داستان ازدواج اجباری رزا شخصیت اصلی داستان با مردی شکست خورده به نام آمین که در این ازدواج اجباری و بدون محبت اتفاقاتی می افتد…

ژانر : عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۵ ساعت و ۹ دقیقه

مطالعه آنلاین تردید
نویسنده : غزل سلیمانی

ژانر : #عاشقانه

خلاصه :

داستان ازدواج اجباری رزا شخصیت اصلی داستان با مردی شکست خورده به نام آمین که در این ازدواج اجباری و بدون محبت اتفاقاتی می افتد…

مقدمه

دنیای عجیبیه! همیشه تو رو جایی می کشونه که عبدا انتظارش رو نداشتی. حال بدی دارم! امشب مهمترین شب زندگیمه. یعنی مهمترین شب زندگی هر دختری شب عروسیشه! امشب عروسیمه. نامزدمو حدودا سه روزه دیدم. کمتر از هفتاد و دو ساعت. جریان ازدواج ما نه عشقه ،نه نیاز، نه تشکیل خانواده... البته ازدواج سوری هم نیست. می پرسین پس چیه؟ حالا توضیح میدم:

فصل اول

اسمم رُزاست. مامانم میگه وقتی دنیا اومدم بخاطر چهره بورم و شیرین بودنم این اسمو روم گذاشتن. قدم یک مترو شصت و هشت سانتِ. اندامم ظریف و خوش فرمه .موهام بلونده متوسطن و بلندیشون تا توی کمرم میرسه. البته کمی مجعدم هستن. ابروهام قهوه ای روشن هستن و چشمام سبز عسلی اند. موژه های بلندی دارم اما بورن و اصلا معلوم نیستن. چشمامم درشتن. بینی معمولی دارم و لبام کمی قلوه این.راستش با مامانم و بابام لج کردم. امسال لیسانسموگرفتم و برای فوق لیسانس یه دانشگاه خوب قبول شدم .اما بابام شرط گذاشت که ازدواج کنم. راستش شرطشو پذیرفتم اما نامردی کرد و گفت باید با کسی ازدواج کنم که مورد تاییدش باشه. دو تا از همکلاسیای خوب و خوش قد و بالامو معرفی کردم، اما بابا رو هر کدوم یه عیب گذاشت تا اینکه سر و کله یه پیر مرد حلوایی به اسم فلاحی پیدا شد که مثل بابا یه کارخونه نساجی داشت. بابام به امید سود بیشتر به خواستگاری آقای فلاحی جواب مثبت داد. منم که آب از سرم گذشته بود قبول کردم که بیان. پریشب اومدن. یه خانم مسن و همون پیره مرده و یه مرد جوون.فهمیدم جای امیدواری هست! یارو منو واسه پسرش خواستگاری کرده. پسره مقبولی بود اما مثه یخ وا رفتم وقتی فهمیدم زنش طلاق گرفته و تازه یه دخترهم داره که با زنه زندگی میکنه. منتظر جواب منفی بابا بودم که تواوج ناباوری گفت:

-خیلی خب. مهم حالاست گذشته ها گذشته...

مامانم که اصلا جرات مخالفت نداشت به زور خندید. بلاخره موقع حرف زدنمون شد.بابا ازم خواست که با آقا داماد شاخ شمشاد برم تو ایوون و حرف بزنم. با هم بیرون رفتیم. روی صندلی های باغ نشین نشستیم و بدون هیچ حرفی فقط به در و دیوار و زمین و هوا نگاه می کردیم. تا اینکه بغضی تو گلوم چنگ انداخت...

-اگه حرفی نیست بریم داخل...

به من نگاهی انداخت و با صدای زنگ دار مردونش گفت:

-نه حرفی نیست. اگرم باشه بی فایدست تصمیما از قبل گرفته شده...

از جاش بلند شد و به سمت در رفت .چند لحظه تعلل کرد و ادامه داد:

-بیاین بریم داخل.

به نظرم اونم چندان خوشحال نبود و تقریبا مثل من گیج و مضطرب بود .بلند شدم در حالی که چشمام دیگه داشتن سرریز میشدن بعد از ورودمون با عجله وارد آشپزخونه شدم...

-گلم وایسا سر پا تا لباستو برات بپوشم...

