همون ابگین نترسی ،قهرمان بزرگ . هلی کوپتر سوپر کبری امریکایی رو با ارپی جی زدی ،اشرار رو تو گونی کردی و سرشون رو بریدی،این که یه نفره ندایی از درونم بلن شد: -اما اون خون اشامه ،استریگوی هست ،صدبرابر من زور داره . نیروی جادویی داره . شاید هم ده بیست استریگوی مواظبتن .بیرون ،داخل .تو خیابون . همه جا برات نگهبان گذاشته ! ناگهان یاد شب عروسی افتادم . دیمون و استفان و الینا،بدتر از همه اون کلوس شرور و نامرد !و دهها خون اشام دیگه . همه اونا تو عروسی من شرکت کرده بودن . اونا همه استریگوی های سابقه دار و دارای عمر یک قرنی هستن . بعضی هاشون دویست سیصد سال عمر دارن . چه کارش به من جوجه موروی که تازه دندون هم ندارم ،با چنگال گلوی قربانی هامو می درم ... دوباره افتادم رو تخـ ـت . نا امید و درمونده . از همه جا رونده . . اون موقع مـ ـست عروسی و شیرینی ازدواج بودم . خاک تو سرم کنن . تازه می خواستم با دیمون ازدواج کنم . دشمن خونیِ موروی ها ...بهم پیشنهاد عروسی داد . من در حال خر شدن بودم . خدایی یه لحظه تصمیم و عوض کردم !با دشمن خونی خودم عروسی کنم ؟ همون جا تو حجله نوش جونم می کنه ،مثه کلوچه و بعد میشم استریگوی . دیگه تهرون برام امن نیست . اون شب نباس نوشیدنی می خوردم ، اکس می زدم . اینا جشن عروسی درست کرده بودن یا مهمونی مختلط با اعمال زشت ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا که یه خرده حالم بهتر شده می فهمم از چه جای خطرناکی نجات پیدا کرده ام . بلکه یکی از اون استریگوی ها می پرید روم ؟ گردنم رو می گزید ؟ فکرش هم دیونم می کنه . راس میگن شـ ـراب و اکس مخ ادمو هنگ می کنه ،من الاغ رو بگو ... یهو صدایی از پنجره باز اتاقم شنیدم . تق . رفتم کنار پنجره . قلابِ طنابی روی چارچوب پنجره گیر کرده بود . رد طناب و گرفتم . پایین و نگاه کردم .دیمیتری بود که سر دیگر طناب و گرفته بود . پایین اروم و خلوت به نظر می اومد . صد متر پایین تر از دیمیتری یک پژوی سفید پارک بود . زیر لب گفتم : -خداجون شکرت ...شکرت،نجات دهنده بزرگ من اومد . با همون پیراهن عروسی و بدون شنل ، طناب رو گرفتم و رفتم پایین . دیمیتری گفت: -زود باش ،بپر تو ماشین در بریم -از کجا می دونستی در خطرم ؟ -من اومدم توی جشن بهت بگم ، حرف مو باور نکردی . اردین یه استریگوی هست -اره . خودم هم میدونم -تا نیومدن سراغ مون بپر بالا با سرعت و پای بی کفش ، با اون لباس ناجور و دکولته ،به سمت ماشین دویدم و خودم رو پرت کردم داخل. دیمیتری پشت رل نشست و حرکت کرد. با سرعت می راند . کمی که دور شدیم ،گفت : -از مرگ حتمی نجات پیدا کردی با هیجان گفتم : -من جونم رو به شوما مدیونم -این همه تورو از استریگوی ها برحذر می داشتم ،رفته بودی تو دل اونا . پوزخندی زدم : -تازه می خواستم با دیمون هم عروسی کنم -وای ...دیمون ؟ شکر خدا نمی خواستی با کلوس نامزد بشی ! با ترس جواب دادم : -فکر کنم نوشیدنی زیاد و این قرص های اکس ،منو از خود بیخود کرده بود -قرص ها که از ادم ها یه حیون تکامل یافته می سازه . درست میره رو مخ شون -رو ما هم اثر داره؟ -صددرصد . جلو خونه بزرگ و مجللی ایستاد . ریموت رو از روی داشبورد برداشت ،کلیدش و فشارداد . در پارکینگ باز شد ، اتومبیل رفت داخل . همون جا توی ماشین گفت : -به خونه خودت خوش اومدی گفتم: -اینجا خونه کیه؟ -مهدی . همه فامیل هاش فکر می کنن من مهدی ام . حتی مامانش -خیلی خبیثی تو یهو قیافه دیمیتری عوض شد . موجودی بلند بالا ،باریک اندام با صورتی سبز رنگ و چشمانی ریز .گوشهاش مثل گوش سگ دراز و باریک ،و به سمت بالا رفته بود . یک هیولای حیوانی،بیشتر شبیه گرگ با دستای لاغر و مودارش محکم منو بغـ ـل کرد: -قربونت برم ابگین . اخرش بهت رسیدم چندشم شد ، گند گوگرد می داد. دستامو گذاشتم توی سیـ ـنه استخوانی اش ، اونو عقب روندم و گفتم: -ترانه کجاست ؟ -اون تو زیر زمین خونه حبسه . تو قفس . رام منه -تو اونو حبس کردی ؟ چطور دلت اومد؟ -همه این کارهارو به خاطر تو کردم . عشق من . شاهزاده رویاهای من . با صدایی لرزان گفتم : -من خسته ام . -بریم بالا . بخوابیم با دیدن قیافه ایکبیری دیمیتری، یک لحظه از اومدنم پشیمون شدم . اردین به اون قشنگی و مامانی رو ول کرده بودم، با این مارمولک سبز در رفتم که چی بشه ؟ حالا فرض کنیم با اردین عشقم بودم ، اخرش چی کارم می کرد ؟ فوقش منو هم استریگوی می کرد . حاضر بودم استریگوی باشم ، با اردین باشم .استریگوی جاوید ،عمر ابدی . قوی ،نه با این بوزینه ی پرمو ! وارد اتاق که شدم ،منو بغـ ـل کرد: -عزیزم گفتم: -من تازه اومدم . کلی استرس رو مغزم تلمبار شده . بذار امشب و بخوابم یهو پیراهنم را پاره کرد ... جیغ زدم: -نه ...نه اما اون رحم سرش نمی شد . حمله کرد ،لباس هامو درید . مقاومت کردم، تو سرم زد،با مشت کوبید تو شکمم ، ازارو اذیتم کرد . ****** دو تا دستام با زنجیر به دیوار اتاق خواب بسته شده و به پاهام دو وزنه سنگین وصل بود . دیمیتری مـ ـست و سرخوش از شکنجه دادن من ، روبرویم نشسته و دندان های زردش رو مسواک می کرد . نیش قبرستونی شو واکرد: -چسبید عزیزم . بعد از هجده سال به وصال تو رسیدم گریه ام گرفته بود . اردین مهربون . اردین گل . اون عاشقم بود . چند ماه با هم هم خونه بودیم . یه بار به زور ...بـ ـوس هم نکرد چه برسد به ...عروس اش بودم . کلی برام خرج کرده بود .تا گفتم قرارمون ...رفت تو اتاق خودش...اردین ...اردین جونم ...گول خورده بودم بدجور ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیمیتری خندید : -اردینت رفت لاگور . -با نگرانی گفتم -ینی کشتیش ؟ -نه . اون زنده است اما از غم دوری تو ،ثانیه به ثانیه اب میشه . حالا تو کلانتری ها ،بیمارستان ها و سردخونه ها دنبالته .نمی دونی چه بال بالی می زنه -دیمیتری ، منو ازاد کن -نه عزیزم . می خوام برام بچه موروی درست کنی . صد تا .سالهاست منتظر این لحظه ام . لحظه وصل تو دوباره اومد طرفم ،جیغ زدم : -نه نه خودش رو چـ ـسبوند به من و باز اذیتم کرد .من به دیوار بسته شده بودم و او ازادانه هر کار می خواست، می کرد . بی شرف ، گور به گوری سیرمونی هم نداشت . عق زدم و بالا اوردم.خندید : -هه هه گفتم : -رو اب بخندی ،سبزه مهره -داری حامله می شی ،من بچه موروی . من بچه ابگین ،گوگولی من گوشم رو گرفت و پیچوند،برق خشم در چشمای ریزش دوید : -برا من عاشق میشی ؟ -من ؟ -اره تو ،مگه تو نمی دونستی متعلق به منی ،من تورو بزرگت کردم . از دهان استریگوی ها گرفتمت ، نجاتت دادم .بعد به من پشت می کنی ؟ افتاده بودم تو تله ،بد جور . مثه موش اب کشیده تو دستای بی رحم او اسیر بودم . بازیچه هـ ـوس های ناجورش . سالها منتظر بود تا من رو این جوری موش کنه ، سی پی یو مغزم هنگ کرده و ممری ام در حال ذوب شدن بود . مثل دیونه ها گونه مو گاز زد،فریاد کشیدم : -اخ -مرگ و اخ . حالا اون سی پی یو و ممری و رم و صفحه کلید و موس ات تو چنگ منه ،معـ ـشوقه فراری ! - من ، از تو فراری نبودم .همیشه به یادت بودم - ولی مانیتور چشمای سبز و زاغ ات میگه ، دروغ میگی، حالا مثه یه تیکه گوشت تو چنگ منی . هرکار دلم بخواد باهات می کنم . تو هم هی دروغ بگو -می خوای چه کنی -برات بچه درس کنم . بچه دوس نداری ؟ -نه -هه هه . با مشت زد تو شکمم ... شکم لاغرم رفت تو و عق زدم . درد همه وجودم وپر کرد .خندید : -نه هنوز زوده . سفت نشده ! روبروی من نشست . خشم از صورت سبز و استخوانی اش می بارید . داشت از شدت غضب منفجر می شد . گفت : -من از همون لحظه ی بیرون اومدنت از گور ،سایه به سایه دنبالت بودم اب دهانم رو قورت دادم : -ینی ،همیشه ؟ -اره -حتی موقعی که گروگان شده بودم ؟ -اره -کجا بودی ؟ تو همون غار . نامریی بودم.لابلای سنگ ها می پاییدمت . به خصوص که لباس درست و حسابی هم نداشتی ! با خشم غریدم : -چرا نجاتم ندادی بی شرف . اون همه زجر . بدبختی، نشسته بودی و می دیدی ؟ خنده سردی کرد : -باید به سزای فرار کردنت می رسیدی، از من بدت اومده بود . تا یه کم ازادی و ولنگ و وازی ، دیدی ، دیمیتری و نجات دهنده تو فراموش کردی . در واقع من با رفتن تو ذهن اون زن و مرد ،کنار پل سرباز ،توجه شونو به سمت تو جلب کردم تا برن تو نخ تو -چرا ؟ چرا بی شرف؟ دوباره خندید ،خنده ای زهر الود و پرکینه: -اونا اومدن سمتت و بردنت بالای کوه روی زمین تف کردم : -دیدی اون همه اذیتم می کنن ،می کشتی شون ، منو نجات می دادی -می خواستم ادب بشی ،قدر شناس بشی . -پس کار تو بود -بله، می خواستم حسابی بهت بفهمونم ،بدون من هیچی ،پوچی -بلکه منو می کشتن -نه نمی کشتن -چرا -من پول تورو جور می کردم و ازشون تحویل می گرفتمت -نامرد -داشتم کارهای تحویل گرفتنت رو راست و ریست می کردم ، که تو واون ترانه تمام برنامه های منو خراب کردین ،دوتایی نقشه فرار کشیدین -برا همین کینه شو ور داشتی؟ -اره و حالا هم خون دهنده منه ،برده من ،مثه موم تو دستای من می چرخه ! -بعد چی شد؟ -بعد که دیدم شوما فرار کردین و جونت رو در خطر دیدم ، به ناچار منم در انداختن هلی کوپتر کبری کمک تون کردم . مثلا اون موشک که منفجر نشد.... -کار تو بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کار سختی بود . همه نیروهای جادویی مو به کار گرفتم تا تو از بین نری . حتی تو ذهن خلبان هلی کوپتر رخنه کردم و مجبورش کردم کارهای اشتباه بکنه ،اشتباهاتی که منجر به سقوط و جزغاله شدن شون شد ! -وای ،پس تو بودی که جون مو نجات دادی ، الهی قربونت برم دیمیتری یک لحظه با خودم فکر کرده بودم با دیمیتری خوب بشم . این تنها راه ارامش و اسایش من بود !اون در ذهن من بود ،هرچی فکر می کردم ،انگار او فکر می کرد .باید دیمی رو به اشتباه بندازم ،فکر کنه دوسش دارم ، عاشقشم . منو یه جوری باز کنه . یه نقشه حسابی بکشم . بپرم روش و نابودش کنم . جرش بدم . مردیکه بی همه چیز و . این همه بلا ، بدبختی . این همه تحقیر ....دشمن شماره یک من اون بود . خودش رو صاحب من می دونس . مالک من و به خودش حق می داد هر کاری با من بکنه . باید از تمام راز و رمز او، و کارهاش سر در بیارم . با صدایی نازک گفتم : -دیمیتری گلم . تو ،تو نجات دهنده منی . من در باره ی تو اشتباه می کردم . دیمی خندید : -بله ، بعد از نجاتت خوب مزد مو دادی ،عاشق میلاد شدی پسرک چشم سبز بلوچ با صدایی لرزان گفتم : -خر بودم به خدا . شوهر قدرتمندی مثل تورو ول کرده و به اون پسره بی پول قاچاقچی چسبیده بودم دیمیتری گیج شده بود . داشت تو ذهن من گردش می کرد . در تردید بود که راست میگم یا فیلم بازی می کنم . من تو ذهنم هی به خودم فشار می اوردم تا به او ابراز علاقه کنم و به عشق اش فکر کنم ! از جا بلند شد . به سوی من اومد . یهو دندون های نیشش رو به گردنم چـ ـسبوند ...گزیدم . سوزشی مثل زدن امپول روی گردنم حس کردم ، بعد سستی و بی حالی عجیبی ، سرتاسر تنم دوید .. در رخوت گزش دندان های بلند و تیز او بودم که لبش را از روی گردنم برداشت . لب هایش خونین بود . مقدار کمی از خونم را نوشیده بود .من هنوز گیج و منگ بودم . دیمی سیـ ـگاری از جاسیـ ـگاری روی میز برداشت . گوشه لبش گذاشت و گفت : -خون خوشمزه ای داری چیزی نگفتم .تا این لحظه نمی دونستم خون دادن به یک خون اشام این همه لذت دارد . دیمیتری دوباره نشست و ادامه داد : -فکر تورو از میلاد منحرف کردم . کاری کردم ازش بدت بیاد ، ولش کنی -درسته ازم بدش اومد -اما تو روح کثیفی داری . بلافاصله ، با مهدی لا خوردی و وسط دریا عاشق اون شدی -اره -می خواستی باهاش ازدواج کنی . صیغه نودو نه ساله بخونه برات -اره -اما درست ، زمانی که می خواست ببردت تو تخـ ـت، زنگ تلفن به صدا دراومد -درسته -من تو ذهن ترانه القا کرده بودم دقیقا همون موقع زنگ بزنه ،در حالی که اون اصلا نمی خواست با مهدی روبرو بشه -چرا؟ -از خجالت و شرم کارهایی که باهاش شده بود ،شش سال زن مرد دیگری بود ،در حالی که مهدی هم شوهرش بود .البته تقصیری نداشت .به زور او را عقد کرده بودند،گروگان بود . درحالی که از تعجب قوز کرده و به زنجیرهای متصل به دستهایم اویزان شده بودم گفتم : -ترانه هم فوری زنگ زد -اره و مهدی رفت تا اونو از پاسگاه ببرد خونه -درسته . فدات بشم ،عزیزم . تو از همه کارهام خبر داری . -بله . اما میلاد خریت کرد و دوباره اومد سراغت . داشت می بردت خونه مامانش تا بعد از سربازی باهات ازدواج کنه -اره -اما من اون دوتا ادم ربا ، راننده زن و مرد رو دوباره فرستادم سراغتون -کار تو بود، پس -بله .اگر میلاد دومرتبه نمی اومد سراغت ،حالا زیر خروارها خاک نبود -میلاد خودش رو انداخت روم .فدای من شد -میلاد خودش، خودش رو روی تو ننداخت تا گلوله بهت نخوره -پس کی انداخت -من که کنارتون بودم . من هلش دادم روی تو با ناز گفتم : -قلبونت بلم عجیجم . تو از پنج سالگی حامی و نگهبان من بوده ای،ولی چرا ؟ دوسم داری ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی . برام خیلی ارزشمندی .از خودم هم بیشتر دوست دارم و مواظبت هستم تو یک شاهزاده خانم بزرگی . خون خاندان ما در تنت هست و باید زنده می موندی تا نسل ما منقرض نشه -من فدای شاهزاده رویاهام بشم . خاک کف پاتم دیمی جون . برام بچه درس کن موروی درس کن نیش گشادشو واکرد -چشم ،حتما این کارو می کنم. و با مارموذی ادامه داد : بعد از کشته شدن میلاد و اومدنت به تهرون سایه به سایه دنبالت بودم و جسد قربونی هاتو غیب می کردم -اینو که خودم می دیدم ،ولی فکر می کردم گمم کردی و دوستات اتوماتیک این کارهارو انجام میدن -نه . من کنارت بودم ،من چشماش برق وحشتناکی زدند : -بعد عاشق اردین شدی . اردین کثافت گفتم : -خیلی بی شعوره . اصلا از ادمای ضعیف بدم میاد . نتونست زن شو تو خونه نگهداری کنه . زیر دماغش منو دزدیدی . تو قدرت داری ،زیبایی .موروی هستی دیمیتری خندید : -داری ذهن منو قاطی می کنی . می خوای رد گم کنی . من دیگه قربونی های قبلی ات نیستم . یه جریانی رو بهت میگم نمیدونم شنیدی یا نه؟ -نه ،بگو -کلاغه بالای درخت یه پیتزا دزدیده بود .به نوک گرفته بود .روباهه اومد زیر درخت و گفت : به به چه کلاغی عجب سری عجب دمی ،اگه صدات هم خوب بود دیگه معرکه بودی کلاغه پیتزارو گذاشت زیر بالش و گفت : اون موقع که من قارقار کردم و برات اواز خوندم تیکه پنیرم افتاد، گذشت ،اون موقع من جون بودم . نادون بودم روباهه گفت : راس میگی می بینم پروبالت شل و اویزونه،پیر شدی دیگه کلاغه برای این که نشون بده هنوز جونه ، پروبالش محکمه و شل نیس ، بالهاشو به هم زد . پیتزا افتاد پایین . روباه پیتزارو برداشت و گفت: -اون موقع که تو جون بودی من ترم اول حقه بازی بودم ، حالا دکترامم گرفتم ! خندیدم . گفتم هم خودت قشنگی ، هم حکایت گفتنت !اوخ که چقدر بامزه ای ! نگاهی به خودش کرد و گفت : -راس میگی ،من قشنگم؟ -ماهی. عجقم .عجیجم . فقط دخملای موروی زیبایی های یک مرد موروی رو می بینن !من نمی دونستم این قدر خوش هیکل و خوش زبونی !مثه بلبل جوک میگی دیمی بدون توجه به قربون رفتنای من ادامه داد : -تو مجلس عروسی ات عده زیادی از مردان موروی و دمپایر رو به شکل الینا و دیمون و استفان و استریگوی ها در اوردم ! -وای عجیجم ،پس اونا استریگوی واقعی نبودن ؟ -نه موروی و دمپایر بودن تو اونارو شکل ومپایرها می دیدی ،اگر استریگوی بودن که زنده نمی موندی گفتم : -برا چی اونارو دعوت کردی؟ -می خواستم ذهن تو بره به سمت استریگوی بودن اردین،شیرفهم ات کنم ،برای نقشه های بعدیم ،کشوندنت به اینجا -وای تو چه ذهن خبیثی داری ،دقیقا مثه یه پازل همه چی رو مرتب کنارهم چیدی ،با پای خودم اومدم تو دامت ! -به من میگن دیمیتری،نه غضنفر ! -بازم از شیرین کاری های شب عروسی بگو . ابروشو بالا انداخت و گفت : -رفتم تو ذهن شتره ، مجبورش کردم اردین رو ببره تو صحراها ،گم و گورش کنه ... -پس اونم کار تو بود ؟ -اره -چرا اردین رو نکشتی،می تونستی راحت تو صحرا بکشیش ! -مرگ برا اون کمه . در ضمن من موروی هستم و با دست خودم نمی تونم کاری بکنم چون به استریگوی تبدیل میشم . خاک تو گورت کنم دختر . مگه نمی دونی من این اختیار رو دارم ، فقط با استفاده از جادوی روح ، برم تو ذهن ادم ها و با خراب کردن ذهن شون ،مجبورشون کنم با دست خودشون ، خود شون و به هلاکت بندازن . اگه اردین رو بکشم ،منم استریگوی میشم .همین جوری هم خاک عالم تو سرمونه . به تعداد انگشتای دست ،موروی مونده . یه ماده هم داریم جلب و کله خر ،اونم تویی . هیچ تعصبی روی نسل ات ، گذشته درخشانِ پادشاهی و سلطنت اجدادت نداری ،فقط دنبال عشق و دل و این جور چیزایی.علاوه بر اینا ،کسی که عاشق تو باشه و چند ماه باتو هم خونه شده ،نفس تو و اون قاطی شده باشه.مردن براش مجازات خیلی کمیِ . باید یه جورایی داغونش کنم ،عذاب روحی اش بدم، خواهراشو جلو چشماش شکنجه کنم .نمی ذارم به این اسونی ها بمیره ،راحت بشه . زجر کشش می کنم . تیکه تیکه اش می کنم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشماش زدن بیرون و حالت حیوانی وحشتناکی پیدا کردن . فهمیدم دیمی خیلی حسود و کینه ای هست و هرکی به من نظر داشته باشه ،تنها به مرگش قانع نمیشه . می خواد زجر کشش کنه . دیمی لیوانی نوشیدنی برای خودش ریخت و ادامه داد : کم کم تو ذهن تو می رفتم و بهت القا می کردم اردین استریگوی هست . این کار باید اندک اندک انجام می شد . -و شد -بله . -یعنی اردین استریگوی نیست ؟ خون اشام نیست؟ -متاسفانه چرا ، اون استریگوی هست،باید از اون دوری می کردی ،اما تو فکر می کردی انسان و عاشق اش بودی ، عاشق دشمن شماره یک خودت و من باید تورا شیرفهم می کردم گفتم : -من هم یه شک هایی بهش داشتم ،به خصوص وقتی از اتاق روانشناس بیرون اومد . دکتره تلو تلو می خورد و گردنش و گرفته بود ،اون موقع بهش مشکوک شده بودم دیمی خندید : -مثل خود تو که خون خانم دکتر به اون ماهی رو نوشیدی! -از بس پر رو بود -چرا ؟ چکار کرده بود -بعدا برات میگم ، اما جریان اردین و دکتر چی بود؟ فکر کنم تو با دکتر اشنا بودی ، چون تو مهمونی خیلی باهم حرف می زدین ، می خندیدین -اره ، دکتر در واقع دوست مهدی هم هست و من که در جسم اون بودم ،باهاش حرف می زدم و از ماجراها باخبر می شدم .دکتر تو امریکا بزرگ شده ،تحصیل کرده . با اردین راجع به مسایل زناشویی و چگونگی رابطه با تو بحث کرده بود ،بی پروا . اردین خیلی غیرتیِ . رو ناموسش یعنی تو خیلی حساسِ ،دکتر هم تند تند حرف های اون جوری در رابطه با تو و شب زفاف زده ، امپر غیرت اردین رفته بود رو صد ، یه مشت خوابونده بود تو گردن اون . بعد هم پریده بود به دکتر و خون شو داده بود بالا تا دیگه طرز چگونه انجام دادن عملیات شب زفاف رو یادش نده ! خندیدم : -اینا که تو امریکا بزرگ میشن هرکدومشون یه جور مشکل دارن ها،خیلی راحت راجع به عملیات پنهانی حرف می زنن . خانم روانشناس هم همین جوری بود . -چطور ؟ -اون خانم روانشناس هم وضع اخلاقی اش خیلی افتضاح بود . به من یه پیشنهاد بی شرمانه داد -ینی اونم ناجور بود -خیلی . - چه پیشنهادی داد ؟ رفتم واقعیت رو بگم دیدم دیمی عصبانی خواهد شد و دوباره تو دهنم خواهد زد . بدبخت نفهم تا با واقعیتی در مورد من روبرو میشد ،فوری می زد . دست بزنش خوب بود .این بود که دروغ گفتم : -پیشنهاد داد شوهرم و ول کنم ،باهاش برم امریکا . برام ویزا بگیره و بعد تو دانشگاه درس بخونم . گفت ،حیفه یه دختر بیست و سه ساله خودشو بندازه تو دام ازدواج . زوده -وتو هم خون شو نوشیدی -اره،چون از ذهنش خوندم ،به هوای درس خوندن می خواد ببردم امریکا و به خونه های بدنام اونجا بفروشدم دروغ که شاخ و دم نداشت ،وقتی مردی با مشت اماده روبرویت نشسته ،راست گفتن حرومه ! دیمی گفت : -کار خوبی کردی . این خارجی ها خیلی منحرف ان . حرف و عوض کردم : -تو در القای این که اردین استریگوی هست و منو از بین خواهد برد موفق شدی -اره،شب فرار ، تو ذهن تو هم رفتم و ترس و دلشوره تو وجودت انداختم . طوری که فرار رو بر قرار ترجیح دادی -خاک تو سر اردین . دیگه اصلا دوسش ندارم . منو تنها ول کرد رفت تو اتاق خودش ، بعد زیر بینی اش زن شو دزدیدن !اگه می موند ،من این قدر دل شوره نمی گرفتم -مگه ناراحتی اومدی کنار من .کنار شاهزاده بزرگ موروی ها خواستم بگم مرده شور اون گوش های دراز و دماغ پهن تو ببره ، با اون اخلاقت . دیدم کارم زار خواهد بود . کابل کلفت هنوز روی میز بود . این بود که خندیدم و گفتم : -نه عزیزم . از خوشحالی این که پیش تو هستم دارم ذوق مرگ میشم!اما توی دلم غر زدم : -ای مرده شور، ریخت کثیف و بوی گوگردتو ببره .سبزی گندیده دیمی چیزی نگفت . لیوان نوشیدنی شو روی میز گذاشت .از جا بلند شد ، دستش و دراز کرد . پیپ قهوه ای و خوشگل اش را از روی کمد چوبی پشت سرش برداشت .ناکس ،هم سیـ ـگار می کشید هم پیپ ،هم تند تند نوشیدنی می زد تو رگ . این دیگه چه جونوری بود . به ارومی و با حوصله ، توتون کاپیتان بلاک، داخل پیپ ریخت و فندک زد . بوی خوش توتون توی اتاق مجلل مهدی پیچید. دوباره روی مبل نشست و گفت: -نقشه بعدی من رخنه به داخل عروسی و حتی خانواده اردین بود . می خواستم اردین و حسابی بچزونم . یه کم تحقیق کردم و دیدم مهدی شریک تجاری و دوست خونوادگی اونهاست . با رفتن داخل تن مهدی و تصاحب زنش، با یه تیر دو نشون می زدم . هم انتقام عشق اش به تو و دست زدن به تن و بدنت رو می گرفتم ، هم وارد خونواده اردین می شدم -چرا این قدر رو من حساسی؟ -تو همسر منی . هرکس بهت دست بزنه ،به ناموس من دست زده ، باید تاوان شو بده . غرور یک پرنس از همه چیزش مهم تر و بالاتره -اهان . حالا فهمیدم . تو چه عشق شدیدی به من داری . من خر رو بگو که شوهر اصلی و عاشق واقعی مو ول کردم و هی چسبیدم به این و اون . دیمی جون ،چرا زودتر نیومدی قلبونم بلی،کابلم بزنی ؟ -من برای رسیدن به تو ،دست به کار خطرناکی زدم . در واقع با جونم بازی کردم -چطور؟ پیمان موروی بودنم و شکستم، اقدام عملی کردم نه ذهنی ، روح مهدی را تو شیشه کردم . در واقع روح مهدی ،جون من هم هست. اگر اون شیشه کشف بشه و درش باز بشه، روح مهدی که با نخی نامریی به جسم اش وصله، وارد تن اش میشه و من از درون متلاشی میشم ،به کل نابود میشم.دو روح وارد وجود من میشه . روح خودم که هست و روح مهدی و بعد بوم ...هردو می ترکیم .قدرت روح از بمب هم بیشتره . دوروح متضاد و دشمن . درون جسم من و مهدی به نبرد می پردازند و .... -خدا نکنه سرور من ،همسر فداکارم ،اون شیشه جاش امنه؟ -اره ،بین کوه ودشت های جاده ایرانشهر –سرباز، در مکان پوشیده ای، مخفی کرده ام جاشو هم فقط خودم می دونم و بس -فدات شم به هیچ کس نگو . بعد از سر کنجکاوی پرسیدم : -چطوری روح مهدی رو تو شیشه کردی؟ -یه شب که با ترانه از مهمونی بر می گشتن ، خودم رو انداختم جلو پژو سفیدشون و پرت شدم کف اسفالت -خوب؟ -مهدی اومد منو بلند کنه ببره بیمارستان ،زدم تو سرش و بیهوشش کردم . بعد هم رفتم تو اتومبیل و ترانه رو بیهوش کردم .نشونی خونه شون و بلد بودم .جسم بی هوش هردو رو انداختم کف پژو ،نشستم پشت فرمون و اومدم تو خونه .شب چهاردهم ،ماه کامل رو برای این کار انتخاب کرده بودم ،جادو فقط در شب چهارده جواب میده .درست وقتی که ماه به وسط اسمون رسیده و گرد شده . با وردهایی خاص وکمک انگشتری که می بینی دستمه روح مهدی رو تو شیشه کردم ، ترانه رو هم برده خودم .حون دهنده و کنیز حـ ـلقه به گوش . گفتم : -ترانه استریگوی نشده؟ -نه . جادو شده . من با جادو انسان ها رو برده خودم می کنم ،بعد برای اجرای اخرین قسمت نقشه خودم ترانه رو تعلیم دادم -چه تعلیمی -بهش گفتم جلو افشین عشوه کنه . خودشو یه دختر اون جوری نشون بده ، طوری که افشینِ مـ ـست و عیاش تحریک بشه . بعد جلو چشم اردین اونو بکشونه زیر درختای تاریک باغ -از کجا مطمئن بودی افشین با ترانه میره زیر درختا -افشین خیلی مـ ـست بود . مثل خودت . اگر زن زیبا و بلوندی مثل ترانه رو می دید که دعوتش می کنه، نه نمی گفت -بعد منو دنبال کردی تا یه جای خلوت گیربیاری -اره . بعدش دیدم خودت رفتی تو دست شویی . منم اومدم اونجا با تعجب گفتم : -در حالی که من و تو ،تو ی دست شویی بودیم ،اردین رفت زیر درخت ها و با توجه به کینه قبلی که از افشین داشت ،حالا هم می دید زن شریک شو برده زیر درخت ها اونو کشت.... دیمی با مارموذی گفت: -اوهوم . من هم صبر کردم تا صدای شیون زن ها بلند بشه ،بعد از اون جا رفتم بیرون که به من شک نکنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : بعد هم اومدی زیر پنجره خونه مون و دلشوره در دلم انداختی .ترس و وحشت، تا من از خونه اردین فرار کنم ؟ -بله . با طناب و اتومبیل . مجهز اومدم -بعد هم که از ذهنم خوندی می خوام فرار کنم طناب و انداختی بالا و منو کشوندی اینجا -بله و تو هیچ راه فراری نداری . باید تا اخر عمرت با من زندگی کنی و موروی بزایی ،هرچی هم فیلم بازی کنی بی فایده است،یه ساعته می خوای منو خر کنی -در تمام این مدت می دونستی دارم خرت می کنم -بله .من در ذهن تو هستم . هرچی فکر کنی اول میاد تو مغز من ! حرف و عوض کردم . بدجوری خیط شده بودم . گفتم : -ترانه جاش راحته ؟ -اره تو زیر زمین حبس شده . یه قفس براش ساختم از فولاد . اما به زودی ازاد میشه و میره کنار شوهر عزیزش -چطوری؟ -به خاطر نجات تو و مخفی بودن هویتت ، روح ترانه هم میره تو شیشه .کنار روح مهدی -وای ،برای چی؟ -چون تو هم مثل من که وارد جسم مهدی شدم ،وارد تن ترانه میشی ،من و تو به طور کلی هویت مون عوض میشه .من می شوم مهدی سعادتی سی و نه ساله ،لیسانس حقوق .تو هم میشی ترانه جلالی سی و دو ساله .دوسال رشته حقوق خوندی ، نیمه کاره ول کردی . تموم تنم لرزید . این دیمی جونور چه نقشه های پلیدی برای تور کردن و وابسته کردن من به خودش طرح ریزی کرده ،من می رفتم تو تن و بدن سفید ترانه . قدم متوسط می شد . اما صورتی گرد و بدنی خوش ترکیب داشتم . وای موهامم خرمایی می شد،دیگه جونم به جون دیمی بسته بود ، مجبورم می کرد مرتب براش موروی بزام ، هی منو باردار می کرد ،هی من می زاییدم تا نسل موروی ها زیاد بشن دیمیتری خندید: -خوشت اومد؟ -به مرگ تو خیلی ! با خودم فکر کردم : خاک توسرت کنم که فقط برای در بند کردن زنها و دختر های مردم افریده شده ای . اون از اول که ناف منو برای خودت بریدی و خطبه عقدم و در پنج سالگی برای خودت خوندی ، بدون این که نظرم وبپرسی و بدونی دوست دارم یا نه ،بعد دوازده سال لاگورم کردی،تا کسی قد و بالا و بزرگ شدنم و نبینه ، حالا هم با نقشه ای شیطانی ،قصد داری شیشه عمرم را در دست داشته باشی تا کاملا برده و کنیزت باشم .کارخونه بچه سازی و کلفت خونه ات باشم .تف برتو . تف دیمی با شادی گفت : -این جوری من و تو با دو هویت جدید ،کاملا در امانیم .تند تند بچه موروی درست می کنیم با صدایی لرزان گفتم : -با تن و بدن ترانه و مهدی؟ -نه .هروقت اراده کنیم،شکل تن و بدن اصلی مون میشیم و هروقت بخوایم می شیم شکل جسم اونا، فقط شیشه روح ترانه رو هم باید بذارم کنار شیشه روح مهدی ،چون تو هم با پیدا شدن شیشه روح ترانه و بیرون اومدن روح اش از اون ،نابود میشی،انگار هیچ وقت وجود نداشتی -اون وقت چطوری بر می گردیم به حالت اول مون -با دوباره خوندن وردهای جادویی که من برای تبدیلت خواهم خوند . برا همین تو دربست وابسته به من می شی و اگر قصد فرار داشته باشی ،یا به من حقه بزنی نابودت می کنم . در واقع شیشه عمرت توی دست منه. اعصابم به هم ریخت . جیغ کشیدم : -کی منو از غل و زنجیر بیرون میاری؟ -هروقت رفتی تو جسم ترانه . دیگه خاطرم بهت حمع میشه ،الان شک دارم بهت . داری فیلم بازی می کنی،ذهن خبیث ات با من یک رنگ نیست ! نالیدم : -ای تو روحت ...دیمی . بد جوری گیر کرده بودم . خداجون . نمی خواستم یه عمر در چنگال این جادوگر اسیر بشم ، کارخونه موروی سازی اون باشم . یه راه نجات ،یه راه فرار... دیمی خندید: -نگفتم داری فیلم بازی می کنی،من تورو می شناسم. با خشم گفتم : -من نمیخام برم تو جسم ترانه نمیخام . همین جوری زنت میشم . برات موروی درست می کنم قه قه ی شیطونی دیمی مثل اره روی اعصابم کشیده شد: -قاه قاه ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمی تونم بهت اطمینان کنم . تو هنوزم تو فکر اردینی -اردین الان چیکار می کنه؟ -فعلا دربدر بازجویی و سوال و جوابِ -برای چی -به خاطر قتل افشین و ناپدید شدن تو بهش مشکوک شدن . قبل از کشته شدن افشین با اون دعوا کرده . به خاطر کارهای افشین ،مثل رقص با تو و حرکات ناجوری که با تو کرده،همه فکر می کنن، اون افشین و کشته -وای خداجون نه . همه مدارک بر علیه اونه -خوب ،اون قاتل افشینِ . باید هم بهش مشکوک بشن ،اما به زودی ولش می کنن ،زیاد جوش نزن -چرا -چون مدرکی علیه اون ندارن، گلوی افشین با کارد بریده نشده ، همه فکر می کنن یه حیون درنده بهش حمله کرده و تموم خون شو مکیده . چون تو جنازه اون بیست سی سی خون هم نبوده ! خداجون . اردین من . چرا از خونه اش فرار کردم . اون یه ومپایر بی گناه بود . فقط دوست داشت خون بنوشه . هرچی بود از این دیمیتری پرمو که بهتر بود . اون یه عاشق بود . عاشق من . دو روزه ندیدمش ، انگار اتش به جگرم زدن . من بدون او ،بدون حس نفس هاش روی صورتم ،هیچم . پوچم . دشمن شماره یک من همین دیمیتری بود . باعث همه بدبختی هام . مردیکه خودخواه . دوازده سال منو لاگور کرد،بعد تمام عاشق هامو از بین برد .به خاطر حس خودخواهی و حسادت . حالا هم می خواد منو وابسته خودش کنه . لعنت بر تو دیمی از جا بلند شد: -موجود بی خاصیت،به من فحش میدی؟ به طرفم اومد ،چپ و راست سیلی بود که بر سر و صورتم می زد .درد مثل زبانه های اتش در وجودم پخش می شد و گر می گرفتم . بدتر از زخم ها و دردهای جسمی ،روحم زخمی شده و احساس حقارت ،روحم را جریحه دار می کرد دیمیتری بی وجدان باز هم مرا ازار داد ،مشتی به سرم کوفت و با خشم از اتاق بیرون رفت. باهربار تحقیر و شکنجه ،انگار خون از زخم های روحم می ریخت و در خود می سوختم . تمام قلـ ـبم پر از نفرت می شد .نفرت در من می جوشید و چون گدازه های اتشفشان فوران می کرد . نفرت به مردی که فقط تن من و جسمم رو می خواست . صورتم زخمی شده بود و مزه شو خون را با زبانم حس می کردم . گوشه لـ ـبم پاره و یکی از دندونهام شکسته بود. غریدم : -بی شرف چه زوری داره کتک خورده ، تحقیر و اذیت شده به دیوار بسته شده بودم و به بدبختی هام فکر می کردم . بدتر از همه ی اینها بلای تازه ای بود که می خواست سرم بیاد . روح ترانه رو از بدنش بیرون بیاره و تو شیشه کنه ، من برم تو جسم اون زن زجر کشیده و بدبخت . زنی که تموم زندگی اش مصیبت بود . از خودم هم بدم اومد . از فکر بدی که در باره اردین کرده بودم . اردین عشق من . تنها امید و انگیزه ام برای زندگی . یک لحظه فکر کرده بودم ، می خواهد من و نابود کنه . در حالی که می تونست خیلی قبل تر، این عمل و انجام بده . حادثه های پی در پی شب عروسی و دست اخر قتل افشین مغزم رو هنگ کرده بود .خراب و داغون بودم . در حالی که اون طفلک عاشق من بود،فکر کردم قاتل من خواهد شد . یاد اشک هاش افتادم . یاد گریه هاش و دلواپسی ای که برای بی هوش شدن من، در بیمارستان داشت . اون وقت من الاغ به خاطر یک بدگمانی ، یک توهم اکستازی ،از خونه شوهرم فرار کردم و به دام مردی پست و بی وجدان افتادم . مردی که به خاطر حفظ خاندان کثیف اش، همه چیز و همه کس رو فدا می کرد . حالا هم، خونه ، زندگی و همسر مهدی را صاحب شده تا نسل کثیف خاندان سلطنتی اش حفظ بشه . بی اختیار جیغ کشیدم : -ازت بدم میاد . بدم میاد مردیکه کثافت . اشغال دلواپس بودم بلایی بر سر اردین من نیاره . خدایا اردین و به تو می سپارم .دیمی مردی عقده ای، حسود و به شدت کینه ای بود .زیر لب غریدم : -موجود عوضی ...بی وجدان

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا می دونستم که دشمن شماره یک من ،دیمی هست . کسی که فکر می کردم بهترین دوستمِ . درسته منو بزرگ کرد، اما برای حفظ منافع خودش بود .هرکی بامن دوست میشد ، با نفرت و کینه می کشت .منو مال خودش می دونست . میلاد و با اون وضع کشت ،انداختش روی من، تا گلوله اشرار به اون بخوره . روح مهدی و تو شیشه کرد . افشین را به خاطر یه بـ ـوسه به من ، کشت . خدا می دونه با اردین چه خواهد کرد . وای جون اردین در خطره . حتما اونم با زجر خواهد کشت بی اراده ،جیغ زدم : -کمک ،کمک دیمی با لبخند فاتحانه ای وارد اتاق شد . در دست او یک شلاق کابلی دیده می شد .مرد خبیث به سمت من اومد و گفت : -چیه ، به اردین جونت نرسیدی جیغ می زنی؟ التماس کردم : -تورو خدا بلایی سر اردین نیار ، هرکار می خوای با خودم بکن ،اونو اذیت نکن جلو اومد ،دستش و دراز کرد و دور گردنم فشرد . استخوان های گردنم در حال خرد شدن بود. خواستم جیغ بزنم ، صدایی از حلقوم ام بلند نشد . چشمام، داشت از حدقه بیرون می زد که دستش و از گردنم برداشت و موهام و گرفت . کشید . نفس صدا داری از گلوم بلند شد . موهام و با قدرت چنگ زد و سرم و اورد نزدیک دهان کثیف و گشادش . برای یه لحظه تیزی دندان هاشو روی گلوم حس کردم و درد مثل زبانه های اتش ،منو سوزاند . عصاره وجودم و می مکید . درد ارام ارام از گردن وارد گونه و ارواره هایم شد و به مغزم رسید .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: جیغ زدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

: -دارم می میرم ، بسه . لبش و از گردنم برداشت . دندان های زردش خونین بود . با زبانش خون های دور دهانش را لیسید و با صدای نفرت انگیزی، گفت :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی دوسش داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام نفرتم و در زبونم جمع کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بی همه چیز، کثافت،اشغال از شدت خشم صورت سبزش ، قرمز شد و شراره های اتش از چشمان ریزش بیرون زدند . شلاق کابلی را از سیـ ـنه ی دیوار برداشت . با شلاق به جونم افتاد . کابل را به سر و سیـ ـنه و پاهام می زد ،با تمام قدرت تلاش کردم جیغ نزنم و التماسش نکنم . فهمیده بودم هرچه بیشتر ناله و التماس کنم ،او ،شلاق را بیشتر و شدیدتر فرود می اورد. در حالی که از شدت درد پیچ و تاب می خوردم ، او خندید : -می زنم تا دیگه یاد اردین جونت نیفتی ! بیشتر ازتنم ، دلم می سوخت .از سکوت من متعجب شده بود . با غیظ گفت : -چرا خفه شدی ، دیگه جیغ نمی زنی ،