با صدای آرایشگر رشته افکارم پاره شد.رو به روی آینه قدی ایستادم .موهای بلوندم رو پیچیده بود و سایه ای با طراحی خاص پشت چشام زده بود . رنگ نقره ای و یاسی رو از بینشون تشخیص دادم . موژه های مصنوعی که میشد باهاشون پرواز کرد نظرمو جلب کرد...!خط چشمی زیبا و یک دست با رژ گونه های مات و صورتی کرم.رژ لب قرمزمو دوست نداشتم...

-شرمنده میشه یه رنگ لایت تر رو لبام بزنید قرمز رو دوست ندارم.

آرایشگر یه بار دیگه صورتم رو برانداز کرد و گفت:

-گلبهی خوبه؟

و رنگ رژمو عوض کرد. بعد از اون لباس عروس خامه ای پر زرق و برقمو تنم کردم. دکلته بود و دامنش به قدری پف داشت که اگه وسط یه فرش 12 متری می ایستادم نمیشد حتی گوشه های فرشم دید. زیپ لباس بسته شد و تور بلند و دنباله دارم رو، رو سرم وصل کرد.به خودم نگاه میکردم. زیبا تر شده بودم.اما هر کسی به راحتی میتونست غم توی چشمام رو بفهمه.

-چته عروس خانم؟ انگاری خیلی استرس داری؟

لبخندی اجباری به روی لبام نشوندمو جواب دادم:

-بله یکم!

و روی یکی از صندلی ها نشستم. ناخونای لاک زدمو نگاه میکردمو تو افکارم غرق شده بودم. کمی بعد صدای کل زدن و دست زدن و داد و هوار به گوشم رسید.عکاس و فیلم بردار زودتر بالا اومدن و دستورای مختلف دادن.ته دلم آتیش بود و سرم گیج می رفت !به زور لبخند میزدم و به سختی جواب تبریک گفتنای دور و بریا رو میدادم. تا اینکه آقا دوماد بلاخره وارد شد. با دیدنش جا خوردم. موهای خرمایی رنگش رو بالا زده بود و چند تار ازشون تو صورتش ریخته بود. کت شلوار سورمه ای و اندامی تن کرده بود و کفشای ورنی همرنگ با کت و شلوارش پوشیده بود. کراواتشم مشکی و سفید راه راه بود. ابروهای مرتب و تمیز کردش ، چشمای درشت خاکستریش ، بینی قلمی مردونش ،پوست گندمی و بی عیبو نقصش، استیل مردونه و شونه های پهنش و قد بلندش یکم امید وارم کرد. تا اینکه لبای معمولی و صورتیشو تکون داد و گفت:

-خسته نباشی!

سرمو پایین انداختمو گفتم:

-ممنونم. شمام همینطور.

به دستور فیلمبردار پیشونیمو بوسید و دسته گل مصنوعی رز سرخو دستم داد.بهش نگاه میکردم و حرکاتش رو زیر نظر گرفته بودم. چشماشو ازم میدزدید و مدام با اقوام و مادرش هم صحبت می شد. کم کم از آرایشگاه بیرون رفتیم و سوار ماشین عروس که مدلش کیا اپتیما اس ایکس بود شدیم.سفید بود و یه سبد گل سرخ رو کاپوتش کار کرده بودن. داخل ماشین نشستم و در رو برام بست. کنار هم تو یه ماشین. فضای سنگینی بود. شیشه رو پایین دادم و گفتم:

-دارم خفه میشم.

-چیزی شده؟

از سوالش لجم گرفت و جواب دادم:

-کاش چشمامو میبستم تا 10 میشماردم و بعد باز می کردم و می دیدم اینا همش یه کابوسه و بس...

بهم نگاهی انداخت و با حالتی عجیب چند لحظه دستشو جلوی چشاش گرفت. انگار عصبی شده بود.

-میشه حرکت کنید؟

و چشمامو بستم. کم کم ماشین حرکت کرد. مسیر طولانی بود، اما تا وقتی که به باغ تالار رسیدیم هیچ حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد.. همه دست میزدن و کل می کشیدن. از ماشین پیاده شدیم .یه گوسفند ابلق رو جلو پامون سر بریدن قیافم تو هم جمع شده بود و تمام جونم تو حلقم گیر کرده بود. به سختی نفس می کشیدم. به بهونه گرفتن دامنم از گرفتن دست داماد سر پیچی کردم.بعد از کلی حال و احوال تبریک گفتن و خوش آمد گویی نشستیم.صندلیاش برام آزار دهنده بود. همش پامو تکون می دادم و خودمو جا به جا می کردم.همه چیز یه طرف ،به زور لبخند زدنم یه طرف.نمی دونم چرا جای نمونه گیری آزمایش خون دیروزی بدجور می خارید. خلاصه همه چیز بد بود. صدای دی جی هم که بلند شد تو دلم بدتر قل قله شد. نیم ساعتی گذشت تا اینکه عاقد اومد و دفتر دستکش رو آماده کرد تا استارت بدبختی منو بزنه.اولین بار و دومین بار خوند و...

- عروس خانم، دوشیزه رُزا اصلانی .برای بار سوم میپرسم،آیا وکیلم شما را به عقد دایم و همیشگی آقای آمّین فلاحی در بیاورم!؟ با مهریه ای که قبلا عرض شد. یک جلد کلام ا... مجبد یک دست آینه و شمدان و 300سکه تمام بهار آزادی... عروس خانم آیا وکیلم؟

از کسی اجازه نگرفتم سوره نور نخوندم به هیچ چیز و هیچ کسم توکل نکردم...

-بله.

دوباره شلوغ شد. بین اون همه چهره شاد اشک های مامانم منو متوجه خودش کرد به سمتم اومد و بغلم کرد...

-الهی مامانت بمیره... الهی می مردم امروز و نمی دیدم یکی یدونه من... بمیرم مامان !بمیرم...

اشکام جاری شدن و مامانم رو محکم تو بغلم فشار دادم و تو گوشش گفتم:

-خدا نکنه دردت به جونم. چیکار میشه کرد تقدیرم این بوده. مامان؟

-جونم عزیزم؟

شدت گریم بیشتر شد و بلند تر گفتم:

-برام دعا کن... دعا کن دق نکنم...دعا کن امشب از زور این همه نامردی نمیرم.

-خدانکنه دخترم...

-خانم اصلانی؟

با شنیدن صدای آمّین خودمو از مامان جدا کردم و هر دو بهش خیره شدیم.