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

التماسم نمی کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ان قدر شلاق زد که خسته شد . تف زردی کف اتاق انداخت و بیرون رفت . شروع به گریه کردم . درمونده و بیچاره . اسیر مردی کثیف . اون قدر گریه کردم تا از هوش رفتم ... وقتی به هوش اومدم همه جام درد می کرد . احساس گرسنگی و عطش شدیدی داشتم . سرم زق زق می کرد . نمی دونم چه مدت بیهوش بودم . اما گرسنه بودم . دومرتبه جیغ کشیدم: -کمک ،کمک... دیمی با اون قد بلند و صورت گرگ مانند وارد اتاق شد . کابل را از روی زمین برداشت: -دیگه چه مرگته ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تا کی باید تو غل و زنجیر باشم؟ -تا وقتی که بری تو تن ترانه -من نمی خوام -باید بخوای -اگه نخوام -تا اخر عمرت تو غل و زنجیری ،مرتب هم کتک می خوری ، شکنجه می شوی -نه ،من نمی خوام،منو بکشی هم ،این کارو نمی کنم با نگرانی به من نگاه کرد و گفت : -اگر تن به این کار ندی ... -چکار می کنی ،تون وقت؟ جلو اومد . شراره های خشم در چشماش می درخشیدن :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برای همیشه با اردینت خداحافظی کن -با سرعت گفتم: -چرا ؟ -اگه رضایت ندی ،تسلیم نشی ، همین امشب ترتیب شو میدم . می کشمش . تو که می دونی کشتن ،چقدر برای من راحته! این را گفت و از اتاق بیرون رفت . عصبانی و پر کینه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدای من نه . اردین . اردین مهربون . یک لحظه همه خاطراتی و که با اردین داشتم جلو چشم ام اومد . تصادف در اتوبان ،مزه پرونی هاش . عشق اش به من . اینی که هرچی می گفتم فوری قبول می کرد ،جشن عروسی به اون مفصلی ،طاقت و صبرش در برابر شیطونی هام ،تا من راحت باشم ،در حالی که خودش رنج می کشید .می دیدم از این که با افشین و امید می خندم و شوخی می کنم ، ناراحته، اما رو خود نمی اورد .رقص با حالش موقع عروسی تو خیابون .گریه هاش تو بیمارستان .خداجون چقدر دلم برا اردین تنگ شده ،چقدر می خواستم کنارش باشم ... نه ، اون نباید بمیره . اردین من ،باید زنده باشه . داغ یک عشق قدیمی، هنوز به دلمه ،داغ میلاد . هنوز شب ها که می خوام بخوابم تو فکرمه ،قیافه اردین عین اونه ،شبیه اونه .بعد از میلاد روح من مرده بود ، سالها توی خرابه ها می خوابیدم . هیچ کی رو دوس نداشتم ،به هیچ چی علاقه نداشتم تا اردین اومد ،اردین من .زیر لب یه ترانه رو که بارها تو خونه اردین گذاشته و شنیده بودم ،زمزمه کردم ، اشک هام ریختن روی صورتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شهر خاموش دلم رو تو پرآوازه کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اومدی وقتی تو سیـ ـنه نفس آخری بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عشق تو زنده بودم منو کشتی دوباره زنده کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی دوباره زنده کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشقت به من داد عمر دوباره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معجزه با تو فرقی نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو خالق من بعد از خدایی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در خلوت من تنها صدایی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عشق تو زنده بودم منو کشتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زنده کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستت داشتم دوستم داشتی منو کشتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زنده کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفته بود هر چی که داشتیم دیگه از خاطر من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من فراموش کرده بودم همه روزای خوبو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشقت به من داد عمر دوباره معجزه با تو فرقی نداره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو خالق من بعد از خدایی در خلوت من تنها صدایی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عشق تو زنده بودم منو کشتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره زنده کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستت داشتم دوستم داشتی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو کشتی دوباره زنده کردی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشق اردین عمر دوباره من بود .من مرده بودم . اردین به من روح داد ، اردین نباید بمیره . نباید بمیره تا صبح نشستم و برای سرنوشت شوم خودم اشک ریختم . میلاد کشته شد ، مهدی رفت تو شیشه . اردین دربدر دنبال منه ، در حالی که هیچ ردی از من نداره ،به فکرش هم نمیرسه مهدی ، بهترین دوستش ،دیمیتری باشه ، زن شو بدزده ،ازارش بده ، شلاقش بزنه و بخواد تا ابد برده و بنده خودش کنه .حتما دیمی با جادوی قدرتمند و بی مانندش ،حصاری نامریی دور این خونه شوم کشیده و مانع از ورود ذهن و فکر اردین به اینجا میشد ،وگرنه برای یک استریگوی یافتن یک موروی که خونش هم در رگ هاش بود ، کار سختی نبود . یک لحظه به خود لرزیدم ،دیمی اهل شوخی و بلوف زدن نبود . اگر من به رفتن در جسم ترانه رضایت نمی دادم ، حتما اردین و می کشت . پوزخندی زدم و با خود فکر کردم : -بازی سرنوشت و روزگار و می بینی ؟ یه روزی من ترانه رو از زندان گروگان گیرها نجات دادم ، حالا به خاطر من، هم اون و هم شوهرش میرن تو یه شیشه کوچولو و زندونی میشن . روح ترانه رو مجسم کردم : در یه بطری کوچولو زیر زمین، در حالی که زنده است و احساس داره ،همه چی و حس می کنه . روحی که حتی هنگام مرگ هم تو اسمون هاست و جسم خاکی و بی حس میره تو گور ،اون وقت این روح توی شیشه هی بالبال می زنه، خودش و به در و دیوار شیشه می کوبه تا رها بشه . اما می دونه زیرخاکه .تو گوداله . مثه ماهی توی تنگ ، هی خودش و به در و دیوار می کوبه ،وحشت می کنه . درد می کشه ،زجر می کشه، اما هیچ راه فراری نداره .بیچاره ترانه . به چه روزی خواهد افتاد. بیچاره مهدی که به این روز افتاده. دیمی خودش رو صاحب و مالک من می دونس . نسبت به من حساسیت شدیدی داشت . هرمردی تن و بدن منو لمس کرده ، با بدترین نوع مرگ مرده یا به بدبختی و دربدری ، افتاده بود . اردین بارها منو لمس کرده . بـ ـوسیده و بارها دیمی تو دلش ،تو ذهنش اونو تیکه تیکه کرده . اما چون مرام موروی بودن، اجازه کشتن و به اون نمی داد ، میرفت تو ذهن دیگرون . کاری می کرد خودشون با دست خودشون نسبت به نابودی همدیگه اقدام کنن . عجب جانوری بود این دیمی . عجب عاشق حسود و نفرت انگیزی داشتم من . اردین که بارها منو لمس کرده ، از کجا معلوم دیمی به قول و قرارش پابند باشه ؟ بعد از این که منو تو جسم ترانه کرد ، بازهم به فکر نقشه قتل اون نباشه ؟اما رفتن تو قالب ترانه یه مزیتی داشت . از غل و زنجیر دیمی راحت می شدم، ازاد بودم . قدرت خون اشامی مو به دست می اوردم . فقط شیشه عمرم تو دست اون بود . صبح دیمی با شلاق کابلی اش اومد تو اتاق . جلو من شروع کرد به قدم زدن و با شلاق ضربه ای ملایم به کتفم زد: -چی شد ؟ تصمیمت و گرفتی ؟ میری تو جلد ترانه یا اردین جونت و بکشم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : -من به حرفات اطمینان ندارم ،از کجا معلوم بعد از رفتن من توی جسم ترانه ، اردین و نکشی؟ گفت : -من که مـ ـستقیم نمی تونم کسی رو به خاطر کینه و نفرتم بکشم . پوزحند زدم : -مثه قربونی های قبلی ات،مثلا میلاد ، میری تو ذهن یکی دیگه ،غیر مـ ـستقیم می کشی گفت: -میلاد و به خاطر حفظ جون تو ،تنها بازمانده دختر موروی ها کشتم و این کار مجاز بود.من در ذهن شرور گروگان گیر رفتم و گفتم به میلاد شلیک کنه . اون با بدجنسـ ـی به تو شلیک کرد ،شاید هم دستش لرزیده بود !من فقط میلاد و هل دادم بیفته روی تو خنده تلخی کردم : -برای کشتن اردین هم ،بهونه ای جور می کنی -من ،با شرط زنده موندن اردین و صدمه نزدن به اون موافقت تورو جلب کرده ام درسته؟ -اره -اگر برخلاف شرط مون عمل کنم ، مقام موروی بودنم رو از دست می دهم ،استریگوی می شوم ، دنیای ما موروی ها،و دنیای جادوگران ، با ذهن انسان ها فرق داره . ما بر سر پیمان خود هستیم . رادارهای من حرف شو تایید می کردن .این و راست می گفت . موروی ها اگر پیمانی ببندن ، مثل انسان ها نمی تونن زیرش بزنن . زمانی می تونن این کار رو بکنن که یکی شون نابود شده باشه و پیمان ، خودبه خود باطل بشه . اب دهانم و قورت دادم و گفتم: -من دو روزه اینجام ، هیچ چی نخورده ام. -پس با پیمان موافقی؟ چاره ای دیگه نبود . گفتم : -بله . در برابر این که تو هیچ اسیبی به اردین نزنی ، با اختیار و میل خودم وارد جسم ترانه میشم ،برات موروی میزام . شلاق و انداخت زمین ،با ذوق زدگی گفت : -می دونستم .تو یه موروی اصیلی . من در بست نوکرتم با بیحالی گفتم : -حالا یه خونی چیزی جور کن کوفت کنم . دارم تحلیل میرم گفت : -روی چشم ،بانوی من .خون دختر بیست ساله دوست داری ؟ با خستگی گفتم : -اره . دوس دارم -تا نیم ساعت دیگه جورش می کنم -هرچه زودتر ،بهتر .از بی حالی و عطش در حال موتم خندید: -دختره که اومد ،من تو قیافه مهدی میرم ، زبون درازی نکنی ،ازش کمک بخوای .کتک هام یادت نره .یه لحظه تو روت خندیدم ،فاز پررویی ات نزنه بالا ! گوشی شو برداشت و زنگ زد: -الو نازنین گوشی رو رو ایفون گذاشته بود تا من هم بشنوم . صدایی نازک از اون طرف خط بلند شد: -جونم مهدی ،چه عجب یاد دختر خاله ات کردی -عزیزم دلم تنگ شده برات . زود پاشو بیا . من تنهام . -ترانه نیس ؟ -نه رفته ارایشگاه ابروهاشو تاتوکنه . نوبتش امروزه . تا سه ساعت دیگه نمیاد -اومدم عزیزم . اومدم .فقط باهاس یه قول بدی -چه قولی؟ -مثه اون دفعه گزیدن منو با خشونت انجام ندی . اروم . با لطافت -باشه عزیزم . این دفعه حواس مو جمع می کنم دیمی گوشی شو انداخت رو مبل و خندید : -همه دخترا و فک و فامیل مهدی تو چنگ منن . از دختر عمه و دختر خاله و خواهر بگیر تا مادر زن و بقیه . همه رو با جادو، معتادشون کردم به خون دادن . -خیلی نامردی تو -این نازنین ، وقتی ترانه تو حبس گروگان گیرها بود ،جمعه ها، تا شب اینجا بود و با مهدی سابق ! رابطه داشت . می خواس مهدی بگیردش . -حالا که ترانه برگشته ، چرابازم میاد؟ -بازم امید داره . مهدی بهش وعده داده ، وقتی پدر ترانه مال و اموال شو به اسمش کنه ، باهاش ازدواج می کنه . اینه که مخفیانه رابطه شو با اون ادامه می داد ، این مهدی رو این جوری نگاش نکن . یه هفت خطیه که نگو -حالا تو جاشو گرفتی -اره ،و همه چیزشو . صدای زنگ خونه بلند شد . دیمی گفت: -من اونو با چشم بسته میارم زیر دهان تو . نصف خون شو بیشتر نخوری ،میره تو کما کار دست مون میده -ولی من چهار پنج لیتر خون لازم دارم -اونو ردش می کنم ، دختر عمه شو میارم . من به قدر کافی خون بهت می رسونم .دختر عمه مهدی هم یه زن معتاد به خون دادن ِ دیمی بیرون رفت. صدای خنده و جیغ های ریز دختری از بیرون به گوشم می رسید ... یه ربع بعد،دیمی با دختری بیست و چند ساله ، وارد اتاق شد . موهای مشکی دخترتا روی شونه های گردش ریخته و لباس های چندان پوشیده ای به تن نداشت . چشمای دختر بسته بود . تو دلم گفتم: -نامرد با فک و فامیل و دوستای مهدی تفریح می کنه دختر هرهر می خندید و می گفت: -کی گازم می گیری ؟ زود باش مردم از چشم انتظاری

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیمی با خنده گفت : -اینجوری با چشم بسته، کیف اش بیشترِ ،نه عزیزم ؟تو منتظری تا گازت بگیرم ،ولی نمی دونی چه موقعی ، یهو می پرم به گردنت ، می گزمت ، مثه یه رطیل دختر با شادی گفت : -هیجانش بیشتره ، این جوری هم دوس دارم . وای خدا ...تو هر دفعه یه بازی جالبی درست می کنی ، دیونه خل بازیاتم میتی ! -پس داری لذت می بری ؟ -اره . هی منو می بری این اتاق و اون اتاق،بعد ناغافل حمله می کنی و یهو گازم می گیری ،وای خداجون من عاشق گاز تو ام ،عاشق ای جور هیجانام . خون اشام ،بنوش . خون قربونی بدبختت رو بنوش،می دونی الان تصور می کنم تو کی هستی؟ -نه -فکر می کنم استفانی ،منم الینام . من و به زور گرفتی ،توی یه قبرستون تاریک ، کنار یه قبر خالی ،می خوای خون مو بنوشی ،بندازیم تو قبرِ دیمی گفت : -چند بار بهت بگم ،استفان از این کارها نمی کنه ،اون دیمن هست ،نامرده دیمن ِ دختر خندید ،عاشقونه : -باشه . من استفان و بیشتر از دیمن دوس دارم . می خوام استفان جون و تصور کنم ! -هرکی رو دوست داری تصور کن . عجقم ،عجیجم تو دلم گفتم : -خاک تو سرت دیمی .بذار هرکی رو می خواد تصور کنه . بیارش خون شو بمکم . مردم از گشنگی ! دیمی نازنین را اورد کنار صورت من . خم شد و گردن اونو گاز زد، نازنین جیغی از روی خوشی کشید : -رحم کن استفان . رحم کن . خونم و ننوش .من گناه دارم . دیمی به من اشاره کرد . لـ ـبم و روی گردن سفید و ترد دختر ، گذاشتم و نوشیدم . عجب خون با حالی داشت بعد از تموم شدن کارم . مهدی دو دست شو برد زیر کمـ ـر دختر ، و از اتاق بیرون برد . وقتی نازنین خداحافظی کرد و رفت ،دیمی وارد اتاق شد ، گفت : -بذار لب هاتو تمیز کنم با کلنکسی، لب های خون الود مو تمیز کرد و گفت : -الان به غزاله زنگ می زنم ! -غزاله کیه ؟ -دختر عمه مهدی . بیست و شش سالشه .دختر مهربونیه . تو پاساژ کریستال فروشی او کارمی کنه . فقط ،از بس فیلم های ترسناک و خون اشامی دیده ،زده به کله اش . یه خرده کم داره . هفت قسمت فیلم اره رو بیشتر از صد مرتبه دیده . خاطرات خون اشام رو که نگو . هر قسمت شو بیست سی بار می بینه . عاشق خشونته . دوس داره باهاش خشن رفتار بشه . نمی دونم اثر دیدن این فیلم هاست یا مادر زادی خل و چل بوده . اخه دیپلم شو هم به زور گرفته . حالا هم با این که خیلی قشنگه . اما شوهر نمی کنه! -چرا ؟ فکر می کنه امیلی هست و عاشق جرمی شده . وقتی اومد اینجا، گفت منو امیلی صدا کن . من یه دختر خون اشام و قشنگم که اسیر جرمی می شم .تو هم جرمی هستی! -یعنی خله؟ -نمی دونم -وقتی من راس راستکی خون شو نوشیدم خیلی ذوق کرد .کم کم معتاد به دادن خون شد . دوس داره ببندمش به تخـ ـت ، بعد با ترکه خیس بیفتم به جونش ، یهو بپرم روش ،گلوشو بگزم . سیستم خون دادن این یکی خیلی خرکیه . این هست که باید حواستو جم کنی! -چطوری؟ -من می بندمش به تخـ ـت . حسابی که زدمش ، تورو با افسار می برم رو تخـ ـت . خون شو بنوش . -حالا نمیشه یه دخمل عاقل تر گیر بیاری من خون شو بخورم؟ -نه . فعلا به جز امیلی ...ببخشید غزاله کس دیگه ای دم دستم نیست . فقط خوب حواست و جم کن . من یه افسار می بندم گردنت و از دیوار بازت می کنم ،می برمت رو تخـ ـت کنار غزاله . یه وقت فکر حمله و فرار نکنی . چون هم وزنه به پاهات وصله ، هم افسار گردنته . در ضمن من و تو قول و قرار هم بستیم.پیمان داریم . -نه . فرار نمی کنم.خاطرت جم باشه یه ساعت بعد ،غزاله دختر عمه مهدی اومد . صدای نازک و خوش اهنگ شو از بیرون می شنیدم: -وای جرمی ...قربونت برم منو نکش . به من رحم کن دیمی که صداشو خشن کرده بود جواب داد : -تو لایق شکنجه و مرگی . این قدر تورو می زنم تا بمیری -جرمی ...رحم کن بعد صداشون خفه شد . یه ربع که گذشت ،دیمی وارد اتاق شد و افساری به گردنم بست .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افسار حـ ـلقه ای ازفلز داشت که دور گردنم قفل می شد ، به انتهای حـ ـلقه زنجیری کلفت وصل بود . سر افسارو گرفت . من و کشوند سمت اتاق خواب . دوتا وزنه سه کیلویی مثل دو توپ سیاه، توسط زنجیری دور مچ پاهام وصل شده و دو دست لاغرم را از پشت با دستبندی به هم بسته بود . به سختی راه می رفتم . دیمی هم انگاری من خری هستم که نافرمانی می کنه ، افسار منو گرفته و به سمت اتاق می برد . پوفی کشیدم: -اه ،روزهای ازادی ، روزهای قشنگ راحتی ... دیمی با صدایی خفه گفت: -یواش تر زر زر کن . اون از وجود تو خبر نداره -باشه ،فعلا که افسار مون دست شوماست ! وارد اتاق شدیم . خداجون . چی می دیدم . یه دختر قد بلند سبزه . موهاش تا کمـ ـرش می اومد . طاقباز رو تخـ ـت خـ ـوابیده بود . دوتا دستاش از هم باز شده و دو طرف تخـ ـت بسته بود ، پاهاش هم همین جور با طناب دو طرف تخـ ـت محکم شده بودند . چشم های غزاله با پارچه ای سیاه پوشیده شده و او مرتب جرمی ،جرمی می کرد . دیمی زنجیر افسار منو به پایه تخـ ـت بست و تنگ گوشم با پچ پچ گفت: -هروقت اشاره کردم ،سرت و بیار جلو و بنوش ،من موهاتو تو چنگ دارم تا تعادلت حفظ بشه ،روی سر دختر نیفتی سرم و به علامت تایید پایین اوردم دیمی ترکه ای باریک و بلنداز چوب انار که گوشه اتاق و داخل سطل ابی بود برداشت ، به سمت غزاله رفت، خشمگین غرید : -به من خیانت می کنی ؟این قدر می زنمت تا اسم شو بگی غزاله با صدایی التماس امیز و سوزناک نالید : -جرمی جان من به تو خیانت نکردم . اون خودش به زور منو برد تو خونه و ...انجام داد دیمی نعره کشید : -خود بی ابرویت ،تند تند با خنده و غمزه بهش علامت داده بودی ،تو یه دختر ناجوری ،یه بدجنس کوچولو ! غزاله با صدایی خفه گفت : -اه جرمی منو نزن ،منو نکش. رحم کن.به این دختر گول خورده ی بیچاره رحم کن ! دیمی با عصبانیت شروع به زدن غزاله کرد . محکم و واقعی می زد . بیرحمانه . ترکه ها بالا می رفت و محکم به تن لاغر و سبزه دختر می خورد. او از درد به خود می پیچید . بدنش منقبض و دوباره از هم باز می شد، اما جیغ نمی زد . انگار از ترکه خوردن لذت می برد. با صدایی گنگ و خفه زمزمه کرد : -جرمی . خونم و نخور . بذار زنده باشم ،منو نابود نکن.من دختر بدبختی هستم ! ناگهان ،دیمی پرید به گردن غزاله . گردن درازی داشت . گردن اونو جلو کشید و گزید: -اخ جرمی ، اخرش کار خودت رو کردی ،منو کشتی دیمی به من اشاره کرد . روی گردن دختر خم شدم واز محل زخم ، نوشیدم . چه خون با حالی داشت . عین دلستر انگور بود . در حالی که امیلی ناله می کرد ، دیمی افسارم را گرفت و به جای اول برد . دوباره دستامو به دیوار بست . هردو دستم بالا بودند و از هم باز . میخ هایی روی دیوار نصب شده که زنجیری در انتها داشت و انتهای هر زنجیر ، دستبندی فلزی بود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. دیمی گفت: -خون گیری ات کامل شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اره . یه کم بهتر شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من برم این دختر خل و چل و برسونم خونه شون بیام یه ساعت بعد برگشت . عملیات خون گیری من با موفقیت انجام شده بود .در حالی که من فکر می کردم، این فیلم های خارجی تا چه اندازه رو مخ بعضی ها اثر داره ! به دیمی گفتم : -کِی اون کارتو انجام میدی؟ -اهان .تو شیشه کردن خون ترانه رو میگی؟ -اره -باید مقدماتش فراهم بشه -چه مقدماتی داره؟ -ماه کامل ،بعد هم من وردشو بخونم.انگشتری مو بکشم به تن تو و ترانه -الان ترانه کجاس؟ -تو یه قفس زیر زمین -میشه بریم ببینمش -نه . تا ده روز دیگه که ماه شب چهارده بشه . تو همین جوری تو غل و زنجیری -من ، تا ده روز دیگه این جوری بسته باشم ، می میرم،خون به مغزم نمی رسه . پاهام همه تاول زدن -نترس . اون قدر از خون فک و فامیل مهدی بهت میدم تا جون بگیری ،من توی یه مشت منشی و دختر خل و چل غرق شده ام . عاقل ترین هاشو ،امروز دیدی . نازنین و غزاله . همه شون معتاد و عاشق خون دادن هستن! نالیدم : -دستام داره زق زق می کنه، خون توشون جریان نداره .مدت هاس که همین جوری بالا هستن...من ایستاده چطور بخوابم ؟ -باید همین جور ایستاده، صبر کنی . تو یه اتیش به جون گرفته ای هستی که نمی تونم بهت اطمینون کنم،هر لحظه ممکنه نقشه ای بکشی و منو نابود کنی - بعدش چی؟ تا اخر عمرم باهاس بسته باشم ؟ -بعدش شیشه عمرت تو دست منه . اگر بلایی سرمن بیاد ، تو هم برای همیشه نیست می شی ،بعد از اینی که رفتی تو جسم ترانه ،بازت می کنم ،ازادت می کنم زیر لب غریدم : -کثافت ،بوگندو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرص ماه کامل شده بود . دیمی زنجیر افسار منو گرفت . هردوتا دستام از پشت با دستبند اهنی ، بسته بودن و پاهام تو پابند فولادی بود . مثل الاغی که دنبال خودش بکشه منو به سمت زیر زمین می برد -حالاترانه جانت و خواهی دید نالیدم: -این افسار لعنتی رو یواشتر بکش ، گردنم زخم شد -باید عجله کنیم . درست وقتی ماه وسط اسمونه ... -کوری ، پاهام بسته ،دستام بسته ،تعادلم بهم می خوره -ابگین ، نرو رو اعصابم ،حواسم پرت میشه ،کارت یه ماه عقب می افته، اون وقت یه ماه دیگه ایستاده می خوابی ،ایستاده می خوری ، ایستاده ... بعد نیش مرده شوری شو واکرد: -ترانه رو بردم حمـ ـام . تموم تن و بدن شو شستم . اخه تن اش مال تو میشه . دوس دارم وارد یه تن پاکیزه و خوشگل بشی.خودمونیم بد چیزی هم نیس ! بهش طعنه زدم : -باید ارایشگاه هم می بردیش -اونم بعدا.خودت تن لش شو می بری ارایشگاه ،وقتی مال خودت شد ،جوش نزن . شیرت خشک میشه ،باهاس به بچه هام شیر بدی. با عصبانیت غر زدم : -لعنت به خودت و اون بچه هات یهو با پشت دست زد تو دهنم .شوری خون و حس کردم . لـ ـبم پاره شده بود . با نفرت نگاهش کردم: -چرا می زنی؟ -با شاهزاده بزرگ موروی ها مودب باش،فحش نده !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اووم ... وارد زیر زمین شدیم . همه جا تمیز و مرتب بود . زنجیرهای پام روی کف سرامیکی و براقش صدا می دادند . دیمی با شکوه یک شاهزاده بزرگ، افسار منو می کشید و جلو می برد . گوشه زیر زمین، قفسی دو متر در دو متر ، با فولاد ساخته بود . ترانه مات و درمانده ،در گوشه قفس ایستاده و مارا نگاه می کرد . مات و سنگین .زن بیچاره هیچ پوششی به تن نداشت.انگاری تازه از رحم مادر بیرون اومده . دیمی از جیب کت اش کلیدی بیرون اورد و با احتیاط ، اول من و بعد خودش وارد قفس شدیم . دوباره در را بست . گفت : -ترانه خوبی؟ با صدایی حزن انگیز جواب داد : -نه . دیمی خندید : -هه هه ،این اخرین لحظات عمر تو در دنیای ازاد است . تا چند دقیقه دیگه روح ات در این بطری میره و برای همیشه زیر خاک ها دفن میشه . کنار مهدی جونت. یک بطری کریستالی ، شبیه شیشه ی مربا از بالای قفس برداشت . سرش گشاد بود و دری فلزی رویش دیده می شد . در را پیچوند و از روی بطری جدا کرد . ترانه گفت: -این کارو با من نکن،این کار از جنایت هم بالاتره -مگه نمی خوای بری پیش مهدی جونت؟ -نه ،ولم کن محل اش نگذاشت . در حالی که دستبند و افسار منو باز می کرد،بهم گفت : -کاری نکنی که بعد پشیمون بشی . هم، جون اردین در خطره ،هم کارت عقب می افته . دوباره یه ماه باید تو غل و زنجیر باشی .این قفس قفل داره . می دونی که سن من از تو بیشتره و زورت به من نمیرسه . گفتم : -نه من سر قولم هستم -پس ، لباس هات رو در بیار -همه رو؟ -اره . باید بری تو جسم ترانه ،بدون ذره ای پوشش خارجی -بعد هروقت بخوام می تونم تو جسم خودم هم باشم؟ -بله . جسم تو در سلول های کالبد ترانه حل میشه و روحت میره تو بدن اون . هروقت اراده کنی شکل خودت میشی ،هروقت بخوای شکل ترانه میشی .مثل من که هروقت اراده کنم مهدی ام و داخل خونه ،با تو دیمیتری. -مطمئنی من از عهده این کار بر میام ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اووم .بله . موروی ها استاد جادو هستن و به هر شکلی بخوان در میان ترانه التماس کرد: -نه . این کارو با من نکنین . من چه دشمنی با شوما دارم . چه هیزم تری به شوما فروخته ام؟ -هیچ کاری نکردی . تنها گناهت اینه که شوهرت زن منو لمس کرده . با او در دریا شنا کرده ... -مهدی گناه کرده ،به من چه ربطی داره؟تازه اونو که مجازات کرده ای -در فرهنگ موروی ها زن و شوهر هردو یک تن واحد هستن و گناه هرکدوم، پای اون یکی هم نوشته میشه . تو چوب هـ ـوس بازی های شوهرت را می خوری . من هیچ وقت به انسانی که به من لطمه ای وارد نکرده صدمه نمی زنم ترانه گفت : -اون به من چه ؟ -اون زن منو لمس کرده . برده تو هتل .منم انتقام شو از تو می گیرم . چشمت کور موقع انتخاب شوهر باید دقت می کردی ترانه با نومیدی غرید: -خاک بر سرت با اون منطق پوسیده ات

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حیف که نمی خوام تن و بدن زیبا و خوش فرم ات ، زخمی بشه وگرنه چنان تو دهنت می زدم تا همه دندوناتو همراه زبون درازت قورت بدی به دیمی گفتم: -مگر اونو جادو و رام نکرده ای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چرا . اما الان ، باید در حالت عادی قرار بگیره،برای اثر کردن جادو همه چیز باید اصل و واقعی باشه -پس منو می شناسه؟ -اره از خجالت سرم و پایین انداختم . ترانه گفت : -خجالت نکش . ازاول نباید به یه خون اشام کثیف اعتماد می کردم . اگه تورو نجات نمی دادم و دستبند نقره رو از روی مچ دستت، بر نمی داشتم ، زندگی ام اینجوری نمی شد . شوهرم با کمک پدرم پول گروگان گیرهارو جور کرده و منو نجات می دادن .تف به تو. دیمی با ضربه ای که پشت گردن ترانه زد ،او را بیهوش کرد . جسم ترانه کف سرد و بی فرش زیر زمین افتاد . موهای بلند و خرمایی اش روی سرامیک ها پهن شدن . ده سانت از من کوتاه تر بود . پوست بدنش سفید و هیکل اش کمی گوشتالود بود . تا چند دقیقه ی دیگر تن او مال من می شد . وسیله ای برای گول زدن مردم و استریگوی ها، تا من،بدون تهدید و مشکل ، بچه موروی تولید کنم . ای بمیری دیمیتری با این کارهات. دیمیتری ده سال از من بزرگ تر بود . در رتبه بندی قدرت ،برای خون اشام ها و موروی ها، مسن ترها قدرت بیشتری دارن و دیمیتری حتی بیشتر از من به علم جادو واردبود . در برابر او و داخل قفسی فولادی چه کاری می تونستم بکنم ، هر حمله ای و هر تهاجمی رو فوری داخل ذهنم می خوند و عکس العمل نشون می داد . بایدتن به سرنوشت شومم می دادم . به خاطر اردین و نجات جان او. نباید اجازه میدادم سرنوشت او هم مثل میلاد و مهدی می شد . دلم به حال ترانه می سوخت . ترانه ای که نجاتم داده بود ،اما در واقع قاتل و دشمن خونی اش رو نجاتداد.هم زندگی ،هم خونه و هم تن شو تصاحب می کردم . همچنان که دیمیتری همه چیز مهدی رو صاحب شده بود . حتی مادر و پدرش رو .در مرام موروی ها هیچ انسانی بدون گناه مجازات نمی شود و بهانه دیمیتری برای مجازاتی این چنین سنگین ، لمس تن من ،توسط مهدی و قصد او برای ازدواج موقت با من بود .منی که در خیال دیمی ، ناموس و همسرش بودم. موروی ها گناه شوهر را پای زن او هم می نویسند . حتی گناه پسر را پای پدر و مادرش . اونها فکر قبیله ای دارند . مثل هندی ها هستند . وقتی مردی می میرد ، زنش را هم، با او در گور می کنند تا تنها نباشد .حتی اگر سن زن چهارده سال هم باشد . زن هندو ،زنده زنده کنار شوهرش می خوابد و انهاروی میت و زن زنده نفت و هیزم می ریزند و اتش می زنند بدتر از این کار ،رواج فرهنگ اش است . زن با رضایت و فکر این که با شوهرش وارد بهشت خواهند شد ،این کار را می کند . فرهنگ غلط ،افکار ویرانگر ،وقتی در ذهن ها نهادینه شد و جا افتاد ،از خود ان کار، زشت تر وبدتر است . دیمیتری گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماه وسط اسمونه . برو و کنار ترانه دراز بکش .تمام تنت رو به او بچسبون و محکم بگیرش -اخه... -هرکار میگم بکن، وقت نداریم بعدنشست کنار من و ترانه که به هم چسبیده بودیم .انگشتر یاقوت اش را بیرون اورد ، جلو چشمش گرفت ،نوری ابی از انگشتر بیرون زد ،بعدوردهایی عجیب وغریب خواند: «دیریمو.... انگورجیو... دیفندو... اکسپالسو... اکسیو... اونسکو.. آناپلو» بطری رو جلو دهان ترانه گرفت . یه دفعه حس کردم از حال میرم . بعد تونل سفیدی جلو چشمم ظاهر شد . گردبادهای وحشتناک داخل تونل می وزید . تونل منوداخل خود مکید ،مثل جارو برقی که ذرات اشغال رو می مکد و من هیچ نفهمیدم ... وقتی به هوش اومدم ، چشمام رو مالیدم ،ناگهان بازوهام رو چاق تر و سفید تر دیدم . تنم سنگین ترشده بود . روی تخـ ـت خوابی زیبا و تمیز دراز کشیده بودم ، بی هیچ پوششی سرم گیج می رفت همه جایم کوفته و درد الود بود . دیمیتری با خوشحالی وارد اتاق شد . دست هاشو به هم مالید و گفت: -خوشحالم که کارها ، طبق خواسته های من پیش رفتند . گفتم : -ملافه ای رویم بنداز -بفرما ،اینم ملافه -بطری روح ترانه رو چی کار کردی -خودم با جادوی هوا ،به سرعت رفتم ایرانشهر و کنار بطریِ روح مهدی دفن اش کردم در این مورد به هیچ کس اعتماد نمی کنم ،چون شیشه عمر من هم هست . گفتم : -بیچاره ترانه . اون چه گناهی کرده بود؟ -اون قربونی بقای نسل ما موروی ها شد . حالا من، هم ترانه ام ،هم ابگین ؟ قهقهه ای زد: -نه ،تو در عین این که موروی هستی ، هیچ گاه قالب ابگین ات رو نخواهی دید نالیدم: -چرا -چون برای تعویض قالب باید جادویش رو بدونی ،که نمی دونی -

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی من همین جور ترانه خواهم موند -بله . تمام توانایی های موروی بودنت رو از دست داده ای و مثل یک انسان عادی هستی . مثل ترانه.فقط رحم ات برای من موروی تولید خواهد کرد ، همین . با خشم گفتم : -حتی قدرت خون اشامیم رو از دست داده ام ؟نیازم به نوشیدن خون ؟ دیمی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل گذشته ،نیاز چندانی به نوشیدن خون نداری ،شاید هم از خون خواری بدت بیاد .غذاهای انسان هارا بیشتر دوست خواهی داشت . در عین حال تو همچنان نیاز به خون داری ،اما اندک ،به هر حال تو یک موروی هستی .منتها موروی کنترل شده.خودم برات خون تهیه می کنم . تمام سلول های ابگینی تو در سلول های ترانه حل ومدفون شده اند. غریدم : -اما قرار ما این نبود .تو گفتی من هروقت اراده کنم، ابگین خواهم شد -بله . اگر دختر خوبی باشی،کاملا رام من ،و اعتمادم را جلب کنی ،جادوی عوض کردن کالبد رو یادت خواهم داد . فعلا یک دختر ناتوان و بی دست و پایی ،اگر از من اطاعت نکنی ، هیچگاه ابگین نخواهی شد ،هیچ گاه . کافی است بطری روح ترانه رو بدون خوندن وردها و در غیر ازشب ماه چهارده بشکنم ، اون وقت نیست خواهی شد،برای ابد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خشم گفتم : -ای تو روح خودت و بچه موروی هایت از کنار تخـ ـت ، مشت سنگین اش روی گردنم خورد . درد ، مخم رو ترکوند . گر گرفتم. دیمی گفت : -حرفت و پس بگیر کنیزک! گفتم : -مگر من شاهزاده موروی ها نیستم ؟ حالا کنیزک شدم ؟ -بله بودی ، اما حالا کنیز و برده منی . کارخونه موروی سازی منی جیغ کشیدم : -بی وجدان ، تو منو گول زدی،تمام قدرت خون اشامی و جادویی ام رو گرفتی تا کاملا تو چنگت باشم ! سیلی اول رو که خوردم ،فهمیدم با این حیون نمیشه حرف زد و مخالف رای او بود ،بعد سیلی دوم و سوم ،نظریه اول رو تایید کرد ، خون از بینی ام راه افتاد .گفتم : -من که تسلیم اراده تو شده ام ،چرا می زنی ؟ با غیظ گفت : -باید کتک بخوری . کتک برای ادم های زبون دراز ، از هرچیزی واجب تره گفتم : -چرا؟ -چون با ابروی من بازی کرده ای ،بدبخت . عاشق میلاد می شوی . با او حرف های عاشقونه می زنی؟ ناف تو رو از همون لحظه تولد، به نام من بریده اند ،اون وقت هی عاشق مردای دیگه میشی؟ سرخ شد . گر گرفته و به شدت عصبانی بود . دوباره حمله کرد .با مشت کوبید توی دهانم . شوری خون و درد شدید.خون از لب و دهانم اومد تا پایین تر . تا روی شکم ام . دیمی چشمای ترسناک اش رو از هم دروند و گفت : -تو یه تکه اشغالی . اگر برای درست کردن موروی بهت نیاز نداشتم، می کشتمت با گریه و لبی خونین گفتم : -منو رها کن ،بذار به درد خودم بمیرم از کنار من حرکت کرد و سمت دیوار رفت . شلاقی از سیـ ـنه دیوار برداشت و با چشمان گربه ای و خشمگین اش به طرف من اومد،غرید : -با مهدی میری تو دریا ،نمیگی صاحب داری ،شوهر موروی داری ؟ هان ؟ صدای جیغ و فریادم بلند شد . همون طور که رو تخـ ـت خواب ولو بودم ، باشلاق بر تن نازک ام می کوبید ،تمام بدن ام راه راه و کبود شد ،عین پوستِ گورخر ،درد و نفرت همه ی قلـ ـبم و پر کرد .زار زدم : -ای بمیری دیمیتری ،بمیری گفت: - تا تورو لاگور نکنم نخواهم مرد ،مطمئن باش ابگین یهو پرید رو سرم ،موهام رو تو چنگ گرفت . سرم و عقب برد .سفیدی گردنم جلو دهان گشادش بود،دندان های درازش را بیرون اورد و ارواره های گنده و ترسناک شو چـ ـسبوند به زیر گلوم . سوزشی دردناک و بعد نفرتی شدید ، از نوشیده شدن خونم . داشت خونم رو می خورد... ، نوشیدن خون زنی تنها و بی پناه ، بهش مزه و نیرو می داد . لب و دهن خونی شو از هم باز کرد : -من همیشه از زن های زبان دراز و نفهم متنفر بوده ام ،به خاطر همین ترانه رو که در بالای غار دیدم ، انتخاب کرم . حالا، هم تورو دارم هم جسم ترانه رو ،با کتک های من روح هردوی شما زجر خواهند کشید ! دومرتبه به گردنم چسبید ، کمی دیگر از خونم رو نوشید ،با نفرت گفت: -تو زیبایی ،اما از من نفرت داری . من کاملا ذهن خبیث ات را می خونم . امید واهی به اینده داری ، اینده ای بدون دیمیتری . اما کور خونده ای . از حالا ، منتظر زجر و شکنجه های تازه تر و دردناک تر باش ،دخترک کوچولو ، بی وفا ! مشت اش را بلند کرد و درست روی مغز سرم فرود اورد جیغی کشیدم و از هوش رفتم . * صبح که می خواست سر کار برود ، در واقع محل کار مهدی ، به من گفت : -یه هدیه قشنگ برات اوردم -چیه ؟ رفت و از کمد خودش ، چیزی شبیه لبـ ـاس زیـ ـر بیرون اورد . اما فرق این یکی با نوع معمولی اش این بود که از چرم و فلز درست شده و در جاهایی از ان ،خارهای فلزی داشت . خندید: -به این میگن کمـ ـربند عفت دلم شور زد .با این که اطلاعات خون اشامی راجع به این نوع لبـ ـاس زیـ ـر ها داشتم اما بازهم برای اطمینان پرسیدم : - کمـ ـربند عفت دیگه چیه ؟ گفت : -این یه نوع لباس اهنیه که در جاهای مخصوص اش ، روزنه هایی درست کردن که دارای خار فلزیه .در زمان جنگ های صلیبی سربازهای رومی مجبور بودن سال ها از خونه دور باشن ودر میدان های نبرد طولانی مدت شرکت کنند ،زن هاشون تو خونه تنها بودن و مرد هم نداشتند .هر سرباز رومی ،برای این که خاطرش جمع باشه زن اش با غریبه ای هم بستر نمی شه ،این لباس فلزی رو می بست به بدن زن اش و بعد همون طور که می بینی قسمت بالایی اش ، قفل و کلید داره . رومی ها یه قفل گنده هم می زدن به لباس .بعضی ها که شکاک تربودن، کمـ ـربند و سه قفله می کردن ،دیگه هیچ کی نمی تونست با زن شون هم بستر بشه و با خیال راحت می رفتند، جنگ.چون خیال شون از بابت حفظ عفت زن هاشون راحت بود، مردونه می جنگیدن ! با نفرت گفتم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یعنی این کمـربند دو سه کیلویی سال ها تن همسرشون بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اره .. -خوب کارکوچیکه و بزرگه رو چطوری انجام می دادن -کنیزک من،مگه نمی بینی دراون محل ها روزنه هایی وجود داره .منتها با خار فلزی مانع ورود چیز میزی میشه!خروج خیلی راحته ،ورود اصلا امکان نداره ! -خوب زن ها موقع خواب و کار براشون سخت نبود ،چند کیلو اهن به پاشون بسته بودن ،از قنداق بچه هم عذاب آور تره نیش گور به گوری شو واکرد : -چرا می دونستن ، اونها به چشم صاحب و مالک زن ،او را نگاه می کردند ،کاری به درد و رنج اش نداشتند . مهم خیال خودشون بود که راحت باشد . زن را به صورت کالایی مجسم می کردند که صاحب اختیار و همه کاره ی اون هستن . حتی در بازارهای محلی شون ،زن ها و دخترها را مانند بزغاله ،گوشه ای جمع می کردند و می فروختند ، این ها رسم و رسوم رومی ها و غربی هاست . منم این رسم شونو دوس دارم . ما چکار به عذاب زنها داریم . فقط می خوایم خیالمون از ورود چیزهای مشکوک راحت بشه . حالا درد و شکنجه می کشین ، به ما چی ؟مشکل از خودتونِ گفتم : -خیلی بی رحمی دیمی . اصلا همه مردها همین جورین دیمی خندید : -کار شوما زنها غر غرکردن و نق زدنه . اصلا خمیره ی شما رو از بهونه جویی ساختن . تو روزنومه انسان ها ، خوندم وسایل لازم برای ساختن یک زن چیه . این قدر این وسایل ناجور بود که از درست کردن زن پشیمون شدم -مگه زن و هم میسازن -اره ما جادوگرها می سازیم . تازه چینی ها زن مصنوعی* ساختن ،عینِ زن واقعی -حالا وسایل تهیه یه زن چیه ؟ -بگم ناراحت نمی شی ؟ -نه . از این کمـ ـربند سنگین و اهنی که می خوای بهم ببندی ، بدتر نیست ! من خوندم برای تهیه یه دختر وسایل زیر لازمه : مواد لازم برای تهیه ی یک عدد دختر!! 1- 49کیلو گرم گوشت و پوست و استخوان 2 - لوازم آرایش : 3 کیلو 3 - قر : 50 دور در دقیقه 4 - رو : 75 لیتر 5 - نق : روزانه 8 ساعت 6 - ناز: 7 کیلو 7 - زبان : 14 متر و سی سانت 8 - حوصله: سه گرم 9 - سر درد مصلحتی: به میزان لازم 10 -اشک : 3000لیتر 11 -حسد : 2 تن 12 -عشوه شتری: 92مایل 13 -عقل: کمی تا قسمتی ابری این مواد را روی هم ریخته 24 ساعت بعد یه زن مامانی بوجود میاد حالا می بینم همه اش درسته گفتم : -من تو روزنومه انسان ها خوندم برای تهیه یه مرد چه چیزهایی لازمه با کنجکاوی گفت : -چه چیزهایی ؟ -گفتم : مواد لازم برای درست کردن مرد : مواد خود را حرام نکنید ،مردها درست شدنی نیستند اینم جوابت ههه هه... دیمی گفت : -می خوام برم سرکار ،این قدر من و اذیت نکن زبونم و براش بیرون اوردم و گفتم : -دقت کردی که همه چیزهای خوب خانم هستند: خورشید خانم، پروانه خانم، مهتاب خانم! اما همه چیزهای بد آقا هستند: آقا دزده، آقا گاوه، آقا گرگه!!! دیمی غرید : -این قدر نمک نریز خانوم ،بیا لاستیکی تو پات کن برم گفتم : -من زیر بار این رسومات قرون وسطی نمیرم ،کمـ ـربند عفت ،هه هه ،بینیم بابا ! گفت: -عزیزم ،اینا فقط مال قرون وسطی نیست که ، حالاشم تو اروپا و امریکا مردهای شکاک ازش استفاده می کنن .الان تو قرن بیست و یکم در امریکا و اروپا کمـ ـربندهای عفت توسط مردهای بدبین استفاده میشه و هشتصد دلار فروش می ره سرم و تکون دادم و گفتم : -اون وقت غربی ها ادعای حفظ حقوق زن و هم دارن و به چادر و حجاب مسلمونا گیر میدن ،اونایی که برای خاطر جمعی خودشون این وسیله عذاب آور و به زن هاشون می بندن؟ دیمی فکری کرد و گفت : -غربی ها ،اگر تو بحر تاریخ و جنایت هاشون در مورد خانم ها بری ،می فهمی چه بلاهایی به سر زن می اوردن . حالا هم به خاطر منافع خودشون دم از ازادی زن می زنن اما در اصل زن را وسیله عیش و نوش خودشون کردن گفتم : -چطوری؟ گفت: -با پول . کاری کردن زن ها برای در اوردن پول و سیر کردن شکم خودشون ،برهـ ـنه بشن . هرچی برهـ ـنه تر و زیباتر ،بیشتر تحویل شون می گیرن،بیشتر تشویق شون می کنن ، بعضی زنها هم خر میشن ،بیشتر خودشونو عرضه می کنن دیدم راست میگه . گفتم : -در واقع اون موقع زور بود ،حالا با گشنه نگه داشتن زنا و به خاطر دادن پولِ سیر شدن شکم شون ، عفت شونو غارت می کنن،لعنت به این مردها . دیمی گفت : -اره . حالا فرهنگ و مغزشونو شست و شو دادن . کاری کردن تعداد زیادی از زن ها، با اراده و اختیار خودشون ، بی هیچ پوششی بروند داخل ویترین و اتیکت قیمت برا فروش تن شون رو بندازن به گردن ،اسم شو هم گذاشتن ازادی و تساوی حقوق زن و مرد !هنرمندها و کارمندها هم هرچی بیشتر ارایش کرده و تو دل برو تر ، بهتر. ،بیشتر تحویل شون می گیرن .اضافه حقوق و پاداش شون میدن . جایزه شون میدن ! گفتم : -واقعا این کارو کردن ؟یعنی زنا میرن تو ویترین و اتیکت قیمت به خودشون می زنن ؟مثه سبزی و گوجه که برچسب قیمت داره ؟ گفت: -بله . توی فرانسه و اسرائیل در بازاری ، بعضی زن ها تو ویترین ژست دلبرانه می گیرن با لباس های ناجور ،اتیکت هم روشونه . مردها میان انتخاب می کنن ،می برن تو خونه ها و هربلایی بخوان سرشون میارن. تو کشورهای دیگه هم این بازارها هست ،رو ز به روز ،بیشتر هم میشه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتم : -خوب این که مثل بازار برده فروشای رومی ها و عرب هاست . اون زمان ها هم زن هارو به اسم کنیز تو بازار می اوردن از زیبایی و ملاحت شون تعریف می کردن، قیمت اش را با صدای بلند ،اعلام می کردن ،یکی می اومد می خریدشون دیمی جواب داد : -بله . شستشوی مغزی که میگم، همینه . اون موقع به زور بود و فرهنگ خاص خودشو داشت . الان طوری بعضی زنهارو خر کردن یا در مضیقه مالی گذاشتن که با پای خودشون میرن تو ویترین برده فروش ها ، کلی ارایش می کنن ،لبخند عاشقونه ! هم می زنن تا بیان بخرنشون ،خر همون خره پالونش عوض شده! گفتم : -تازه زن ها دل شون خوشه ازادی و تساوی حقوق با مرد رو بدست اوردن ! دیمی جواب داد : - یه نوع برده داری جدید هم اومده،خیلی وقته که هست. گفتم : -چه نوع؟ گفت : -اگهی میدن زن ها و دختر های خوش برو رو ، از کشورهای دور و نزدیک ،برای کارهای منشی گری یا فنی اداری نیاز دارن -بعد؟ -بعد دختره بلند میشه از اون طرف دنیا میاد برای کار اداری . می برنش توی یه زیر زمین . پاسپورت شو می گیرن و دسته جمعی ازارش می دهند . بعد هم میگن اگه پاسپورت و پول می خوای باید هرکاری ما میگیم ،انجام بدی . گفتم : -وای . از برده داری و کنیز فروشی هم بدتره گفت : -بله . این دیگه خیلی واویلاست! گفتم : -تو ایرون خودمون هم داریم ؟ گفت : -بدترشو . گفتم : -چطور ؟ گفت : -بعضی دخترای خر شده ایرونی به خاطر ده میلیون میرن کشورهای دور و بر خلیج فارس ،بکارت شونو به عرب های عیاش می فروشن ،یا به هوای کار و ازادی، اونارو می برن کویت و دبی و مجبورشون می کنن تن فروشی کنن گفتم : -پس حرفت راست هست ،اون زمان ها زور و قدرت بود که زنها رو کنیز می کرد، حالا گرسنگی ، فقر و بدبختی مجبورشون می کنه کنیز بشن ،هیچ چی فرق نکرده فقط دخترها باید هوشیار باشن، گول تبلیغات پوچ و نخورن ،شست و شوی مغزی نشن ،شست و شوی مغزی ، زن هندو را هم وادار می کنه ،با کمال میل و اشتیاق ،کنار همسرمرده اش دراز بکشد و زنده زنده با او بسوزد ،تازه ،همین دخترای خیابونی چه تو ایرون ،چه در خارج که خیلی بیشتره ، اونا هم یه نوع کنیزن! دیمی گفت : -از چه نظر ؟ گفتم : -به خاطر فقر مجبورن خودشونو در اختیار هر کس و ناکسی بذارن و حراج کنن،به خدا هیچ کدوم شون راضی به این کار نیستن ،فشار گشنگی مجبورشون می کنه گفت : -درسته ،حتی دختری که میره منشی و کارمند یه شرکت خصوصی میشه و ازش توقع های ناجور دارن ،اونام مورد استثمار و بردگی قرار می گیرن ، امان از فقر و نداری ! گفتم : -به خدا راس میگی ، کاش این دیو سیاه هیچ جا نباشه . دیدم دیمی منطقی شده .کمی جدی شدم و با لحن محکمی گفتم : -حالا تو این کمـ ـربند عفت و می خوای به من ببندی؟ با لحن خردر چمنی گفت : -اره عزیزم گفتم : -مگه من یابو هستم که پالون روم بذاری .دوساعته از برده داری زنا و مردها میگی ، حالا خودت می خوای اجراش کنی ؟ -چون تو واقعا برده ی منی ، شیشه عمرت دست منه . هروقت بخوام نابودت می کنم . من برای زنایی می گفتم که تو دنیای ازاد هستن و فکر می کنن آزادی دارن . تو که واقعا برده ای ،خخخ .تازه اینارو که برای خودم و خودت نمی گفتم برای بقیه می گفتم ! -چطور یعنی ؟ -جریان اون واعظ و شنیدی که زنش پای منبرش بود؟ -نه -اره زنش پای منبرش بود و اوشان می گفت ایها الناس ،اگر بچه تون رو فرش کار کوچیکه رو کرد ، به خاطر احتیاط اون قسمت فرش و ببرین بندازین دور! -خوب ؟ چه ربطی داره ؟ -جناب واعظ اومد خونه و دید زنش تکه ای از فرش خونه رو کنده ،انداخته تو باغچه ، زنش و به باد کتک گرفت . زن گفت من خودم پای منبرت بودم ، گفتی قسمت نجس فرش و ببرید بندازین دور . بچه مون رو فرش این کارو کرده ،منم اون قسمت و بریدم واعظ در حالی که تو مخ زنش می زد ،گفت : -خاک بر سر بی عقل ،من برای خودمون که نمی گفتم ،برای بقیه ی مردم می گفتم . حالام من این همه حرف و حدیث راجع به زن و برده داری جدید رو در باره خودمون که نمی گم ، برای بقیه میگم تا دلت بیشتر بسوزه ...خخخ... خدایا در چه مخمصه ای افتاده بودم . بی همه چیز مرض زن ازاری داشت . هم از نظر روحی ، هم جسمی، منو ازار می داد . مردک بی وجدان می خواست کمـ ـربند اهنی دوکیلویی رو به من ببنده . با صدایی که از فرط ناراحتی می لرزید گفتم: -مگه به من اعتماد نداری؟ محکم گفت : -نه ،من می خوام بچه هایی که میزایی مال خودم باشن ، موروی اصل باشن گفتم : -حیف نون که بخوری ،خودت ناپاکی که فکر می کنی همه ناپاک هستن ! مشت دیمی شکمم رو تو برد . صدایی از دهانم بیرون جست: -باق! نامرد بی همه چیز چه دست سنگینی هم داشت . بلند شد و شلاق شو از دیوار اتاق برداشت ،نعره کشید : -می گذاری ببندم یا خرد و خمیرت کنم؟ در بند اون اسیر بودم . کاری از دستم بر نمی اومد ،امیدم به اینده و نجات بود . اینده ای که، گویی خیلی دور بود ، نالیدم: -ببند کمـ ـربند و به من بست ،یک قفل رمز دار هم روش زد.گفت : -خیالم راحت شد. اخیش ... گفتم : -ولی من تو عذابم ، دو کیلو اهن و چرم ،بهم وصله ،کمـ ـرم و زخم کرده.نمی تونم صاف وایسم خندید : -عوضش امشب می برمت به یه مهمونی که لذت ببری -چه مهمونی؟ -خونه اردین جونت . -به چه مناسبتی ؟ -جشن نامزدی اردین با یه دختر ،به اسم کاترینِ!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم هوری ریخت تو . یعنی مردها این قدر بی وفان . اردین ،اردینی که من این قدر دوستش داشتم . چند ماه بعد از گم شدنم رفته و با یه دختر دیگه .باورم نمی شد . از هرچی عشق بود حالم به هم خورد .تو چه دنیایی زندگی می کنیم ما .شش ثانیه نتونسته طاقت بیاره .حالا فهمیدم چرا دیمیتری کمـ ـربند عفت بهم بست ،می ترسید تو مهمونی، ازش جدا بشم ،خیانت کنم .اما ،خیلی نامرد و بی وجدانه این اردین ! دیمیتری که تو ذهن من بود گفت: -کمـ ـربند برای همیشه ،موقعی که من نیستم ،بهت وصله ،نه فقط برا مهمونی . -دیمی تو یه .. -چی ؟ ادامه بده خواستم بگم تو یه حیونی ،ترسیدم مشتش بخوره تو دهنم گفتم: -تو یه شوهر زن دوستی . خیلی به زنت علاقه داری،عاشقمی ! نیش گشادشو واکرد و خندید: -من دیونه تم ،کشته مرده تم وقتی دیمی رفت سر کار ،یعنی پاساژ بزرگ فروش کریستال و بلور مهدیِ تو شیشه رفته ، من موندم و کمـ ـر بند عفت .من موندم و غم بی وفایی اردین . اردین بی همه چیز . من به خاطر نجات جون او ،خودم رو تو بدترین بدبختی ها انداخته بودم ،شیشه عمرم و همه ی اختیارم و داده بودم به این دیمیتری شیطون صفت . نابود شده بودم . برده شده بودم . اون وقت تو نامرد ، تو بی وفا رفتی و هنوز کفنم ،نه فرارم از خونه تو خشک نشده !دنبال یه نامزد دیگه . ینی این قدر هـ ـوسباز ، این قدر نامرد ... کلید پلیرکنار تخـ ـتم و زدم ،اردین و نامزدش رو مجسم کردم ،دست تو دست هم ،راحت و ازاد ،گردش می رن ،خرید می کنن ،اون وقت من اینجا ،تو این وضع اسارت و بدبختی ، نشستم های های گریه کردم :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالت که منو یادت نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالت که فراموشت شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالت که از این تاریکی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه ستاره سهم اغـ ـوشت شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالت که دلت ارومه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالت که پریشون نیستی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالت که منو یادت نیست