-بله آقا آمّین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین نزدیک تر شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من درکتون میکنم. تو رو خدا یه بار ازم دلخور نباشین.من واقعا قسطم چیزی نیست که شما فکر می کنید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان که آرامش آمّین رو دید با حالتی تحدید آمیز گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین آقا با کلی سن دختر 21 سالمو بردی که بردی. اما اگه خم به ابروش بیاد یا حتی یه بار اشکشو ببینم انچنان بلایی سرت میارم که پشیمون شی. من دلم به تو و این وصلت راضی نبود فهمیدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت.مامان لبخندی مصنوعی پیشه کرد و به سمت مهمان ها رفت. به آمّین نگاهی انداختم و دوباره نشستم. آمّین به زمین خیره شده بود و کلافه بودنش کاملا مشخص بود. عاقد خطبه عقد رو خوند و بعد حلقه ها رو دستمون کردیم. آزونجا که آقا آمّین بار دومشون بود که قرار بود عسل بخورن بحث رو عوض کرد و مراسم انجام نشد. بعدم دفتر بزرگی رو روی پامون گذاشتن و کلی امضا کردیم. مراسم بزن برقص که شروع شد آمّین ناپدید شد.حتما نمیخواست به زور باهام برقصه. منم بلند شدم و توی جمع پی یه آشنا گشتم. با دیدن دختر عموم نازی لبخندی زدم و به سمتش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی که میوه می خورد از جاش بلند شد و بغلم کرد.نازی ابروهای پر پشتی داشت و چشمای سیاه و پوستی گندمگون. هیکلشم از من درشت تر بود. اما بینی هامون و مدل لبامون کاملا شبیه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چته پس چرا انقدر داغونی نا سلامتی عروسیته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نازی اذیتم نکن. تو که خبر داری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی سرشو پایین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا بابات اینجوری کرد؟ حالا چند سالشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکامو پاک کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-متولد شصت و یکه تازه اونم به زور فهمیدم. باورت میشه تا امروز نمیدونستم اسمش آمّینه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی دستشو رو شونم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما خوش قیافست ها! خوش تیپه. اصلا هم معلوم نیست خیلی بزرگتره... استیلشم درست همونیه که دوست داشتی...تازه اختلاف سنی رو که دوست داشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نازی چرت نگو...آخه 6 سال ،نه!؟ 8سال .اصلا 10 سال، نه دیگه 12 سال... تازه قبلا زن داشته یه بچه داره که پیش زن سابقشه.وای نازی الانه که بمیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو که انقدرازین بدت میاد امشبو می خوای چیکار کنی؟ کارت سلامتم که نگرفتی حجله رو شاخشه... یارو که منتظر اجازه تو نیست! زنشی زیر نکاهشی باید ازش تمکین کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آهی کشیدم و حالت تهوه شدیدی که داشتم بدجور آزارم می داد تا اینکه دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند شدم و با عجله وارد سرویس بهداشتی ها شدم و پشت سر هم بالا میوردم. چیزی که نخورده بودم. فقط آب و زهر از معدم بیرون میومد....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رُزا؟ خوبی؟ بذار برم به مامانت بگم بیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه نازی ...برو پیش عمه لاله بگو زود بیاد...الان میمیرم بخدا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه. تو آروم باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو آینه نگاه می کردم. دلم برای خودم و آرزو هام می سوخت.چه خیالاتی داشتم. چه دنیایی رو میخواستم واسه خودم بسازم. اما حالا اینجا تو توالتای تالار با رخت عروسی ایستادم و ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم اصلانی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای آمّین حالم بدتر شد و دو مرتبه بالا اوردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آمّین صورتش رو چرخوند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نازی خانم بی زحمت رُزا رو کمک کنید بیاد تو ماشین. باید ببرمش دکتر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی دستمال کاغذی دستم دادو کمکم کرد تا مانتو شلوارم رو بپوشم و شالم رو سرم کنم.کفشای راحت تری پا کردم و با کمک نازی تو ماشین نشستم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رُزا جون همرات بیام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه برو خبر بده ازون طرف میرم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی خب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت همدیگر رو بوسیدیم. آمّین به راه آفتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من حالم بهتره بریم خونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین به من نگاهی انداخت و بدون هیچ جوابی به راه ادامه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طبقه 8 ام پنت هوسی در زعفرانیه خونه داشت. بزرگ و مجلل. جهازمو عمه لاله و مامان و خاله فرناز چیده بودن. از در که وارد میشی یه راهرو پهنو کوتاست بعد از عبور از راهرو وارد حال و نشیمن میشی. آشپزخونه درست دست راسته. اپنو بزرگ. داخلش میز نهار خوری شیش نفرم بود و یخچال سایت بای سایت و فر گازم. تمام وسایل برقیمم رو کابینتا چیده شده بودن. تو حال دو دست راحتی رو به روی ال سی دی 42 اینچ قرار گرفته بودن و دوتا تابلو فرش منظره تو قابای طلایی رنگ رو دیوارا بودند. سه تا خواب درست رو به رو بودن حمام و دستشویی هم دست چپ. وارد اتاق خواب اولی از سمت راست شدم. 12 متری بود. انگار برای اتاق مهمان بود. اتاق دومی رو سیاحت کردم اتاق خواب منو آمّین بود. به سمت اتاق خواب آخر رفتم. یه تخت و کمد دیواری... در اتاق رو بستم و به سمت اتاق خواب خودمون رفتم. خسته و پریشون روی تخت نشستم. به گوشه ای خیره شدم و کلافه روسریمو از سرم در اوردم. صدای در زدن منو متوجه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رُزا خانم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با سردی هر چه تمام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیاین داخل...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین بدون اینکه حتی نگام کنه خیلی جدی و رسمی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببینید یه حرفایی باید از همین اول گفته بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله گوش میدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین پشت به من روی تخت نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم اصلانی...من علاقه ای به شما ندارم. پس این بی علاقگی حس دوطرفست. منو محکوم نکنید چون منم قربانی زیاده خواهی های اطرافیانم شدم. اینو بدونید نه حالا و نه هیچوقت ما زن و شوهر نخواهیم شد.اصولا از خانم ها خاطره خوشی ندارم .از 3 سال پیش تا الان زن ها توی زندگی من جایی ندارن.من متاسفم که این اتفاق براتون افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقا آمّین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشت سرش نیم نگاهی کرد . پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس اگه که میشه طلاقم بدین؟! حسن نیتتونو اینجوری ثابت کنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کامل به سمتم برگشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه ممکن نیست... اگه قرار به جدایی باشه همون اول نباید این اتفاق می افتاد .اگه جدا بشیم اوضاع خونوادهامون به هم میریزه . در ضمن من یه بار جدا شدمو حالا همه منتظرن که ببینن مقصر خراب شدن زندگی قبلیم کی بوده من یا پروانه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اینجا راحت بخوابید. من تو اتاق مهمان میخوابم. اگه چیزی خواستین یا مشکلی پیش اومد اونجام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این بار صدای بسته شدن در بود که توی اتاق تنین انداز شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید یه فکر درست و حسابی میکردم. آخه اینجوری که نمیشه! من قراره کلفتش باشم؟ تا چند سال؟ من همش 21 سالمه...اگه میشد راضیش کنم که ازش جدا بشم خوب بود...اما نه محکم حرفاشو زد. از طرفیم راست میگفت. اگه میشد فرار میکردم یا اینکه ... چمی دونم. بدبخت شدم رفت. اینا همه نفرینای بهرادن... وقتی به خواستگاری بهراد جواب منفی دادم اینجوری شد. آهش گرفتم. بهراد پسر خوبی بود. مودب و خانواده دار. تحصیل کرده بود. چون قیافه نداشت و یکمم خسیس بود رهاش کردم. البته بابام که عمرا قبولش نداشت. مامانمم تو کل 7 ماهی که باهاش بودم فقط حرص میخورد که این پسره وصله ما نیست. خلاصه" نه "زیاد اومد تو این رابطه. وقتی از هم جدا میشدیم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خداکنه یکی همونجوری که میخوای؛ پولدار و خوش تیپ برات پیدا شه و همه قبولش داشته باشن اما دوسش نداشته باشی و اونم دلش پیشت نباشه. تا بفهمی ارزش محبت خیلی بیشتر از چیزای ظاهریه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واقعا حالا میفهمم. کاش میشد آمّین رو دوست داشته باشم یا اینکه حداقل اون سعی می کرد دلمو به دست بیاره... وای نه توبه. مرتیکه فسیل! قیافش تو سرش بخوره پولشم تو کمرش !معلوم نیست زنشو چیکار کرده که یه سالم نتونسته باهاش سر کنه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو روی بالشت گذاشتم و چشمامو بستم.دیگه جونی تو تنم نبود.نمیدونم کی خوابم برد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اما این خواب با صدای زنگ موبایلم حسابی به هم ریخت... خواب آلود به صفحه گوشی نگاه کردم. عمه لاله بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله عمه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبی تو دختر؟ نگرانتیم ! چی شد وسط عروسی؟ نازی چی میگه؟ جریان چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدایی پر از خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمه واسا یه دقیقه... هیچی نیست یکم استرس حالمو بد کرد الانم خوبم. خواب بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه با کسی پچ پچ کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نازی میگه چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمامو ماساژ دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-همه چیز خوبه عمه نگران نباش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مبارکا باشه عروس کوچولو...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند و کلافه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عمه خوابم میاد... اَه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب بابا اینجا همه نگران بودن خواستیم حالتو بپرسیم. مراقت خودت باش عزیز عمه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چشم... فدای شما شب بخیر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو طبق عادت زیر بالشتم گذاشتم و تو فکر عمه رفتم... داشتن یه عمه مجرد خیلی حس خوبی بود. اونم عمه لاله که همه چیز منه... کلا دوستام تو خانواده و فامیلن... عمه لاله و نازی ... خیلی دوستشون دارم! چشمام رو بستم تا شاید دوباره بتونم بخوابم و موفق بودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-تو فقط ماله منی تو فرشته دوست داشتنی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیتونی بد بشی تویی که ماه منی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم سنگین بود صدای آهنگ جدید ادوین گروه بلک کت منو وادار به بیدار شدن کرده بود. با همون مانتو و شلوار خوابیده بودم. به سختی بلند شدم و تی شرت یقه هفتم رو تنم کردم . بلند بود و لیمویی رنگ. چاپ های گل رز زیبایی داشت. ساپرت مشکی رنگم رو پوشیدم و صندلهای سفید رنگم رو به پام کردم. موهام و آرایشم هنوز همونجور بودن. گوشی مبایلم رو تو دستم گرفتم و وارد حال شدم. آمّین رو به روی تلویزیون نشسته بود. رکابی مشکی رنگی پوشیده بود و شلوار راحتی آدیداس مشکی پا کرده بود. با دیدن بازو های بزرگش لبخندی زدم و چشم هامو درویش کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-صب بخیر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین که تازه متوجه من شد کنترل تلویزیون رو روی میز گذاشت .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیدارتون کردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خمیازه ای کشیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راستش آره. اما مهم نیست. صبحونه خوردین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه،زیاد اهلش نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شونه ای بالا انداختم و وارد آشپز خونه شدم. با چای ساز به سرعت چای دم کردم و پنیر و نون تست و مربا و کره رو روی میز گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چای که میخورین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله ممنون میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توی فنجونای چینی سفیدم چای ریختم و روی میز گذاشتم. آمّین مقداری مربا و نون خورد و چایش رو یه نفس سر کشید. به ساعت مچی استیل توی دستش نگاهی انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من باید برم. نیم ساعت دیگه کلاس دارم. شما چیزی بیرون نمیخوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