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالت که پشیمون نیستی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالتون باهم خوشحالین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالتون باهم خوشبختین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرجایی که من تنهایی رفتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوش به حالتون دوتایی رفتین

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک می ریخت رو دماغم ، عین چشمه ی فین کاشون . یه دل سیر گریه کردم و هی خوش به حالتون گفتم، بعد دیدم با گریه کاری درست نمیشه . اردینم داره از دستم میره . باید برم تو این مهمونی و بفهمم چی به چیه ، کی به کیه . اصلن باورم نمی شد، اردین این قده نامرد باشه . اردینی که من براش می مردم .بعد از حس گریه و تریپ احساسات پاکِ عاشقی که حس می کرد معـ ـشوق اش بی وفا و توزرد از اب در اومده ،رفتم تو تریپ فضولی . تریپ ویژه زن های عاشق که رقیب داره میاد تا کاشونه عشق شون و ویرون کنه . داشتم از فضولی دق می کردم . کاترین دیگه کیه . حتما از اون خرپولای شمال تهرونه . تازگیا مد شده اسم خارجی رو خودشون میذارن . کاترین و الینا و الیزابت .دلم می خواست با دستای خودم چشم های اردین و کاترین و در بیارم . بپزم ،صبح به جای صبحونه بذارم لای نون بربری ،بجوم ، هی بجوم . اردین کثافت ،به جای این که بگردی منو ،منو که گم شده ام پیدا کنی ،رفتی با یه دختر دیگه ،یه عشق نو ،تف به تو .استریگوی بی شرف . همه ی استریگوی ها همین جورن .خائن . بی همه چیز .دلم به حال خودم سوخت . دختری بدبخت . هیچ قدرت خون اشامی نداشتم ،جادوی تبدیل شدن به ابگین رو بلد نبودم .شیشه عمرم تو دست دیمی بود . مردی شکاک و بدبین که فکر می کرد من یه زن خیانت کارم و برای خاطر جمع بودن خودش کمـ ـربند عفت بهم وصل کرده بود .هرچی زور زدم کمـ ـربند اهنی رو از خودم جدا کنم ،نشد . لامصب یه جوری درست شده بود که فقط با باز شدن قفل رمز دارش، از من جدا می شد . یادم اومد ، یه نوع این محافظ ها به اسم ریپکس* هست که برای مردان متجـ ـاوز درست شده ، متجـ ـاوز ها نمی دونن زن یا دختر اینو نصب کرده . تا اذیت و ازار می کنن ،ناغافل چنگک هاش می چسبه ،زخمی و خون الودشون می کنه . اما این کمـ ـربنده ،فرقش با ریپ اکس اینه که متجـ ـاوز ،اون چنگک ها و خارهارو می بینه و به گور هفت جد و ابادش می خنده اذیت و ازار کنه . نگاه کردم به کمـ ـربند عفتم . یه دندونه های فولادی نوک تیزی از عفت من محافظت می کرد ،که نگاش می کردم می ترسیدم ،چه برسه به مردهای خاک بر سر که بخوان ... بازهم قدیمی ها روراست تر بودن . طرف می دید و غافلگیر نمی شد . اما چیزی که دیمیتری پلید به من نگفت و من توسط «سی پیو »خون اشامیم ،فهمیدم ، این بود ، علاوه بر زنها که میرن تو ویترین ،تازگی ها فروشگاه هایی برای خرید شوهر به خاطر دختران مجرد فرانسوی و غربی درست شده که مردها میرن تو ویترین و اتیکت می زنن رو تن شون . دختران غربی هزار دلار می دن تا اون جون رو برای یه شب ببرن خونه .یعنی عجب دنیایی شده ها ،تازه این طبیعی هاشه . اون همجنس گرایی و قانونی شدن ازدواج همجنس بازها و بقیه اش بمونه که دنیارو به لجن کشونده .از بس دخترها ناز کردن ،هی خواستگار رد کردن . حالا مجبورن پول بدن شوهر اجاره ای بخرن . چیزی رو که مردها بابت اش منت کشی می کردند ،خواهش و التماس می کردن و دخترها بالاش ناز می کردن ،حالا باید اونا نه تنها مفت تقدیم شون کنن که هزار دلار هم بابتش بسلفن . این که میگن زن نازِ ،مرد نیاز .از بیخ ، بر عکس شده ،مرد ناز شده ،زن نیاز ،یعنی دنیا چه جوری شده ، ادم شاخ در نیاره خوبه ها،دیمیتری خیلی ناقلا بود ،چیزهایی که به ضررمردها بود و نمی گفت ،هی بدبختی ما زن ها رو تو چشم ام می کوبید . اصلن همه مردها سر و ته یه کرباسـ ـن ،اون کرباس هم کفن بشه دورشون ،لاگورشون کنن الهی !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چیز دیگه ای که این دیمی جنایتکار نگفت ، این بود که کمـ ـربندعفت برای مردها هم درست شده و زن ها برای خاطر جمعی به تن مردهاشون می بندن .البته کمـ ـربند عفت مردونه، تازگی ها اختراع شده و قیمتش هشتصد نهصد دلاره . زن های شکاک اینارو می خرن ،مثه مای بی بی می بندن تن مردهاشون یه بار بیرون از خونه شیطونی نکنن . معنویت و مروت و صفا که رفت ،با وسایل اهنی می خوان عفت و وفاداری رو نگه دارن .نرم افزار ایمان که رفت ،دست به دامن سخت افزار تکنولوژی میشن.اما فکر نکنم فایده ای داشته باشه . دیمیتری که تو قالب مهدی بود ، مجبور بود تمام برنامه های اونو ادامه بده و اجرا کنه . صبح ها می رفت پاساژ و فروشگاه او، با کلی منشی و دم و دستگاهی که داشت ، مثه بچه ادم کار می کرد ، جلسه می گذاشت . کمیسیون و انجمن تشکیل می داد تا قیمت بلورجات و ببره بالا . با احتکار و پنهون کردن شون تو انبارهای مخفی اش ، و قیمت های اجناس اش هی می رفتن بالا . اونم جلو دوربین با خبرنگارها مصاحبه می کرد و خودش و غمگین و ناراحت نشون می داد که چرا قیمت ها رفته بالا ،اما تو دلش بشکن می زد و حال شو می برد که سرویس پیرکس یک میلیونی اش در طول شش ماه شده ده میلیون . وقتی از سر کار می اومد بشکن می زد و می گفت :« کی به کیه . همه جا خرتو خره اساسی ،تو بالارفتن قیمت ها و بی ارزش شدن پول ملی مون رکورد زده ایم درخشان !باید اسم کشورمون تو کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه . بنازم به این مخ های اقتصاد دون مثه اردین و اقا تورج پدر کاترین که این قدر گوگولی مگولی اند . » وقتی اردین ، شریک تجاری دیمی ، اونو به اتفاق عیال برای جشن نامزدی دعوت کرد ، حتما باید می رفت و منو علیرغم میلش می برد .برای او، طبیعی بودن همه چیز و شک نکردن کسی بهش ،با اهمیت تر از حسادتش بود . برای شب عروسی یه ماکسی زرشکی که تا قوزک پاهام می اومد، روی کمـ ـربند عفت ام پوشیدم . موهای خرمایی و بلندم و گنبدی کردم و یه روسری هم انداختم رو موهام . دیمی حسود بود و اجازه نمی داد لباس بازتری بپوشم . تو برج بیست طبقه ،داخل اپارتمانی صد و پنجاه متری در جردن بودیم . طبقه هفتم خونه اردین بود و طبقه ششم خونه کاترین نامزدش . مجلس نامزدی، خونه پدر کاترین بود . پدرش صراف بود و دلار و ارز خرید و فروش می کرد . یه بانک اعتباری زده بود، سرمایه مردم رو به اسم پس انداز، با سود بیست و دو درصد جمع می کرد ، می رفت تو بازار، سکه و ارز می خرید . دویست درصد سود می برد . امروز سکه نهصد هزارتومن بود ، یه ماه بعد می شد یک میلیون و پونصد هزارتومن . دلار دوهزارتومن بود یه هفته بعد می شد چهار هزارتومن . اونم تند تند پول درو می کرد .با این پول های باد اورده سفر خارج می رفت ،تفریح می کرد ،حال شو می برد .کی به کیه . اصلن یه خرده به فکر کشور و مردم کشورش نبود . فقط منافع خودش و می دید و بس . پولدارهایی مثل پدر کاترین، حتی وقتی تورم هم میره بالا ،پولدارتر می شن .تازه یه هفته هم قیمت دلار هاش ثابت نبود . دم به دقیقه هی پایین و بالا می رفت ،یه بار می رفت پایین ،یه بار می رفت بالا ،یک پایین و بالایی می رفت که نگو ! مهدی یا همون دیمی گور به گوری گفت : -من که از خوشحالی دارم سکته می زنم . قیمت همه ی بلورها و کریستال هام سی برابر شده . مردم هم تند تند می خرن . فکر می کن بازم از این گرون تر میشه ،بعضی هاشونم هی ناله و نفرین می کنن ! تورج پدر کاترین گفت : -یه عده ای تو این دور و زمونه علم و تکنولوژی و گذاشتن کنار فکر می کنن با ناله و نفرین کارها درست میشه . دعا و ناله به جای خود . کار و فکر و عقل هم به جای خود. خدا گفته از تو حرکت از من برکت . یعنی تو، این مخ صفر کیلومتر و به کار بنداز مام کمکت می کنیم مهدی که با دیدن ناراحتی و غم من به خاطر نامزدی اردین تو دلش بندری می زد، گفت : -صد سال بشین هی دعا کن و نفرین کن ،اب از اب تکون نمی خوره . باهاس کار و تلاش کرد .اونم نه از روی افکار خرافه پرستی ،از راه علمی و درستش اقا تورج که مرد جا افتاده ای بود و موهای سفید و قدی کوتاه داشت خندید : -به خدا راست میگی مهدی جون . یه پادشاهی بود مرتب به احتکارگرها و گرون فروش ها نفرین می کرد . می گفتن برنج آشغال هندی شده کیلویی پنج هزارتومن می گفت خدا نسل این گرون فروش هارو ور داره . روغن نباتی ، شده کیلویی هفت هزار تومن می گفت ذلیل بشن این احتکارگرها ،هرچی به این حاکم می گفتن تو قلمرو حکمفرمایی ات داره ظلم میشه ،گرون فروشی میشه ، هی نفرین می کرد . یکی بهش گفت بابا یه کار اساسی و عملی بکن . مردم از فقر و بدبختی به کفر گویی افتاده ان . گفت من کاری بلد نیستم جز همین نفرین کردن . مردی جهان دیده که اونجا بود خندید و گفت : -اگه با نفرین کردن مملکت اداره میشه ،من یه مادری دارم دهها بار بیشتر از شوما تو کار نفرین و اه و ناله وارده . اجازه بدین اونو بیاریم جای شوما بنشونیم ، هم جان سوزتر ، هم بلند تر نفرین می کنه ،یه نفرینایی می کنه که استخونای ده نسل قبل من میرن رو ویبره ! قاه قاه صدای مهدی و تورج خان پدر کاترین به هوا رفته بود . دیدم بحث مهدی و تورج بالا گرفته و مشغول صحبت های ارزی و اقتصادی هستن ، گفتم یه گشتی تو مهمونی بزنم ، این کاترین ذلیل مرده ، هوی خودمو ببینم . اردین بی وفا ، هنوز شش روز از گم شدن من نگذشته ، رفته نامزد کرده . اصلا یه دقیقه هم دنبالم نگشت . البته این خصلت استریگوی ها و خون اشام های بدذات هست . اونا مهر و وفا ندارن . همه اش به فکر شکم و عیش و نوش خودشون هستن . حتما با خودش گفته :« ابگین نشد ، کاترین ،کاترین نشد ،پریا ، پریا نشد ، میشا ...» معلوم بود پدر کاترین یه خرده ادم غیرتی و با ملاحظه ای هست . چون تو مهمونی اش زن ها پوشیده بودن. از پوشش انچنانی خبری نبود . از مشـ ـروب و مواد مخدر هم خبری نبود و به جاش شربت های زرد رنگ و قرمز رنگ میوه ای می دادن . اناناس ،هلو ،آب البالو . اردین و کاترین ،کنار پذیرایی نسبتا وسیع ، ایستاده بودن و با هم حرف می زدند . شهناز با لباس مشکی و غمگین اومده بود . چند ماه قبل شوهرش مرده و حالا برادرش نامزد می کرد . البته جشن رو به خاطر مرگ افشین ساکت و بی اهنگ برگزار کرده بودن . یه مهمونی بود در واقع . حتما بعد از مراسم سالِ افشین مجلس جشن و راه میندازن . با دیدن کاترین مومشکی و چشم درشت ،کنار اردین ،اشکم جاری شد . همه چی قاطی شد . سرمه و پودر ریمل و رژ گونه هام ...از صورت خوشگل من یه دلقک ساخت .بی اراده ذهنم رفت تو شعرهای اون ترانه : خوش به حالتون باهم خوشحالین خوش به حالتون با هم خوشبختینمهناز و طناز هم گوشه ای نشسته و با هم حرف می زدن . ارشیا رفته بود تو نخ خواهر کاترین . چشم و ابروش ، خیلی شبیه کاترین بود، تابلو بود خواهرشه . کاترین دختری بیست و شش هفت ساله بود .موهای مشکی کوتاه داشت . صورتش گرد و سبزه بود و بینی کوچکی داشت . روی هم رفته قشنگ بود اما زیبایی اش چندان خیره کننده نبود . این اردین گور به گوری ،توی اسانسوری ، لابی ،برجی ،جایی دیده بودش و می خواست باهاش ازدواج کنه .خدا می دونه چندتا از دخترای این اپارتمان رو گول زده و خون شونو مک زده بود . معتادشون کرده بود . استریگوی ها به هیچ یک از اصول اخلاقی انسان ها پایبند نیستند و نیشش شون نه از ره کین است ،ذات پدر سوخته شون این است .خیلی اراده و خودداری می خواد تا یک استریگوی کارهای خلاف نکنه . اینا خلافکارهای ذاتی هستن . من راحت می تونستم تو مهمونی بچرخم . چون ترانه بودم نه ابگین . روحم ابگین بود ، ظاهرم ترانه ،سلول های ابگینی من داخل سلول های ترانه حبس شده بودند . تازه حس می کردم یه ایرونی اصیل شده ام. ظاهر و باطنم صددرصد با هم متفاوت بود ! ناگهان دختری با بلوز کرم ،یقه باز و دامن بلند، هم رنگ اون با یه سینی شربت به سمتم اومد . روی سینی دو تا لیوان شربت بود . دختر پونزده شونزده سال بیشتر نداشت . خم شد و سینی رو جلو من که روی مبلی نشسته بودم گرفت . روی سینی کاغذی بود که یه نفر با خط خوشی نوشته بود: -ابگین . شربت زرد رو بنوش، تا اخرش .جشن نامزدی برای کشوندن تو به اینجا و نوشیدن این شربت بود . شربت، جوشونده گل شاه پسندِ . نمیذاره دیمیتری بره تو ذهنت ،افکارت و بخونه ....از طرف اردین دو دل بودم . خدایا . یعنی اردین به فکر منم هست . اون یک استریگوی هست و می تونه منو تشخیص بده .حتی از روی جسم ترانه . نکنه حقه ای تو کار باشه . نکنه اینا دسیسه های دیمیتری برای ازمایش من باشه ؟ بخوم یا نخورم ؟ یهو دیدم دیمیتری ،تورج خان رو ول کرده و با سرعت به سمتم می اید . افروخته و قرمز شده . یک لحظه معطل می کردم رسیده بود و شربت گل شاه پسند که لابد حاصل زحمات زیاد اردین بود، به باد می رفت .اگر واقعا این شربت گل شاه پسند ، بود که از دست ذهن خوانی های دیمیتری راحت می شدم ،چرا معطل اش کرده ام . باید زودتر کوفت کنم !لابد بعد اردین منو استریگوی می کرد ، قدرت از دست رفته مو بهم بر می گردوند . از این زندگی برده مانند و درموندگی نجات پیدا می کردم . حاضر بودم استریگوی بشم ،از دست این بی پدر و مادر، دیمیتری خلاص شم ، اما اگر توطئه بود ،اگر سم بود.خداجون چه کنم ؟ بخورم یا نخورم ؟ در چند متری دیمیتری ، درست لحظه ای که داشت بهم نزدیک می شد ، دل رو به دریا زدم . هرچی باشه ،روزگارم از این که دارم ،بدتر نخواهد شد ،گیرم مردم ،اسوده تر از حالام میشم . لیوان زرد و برداشتم و با یک حرکت تا ته نوشیدم. دیمیتری مچ دستمو گرفت . اما چیزی در لیوان نبود . همه اش توی معده من بود با خشم گفت: -این چی بود نوشیدی ؟ -شربت نه . یه چیز دیگه ای بود . ذهنت در حال مبارزه بود، بنوشی یا نه. با حالتی عصبانی گفتم : -خودت هم اون لیوان رو بنوش ،هرچی بود تو این لیوان هم هست دیمی سراسیمه گفت : -من از این ات اشغال ها نمی خورم . پاشو بریم دیر شده! اردین با لبخند جلو اومد و گفت : -مهدی جون چیزی شده ؟ ترانه خانوم ناراحتن ؟ مهدی جواب داد : -نه دوست من . فقط یه کم گرما زده شده -وای . الان میگم مهناز براش شربت خاکشیر درست کنه .حالش جا بیاد مهدی سعی کرد به خودش مسلط باشه . حتما می دونست اردین استریگوی هست و از اون می ترسید . اگر اردین استریگوی بود چرا با او دوست بود و به مهمونی اش میومد ،به خاطر حفظ ظاهر کار .اگر نمی اومد، همه چیز اروم و طبیعی به نظر نمی رسید ،حالا علت اون همه احتیاط و ترس ،کمـ ـربند عفت و این چیزهارو می فهمیدم . مهدی یا همون دیمیتری، مثل سگ از اردین می ترسید. اما چون اردین تازه استریگوی شده بود ، زور و قوه چندانی نداشت و یک موروی کهنه کار لابد می تونست از خودش محافظت کنه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به خاطر همین زیاد هم نگرانیِ نابود شدن به دست اون جوجه رو نداشت ،اما حسادت چشم اونو کور کرده بود . شاید فکر می کرد اردین هم منو همون ترانه می دونه نه ابگین و به همین جهت منو اینجا اورده بود ،اما اردین من خیلی ناقلا بود . عاشقم بود . منو می خواست و به خاطر من خودش و به اب و اتش می زد . تو دلم گفتم : -خدایا منو ببخش . چه افکار اشتباهی راجع به اردین داشتم . اردین من . عشقم ،همه چیزم . دیمی دست مو گرفت و کشون کشون به سمت محل پارک اتومبیل اش برد . زودتر از همه سوار پژو سفیدمون شدیم و اومدیم خونه . هنوز می ترسیدم تو دلم به اردین فکرکنم . شاید دیمیتری ذهنم و بخونه . تو راه ، دیمی عینهو سگ کتک خورده عبـ ـوس و خشمگین بود . وقتی وارد خونه شدیم محکم کوبید تو صورتم . برق از چشمم پرید . بعد گلومو گرفت و چفت دیوارم کرد . مرتب سیلی پشت سیلی بود که به سر و صورتم می زد: -چی خوردی هان ؟ چی خوردی -یه شربت،چرا این قدر نگرانی -اخه ذهنت درهم بود . دو دل بودی بخوری یا نخوری -خودت هم از این شربتا خوردی زد تو دهانم ، پرتم کرد کف اتاق : -حقه باز . افسار بریده . دیگه هیج جا نمی برمت شلاق و برداشت و افتاد به جونم . خشم و غضب ،از سرتا پاش می بارید . اون قدر شلاق زد، تا از حال رفت و روی مبل افتاد. تمام تنم می سوخت .ضربات کابل همه جامو زخم کرده بود . سر، صورت ،دستام . سرم زخم شده و خون می اومد . ضربه ای از کابل درست وسط کاسه سرم خورده بود . موهای خرمایی ام قرمز شده بودن ،روی پاها و کف دستام زق زق می کردن . از زیر جورابم خون زده بود بیرون . دیمیتری بی مروت . اگه دستم بهت برسه ،می کشمت . نابودت می کنم . بذار قدرت خون اشامی مو پیدا کنم . صبر داشته باش . عکس العملی از او ندیدم . خداجون دیگه ذهنم و نمی خوند . نمی تونست که بخونه . پس اردین به فکرم هست . اون یه استریگوی هست .اردین جونم ،قربونت برم ! دیمی سیـ ـگاری اتش زد و گفت: -عجیبه . هرچی فکرشو می کنم نمی تونم هضم اش کنم -چی رو ؟ -اخه اردین ،اردین که ... -اردین چی؟ -هیچ چی . این جا برامون نا امن شده . باید یه نقشه بکشم و به هوای سفر کاری از این کشور بریم . حس می کنم اردین یه استریگوی نمک نشناس شده ،من و تو در خطریم . استریگوی ها خیلی عوضی ان ! -اینو از اول هم که می دونستی ،اردین یه استریگوی شده -می دونستم ،اما دو دل هستم تورو ترانه می شناسه یا ابگین -مگه تبدیل من زیر زمین و سری نبود؟ -چرا ،اما یک استریگوی ،روحِ ،یه روح می تونه همه جا حضور داشته باشه .مخصوصا که ... -مخصوصا که چی؟ -که خون تو توی بدنش هست ، خون اون تو بدن تو ...این یعنی یه نوع رابطه روحی پنهان .یعنی یه ردیاب قوی که بدونه تو کجایی و هروقت اراده کنه بیاد سراغت . ببینم شوما پیمان هم دارین باهم ؟ -نه .ما پیمان نداریم . اون مجروح بود یه کم خون مو دادم بهش قوی بشه ،از دست نره . بعد هم من از اون تغذیه نکرده ام ! فوری به دماغم دست زدم ،ببینم دراز نشده باشه یهویی ! دیمی فریاد زد : -داری دروغ میگی مثل گربه.شب عروسی ات ،بردیش زیر پل و خون شو نوشیدی من من کردم و گفتم : -من هیچ پیمانی با او نبسته ام جز همون خطبه ی عقد. -اما تو مهمونی خیلی مشکوک بود ،همه اش تورو نگاه می کرد . بعد هم اون شربت ،من نمی تونم ... -نمی تونی چی ؟ -هیچی ولش کن ! دیمی نمی تونست فکر منو بخونه و این گیج اش کرده بود . به خاطر این که من ضعف اش رو ندونم ، چیزی در این مورد نمی گفت .می ترسید به قدرت از دست رفته و ابهت تو خالی اش ، لطمه بخوره ، دیگه نمی دونست ضربه خورده و من خبر دارم . بدبختِ شیطون صفت . داری با اتیش بازی می کنی . صبر کن ،صبر داشته باش تا من و اردین پدری ازت بسوزونیم که دودش تا هفت اسمون بره .برایم مسلم بود ،تو شک و تردیده ، در مورد اردین شک داشت ، چه شکی من نمی دونم . اما بد جوری گاو گیجه گرفته بود و این نوید تغییرات تازه ای برای من بود . اینده ی نجات و گریز از این زندگی برده وار و شرم آلود !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی رفته بود سر کار . تو خونه نشسته بودم و به زخم ها و کبودی های تنم نگاه می کردم . او دیگر نمی توانست ذهن منو بخونه .اردین هم که برام یقین شد خون اشامه و شربت گل شاه پسند و برام پیدا کرده بود، تا ذهن مهدی رو منحرف کنه برای نجات من . اما گل شاه پسند رو از کجا اورده بود . تو ایرون این ماده خیلی کمیابه .نایابِ ناگهان سنگی به پنجره خورد . رفتم کنار پنجره و اردین رو دیدم . خدای من .باورم نمی شد . این اردین من بود ؟ اومده بود منو ببینه .با همه خطراتی که داشت .اشک های گوشه چشمام و پاک کردم . با عجله دکمه ایفون و فشار دادم . چند لحظه بعد اردین وارد خونه شد و من سر در سیـ ـنه او به هق هق افتادم : -اردین ،اردین جون کمکم کن تو بد هچلی افتاده ام اردین روی مبلی نشست و با دیدن زخم ها و کبودی های تنم گفت : -عجب نامردیه این دیمیتری ببین چیکارت کرده -هرروز منو می زنه . تحقیرم می کنه . -من نجاتت میدم . باید صبر کنی -گل شاه پسند و از کجا اوردی؟ -اون رو از توی گورت . بعد از این که تو از پنجره خونه ام فرار کردی ،حس کردم از من بدت اومده . فهمیدی من استریگوی هستم و در رفته ای . رفتم تاک . کنار گورت نشستم و به یاد عشق قدیمی مون گریه کردم ،یهو سقف قبرت ریخت . سرم و داخل گورت کردم و چند شاخه گل ابریشم دیدم . محلی که تو در ان رشد کرده بودی،معمولا محل رشد و نمو خون اشام ها ،گل های شاه پسند می رویند ...با اون همه سال که تو در گور بوده ای ، فکر کنم ،داخل قبرت ،چیزهای مهم تری هم باشد ، ولی من از خیرش گذشتم . دنبالش نگشتم . -مثلا چه چیزهایی -عصاره «تبدیل کننده » . -عصاره «تبدیل کننده »،چیه ؟ به چه دردی می خوره ؟ -مایعی که می تونه یک خون اشام رو به زندگی انسانی برگردونه . از یک خون اشام ،یک انسان معمولی و عادی بسازه !این عصاره ها ،در مکان هایی تولید میشه که یک خون اشام ،دست کم ده سال ،بی وقفه در ان جا حضورداشته . شاید در تمام دنیا سه چهار مورد از این «مایع» پیدا بشه ،خیلی ارزشمند و مهمِ -از کجا فهمیدی من تو تاک بودم و گورم اون جاست ؟ -من یک استریگوی شده ام . قدرت درک و فهم من فوق العاده بالاست و چیزهایی رو می فهمم که تو نمی فهمی ،کافیه رو چیزی تمرکز کنم ،همه ی اطلاعاتش تو ذهنم میاد ،من ساعت های زیادی روی گذشته تو تمرکز کردم .چه زندگی سختی داشته ای ابگین ! -اره . ولی این روزا، سخت ترین لحظه های زندگی مو می گذرونم ،الان تنم رو گم کرده ام، شیشه عمرم در دست این دیمیتری نامرده ،هر لحظه ممکنه نابودم کنه -همه اینهارو می دونم . به خاطر این هست که میگم باید صبر کنی . باید دیمیتری رو به دام بیندازیم . شکنجه اش کنیم تا محل بطری های روح تو ومهدی رو بگه. -تازه باید انگشترش هم تو دستش باشه و ورد مخصوص رو هم بخونه تا ما مثل اول بشیم.همه جادوی اون تو انگشترش هست . اردین گفت : -همه اینها نیاز به صبر و نقشه داره .باید اونو غافلگیر کنیم .قسم می خورم همه ی تلاشم و برای نجات تو بکنم . بعد به من نزدیک شد . عاشقونه نگاهم کرد . چشم تو چشم . یهو صورتش تغییر رنگ داد . چشماش حالتی حیوانی گرفتند و با دو دست کتف های منو لمس کرد . دهانش باز شده و دندان های نیش سفید و درازش و می دیدم . گردنم و گرفت ،جلو کشید . سوزشی دردناک ،که کم کم دردش تمام شد . یک لحظه با خود فکر کردم حالاست که اردین منو استریگوی کنه . دوباره قدرت جادویی و بی انتهایم رو باز گردونه . اما ،بعد از نوشیدن مقدار کمی از خونم سرش را عقب برد و لب های خونینش را با دستمال تمیز کرد . گفتم: -اردین منو استریگوی کن . قدرت مو برگردون -الان نمیشه. -چرا نمیشه ؟ من می خوام قوی بشم، روزگار این دیمیتری رو سیاه کنم -الان اگر استریگوی بشی ، تو در جسم ترانه فیکس می شی و تا ابد این جوری می مونی . من ابگین خودمو می خوام، قدبلند ، موها طلایی . مانکن . بعد هم شیشه عمرت چی میشه ؟ همیشه ترس از نابودی همراهته . بذار کارها طبق نقشه من جلو بره،همه چی مثل اول بشه بعد با چاقوی میوه خوری رگ گردنش رو برید و گلویش را جلو من اورد: -بنوش .... لـ ـبم را روی گردن او گذاشتم و نوشیدم حالتی از شعف و احساس قدرت. یهو صدای زنگ در بلند شد . اردین گردنش را عقب کشید : -کیه یعنی؟ از داخل ایفون تصویری نگاه کردم .دختری بیست ساله ،غرق ارایش و ماتیک ،چشم درشت ،با مانتوی نازک و شلوار مشکی استریج پشت در بود . خیلی بانمک بود . از همون مانیتور ایفون هم می شد فهمید از اون هفت خط هاست! گفتم : -شوما این جا چکار دارین ؟ با صدایی نازک و عشوه الود گفت : -من غمزه هستم منشی اقا مهدی ، منو فرستاده ببینم کم و کسری، چیزی نداشته باشین،هم صحبت تون بشم ،از تنهایی در بیاین مهدی بی همه چیز .حالا که نمی تونست ذهن منو بخونه برام جاسوس اورده بود . اردین گفت : -من باید برم با نگرانی گفتم : -کجا ؟چه جوری؟ -من میرم تو حموم ،تو بکشونش تو اشپزخونه من در میرم گفتم : -از قدرت خون اشامی ات استفاده نمی کنی ، خودت و غیب کنی ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت : -من هنوز خیلی جوانم . سی سالمه ، تازه ومپایر شدم . هنوز خیلی مونده تا اون قدرت هارو پیدا کنم رنگم پرید . نکنه این غمزه خانوم که همه هیکل اش هم قرو غمزه بود ، اردین و ببینه . دیمیتری دمار از روزگارم درمی اورد . همه نقشه های ما به هم می خورد.حالت زنی شوهر دار در من بوجود اومد که توسط شخص دیگری، با مردی غریبه و نامحرم ، غافلگیر میشه ،تنها ،توی خونه خلوت . در حالی که اردین می رفت تو حمـ ـام ،خطاب به غمزه گفتم : -من از کجا بدونم شوما غمزه و منشی مهدی هستین ؟ -مگه تلیف نزدن؟ -نه -الان می زنن یهو صدای زنگ تلفن بلند شد .خود نامردش بود .دیمیتری .گفت : -ابگین جان . یه دونه از منشی هامو فرستادم تا کارهای خونه رو برات انجام بده ،دخترخیلی خوبیه با خشم گفتم : -من خودم میتونم کارهامو بکنم دیمی گفت : -در و وا کن . این قدر هم حرف مفت نزن -برام به پا میذاری ، مگه من فاسدم ؟ -اره ،هستی . زود درو واکن تا خودم نیومدم!چرا لفتش می دی ؟ دیمیتری ، قطع کرد . شاسی در و زدم . از شدت نفرت داشتم منفجر می شدم .مردیکه ی بی سروپا ،حالا به من شک می کنه ، میگه من فاسدم . تف . غمزه وارد هال شد . بوی ادکلن تندش همه خونه رو ور داشت . چه هیکلی داشت این دختر . قد متوسط . موهای مش کرده و کمـ ـر باریک . نشست روی مبل و گفت: -ازدیدار شوما خیلی خوشوقتم . غمزه هستم، منشی و حسابدار اقا مهدی تو دلم گفتم: -معلوم میشه ،خرتر از تو پیدا نکرده ،برا جاسوسی خونسردی خودم و حفظ کردم و گفتم : -منم ترانه . -وای ترانه جون چقدر زخمی شدی؟صورتت چقدر کبود شده؟ -کار رییس تونه . مهدی جانت -او مای گاد . ینی مهدی این قدر خشن ،با من که خیلی ملایم و نرمِ رفتار می کنه -بله .چون شوما منشی هستی ،من زنش .معمولا مردها با منشی هاشون نرم و ملایمن ،همیشه مرغ همسایه ،غازه کیف شو گذاشت روی مبل ، از جا بلند شد: -می بخشین ترانه دستور اقا مهدیه بعد در کمد و باز و توشو نگاه کرد. رنگم پرید . تنم لرزید .اگه حموم و ببینه ، اردین و ... باید یه جوری از رفتن به داخل حموم منصرفش می کردم . لامصب چه وارد بود . انگار سال هاست جاسوس سیا بوده .سه تا اتاق خواب ،حتی داخل کمد هارو هم گشت . بعد به سمت حمـ ـام راه افتاد.به نرمی گفتم: غمزه جون این همه گشتی، خسته نشدی ؟ نوشیدنی خنک تو یخچال داریم . برات بیارم گلوت تازه بشه لبخند زد . وقتی می خندید صورت گل بهی و گردش جذاب تر و تو دل برو تر می شد . تو دلم گفتم : -ببین مهدی کیارو استخدام کرده ،حتما روزی دو سه ساعت ، با این خانم منشی ، جلسه داره . جلسه ای که ورود بقیه به داخل اتاق ممنوعه و چه بسا در از داخل قفل بشه . غمزه لب غنچه و قرمزشو واکرد و گفت : -تو حموم رو هم ببینم ،بشینیم با هم اب میوه بخوریم ،حرف بزنیم . با صدایی لرزون گفتم : -یعنی به من اطمینان نداری ؟من میگم هیچ کی تو حموم نیس . با موذی گری گفت : -ببخشین ترانه خانوم . من مامورم و معذور . اقا مهدی گفته همه سوراخ سمبه هارو خوب بگردم ، خیلی خاطرتونو می خواد . خوش به حالتون. گفتم: -تو هم چه حرفا می زنی ها ،مردیکه به من شک داره ، میگی دوست داره . غمزه گفت : -چون دوست داره مواظبته . نمی خواد یکی دیگه بهت ناخونک بزنه -وا مگه من عسلم ؟ من یه ادمم ،اراده و اختیار دارم ،خودم شعورم میرسه ریز خندید : -منم یه ادمم ،ولی روزی دو سه بار بهم ناخونک می زنن ! با غیظ گفتم: -چون تن خودت می خاره ،اون طرز لباس پوشیدنت ،اونم روش راه رفتنت که خیلی ناجوره ! غمزه خندید : -من مجردم . تو شوور داری ، اقا بالا سر داری گفتم : -اون مردیکه شکاک فکر می کنه من یه زن ناجورم ،دوست پسـ ـر دارم . اینه که تورو مامور جستجو کرده با اب زیرکاهی گفت : -مگه نداری؟ -نه -پس چرا ناراحت می شی . اون رو که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است گفتم : -از این که با این کاراش،غرور منو له می کنه ناراحتم . شخصیت انسانی منو زیر پا لگدکوب می کنه .تو خودت زنی . حرفای منو بهتر می فهمی ،چقدر برای یه زن دردناک هست که مردش بهش شک داشته باشه ! غمزه گفت: -اره ،من درکت می کنم .اما چاره ای ندارم . حموم و ببینم ،می شینیم راجع به پایمال کردن حقوق زنها حرف می زنیم . اخه من حالا حالا اینجام . هم ناهار ،هم شام تا مهدی بیاد! جیغ زدم : -یعنی خاک تو سر ما زنا کنن . خودمون هم به خودمون رحم نمی کنیم .توقع داریم مردها به ما رحم کنن غمزه بی توجه به حرف ها و وقت گذرونی های من ،یهو در حمـ ـام و باز کرد . هیچ کس داخل حمـ ـام نبود . از تعجب خشکم زده بود . یعنی چی ؟ ادین که رفته بود داخل حمـ ـام،الان کجاست ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی اختیار سرم و بالا بردم . اردین گور به گوری رفته بود بالای حمـ ـام و به سقف چسبیده بود .عین یه عنکبوت . غمزه هم سرشو بالا برد و لبخند مرموزی زد: -که شوما دوست پسـ ـر نداری؟ رفیق نداری؟حتما این اقای لندهور هم یه مارمولکه که چسبیده به سقف ،هان ؟ اب دهانم و قورت دادم و گفتم : -هرچی باشم ازتو بهترم، به خاطر صدهزارتومن حقوق همه چیزمو در اختیار رییس ام نمی گذارم ،جلسه پشت جلسه ! غمزه با لحن غمگینی گفت: -خانوم کاش صد تومن بده . فقط کرایه اژانس و ناهارمو میده! گفتم: -خوب چرا میری؟ هم مثه خر براش جون می کنی ،هم عفت تو به باد می دی ! گفت: -اگه نرم ، باهاس تو خونه کنار پدرم بشینم هی تنگ شُش ام غر بزنه . گفتم : -این پولدارای اشغال ،دارن از بیکاری و خونه نشینی زنا سوء استفاده می کنن ،حقوق خوب که بهشون نمی دن هیچ ، اونارو بی سیرت هم می کنن غمزه ،یهو به خود اومد و گفت: -من باید یه زنگ به دیمیتری بزنم . بعد به اردین اشاره کرد و گفت : -هی اقاهه شومام بیا پایین . لو رفتی،اصلا چطوری اون بالا چسبیدی و نمی افتی ؟ یهو اردین که مثل رطیل به سقف حموم چسبیده بود خودشو انداخت رو سر غمزه . غمزه جیغ زد: -کمک اردین ،بی توجه به فریاد دختر،با خشونت دو دست شو برد و گردن اونو چسبید ،فشار داد . چشمای غمزه از حدقه بیرون زد،بعد روشو کرد به من و گفت: -ابگین جون تو برو بیرون . نمی خوام شاهد صحنه های خشونت بار باشی در حالی که از رفتار بیرحمانه و خشن او دهانم از تعجب باز مونده بود ، از حمـ ـام بیرون اومدم و در و پشت سرم بستم . صدای التماس غمزه بلند شد: -نه . این کارو نکن . منو نکش -حالا برای من مامور تجسس شدی،جاسوسِ فضول -به خدا تقصیر من نبود . تقصیر اقا مهدی بود -اقا مهدی بگه خودتو بنداز تو چاه می ندازی -نه -پس غلط کردی اومدی جاسوسی زن مردم تو دلم قند اب می شد . اولش دختره با چه دک و پُزی اومده بود . انگار بازرس ویژه قتل،کاراگاه پوارو است . چه قیافه ای گرفته بود ،حالا داشت التماس می کرد،مثه موش که زیر پنجه های گربه افتاده : -غلط کردم ،نه نه صداهای مشکوکی از داخل حمـ ـام می اومد . از سوراخ کلید نگاه کردم . وای تموم تنم لرزید . اردین در حال نوشیدن خون دختر بود . با چشمای بیرون زده و صورت ترسناک اش ،گردن اونو به نیش کشیده بود . نه . باورم نمی شد . اردین من که این جوری نبود، مهربون و دل رحم بود به خودم دلداری دادم: -شاید برای ادب کردن دختر، این کارو می کنه . حقشه . بعد هم اردین یه استریگوی هست . استریگوی ها به قوانین بشری پایبند نیستند و هرکار دلشون بخواد می کنن ،از هر فرصتی برای نوشیدن خون گرم و تازه استفاده می کنند . اردین از حمـ ـام بیرون اومد . جسم بی حرکت دختر و انداخته بود روی دوشش . انگار یه لاشه گوسفند روی دوش اوست . دختر کاملا بیهوش بود ،صدایی از او بلند نمی شد . روشو کرد سمت من و گفت: -ابگین جون یه پتو بنداز رو تن این جاسوس! تا کنار اتومبیلم ببرمش ، کسی شک نکنه در حالی که از کارهای اردین تعجب کرده بودم گفتم : -اونو برای چی میبری؟ -اون الان تو کماست . می برمش خونه تا از خون خودم بهش بدم و یک استریگوی کنم . برده من بشه . در اختیار من. اب دهانم و قورت دادم و گفتم: -اون وقت ، دیمیتری و پدر و مادر دختره شک نمی کنن . مثل این که اون اومده بود اینجا و دیمیتری اینو می دونه . -ببین ابگین جون . من تا دو روز بیشتر نگهش نمی دارم . بعد از دوروز می فرستمش محل کار دیمیتری . دوباره باهاش کمیسیون و جلسه درست بگذاره . ضمن این که از این به بعد او جاسوس و در خدمت ماست . باید دیمیتری رو با این نوع برده ها و جاسوس ها محاصره کنیم گفتم : -اردین از تو توقع نداشتم در حالی که گوش هاش سرخ شده بود ،گفت : -توقع چی ؟ -این که بی رحم و خشن باشی .دختر بی گناه و به این روز بندازی اردین خندید : -تو زندگی ومپایری و خون اشامی این چیزها معنا نداره . تو هنوز ومپایر نشدی .موروی هستی .نیمه انسان ،نیمه خون اشام . وقتی یه خون اشام واقعی بشی ، این چیزها برات عادی میشه گفتم : -ینی دنیای خون اشام ها پر از خیانت و قتل و غارتِ خندید : -تو دنیای ما این ارزش های انسان ها ، وفاداری ، پاکدامنی و خوبی مفهومی نداره ! -پس چرا میخوای منو نجات بدی؟ -چون عشق تنها چیزی هست که برای خون اشام ها اهمیت داره و من عاشق ات هستم .از دنیای انسان ها ،فقط عشق برای ما مهمه . با خودم گفتم : -کم کم از خون اشام شدن بدم میاد . ینی این قدر بی همه چیز !بی وجدان و نامرد ؟ اما ته دلم که رجوع کردم ، دیدم منم عاشق اردین هستم و نمی تونم ازش دل بکنم ،حتی با این گند کاری هاش ! حرف و عوض کردم و گفتم : -به فرض که غمزه استریگوی شد ،تو میدونی که استریگوی ها برای من خطرناکن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله استریگوی های کنترل نشده برات خطرناکن ،اما این دختر کاملا در اختیار من خواهد بود،مطیع و رام . بنده .کنیز خودت در حالی که از شدت حسادت می سوختم ،گفتم : -دو روز و دو شب با این دختر تنها خواهی بود؟ -نترس کاری باهاش ندارم . بعلاوه همه این کارها به خاطر توئه . نجات تو از دست دیمیتری و پس گرفتن شیشه ی عمرت .قول می دم باهاش کاری نداشته باشم . خاطرت جمع باشه . تنها عشق من تویی ! تو دلم گفتم : -جنس شما مردهارو خدا می شناسه و بس ،تو گفتی ،منم باور کردم اما یه لحظه یاد موقعیت خودم افتادم . من اسیر مردی زشت خو و زشت رو بودم و تنها امیدم اردین بود . حسادت زنانه ام رو مثل قورباغه ام قورت دادم ،گاهی وقتا لازم میشه، ادم قورباغه شو قورت بده ، گفتم : -جواب دیمیتری و چی بدم ،اگه سراغ غمزه رو گرفت ؟ -بگو تو خونه راهش ندادم .با گوشی اش زنگ زد یه جوان اومد با ماشین بردش . این جور منشی ها ،همه کاره هستن . شاید هفته به هفته غیب شون بزنه و پدر و مادرشون ، البته اگر پدر و مادری تو این شهر بزرگ ، داشته باشه و دختر فراری نباشه ،روخود نیارن و فقط پول اونو بخوان . دیمیتری هم، هیچ وقت این الهه زیبایی رو به خاطر دو روز غیبت بیرون نمی کنه و اونو از دست نمیده ، چون با اخلاق و رفتارشون اشناست،تازه خوشحال هم میشه که برای همیشه نرفته و دوباره برگشته . پتویی روی تن و بدن دختر انداختم و اردین از اپارتمان بیرون رفت . اپارتمان ما این موقع روز خلوت بود . او خیلی راحت وارد اسانسور می شد و بعد سر از پارکینگ و کنار اتومبیلش در می اورد . دختر و می گذاشت تو صندوق عقب اتومبیل و می رفت . اما دل من به خاطر چیز دیگه ای بالبال می زد . هزار جور فکر زنونه به سرم زد . اردین من این جوری نبود . فقط منو دوس داشت .چشمای درشت اش فقط به من نگاه می کرد ،اما از وقتی ومپایر شده ،از راه در رفته ،بی وفا و نامرد شده ،دل سنگ و بی رحم هم شده .یه خرده گریه کردم تا اروم شدم. دوباره عملیات خشونت آمیز و وحشتناک اردین جلو چشمم اومد . گر گرفتم . مغز سرم تیر کشید ، اما چاره ای نداشتم . باید می سوختم و می ساختم . به پسرها ،حتی ادمیزادشون هم نمیشه اطمینان کرد ،چه برسه به خون اشام ها و جانورهاشون ،یهو ندایی در مغزم پیچید: -قلب دخترامثل قبرستونه هرکی به اونجاپامیذاره دیگه نمیتونه برگرده. اماقلب پسرامثل هتل پنج ستاره است، معلوم نیست کی میادکی میره! من به جز اردین به هیچ مردی فکر نمی کردم اما ...اردین چی ؟ایا اونم فقط به من فکر می کنه ؟ * عصر که دیمیتری اومد، سراغ غمزه رو گرفت . گفتم: -من راهش ندادم ،تماس گرفت، یه جوانی اومد با پراید بردش؟ -پراید نوک مدادی؟ -اره -وظیفه نشناس ،خوش گذرون . اون هیچ وقت نمی تونه دست از این کاراش برداره .حتما باز با اون پسره ، شهروز رفته شمال . ویلای پدر شهروز .از وقتی قیمت پراید بیست میلیون شده ،مرتب عاشق جوان های پراید دار میشه !بی مسوولیت با خشم گفتم : -اصلن اینا کین می فرستی تو خونه ی من . یه مشت بدکاره، خجالت نمی کشی زنت با دخترای اون جوری همنشین باشه ؟ دیمی غرید : -خفه شو تا اون دهنت و سرویس نکردم . همین جوری هم عصبانی ام . فکر کنم دیمیتری از این که نمی تونست ذهن منو بخونه ، خیلی ناراحت بود . اما روخود نمی اورد ، ضعف شو بفهمم، مردها همه شون این جورین . سرشونو مثه کبک می کنن زیر برف ،فکر می کنن چون خودشون کسی و نمی بینن ، دیگران هم اونارو نمی بینن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیمیتری از غصه غیب شدن ناگهانی غمزه و از دست دادنش پکر بود ، من از دیدن حرکات زشت اردین و بودن غمزه در کنار اون . هردو دردهای مخصوص خودمون و داشتیم . پشت به هم نشسته بودیم ،در اتاق . انگار نه انگار وجود همدیگه رو حس می کردیم . هردو در افکار خودمون دست و پا می زدیم .لابد این دیمیتری ، برنامه هایی برای امشبش داشت . برنامه هایی با غمزه و حالا، در فراق اون به زمین و زمان فحش می داد .شاید هم کلی فکر بد برای من می کرد . این که تنها تو خونه کسی سراغم نیومده ؟ دست از پا خطا کرده ام یا نه ؟ تا صبح خر غلت زد و خوابش نبرد .امان از سوء ظن و بد دلی که از هر درد بی درمونی ،کاری تر و جان گداز تره . فردا صبح دیمیتری گفت: -تو تنها توی خونه حوصله ات سر نمیره ؟ گفتم : -نه . مشغول پخت و پز و بشور بسابم . -وای خدای من . پرنسس موروی ها نباید دست به سیاه و سفید بزنه گفتم : -منظور ؟ گفت : -از امروز سه تا از منشی های وفادارمو می فرستم بیان تو خونه .کارهای خونه رو بکنن ،تو بنشین مثه یه خانوم دستور بده،تو یه ملکه ای . نباید مثه خر جون بکنی ! گفتم : -اصلا نمی شه تو نری سر کار؟مثه اینه دق بتمرگی جلو من و بیست و چهار ساعته منو بپایی ؟ گفت : -نه . می خوام همه چی طبیعی باشه .همه کارهای روزانه مهدی رو انجام بدم تا کسی بهمون شک نکنه بعد ادامه داد : -امشب هم، خونه مامانت اینا مهمونیم . دیروز دعوتمون کرده ،بشین به ارایش صورت و موهات برس با دست صورت کبودم و نشونش دادم : -این کبودی های روی گونه مو چی کار کنم ،وای اگه مامانم ببینه! گفت: -غنچه یکی از منشی هام خیلی تو کار ارایش و گریم وارده میگم بیاد ترتیب شو بده -اون دو دختر دیگه کیان ؟ -فریبا و فرشته . کمکت می کنن تا خودتو ارایش کنی ،رد زخم هارو پاک کنی وای خداجون . تا حالا مامان و بابای ترانه رو ندیده بودم . باید چه جوری رفتار کنم که بهم شک نکنن . بیچاره روح ترانه ،حالا تو بطری چه حالی داره . دارم بابا و ننه شو هم صاحب میشم ! دیمی امرانه گفت: -بیا جلو -نه ولم کن . مگه منشی هات نمیان؟بازم بهم شک داری ؟ -باشه . کار از محکم کاری عیب نمی کنه ،تازه ،این از رسومات غیر قابل ترک اجداد ماست . حتما باید به زن هامون ببندیم ! بی وجدان ، کمـ ـربند عفت را بهم بست و قفل کرد . اهن بالاش ،روی پوست کمـ ـرم خط انداخته بود. یه خط نازکِ قرمز . وقتی دیمی رفت ،ده دقیقه بعدش ، صدای زنگ ایفون بلند شد . نگاه کردم . اردین رو پشت در دیدم . در و باز کردم . اردین وارد خونه شد . با صدایی خفه گفت: -رفت ؟ -اره گور شو گم کرد . دلداریم داد : -کارها درست میشه،غصه نخور . یهو دست اش خورد به کمـ ـربند عفت. -این چیه؟ -کمـ ـربند عفت شروع کرذد به قاه قاه خندیدن. گفتم : -رو سیـ ـنه قبرستون بخندی ، بدبختی و در بند بودن یه ماهی کوچولو هم خندیدن داره؟من یه ماهی قرمزم که باید تو دریاها شنا کنم ،انداختنم تو یه تنگ بلوری تنگ و کوچک در حالی که هنوز نیش مرده شور برده اش باز بود ،گفت: -نه . به بدبینی و افکار دیمیتری می خندم . فکر بچگونه ای داره .افکار قرون وسطی دو دستی زدم تو سرش : -همه تون همین جورین . همه شوما مردها ،اون از دیمیتری ،اینم از تو گفت : -مگه من چمه ؟ -چت نیست ؟ دیروز و یادت رفته با غمزه ؟ -اون به خاطر ...اجرای نقشه هامون بود -نمی شد بدون اجرای عملیات ناراحت کننده ،در حضور من ،مثه یه بچه ادم اونو می بردی تو کما ؟ -نوچ گفتم : - پیدا کردن یه پسر وفا دار،از پیدا کردن یه دلفین سخن گوی تمام قرمز ،تو اقیانوس آرام ،سخت تره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اردین بی توجه به حرف من ،سرش و جلو اورد و روی گردنم گذاشت ، تیزی دندان ها و مکیده شدن خونم ...احساس می کردم تو اسمون ها پرواز کی کنم . یک استریگوی از خونم تغذیه می کرد ،وای چه کیفی داشت دهان خون الودش را از گردنم برداشت ، گفت: -بذار ببینم میتونم رمز کمـ ـربند تو کشف کنم . راحتت کنم .خیلی تو عذابی تو دلم گفتم : - بیشتر از من، جنابعالی تو عذابی ،حالا گردن من میذاری ؟می خوای بی منت اش کنی ،اما چشم انداختم تو چشماش و با لبخند بهش گفتم : -راس میگی ؟ تورو خدا این کارو بکن خیلی سنگینه . اذیتم می کنه ! اردین جلو من زانو زد و با کلیدهای رمز ور رفت . هوش یک استریگوی خیلی زیاده و حواس پنج گانه اش هزاران مرتبه بیشتر از ماست.مرتب یه دکمه رو می چرخوند و از صدای تقی که می داد ،نیشش باز می شد : -خودشه ! تمام دکمه هارو چرخوند و ازمایش کرد ،بعد گفت : -رمز کمـ ـربند تو به خاطر بسپار ! با ذوق زدگی گفتم : -پیداش کردی ؟ -اره -بذاربرم یه قلم و کاغذ بیارم یادداشت کنم -باید از حفظ اش کنی -باشه بعد، الان نیاز به قلم و کاغذ دارم . از ذوق مرگی دم گورم به خدا ! با عجله تکه کاغذ و خودکاری پیدا کردم و گفتم : -بگو از روی دکمه ها خوند : -2s299u333auyt جیغ زدم : -اوه ،کی میره این همه راه و .نامرد چه رمز درازی هم انتخاب کرده ! اردین دکمه های رمز و نگاه کرد و شاسی قفل و فشار داد ، بعد:« تق » کمـ ـربند عفت باز شد. پوفی کشیدم و گفتم : -اخ اردین جون ، الهی برات بمیرم راحتم کردی . دیگه تا دیمیتری بره بیرون کمـ ـربند و باز می کنم ، تابیادمی بندم . خیلی اذیتم می کرد. اومد کنارم تا دلداری ام بده . بیچاره دیمی . فکر می کرد با کمـ ـربند عفت و وسایل مجهز می تونه از عفت زنش نگهداری کنه ، در حالی که نمی دونست ، حفظ عفت و پاکدامنی، باید تو ذات زن باشه ،نه در کمـ ـربندش ! خود زن بخواد پاک باشه ،تا پای جون از ناموسش دفاع می کنه و گرنه هر سخت افزاری یه روز تکنولوژی جدیدترش میاد و مغلوب میشه . مهم فکر و روح انسانِ ،به قول پدر لاگور رفته ام : -اگه زنی بخواد پاک باشه ، تو یه گروهان نظامی هم بره ،پاک میاد بیرون ، اگه هم نخواد تو برج فولادی حبسش کنی، کار خودشو می کنه. حالا من و اردین هم داشتیم کار خودمون و می کردیم، یهو صدای زنگ در بلند شد . ای داد و بیداد از بس با دیدن اردین ذوق زده شده بودم ، به کلی اومدن سه منشی ،ارایشگر ،مهمونی شب و مامانم اینارو از یاد برده بودم . گفتم : -رسوای عالم و ادم شدیم . گفت : -چرا؟ -یادم نبود بهت بگم ، دیمی، سه تا از منشی هاشو میفرسته اینجا ،بیچاره شدیم -طوری نیست عزیزم . کمـ ـربندت و ببند . درو واکن -تو ،تو میری کجا؟ -اون دفعه که حموم چاره ساز نبود، میرم تو دست شویی . -برو برو ،زودباش ،بدبخت شدم ! خودمو مرتب کردم. از داخل مانیتور ایفون نگاه کردم ،سه تا دختر با مانتوهای تنگ و موهای بیرون اومده از زیر شال، جلو در ایستاده بودن . گفتم : - کاری داشتین؟ یکی شون گفت: -ما منشی های اقا مهدی هستیم . در جریان اومدن ما که قرار دارین چاره ای نبود . گفتم: -اره ، بفرمایید سه تا دختر زیبا و ارایش کرده وارد هال شدند . این مهدی هم هرچی زیباروی و مانکن دیده ، دور و برش جمع کرده بود . درست مثل سرهنگ قذافی که همه محافظ هاش از دختر های خوش چشم و ابروی اطراف و اکناف دنیا بودن . هم محافظت می کردن . هم مجالست !بعد هم که خواستن بکشنش یه چاقو فرو کردن به نقطه چین اش که تا بیخ جگرش سوخت ! یکی شون که موی سیاه و صافی داشت و هفده هجده ساله بود، نیش شو واکرد و گفت : -من فریبا -خوشوقتم اون یکی موهای مش و طلایی داشت : -من غنچه سومی، بیست و شش سال رو داشت. قد بلند و هیکل دار بود . همون که قرار بود منو ارایش کنه و اثار کبودی و زخم رو از روی صورتم برداره: -خوش اومدین خانم ارایشگر و گریمور ، موهاشو فرزده و از زیرشال نازکش داده بود بیرون پوستی سفید و جذاب داشت : -من فرشته -خیلی صفا اوردین هر سه تا رفتن سمت جالباسی و خیلی راحت مانتو هاشونوبیرون اوردن . زیر مانتو هاشون،تاپ یا تی شرت بود . لامصب ها چه بدن خوش ترکیب و متناسبی داشتند .حتما با ورزش و شنا این هیکل هارو روفرم نگه می داشتند ،نه مثل من که صبح تا شب تو خونه نشسته بودم ،غصه می خوردم ،پت و پهن می شدم ،بعد هم ، انگار خونه خودشونه ،همه جارو بلد بودن . خو این دیمی و قبلا مهدی ، حتما هرکدوم رو چند بار اورده بودند ،اینجا ،عجب بدجنس هایی بودند ،هم دیمی ،هم مهدی . بعد هم با تاپ و شلوارک شروع به گشتن اتاق های خونه کردن: -به به چه خونه قشنگی ،تازگیا دکور عوض کردین ؟ تو دلم گفتم : -کم فیلم بازی کنین . می خواین بگین ما داریم خونه رو می بینیم ، جاسوس و فضول نیستیم ! فریبا زیر تخـ ـت اتاق خواب و وارسی کرد و گفت: -باید یه گردگیری حسابی بکنیم گفتم: -شوما منشی هستین یا خدمتکار؟ غنچه خندید : -ترانه جون دست رو دلمون نذار . این اقایون یه منشی می گیرن ، همه کاره . هم زن شون ، هم خدمتکار ، هم ارایشگر ، هم باهاس بره تو صف نونوایی نون بخره . هم جارو کنه! گفتم: -خوب نکنید،مگه اختیارتون دست خودتون نیس؟ قد بلنده گفت: -اخه دست زیاده . ما نکنیم یه بدبخت دیگه می کنه . برا چندر غاز . تازه پول درست و حسابی هم که نمیدن . یک سوم حقوق اصلی مونو میدن . حرف هم بزنیم ... فریبا ادامه حرف شو گرفت: -میگن بفرمایید بیرون . صدتا بهتر از شوما منتظر استخدام هستن . اینم شماره هاشون ... فرشته گفت: -اون دیگه مال زمانیه که از ما سیر شدن و یه ترو تازه تر می خوان، نکبت ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم : -اون بالایی ها باید یه فکر اساسی برای اشتغال جوان ها و دخترهای بیکار بکنن وگرنه بیشترشون مورد استثمار و سوء استفاده مردهای بی وجدان قرار می گیرن فریبا گفت: -به خدا راس میگی . شوهر که نیس . کارهم که نیس . تا کی تنگ دل بابا ننه مون بشینیم و لقمه اونارو از دهان شون بگیریم .بالایی ها باید یه کاری بکنن غنچه گفت: - این همه منابع طبیعی ، زمین و سرمایه برای اشتغال زایی هست تو کشورمون ،نمی دونم چرا برای جوان ها کاری نمی کنن ، کارخونه ای ،کارگاهی... گفتم: -شوما که این همه فهمیده این ، حالا چرا با جون و دل برا جونوری مثل مهدی کار می کنین ، . فضولی تو زندگی یه زن خوبه ؟ فرشته خندید: -خو راس میگه بچه ها . یه نواربذارین برقصیم . صنار میذاره کف دست مون حالا باهاس کاراگاه بازی هم بکنیم ، مردیکه شکاک ....بدبین اینا بچه های با حالی بودن . غنچه کلید پخش دی وی دی رو زد . یه فیلم اون جوری تو دستگاه بود . دخترها با کنجکاوی نشستن جلو ال ای دی چهل اینچ و رفتن تو بحر فیلمه . چشماشون ورقلمبید و بیرون زد . داشتم با چشم های خودم تاثیرات فیلم های اون جوری رو می دیدم .عجب تاثیرات مخربی داشت ! نمی شه به زبون اورد . همین قدر بگم که سه تایی دست به حرکات ایضایی و مذبوحانه زدند! غنچه بلند شد . گفت : -میرم دست شویی ،وقتی برگشتم ،فیلم و ببرین عقب ،قسمت هایی رو که ندیدم ببینم ،برای شوما هم یه مروری میشه ! دلم هوری ریخت پایین . -یاحضرت اسب عظیم ، حال چه وقت توالت رفتن بود . اردین اونجا مخفی شده بود .چاره ای نداشتم باید می سوختم و می ساختم . مگه می شد کسی رو از رفتن به دست شویی منع کرد ! دخترا تند تند تخمه می شکستن و فیلم می دیدن ، در باره محاسن و اندازه قد و بالا ،ریش و سبیل بازیگرها بحث می کردن . گفتم: -این فیلم ها باعث طلاق و طلاق کشی زن و شوهر ها میشه ها فریبا گفت : -چه جوری؟ گفتم: -با صحنه سازی و گریم، زن هارو جذاب نشون می دن . جذاب تر از اونی که در عالم واقعی هست . مردها اینارو می بینن ، جذابیت خانوم خودشون کم رنگ میشه . کم کم از همسرشون زده می شن،زنها هم همین جور ،جذابیت های مردشون کمـ ـرنگ و کمـ ـرنگ تر میشه . فرشته خندید: ما دخترا هم جذابیت های این مردا رو تو فیلم می بینیم از دوست پسـ ـرهامون ، بدمون میاد . من دیروز با دوست پسـ ـرم بهم زدم چون اون عشقی که من تو فیلم ها دیده بودم ،نداشت ،من یه عاشق دل سوخته و رمانتیک می خوام . اون همه اش به فکر شکم و خوردنی ها بود ! هر سه تایی هرهر زدیم زیر خنده: -خدا بکشدت فرشته و هی نیشگونش گرفتیم: -نکنین تورو خدا .همه بدنم کبود شد . فریبا گفت: -بچه ها غمچه دیر نکرده؟ نیم ساعته رفته توالت! فرشته گفت: -شاید دل درد گرفته ، نگران نشین ،میاد هردوتا زدن زیر خنده . فقط من می دونستم غمچه تو چه حالیه . بیچاره .گردن نازک و کشیده اش زیر دندونای تیز اردینه و داره خون شو تا ته می مکه. فریبا گفت: -برم یه سر بهش بزنم . این فیلم ها رو دیده ، ضربان قلبش تند شده . نکنه سکته کرده اون تو. فرشته خندید: -مگه این فیلما رو قلب ادم هم اثر میذاره من گفتم: -اره . هیجان میده به ادم در حد لیگ برتر . موتور قلب یهو دومیلیون بار در دقیقه می زنه !بعضی ها که قلب شون ضعیفه ، صدمه می بینن فریبا گفت: -خو تو کارهای زناشویی هم ضربان قلب تند میشه گفتم : -اون هیجان طبیعیِ ، اما این یه نوع هیجان مصنوعی و دروغیه . در روابط واقعی هیجان اروم اروم میاد ، کم کم هم تخلیه میشه . اما این فیلم ها یهو شوک وارد می کنن ،عینهو بمب ! فریبا گفت: - من نگرانشم برم صداش کنم ،ببینم زنده هست یا مرده ،چقدر شما بی خیالین . یک ساعت رفته دست شویی ،هنوز نیومده ! تو دلم گفتم : -تو هم میری اون جا خون خوشمزه ات نوش جون اردین میشه عجیب بود . از وقتی که تو جلد ترانه بودم . میل زیادی به نوشیدن خون نداشتم .نه که اصلا نداشته باشم ،خیلی نیاز نداشتم . شده بودم عین ترانه . نون و کباب کوبیده با گوجه و ریحون ،بیشترعاشق اینا بودم . وای خدا . عین ادم ها شده بودم . دوست داشتم گوجه رو برش بدم نازک ، بعد با پنیر و سبزی بذارم لا نون و دولپی نون و پنیر و سبزی بخورم . عاشق ترشی هم بودم ،ترشی لیته ! اما حالا با دیدن زیر گلوی سفید فرشته که جلو من نشسته بود ، هـ ـوس نوشیدن خون کردم . باید خون ترو تمیزی هم داشته باشه،این پوست سفید و شاداب و رگ های ابی روی ساعدش، بدجوری دهانم و اب انداخت . چه کار کنم که دستش خون بیفته ، من بلیسمش ...تو این فکرها بودم که یهو اردین با لب و لوچه سرخ اومد تو هال . فرشته با دیدن او زهره ترک شد .جیغ زد و با ترس گفت: -این یعنی چی؟ گفتم: -این دیمونِ . یه خون اشام واقعی . مگر تو، سریال خاطرات خون اشام و نمی بینی دختر بیچاره مات شد به تن و بدن اردین . اردین نیش گل و گشادشو واکرد و دوتا دندون نیش خونین شو نشون داد . فرشته کمی اروم شد و گفت: -چرا می بینم . راس میگی ها ،این دیمون جونِ ،دندوناشم خون اشامیه . اوخ جون من عاشق خون اشام ها هستم . عاشق دیمون و استفانم ! یه لحظه فکر کردم از شدت ترس زده به کله اش و داره هذیان میگه . اما نه . راس راسی از دیدن یه خون اشام با لب و لوچه خون آلود ذوق زده شده بود . واقعا که این فیلم ها بدجور مخ جوان هارو به کار میگیره .بعد، تازه دوزاریم افتاد که ومپایرها با نگاهشون جادو و طلسم هم می کنن .حتما اردین با اون چشمای باباغوری اش دختر ملوس رو طلسم کرده برای این که امتحانش کنم ، گفتم : -خودت که می بینی . شکل دیمونِ . لب هاشم خونیه . خون فریبا و غنچه رو یه ضرب داده بالا ،حالام نوبت توئه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرشته قوسی به کمـ ـرش داد و گفت: -الهی من قربون دیمون جونم برم . خون اونارو خوردی؟ ،خون شون خوشمزه بود؟ - خیلی -حالا کجان ؟ - جسدهاشون تو دست شوییِ . اون جا، دیگه جای جسد تورو نداشت ،گفتم بیام اینجا خون تو بخورم! -منو دوس داری ؟ -خیلی .برات غش می کنم ! اب از لب و لوچه فرشته سرازیر شد . با صدایی خفه گفت : -یعنی من ومپایر میشم . قدرت بی نهایت ،عمر جاودانی ؟ -اره عزیزم .تو به همه ی ارزوهات می رسی. فرشته از جا بلند شد . کنار اردین رفت . دستی به لب خونی او کشید و اروم گردن شو به سمت اش برد: -من حاضرم -منم در خدمت شمام اردین، دندان های بلند و تیزش را روی گردن دختر گذاشت ، اروم اروم نوشید. سرشو که بلند کرد ،به او گفت : -الان چه حالی داری؟ دختر جواب داد: -تو اسمونام ،می خوام پرواز کنم به اردین گفتم : -خیلی دلم می خواد از خون این دختر بخورم اردین گفت: -نه ،ممکنه نتونم برده اش کنم . از خون من بخور -از خون تو بخورم طلسم بردگی اونا باطل نمیشه ؟اخه تو رگ هات خون اونا جاریِ -نه ، نمیشه -باشه یکهو دختره افتاد رو زمین و بیهوش شد . اردین جسد اون و به ارومی بلند کرد و گفت: -حالا این سه تا نعش و چه طوری ببرم خونه ام؟ -می خوای چه کنی باهاشون ؟ -اینارو هم برده و استریگوی می کنم . از خون خودم میدم بهشون . با غمزه می شن چهار استریگوی خطرناک که دور و بر دیمیتری هستن . پر زور وتحت فرمان من -بعد چی میشه؟ -بعد یه نقشه دارم که دیمیتری رو تسلیم خواسته هامون می کنه -چه نقشه ای؟ -یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟ -نه -دیمیتری اصلا تورو دوس نداره . فقط برای زاییدن موروی می خوادت. -اینو که می دونستم -این دیمیتری ،یا اقا مهدی . دو سه هفته ای هست که عاشق حسابدار فروشگاه بزرگ کریستال و بلور شده -راس میگی؟ -اره . اقا مهدی یه پاساژ چهار طبقه داره پر از مغازه ی بلور و کریستال ، همه فروشنده ها ، منشی ها ، حسابدار و ابدارچی هاش هم از دخترهای مجرد انتخاب کرده -خوب ... - از وقتی دیمیتری ،خودش رو جای مهدی جازده ، با اونا رابطه داره ، بیشترشون رو معتاد به خون دادن کرده . با میل و رضایت میان تو دفترش به هوای کارهای فروشگاه . پشت دفترش یه اتاق بزرگ با تخـ ـتخواب دونفره درست کرده . می بردشون اونجا . خون شونو می مکه . -عجب بی همه چیزیِ این دیمیتری -مهدی فقط باهاشون حال می کرد ، اما این دیمی شیطون خون شون و هم می خوره -خوب اینا چه ربطی به نقشه ات داره ؟ -دو سه هفته ای میشه عاشق کتایون حسابدار دفترش شده . کتایون دختری قدبلند ، با موهای مشکی فرفریِ . موهاش تا روی کمـ ـرش میاد . سفید، چشم درشت ،قد بلند و تا حد مرگ ،نگاهش گیراست . سگ داره لامصب،ادم و مات می کنه ! -خوب؟ -دیمی تا سرحد مرگ عاشق این دختر بیست و هفت ساله ی جذاب شده . کتایون هم به او دل بسته عجیب . هردو بدون هم انگار مرده باشن. -این چه ربطی به نقشه تو داره ؟ پاشنه آشیل و نقطه ضعف دیمیتری کتایونه . اصولا همه مردها نقطه ضعف شون زن هست . حاضرن برای عشق شون جون بدن -فهمیدم . می خوای کتایون و بدزدی؟ -نه یه نقشه خیلی بهتری دارم . الان چهار تا استریگوی و همکار هم داریم -بگو ،جون من بگو چه نقشه ای داری؟ -حالا وقت ندارم .هرلحظه ممکنه خود دیمی بیاد اینجا -چرا؟ -نمی شنوی . مرتب موبایل این دخترای نعش شده داره زنگ می خوره ،دیمی داره می زنگه ،ببینه اوضاع شون چطوریه ، اینا جواب نمی دن ،مشکوک میشه خودش میاد با نگرانی گفتم : -حالا چکارکنیم؟ سه تا پتو بیار این نعش هارو بسته بندی کنم، ببرم تو ماشینم . توالت و هم بشور اثار خون ریزی محو بشه ،همه چیز طبیعی باشه . بجنب ابگین ،وقت کمه! سه تا پتو اوردم .اردین با دقت ،پیکر بی روح قربانی هاش رو ،داخل پتو ها پیچید . کفش و لباس و مانتوهاشون رو هم داخل یک گونی برنج ریخت . به من گفت : -اتومبیل تو پارکینگِ ،برو دم در ببین بیرون خلوته؟ همین جور با سر باز و یه تی شرت در و باز کردم و دیدم همه جا ارومه با صدای خفه ای گفتم : -بیا کسی نیست یکی یکی جسدهارو برد توی اتومبیل اش و گفت : وزن شون مثه یه ادم چاق می مونه ،از بس سنگین ان . به هوش که باشن خیلی سبک ترن . نمی دونم چه سری این تو هست . دوتاشونو خوابوندم زیر صندلی عقب . یکی رو هم تو صندوق عقب . یه ملافه مشکی هم کشیدم روشون . کافیه یه ایست بازرسی بهم بخوره . همین منکراتی ها . اونا به زن و شوهر ارایش کرده و تی شرت پوشیده هم گیر میدن ، شناسنامه می خوان ،حالا حساب کن ،منو با سه تا جسد دختر ، ،مش کرده و ارایش شده .بگیرن .تا بیام ثابت کنم عزرائیلم ،دستبند و پابند وصل شده بهم ! گفتم: -زودتر برو اردین جون .ممکنه ،دیمی بیاد .دلم داره شور می زنه ! گفت: -تمام اثار خون و خون ریزی رو از بین بردی؟ -اره -عجب چیزای خوشمزه ای بودن . از کله پاچه هم خوشمزه تر خیلی دلم می خواست خون اردین و بنوشم ، اردین بهم وعده شو داده بود ،اما وقت کم بود . نمی خواستم دیمی بیاد و اونو اینجا ببینه ،منو می کشت !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعت بعد از رفتن اردین و بردن نعش های سه دختر، دیمی هراسان و نفس زنان اومد: -چی شده ،چرا سه تا دختری که فرستادم، به موبایل هاشون جواب نمیدن؟ در حالی که شربت البالو مو اروم اروم می نوشیدم و سعی داشتم خودم رو خیلی خونسرد نشون بدم ، گفتم : -اصلا اون سه تا اینجا نیومدن ،ینی من راهشون ندادم با خشم داد زد: -غلط کردی ،فرمان منو اجرا نکردی سیلی محکم دیمی پرتم کرد کف پذیرایی .گونه ام سِر شد . دردی حس نمی کردم ،از بس ضربه محکم بود . حیون عصبانی، جلو اومد و با مشت و لگد تو شکم ،سر پهلو ،هرجام که می خورد،می زد،نعره کشید: -دروغ گو ،اینا دیگه مثل اون غمزه بی بند و بار نبودن . اینا بهترین و مورد اعتماد ترین منشی های من بودن. از دهانم خون می رفت . درد تمام تنم رو پر کرده بود .بی حال بودم . ضربات دیمی خیلی شدید بود . وقتی چشم باز کردم ،دیمی را با یه لیوان شربت کنار خود دیدم .ترسیده و نگران .با دیدن من که چشم باز کرده بودم گفت: -اون سه تا منشی کجان ؟ -من نمی دونم . راهشون ندادم ،ناراحت شدن ،رفتن -ابگین دروغ میگی ،مثه سگ -تمام تنم درد می کنه،این دفعه حسابی ناکار شدم صدای زنگ گوشی دیمی بلند شد . دیمی گوشی رو برداشت و گفت: -تویی غمزه ،این دوروزه کجا بودی؟ -....... -بی همه چیز . دخترفاسد ،رفتی شمال چه کنی ؟ حتما با اون دوست پسـ ـرت هرمز ؟ هان -................... -همون جا تو دفتر باش اومدم . دیمی برای روشن شدن این که چرا غمزه دو روز و یک شب غیبش زده رفت و من موندم با دردهام . با کبودی دست و تنم . به سختی از جام بلند شدم . خودم را تو اینه دیدم . خداجون . اصلا باورم نمی شد این من باشم .گونه راستم کبود شده و لـ ـبم شکافته بود . خون دلمه بسته، روی پیشانی ام دیده می شد . بینی ام سیاه شده بود .جیغ زدم : -بی شرف ،نامرد لـ ـبم باد کرده و نمی تونستم کلمات رو درست بیان کنم .ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد. لنگ لنگان ، به سمت گوشی رفتم و با دست های دردناک گوشی را برداشتم . صدایی نازک و جذاب از ان سوی خط بلند شد: -الو ، ترانه -بله ، شوما؟ -حالا دیگه مادرت و هم نمی شناسی پس این مامانم بود . مادری که تا حالا ندیده بودمش . با شنیدن کلمه مادر ،تمام عقده ها و تحقیر شدن هام سر باز کردن و گریه جان سوزی ، سر دادم صدای نگران مادر ترانه بلند شد: -چی شده مادر ؟ ترانه جون چی شده؟ در حالی که گوشی دستم بود، فقط گریه میکردم . گریه ای عمیق و از ته دل . نیم ساعت بعد صدای زنگ در بلند شد . حتما مادرم بود ، به سمت ایفون رفتم ، زنی جذاب، قد بلند و خوش هیکل را پشت در دیدم . نه این زن زیبا و خوش اندام نمی تونست مادرم باشه . صدای زن منو به خود اورد: -ترانه چرا درو باز نمی کنی منم گیتی ، مامانت دومرتبه صدای گریه ام بلند شد و بعد شاسی در و زدم . در باز شد . مادرم وارد اتاق شد و با دیدن سر و وضع من جیغ کشید: -چی شده ترانه ؟ کی این بلا رو به سرت اورده؟ خودم را در اغـ ـوش گرمش انداختم و هق هق کردم : -مهدی ...هر روز کتکم می زنه -غلط می کنه . پدرشو در میارم . مردیکه زن ازار . مگه کنیز خریده فوری به صد و پونزده زنگ زد و درخواست امبولانس کرد . -اقا یه مجروح شدید داریم ،دم مرگه ! -الان اومدیم بعد هم بلافاصله به صد و ده زنگ زد: -اقا به دادمون برسین -چی شده خانوم -شوهر دخترم زده لت و پارش کرده،در حال مرگِ -شوما باید بیایید کلانتری و شکایت تنظیم کنین ، بعد برین پزشکی قانونی ، طول درمان بگیرید . بعد دادسرا و مراحل قانونی رو اروم اروم طی کنین -ممنون ،تا من این مراحل قانونی رو طی کنم ،متهم فرار کرده ،از کشور هم خارج شده -نترس زیر سنگ هم شده پیداش می کنیم،از پلیس اینترپل کمک می گیریم -تا پیداش هس بگیریدش ،چرا اجازه می دین فرار کنه ،بعد با هزار بدبختی و تقاضا از اینترپل می گیریدش ،الان دستگیرش کنین،الان که دم دسته -نمی تونیم خانوم ،باید مراحل قانونی اروم اروم طی بشه -شوما هم مثه اون کلانتری تو امریکا هستین -چطور یعنی -نشنیدین . یه قاتلی رفته بوده کلانتری خودشو معرفی کنه . اما رئیس کلانتری گفته متاسفانه همین الان ، ساعت کاری این واحد تموم شده و ما نمی تونیم شومارو دستگیر کنیم -خوب بعدش -هیچی قاتل بیچاره دیده تحویلش نمی گیرن ،تمام شهر و زیر و رو کرده تا یکی بیاد به جرم قتل بگیردش -خانوم وایسین،برقی اومدیم -برای چی -برای دستگیری خودتون

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-وا خدا مرگم بده ، من ؟ برا چی -توهین به مامور صد و ده حین انجام وظیفه . جیره خوار استکبار ،حالا نیروهای متعهد و مردمی پلیس و تضعیف می کنی . وایسا که اومدیم -برو بینیم بابا . دخترمو تا سرحد مرگ زدن ،نشستی و تماشا می کنین تا یه کلمه حرف حق زدم ،شدم جیره خوار استکبار . اولا من جیره خوار هیچ کی نیستم جیره تو و هفت سر عائله تو رو هم میدم . بعد هم با یه خانوم درست صحبت کنین -شوما چطور جیره من و هفت سر عائله من و می دین؟ -حقوقی که میگیرین از پول نفت و مالیات ماست.بیت المالِ . پول ما شهروندان . پس جیره و مواجب شومارو ما شهروندها می دیم . به خاطر این که در خدمت ما باشین نه با ما لج کنین و دور سر بچرخونین ،افتاد ؟ صدایی دیگر از داخل گوشی که روی ایفون بود، بلند شد: -سرباز احمدی ،صفر کیلومتر اش خور، مگه نگفتم تلفن هارو جواب نده . گوشی و بذار روش . تو حریف خانوما نمی شی! -بله قربان صدای اژیر امبولانس بلند شد . دو مرد سراسیمه با برانکارد اومدن .یکی شون کتف مو گرفت ، دومی دوتا پاهامو ،تا بلندم کنن ،بذارن رو برانکارد گفتم: -خودم روش می خوابم -نه خانوم شوما زخمی هستین . وظیفه ماست این کارو انجام بدیم! منو انداختن روی برانکارد و با امبولانس راه افتادن . چهار ساعت بعد ،تو بیمارستان بودیم . مادرم هی جوش می خورد: -مرد .دخترم مرد -نترسین ،خانوم .دخترها هفت تا جون دارن . این تو ترافیک سه تاشو داده . چهارتا دیگه مونده که تو اتاق جراحی و رو تخـ ـت بیمارستان میده ! گیتی خانوم مادرم ،خیلی جوان و تو دل برو بود . دیمی گفته بود بیست و دو سالشه ، اما عینهو یه مانکن هفده هجده ساله بود . سفید ،قد بلند با موهای مشکی . من که دخترش بودم ،از نگاه کردن به او سیر نمی شدم .چه برسد به مردها . فکر کنم انواع و اقسام جراحی های زیبایی رو انجام داده بود . ماه بود . خیلی هم زرنگ و سر و زبون دار ،بعد رفتم تو فکر ،یعنی یه زن بیست و دو ساله می تونه مامانم باشه . منی که یک سال از او بزرگ ترم . نه، حتما کاسه ای زیر نیم کاسه مامان و بابام هست ! بلافاصله با ارتان وکیل خونوادگی شون تماس گرفت تا پرونده کتک خوردن من از شوهرم و تنظیم کنه . بعد به مهدی زنگ زد . مهدی سراسیمه اومد. بدبختِ زن آزار به التماس افتاد: -دست خودم نبود ،گیتی جون یه لحظه ،یه لحظه عصبانیت و.... گیتی کیف شو انداخت و به سمت مهدی هجوم برد: -بی وجدان ،یکی یه دونه دخترمو دادم دستت ،این جوریش کنی کافرِ ،بی دین ،شمربن ذی الجوشن ،حرمله !خولی ،ابن سعد ! چنان با مشت و لگد به سر و فرق مهدی می زد که بروس لی هم به حریفانش نمی زد . دیمی افتاد روی زمین . سرش خورد به تخـ ـت . خم شد تا از روی زمین بلند بشه و از ضربات پاشنه ی نوک تیزِ ، مامان جونم نجات پیدا کنه ، لگد گیتی جون خورد تو بینی گنده اش،فریاد کشید: -وای مامان ،مردم ...دماغم شکست با هر بدبختی بود ،بلند شد و پا به فرار گذاشت ، اما ماموری دم در اونو گرفت: -وایسین ،شوما حق خروج از بیمارستان روندارین -واسه چی ؟ دیدین که اون خانوم منو می زد،من اصلا دستم رو هم روش بلند نکردم -حتما یه کاری کردین که شومارو زده -به خدا هیچ کاری نکردم ،فقط از دستش کتک خوردم. ببینید چه به روزم اورده .داغونم کرده،دماغم و شکسته -شوما با خانوم چه نسبتی دارین؟ -مادر زنمه -وای ،مادر زنته؟ -اره -دیگه بدتر .ادم مادر زن نازنین شو کتک می زنه؟ -اقا اونی که من زدم ، زنم بوده . بعدش هم ،از مادر زنم کتک خورده ام تا دم مرگ،ولم کنین تا نیومده . منو می کشه ! مامور گفت: -حق تونه ،باید ادم تون کنه ! گیتی بهش رسید . همان جور که مامور گرفته بودش ، او هم تند تند با پاشنه نوک تیز لنگه کفش اش تو مخ مهدی می کوبید . مهدی به مامور گفت: -نامرد ولم کن کله ام ابکش شد،حداقل بذار فرار کنم مامور گفت: -من مامورم و معذور .ولت کنم فرار می کنی -حداقل به این خانوم بگو نزنه -نمی تونم -چرا -چون مادر زنت هست و این یه دعوای خانوادگیِ. به ما دستور دادن در دعواهای خانوادگی دخالت نکنیم در حالی که من روی تخـ ـت خـ ـوابیده بودم ، از در باز اتاق مادرم و می دیدم که تند تند به سر و فرق دیمی می کوبد و مامور هم محکم اونو نگه داشته و کله شو دقیقا زیر ضربات گیتی اورده تا خدای ناکرده ، ضربه ای حروم نشه !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهل و پنج هزار تومن دادیم ، قبض پزشکی قانونی و گرفتیم تا نوبت مون بشه و بریم برای گرفتن طول درمان .یه صف کشیده بودن دویست متر . به مامور گرفتن پول گفتم: -حسابی کارو بارتون سکه است -چطور مگه ؟ روزی سه چهار هزار نفر میان ،کلی درامد دارین . حالا اگه یه نفر کتک خورد و پول نداشت ، طول درمان شو چه جوری بگیره -خوب نگیره . مجبوره کتک بخوره؟ -حالا یکی کتکش زده ،چکار کنه ؟ پول هم نداره -ضارب و به خدا واگذار کنه . خدا خودش حق مظلومان و می گیره . ما تا پول نگیریم قبض دکتر نمی دیم -پس این صف دویست سیصد متری ، چرا ضارباشونو به خدا واگذار نکردن؟ -چون اینا پول دارن ، خودشون حق ضارب و کف دستش می ذارن،البته با کمک قانون -بله ،فهمیدم . -حالا چرا همه تو صف هستن یه تعطیلات طولانی یک هفته ای بهمون خورده ،دکتر ها همه رفتن مرخصی . فقط یه دکتر مونده .اونم سن اش بالاست ،نتونسته بره مسافرت! -ایی . دم به دقیقه تعطیلات درست می کنن . تا یه بهونه ای دست شون میاد ،تمام کشور رو تعطیل می کنن . نمی گن مردم دعوا می کنن ،بیمار می شن . سرگردان و دربه در میشن نشستم کنار یه دختر چهارده پونزده ساله . گیتی و پدرم جاوید روبروم ایستاده بودن . جاوید مردی قد بلند با موهای سفید و چهارشونه بود . برخلاف گیتی که خیلی جوان بود ، او پنجاه و پنج سال رو داشت . فکر کنم گیتی و پدرم اختلاف سن خیلی زیادی داشتن و پدر ناقلایم جاوید ، زن جوان تر از خودش گرفته بود . اونم چه زنی . ماهپاره . زرنگ و سرو زبون دار .یه سال هم از دخترش کوچک تر .البته دختر قلابی اش که من بودم ،وگرنه ترانه دختر واقعی اش حالا سی و دو ساله بود . در اصل جاوید خان یه زن گرفته بود ،ده سال از دخترش جوان تر . اشتهارو برم در حد قله ی اورست ! با عشق نگاهی به والدینم !انداختم . چقدر دوست داشتنی و مهربون بودند . جاوید یه پاکت اب میوه و کیک تو دستش بود و دم به دقیقه به خوردم می داد .گیتی جون هم دندون قروچه می کرد و می گفت: -تا طلاق شو نگیرم ول کن نیستم . مردیکه ی رذل . دختر گل منو می زنی . هفت سال ازگار بردیش بلوچستان ، اسیر و عبیرش کردی ،انداختیش تنگ اشرار ،خودت برگشتی ، حالا که اومده باهاس این رفتارو باهاش بکنی ؟ روزگارت و سیاه می کنم . مردیکه گدا گشنه ،مردنی ! در حالی که اب میوه ام را هورت می کشیدم ،یاد پدر و مادر خودم افتادم . بیچاره ها .روح های سرگردان ،بین دنیا و عالم برزخ . ناگها حس کردم کسی با سرو گوشم بازی می کند ،خوب که دقت کردم پدرم را دیدم . چقدر لاغر و در هم . مادرم هم روبرویش ایستاده بود.پدرم گفت : -ابگین ،ما وقت زیادی نداریم ،روح های ما را از سرگردونی نجات بده . کمک مون کن ،پس کی قاتل مونو پیدا می کنی ؟ گفتم: -پدر جان خودت که وضع منو می بینی ،اصلا بگو ببینم قاتلت کیه ؟ -نمی تونم بگم . خودت باید کشف کنی،اجازه گفتن شو ندارم . صدای فریاد مردی مرا از عالم ارواح بیرون کشید : -بابا صف اینجا از صف خرید سکه هم طولانی تره.فکر نکنم سه روز دیگه هم نوبت مون بشه مردی از ته صف گفت : -تا چشتون در بیاد ،این قدر با هم دعوا نکنید ،چیه دم به دقیقه هی دعوا ،هی دعوا جوانی لاغر مردنی کنار ما اومد: -اقا نفری شش هزار تومن جاوید گفت: -چه خبره بابا . مگه اینجا مغازه وا کردین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهل پنجاه هزار تومن دادم برای تعیین طول درمان ،حالا شش هزار تومن دیگه برا چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مگه نمی دونی . تو این مملکت نفس هم بکشی باهاس پول شو بدی . بعد هم پنج درصد مالیات بر ارزش افزوده شو ! گیتی بیست و دو ساله ،که بعدها فهمیدم ، به خاطر پول ، خونه و مغازه ،زن جاوید شده ،دستی به موهای بیرون زده از زیر شال اش کشید و گفت : -وا جاوید ،چرا این قدر خسیس شدی بهش بده جاوید گفت: -اخه برا چی؟ جوانک گفت: -من وقت زیادی ندارم . این صف دویست متری رو می بینی ؟ -اره -همه برای گرفتن طول درمان اومدن .ملت یه طوریشون میشه به خدا ، هی با هم دعوا می کنن ،هی تو سر هم می زنن . به خاطر چیزهای الکی بهم می پرن،سر زودتر سوار شدن تاکسی ،صف نونوایی ،البته این روزها ، بیشتر زن و شوهرها ،دعوا می کنن باهم !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوب منظور؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شوما انتهای صف هستین ،تا نوبت تون بشه بیست و چهار ساعت طول می کشه،فکر کنم امشب هم همین جا پشت در بخوابین ! -یک شبانه روز ؟ -بله ،چون همه ی این ادم ها ،فقط یه دکتر دارن ،اونم دم به دقیقه یا چایی می نوشه ،یا میره دست شویی ،اخه سن اش بالاست -وای چه بد شد! -در جهت ایجاد اشتغال برای بیکاران ،ما عده ای جوان بیکار و علاف، در حال نوشتن اسم اشخاصِ داخل صف و دادن شماره به اونا هستیم که کسی تو صف نزنه و خارج نوبت طول درمان نگیره -اهان -بله . برای این کار و حفظ نظم از هر نفر شش هزارتومن می گیریم . پنج درصد هم ارزش افزوده ،تا به صندوق خزانه کشور واریز کنیم -چه خوبِ . این جوری صف به هم نمی خوره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله حالا دوزاریت افتاد ؟ جاوید شش هزار و سیصد تومن داد و شماره شو گرفت ، عده زیادی جوان هم همکار اون شماره نویس بودن. اهی از روی رضایت کشیدم و با خود گفتم : -مردم چقدر ناسپاس هستن. اون بالایی ها مرتب براشون شغل افرینی می کن ، اینام هی میگن بیکاری زیاد شده . بیکاری زیاد شده ! یادم افتاد تو خیابون انقلاب و جمهوری و .... عده زیادی دختر هم سر کارن . کارشون اینه که از صبح تا شب یه کاغذ عطر الود رو گرفتن تو دست شون . یه خروار هم ارایش کردن و مرتب از این نمونه عطر الود، میدن دست مردم و میگن بو کن .ببین چه عالیه .بیا عطرشو بخر ،حال شو ببر . تازه این دخترها هم که خودشون صاحب مغازه کوچک عطر فروشی نیستن . شاگرد بی مزد و مواجب اونان ،بعدش ،مردم که عطر بو نمی کنن ،نگاهشون به سر و روی صد قلم ارایش کرده دختره است . انگارمی خوان اونو بو کنن ! کار ریخته به خدا . کسی نیست جمع اش کنه! یه عده پسر هم شغل شریف داد زنی دارن . یعنی کنار پاساژی ایستادن و هی اجناس اون مغازه رو داد می زنن . یه عده هم تبلیغ پراکنی می کنن . یه بسته کاغذ چاپی دست شونه و تبلیغات لبـ ـاس زیـ ـر فلان مارک و میدن دست مردم . این همه کار ،این همه شغل . باز هم میگن بیکاری زیاده ! یک شبانه روز، باید تو صف پزشک قانونی باشیم تا من طول درمان بگیرم که از شوهرم کتک خورده ام . بعدش هم دادگاه و نوبت جلسه ی دادرسی و ...وای خدا .این روزا ، کتک خوردن هم صرف نمی کنه ادم علاف ،چی کار می کنه ؟ هی میره تو فکر . رفتم تو نخ جاوید و گیتی . گیتی خیلی مانکن بود . موهای بلند . صورت کشیده و لپ های برق افتاده . چشمای درشت و خمـ ـار . اما این جاوید ،تمام موهاش سفید شده بودن . درسته که قد بلند بود اما سن بابای گیتی بود . چطوری گیتی راضی شده با این پیرمرد ازدواج کنه ؟ البته حالا ازدواج دخترهای جوان با پیرمردهای پول دار مد شده، با چاشنی لحظه شماری برای مردن پیرمرد و بالا کشیدن اموال اون تا با دوست پسـ ـرشون عروسی کنن .از اون طرف هم ازدواج جوان های کم سن با دختران سن دار و خرپول، مد شده . تقریبا دربیست درصد ازدواج ها ،سن عروس خانوم، بیشتر از دوماده . چون هزار ماشالاه،هزار ماشالاه دخترها همه سرکارن و دست شون به دهنشون میرسه ،اما پسرها ،همه بیکار ،بیعار ، مردنی . میرن زنی می گیرن حداقل دستش به دهنش برسه و خرج اونارو هم بده . گیتی مادر اصلی من نبود . مادرم اصلی من که میگم یعنی مادر همون ترانه ،نه ابگین ، مادر اصلی ترانه ،سر زا مرده بود و جاوید با منشی جوان و قشنگ مغازه اش، یعنی همین گیتی جون عروسی کرده بود. با دیدن صمیمیت مصنوعی گیتی جون نسبت به جاوید پیر و چروکیده ، با خودم گفتم : -فکر کنم یه کاسه ای زیر نیم کاسه این گیتی جون هست .وگرنه یه دختر جوان با مرد پنجاه و پنج ساله که حال نمی کنه ، باید سر از کارشون دربیارم کمی بعد اقا جاوید و گیتی گفتند: -ما کارو بار داریم ترانه جون . تو، توی صف بمون تا نوبتت بشه . خودت کتک خوردی ،خودت هم باید تو صف اش وایسی گفتم: -بهتر نیست ، از خیر شکایت بگذریم ، یه نفر رو اجیر کنیم ،یک دست ،کتک مفصل به مهدی بزنه،لت و پارش کنه ، بعد من ازش طلاق بگیرم؟ گیتی خندید: -نه جونم . باید از حالا عادت کنی . تو میخای از دست شوهر ظالم و بی همه چیزت طلاق بگیری، درسته؟ -اره -خوب . مگه به همین سادگی هاست . هفت جفت کفش اهنی رو باید پاره کنی تا طلاق بگیری . تازه این اولشه . تمرین صبر و حوصله بکن . ما رفتیم . شش هفت ساعت دیگه که نوبتت شد ، میاییم تا طول درمان تو بگیریم! گفتم : -از بخت بد من به شب خوردیم ،شب کجا بخوابم ؟ گیتی خندید: -رو سر بنده ،خوب معلومه ،همین جا تو صف چرت بزن . به ارتان وکیل مون میگم برات پتو بیاره یه وقت نچایی! -گیتی جون منو تنها نذار ،نذار اینجا بمونم تا بپوسم -نترس . باید محکم پای شکایتت وایسی . این همه ادم تو صف ان . همه منتظر طول درمان . صبور باش.حق تو بگیر .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی سختی های زیادی داره . صبر ایوب می خواد و حوصله حضرت یونس که سالها در شکم ماهی زندگی کرد . منم باید صبر کنم تا طلاقم و از مهدی یا همون دیمیتری خونخوار بگیرم . اما مشکل من که یکی دوتا نبود . شیشه عمرم تو چنگ دیمی بود . تنها دلخوشی من اردین ، نمی دونم چرا گم و گور شده بود . شاید می خواست توی یک فرصت مناسب بیاد سراغم و دلداریم بده . یه نقشه ای داشت تا هم من بشم ابگین و شکل اصلی خودم رو به دست بیارم ،هم شیشه عمرم و پس بگیرم و از زیر یوغ بندگی دیمی بیرون بیام . خدایی بود که جوشانده گل شاه پسند رو خورده بودم و دیمی نمی تونست از افکارم سر در بیاره . اردین هم گل شاه پسند ، خورده بود . اگر رگ خون اشامی اردین می زد بالا و خشمگین می شد وبا قدرت خون اشامی اش دیمیتری و می کشت ، من تا ابد همین ترانه باقی می موندم. چون هم محل بطری های روح رو اون می دونست ، هم جادو شو اون بلد بود و انگشتری تبدیل جسم را اون داشت . به خاطر همین مجبور بودم بسازم و بسوزم .بذار توی صف گرفتن طول درمان بمونم . طول درمون بگیرم . دیمی رو بندازم زندون .پدرشو دربیارم . مردیکه دیونه تا دیگه دست رو زنش بلند نکنه .در تمام طول زندگی ام این قدر کتک نخورده و تحقیر نشده بودم . از وقتی شور کردم ،مزه کتک رو چشیدم ، احساس کوچکی و له شدن رو درک کردم . پام به کلانتری و پزشک قانونی و این جور جاها وا شد . واه واه . کی میگه شور خوبه ؟ ترشِ . مزه شوهر ترش و تلخِ . بیخود نیست دخترا دیگه دنبال ازدواج نیستن و ازش فرار می کنن .با درس و دانشگاه عروسی می کنن ، هی می خونن . مثه قرقی می خونن . لیسانس ، فوق لیسانس ، دکترا ، فوق دکترا ، پورفوسورا ، فوق پورفوسورا ، بعد هم عمرشون تموم میشه ،میرن تو عالم برزخ ادامه تحصیل بدن ! مردهای حالا هم ،مردهای قدیم نیستن که چشم و چارشون فقط به زن خودشون باشه ،ناموس پرست باشن ، فقط به زن خودشون نگاه کنن ، تازه زن می گیرن ،چشم و گوششون وا میشه،به دهن شون مزه می کنه ، هی زیباتر شو می خوان ،هی دختر قشنگ تر از زن خودشون و می خوان . اخه براشون خوش مزه بوده ،مرتب تو کوچه و خیابون که با زن شون راه میرن و دختران ارایش کرده امروزی رو می بینن،چشماشون با سرعت نور این ور و اون ور می گرده ، تو دل شون میگن این کی بود گرفتم،کاش این دختره که از روبرومون میاد رو می گرفتم . تو اینترت یه عکسی دیده بودم مال خارجی ها بود . عروس و دوماد ، شونه به شونه هم ،با یه دختر زیبا از فامیلای دوماد ،سه تایی داشتن از کلیسا بر می گشتن ، لباس عروس هنوز تو تن اش بود ،دوماد وسط عروس و اون فامیل اش راه می رفت ،اما ، از پشت سر، دستش رو تن همان فامیل اش بود ،نه زنش .یه دستش گردن زنش بود ، یه دستش رو تن ساقدوش اش . بابا رو ! بابا هـ ـوس ! صبر کن جوهر امضای عقدنومه تون خشک بشه . بعد . اون وقت ،فک و فامیله ما داریم . شوهره ما داریم . حالا تو یه مجلس عروسی از بس این دخترای فک و فامیل دوماد و عروس ارایش می کنن و لباس های اون جوری ، نه ببخشید این جوری می پوشن ،دوماد بیچاره یه نگاهی به دخملا میندازه یه نگاهی به زن خودش که کنارش نشسته و میگه این همه دختر مامانی ،عجب غلطی کردم این و گرفتم . اینه . زندگی زن و شورای امروزی اینه که در هر بیست و چهار ساعت، شش ،هفت طلاق تو ایرون انجام میشه ! جلو من یه دختر چادری نشسته بود . دختری چهارده پونزده ساله و زیبا بود . البته زیبایی زیادی نداشت . اما زشت هم نبود . غم تو چشماش لونه کرده و انگار دنیا براش تموم شده بود . گفتم: -هی دختر چیه این قدر ناراحتی ؟ کشتیات غرق شده؟ نگاهی به من انداخت و گفت: -بیچاره شده ام خانوم . هیچ کی به داد من نمیرسه! -چی شده ؟ کسی اذیتت کرده؟ -اره -کی؟ -دنیا، زندگی! -تو هنوز خیلی جوونی که پات به این جور جاها وا بشه -چی کار کنیم خانوم حالا که وا شده،بدبختی از همه جام می باره در راستای ایجاد شغل برای جوان های بیکار و بیعار مملکت مون، چند جوان جعبه های چوبی انداخته بودن گردن شون ، ساندویچ اماده، کالباس و تخم مرغ ، با نوشابه و چاشنی میکرب و دست های الوده ! می فروختند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. یکی شونو صدا زدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-هی تو بیا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو تا ساندویچ کالباس و نوشابه خریدم و جلو دختر گرفتم .اول نمی خواست بگیره اما با اصرار من گرفت و مثل قحطی زده ها شروع به خوردن کرد . معلوم بود خیلی گشنه است . بعد از خوردن شام گفتم : -اسمت چیه ،دختر خوب؟ -شیدا -چند سالته -پونزده -پس سوم راهنمایی هستی ؟ -کاش اصلن درس نمی خوندم خانوم . همین درس خوندن بیچاره ام کرد -چطور؟ دختر اهی کشید . کم کم همه اهالی صف در حال چرت زدن بودند و کسی حرف های مارو گوش نمی داد . عده زیادی پتو و چراغ پیک نیک اورده بودن تا بساط چای رو فراهم کنن .با دست و پاهای باند پیچی شده قلیـ ـون و سیـ ـگار می کشیدن و حال شو می بردن . به شیدا گفتم : -حالا برا چی اینجایی ؟ سرخ شد و من من کرد،گفتم: -خجالت نکش . منم از جنس خودتم،زنم .توسری خور زمونه و دنیا .بلکه هم تاریخ ! -برا ازمایش دی ان ا . ببینن دی ان ای متجـ ـاوز تو رحمم هس یا نه ؟ -مگه بهت تجـ ـاوز شده ؟ پوفی کشید و گفت: -بله خانوم . -خوب حالا چرا اومدی دی ان ای متجـ ـاوز و مشخص کنی ؟ -قضیه اش مفصله. حال شو داری برات بگم -بگو . این جوری وقت هم سریع می گذره ، زودتر صبح میشه گذاشتم تا حرف هاش و بزنه . بلکه سبک بشه . نمی خواستم تو حرف هاش بپرم تا هیچی از خاطرش نره و همه چی رو مو به مو تعریف کنه .شیدا نفس اش رو با فشاربیرون داد و گفت : -از وقتی چشم وا کردم ،بدبخت بودم خانوم . پدرم اسکندر یه معتاد و مواد فروش بود . اصلا فکر نکنم پدر واقعی من بوده باشه . چون از مادرم هیچ خبر و اثری ندارم . شاید منو ،وقتی بچه بودم تو جریان یه مامله قاچاق خریده بوده . خلاصه چشم واکردم و دیدم ده سالمه .تو یه خونه خرابه در حومه شهر . پدرم با زن تازه اش هستی ،که سی و پنج سال بیشتر نداشت و تو اوج زیبایی زنانه بود ،زندگی می کردن . منم کلفت خونه و منقل درست کن شون بودم . هستی معتاد به کراک بود ،اما خیلی قشنگ بود و مشتری های زیادی داشت! -مشتری ؟ -اره خانوم . هستی کار زشت می کرد و اسکند شصت ساله پشت در اتاق ،منتظرمشتری های زنش می نشست تا کارشون تموم بشه،پول شو بگیره ! -بدبخت ها با این جور کارها ی هستی و مواد فروشی زندگی نکبت بارمون و می گذراندیم .من کلاس سوم دبستان بودم. همه اش ده سالم بود ، یه روز اسکندر گفت : -میری خونه شهروز خالدار . چند بسته مواد می گیری میای . خونه شونو که بلدی . اون دفعه بردمت . -اره خونه شون چهار کوچه بالاتر از خونه ما بود . ترس و نگرانی تو دلم افتاده بود . چرا بابام منو تنها فرستاد ؟ از این شهروز خالدار یه جورایی می ترسیدم . چاق و کوتاه بود.جزو ازاذل و اوباش نامدار و معروف شهرمون حساب می شد . هیکلی گنده و گردنی کلفت داشت که روی شونه هاش خالکوبی کرده بود . ساعت شش بعدازظهر بود که در خونه شهروز و زدم . با رکابی و زیر شلواری اومد ، در و باز کرد . یه خونه قدیمی حیاط دار بود . دست مو گرفت و گفت: -بیا تو مواد و اماده کنم ببر -نه همین جا دم در وامیسم دست مو گرفت،کشوندم تو خونه ، در و بست . زد تو صورتم: -رو حرف شهروز خالدار حرف می زنی؟ دهانش گند شـ ـراب و تـ ـریاک می داد . بازوهای کلفتی داشت که روی هرکدوم شون عکس یه دشنه نوک تیز و کشیده بود .از ترس مثه درخت بید می لرزیدم ! بغض کرده بودم . دلم شور می زد . شهروز دست مو گرفته و کشون کشون می بردم توی اتاق .چادرم کف حیاط اجری ،کنار درخت اناری خشکیده، افتاده بود . در اتاق و بست و گفت: -می خوای امشب یه خانوم کامل بشی؟ من از این چیزها سر در نمی اوردم . فقط یادم میاد به من حمله کرد ، من هی جیغ می کشیدم ،مردک مـ ـست بود ، تو سر و مغزم می زد .در یه فرصت مناسب از دستش فرار کردم ،چادرم رو از زیر درخت برداشتم و گریختم . وقتی به خونه رسیدم و گریه کنان ماجرا رو برای هستی و اسکندر گفتم ،اونا بی خیال خندیدن . هستی گفت: -تو دیگه بزرگ شدی ، استخون ترکوندی . تا کی می خوای مفت بخوری و مفت بگردی . مدرسه و درس و این جور چیزا خرج داره . باید خرج خودت و در بیاری نامردها ،با همکاری و تبانی قبلی ، منو خونه شهروز خالدار فرستاده بودن . اما شهروز رو با زیرکی و فرارم ناکام گذاشته بودم . فهمیدم اگه توی این خونه باشم ،این ماجراها تکرار خواهند شد و همه چیزم بر باد خواهد رفت. فردا صبح به هوای رفتن به مدرسه ، از خونه در رفتم . به یه پلیس مراجعه کردم و ماجرارو براش گفتم .منو برد کلانتری، بعد هم پزشک قانونی . دوشیزه بودم ، اما اثار ضرب و شتم و کتک خوردن هام از شهروز ، کار دست شون داد .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هستی و اسکندر دستگیر شدن . شهروز خالدار هم . به جرم اغفال من،ایجاد خانه فساد ،کارهای منکراتی و داشتن موادمخدر. هرکدومشون به انداختن افتابه روی گردن و چرخاندن توی شهر ، گرفتن عکس های خفن از بازوها و خالکوبی هاشون و انتشار در اینترنت ، ده یازده سال زندان و شلاق محکوم شدن،هنوزم تو زندون هستن،مرتب برام شاخ و شونه می کشن و پیغوم میفرستن ، اگه بیایم بیرون، تیکه بزرگه بدنت ،مژه چشماته ! -تو چی ؟ تورو چیکار کردن ؟ -منو تحویل خواهر بزرگم شیوا دادن . شیوا از زن اول پدرم بود . همون که مرده بود و اسکندر می گفت مادر واقعی منِ . اون موقع که شیوا منو برد خونه بیست و دوسالش بود و شوهرش بهرام بیست و نه ساله بود . بهرام یه مغازه بوتیک فروشی داشت . جوانی خوش اخلاق و خوش تیپ بود . مثه داداشم دوستش داشتم . منو فرستادن مدرسه . شیوا خیلی دوسم داشت .خواهرم و شوهرش چون بچه دار نشده بودن .خیلی بهم می رسیدن و بهرام هم منو به چشم فرزندش نگاه می کرد یا لااقل من این جوری فکر می کردم . بعد از چند سال اختلاف بین شیوا و بهرام شروع شد . بهرام مرتب از شیوا بهونه می گرفت ،حتی کتک اش می زد . من فکر می کردم دعواهاشون به خاطر مسایل زن و شوهری خودشونه . نگو دعوا سر من بود -یعنی چی ؟ ناگهان دست سردی روی شونه ام حس کردم . با سرعت به پشت سرم نگاه کردم . دیمیتری بود . عصبانی و خشمگین . گفت : -ابگین دست از این خل بازی هات بردار ،تو که می دونی کاری از پیش نمی بری خنده سردی کردم: -هه هه ،زدی تمام تن و بدنم رو اش و لاش کردی ، حالا می خوای قربونت هم برم . اومدم طول درمون بگیرم ،بندازمت زندون چشمای دیمیتری برق وحشتناکی زدن : -مثه این که خبر نداری . شیشه عمرت تو دست منه . اگه همین الان با من نیای خونه ،میرم و روح ترانه رو از بطری ازاد می کنم . بعد روح اش میاد تو تن تو ،دو روح در یه کالبد . با هم دعوا می کنن . دعوای روح ها مثه دعوای جسم ها نیست .از برخوردشون ، انرژی بوجود میاد عینهو انفجار نارنجک جنگی !و تو مثه یه بمب منفجر میشی ... شیدا هاج و واج گفت: -خانوم این دیونه کیه ؟ می خوای پلیس و خبر کنم ؟ -نه...خودم ردش می کنم بره رو کردم به دیمی و گفتم: -تو هیچ وقت این کارو نمی کنی! با تعجب گفت: -چرا ؟ چطور این قدر مطمئنی ؟ -چون بقای نسل تو به من وابسته است . ابقای پادشاهی ات ،بیست و سه ساله زور می زنی منو زنده و سالم نگه داری ،برات موروی بزام . نمیای این همه زحمت و هدر بدی و نسل کثیف تو نابود کنی! -اما کارهای دیگه که می تونم بکنم -چه کاری؟ -امشب یه چشمه شو خواهی دید دیمی نگاهی خصمانه به من و شیدا انداخت و رفت .شیدا با نگرانی گفت: -این کی بود خانوم ؟ -شوهرم . همون که دست منو شکسته و سر و صورتم و به این روز در اورده کبود و زخمی -عجب شوهر بی رحمی دارین -خیلی بی شعوره -من ازش می ترسم . چشاش یه جوری بودن -نترس هیچ غلطی نمی تونه بکنه . فردا که بندازمش زندون ،می فهمه یه من ماست چقدر کره داره -خدا بهتون رحم کنه ! -پدر شو در میارم . مردیکه روانی ،رو من دست بلن می کنه. یکی از کسانی که برایش شغل افرینی کرده بودن ، در حال فروش چای با فلاسک بود . به ساعتم نگاه کردم . دو نیمه شب بود . جوان بیست و شش هفت ساله ای یه فلاکس و چند لیوان یک بار مصرف و بقیه مخلفات چای فروشی دستش بود و به منتظران گرفتن طول درمان، پشت ساختمان پزشکی قانونی چای داغ می فروخت . صداش کردم: -هی جوان بیا با نیش باز اومد . گفتم: -چای دونه ای چند؟ -سه هزار تومن -یه لیوان چای سه هزار تومن ؟ -چکار کنیم خانوم . الان که صبح نیست . نصف شبه . با مدرک فوق لیسانس دارم چای می فروشم . قند کیلویی سه هزار تومن . چای کیلویی چهل هزارتومن ،پول گاز ،مایع تمیز کننده ،کرایه ماشین ،همه رو که حساب کنی، تازه هیچ چی تهش نمیمونه خندیدم: -گفتی فوق لیسانس داری؟ -اره -من از دست فروش های با مدرک زیر دکترا چیزی نمی خرم . بفرمایید،بروید بیچاره هاج و واج منو نگاه می کرد . با لبخند مرده شور برده ام که لابد با ان پک و پوز خونین ، کبود و زخمی، به دراکولاهای از گور فرار کرده می مونست گفتم: -شوخی کردم . ازت دوتا چای می خرم ،به یه شرط -چه شرطی؟ -برو از اون جوان روبرومون که براش کار افرینی کرده ان و داره سیـ ـگار می فروشه ، یه بسته مالبرو لایت بگیر بیا -چشم خانوم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فوق لیسانس مملکت با شور و اشتاق رفت و برای من یه بسته سیـ ـگار خرید . تو دلم گفتم : -هزار افرین به تو ، اون جوان ساندویچ فروش و سیـ ـگار فروش که امار بیکارهای مملکت و کم می کنین و باعث روسفیدی کشورمون می شین ! دوتا لیوان چای جلومون بود و بخار از روش بلند می شد .یه نخ سیـ ـگار گذاشتم کنج لـ ـبم و روشن کردم . به حـ ـلقه های دود ،که در هوا گم می شد نگاه کردم و با خود گفتم این عمر و زندگی ماست که همین جوری دود میشه و میره تو ابرا ،گم میشه . به شیدا نگاه کردم . خیلی کنجکاو بودم ببینم دعوای شیوا و شوهرش چه ربطی به شیدا داشت . در حالی که با لذت به سیـ ـگارم پک می زدم ،گفتم : -خوب شیوا جون بقیه ماجرات و بگو . چرا شیوا و شوهرش سر تو اختلاف پیدا کرده بودن ؟یعنی شوهره غر می زد به شیوا چرا نون خور اضافی اوردی تو خونه . اونم تو این گرونی ؟ شیدا پوفی کرد و گفت : -کاش همین جوری بود ... -پس این جوری نبود -نه . من به چشم داداش به بهرام شوهر خواهرم نگاه می کردم ،این بود که جلوش زیاد مراعات حجاب و پوشش رونمی کردم . ازاد می گشتم . با پیراهن های یقه باز و شلوارک . نگو این بهرام کم کم دل به من داده و من خبر نداشتم . به زنش بی توجهی می کرد و محل اش نمی گذاشت . یعنی به خاطر عشق شدیدش به من ،یه نوع طلاق عاطفی بین شون اتفاق افتاده بود -طلاق عاطفی دیگه چیه ؟ -مرد و زن به خاطر حفظ ابرو، اواره نشدن بچه هاشون یا ترس از طعنه ها و کنایه های اطرافیان شون زیر یه سقف زندگی می کنن ،اما در واقع هیچ میلی به هم ندارن ، می خوان سر به تن هم نباشه . سی چهل درصد زن و شوهرای ایرونی دچار طلاق عاطفی ان . با هم زندگی می کنن، زیر یه سقف ،اما زن و شوهر واقعی نیستن،عاشقونه زندگی نمی کنن .همدیگه رو به زور، تحمل می کنن . -اوهوم حالا فهمیدم -داشتم راجع به اختلاف خواهر و شوهر خواهرم می گفتم . به کجا رسیده بودم؟ -خواهرت و شوهرش از هم سیر شده بودن -اهان . بله اصلا به هم توجه نمی کردن ،زورکی ، جلو من به هم لبخند می زدن گفتم : -این وسط احساس گناه تو، به خاطر چی بود ؟ گفت: -رعایت نکردن حیا و حجابم .عمل نکردن به دستورهای دین مون که میگه جلو نامحرم خودتونو ول ندین .پوشیده و با عفت باشید ، همه بلاهایی که به سر خودم ،خواهرم و بهرام اومد به خاطر رعایت نکردن همین یه نکته بود . کاش یکی راهنمایی ام می کرد .کاش یکی بهم می فهموند دختر پونزده ساله ی زیبا ، نباید ،جلو شوهر خواهرش با پوشش ناجور بگرده . هرچی هم ما بگیم مثه برادرمونه ،خودمون و گول زدیم . خلاصه با نادونی و بی پروایی ،زندگی خواهرم رو از هم پاشوندم ،خواهری که با لطف و محبت منو برده بود خونه اش ولی در اصل ،مار تو استین پرورش داده بود ... اشک های شیدا روی صورت سفیدش جاری شدن و صدای فین فین اش بلند شد . از داخل کیفم کلنکسی بیرون اوردم و اشک هاشو پاک کردم . گفتم : -منم مثل تو باعث بدبختی و حتی مرگ یکی شدم ، خونواده ای از هم پاشید .خودم هم دربدر شدم . -چطور خانوم ؟ -شب عروسی ام در نوشیدنی و مواد مخدر زیاده روی کردم ،اجازه دادم دوتا داماد های پدر شوهرم صورت ام رو ببـ ـوسن . در حالی که نامحرم بودن .نباس این اجازه رو بهشون می دادم .بعد باهاشون هرو کر کردم ،شوخی کردم ،جوک گفتم .بعد با یکی شون رفتم زیر درخت ها ،براش درد و دل کنم ،با این که نذاشتم،زیر درخت ها ،حتی دستش به دستم بخوره ،ولی بعدش خون به پا شد .یکی کشته شد . عروسی عزا شد . چرا ما این قدر بدبختیم ،ها چرا؟ چرا بعضی چیزهارو رعایت نمی کنیم ،چرا ؟ شیدا اب دهنش رو قورت داد و گفت : -منم اولش اجازه می دادم منو ببـ ـوسه .می گفت این بـ ـوسه برادرانه است . موقعی که خونه خلوت بود و شیوا نبود ،یا توی حمـ ـام بود .یا می رفت خرید . می اومد کنارم و منو می بـ ـوسید . منم کمبود محبت داشتم ،چیزی نمی گفتم ،هیچ کس تا اون زمان ،حتی پدرم ،بـ ـوسه ای محبت امیز نثارم نکرده بود ،همه اش فحش شنیده و تحقیر شده بودم .اون فقط منو می بـ ـوسید ،هیچ کار دیگه ای نمی کرد، به خدا . -شیدا نفهمید تورو می بـ ـوسه؟ -نه . ما خیلی احتیاط می کردیم،می گفت شیدا حسوده .بفهمه تورو دوس دارم از این خونه دک ات می کنه .تو هم چیزی بهش نگی! -بهرام خیلی دوسِت داشت ؟ -خیلی . برام می مرد . می گفت خواهر نداشته . منو عین خواهرش دوس داره . عاشقمه . یواشکی که شیوا نفهمه برام طلا و النگو می خرید . سکه می خرید می گفت یه جایی پنهون کن، شیوا نفهمه . می گفت برا اینده ات نگهشون دار . بعد به اسم من یه دفترچه حساب سپرده باز کرد و ماه به ماه پول توش می ریخت -تو بهش شک نکردی ،محبت هاش غیر طبیعیه ؟زیادیِ؟ -نه . من فکر می کردم مثه برادرمه و همه برادرها برای خواهرهاشون این کارا رو می کنن ،اخه منم بی برادر بزرگ شده ام. -دخترخبر نداری . برادر و خواهرهای واقعی تو خونه مثه موش و گربه هرروز سر یه چیزی با هم دعوا می کنن . چش ندارن همدیگه رو ببینن . از این کارا نمی کنن -خانوم من با این سن کمم چی حالیم می شد ،تازه یه چیزایی هم از شیوا دیدم که حالم ازش بهم خورد. -چی دیدی ؟ ما مشترک یه اژانس بودیم و شیوا با اژانس به ارایشگاه و مراکز خرید و این جور جاها می رفت . کم کم با یه جوان بیست و سه چهار ساله اشنا شد . راننده اژانس بود . فکر کنم چون شوهرش به او محبت نمی کرد ، جای خالی محبت اونو راننده اژانس که اسمش بردیا بود،پرمی کرد. -از کجا فهمیدی؟ -همیشه ،حتی جلو من باهاش تماس می گرفت . با گوشی اش . قربون صدقه هم می رفتن . یه روز بهش گفتم: -شیوایی این کارت درست نیست. -کدوم کار ؟ -این که با یه جوون مجرد رابطه داری . تو شوهر داری . با نفرت گفت: -برو بابا . تو به این مجسمه میگی شوهر ؟ اصلا انگار نه انگار زن داره .هرچی ارایش می کنم، دلبری می کنم ، توجه نمی کنه . روزی دو دقیقه باهام حرف نمیزنه . من فکر کنم زیر سرش بلند شده . عاشق یه دختر دیگه شده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رنگم پرید . گفتم: -مثلا کی؟ -یکی از این دختر خیابونی های ارایش کرده که میان تو بوتیک اش خرید می کنن . این روزا دختر بی ایمان زیاد شده . من همه چیزو می فهمیدم . شیوا ،به هوای رفتن به ارایشگاه و مهمونی دوستاش میرفت خونه اون جوونه .از حرف هاشون و نیش و کنایه هاشون ،پشت تلفن یا موبایل می شد همه چی و حدس زد . بهرام هم برای این که بامن تو خونه تنها باشه و باهام حرف بزنه ،اجازه می داد بهش تا به هوای جشن تولد دوستاش ،مرتب بره مهمونی و تا نصف شب نیاد . برای اون ،شیوا و رفتارهاش مهم نبود .من مهم بودم.خواهر بی همه چیزم، جلو من که داشتم درس می خوندم ،قربون صدقه راننده اژانس می رفت . عین خیالش هم نبود من می شنوم . فقط به من سفارش می کرد از این تلفن ها و حرف ها، بهرام چیزی نفهمه .اولش فکر کردم یه دوستی ساده است و به جاهای باریک نمی کشه . در حد صحبت و گردش . تا این که اون اتفاق افتاد . اتفاقی که منو از شیوا متنفر کرد و بیشتر به سمت بهرام رفتم . اونو برادر بیچاره و مظلوم خودم می دونستم که خواهرم بهش خیانت می کنه .با خودم فکر کردم ، باید بیشتر بهش محبت کنم تا جبران بی وفایی های خواهرم بشه اصلا فکرشم نمی کردم، شیوا با اون قیافه معصومانه و سر به زیر ، چنین هیولایی باشه ! -چه اتفاقی ؟ یهو ارتان و گیتی رو دیدم که دارن به سمتم میان . ساعت را نگاه کردم دو ونیم بود . یعنی چی یه زن شوهردار با یه وکیل جوان ساعت دو نیمه شب، سوار یه اتومبیل میشن و میان بیرون ؟ گیتی ارایش غلیظی کرده و مانتو تنگی به تن داشت . ارتان تقریبا شونه به شونه اون راه می رفت . ارتان خیلی خوش تیپ بود .موها تا روی پیـ ـشونی . قد بلند و چهارشونه . گیتی تا منو دید ،خندید: -مثه این که تنها نیستی ؟ می دیدم با دوستت حرف می زدی. -اره این شیدا دوست جدید منه . تو صف پیداش کردم. روش و کرد به شیدا و گفت: -خوش وقتم به گیتی گفتم: -جاوید جون کجاست؟ -اون دیگه سنی ازش گذشته . بهش گفتم بیا بریم یه سر به ترانه بزنیم،گناه داره .تنها تو صف ،کنار مردا ، اراذل و اوباش !گفت من خسته ام ،خوابم میاد .منم زنگ زدم به ارتان جون . بیدار بود فوری خودشو رسوند ، منو اورد اینجا،تنگ دل تو . تو دلم گفتم : معلومه دیگه وقتی یه مرد پنجاه ساله زن جوان و پر شر و شوری می گیره ، حال نداره باهاش حرف بزنه ،زنش میره سراغ یه باحال . مجبوری سر پیری ،معرکه بگیری ؟ بعد به خودم فحش دادم: -ای بمیری ابگین . حرفای شیدا رو تو هم اثر گذاشته ها .گیتی جون اهل این حرفا نیست که به هوای دیدن تو ،با یارش بیاد بیرون ،بعد هم بره اپارتمان اون وسر جاوید و کلاه بذاره. گیتی چند تا ساندویچ و نوشابه ،تخمه ، پسته و تنقلات رو که توی یه پاکت گذاشته بود، بهم داد و گفت : -نوش جون تون . من و ارتان میریم تو دفتر کارش در باره مراحل بعدی شکایت از مهدی مدرک درست کنیم ، مشورت کنیم باید پدرش رو در بیاریم تا دیگه جرات دست بلند کردن رو زن بی پناهی مثل تورو نداشته باشه! به خودم غر زدم: به به . چشمم روشن . به هوای دیدن من از پدر اجازه گرفتی چارتا کیک و شکولات گذاشتی جلوم ،حالام تنها میری تو دفتر اقای وکیل .خوب بهونه ای پیدا کردی . با این حال بی خیال، تو روش خندیدم : -مرسی که به فکرم بودی . جام راحته.لطف کردین اومدین بهم سر زدین ! گیتی شاد و سرمـ ـست گفت: -خوش بگذره با دوستت ارتان و گیتی سوار پراید بیست میلیونی و کمیاب ارتان شدن .همه اهالی صف با حسرت به پرایدشون نگاه می کردن ! گازشو گرفتن و غیب شون زد . عجب دور و زمونه ای شده به خدا . دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه .واه واه . تو دلم گفتم : -خوش به حالت گیتی که سوار پراید می شی ،پس من چی ؟من سوار چی بشم ؟ داشتم از فضولی می مردم که این شیدا چی از خواهرش شیوا دیده که اون قدر ازش متنفر شده . رو کردم به شیدا و گفتم : -از این ساندویچ ها و نوشابه ها بخور،حال شو ببر . با شرمندگی گفت: -دیگه جا ندارم به خدا دوتا اب میوه براش باز کردم: -اینو دیگه نگو نه . سیب موزه، هم قوت داره ،هم گرمه -اخ جون من عاشق سیب موزم! در حالی که داشت آب سیب موز می خورد گفتم : -نگفتی چه ماجرایی باعث نفرتت از شیوا شد. -اهان . الان میگم .بذار یه قلپ دیگه بخورم . بعد مثل این که یاد خاطره غم انگیزی افتاده باشه ،اخم هاش تو هم رفتن وگفت : یه شب دیدم شیوا تند تند لباس های کوتاه و ناجور ، تاپ و این جور چیزارو میذاره تو کیفش . بعد هم به بهرام گفت : -امشب جشن تولد فریده دوستمه . می خوام برم ،شاید تا صبح طول بکشه بهرام از خوشحالی این که تا صبح با من تنهاست ،گفت: -باشه عزیزم ، خوش بگذره شیوا من و منی کرد و ادامه داد: -ولی می خوام شیدا رو هم با خودم ببرم اخم های بهرام تو هم رفت . نمی تونست چیزی بگه . از شَک زنش می ترسید . گفت: -اگه فردا درس و مشق نداشته باشه و خودش بخواد چه ایرادی داره،ببرش . گفتم: -نه من تکالیف مو انجام دادم . فردا هم که جمعه است ، مدرسه ندارم . منم باهاش میرم با ناراحتی گفت: -باشه ،تو هم برو ولی چشماش نشون می داد خیلی ازم دل خور شده .انتظار داشت تو خونه تنها باهاش بمونم و با هم حرف بزنیم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من در اتیش کنجکاوی می سوختم . می خواستم ببینم تو این مهمونی ها و جشن ها چه خبره که این شیوای ورپریده، هی میره اون جا . شیوا یه اژانس گرفت و ادرس رو گفت . کلی راه رفتیم ، بعد ماشین پیچید تو یه کوچه فرعی و باریک . چند کوچه اون طرف تر، جلو خونه ای ایستاد: -همین جاست خانوم -مرسی یه خونه سه طبقه با نمای سیمان سفید بود . شیوا دکمه زنگ طبقه اول رو فشار داد . صدایی بلند شد: -کیه -منم شیوا -یوز نیم ات چیه ؟ -یه شاخه گل .حتما رز باشه ! -پسورد امشب و بگو -شب بی ستاره ...هیچ دوایی نداره . تق در باز شد . وارد خونه شدیم . شیوا در و پشت سرمون بست . از پله های زیر زمین پایین رفتیم ، وارد یه محوطه باز شدیم . دود سیـ ـگار و دودهای دیگه همه جارو پر کرده بود .بوی الـ ـکل ، با بوی تن وبدن عرق کرده دخترها و پسرها، قاطی شده و حال ادم و به هم می زد . ده دوازده زن ،با لباس های ناجور، هشت مرد با تی شرت و بدن های خال کوبی شده ، در حال رقص بودند . اهنگ ملایمی ازیک بلندگو پخش می شد . یهو بردیا راننده اژانس و دیدیم که به طرف ما اومد . -به به .خانوم های محترم، صفا اوردین . خوش اومدین . به خصوص شیدا خانوم که خیلی کم پیداست . دست شو اورد جلو با من دست بده ،خودم رو عقب کشیدم ،با دل خوری گفت: -امشب خواهر گل تون هم که اومدن ،ولی چقدر سر سنگینه ! شیوا گفت: -چون دفعه اولشه میاد این جور جاها ،به آداب و رسومات وارد نیست . شوما هم به دل نگیرین .گفتم بیاد یه خرده دلش وا بشه ،پوسید تو اون خونه . بردیا خودش رو جم و جور کرد . با احترام گفت: -خیلی خوش اومدین. گفتم: -ممنون خیلی خودم و کنترل کردم تا فحش اش ندم . از برخورد بچگانه و سبک اولش، هنوز دل خور بودم ،این پسرهای کم جنبه ،به خصوص تو این جور مجالس ، فکر می کنن دختری که اومده تو جشن،جزو ملک و املاک پدرشون ِ،هر جوری میل اوناست ،باید دخترها هم تابع شون باشند ! پسر هم این قدر خودخواه ! شیوا گفت: -بریم طبقه بالا لباس عوض کنیم ،بیاییم بردیا گفت: -خوش باشین . از ده دوازده پله بالا رفتیم و رسیدیم طبقه دوم که چند تا اتاق داشت . در اتاقی و باز کردیم . یهو جیغ خفیفی بلند شد . دختری قد بلند ،با موهای مشکی که تا نصف کمـ ـرش اومده بود، داشت لباس شو عوض می کرد .شیوا رفت داخل اتاق و گفت: -تویی مهوش ؟ -اوه ترسیدم شیوا . گفتم بهزاد ترقه اومده تو اتاق -اون که همیشه تو نخ ات هست ، چه بخوای ،چه نخوای! -باشه . حالا زوده سر شبه.اول یه چیزی کوفت کنیم ،جون داشته باشیم ! شیدا سرشو تکون داد و گفت: -حال و احوال شوهر تون خوبه ؟ -نه .دوباره بردیمش بیمارستان اعصاب بستری اش کردیم ،روانیه.این دفعه فکر می کنه رییس جمهور امریکاست . می خواد فرمان حمله اتمی به کره شمالی بده ،همه جارو منفجر کنه ! -پس بگو چرا بازم راه افتادی تو مهمونی،شوهرو فرستادی بیمارستان .خودتم ددر ! فکر کنم از دست کارای تو روانی شده ! مهوش زیر لب گفت:«اییش» و از اتاق بیرون رفت . لباس هامونو عوض کردیم . وای . ما دوتا دختر مانتوی ،چی شدیم ،چه لباس های ناجوری بهم پوشوند . از خودم خجالت می کشیدم شیوا در حالی که رژ لب بنفش رو روی لبهام می مالید گفت: -یه بار به بهرام نگی ما این جوری رفتیم قاطی مردا،اصلا نگی مهمونی مختلط بود . بگو جشن تولد دوست شیوا بود ،همه با وقار و سنگین . همه زن بودن .مرد داخل مجلس نبود ! گفتم : -نه ،تو که منو می شناسی ،دهنم چفت و بست داره.فضول هم نیستم -قربون خواهر خوشگلم برم . امشب شدی عین عروس بدم نمی اومد یه کم تفریح کنم . رفتم گوشه دنج زیر زمین بزرگ و جادار . کنار میز بزرگی که پر از شیشه های نوشیدنی ،قرص ، میوه و شیرینی بود، ایستادم . یه لیوان شربت ریختم تا بنوشم بردیا اومد جلو ، گفت: -چرا اب پرتقال ؟ نوشیدنی های دیگه هم ،هست! -نه مرسی عجب پارتی بی پروایی بود . دخترهای کم سن و سال ،دبیرستانی و دانشگاهی، کنار مردها می رقصیدن. نوشیدنی الـ ـکلی ،قرص کریستال و شیشه هم بود . یه کم که می نوشیدن و می رقصیدن ، می رفتن داخل اتاقی و نمی دونم چه غلطی می کردن . دختره با مانتو بلند و گشاد ، مقنعه وارد می شد ، می رفت لباس شو عوض می کرد ، یه مایلی سایرنس فتوشاتی ! از اتاق تعویض لباس بیرون می اومد . از اون مایلی سایرنس هایی که داره می رقصه ، از خود بی خود شده ،به جای اواز عربده می کشد. اصلا باورت نمی شد این همون دختر مقنعه ای ده دقیقه قبله . بعد هم می رفت وسط زیر زمین و چنان قری می داد که همه رو سر جاشون میخکوب می کرد . جوان های عجیب و غریبی تو مجلس بودند و دم به دقیقه به هم می پریدند و جلو دخترها با هم دعوا می کردن ، عجب پارتی هایی تو گوشه کنار شهر به پا می شد و من خبر نداشتم . دورتا دور زیر زمین که شش متر در شش متر بود ، اتاق هایی کوچک ساخته بودن که توی هر اتاق یه تخـ ـت و میز توالت بود . رو این تخـ ـت ها چه خبر بود خدا می دونه . من اون شب یه کم مشـ ـروب خوردم و قرصی و که جوانی با موهای بلند و تا روی شونه ریخته بهم داد ، انداختم تو جیب پیراهنم ، او هم متوجه نشد . فکر کرد انداخته ام تو دهنم . یه لیوان شـ ـراب بهم داد و گفت: -بفرست پشتش، بره بالا جوان که اسمش برسام بود مثه کنه به من چسبیده و ولم نمی کرد . دست مو گرفت و گفت: -بیا یه کم برقصیم بردم وسط زیر زمین قاطی رقاص ها . خیلی بی تربیت بود .بی ادب و منحرف . ولش کردم . دنبال شیوا بودم تا بگم من از این جا بدم میاد ، می خوام برم . در اتاق هارو یکی یکی باز می کردم و از دیدن زن و مردی که رو تخـ ـت ،اوضاع ناجوری داشتن ،حالم به هم می خورد . بلاخره شیوارو تو یه اتاق دیدم . مـ ـست و پاتیل . با بردیا و دو دختر دیگه . خشکم زد . یعنی این خواهر منه ،تو این وضعیت کثیف ؟ اینجا بود که ازش بدم اومد . یهو یه نفر از پشت موهام رو گرفت ،به عقب فشار داد: -تو تنهایی ؟ نگاه کردم .مردی کچل و چهل ساله بود . قد کوتاه و چاق . همون طور که موهای منو گرفته بود ، عقب عقب برد تو اتاق کناری و در و بست. با صدایی که خش داشت گفت: -اسمت چیه؟ -چکار به اسمم داری -وا چه بد اخلاق . قرار نیست این جور بی ادب باشی،های کلاس باش! -اقا ولم کن . من می خوام برم -مگه میشه ؟ هرکی میاد تو این جشن ها و مهمونی ها باید با کلاس باشه ! -من اهلش نیستم . اشتباه کردم که اومدم ،اصلن می خوام بی کلاس و عقب مونده باشم ! -هه . مگه نمی دونستی هرکی پاشو تو این راه میذاره ، یاهاس پیه همه چی رو به تنش بماله یهو انداختم رو تخـ ـت . دهانش بوی الـ ـکل می داد . هیچ چی حالیش نبود . ناگهان سر و صداهایی بلند شد . همه در حال فرار بودن . یکی داد زد: -اومدن ،منکراتی ها ریختن تو زیر زمین صدای جیغِ زن ها بلند شد . حدود شش هفت مامور با اسلحه و باتوم اومده بودن تو زیر زمین ، زن و مرد، دختر و پسر رو به صف کرده بودن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی شون که ریش بلند و خاکستری داشت گفت: -اجی ها جدا ،داداشا جدا صف ببندن دوازده تا جوان و مرد میان سال تن لش و مـ ـست کنار هم ، هفده تا زن بد پوشش ، اورژینال و فابریک ،روبروشون صف کشیدن . بهمن خان رییس منکراتی ها اومد جلو مردها و با قیافه ای عصبانی فریاد کشید: -خجالت نمی کشین ، نصف شب با ناموس مردم می رقصین ،بیشتر این زن ها شوهر دارن، کره خرها . یکی از زن ها که مـ ـستی از سرش پریده بود، شروع کرد به گریه کردن : -تورو خدا حاج اقا ،به من رحم کنین . منو نبرین ستاد . اگه شوهرم بفهمه طلاقم میده بهمن رفت جلو او وگفت: -تو که از طلاق شوهرت می ترسی چرا اومدی اینجا ؟ -به خاطر یه لقمه نون .شوهرم زندونه . به خاطر دزدی گرفتنش . من و شش تا زن دیگه تو یه خونه ی بدنام کار می کنیم تا شکم مونو سیر کنیم .من دوتا بچه ده دوازده ساله دارم . هوشنگ کچل مارو از صاحبِ خونه ی بدنام کرایه کرد، برای امشب -مگه خونه فساد شوما ،دختر کرایه میده؟ -بله قربان . برا پارتی .رفتن ویلای شمال .عروسی های اون جوری تو باغ ها.همه جا دختراشو کرایه میده -خاک تو سر تو و اون خونه فساد کنم. جلو پسر جوانی که موهاش تا روی شونه هاش اومده بود، ایستاد. گفت: -میدونی جرم تو چیه -نه - زنای محصنه. مجازات زنا با زن شوهر دار، اعدامه .سنگساره . می کننت تو یه چاله ،تا کمـ ـرت و خاک می ریزن تا نتونی جُم بخوری، بعد ملت اون قدر با سنگ تو سرو مغزت می زنن تا جونت در بیاد. -ولی قربان من زنا نکردم . -اون موقع که مـ ـست بودی ، ما اومدیم تو اتاق . نخ و از زیر بدن جنابعالی ، عبور دادیم . گیر کرد . مام چهارتا شاهد عادل ،با موبایل فیلم هم گرفتیم ،بذاریم برات تماشا کنی تو چه حال حیوانی بودی؟ -نه . حتی فکرشم داغونم می کنه -می دونی ، وقتی نخ گیر کنه یعنی کار انجام شده و حکم اش صددرصد اعدامه جوان با حالی زار گریه کرد: -رحم کنین حاج اقا بعد،جلو مرد چاقی که هیکلی گنده و تنه لش داشت ایستادو گفت: -نخ تو هم گیر کرد ،کارت زاره،مردنت امساله ،قبرکنت شغاله مرد شکم گنده گفت: -من اون موقع به هوش بودم .دیدم دارین نخ و از زیر شکمم عبور می دین ، مـ ـستی ام پریده بود . نخ به ناف من گیر کرد. اخه ناف من مادر زادی درازه -به دمت هم که گیر کنه ، حکمش اعدامه .مهم اینه گیر کنه، که کرده .ما در حمله به مهمونی یه هفته قبل،یه مردی داشتیم که دماغش عین خرطوم فیل بود ،نخ به دماغش گیرکرده بود ، اما حکم زنا در باره اش اجرا شد -قربان اون ریش های خوشگلت برم، دماغ چه کار به اون جا داره ؟ -حتما داره که براش حکم بریدن . جوانی لاغر و قد کوتاه گفت: -اما به من گیر نکرد .چون من ناتوانی دارم اصلا نمی تونم ،مریضم ! بهمن حان رفت جلو اون و زد پس گردنش: -خاک تو سرت .وقتی نمی تونی این کارو بکنی ، مجبوری بیای اینجور جاها ؟ -جاج اقا ،به خدا برای خاطر تنوع اش این کارو کردم .اخه تفریحات سالم کمه .ما جوان ها دچار کمبود تفریح و ... -ببند اون گاله رو جوجه فکلی ،بچه سوسول . بعد اومد جلو خانم ها که مثل جوجه می لرزیدن ، بهمن خان جلو دختری سیزده چهارده ساله ایستاد و گفت؟ -تو که هنوز دهنت بوی شیر میده ،چرا ؟ -حاج اقا من گول دوست پسـ ـرمو خوردم . گفت یه جشن تولد معمولیِ . اینجا که اومدم منو مـ ـست کرد ، نخ هم گیر کرد . حالام باهاس منو بگیره ،عقدم کنه .تمام دارو ندار دخترونه ام، از بین رفت. بهمن گفت: -اتفاقا مال تو گیر نکرد . چون اون مافنگی هروئینی اصلا تو نخ این کارها نبود .رفته بود توی هپروت ،کنار تو ،خور و پف می کرد . دسته گل و جایی دیگه اب دادی ،می خوای بندازی گردن جوان مردم .اون که همین جوری دماغ شو بگیری جونش در میره دختر سرخ شد . و چیزی نگفت. در حینی که بهمن خان درحال تفهیم اتهام و هشدار دادن برای عبور نخ بود ، پنج تا همدست هاش تمام سوراخ سنبه های زیر زمین و گشتند . تمام لباس های دخترو پسرهارو ، هرچی ساعت ، موبایل ، طلا و پول بود ، جمع کردند. بعد جوانکی قد بلند جلو صف زن ها ایستاد. گفت: -هرچی طلا ،دستبند، انگشتر و گوشواره دارین ،در ارین و بدین به من. -وا خدا مرگم بده ،چرا؟ بهمن با صدای پر ابهت اش نعره کشید: -کدوم دختر و زنی رو با طلا و زیور الات، شلاق زدن و سنگسار کردن ؟ هان ؟ اینارو تحویل وارث هاتون میدیم . خداوند همه تونو رحمت کنه . رحم الله مع الفاتحه و الصلوات... -تورو خدا مارو نکشین ،رحم کنین -در بیارین . گوشواره ،ساعت ،النگو ،هرچی که دارین . هرچی طلا، جواهر و زیور الات ، به تن زنها و مردها وصل بود گرفتند . من یه جفت گوشواره گرون قیمت داشتم که بهرام برام خریده بود .به بهانه روز تولدم . ازم گرفتن .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هفت تا النگوی پهن و گرون قیمت و گردن بند شیوا رو هم گرفتند . بعد همه غیب شون زد . کمی بعد ،همه چیز روشن شد .بامشاد خالی بند ، که صاحب خونه و رییس تشکیلاتی این پارتی بود ، محکم زد تو سرش: -رودست خوردیم ،یه جاسوس تو ما هست .ای خدا دارو ندارم و بردن ،بدتر از همه شکایت هم نمی تونم بکنم ،ای خدا،چرا ؟ اخه چرا ؟ یکی از زن ها گفت : -مثلا جاسوس چه کرده؟ -از پشت خنجر زده . زمان و محل مهمونی رو به دزدها و فرصت طلب ها راپورت داده . اونام با لباس قلابیِ مامورهای منکراتی ، بی سیم و اسلحه قلابی ریختن تو پارتی و چون می دونن ما نمی تونیم شکایت کنیم ،چون خودمون هم سراپا جرمیم ، حسابی لخـ ـت مون کردن ، در رفتند . تو این دور و زمونه هرکی از یه جایی نون می خوره،اینا از قِبِل یه مشت جوون بدکار و بدنام نون می خورن! مرد چاق که می خواست منو بدبخت کنه زد تو سرش ،گفت: -فیلمم ازمون گرفتن . من شغل دولتی دارم . ای خدا، فیلمِ تو اینترنت پخش نشه،اخراج بشم ،رسوا بشم ! بردیا خندید : -هه هه .امشب برو تو یو تی و پ فیلم همه مون اونجاست . اسمش و هم میذارن :وقتی پسرها و دخترها تو اکس پارتی از خود بیخود میشن یا دختری که در مهمونی مختلط غش کرد ! یک دختر موطلایی خوش هیکل گفت: -وای ،من و فرزاد چه کارایی می کردیم ، یعنی همه اش پخش میشه،معروف می شیم ؟ -همه اش . تازه فیلمش تو ایرون خودمون هم میاد . تو خیابون جمهوری ،میدون انقلاب ،ترمینال ، شوش ،همه جا دست به دست میشه جوان لاغر اندامی که موهاشو سیخ سیخ کرده بود ،گفت: -فکر کنم فروش میلیاردی داشته باشه ،جزو پرفروش ترین فیلم های تاریخ سیـ ـنما بشه دختر سیزده چهارده ساله زد به لپ اش : -وا خدا مرگم بده ، اون وخت من چطوری شوهر کنم ؟ کی میاد منو بگیره با اون کارها که امشب کردم ؟ جوان ریشویی گفت: -غصه نخور . تکذیب کن . بگو فتو شاپ بوده .تازگیا مد شده !اختلاس و دزدی هم می کنن ،میگن فتوشاپ بوده! ، برامون پاپوش دوختن ! دختره گفت: -شکر خدا که هرگندی، یه چیزی برا لاپوشونی داره .راس میگی همه اش فتو شاپ بوده زن ها کم کم به هوش می اومدن و اثرات شنگولی قرص ، نوشیدنی ها، مواد مخدر از تن و بدن شون بیرون می رفت . تازه متوجه سرقت طلا ، جواهرات خود شدند ،اونم تو این گرونی قیمت طلا . یکی شون به خودش گفت: -زنیکه دیونه ،میری پارتی دیگه چرا سیـ ـنه ریز چهل میلیونی تو میندازی گردنت -منو بگو .شش تا النگوی سه میلیونی مو بردن -خاک تو سرمون کنن . هیچ چیزمون به ادمیزاد نمی مونه،اخه مهمونی رفتن و تفریح کردن ، قیافه گرفتن و قمپزدرکردن داره که برای فخرفروشی ،هرچی طلا داری وصل کنی به خودت ،بعد هم اقا دزده بیاد ببردشون بعد، همه کینه هاو عقده ها متوجه برگزارکننده و صاحب این جشن نکبت بار شد که کلی از اونا پول شرکت در مهمونی رو هم گرفته بود . هجوم ناگهانی .انفجار خشم زنانه! زن ها ریختن سر صاحب پارتی، تا می خورد کتک اش زدن: -مردیکه بی عرضه ،همه مونو بدبخت کردی ،هرچی طلا داشتیم بردن،دارو ندارمون و غارت کردن . فیلم مون رفت تو یو ت یو پ ،فروش میلیاردی تو ایران ، تو که نمی تونی یه مهمونی انچنانی! رو اداره کنی چرا اومدی تو این کار ؟ چند نفر با زحمت جسد نیمه جون پولاد رو از زیر دست و پای زن های خشمگین بیرون کشیدن . تمام تنش از نیشگون اونا کبود و جای چنگ و دندون رو سر و صورتش دیده می شد.انگاری توی یه بشکه پراز خرده شیشه انداختن اش و هی اونو غلتوندن !جای چنگ و دندون ،ناخن های تیز ،پاشنه های نوک خنجری ، لنگه کفش بر اندام مرد جنایتکار دیده می شد ! اژانسی خبر کردیم و برگشتیم خونه .جریان سرقت طلاهامونم به بهرام نگفتیم . شیوا به من گفت: -فردا میریم بازار یه مشت النگو ، گوشواره هندی وقلابی ،شکل اونا که ازمون دزدیدن ، می خریم ،صداش و در نمیاریم ، اگه بهرام بفهمه ما چی کار کردیم،کجا بودیم ، بیچاره میشیم با لحن مرموزی گفتم: -باشه،دهنم قرصِ اما صحنه های زشت، شیوای مـ ـست و نشئه با سه مرد، هیچ وقت از جلو چشمم دور نمی شد . از خواهرم متنفر شدم . از این که با چنین زنی زندگی می کنم، بدم می اومد و دلم به حال بهرام می سوخت . بیشتر بهش محبت می کردم . -یعنی رابطه تون از حد بـ ـوسه و حرف های عشقولی ،جلوتر رفت؟ -نه .من اونو به چشم برادرم نگاه می کردم . اصلن فکر اون جوری نمی کردم. یه محبت خواهرانه خالص داشتم !راس میگم به خدا . خواهرم شیوا عاشق تنوع ،گردش و مهمونی بود .اگر ماهی یه جشن گناه الود ، نمی رفت ،افسردگی مزمن می گرفت و از زندگی خسته می شد . حتی بعد از اون شب هم به مهمونی رفتن هاش ادامه داد و با بردیا رابطه داشت .تا این که اون شب شوم ،من چهره واقعی بهرام ، کسی که مثل برادر دوستش داشتم ، شناختم . -کدوم شب ؟ -شبی که خونه خلوت بود . شیوا رفته بود مهمونی .یک شب رخوت انگیز بهاری ، من بودم و بهرام . زن و مرد نامحرم ،هرجا که باشند ،تنها و زیر یک سقف پوشیده ،نفر سومی هم کنارشون هست . موجودی به اسم شیطان . شیطان خناس . تو اتاق خودم نشسته بودم و درس می خوندم که بهرام صدام کرد : -شیدا جون ،یه چایی برام میاری ،قربون دستت حس خواهری که به برادرش احترام می گذارد ،مردی که کمک اش می کند درس بخواند ، برایم طلا می خرد و حساب پس انداز باز می کند ،حس من این بود ، شاید هم خودم و گول می زدم . نمی دونستم چه احساسی نسبت به شوهر خواهرم داشتم . سردرگم و گیج . رفتم تو اشپزخونه . کتری برقی و روشن کردم .زیر حرارت شدید المنت های برقی ، اب می جوشید . قطره های اب داخل کتری روی هم می غلتیدن .خودشون رو به هم می مالیدن ، داغ و داغ تر می شدن ،قل قل می کردن ، به هم فشار می اوردن و بالا می اومدن . فشاری که نتیجه اون بلن شدن بخاری داغ و سوزنده بود . بخار اب زد تو صورتم . به خود اومدم . چای رو دم کردم . دوتا استکان کمـ ـرباریکِ خوشگل گذاشتم تو سینی استیل . چای داغ از قوری می ریخت و من نگاه می کردم چگونه استکان های بی رنگ ،رنگ می گیرن و پر می شن . به طرف اتاق بهرام حرکت کردم .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جریانی باعث شد ، شیدا دست از تعریف ماجراش برداره . تازه به جاهای حساس اش رسیده بود: یهو سنگی ریز ، خورد به روسری ام . سرم و برگردوندم . تموم تنم لرزید . وای خدا جون اردین بود که اون طرف خیابون ، کنار پارک بزرگی، روبروی ساختمان پزشک قانونی ، ایستاده بود . اردین اشاره می کرد برم پیشش. به شیدا گفتم: -جامو نگه دار ،من برم و بیام -دستشویی دارین ؟ -اره اردین کار خطرناکی کرده بود . اگر دیمی اون طرف ها بود و من رو با اون می دید، چی می شد ؟ رفتیم زیر درخت های نیمه تاریک پارک . اردین گفت: -از وقتی شنیدم این جوری کتک خوردی،مثه سگ زخمی اروم و قرار ندارم . اجازه میدی بکشمش ؟ دیمی بی همه چیز رو نیست و نابودش کنم ؟ -نه . اون وقت من همیشه ترانه می مونم . ترانه بی دست و پا ،ناتوان . محل بطری هارو نمی تونیم پیدا کنیم ،جادوش رو هم اون می دونه،از همه مهم تر انگشتر یاقوت هم دور انگشت اونه -پس مجبورم صبر کنم .باید نقشه مو اجرا کنم ، تورو برگردونم به اصل خودت -اون چهارتا منشی و برده خودت کردی؟ -اره .اونا کاملا تحت اختیار منن.هرچی بگم مثه ببعی انجام میدن .فقط دیمی نباید از استریگوی شدن اونا بویی ببره ،وگرنه همه شونو سر به نیست می کنه -ولی استریگوی ها که خیلی قوی تر از موروی ها هستن -درسته . اما استریگوی با تجربه . نه کم تجربه ها و صفر کیلومترهایی مثه این دخترای تازه کار . اونا تابع احساسات شدید هستن . باید جلو احساسات شونو بگیرن . خودشونو کنترل کن .هنوز خوی و رفتارشون کاملا ومپایری نشده ! -ینی ممکنه یکی از این دخترها عاشق دیمی باشه ،به ما خیانت کنه؟ -احتمالش هست ،ولی تا حالا چیزی حس نکرده ام . همه از اون بدشون میاد . چون واقعا استثمارشون کرده و رس همه شونو کشیده -هنوزم به دیمی خون می دن -هرروز . فکر کنم دیمی نفهمیده اونا استریگو و برده ی من شدن ،به همه شربت گل شاه پسند داده ام . -ولی ،حواس تو جمع کن اردین . نقطه ضعف ما زن ها ،دل بی صاحاب مونه . اگر یکی شون عاشق دیمی شده باشه ، کار تمومه .همه نقشه ها نقش بر ابِ،ما دخترا برا عشق مون همه کاری می کنیم ،حتی خیانت به هم پیمان و سرورمون ! -دیمی ،هیچ غلطی نمی تونه بکنه،در ضمن کی میاد عاشق اون بی کلاس و بداخلاق بشه -به هر حال اون یک شاهزاده موروی هست . جادوهای زیادی بلده .تجربه زیادی هم داره -باشه عزیزم . مواظبم . حواس مو جم می کنم -پس حالا زود برو ،ممکنه دیمی این طرف ها باشه ،اون خیلی باهوش ِ ،بدجوری هم تو نخ منه -من حواسم هست .دیمی الان با سوگلی و عشق اش کتایون، تو خونه داره خوش می گذرونه -به هر حال زودتر بری بهتره .نباید ریسک کرد . -میرم بابا ،بگو ببینم ،کاری چیزی نداری؟چیزی نمی خوای برات بیارم ؟ -چرا،عطش دارم . خون می خوام . دارم از ضعف بیهوش میشم. اردین با دندون هاش رگ مچ شو گاز گرفت .خون بیرون جهید .مچ شو ، جلو دهانم گذاشت. نوشیدم .وای چه خون نشئه کننده ای داشت،داغ .شور . پرانرژی. گفتم : -اردین جونم ،من مال توام ،شوهر واقعی من تویی . اما ناقلا نگفتی با اون کاترین، نامزدت چی کار می کنی؟ -اونم خون اشامش کردم . برده منه . برای نقشه مون مناسبه.به خاطر عشق و عاشقی که باهاش نامزد نکردم ،به خاطر نجات تو و دادن شربت شاه پسند، اون همه نقشه کشیدم . عشق من تویی ،تا ابد -عجب مارموذی هستی تو .من اون اردین معصوم و پاک رو بیشتر دوس داشتم،تا چش منو دور دیدی ،برام هوو اوردی -من ... می دونی ، از وقتی خون اشام شدم، بدجنس شدم در واقع تو منو خون اشام کردی ،امان از رفیق ناباب! خندیدم: -شوخی کردم . تورو می پرستم ،حتی بدجنسـ ـی هاتو ،عشق من از اردین خداحافظی کردم .شاد و شنگول، از نوشیدن خون مقوی و نشاط اورش، اومدم تو صف .کنار شیدا نشستم . دختر بی پناه ، در حال خوردن ساندویچ هایی بود که گیتی و ارتان، وکیل خیانتکار اورده بودن. منم نوشابه ای باز کردم و نوشیدم . سیـ ـگاری گوشه لب گذاشتم .فندک و اوردم بالا : - نگفتی اون شب که با بهرام شوهر خواهرت تنها بودی چه اتفاقی افتاد ؟ اونجا رسیده بودی که کتری اب جوش، بدجوری قل قل می کرد ! - خانوم این که میگن زن و مرد نامحرم نباید تنها زیر یه سقف باشن ،یه حرف کاملا درست و منطقیِ -چطور مگه ؟ من چایی و بردم تو اتاق خواب بهرام . مثل همیشه موهامو نـ ـوازش کرد و بـ ـوسید . اما یک دفعه داغ کرد ، انداختم روتخـ ـت ، دست شو گذاشت رو گردنم و نگذاشت تکون بخورم ،من جیغ می زدم . با نفرت ،دست و پا می زدم، از اون وضعیت نجات پیدا کنم . اما منو اذیت و ازار کرد ...به زور از جام بلند شدم . لباس هامو پوشیدم . خیلی بهم برخورده بود . غرورم زخمی شده و تموم تنم می لرزید . به سمت اشپزخونه رفتم و کارد بلندی برداشتم ... بهرام رفته بود حمـ ـام ، دوش می گرفت . من با کارد منتظر بودم تا بیاد بیرون ، بزنم تو شکمش : «تا درو بازکرد و اومد بیرون مهلت اش نمیدم ...» یهو دستی از عقب کاردم را گرفت و با مشت کوبید تو سرم. -کی بود ؟ -شیوا .ساعت سه نیمه شب بود .او از پارتی برگشته بود . از بس در اتش خشم و هیجان بودم ،صدای ورودش به خونه را نشنیدم -بعد چی شد -من جریان کثافت کاری بهرام را بهش گفتم . چشماش از خوشحالی برق زد.گفت: -الان به حسابش می رسم . اتفاقی که می خواستم افتاد! -بعد چی کار کرد؟ در حمـ ـام را روی بهرام قفل کرد . فوری به صد و ده زنگ زد .اون یه شیطون به تمام معنا است