متعجب گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کلاس چی میرین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین لبخند زنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دانشگاه میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوش بحالتون. منم کارشناسی ارشد قبول شدم. اما خب... رشتتون چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین لبخندش بزرگ تر شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مدرس ریاضیاتم. برای تدریس دانشگاه میرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توان جواب دادنم نبود. به آمّین خیره شده بودم و لقمه تو دهنم ماسیده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اما بابا گفت کارخونه نساجی دارین؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله همینطوره. من اونجا مدیر عاملم. اما شغل دومم تدریسه. دکتری علوم ریاضی دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لقمه توی دهنمو به زور قورت دادمو فقط به آمّین نگاه میکردم. آمّین با دیدن حالم. از آشپزخونه بیرون رفت. باور کردنی نبود. پس انگاری این یارو خیلی آدم حسابیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند دقیقه ای تو همون احوال گذشت تا صدای زنگ گوشیم منو متوجه کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رُزا جان خوبی مامان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان؟ ممنونم. تو خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بد نیستم. دخترم اوضاع چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیشب اذیت شدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نباید میفهمید که جریان چیه! اونوقت غصش بیشتر میشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیــــشـــــــــب بد نبود... ولش کن مامان. بابا در چه حاله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدا مرگش بده تو اتاق کارش داره حساب پولاشو میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان حرص نخور...خدا رو شکر که حداقل اوضاع من خوبه. میگن عشق بد از ازدواج اگه به وجود بیاد موندگار تره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان آهی کشید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه به وجود بیاد...! بمیرم که تقدیرت مثل خودم سیاهه دخترم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامان هم قربانی یه ازدواج اجباری بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کاری نداری؟ مامان من مجبورم قطع کنم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه عزیزم. مراقب خودت باش وقت شد میام دیدنت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتما بیا. خدافظ