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟ -با ثابت کردن اذیت و ازار بهرام به من ،بهرام زندانی و اعدام می شد .سندخونه بهرام به نام شیوا بود . بچه هم نداشتن . بهرام از بین می رفت و او راحت ، بدون سرخر با عشق اش بردیا، به گردش و مهمونی می رفت ،به عیاشی هاش می رسید . این وسط فقط من قربونی می شدم. -خوب چه طور شد اون شب ؟ -فوری صد و ده و امبولانس اومدن و بهرام رو به بازداشتگاه، منم به پزشک قانونی بردن . دوشیزگی من از بین رفته و وجود اثار تجـ ـاوز بهرام داخل رحمم، جرم شو ثابت می کرد .این روزها علم خیلی پیشرفت کرده .فوری می فهمن کی تجـ ـاوز کرده .زوری بوده یا توافقی ! -راس میگی ، -اره به خدا . تو این مدت که تو پزشک قانونی رفت و امد می کنم ،خیلی چیزا فهمیدم . حتی بچه هم تولید بشه ،با ازمایش دی ان آ می فهمن مال کدوم متجـ ـاوزیه . طرف نمی تونه زیرش بزنه ،بگه بچه مال من نیست و دختر بیچاره رو محکوم به تهمت زدن کنه . -اون شب فهمیدن تجـ ـاوز کار کی بوده ؟ زوری بوده یا توافقی ؟ -اره ،همه ازمایشها اون شب انجام شد ، اثار کوبیدگی و کبودی روی گردنم ، دستام و جاهای دیگه ،ثابت کرد زوری بوده . بعد ازمایش خون و دی ان ا . البته جواب دی ان ا سه چهار ماه بعد میاد، اما اذیت و ازار زورکی بهرام کاملا ثابت شده ،خودش هم به جرمش اعتراف کرده . -بهرام چی شد؟ - افتاد زندون ،بدبخت باورش نمی شد تو همچین چاله عمیقی بیفته ،شوخی شوخی منتظر طناب دار بشینه ! گفتم : -خیلی کارهایی که بعضی ها شوخی می پندارن ،به نابودی شون منجر میشه . ادمیزاد باید حواس شو جمع کنه .خود من ،اصلا باورم نمی شد یه روزی این قدر درمونده و بیچاره بشم . اما شدم -ایشالاه نجات پیدا می کنین خانم گفتم : -حالا چرا دوباره اومدی اینجا ؟ -برای ازمایش مجدد.گفتن باید چند مرتبه ازمایش بدم، چون پای جون یه انسان در میونه . بعدش، می خوان ببینن باردار هم شدم یا نه . چه می دونم دیگه می خوان سایر ازمایش هارو انجام بدن ،هی منو می کشونن پزشک قانونی .این دفعه چون اورژانسی نیست به صف خورده ام . -عجب خواهر بدجنس و مارمولکی داری -اره،ولی نصف بیشتر ش تقصیر خودمه . نباید به بهرام میدون می دادم . هر گناهی ازنقطه کوچکی شروع میشه ،بعد برای ادم عادی میشه تا به گناه بزرگ می رسه و نابود می کنه.اگر بهرام از بـ ـوسه شروع نمی کرد ،به اذیت و ازار و زندان نمی رسید ، منتظر اعدام نبود ... -حالا کجا زندگی می کنی ؟ پیش خواهرت ؟ -جایی دیگه ندارم . اونم که توسط من به ارزوهاش رسیده ،هوامو داره . اما ازش بدم میاد . خیلی . یه روز با دستای خودم می کشمش . اینو خوب می دونم . بعد،مرتب خودش رو فشار داد . سرخ و سبز شد ، با خجالت گفت : -میشه جامو نگه دارین تا بیام؟ -اره ،کجا میری؟ -دست شویی -دست شویی ته اون پارکه . اما چون این همه جمعیت هستن و یه توالت،یه صف داره ده بیست متر ! -ده بیست متر ؟کار من خیلی فوریه ، از سرشب هی نوشابه و اب میوه و چای خوردم ،فشار ده ریشتری بهم میاد ،حالا چکار کنم؟ -کار کوچیکه اس؟ -اره -برو اون ته پارک،لای بوته ها.راحت تری، از این که بخوای ساعت تو صف وایسی.من این کارو کردم -خطر نداره؟یه وقت بشینم مشغول شم ،اراذل و اوباش بریزن روم ؟ -نه بابا .این موقع شب اراذل و اوباش هم تو خوابن ،ما قربانی ها و زخم خورده های اونا هستیم که برای گرفتن حق مون باید تا صبح رو یه پا وایسیم و بیدار بمونیم !اونا بدون صف و نوبت می زنن مارو داغون می کنن،ما برای گرفتن حق مون و مجازات شون باید ده تا کفش اهنی پاره کنیم ! از این شعبه دادگاه به اون شعبه .از پشت در دادستان تا پشت در اجرای حکم . معطلی ها .لفت دادن ها ،به خدا، کارها بر عکسه -چطور یعنی؟ -یعنی زمینه انجام جرم و جنایت باید سخت باشه ، بر عکس اسونه . احقاق حق و مجازات مجرم باید سریع و راحت باشه،بر عکس کار حضرت فیله،اینه که روز به روز امارش میره بالا شیدا رفت داخل سیاهی پارک و لای بوته ها گم شد . چند دقیقه بعد از رفتنش صدای جیغی وحشتناک همه رو میخکوب کرد و بعد صف از هم پاشید .همه به سمت صدا هجوم بردن ،من هم رفتم ببینم چی شده . وای خداجون در دویست متری توالت و لای شمشادهای کوتاه ، جسد شیدا افتاده بود . چند نفر چراغ قوه انداختند . گلویش بدجوری پاره شده ، اما یک قطره خون او روی زمین نریخته بود . تمام بدنم لرزید . یعنی کار اردین بوده ؟ امشب هم اردین اینجا بودن هم دیمیتری . موروی ها که خون یک قربانی را تا اخر نمی نوشند چرا که به استریگوی تبدیل می شوند . می موند اردین،اردین لعنتی . چرا ؟ چرا خون یه دختر بیگناه پونزده ساله رو نوشیدی . کثافت .اگر دستم بهت نرسه ! همه جا تیره و تار شد . ادمهارو مثه سایه می دیدم . ببین من به کی عشق می ورزیدم . عاشق کی شده بودم ؟ یه قاتل . افشین و حالا شیدا .خدا می دونه نفر بعدی چه کسی خواهد بود .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این که میگن مرد پیر ،خر پول ،نباس زن جوان و خوشگل بگیره ،وگرنه دروهمسایه ، اهل محل و فامیل هم باهاش شریک میشن راستِ به خدا . اخه مردیکه پنجاه و پنج سالته صدای کلنگ قبرت با اکو و استریو فونیک سه بعدی به گوش میرسه ،میری زن زیبا و قد بلندی مثه گیتی جون رو می گیری . معلومه منحرف میشه . تو حوصله نداری دو کلمه باهاش حرف بزنی،شب می خوای تا صبح بگیری ،بخوابی ،در حالی که یه زن جوان پر انرژی ، کنارت بالبال می زنه، اون وقت توقع پاکدامنی هم داری ، اونم تو عصر و زمانه بی تقوایی ،بی دینی . زمانه ای که همه به مادیات و جسم فکر می کنن ،معنویات رخت بسته و شیطان ها جولان می دهند . بیچاره جاوید اقا، پدر ترانه . نمی دونست مار تو استین پرورش میده . مدتی که منتظر نوبت دادگاهم بودم . توی خونه پدرترانه ،فهمیدم که چی به چیه ؟ گیتی و بردیا، وکیل خانوادگی شون با هم سر و سری دارن . بعدها فهمیدم زمان دانشجویی بردیا که حالا بیست و نه سالشِ ، او و گیتی دوسـ ـت دختر و پسر هم بودن و به خاطر ضعف مالی و درس خوندن بردیا ، نتونسته با او ازدواج کنه . گیتی هم که تو محل کار جاوید کار می کرده ، کم کم متوجه نگاه های اون جوری جاوید به خودش میشه و چون می دونسته جاوید خان وضع مالی خوبی داره ، با پیشنهاد ازدواج اش موافقت می کنه ، اما . اما رابطه شو با دوست پسـ ـرش که حالا فارغ التحصیل شده ،کم کم وضع مالی اش هم نسبتا خوب شده، حفظ می کنه و چون توقعات ونوسی او توسط جاوید براورده نمیشه ، میره سراغ مرد مریخی اش . دوست پسـ ـر سابق اش، بردیا .کم کم راه اونو به عنوان وکیل خانوادگی، توی خونه باز می کنه .زمانی که جاوید خان برای براوردن نیازهای مالی همسر زیبایش ، گیتی ، تو نمایشگاه بزرگ اتومبیلش جون می کنه و به شعبه های مختلف اون سر می زنه ،حساب و کتاب می کنه ، گیتی جون هم در حال پس دادن حساب و کتاب به بردیا جونش هست .منتها این حساب کجا و اون حساب کجا .به قول شاعر : دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه هردو جان سوزند ،اما این کجا و ان کجا نمی دونم ترانه اورژینال ! که حالا تو شیشه است، از اوضاع داخلی خونه خبر داشت یا نه . اما من با همین چند روز اقامتم و تلفن های بردیا و گیتی، متوجه این رابطه زشت شدم و حرصم در اومد . گیتی یه زن فمنیست تمام عیار بود و چون من از دست شوهرم کتک خورده بودم ،حاضر بود تا پای جان !برای احقاق حق یه دختر مظلوم ایستادگی کنه ،بهش کمک کنه . این بود که منو اورد تو خونه و مرتب دلداریم می داد : -عزیزم اصلا غصه نخور . هم مهریه تو میگیریم ،هم طلاق تو ، هم مهدی و می کنیمش تو زندون تا حالش جا بیاد . مردیکه دیوانه . الان تو قرن بیست و یکم، مگه یه مرد می تونه زن شو کتک بزنه ؟ با اون مثه یه حیوان رفتار کنه ؟پدرشو در میاریم . در مدتی که منتظر تشکیل دادگاه خانواده بودم تازه فهمیدم گیتی جون و بردیا چه نقشه های خطرناکی دارن . چه خطر بزرگی جاوید رو تهدید می کنه . خوب به من چی ؟ من خودم هم گرفتار بودم . نه جاوید پدرم بود، نه گیتی مادرم . پدر و مادرمن بین عالم برزخ و دنیا دست و پا می زدن، برای این که قاتل شون سر ومر گنده می چرخید و حال می کرد . امیدشون به من بود تا قاتل شونو بکشم ، منم که اسیر دست دیمیتری شده بودم ، شیشه عمرم رو در اختیار داشت . عشقم اردین هم که یه خون اشام درنده و شیطون صفت شده بود . تند تند ادم می کشت . حالا بیام غصه برباد رفتن ناموس جاوید رو بخورم یا شنیدن نقشه قتل شو توسط زنش ؟به من چه؟ به درک که کشتن اش . اصلن به یه ورم . من باید خودم و نجات می دادم . اون روز بردیا به هوای راست و ریس کردن دادگاه من ،که چند روز دیگه تشکیل میشد اومده بود خونه . به من گفت: -پزشکی قانونی برای تو یه طول درمون نوشته که حسابی دمار دیمی رو در میاره . بعد هم راحت میتونی طلاق بگیری ازش گفتم: -مرسی بردیا جون بعد رفت تو اتاق گیتی . منم فضول . رفتم و از سوراخ کلید در نگاه کردم. دیدم گیتی جون با وضعی ناهنجار کنار بردیا نشسته ، داره با جاوید خان شوهرش،تلفنی صحبت می کنه . صداشو می شنیدم که می گفت: -عزیز دلم . عشق من . شوهر گلم . خاطرت جم باشه حتما طلاق شو می گیریم . الان هم بردیا اومده داره با ترانه جون حرف می زنه . اماده اش می کنه برای روز دادگاه. تو دلم گفتم : -اینجای ادم دروغ گو . بردیا با من حرف می زنه یا کنار تو نشسته ،بی وجدان .مکار ،دورو