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن آمّین کنار اپن سرمو پایین انداختم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرسی که راز داری کردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جوابی ندادم و میز رو جمع کردم. کت و شلوار عسلی آمّین تو تنش خیلی بهش میومد. آمّین بدون خداحافظی بیرون رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونستم واسه نهار بر میگرده یا نه اما ترجیح دادم یه چیزی درست کنم. نه بخاطر اون، بخاطر اینکه مشغول بشم و فکرو خیالات بد سراغم نیاد. پیاز هارو خورد کردم و با مرغ و هویج تفت دادم تا بوی زخمش بره. بعدم بخار پزشون کردم تا موقعه سرخ کردن راحت تر باشم. برنجی که از قبل خیسونده بودمو چلوکش کردم و زرشک هارو هم شستم و آماده کردم. برنج زعفرونیمم آماده شده بود و مشغول سالاد درست کردن شدم.تا اینکه گوشیم زنگ خورد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام رُزا خوبی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای نازی لبخند زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چطوری تو؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مرسی. چه خبر دیشب چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نازی به معنای واقعی بیچاره شدم.طرف زخم خوردست. از زنا بدش میاد. اونم مثه من به اجبار بزرگتراش ازدواج کرده. اونم منو نمیخواد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس با این حساب...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره نازی دیشب رفت تو اتاق مهمان خوابید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالا میخوای چیکار کنی؟ اگه اونم یه ذره دلش بود میشد یه کاری کرد اما حالا دو تا آدم مخالف هم افتادین باهم... باید یه فکری کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره میدونم. اما چه فکری؟ میگه اسم طلاقو نیار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ای بابا... بیا ببینمت. اینجوری نمیشه که. باید باهم بشینیم یه فکری کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره. ببین فردا عصر بیا بریم یه جایی با هم حرف بزنیم. خب؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه پس تا فردا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فعلا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطع کردم و سالاد شیرازیم رو روی میز گذاشتم. دو تا بشقاب گذاشتم و کم کم غذا هارو روی میز اوردم. دوتا ظرف کوچیک ماست هم گذاشتم و بعد از کشیدن اولین کفگیر صدای باز شدن در اومد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین با قدم هایی آروم در حالی که متعجب بود به سمت آشپزخونه اومد و عمیق بو کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خیلی وقته تو این خونه ازین بوها نیومده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن این حرف لبخندی زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید تا سرد نشده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین بدون کمترین تعللی کتش رو روی صندلی آویزون کرد و مشغول خوردن شد. با متانت و مردونه لقمه میزد و با لذت و آروم میخورد. غذاش که تموم شد بلند شد و در حالی که به سمت اتاق می رفت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نوش جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سفره رو جمع کردم و ظرفا رو شستم. برای شستن موهامو سر و صورتم وارد حمام شدم و دوش گرفتم. حولمو پوشیدمو از حموم بیرون اومدم. آمّین در حال کار کردن با لپ تاپش بود. زمانی که متوجه من شد سرش رو بالا اورد و انگار که نامحرم دیده باشه سرشو به سرعت پایین انداخت. وارد اتاق شدمو همون لباسای صبحو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم و توی فکر رفتم. اصلا امیدی به این ازدواج نیست. نه بهم سلام میکنه،نه ازم خداحافظی میگیره، نه باهام حرف میزنه! دیروز فکر میکردم برای به دست اوردنم تلاش میکنه و سعی میکنه راضیم کنه اما امروز میبینم که اون از من ناراضی تره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تاق باز خوابیدم و دستمو زیر سرم گذاشتم.کم کم پلکام سنگین شد و خوابم برد. حدودا ساعت 5بعد از ظهر بود که بیدار شدم.وارد حال شدم. انگار آمّین هم خوابیده اما با دیدن در باز اتاقش فهمیدم که، نه خونه نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وارد اتاق شدم. یه چمدون خاکستری اونجا بود. نمیدونم چرا کنجکاو شدم. به سمت چمدون رفتم و زیپش رو باز کردم.چند تا آلبوم توش بود. آلبوم اولی آلبوم عروسیش بود. نمیشد از توی اون همه آرایش تشخیص داد اما پروانه بیشتر جذاب بود تا زیبا! آمّین زیاد تغییر نکرده. فقط موهاشو کوتاه کرده و یکم لاغر تر شده.مدل فیگوراشون خیلی قشنگ بود. اما متعجب بودم که چرا اصلا حسودیم نمیشد. آلبوم بعدی رو برداشتم. عکسای خانوادگی بود.اما تمام جاهایی که پروانه بود رو قیچی کرده بود. دخترش خیلی ناز و تپل بود. اما از عکسای آتلیه ای بعدی فهمیدم که این دختر بچه الان حدودا چهار سالشه. چشمای گیرا و ناز و خاکستری رنگش و لپای برجسته و موهای خرماییش. عین باباشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ترس اومدن آمّین به سرعت چمدون رو بستمو وارد حال شدم. ای بابا خونه داری هم دردسره ها... باید شام درست کنم. من که اصلا حال ندارم. یه ماکارانی درست می کنم.بعد از دم کردن ماکارانی پای تلویزیون کمی موزیک ویدیو دیدم و ساعت هشت بود که تاپ تن شروع شد و آهنگای مورد علاقم همه انتخاب شده بودن. دوباره صدای در اومد و آمّین وارد خونه شد. ازش نپرسیدم کجا بوده. منم بی توجهی کردم که فکر نکنه جایی خبریه. ساعت 9 بود که میزو آماده کردم ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید شام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین از اتاقش بیرون اومد . با دیدن ماکارانی خوش رنگ و عطرم لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آشپز خوبی هستین...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو دلم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آره