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لعنت به این دنیای بعضی ادم ها در اغـ ـوش دوست پسـ ـر نامشروع اش ، قربون صدقه شوهرش میره ،برای پول .مال دنیا . بعد صدای خفه بردیا رو شنیدم: -نقشه خودمون هم جور شد -راس میگی بردی جون -اره به خدا دروغم چیه ! -یه شب ترانه رو بیهوش می کنیم! -با چی؟ -با ماده ای که من خریدم . میریزی تو شربتی ،ابی بهش میدی بخوره -بعد ؟ -بعد شوهر جانت رو بیهوش می کنی . -اون وقت ،بعدش؟ -وقتی جاوید بیهوش شد، من یواشکی میام تو خونه . با کلیدهای خودم . در عالم بیهوشی خفه اش ،می کنیم .جسدشو من می برم تو بیابونها و محوش می کنم،انگار اصلا همچین ادمی روی کره زمین نبوده ! -چطوری؟ -فعلا ،مد روز! سوزاندن جسدهاست . طوری که هیچکس به هویت اون پی نمی بره -خوب بعدش،جواب پلیس ها و فک و فامیل شو چی بدم . جواب ترانه جون و بقیه رو؟ -ترانه که نمی دونه،نصف شب، من اومدم خفه اش کردم، خیلی راحت میگی مثل همیشه پدرت صبح زود رفت سر کارش . نمی دونم چرا غیبش زده. -اون وقت کسی به من شَک نمی کنه؟ -نه عزیزم . همه شَک ها میره به سمت مهدی . چون ما زن شو اوردیم تو خونه . می خوایم طلاق شو بگیریم،اگر کسی هم شک کنه، به اون می کنه . جسدی هم که در کار نیست.فقط تا ترانه تو خونه هست باید کلک کارو بکنیم .بودن اون اینجا خیلی به نفع ماست .می تونه بگه تا صبح توی خونه بوده ،چیز مشکوکی هم ندیده .متوجه شدی؟ زن شیطون صفت لبخند زد: -نصف خونه که به اسم منه . میمونه چهارتا نمایشگاه اتومبیل و زمین هاش ،اونارو چطوری از چنگش در بیاریم .طبق قانون ارث و میراث، ترانه مالک اونا میشه. بردیا جواب داد: -عزیزم غصه خوردی ؟ یه حکمی برا مهدی ببرن که از شدت عصبانیت یه ادم کش اجیر کنه ترانه رو بکشه !اون وقت همه چیز به تو میرسه ،یعنی من و تو -اومدیم و مهدی ترانه رو نکشت .اون وقت چی ؟ -اون وقت خودمون ، یه ادم کش اجیر می کنیم ،یه تصادف ساختگی تو جاده ،کار ترانه جون و هم می سازه ! -هرهر،هر -جونم ،عجیجم عجب بی وجدان هایی بودن این دوتا . جون منم در خطر بود . فوری رفتم و توی اتاق خودم کپیدم . تازه فهمیدم اردین پیش اینا گُله به خدا . اون اگه ادم می کشت، از روی نقشه قبلی نبود ،به خاطر طمع به مال دنیا نبود،به خاطر نیاز بدنش به خون بود . از راه کین نبود . طبیعت خون اشامی اش این جوری بود . بعد از قتل شیدا با اردین قهر کرده بودم . ازش بدم اومده بود . حتی جواب تماس هاشو هم نمی دادم . هرچی اس ام اس عاشقونه می فرستاد ، بهش محل نمی گذاشتم . برام می نوشت : وقتی شانه ای نیست که سرم را روش بگذارم وقتی دستانی نیست که دستم را بگیرد وقتی تنی نیست که با گرمایش تن سردم را گرم کند آن زندگی نیست، مرگ است درجوابش می نوشتم: -کوفت ، حق توی نامرد همون تنها بودنِ ،قاتل.ادم کش. دوباره می نوشت : وقتی با تو آشنا شدم با تمام غم هایم خداحافظی کردم، اگر می دانستم این گونه تنها میمانم هیچ وقت با غم هایم خداحافظی نمیکردم. براش سِند می کردم: -مرگ ،خودخواه ،خودخواه ... امشب که از نقشه قتل باخبر شدم ، منتظر اس ام اس اش بودم . داشتم از انتظار می مردم . یهو صدای دین دینگِ اس ام اس گوشی ام بلند شد . خودش بود، اردین خوشگله نوشته بود : دست خودم نیست، دوست دارم هر لحظه کنارم باشی، دوست دارم مال من باشی، اگر این حس خودخواهیست من این خودخواهی رو دوست دارم نوشتم : -خودخواه. قاتل .بی عاطفه . دارن ابگینِ تو می کشن .به دادم برس ،ازدست تو مردم! برام پیامک داد: از پزشکی قانونی تماس میگیرم ما اینجا یک جسد داریم که تو قلبش اسم شما حک شده ، نسبت تون با ایشون چیه !؟ براش نوشتم: -اردین لوس نشو . من به کمک نیاز دارم . دارن نقشه قتل من و می کشن .دارم می میرم برام فرستاد : برای مُردن لازم نیست عزرائیل بیاید، همیــــن که تو نیایی کافـــیست . . .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

غرور م رو شکستم ، برای اولین باربعد از قتل شیدا،بهش زنگ زدم : -مردیکه روانی ،میگم می خوان منو بکشن .هی اس ام اس و جوک تحویلم می دی گفت: -علیک سلام . فکر کنم این دوهزارمین پیامک من بود که تو جواب ندادی ،هروقت افتادی تو گرفتاری ،یاد من می افتی؟ -اردین ،اخه چرا ؟ چرا اون دختر کم سن و سال و کشتی؟ -دست خودم نبود ابگین . وقتی اومدم و دیدم با تو حرف می زنه ،اون رگ های ابی زیر گردن سفیدشو دیدم ،اشتهام باز شد ، نتونستم خودمو کنترل کنم . رفتم تو نخ اش ... -خاک تو سر شوما خون اشام ها کنن .الان، من به تو نیاز دارم -منم به تو نیاز دارم . عشق من -کِی میتونم ببینمت -فردا صبح . گیتی و جاوید خونه نیستن، بیا همین جا ،منتظرم. ده بار تا حالا اومدم اجازه ورود بهم ندادی.حیف ،ما ومپایرها نمی تونیم بی اذن وارد خونه کسی بشیم،وگرنه به زور می اومدم ،می خوردمت ! -الان وضع فرق می کنه ،بهت اجازه ورود فیزیکی میدم. -بگو من اردین و دوست دارم،عاشق این جمله ام ،که از دهان قشنگ تو بشنوم علیرغم میل باطنی خودم ، برای نجات جونم و خلاص شدن از دست دیمیتری، گفتم: -من اردین و دو..دارم -نه عزیزم .واضح نبود .درست بگو .تو که زبونت شُل نیست؟ -ای بمیری .من اردین و دوست ...ت دارم خدا می دونه این اردین قاتل از چشم ام افتاده بود . بذار خلاص بشم ، از دست دیمیتری ، دوباره برم تو جسم خودم ، شیشه عمرم و پس بگیرم ، می گذارم و میرم . از این شهر ،از این کشور . میرم امریکا . میرم نیو اورلئان . از همه دور میشم ،حتی اردین ! هق هق گریه ،امانم نداد . سرم و پایین بردم و لب هامو چـ ـسبوندم به متکا . صدایم به گوش ان دو شیطان نرسد .انگار کسی توی ذهنم می خوند : نه کسی منتظر است، نه کسی چشم به راه. نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه. بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟ وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه. با خودم حرف زدم : اب ابگین شور بخت . اون همه بدبختی اومد سراغت ،دوازده سال تو قبر بودی ، پدر و مادرت رو جلو چشمت سوزوندن ،یه هفته اسیر گروگان گیرهای خونخوار شدی که همه جور بلا به سرت اوردن . میلادت، اولین عشق تو کشتن .مهدی دومین عشق ات توزرد از اب در اومد .ناقلا و دورو . تموم دل خوشی ات به اردین بود . حتی به خاطر اون شیشه عمرت را گرو گذاشتی، همه ی نیروهای خون اشامی تو از دست دادی ،اسیر این دیو بی رحم، دیمیتری شدی ، فقط به امید عشق اردین . حالا اردین هم این جوری شده . وحشی و قاتل شده .خونخوار شده . ای بمیرید شوما مردها که جون به جون تون کنن نامردین . عشقم . اخرین عشقم اردین یه قاتلِ ،قاتل دختر پونزده ساله .ای خدا. از همه چیز نا امید شده بودم . دل خسته و بی پناه .اردین من یه اردین خوب نبود . یه اردین خوب دختر پونزده ساله نمی کشه . یه اردین خوب اصلا ادم نمی کشه . اردین خوب ؟ یه اردین خوب وقتی هیجده سالش شد،واسه گواهینامه و ماشین از خونه قهر نمی کنه . اینارو خود اردین برام تعریف کرده بود ،از زندگی و بچگی هاش. یه اردین خوب از پنجم ابتدایی سه تیغه نمی کنه . یه اردین خوب از دوازده سالگی جلو مدرسه دخترونه مثه میله وانمیسته . یه اردین خوب هیچ وقت سر ابگینش داد و هوار را نمی ندازه تا ادای مردهارو در بیاره .یه اردین خوب همزمان با هفتصد تا دختر دوست نمیشه و بهشون قول ازدواج نمیده .یه اردین خوب با کاترین نامزد نمی کنه . یه اردین خوب وقتی ماشینش تو ترافیک گیر می کنه ،انگشت شو تا ارنج تو دماغ اش نمی کنه ،تلیف بزنه .یه اردین خوب حتی وقتی ابگین باهاش قهر کرد پامیشه میاد سراغش . نه ده بار، بلکه صد بار .خونه خالی . جای دنج . راحت . صد بار نازشو می کشه . فقط هی اس ام اس و تلفن نمیزنه .یه اردین خوب با خودش میگه چشم تو چشم و فیس تو فیس حرف زدن اثرش خیلی بیشتر از این تلفن ها و پیامک هاست ، میاد زیر پنجره خونه هی سنگ می زنه به پنجره تا من صدای مردونه شو بشنوم ،التماس هاشو گوش کنم ،کیف کنم ، بار صدم ،دوباره خر بشم ، مجبور بشم درو واکنم . بیارمش بالا . بیاد کنارم . بهم دلداری بده .یه اردین خوب میاد پشت در برام شعر می خونه : درو واکن عزیزم دروواکن عزیزم می خوام بیام به دیدنت تا بگم دوست دارم قربون حرف شنفتنت دل در قفسه سیـ ـنه رومن بسته دری رو تا پیدا کنه عاشق دل خسته تری رو پرپر می زنه دلم از این در بزنه پر شاید بتونه به خونه تو بزنه سر همین جور که به شکم رو تخـ ـت خـ ـوابیده بودم، مشتام و گره کردم و غیظ اردین و سر متکا خالی کردم .هی مشت زدم، هی مشت زدم ، اخرش هم گفتم : اصلا مگه یه اردین خوب هم وجود داره ؟ اردین و باید کشت ،جور دیگر باید زیست ! اون وقت مثه دخترهای شکست عشقی خورده گریه کردم و نالیدم : -اردین بودن به گریه نکردن نیست ،به گریه ننداختن است .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صف دادگاه ،مثل صف پزشک قانونی شلوغ بود، منتها اینجا نوبت های سه چهار ماهه می دادند و بعد از رسیدن نوبت ، سر وقت می رفتی داخل . اما داخل راهرو ،زن های جوان و دامادهای تازه ،با قیافه های اخم الود و طلبکار به هم چپ چپ نگاه می کردن و توی راهرو طویل و شلوغ قدم می زدند. بعضی پسرها هی می زدند به پیـ ـشونی شون و می گفتند: -این چه کاری بود کردم؟زن گرفتن یعنی چی؟ نونت نبود ابت نبود . حالا عروس خانم کلی از من طلبکار شده!تا هفت نسل بعدی ام باهاس کارکنیم ،مهریه خانوم و بدیم .اخ اخ ،اخ دخترها هم هی لپ گریم کرده شون رو چنگ می زدن و می گفتن: -ععِ..عع ، ده تا خواستگار خوب و پولدارو رد کردم ،لقد به بخت خودم زدم ،اخرش زن کی شدم ؟ یه قزمیت کلنگی که نمی تونه دماغ شو بالا بکشه . دختر تورو چه به شور کردن . تحصیلات تو و ادامه می دادی ..وای ،وای گه گاهی، صدای مادر زنی ، خواهر زنی ، مادر شوهری بلند می شد: -الهی به زمین گرم بخوری ..خیالت راحت شد ،دخترمو بدبخت کردی ، دست دوم شد،حالا کی میاد استفراغ یکی دیگه رو بخوره ؟ این خانم ها با فرهنگ صدسال قبل ،فکر می کردن داماد عروس و بلعیده ، حالا که طلاقش داه ،اونو بالا اورده ،مثه شُش نپخته گوسفند ! دوماد دوم باید این استفراغ و کوفت کنه .عق .عجب استدلال سیراب شیردون داری ! یهو صدای زنی دیگر به گوش می رسید : -همه اش نقشه بود . تو که پسرمو نمی خواستی ، چشمت به اون سه دونگ خونه پدرش بود که اونو هم صاحب شدی ، حالا خودش دل تو زده ، ولی خونه شو می خوای خاک تو سرت.زنیکه مال پرست .خون جگر بشی الهی . از گلوت پایین نره ! و هرچند لحظه ،یه درگیری کوچولو هم در حد توسری و سیلی بوجود می اومد ، که با دخالت اطرافیان کار به بکش بکش و بزن بزن اساسی ،نمی کشید. قیافه ها همه درهم . اخم ها دو کیلو دوکیلو روی صورت جوان ها ، چین و چروک پیـ ـشونی ،بوی عرق تن و بدن زن و مرد ،محیط زجر اور و کسل کننده ای بوجود اورده ، که حال ادم از هرچی زن گرفتن و شوهر کردنِ ،عق ، به هم می خورد.بیچاره تر از همه ،بچه های سه چهارساله ای بودن که پدرومادرشون می خواستن از هم جدا بشن .هی بچه رو به همدیگه پاس می دادن .زنه می گفت: -خودت پس اش انداختی ،خودتم بزرگ اش کن ، بچه رو هل می داد طرف مرد مرد می زد تو سر دخترسه چهار ساله اش و نعره می کشید: -خودت زاییدی اش ،خودتم بزرگش کن . به جای این که هی بری ددر و گردش ،بتمرگ تو خونه توله تو بزرگ کن بیچاره طفل معصوم ،دهانش باز مونده بود که این چه رفتاری باهاش می شه،اونم از نزدیک ترین و عزیز ترین فامیل هاش . بعضی زوج های جوان به بچه شون چسبیده بودن .یکی سرشو دو دستی گرفته بود ،اون یکی پاهاشو و هردو مثه مسابقه طناب کشی بچه رو به سمت خود می کشیدن .زن می گفت: -بچه منه .خودم زاییدمش .کجا بودی وقتی نه ماه تو شکمم بالبال می زد ،نمی ذاشت تا صبح بخوابم .بعد هم دو سال شیر خشک اش دادم ، زیرش و عوض کردم ،حالا که بزرگ و خوشگل شده می خوای ازم بگیری ،نمی دم . نمی دم مرد داد می زد: -بچه به پدر میرسه .می خوای ببری زیر دست شوهر جدیدت بندازیش ،هزار جور بلا سرش بیاره .بچه منِ ،می برمش زن گریه می کرد: -توروخدا ولش کن .بذار من ببرمش .نمی خوام بچه ام زیر دست زن بابا بیفته .توروخدا ،مهرم و هم می بخشم . فقط بذار بچه مال من باشه .... بچه هی کش می اومد و جیغ می کشید ،اما پدر و مادرش ول کن نبودن . سرانجام اسم من و مهدی را از شعبه هشتم خوندن . مهدی قبلا با وثیقه ازاد شده بود . توی راهرو قدم می زد . همراه من، گیتی و ارتان، وکیل خیانت پیشه ، اومده بودن . وارد تالار بزرگی شدیم که هیچ صندلی برای نشستن نداشت . یک میز و صندلی در قسمت شمال تالار بود که بزرگ و مجلل بود .چکش و کتاب های قطور قانون روی میز طویل چوبی گذاشته بودن . مال قاضی بود .یک میز و صندلی هم این ور قاضی ، برای خانم منشی و کامپیوترش ،یک میز و صندلی هم اون ورش برای جناب معاون .قاضی مردی موقر و موسفید بود .لاغر و استخوانی . نماینده دادستان با یه میز و صندلی کوچک تر ،کنار معاون و مشاور قاضی، دیده می شد . چند نفر هم با وسایل پزشکی و جراحی و این جور ات اشغال ها کنار دیوار و نزدیک قاضی ایستاده بودن . جلوشون یه میز بزرگ اهنی با پنس و قیچی ، چاقو و ساطور ،کیسه های خون و سرم ،خودنمایی می کرد . اینا دیگه برا چی بودن ؟نکنه متهم و شاکی رو همین جا قصابی می کنن ،بلکه بترسن پاشون رو دیگه تو دادگاه نذارن ،امار پرونده ها این قدر نره بالا . خدایی اش هم ما ایرونی ها در شکایت کردن و رفتن به دادگاه تو دنیا تک ایم . تا تقی به توقی خورد ،فوری شال و کلاه می کنیم سمت دادگستری .مخصوصا ما زن و شوهرها .یه سر سوزن گذشت تو وجودمون نیست . بیشتر هم خود اونی که شکایت می کنه اذیت میشه ها .اما این عادت دادگاه رفتن رو از سرمون وا نمی کنیم .یه خرده به دستورات دین مون عمل می کردیم ،احترام متقابل به هم می گذاشتیم . مهریه ها بالا نبود ،توقع جهاز از دختر خانم نبود ،که اصلا در دین مون جهاز و وسایل خونه رو مرد باید تهیه کنه ،نه زن . من نمی دونم کی این تخم لق و تو دهن دومادها انداخته که وسایل خونه رو باید زن تهیه کنه .در حالی که تهیه لوازم زندگی و مسکن جزو وظایف مرده . مهریه کم سفارش شده، اولیا و پیامبر دین مون. فرموده اند زنی که مهریه اش بالا باشد ،شوم و بد قدم است . کدوم یک از این زن و شوهرها دستورات خدا در باره ازدواج را رعایت کردن که حالا اومدن اینجا ؟ چشم و هم چشمی ،تجملات . نگاه کردن به ازدواج مثل یه معامله پایا پای .مهریه در برابر جهاز ،دمار از روزگارمون در اورده ، تا جایی که این همه امار طلاق رفته بالا . این همه زن بیوه داریم ، جوان ها از ازدواج می ترسن ،بازهم عبرت نگرفته ایم .این جوری پیش بریم ، به زودی نسل ما ایرانی ها از بین میره . چرا که ازدواج کم میشه .طلاق زیاد میشه . حالاشم جوان ها دارن پیرپاتال میشن ،تعداد مسن ها و پیرمردهای مجرد زیاد میشه . والاه به خدا . * شاکی ها و متهم ها در دو صف ، زن ها جدا ،مردها جدا . پول برق جدا ،پول اب جدا .حدود ده شاکی و متهم موجود بود .همه مثه مرغ رو یه پا، ایستاده و به هم چشم غره می رفتن . میگن استاندارد رسیدگی پرونده برای هر قاضی در دنیا ، حدود سه الی چهار پرونده در روز است ولی خوب ، چون اینجا امکانات کم هست ،هر قاضی ده دوازده پرونده رو بررسی می کنه ،تازه برای سرعت امور ، حکم هم بلافاصله، همان جا،در حضور قاضی ، اجرا می شد . چون دادگاه رسیدگی به امور خانواده بود ، کیفری نبود که اعدام و شلاق و این جور چیزهارو داشته باشه . مهریه و نفقه ایام گذشته ، حق حضانت ،اجرت المثل و این جور امور بود ، کار اجرا سریع انجام می شد . من و دیمیتری ته صف روبروی هم ایستاده بودیم . من مرتب لب و لوچم و براش کج می کردم و اداشو در میاوردم ،مردیکه بی رحم . بی وجدان .او بدون توجه ،سرش و می انداخت پایین . اولین پرونده که نماینده دادستان خوند ،درخواست شیلا خانم ، از اقا سعید برای گرفتن مهریه اش بود . قاضی گفت : -عروسی کردین؟ شیلا گفت: -بله ،چه جورم. -پس کل مهریه به شما تعلق می گیره .حالا مهریه چی هست؟ -قلب مادر شوهرم ! -همین الان قلب مادر شوهرتون و می خواین ؟نقدا ؟ -بله قربان قاضی روی کاغذهای جلوش خم شد، حکم و نوشت . دست دایره اجرای احکام داد . بعد گفت: -مادر شوهر این خانم هستن؟ یک نفر که روپوش سفیدی پوشیده بود ،جواب داد : -بله قربان . چون مهریه عندالمطالبه بوده ، قبلا شخص مادر شوهر شیلا خانم رو ضبط کردیم. -پس قلب مادر شوهر شو ، در بیارین، بهش بدین بره شوهر شیلا خانم گفت: -من خام بودم . نمی دونستم اون واقعا قلب مادرمو می خواد . میشه معادل پولی شو بگیرین اون پیرِ می میره! قاضی گفت: -یعنی اگه جوون بود و ما قلب شو در می اوردیم ،نمی مرد ؟ حرفا می زنی ها ! در ضمن ،مهریه باید دقیقا عین الوجود شو بدی،مگر خانم تونو راضی کنین ،ببخشه یا پولی چیزی بگیره رضایت بده.یه چیزی بهش بدی بره ! شیلا خانم که دختری بیست و سه چهار ساله بود گفت: -اصلا راضی نمیشم . همه زندگی من به خاطر دخالت های ناجور ، همین مادر شوهرم داغون شد . من این روزهارو پیش بینی می کردم که قلب مادر شوهرم رو به خاطر مهریه ازش خواستم،تازه بعدشم قلب شو باید بهم بدین ببرم خونه ،مثه هند جگر خوار خام خام بخورم ! چق چق بجوم ،جیگرم حال بیاد ! قاضی ریش بلندش رو تو مشت جمع کرد ، رو به سعید گفت: -ابله . این دیگه چه نوع مهریه ای بود که تو زیر بارش رفتی ؟ ادم قلب مامانش اینارو مهریه زنش قرار می ده ؟ اونم با ذات و ذوت بعضی دخترهای شیطون بلای امروزی ؟ سعید اقا دوبامبی زد تو مخ اش: -به خدا خر شدم . از اون روز تا حالا دارم دنبال گوشهای درازم می گردم .فکر کنم زیر موهام پنهون شدن ! از احساسات پاک و عاشقونه من سوء استفاده کردن ،منو جادو کردن . قاضی گفت: -حالا کجان اون احساسات پاک و صادقانه؟ سعید جواب داد: -باد برده ،همه شو .من اشتباهی یه پسر جوان شده ام . اشتباهی زن گرفته ام . اشتباهی مهر کرده ام ،اشتباهی اسم ادم روم گذاشته ان .من خرم . عرعر ..عرعر ... قاضی با چکش زد رو میز:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بسه دیگه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

،این قدر عرعر نکن ،سرم رفت ،زود قلب و در بیارین ،به عروس خانم بدین،هردوشون برن . هم عروس .هم دوماد .بهشون بدین برن ! پیرزنِ قبلا ضبط شده رو دراز به دراز روی تخـ ـت خوابوندن و قلب شو بیرون اوردن ،داخل یه شیشه سرگشاده مربا انداختن و دادن به شیلا خانم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید . رسیدشو هم امضا کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم نوبت یه دختر خانم سی ساله و پسری بیست و هشت ساله شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

. قاضی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهریه شوما چی بوده سمیرا خانم ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ده کیلو بال مگس

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاضی کله کچل شو خاروند و به داماد گفت : -مهریه قحطی بوده ،بال مگس مهر کردی ؟ -اقای قاضی اون اولا خیلی عاشق اش بودم . حاضر بودم بال پشه هم مهرش کنم، اما حالا ازش متنفرم ،متنفرم،متنفرم ! -ساکت اقا جو دادگاه و به هم نریزین .داد و بیداد راه نندازین . روش و کرد به معاونش و گفت: -مهریه خانم حاضره -بله قربان تمام و کمال . همه اش تو بیست تا گونی خیلی بزرگِ،هرگونی سه تا فرش دوازده متری کاشون توش جا میشه ،نه که سبک ِ ،حجمش خیلی زیاده قاضی رو کرد به داماد و گفت: -از کجا این همه بال مگس اوردین ؟ دوماد جواب داد: -سفارش دادم به دو میلیون لیسانس و فوق لیسانس بیکار مملکت که دارن مگس می پرونن . اونام با من همکاری کردن و هی مگس گرفتن بال شون و کندن . تازه جایزه بزرگ اشتغال زایی سال و هم گرفته ام ! قاضی گفت : -احسنت جوان . احسنت . کار افرینی خیلی ارزشمنده.ازت خوشم اومد . منم یه پسر دارم،تو خونه، مگس می پرونه ،یه کار هم برا اون درس کن ! -رو چشم ام . تو ازدواج بعدی ! سمیرا خانم با کمک سی چهل نفر از اقوام و دوستان ده کیلو بال مگس رو تحویل گرفت ، رسید داد و رفت . قاضی گفت : -کچلم کردن به خدا . اخه اینام مهریه است که دخترا برا خودشون انتخاب می کنن . چرا مثه ادم سکه و پول مهر نمی کنن ،کار مارو هم سخت می کنن. خانم منشی گفت : -ولی قربان شوما که مادر زادی کچل بودین! قاضی چکش شو محکم روی میز کوبید : -از حاشیه ها دور شوید خانم عزیز ،بگین زوج بعدی بیان . زوج بعدی زن و شوهری عجیب، غریب بودند . پسره بیست و شش هفت سالی داشت .ریش هاش تا روی نافش اومده بود و موهاش عین دخملا.تقریبا تا شونه هاش می رسید که دم اسبی کرده بود . شلوارش هم تا نصف پایین تنه شو و بیشتر نپوشونده بود .انگاری کمـ ـربندش شل شده، شلوارش اومده پایین و لبـ ـاس زیـ ـر صورتی ،با مارک قرمز خارجی که بهش اویزون بود پیدا بود . دخمله هم کلی ارایش کرده ،با یه مانتو بالای زانو، نازک ،که استین هاش تا دو سانتی ارنج شو بیشتر نمی پوشوند و سفیدی قسمت های مکشوفه ! دست اش گناه و نافرمانی از خدارو در فضای معنوی دادگاه پخش و پلا می کرد ،لامصب ،یه پوست سفیدی هم داشت که تو چشم می زد بدجور و شلوار تنگ جین اش که تا سه سانتی زیر زانوش میومد ،بوت های زرشکی ساق دارشو داده بود تا دم پاچه شلوار و کمی از ساق هاش ،به اندازه دو سانت پیدا بود .سفیدی همین دو سانت ،تابلو می زد تو چش و چار بیننده. موها تا نیمه از جلو پیدا و از پشت سر هم همانند ابشار سه طبقه ! در دید حضار بود .موهاش مثه بستنی های سه رنگه ،رنگ وارنگ بود . ابشار اول، قهوه ای کم رنگ ،دومی ،طلایی،انتهاش سفید یخچالی . تمام پستی و بلندی هیکل خانم در دید جوان های معصوم و بی گناه بود و اونارو به سمت انجام فسق و فجور تحریک می کرد !نیروی محرکه این دخمل خیلی بالا بود ،بیچاره پسرها ،هی این زیبایی هارو می دیدن ،اب از لب و لوچه شون می ریخت،بعد اوضاع اجرای مهریه و اخلاق سگی دخملا،تو دادگاه رو می دیدن ،اب لب و لوچه شون بند می اومد ! .نه به این زیبایی ، نه به این بی وفایی ،مارهای خوش خط و خال طلایی ! قاضی سرش و پایین انداخت و فریاد زد: -استغفرالله ربی واتوب الیه ، لا حول ولا قوه الا بالله ،فتبارک الله احسن الخالقین ،اعوذ بالله من الشیطان رجیم ،به خدا دوره ی اخر الزمون شده ،مسوول بدحجابی و منکرات کجاست؟ دو تا خانم چادری اومدن . قاضی سرشون داد کشید: -مگه نگفته بودم دختران بدحجاب رو اول هدایت کنید ،بعد وارد اتاق دادگاه .. -چرا قربان -این بمب خطرناک عشوه و طنازی چیه اینجا ، این مزدور امریکا ،که برای از راه در کردن پسرای مردم ،ای طوری اومده بیرون . من که پنجاه سالمه دارم قیلی ویلی می رم ،وای به پسرای بیست ساله ... -الان هدایتش می کنیم قربان -زودتر . خیلی ها هنوز تو نوبتن،در ضمن ایشون و به شدت و مصداق ایه شریف ، اشدائهم علی الکفار هدایت کنین . خانم چادری گفت: -رحماء بینهم و ولش کنیم ؟ -بله ،در مورد ایشون صدق نمی کنه ! دوخانم چادری کتف دخمله رو گرفتن، بردن گوشه اتاق دادگاه . یکی شون اسم و شهرت ، سن و مشخصات اونو پرسید و روی مقوایی نوشت ،انداخت گردنش . دومی چند تا عکس ازش گرفت . بعد هم یه تعهد که دختر بدحجاب ، زیرشو امضا کرد و انگشت زد . دخمله گفت: -نمیشه این کارها نشه،افت شخصیتی داره برام خانم چادری گفت: -نه نمیشه . اینا اصول کار مبارزه با بدحجابیه . یکی شو انجام ندیم اسمون میاد به زمین ،زمین میره به اسمون دختره سرشو با عشوه تکون داد و گفت: -پس انجامبدین -کوری داریم با کمال ظرافت انجام می دیم ؟ بعد دوتا خانوم به دخمله گفتن، پاچه ی شلوارشو بکشه پایین تر تا اون دو سانت سفیدی گناه آلود ساق هاش رو بپوشونه . اون وقت،یهو پاچه های شلوار دختره رو پایین کشیدن تا بیاد روی ساق بوت ها، دیدن از اوضاع از بالا قمر در عقرب شد ، فوری پاچه های شلوارشو کشیدن سرجاش . یکی از اونا گفت: -بهتره یه چادر بندازیم رو سرش،این جوری قاضی نمی پذیردش . قیافه و تیپ اش خیلی منکراتیِ دخمله گفت: -عمرا اجازه بدم چادر سرم کنین . خبرنگارها ازم عکس می گیرن ، فردا عکسام با چادر تو روزنومه ها چاپ میشه ، دوست پسـ ـرام می بینن ،مسخره ام می کنن، نمی خوام ، اصن نمی خوام ،می خوام مانتویی باشم. قاضی از پشت میزش، گفت : -چی شد ؟ ریخت درست و حسابی پیدا کرد ؟ یکی از زن های منکراتی گفت: -قربان،در دوخت شلوار و مانتوش حداکثر صرفه جویی در پارچه رو کرده نمی شه با لباس های خودش بپوشونیمش ، در ضمن یک دنده است ، تمرد می کنه قاضی گفت: -یه نوبت سه ساله براش بزنین ،تا حالش جابیاد . البته نوبت بعدی با قیافه پوشیده و درست و حسابی در جلسه حاضر بشه ! دختر که دید دو سال صبر کرده تا نوبتش شده و دیگه حوصله نوبت بعدی و نداره ،از خر شیطون پایین اومد و گفت: -درک ، همون چادر و بیارین سرم کنم ،واه واه . همه چی زوریه اینجا !ازادی ، ازادی کجایی که دلم لک زده برات ! یکی از زن های منکراتی گفت: -اگه منظورت از ازادی این جوری ول گشتن ،میخوام اصلا نباشه !عریان بگردی ،بهتره تا این جوری . جوونای بی گناه مردم رو از راه در می بری . دختره لب شو کج کرد و گفت: -اییش . وییش! بعد به شوهرش نگاه کرد ، مسوولین مبارزه با بدحجابی و منکرات داشتن شلوارشو بالا می کشیدن و موهاشو کوتاه می کردن ،به همسرش گفت: -حقت باشه ، تا دیگه با احساسات من بازی نکنی،حالا یه شلوار گشاد رنگ و رو رفته پات می کنن ،تا روی نافت بالا می کشن تا حالت جا بیاد . منو که چادری کردن . پسره زبونش و برای دخمل رنگین کمون،نامهربون ، در اورد . بلاخره اهل اصلاح و مبارزه با ظواهر لعبت گونه و تحریک کننده دخملا و پسملا دو زوج جوان را اماده کردند ، اونا جلو قاضی ایستادند . دختره ،حالا تو چادر قمیش می اومد و اطوار می ریخت ،انگار مادرزادی ویروس پخش هوی و هـ ـوس در فضای پاک و معنوی جامعه اسلامی مون رو داشت !لامصب انتی ویروس اش هم تو بازار نبود که ادم دیلیتش کنه ! قاضی گفت : -شوما مهریه تون چی بوده خواهر؟ -من ،چون یه دخمل احساساتی بودم ، مهریه مو حفظ کل دیوان مثنوی معنوی قرار دادم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاضی گفت : -مرحبا . مهریه فرهنگی . بهتر نبود حفظ کل قران مجید قرار می دادین؟ -گذاشتم برا شوهر بعدیم! -احسنت . احسنت . ضعیفه مخدره . عالمه . منوره ! بعد به مرد ریشو گفت : -مثنوی معنوی رو حفظ کردی ؟ -بله قربان پدرم در اومد تا حفظ اش کردم . دیگه به گور هفت جد و ابادم می خندم مهریه فرهنگی بدم بیرون . این یکی ده سال پیرم کرد. قاضی کتاب قطور کلیات مثنوی معنوی را باز کرد و گفت: -من یه بیت میگم تو تا ته غزل و برو،همچین مثه بلبل چهچه بزنی ها ! -باشه،میرم . قاضی گفت : -مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را جوان ادامه داد : -که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را ... و یه نفس، تا اخرشو رفت. قاضی دوباره ورق زد : -مولانا مولانا اغنانا اعنانا جوان چشماشو بست و خوند : -امسینا عطشانا اصبحنا ریانا.... و یه نفس شعر عربی و خوند . قاضی زیر چشمی نگاهش کرد و گفت: -احسنت . حفظُ کم الاه ،می بینم که اشعار عربی شو هم از حفظ کردی. جوان جواب داد : -قربون اون دهان گشادتون بشم . گفتم که پیر شدم تا این کلمات قلنبه سلنبه عربی، فارسی و حفظ کردم . به خدا اولش نمی دونستم این همه شعر عربی هم داره وگرنه به گور ... قاضی گفت: -وقت نداریم . ادامه این و بگی دیگه حله. -نسیم​الصبح جد بالابتشار جوان بیچاره یه نفس تا اخرشو خوند: -و بشر حین یاتی بانتشار...... این قاضی هم خیلی تو کارش وارد بود هی اشعار عربی رو انتخاب می کرد . بیچاره جون مردم از ترس زندون ،رفته بود و اون همه شعر حفظ کرده بود . اخرش قاضی گفت : -همه شو درست خوند، حفظ کرده .یه رسید از خانم بگیرین بش بدین بره ! دخمله گفت: -ای قاضی مهربون ،اول بگین اون گوشی بلوتوث دار و از تو گوشش در بیاره اون وقت ازش بپرسین قاضی سرخ شد و گفت : -یعنی میگین تقلب کرده؟ دخمله چشاشو خمـ ـار کرد و گفت: -بله . یه برنامه درست کرده،مخصوص موبایل ، تا شوما ابتدای یه غزل رو میگین تو موبایلش ،اون برنامه بقیه شو اروم اروم می خونه،اونم از تو گوشی می شنوه ،براتون بلغور می کنه . یک مارمولکیِ که نگین !میشه بازرسی اش کنین و خودتون متوجه بشین ؟ قاضی فریاد زد: -پس چی بود جوان ،می گفتی حفظ این مثنوی پیرم کرد؟ جوان گفت: -منظورم درست کردن برنامه اندروید این حقه بازی بود !سه سال وقت مو گرفت !پیر شدم رفت . اول جوانی و پیری .و بعد شروع کرد به خوندن شعر: -جوانی گرچه می باشد بهاری زندگانی را ...ولی از بس ستم دیدم نمی خواهم جوانی را ... دخمله پوزخندی زد و گفت: -جناب قاضی حفظ مثنوی و حقه بازی ، پیرش نکرده ، شب زنده داری و منقل و وافور پیرش کرده ! قاضی نعره کشید : -این ملعونِ متقلب ِمتزلزل و ملون رو برای بازرسی ببرین و اگر مدارک تقلب اش متقن و محکمه پسند، بود، صد ضربه شلاق بهش بزنین تا قاضی رو فریب نده. بعد هم بندازینش زندون هم مثنوی معنوی رو حفظ کنه، هم کلیات سعدی رو .بی وجدان. متقلب... جوان نالید: -ایها القاضی ،دستم به دامن تون. به خدا من تو حفظ شعر توانا بود هرکه دانا بود هم موندم ،حالا چطوری هم مثنوی معنوی ،هم کلیات سعدی رو حفظ کنم ؟ -چشمت کور موقع امضا کردن مهریه باید فکر این روزهارو می کردی ،مگه مغزت پوسیده بود که حفظ همچین کتاب قطور و سنگینی رو قبول کردی -غلط کردم ، اصلا منو اعدام کنین ولی از حفظ کردن این کتاب معافم کنین -نمیشه جانم نمیشه . مهریه عندالمطالبه است . باید تمام و کمال پرداخت بشه .به جای این حرف ها برو حفظ کن جوان بیچاره رو بردن و دخمل هم با لبخند پیروزمندانه ای رفت قاضی گفت: -زوج بعدی ،وقت تنگه . این مثنوی که هفتاد من کاغذ شده ، خیلی وقت مارو گرفت ! یه پسر و دختر جوان اومدن جلو . قد دختره از پسره بلند تر بود اما لباس های پسر مارک دار و گرون قیمت بود . معلوم بود دستش به دهانش میرسه . قاضی گفت: -خانوم مهریه شوما چیه ؟ -ده راس اهوی وحشی ،عندالمطالبه قاضی : -شوما جوان، تهیه کردی؟ -بله قربان .تو حیاط دادگاه ،داخل یه کامیونن -مگه نمی دونی اهوی وحشی جزو حیوانات حفاظت شده محیط زیسته . چطور اونارو گرفتی ،این خودش یه بی قانونیه .جرمه -قربان من اینجا نگرفتم . سفارش دادم از چین . برام وارد کردن .وارداتیه دختر با خشم گفت: -اعتراض دارم جناب قاضی ،من ده راس اهوی وحشی ایرونی گفته بودم نه چینی . جنس های چینی همه شون بنجل ان! قاضی عقد نامه دختر رو خوند و گفت: -اعتراض تون وارد نیست ،چون اینجا تو عقدنامه نوشته ده راس اهوی وحشی ، به ملیت شون اشاره نکرده . مهریه تونو تحویل بگیرین ،ببرین خونه.بهتون میدیم برین ! یهو یه نگهبانی وارد اتاق قاضی شد و داد کشید: -قربان همه مردم به خاطر یه کامیون پر از اهوی وحشی در هراس هستند . یه بوی بدی میدن . گلاب به روتون هی تخلیه می کنن . بعد هم خودشونو به در و دیوار قفس می زنن و نعره می کشن . همه در عذابن قاضی جواب داد : -خانوم زوتر رسید بدین این تولید کننده های بوی بد و صدای گوشخراش رو ببرین.چرا معطلین ؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر گفت: -من و مامانم تو یه اپارتمان سی متری زندگی می کنیم ،چطوری ده تا اهوی وحشی رو اون تو جا بدیم؟ -این مشکل خودتونه . یکی از زوج ها از ته صف گفت: -بابام قصابه . می خوای ادرس شو بدم ،بهش بفروشی؟ -دونه ای چند میخره؟ -قیمت گوشت گوساله -اون وقت،قبل از این، شوهرم حاضر بود صد میلیون بهم بده تا من رضایت بدم اهوی وحشی وارد نکنه . وارد کردن ده تا اهو براش سیصد میلیون خرج ور داشته، بیام همه شو دو میلیون به قصاب بدم؟ شوهرش گفت: -این نتیجه لجبازی هاتِ . صد میلیون رو از دست دادی هیچ ،ده تا اهو هم رو دستت باد کرده!امشب صاحب خونه تون بیرونت می کنه ! -تا چشت دراد ، خوب کردم . طلاقمم می گیرم -اوهو ،طلاق دست مرده . حالا که مهریه تو گرفتی . بتمرگ خونه بابات تا موهات رنگ دندونات شه ، اون وقت طلاقت میدم . دیگه طلاق گرفتنت دست منه . زن گریه کنون از اتاق خارج شد . دوباره نگهبان توی حیاط اومد و گفت: -یا قاضی ، یه کامیون گنده گل رز، تو حیاط دادگاهه . زودتر تکلیف صاحب شو مشخص کنین . گل ها پوسیده، گند خر مرده میده. قاضی سرشو خاروند و دهانش از تعجب بازموند . خلاصه تا نوبت من برسه ، هزار شاخه گل رز ، چشم داماد ، قلب داماد ، سی کیلو پوست پیاز ، ده هزار لیتر بنزین،دوازده مرغ دریایی، از جمله مهریه های خانم ها بود که دومادهای شاخ شمشاد تند تند پرداخت می کردن ، رسید می گرفتند . نوبت ما که شد قاضی گفت: -شوما چی می خواین؟ -من ؟ طلاق . -چرا -شوهرم یه ادم زورگوست . هرروز کتکم می زنه. ناگهان دیمیتری که کنار من ایستاده بود ، شکل یه دیو شد .با دوتا شاخ و بدن پر از پشم اش ، به من حمله کرد.نعره کشید: -می خوای از من جدا بشی ،می خورمت ،می خورمت... سرشو برد زیر پاهام ، پاهامو توی دهان گنده اش کرد ،جیغ زدم: -نه نه.منو نخور . کمک .کمک... یهو دیدم تو رختخوابم هستم و هی جیغ می زنم نه نه،کمک ... به سختی از جام بلند شدم . تازه سر شب بود ،به شدت عرق کرده بودم . گیتی جون با یه لیوان اب اومد . معلوم بود خیلی ترسیده ، دوان دوان خودشو بهم رسونده . نفس نفس می زد : -عزیزم این اب و بخور ، خوب میشی !خواب بد دیدی؟ کابـ ـوس بود ؟ یهو یاد نقشه شوم گیتی و ارتان افتادم . اونا می خواستن تا من تو خونه هستم ، نقشه شون رو پیاده کنن ، جاوید رو بکشن . بعد هم نوبت من بود . حس ششم ام می گفت احتمالا همین امشب می خوان نقشه رو پیاده کنن . پس نباید این لیوان اب را بنوشم . باید ببینم این دوتا چه نقشه ای دارن و چه طوری اجراش می کنن .بیچاره ترانه . روح اش توی بطری بود . خبر نداشت چه بلایی سر باباش میارن . پس،خواب وحشتناکی که سر شب دیده بودم، بی ربط نبود . دیمیتری داشت منو می بلعید . این علامت شومی بود . گیتی جون گفت: -چرا اب تو نمی خوری لیوان اب و بردم تا نزدیک دهانم ،برای این که حواس شو پرت کنم ، اب رو یه جایی بریزم که نبینه ،الکی گفتم: -وای خدا ،یه موش پشت سرتونه گیتی با وحشت پشت سرشو نگاه کرد . راس راسی یه موش دید .از تعجب خشکم زد .هردو با هم جیغ زدیم: -کمک.موش ،موش ! من نیدونم این خانم که با کمال بی رحمی و با همکاری اون وکیل خیانتکار ، مثل اب خوردن،می خواد شوهر ش رو بکشه ،چطوریه که از یه موش ضعیف می ترسه . انگاری موشک پاتریوت دیده ،صدای جیغ اش تا هفت محله رفت . تو این هیر و ویر شیطنت های اقا موشه ، منم از فرصت استفاده بردم ، فوری لیوان اب رو توی گلدون کنار تخـ ـتم خالی کردم و همچنان رو لـ ـبم نگه داشتم . گیتی که دید موش رفت زیر تخـ ـت من نگاه شو انداخت بهم و دید که لیوان اب و تا ته خوردم . خنده ای شیطانی کرد و گفت: -موش نبوده عزیزم . به چشمت اومده اما حقه اش زیاد دوام نیاورد .یهو به خودش پیچید و تکون تکون اش شروع شد . انگاری رقص بریک می کرد .رنگش پرید ، دوباره جیغ زد: -موش ،موش با ترس گفتم: -کجا دیدیش ؟ پشت سر منه ؟ -نه ،فکر کنم ،رفته تو پاچه شلوارکم ،داره گازم میگیره بعد در حالی که ورجه ورجه می کرد ، تندی شلوارک و لبـ ـاس زیـ ـر و تاپ و همه چی شو در اورد. هی دور خودش می چرخید و جیغ می زد . اخرش دیدم منگوله گنده روی تاپش جدا شده ، رفته به بدنش چسبیده ،فکر می کنه موشه . نخ منگوله رفته بود پایین ، هی به پاهاش می خورد ، فکر می کرد موشه . گفتم: -موش و گرفتم -راس میگی ترانه جون -اره اینه . این منگوله هی به پاهات می خورده ،فکر کردی موشه منگوله رو گرفت . اندازه یه پرتقال متوسط بود، پشمالو و پف کرده . خندید: -نمی دونم چرا امشب ،این قدرترسو شدم تو دلم گفتم: -چون می خوای با ارتان جونت ادم بکشی ، شوهرتو . از حالا ترس و وحشت تو دلت افتاده . راسه میگن اقا دزده از سایه خودش هم می ترسه بعد یادم افتاد من باید خودم و خواب الود نشون بدم و به خواب یزنم . مثلا یه لیوان ماده بیهوش کننده خورده بودم . هی الکی خمیازه کشیدم: -گیتی جون نمی دونم چرا این قدر خوابم میاد ... -حتما خسته ای ، کابـ ـوس هم دیدی . بگیر بخواب تند تند خمیازه کشیدم و خودم رو به خواب زدم . صدای خُرخرم که شروع شد ، گیتی در اتاق را باز کرد ، گفت: -بلاخره خوابیدی ، دختره مزاحم . حالا دیگه خیالم راحت شد تو رختخوابم دراز کشیده بودم و منتظر صدای در بودم که جاوید بیاد . معمولا صبح زود می رفت ،ساعت دوازده شب میومد . حالا ساعت یازده بود . یهو حس کردم چیزی زیر ملافه ،روی تنم راه میره و هی به شکم من نوک می زنه . یاد موشه افتادم . خواستم جیغ بزنم با دو دست دهانم رو گرفتم . گیتی می فهمید من بیدارم ،تمام نقشه اش بهم می ریخت ،اون وقت این مادر فولاد زره و زن بی رحم ، منو هم می کشت . کم کم به خودم مسلط شدم . ملافه رو کنار زدم . یه موش سفید روی شکمم بود . با اون چشمای شیطون و براقش منو نگاه می کرد . دوباره دوتا دستامو روی دهانم گذاشتم و از ترس فلج شدم . تنم بی حس شد . موش سفید ، اروم اروم اومد بالا . حالا روی گردنم بود و اون جارو نوک می زد . گاز می گرفت .ناگهان ، دهان شو باز کرد و اروم گفت: -نترس ابگین. منم ، اردین صداش عین صدای اردین بود .یه کم اروم شدم و گفتم: -تو ، تو میتونی خودتو به شکل حیونا در بیاری؟ -همه حیونی نه . تازگی ها قدرت اینو پیدا کردم که شکل موش بشم . فقط میتونم شکل موش دربیام،دارم تمرین می کنم تا شکل دیگر حیونا هم بشم -دست بردم ، یهو موش و گرفتم .فشارش دادم با مارموذی گفتم: -حالا تو چنگ منی ، موش اب کشیده! موش ،ببخشین اردین دهان شو باز کرد و با التماس گفت: -ولم کن . این قدر زورم نده . همه دنده هام خرد شدن اوردمش جلو چشمام ،گفتم: -قلبونت بلم اردین جونم -ولم کن ،بشم اردین حقیقی،از این که این جوری تو دستات اسیرم ،ناراحتم .انگاری یه گربه منو گرفته می خواد بخوردم . همه ی غرور من رفته به باد .خندیدم: -نه حالا حالاها کارت دارم . اول دمب تو می کشم . بعد گوشهاتو . بعد هم یکی یکی دندونای تیزت و می کشم . یادم میاد تو تاک بچه ها یه موش که می گرفتن چهار دست و پا به دیوار می بستندش و هی با یه چوب نازک قلقلکش می دادن ، ، بعد هم نفت می ریختن روش و اتشش می زدن ، این کارم می خوام بکنم باهات! -اخه چرا ، بد ذات؟ -چند هفته است منو ول کردی . نمیای به دیدنم -من که هزارتا پیامک فرستادم . تماس گرفتم . -پیامک به دردم نمی خوره ،باهاس میومدی التماسم می کردی . به پام می افتادی،برام گریه می کردی تا دلم به رحم می اومد ،می بخشیدم ات یهو اردین انگشتای دست مو یه گاز محکم گرفت . بی اختیار،جیغ زدم ، موش و رها کردم افتاد کف اتاق ، بعد به طور سریع و باورنکردنی تبدیل شد به خودِ اردین -راس راسی خودتی؟ جلو اومد ، گوشم و گرفت .کشید: -اره خودمم . بدذات قرتی ، یه لحظه قدرت دستت افتاده بود، می خواستی اتیشم بزنی -اردین جونم ول کن گوش مو، دردم میاد -اوخ بمیرم . من داشتم توی فشار پرکینه ی انگشتای تو له می شدم -اون فشار عشق بود -حالا فشار عشق و نشونت میدم گفتم: -ابگین -جونم -دیگه با من قهر نکن -چرا -تو این مدت خیلی بهم سخت گذشت . تازه فهمیدم چقدر دوست دارم -باهاس یه قولی بهم بدی -چه قولی؟ -هیچ وقت خون ادمارو نخور . برو سراغ خون حیونا . مرغ ،خرگوش . گوسفند -با این که برام سخته ،سعی می کنم این کارو بکنم -اردین جونم؟ -بله -کی اون نقشه تو اجرا می کنی . منو از این فلاکت نجات میدی؟ -همین روزا . -چند روز دیگه؟ -دو یا سه روز دیگه . منشی های استریگوی شده، غمزه و فرشته دارن رو مخ کتایون عشق دیمیتری کار می کنن -که چی بشه ؟ -که کتی جون ،دیمیتری رو وادارش کنه،روز جمعه، اونو ببره ویلای شمال -دیمیتری قبول می کنه؟ -حتما . اون واقعا عاشق کتایونِ . حاضره همه هستی شو بده یه خار به پای کتایون فرو نره -دیمی چطور غنچه فریبا و فرشته رو بخشید؟ -اونا کلی سر دیمی غرزدن که مارو فرستادی خونه ات ،زنت چقدر به ما فحش داد، سکه یه پولمون کرد ،دو روز هم قهر کردن،سر کار نرفتن .بعد دیمی ازشون معذرت خواست و اجازه داد بیان سر کارشون -عجب ناقلاهایی هستن این دخملا -دیمی در برابر جنس لطیف و زن ضعف داره . خیلی زنباره است ، علاقه به عیش و نوش داره، اینه که فوری اونارو بخشید و بهشون حق داد .چون جلو زنش یعنی تو کنف شده بودن -پس حالا تو چهارتا استریگوی برده ،اطراف دیمیتری داری که خودش و معـ ـشوقه شو گول می زنن ؟ -اره . قراره کتایون و اون چهار منشی استریگوی جمعه برن ویلای مهدی -بعد؟ -بعد من یه .... ناگهان صدای زنگ در بلند شد . اردین حرف شو قطع کرد و گفت : -فکر کنم جاوید اومد. به ساعت روبروی تخـ ـت نگاه کردم دوازده و ربع بود . دلم شور افتاد . گفتم: -یعنی همین جوری دست رو دست بذاریم ، جاوید رو بکشن؟ -کاری از دست ما بر نمیاد -می تونیم جلوشونو بگیریم -اون وقت دیمیتری می فهمه تو خونه پدر زنش موجودات غیر انسانی هم هستن . نقشه روز جمعه بهم می خوره . دیمی موجود خیلی حساس و باهوشیه . اما اگر این قتل انجام بشه ، همه چیز طبیعیِ و دیمی هم با اطمینان همراه منشی هاش میرن ویلا -یعنی برا نجات خودمون شاهد یه قتل باشیم؟ -چاره ای نداریم . بعلاوه کارهای انسان ها مربوط به خودشونه . به ما چه مربوطه ؟ بذار همدیگه رو تیکه پاره کنن عجب جانوری شده بود این اردین . گفتم: -توروخدا جاوید رو نجات بده ،اون پدر ترانه ،دوست منه -نمیشه همه نقشه هامون بهم می خوره . گیتی و ارتان می فهمن ما موجودات غیر عادی هستیم . لو میریم .خود جاوید هم می فهمه . جاوید پدر زن دیمیتریه . اینو فراموش نکن ! هر لحظه ممکنه رابطه اش با او خوب بشه . بهش زنگ بزنه و جریان نجات شو بگه . -ینی هیچ کاری نمیشه کرد؟ -نه ،گاهی برای نجات یک دختر، پدری قربانی میشه و برعکس . اگر پدر ترانه بمیره ، ترانه از بند ازاد میشه، تو و مهدی هم نجات پیدا می کنید -بعدش که من ازاد شدم و ترانه واقعی اومد تو خونه ،اونا ترانه رو می کشن -به اونجاها نمیرسه -چطور -صبر کن خودت خواهی دید .من فکرهای خوبی دارم. اردین گفت : -حالا،دوباره، خودم رو تبدیل به موش می کنم ،همراهت میام ببینم چی میشه -باشه،به شرطی که تو لباس های من نری ها اردین خندید: -نه .خاطرت جمع باشه. با احتیاط وارد پذیرایی شدم . هیچ کس اونجا نبود . حتما جاوید رفته، خوابیده . لامپ اشپزخونه روشن بود . پاورچین پاورچین، رفتم سمت اشپزخونه ،پشت ستونی مخفی شدم . دیدم ارتان و گیتی روبروی هم نشستن ، دارن قهوه می خورن .هردو نگران و مضطرب بودند . ارتان در حالی که سیـ ـگار می کشید گفت : -متوجه نشد من اومدم ؟ -نه .قبل از اومدنت توقهوه اش مواد و ریختم . وقتی تو اومدی بیهوش شده بود. -حالا باید قسمت دوم نقشه رو اجرا کنیم ارتان دستی به صورت اش کشید و گفت: -قسمت سخت هاش مال مردهاس،همیشه همین جور بوده! -مثه این که منم دونفرو بیهوش کردم ،انداختم تو تخـ ـت ها . فقط باید یه روسری بندازی دور گردنش و خفه اش کنی صدای زن می لرزید . نمی دونم از شدت هیجان بود یا ترس ! گیتی با تاپ صورتی اش خیلی خوشگل و مظلوم به نظر می رسید، اصلا به قیافه معصومانه اش نمی اومد این قدر شیطون صفت باشه که به خاطر پول و مال دنیا بخواد شوهرش رو بکشه . اونم با همدستی دوست خائن اش ارتان از جا بلند شد .سیـ ـگارشو انداخت تو دست شویی ، گفت: -الان وقتشه .ساعت یکِ . باید هرچه زودتر ترتیب شو بدم تا وقت بردنش به بیابون و سوزاندن جسد رو داشته باشم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه،برو ،موفق باشی -تو نمیای؟ -نه دلم نمیاد جون کندن شو ببینم -نمیشه تو هم باید بیایی . شاید وسط کار به هوش اومد ،یکی باید پاهاشو بگیره -اخه نمی تونم . چند ساله باهم زندگی کردیم . خوردیم .خوابیدیم ،برام هدیه خریده ،نمی تونم به خدا -به جای این مزخرفات به میلیاردها تومن پولی فکر کن که گیرمون میاد . مردیکه پاش لب گوره دختر بیست ساله می گیره ،باهاس پای این جور چیزاش هم بشینه -نمی تونم .ویی چندشم میشه -پاشو بریم ،ناز نکن دست شو انداخت پشت کمـ ـر زن و اونو هل داد : -قوی باش جای من امن بود . نمی تونستن منو ببینن .ارتان هم که موش شده بود .معلوم نبود از کدوم سولاخی داره این جنایت هولناک رو تماشا می کنه .واقعا، شبی وحشتناک بود . شبی که زنی مکار و وسوسه گر می رفت تا با کمک دوست پسـ ـرش، شوهر خودش رو بکشه و من شاهد این خباثت بودم . مرد بیچاره تو رختخواب بیهوش افتاده بود . گیتی درست موقعی که من تو خونه بودم، نقشه شو اجرا می کرد تا به مامورهای اگاهی بگه ما دونفر بودیم ، سرو صدایی نشنیدیم . مثل همیشه اومد شام خورد ، صبح زود هم رفت سر کار . بعد دیگه ازش خبری ندارم . عجب زن مکاری بود . مرد هـ ـوس باز به سمت جاوید که با زیر پوش سفید و زیر شلواری قهوه ای، درون تخـ ـت خواب نرم و گرمش خـ ـوابیده بود، رفت . گیتی هم دنبالش . من و ارتان هم از رخنه در می دیدیم . مرد بیچاره خبر نداشت مار تو استینش پرورش داده و به زودی توسط این مار خوش خط و خال از روی تخـ ـت خواب راحت اش روانه بیابان های سرد و هولناک میشه و بعد جسدش را می سوزونن . ارتان با بی رحمی روسری گیتی را که حتما خود جاوید براش خریده بود ،انداخت دور گردن جاوید و کشید ،ان قدر کشید تا پاهای مرد به لرزه افتادند و برای همیشه بی حرکت موندن . گیتی که روشو برگردونده بود،تا صحنه جون دادن جاوید رو نبینه ، گفت: -تموم شد؟ ارتان نفس زنان جواب داد: -اره ریق رحمت و سر کشید .خدا بیامرزدش .مرد نازنینی بود بعد با پشت دست،دانه های درشت عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد . گیتی که دستاش می لرزیدن ، گفت: -تو رو خدا زودتر ببرش،خیلی وحشتناکِ ارتان گفت: -حالا نوبت توست . مثه شب های قبل که می رفتی سراغ نگهبان پارکینگ باید اونو بکشی تو انباری . من جسد و می ذارم رو کولم و با اسانسور میرم پشت پارکینگ . -موقعی که اومدی متوجه تو نشد؟ -نه . چون اتومبیل من خارج پارکینگ هست و من کلی راه و باید برم تا جسد و بندازم توی صندوق عقب . موقع اومدن اصلا متوجه من نشد .داشت فوتبال می دید . می دونی که من هم کلید پارکینگ رو دارم هم کلید اپارتمان را، اما خطر اصلی موقع خروجه . برو و با اون زیبایی ات گولش بزن .ببرش تو ی انباری دور از پارکینگ و اتاقک نگهبانی. یه جورایی ،حواس شو پرت کن . اصل همین نگهبان است که بگه شب متوجه هیچ چیز مشکوکی نشده.همین حرفش سند بی گناهی من و توئه. -باشه . تا جسد را لای پتو می پیچی و طناب هارو دورش می بندی، ، منم میرم سراغ نگهبانه ،یه ماهه روش کار می کنم ، برا امشب . اخ که چقدر باید برای تو فداکاری کنم -طناب ها کجان؟ -تو اشپزخونه ،زیر کابینت اول ارتان پوزخند زد: -زودتر برو ،معطل نکن، وقت زیادی نداریم .داره صبح میشه. گیتی لباس خواب شو پوشید و رفت تا نگهبان را سرگرم کند، یه وقت ارتان را نبیند با جسدی بر دوش . نامردها فکر همه جاشو کرده بودند.خیلی از اون مخ صفر کیلومترشون، کار کشیده بودند چند دقیقه بعد ارتان ، با کوله باری از جسد ، خارج شد . من و اردین هم رفتیم تو اتاق ، منتظر موندیم ببینیم چی میشه . ایا این دو جنایتکار موفق میشن یا گندش در میاد ؟ من و اردین تو اتاق مثل چی دلواپس بودیم . نیم ساعت بعد گیتی اومد تو اپارتمان . با سر و روی بهم ریخته . اروم با خودش حرف می زد و غرغر می کرد: -مردیکه . کشت منو .نگهبان بوگندو. عوضش نفهمید چی به چیه . زن جنایتکار، رفت سراغ کمد مخفی اش و یک بطر نوشیدنی بیرون اورد . شروع به نوشیدن کرد تا مـ ـست شد و افتاد رو کاناپه . یک ساعت و نیم بعد گوشی اش زنگ خورد . ما صدای اون طرف را نمی شنیدیم . اما چند دقیقه بعد زن شیطون صفت ،گوشی رو پرت کرد رو مبل و با خوشحالی گفت: -همه چی به خوبی تموم شد . دیگه اثری از جاوید پیر پاتال نیست . راحت شدم . ای دستت درد نکنه ارتان که جسدشو خاکستر کردی! تو دلم گفتم: -خاک تو سر تو و ارتان کنم . شوهرت رو کشتی ،به خاطر مال و ثروت . هوی و هـ ـوس . زنیکه نوشابه خوار، بی همه چیز . منظورم نوشابه های انچنانی هست ....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم مثل بید می لرزیدم . جنایتی هولناک در حضور من انجام گرفته بود . جاوید و مهربونی هاش یادم اومد. قیافه مهربون ،موهای سفید و قد بلند . بیچاره حالا کجاست ؟ جسد جزغاله شده اش توی بیابونا ،سوزانده شده و دوستِ زنش ، کنار همسرش خوابیده ،تو عالم حال و هول و هپروت است . نگاهی به گوشی ام کردم . حدود ده دوازده عکس ،از لحظه وقوع جنایت و بردن جسد توسط ارتان و گیتی گرفته بودم و یه فیلم کوتاه از حرف زدن ها و خفه کردن جاوید، تا اگر پلیسی ماموری به من مشکوک شد ، مدرکی برای اثبات بی گناهی ام داشته باشم ،از این دو جنایتکار بعید نبود برای نجات خودشون منو قربانی کنند . سه روز بود که هیچ خبری از جاوید نبود . تنها من ، گیتی ، ارتان و اردین می دونستیم اون مرد کجاست و چی به سرش اومده . بعد از سه روز من و گیتی رفتیم کلانتری سر کوچه مون و گم شدن جاوید رو اطلاع دادیم . افسر کشیک گفت : -ایشون دشمنی هم داشتند؟ گیتی گفت: -نه -قبل از گم شدن شون با کسی دعوا هم کرده بودن؟ -نه -یعنی ،همین جوری صبح از خونه رفته ،دیگه نیومده؟ -بله -چند روزه؟ -سه روز -نکنه از دست شما مادر و دختر فرار کرده ؟ باهاش درگیری لفظی هم داشتین؟ -نه -شما گیتی خانم ،چیزی نگفتین ازتون دلگیر بشه ؟ قهر کنه ؟ -نه به خدا جناب ستوان ! -تنبیه های مخصوص زنان زیبا رو براش اعمال نکردین که ؟ -منظور؟ -یعنی باهاش حرف نزنین ،محل اش نذارین ،اونم بذاره بره -ابدا .من هیچ تنبیه خاصی بهش اعمال نکردم -نمی گفت از دست شوما خسته شده .می خواد زن دیگه ای بگیره -نه به خدا من و اون یه روح تو دو بدن بودیم ،خیلی همدیگه رو دوس داشتیم .درسته من سن دخترش و دارم ،ولی عاشق مرامش بودم ،خیلی اقا بود به دماغ قلمی اش نگاه کردم ببینم مثل پینوکیو دراز نشده ،پشت سرهم دروغ میگه اخر کار افسر کشیک گفت: -تو این مدت سه روزه، چرا اطلاع ندادین؟ گیتی جواب داد: -اخه گاهی می شد یه سفر کاری براش پیش میومد ، می رفت دوروز،سه روز بعد،حداقل تلفنی به ما خبر می داد اما الان سه روزه ،هیچ خبری از خودش نداده -باشه خانوم . ما پیگیری می کنیم . شوما هم سری به سردخونه ها، بیمارستان ها و این جور جاها بزنید گیتی جیغ زد: -وای خدا مرگم بده چرا سردخونه؟ -ممکنه با اتومبیلی چیزی تصادف کرده باشه ،تو حالت کما رفته ،از این موردها زیاد داشتیم ،البته ایشالاه که طوری نشده ، ممکنه با یکی دعواش شده ،کله اش به جایی خورده ، حافظه شو فراموش کرده باشه،یا زورگیرها پخ پخ . گیتی گفت: -یعنی چی پخ پخ ؟ افسر به من گفت: -شوما بعدا معنی پخ پخ رو براش بگین . گیتی لپ نازک و سفیدش و چنگ زد : -این همه بیمارستان رو چطوری سر بزنیم؟ افسره با بی حوصلگی گفت: -سر بزنید . ماهم عکس و مشخصات شو که شوما دادین بین مامورهامون پخش می کنیم، بلکه اثری بیابن -خیلی ممنون جناب ستوان همین جوری روز روشن مردی ثروتمند غیبش زد و تموم شد . جسد را هم که سوزونده بودن . تنها سرنخ برای پیدا کردن قاتل همین جسد بود که اونم محو شده بود . عجب دنیای پستی دارن بعضی از این انسان ها. تو خونه نشسته بودم که اردین بهم زنگ زد: -الو ابگین،یک خبر خوش -چی شده؟ -غمزه و اون سه تا منشی استریگوی، مخ کتایون و زدن .قراره همین جمعه برن ویلای شمال .زمان ازادی تو نزدیکه. با ذوق مرگی گفتم: -راس میگی؟ -اره . جمعه یه قرار بذار صبح زود بیام ببرمت شمال . کار دیمیتری تمومه و اگه نقشه من بگیره تو هم میشی همون ابگین موروی ،کمـ ـر باریک .مانکن . عشق خودم -قلبونت بلم من حاضرم گوشی را پرت کردم رو مبل . دستهام رو بهم مالیدم: -اوخ جون کارها داره درست میشه بعد یهو دلم شور زد: -تو این گم شدن جاوید ، منم چند روزی غیبم می زنه ، اون وقت به من مشکوک نخواهند شد ؟ به خودم غر زدم : - اگر نقشه اردین بگیره ،میشی ابگین اصلی ،ترانه بیچاره است که از هیج جا و هیچ چی خبر نداره و میاد تو این خونه .خدا به اون رحم کنه بعد یادم افتاد از قتل جاوید فیلم و عکس دارم . اونارو میدم به ترانه جون . گیتی و ارتان رو رسوا کنه.خداجون از حالا که چهارشنبه است تا جمعه، از دلواپسی دق می کنم . وای . یعنی میشه من دوباره شیشه عمرم رو پس بگیرم ؟ بشم ابگین اصلی . خودم باشم . از شدت هیجان داشتم می لرزیدم . احساس کردم نیاز به دستشویی دارم . از جام بلند شدم تا برم سمت توالت که یهو در اتاقم باز شد . ارتان و گیتی با صورت های خشمگین ،مثل برج زهر مار جلو من ظاهر شدن . ارتان محکم زد تخـ ـت سیـ ـنه ام و پرتم کرد رو تخـ ـت . گیتی با نفرت گفت: -به کی زنگ می زدی ، به پلیس؟ سعی کردم خودم و خونسرد نشون بدم : -گیتی جون من چرا باید به پلیس زنگ بزنم ؟ -خودت و به اون راه نزن . من موبایل تو دیدم . کلی فیلم و عکس از قتل بابات گرفتی -تو ؟ تو چطور به خودت اجازه دادی گوشی منو وارسی کنی -همچین که تو به خودت اجازه دادی از قتل بابات فیلم بگیری -اخه چرا ؟ چرا گوشی منو دید زدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چند روزی میشد مرتب با یه نفر حرف می زدی ، یا اون به تو زنگ می زد یا تو به اون . منم بهت مشکوک شدم رفتم ببینم شماره دوست پسـ ـرت چنده ،فضولیم گل کرد ، همه گوشی تو دیدم ، فیلم و عکس ها .همه چیزو . امان از بخت بد من . درست در لحظه اجرای نقشه ی اردین ، گیر افتاده بودم . ارتان جلو اومد و چند تا کشیده محکم تو صورتم خوابوند و گفت: -دوست پسـ ـرت هم از جریان قتل خبر داره؟ -نه با مشت محکم زد تو شکمم . تمام بدنم جمع شد . دردی شدید همه جامو پر کرد.جیغ گیتی منو از جا پروند: -راست شو بگو . ما تحقیق کردیم . بی اف نامرد تو ،اردین کارخونه دار معروفه . همکار مهدی شوهرت . پس اون بیچاره حق داشته کتک ات زده . حتما تو و اون اردین نمک به حروم رو ، غافلگیر کرده .از رابطه تون باخبر شده گفتم: -ببین ،کی به کی میگه بی شرف . دیگ به دیگ میگه ته ات سیاس، سه پایه میگه صل علی . جنابعالی هم که با یه جوان رو هم ریختی ، تازه شوهرتو کشتی ، باز من به خاطر دوست پسـ ـرم، شوهرم رو ناکار نکردم گیتی با پشت دست زد تو دهنم و گفت: -خفه شو .ببین منِ خر، چه جوری گول ظاهر مظلومش رو خوردم ،ازش طرفداری کردم .اوردمش توخونه ورِ دل خودم . مار تو استین پرورش دادم ! بعد،گیتی سیـ ـگاری اتش زد و به ارتان گفت : -بشونش رو صندلی ، دست ، پا و دهان شو محکم ببند به صندلی، تا یه فکری براش بکنیم با نگرانی گفتم : -می خواین منو هم بکشین؟ ارتان پوزخند زد: -ما دیگه افتادیم توش . به خاطر نجات جون خودمون و کلی ثروت جاوید خان هر کاری می کنیم گفتم: -ولی من با اردین قرار دارم . تازه هرروز هم دو سه مرتبه با هم تماس تلفنی داریم اگه نگران بشه میاد سراغتون . یا میره اداره پلیس همه چی رو میگه. ارتان پاشو گذاشت رو پام و فشار داد: -دختر احمق . مگه اردین هم از جریان قتل خبر داره؟ برای نجات خودم گفتم: -بله . خبر داره ،تازه کپی فیلم و عکس هارو هم داره !براش فرستاده ام ! با مشت کوبید تو دهنم . شوری خون را حس کردم . فکر کنم چند تا از دندونام هم افتادن تو دهنم و با خون قورتشون دادم.نعره زد: -می کشمت . کثافتِ فضول . حالا تو کار ما جاسوسی می کنی ؟ تمام بدنم درد می کرد . فکم داغون شده و چندتا از دندونام شکسته بود . نامرد این ارتانِ قاتل بدجوری می زد . حتی بدتر از دیمیتری . منو رو یه صندلی نشوندن و با طناب پلاستیکی دست و پامو به صندلی بستن . گیتی به ارتان گفت : -حالا باید چکار کنیم ؟ ارتان گفت : -بدجوری افتادیم تو دردسر . اگر این فضول خانم ، تو کارمون دخالت نمی کرد ، همه چیز به خوبی و خوشی تموم می شد ، حالا مجبوریم هردوشون رو بکشیم . هم ترانه ، هم اردین . گیتی جواب داد: -این جوری که پلیس ها به ما شک می کنن . اول ناپدید شدن جاوید ، بعد ناپدید شدن ترانه . ارتان پرید تو حرفش: -و تا چند ساعت دیگه اردین گیتی گفت: -اره ،اوضاع بدجوری به هم میریزه ارتان گفت: -اردین را طوری می کشم که ربطی به اینجا و جریانات این خونه نداشته باشه . ترانه رو هم حالا نمی کشیم . حبس اش می کنیم تا اب ها از اسیا بیفته . الان فکرم کار نمی کنه باید سر صبر یه نقشه درست و حسابی طرح کنم گیتی با کنجکاوی گفت: -اردین رو چه جوری می کشی -همین امشب ، با اتومبیلم می زنم بهش . اون تا ساعت ده دوازده تو کارخونه است . وقتی اومد بیرون ،تعقیبش می کنم . توی یه جای خلوت، از عقب می زنم به اتومبیلش . وقتی اومد پایین ببینه چی به چیه ، زیر چرخ های ماشینم لهش می کنم و در میرم . -ممکنه یکی تورو ببینه . رهگذرها یا اتومبیل های دیگه -کارخونه اردین خارج شهره . همیشه برای نزدیک شدن راهش از یه جاده فرعی و خلوت عبور می کنه . اونجا گیرش میندازم .یه میان بر خاکی و خلوت . با التماس گفتم: -نه . تورو خدا نه . اردین و نکشین . به اون کاری نداشته باشین دو باره ارتان وحشی ،با کف دست خوابوند تو دهنم و پارچه ای تو حلقم چپوند . به گیتی گفت: -گوشی این عوضی رو خاموش کن . در اتاق رو هم روش قفل کن . هر یه ساعت یه ساعت بهش سر بزن ،خیلی موذیه ! گیتی با نفرت نگاهی به من انداخت و گفت: -باشه

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ارتان در حالی که سمت در اتاق می رفت جواب داد: -من میرم ترتیب اردین و بدم گیتی گفت: -باشه عزیزم . از بابت این گربه هرزه، خاطرت جمع باشه ارتان سرش را به سمت گیتی برگردوند : -منم امشب ، اردین جون و مثه گوشت چرخ کرده،له می کنم . بعد هم جسد شو همونجا با ماشینش اتش می زنم . وقتی در اتاق روی من قفل شد ، تازه فهمیدم تو چه دردسربزرگی افتاده ام . این دوتا، ازجنایت کاران بالفطره بودند . خفه می کردند ، اتش می زدند و کار یک استریگوی، با اتش زدن تمومه . برای ابد . ومپایرها با چهار طریق برای همیشه محو و نابود میشن . دیگه قدرت باز سازی خودشون رو ندارن . چنگ زدن به شقیقه ها ،سوزاندن ،فرو کردن خنجر چوبی در قلب و جدا کردن سر . در یک تصادف اتومبیل ،اگر سر اردین جدا می شد ، یا سوزانده می شد ، برای همیشه محو می گشت . خدا جون ،با دست خودم ،عشق سوم را هم از بین بردم . اصلا من یه دختر شوم هستم . هرکی رو دوست دارم و بهش عشق می ورزم ، یه جورایی نابود میشه . اون از پدر و مادرم که چقدر دوست شون داشتم ، سوزانده شدن ، اون از میلاد و مهدی و حالا هم اردین . تو همه این حادثه ها دست دیمیتری تو کار بود . با نیروهای اهریمنی و جادویی اش در ذهن ادم ها نفوذ می کرد و نقشه های شیطانی خودش را توسط دست ، پا و ذهن اونا اجرا می کرد . مطمئن بودم همه این بلاها و قتل جاوید توسط گیتی و ارتان هم از تلقین های اون نامرد بود . دیمیتری بیکار نمی نشست تا من از او طلاق بگیرم و راه خودم رو برم . بی شرف . مرتب جادو می کرد . توطئه می چید و حالا نقشه خطرناکی برای از بین بردن اردین ،تو ذهن این دو خبیث انداخته بود . نالیدم -خداجون ، کار اردین تمومه . نذار اون بمیره ناگهان با کمال وحشت دریافتم قاتل اصلی پدر و مادرم کیست . دیمیتری . اون بی همه چیز تو ذهن ادم های اطراف پدر و مادرم رفته بود و اونهارو وسوسه کرده بود . اگر دیمیتری نابود می شد ، روح پدر و مادرم هم از سرگردانی نجات پیدا می کردند . حس کردم سردم شده . فضای اتاق سرد شد و بعد پدر و مادرم رو دیدم . پدرم لبخند غمگینی به لب داشت : -دخترم بهت تبریک میگم . تو عاقبت قاتل مارو شناختی . دیمیتری ، با وسوسه در ذهن اون دو متجـ ـاوز در تاک و قدرت جادویی اش اونارو مجبور کرد به مادرت تجـ ـاوز کنن و بعد دو جنسـ ـی بودن مادرت اشکار شد ،اون ماجراها اتفاق افتاد . به بیتال خبر دادند مادرت دو جنسـ ـیِ بیتال هم مارو سوزوند . قاتلین اصلی ما دیمیتری و بیتال ان . اونارو نابود کن گفتم: -فعلا که وضع منو می بینین .من و ارتان، در استانه نابودی دیمیتری بودیم که گیر این دو جانی افتادیم . تازه بیتال رو نمی دونم کیه،کجاست؟ پدرم خندید: -با این همه زرنگی و هوش که از تو دیده ام ،مطمئن ام ، اونم خواهی شناخت . اما وقت ما کمه . فقط یک ماه دیگه فرصت داریم . اون وقت برای همیشه به روح های سرگردان خواهیم پیوست ، تا ابد روی ارامش رو نخواهیم دید گفتم: -بی زحمت ،شوما این دست و پای من و باز کن . من فرار کنم پدرم خندید ،همان جور که روی اب مرده شورخونه خندیده بود: -نمی تونم دخترم . من روحم . ببین میتونم از تنت عبور کنم . ما در دنیا قدرت انجام هیچ کاری نداریم،حتی زدن یک سیلی ابدار که خیلی دلم می خواد بزنم تو گونه های خوشگل ات ،چون هی منو یاد مرده شور خونه و مرده شور بدترکیب اش میندازی ! وقتی از تنم عبور کرد چندشم شد . سرمای شدیدی حس کردم . بهش التماس کردم: -تورو خدا ،دیگه از تن من عبور نکنی ها ،داشتم از سرما می مردم.یخ زدم! پدرم نالید: -پس پیدا کن ،قاتل مارو پیدا کن . یکی شو شناختی . دیمیتری .با جادوگری هاش، نابودمون کرد ، تا تورو بذاره تو قبر ، برای خودش بزرگ کنه ،نابودش کن،بکش اش مادرم در حالی که موهامو نـ ـوازش می کرد گفت: -پیداشون کن . الهی مادر برات بمیره -شوما که یه بار مردین -دلم می خواد بازم بمیرم ،اما این مرتبه برای تو ،تو دختر کم بخت و بدشانس من گفتم: -باشه . برین بذارین به درد خودم بمیرم . وقتی میاین اینجا اشک منو در میارین .بیشتر ناراحت و افسرده میشم . مادرم اشک هاشو پاک کرد و گفت: -الهی مادر به قربون اون دل نازک و پرمحبتت بره

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یهو ،هردو غیب شون زد . تو دلم گفتم: -دیمیتری ،مردک شوم .درست هنگام اجرای نقشه هامون ، همه رو نقش بر اب کردی،ای نابود بشی تو ،با اون دم و دستگاه جادو جادوگری هات ! به یاد اردین و مرگ وحشتناکی که در انتظارش بود اشک ریختم .اشک ریختم تا خوابم برد * نیمه شب همراه با کابـ ـوس هایی عجیب و غریب ناله می کردم . شیون زنی که با صدای خفه زوزه می کشید ، مردی که مرتب تو مخ اش می زدو با ناخن های تیزش چنگ بر تن و بدن زن می کشید ، تکه تکه اش می کرد . اجزای تن زن را دونه دونه می کند و می ریخت دور و برش . دست ها ،سر ،پاها و ... یهو چشمام رو واکردم ، دیدم ازادم . دست و پام باز شده . اردین با شلوار ، پیراهن پاره پوره و سیاه داره اب به صورتم می پاشه . تمام سر و صورت او خاکی و روغنی بود . انگاری از جنگ بر گشته جیغ خفیفی کشیدم و گفتم: -اردین ،تو زنده ای ؟ تورو نکشتن؟ -نه . اونا فکر قدرت خون اشامی منو نکرده بودن . -اردین قربونت برم ،الهی که فدات بشم . الان این روح ات که نیست،ینی خود خودتی؟ -اره عزیزم .خودمم،می بینی که تو لباس هامم! -یه نیشگون از بازوم بگیر ،ببینم خودتی یا خواب می بینم نیشگون گرفت . گفتم: -اردین -جونم -ای تو روحت ...گفتم نیشگون بگیر نه بازوم رو زخم کن!وحشی -بازوت از قبل زخم بود. -اردین -کوفت .زهر مار .تو ای وضعیت هی اردین اردین می کنه -دلت میاد به من بگی کوفت .زهر مار -ببخشید یه لحظه عصبانی شدم -اردین -جونم -فدات بشم . چطوری از دست ارتان در رفتی .الان اونا کجان؟ -هردوشون و از سقف اویزون کردم . سرتو بالا کن می بینی شون ! عجب بی رحمن این خون اشام ها . باور نمی کردم اردین این قدر خون اشام باشه . از محل وصل لوستر گنده ،دوتا طناب اویزون کرده بود ،سر طناب هارو حـ ـلقه کرده و دور گردن اونا انداخته بود . در واقع بالای سر من دارشون زده . بیچاره گیتی که می خواست صاحب مال و املاک جاوید اقا بشه ،راحت کنار معـ ـشوق اش بخوابه ، حال شو ببره ،حالا با صورت سیاه شده و چشمای از حدقه بیرون زده ،برای همیشه رفته بود اون دنیا . ارایش غلیظی کرده ، منتظر ارتان جونش بود که بیاد نازش کنه ،عزرائیل اومده ، خفه اش کرده بود ، ارتان ،جوان شیطان صفتی که با زن شوهر دار روی هم ریخته و شوهر اونو خفه کرده بود ،به جای بودن کنار یار زنده و تر و تازه ، کنار جسد سیاه شده اش، اویزون شده و زبونش اومده بود بیرون . تمام لباس های او پاره پاره بود، و رو تن اش محل کشیده شدن چنگال های وحشتناک و زخم های عمیق دیده می شد . در واقع گوشت های تنش تکه تکه و اویزون بود ، به ارتان گفتم: -چی کار کردی . خون به پا کردی ،اونم نه یکی ، دوتا -حق شونه . هرکی بکشه ،کشته میشه . هرکی جنایت کنه خودش اسیر یک جانی میشه . هه هه -اردین؟ -جونم -تو خیلی خون اشامی ، بی رحمی ،قربونت برم الهی !یه کم یواش تر بتازون ،مام به گردت برسیم ! اردین خندید : -این ارتان سر شب اومده بود منو بکشه . بیچاره از قدرت ومپایری من خبر نداشت -قشنگ از اولش،تعریف کن ببینم چی شده ؟ -باشه . صبر کن برم از تو یخچال یه نوشیدنی چیزی گیر بیارم ،برات تعریف کنم . خیلی خسته شدم ،دهنم سرویس شد تا اینارو این جوری کردم ! -خسته نباشید . کار مهمی نکردی .فقط دو نفرو بالای سر من دار زدی -هه هه اردین با یه بطری نوشیدنی و چاقویی تیز اومد کنارم . چاقو رو کشید زیر گردنش و زخم کرد . موهامو چنگ زد ، لـ ـبم را گذاشت در محل زخم. -ابگین جونم بنوش . خیلی کتک خوردی . تقویت میشی نوشیدم .مایع حیات و جاودانگی را . راست می گفت خیلی ضعیف بودم .حتما با دیدن رنگ پریده و چشم های گود افتاده ام، پی به حال خرابم برده بود.داشتم ملاحظه شو می کردم همه خون شو ننوشم که گفت: -ادامه بده . تو رگ هام به اندازه کافی خون هست ، نترس ومپایرهای عاشق، از نوشیده شدن خون شون توسط معـ ـشوقه ،لذت می برند کمی بعد احساس شادی و لذت در رگ هام دوید . اردین لبی تر کرد و گفت : -سر شب داشتم از محل کارم بر می گشتم . خسته بودم از بس با این مهندس های خط مونتاژ جرو بحث کرده بودم . قطعات ماشین هامون افتاده تو تحریم ها .منم بهشون گفتم ایرانی شو بذارین . اونا هی اصرار می کردن از چین وارد کنیم ،ارزون تره . خلاصه خسته و کوفته ، سوار پژو دویست و شش ام شدم و از یه جاده میان بر خاکی که راه منو ده کیلومتر نزدیک تر می کرد ،به سمت تهران حرکت کردم . تو راه با خودم فکر می کردم این دیمیتری چموش را روز جمعه، چطوری رامش کنم تا محل بطری های روح ترانه و مهدی رو بهم بگه . تمام فکرم دور نقشه مون می گشت و جوانب کارو بررسی می کردم که یکهو از عقب ،یه وانت نیسان ابی زد به پژو . پرت شدم جلو .چون کمـ ـربند نبسته بودم ،سرم خورد تو شیشه جلو و شیشه را خرد کرد .از شیشه پرت شدم بیرونِ اتومبیل و دراز به دراز وسط جاده نعش شدم ،ماشینم بعداز یه دور چرخیدن ، دوباره خورد به وانت نیسان و متوقف شد، زخمی شده بودم بدجور .اگر یه انسان معمولی از شیشه جلو پژو می افتاد وسط جاده، درجا سقط می شد . تیزی شیشه، بدن ،سر و گردن شو می برید . اما من زخمی شده بودم . نیم ساعتی طول می کشید تا زخم هام ترمیم بشه . ما خون اشام ها طوری هستیم که خون ریزی زیادی نداریم چون مکانیزم بدن مون فوری خون زخم هارو منعقد می کنه ،بعد پوست بریده شده ترمیم میشه . در واقع کسی که از عقب زده بود به من ،منو کشته بود و این از قدرت مافوق بشری ام بود ،که هنوز زنده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فکر کردم ،راننده نیسان ، این قاتل جاده ها و اتومبیلی که هیچ چیز درست و حسابی نداره ،نه ترمز ،نه جلو بندی ، هی به این و اون می ماله .از عقب ،از جلو ، از بغـ ـل ،با دیدن نعش من فرار خواهد کرد . مثل خیلی از راننده های بی وجدانی که می زنن ،در می رن . با خودشون نمی گن طرف ممکنه مجروح شده باشه ، برسونمش بیمارستان بلکه هم جون سالم در ببره ،زن و بچه اش بی سرپرست نشن . گفتم خوب بعد چی شد ؟ بعد ارتان را دیدم . نامرد با یک گالن بیست لیتری بنزین اومده بود بالای سرم .زیر چشمی نگاهش کردم . با لبخند فاتحانه ای ایستاده و می گفت: -خوب اردین خان که با ترانه روهم می ریزی . نمیگی شوهر داره ؟ آهِ شوهرش دامنتو می گیره .بعد هم از نقشه های ما با خبر می شین و قصد رسواکردن مارو دارین . بدبخت زپرتی ،تو نمی دونی من خودم ختم همه جنایتکارهام . حالا اتیشت می زنم با اتومبیل ات . پودر میشی میری تو ابرا . اسمونا . هه هه فهمیدم چی به چی شده و ارتان طبق نقشه قبلی، مخصوصا یه نیسانی دزدیده تا به من بماله و منو بکشه . خیلی بی حال بودم ، اگر این نامرد بنزین می ریخت روی من و اتشم می زد، برای همیشه بی اردین شده بودی گفتم: -وای خدا نکنه . بعدشم میومدن منو سر به نیست می کردن ،تو نجات دهنده منی -خلاصه ، معطلی برابر بود با نابودی ابدی .این بود که با یه گلوپای ماهرانه و خون اشامی ، ارتانِ فاتح و انداختم رو زمین . گارامب. خودش و گالن بنزینش کنار من افتادن . فوری به پهلو چرخیدم ،چنگ انداختم به کله اش ، دندونامو گذاشتم رو گلوش و گردن شو تیکه پاره کردم. بعد هم تا ته خون شو نوش جان کردم ،انرژی از دست رفته ام اومد سر جاش . -دمت گرم اردین من . اردین قدرتمندم .ابگین به قلبونت بره -مرسی . تشویق لازم نیست . بقیه شو گوش کن . جالب تره ! حالا وسط یه جاده میانبر خاکی من بودم و یک جسد خون الود ، دوتا اتومبیل لوله شده . پلیس ها از روی پلاک پژوی من حتما به هویت ام پی می بردن .اما چاره ای نبود . خوبیش این بود که فکر می کنم نیسان دزدی باشه و صاحب اصلی اش زنده ، دربه در دنبالش می گرده . نیسان هم جلوش لوله شده بود . فکری بودم چطوری ارتان که راننده اش بوده ،طوری اش نشده . شاید به خاطر سرعت کم من و اون بود .تازه ارتان با قصد به عقب پژو زده و حواسش جمع بوده . منم بنزین هارو ریختم رو جفت اتومبیل ها و اونارو اتش زدم .بعد می تونم بگم اتومبیلم به سرقت رفته و برام پیداش کنن .کسی بهم شک نمی کنه . جسد ارتان را انداختم رو کولم و با قدرت ویژه ام، خودم را رسوندم تا جاده اصلی و شلوغ . باید اتومبیلی می دزدیدم تا می اومدم اینجا . حس کرده بودم جون تو هم تو خطره. -چطوری؟ -از حرف های ارتان دیگه . گیتی و ارتان فهمیده بودن ما از راز کثیف شون اطلاع داریم -اره .راس میگی .بعد از تو قرار بود منو سر به نیست کنن . با گوشی ام یه زنگ زدم صد و ده و گفتم اتومبیل منو سرقت کردن . گفتم گذاشته بودم کنار خیابون رفتم یه پاکت سیـ ـگار بخرم یکی پشتش نشست و در رفت . اونام گفتن بیا کلانتری پرونده تشکیل بده .گفتم باشه فردا میام . از بابت اتومبیل که خیالم راحت شد ،جسد ارتان را پشت درختی پنهان کردم ، اومدم لب جاده تا ماشین یه بخت برگشته ای را بدزدم . دست مو جلو اتومبیل های داخل بزرگ راه بلند می کردم .اما مگر یکی شون می ایستاد . دلم مثه سیر و سرکه می جوشید . بیشتر دلواپس تو بودم -مرسی اردین اخرش دیدم نه . دیگه خوبی و کمک از بین ما مردم رفته ، هیچ کی برام نگه نمیداره . دل و زدم به دریا ،لنگه جورابم و کشیدم روسرم تا شناخته نشم و جلو اولین ماشینی که از صد متری ام می اومد ایستادم .یه سمند سفید نو بود که سرعت زیادی هم نداشت . خوب که نگاه کردم ،دیدم راننده اش یه خانمِ . یه زن بیست و چند ساله تنها . این روزها راننده های زن زیاد شدن ، حتی تو بزرگ راه ها و جاده های بین شهری . فکر کنم با این روشی که ما جلو می ریم ،چند سال دیگه تعداد راننده های زن بیشتر از مردها بشه . مثه دانشگاه ها که تعداد دانشجوهای زن خیلی بیشتر از مردها شده -چطور؟ -اخه حالا بیشتر زن ها و دخترها رو سر کار می ذارن ،هم به خاطر سواد زیادشون .هم کم توقعی شون ، هم ملاحت و لطافت شون ، کم کم پسرها از بازار کار خارج میشن . خوب وقتی پسرها پول نداشته باشن و دخترها تو پول غلت بزن ،هی ماشین می خرن و جاده هارو شلوغ می کنن .بعد پسرها با حسرت به دختران راننده و صاحب اتومبیل نگاه می کنن ،به دختره میگن: -ماشین تو میدی یه دور باهاش بزنم؟ دختره هم که همه اش پی کار بوده و تشنه محبت پسرونه است میگه: -اره ،کی از تو بهتر . منم دنبال یه هم صحبت بودم ،خدا تورو رسوند !

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کم کم تعداد پیاده های پسرونه زیاد میشه بر عکس دختران سواره همه جارا پر می کنند . کارها بر عکس میشه . این بار دخترا با پراید و پرشیا میرن پسر بازی ، تو نخ بلند کردن پسرها . حالا پسرها ، تو میرداماد این کارو می کنن ،چند سال دیگه یه خیابون درست میشه به اسم میرعروس ،دخترها اونجا پسر بلند می کنن !البته تعداد تصادفات و مرگ های هزارنفره در روز هم کم میشه ها -چرا ؟ -چون این دخملای با احتیاط ، ماشالاه هزار ماشالاه مثه مورچه رانندگی می کنن . از پارک دوبله شون که نگو . میرن بغـ ـل یه ماشین پارک دوبل کنن ،یهو رفتن تو جوبِ اب ! هر ماه،دست کم، سه هفته، ماشین شون تو تعمیرگاهِ و تعداد اتومبیل های تو خیابون و جاده کم میشه ،الودگی هوا هم از بین میره ،اصلن این دخترها، تو هرکاری وارد بشن نعمت و صفا همراه میارن گفتم : -اردین لوس نشو بقیه شو بگو ،خانم راننده نگه داشت؟ -آره، خانم از ترس این که نزنه به من وسط اتوبان ایستاد . فوری در اتومبیل رو باز کردم و رفتم صندلی جلو نشستم . گفتم : -دزد ! شوما اسیر یه دزد ماشین شدین ،اینم مدرک شناسایی ام از تو جیب ارتان یه چاقوی ضامندار گنده پیدا کرده بودم . چاقو رو گذاشتم به پهلوی خانم و گفتم: -خیلی اروم میری کنار اتوبان . کنار اون درخت گندهه پارک می کنی افتاد به التماس: -به خدا با هزار بدبختی این ماشین و خریدم . هنوز نصف بیشتر قسط هاش مونده . برو یه ماشین دیگه رو بدزد.از خیر من بگذر . نوک ضامندارو فرو کردم تو پهلوش . این خانوما جون شون و خیلی دوس دارن . فوری رفت کنار درخت و پارک کرد . مرتب التماس می کرد ماشین شو ندزدم .انگاری، ماشین به جونش بسته بود . می گفت: -هرکار بخوای برات می کنم ، فقط این و ندزد . من خیلی برا خریدنش جون کندم -خیلی؟ -اره به خدا -شغل تون چیه -من ؟ حسابدار یه شرکتم یه کاراته زدم پس گردنش و بیهوشش کردم . بعد به جای ارتان خوابوندمش پشت درخت و ارتان رو زیر صندلی عقب . -کسی تو بزرگ راه ندیدت ؟ کسی به کمک اون خانم بیچاره نیومد؟ -ای بابا کجای کاری . این روزا مردم همه تو خودشونن . روز روشن تو خیابون شلوغ می زنن همدیگه رو می کشن همه نگاه می کنن . اون وقت تو بزرگ راه نیمه تاریک کی مارو می بینه . همه فقط جلو شونو می بینن . به همین راحتی خانوم راناک اوت کردم و با سمند سفیدش اومدم تا یه کیلومتری خونه شوما . سمند رو تو یه کوچه فرعی ولش کردم . حتما فردا به صاحبش بر می گردونن -اگه امشب ندزدنش -نه قفل اش کردم و سوئیچ هاشو زیر یه درخت چال کردم ،بیچاره زن براش قفل فرمون و کلاچ هم خریده بود . اونارم بهش بستم تا خدای نکرده، ماشین یه خانم با شخصیت و نبرن! ساعت یک نصف شب بود .یه پتوی مسافرتی نازک انداختم رو تن لش ارتان و با احتیاط به سمت اپارتمان مرحوم جاوید حرکت کردم.پیاده رو خلوت بود و من به راحتی وارد خونه شدم . اومدم طرف اتاق تو .دیدم از بس کتک خوردی، بیهوش شدی .از داخل حمـ ـام صدای شرشر اب میومد .گیتی خانم ،داشت برای ارتان جونش دوش می گرفت . انتظار داشت ارتان بیاد داخل هال و بگه: -اردین و هم فرستادمش اون دنیا .حالا نوبت ابگین ِکارا طبق نقشه مون خوب میره جلو بعد بشینه کنار ارتان جونش،دوتایی قهوه بخورند . اما من داغ ارتان رو به دلش گذاشتم . برای این که زن هـ ـوس باز بیشتر زجر بکشه ،یه فکری به سرم زد . چند تکه طناب توی اشپزخونه و میون خرت و پرت ها پیدا کردم . همون هایی که برای خفه کردن جاوید خریده بودن . یکی شو به صورت طناب دار ،گردن ارتان بستم و بالای سر تو اویزونش کردم . دومی شو هم، حـ ـلقه کردم و کنار اون نصب کردم برای گیتی جون . -عجب بی رحمی هستی تو . -باید این جنایتکارهارو این طوری ادب کرد . گیتی تو اتاق داشت لباس هاشو می پوشید . بعد هم پشت میز ارایش نشست و هفت قلم ارایش کرد .هنوز متوجه حضور من نشده بود . وارد اتاقش شدم .پشت اش به من بود، اروم اروم با نوک پنجه رفتم طرفش و یهو چشماشو گرفتم . جیغ کشید : -تویی ارتان ؟ ترسیدم . از این شوخی های خرکی با من نکن . می دونی که این روزا اعصابم داغونه .انگاری روح جاوید همین جوری از زیر دوش، تا اینجا منو قلقلک میداد ! هیچی نگفتم و همین جور با چشم بسته هلش دادم تا دم در اتاق جنابعالی . دستاشو گذاشته بود رو دستام،زور می زد، تا اونارو از روی چشماش برداره . فهمیده بود من ارتان نیستم . داشت مقاومت می کرد و می خواست جیغ بزنه که رسیدیم جلو جسد ارتان جونش و یکهو دستامو از جلو چشماش برداشتم . با دیدن جسد اویزون شده و لباس های تیکه پاره ارتان ،جیغ کشید و از هوش رفت . زنیکه بدبخت . تو هنوز بیهوش بودی و چیزی نمی فهمیدی .پارچ اب و برداشتم و رو صورتش خالی کردم . وقتی به هوش اومد و از جریان قتل وکیل جونش باخبر شد، شروع به التماس کرد . گفت منو نکش . هرکار بخوای برات می کنم . حتی می تونی جای ارتان و پر کنی . به جای عروسی با نامزدت کاترین با من ازدواج کنی ، صاحب کلی ملک و مغازه و ثروت جاوید بشی . طناب دارو نشونش دادم ، گفتم : -به زودی تو هم می ری کنار ارتان جونت و با هم بالبال می زنین رنگ صورتش سیاه شده و دندون هاش به هم می خوردن . خواست با زور از دستم فرار کنه . چنگ زدم به تنش و تا می خورد کتکش زدم . -تو چه بیرحمی اردین . لااقل ،حالا که می خواستی اعدامش کنی کتک اش نمی زدی . ببین لباس هاشو به چه روزی در اوردی . تیکه تیکه شون کردی -تو نمی دونی ،ترس از مرگ و نیستی ،اونم برا ادمی که می دونه جاش تو جهنمه چقدر وحشتناکه . ترس از مرگ قدرتش را چند برابر کرده بود ، زور می زد تا از چنگ من در بره . منم مرتب تو مخ اش می کوبیدم . نیمه هوش بود که بردمش زیر طناب و حـ ـلقه دارو تو گردنش کردم . اول دندونای تیزم و فرو کردم توی گودی گردنش و خون هاشو دادم بالا ، بعد هم تن لش شو رها کردم تا کنار ارتان جونش تاب بخوره . -تو واقعا یه خونخوار به تمام معنا هستی!بی رحم ،دل سنگ و بی عاطفه .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اردین گفت: -سزای زنای بی وفا و جفا کار بیش از اینهاست . شوهر داری ، خونه ،ماشین ،همه رقم امکانات ،دیگه چرا با دوست پسـ ـرت همدست میشی و جون شوهرتو هم می گیری ؟ خوب مثه ادم طلاق بگیر برو با دوست پسـ ـرت ازدواج کن . گفتم : -امان از طمع به مال دنیا که خیلی هارو پای چوبه دار کشونده . گیتی هم عیش و نوش رو می خواست هم مال و اموال جاوید رو . اون بیچاره هم یه قربونی بود . فکر نکنم ارتان اونو به خاطر خودش می خواست . اونم می خواست تا به پول و پله ای برسه . اردین با نفرت گفت: -حالا بازم باید این دو تا نعش رو ببرم تو بیابونا ،اتیش بزنم . من نمی دونم چرا هروقت میام پیش تو ،بعدش باید چند تا جسد رو ببرم بیرون ،اون از خونه دیمیتری که هی جسد دخمل می بردم ،خون اشام می کردم ،اینم خونه جاوید که دوباره دوتا نعش رو دستم گذاشتی -خوب جسد ارتان رو اینجا نمی اوردی ،با همون اتومبیل می بردی اتیش می زدی - نمی خواستم ای کار رو بکنم ،چون می خواستم این نمایش وحشتناک رو برای گیتی خوشگله راه بندازم ، حال شو ببرم،بعدهم مگه نعش کشی و نعش سوزوندن کار راحتیه ،گفتم میارمش اینجا با نعش گیتی خانم ،با هم می برمشون . با یه تیر دو نشون می زنم . -واقعا که! -حالا ساعت سه بامداده . همه جای این خونه خلوته .سوئیچ ماشین جاوید رو بده ،با دوتا پتو ،که بندازم روشون ، ببرم گم و گورشون کنم -اردین؟ -جانم -تا چند روز دیگه، من از این وضع خلاص میشم؟ -اره عزیزم . یه نقشه توپ کشیدم . من میرم ،فردا شب میام تا صبح کنارتم . صبح هم با اتومبیل نوی که می خرم ،میریم شمال سروقت دیمیتری ، کتایون سوگلی اش و اون چهارتا منشی تنه لش اش .ببین چکار می کنم . خون به پا می کنم اساسی -ولی بطری هایی که روح ترانه و مهدی داخل شونه ،تو بلوچستانِ . چطوری بیاریم شون؟ -با اتومبیل جدید من . می دونی می خوام چی بخرم؟ -نه -عروس جاده ها ،یه پراید سفید خوش اب و رنگ! -نه؟ -به جون خودم . تخـ ـت گاز میریم تا خود ایرانشهر،مثه هلی کوپتر میره ! -اردین باور نمی کنم .می خوای پراید بخری؟ -باور کن عزیزم . یه چرخ شو به صدتا فراری و کمـ ـری هم نمیدم -بگو جون ابگین -جون ابگین -اخ الهی قوربونت برم اردین . یکی از ارزوهام براورده شد . خیلی دلم می خواد سوار پراید بشم .اوخ جون پراید،پراید! اردین ،نعش کش و خرحمال همیشگی من ،دوتا جسد رو پیچوند تو پتو و با اتومبیل مورونوای سیصد میلیونی جاوید، جسدهارو برد تو بر بیابون تا بسوزونه .بیچاره جاوید . شش هفت مدل اتومبیل داشت ،اما بامرگی فجیع توسط زن بی مروت و کثافت اش رفته بود اون دنیا .حالا دست انتقام الهی ، می رفت تا همون بلا که بر سر جنازه جاوید اومده بود ،به سر جنازه های زن قاتل و دوست بی وجدانش هم بیاید . اگر ادم ها می دونستن هر کاری بکنن در حق خودشون می کنن ،چه خوب ،چه بد ،همه ، دنبال کار خوب بودند . اما حیف که بیشتر مردم عقل درست و حسابی ندارن و افسار عقل شونو میدن دست هوی و هـ ـوس .انسانی که سوار بر اسب هـ ـوس ها و گناه شد ،اسب گناه می تازه و می تازونه تا سوارخود را ببرد تا قعر چاه بدبختی و فنا . این رسم دنیاست . *** با پراید سفید و نو اردین تو راه شمال بودیم . عجب جاده های سرسبز و با صفایی داشت . از کنار جنگل لاجیم که جنگلی سرسبز در سی و پنج کیلومتری ساری بود ،عبور کردیم .هوای مرطوب و خنک ادم را شاد و شنگول می کرد . دورتادورمون درخت ، رودخونه و طبیعت بکر بود . بهشت که میگن اینجاست . روستای لاجیم رو هم رد کردیم ،به سمت ساری .قبل از اون غمزه با اردین تماس گرفته و گفته بود ما تو ویلایی بزرگ در ساری هستیم .اردین پخش پراید رو روشن کرده بود . انگار تو جت نشسته ،همچین قیافه گرفته بود که نگو .پراید ندیده ! من تو فکر نجات خودم بودم . اخه چقدر بدبختی ؟ چقدر دربدری . اگر اردین تو این نقشه اش شکست می خورد ،کارم تموم بود و باید تا اخر عمرم برده و کنیز دیمیتری بی سرو پا باشم .همون جا تو پراید ،با خودم عهد بستم ،اگر اردین توی نقشه اش شکست بخوره ،من با قرص برنج یا سیانور خودکشی می کنم . حاضر بودم بمیرم تا با دیمیتری میمون ، زندگی کنم . صدای ترانه ای دلنشین تو اتاقکِ بهشت مانند پراید بیست میلیونی طنین انداخته بود :

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شب من پنجره ای بی فردا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روز من قصه تنهایی ها

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مانده بر خاک و اسیر ساحل

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماهیم، ماهی دور از دریا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هیچکس با دل آواره من

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحظه ای همدم و همراه نبود

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید

ارسال نظر برای این رمان قفل شده است

آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید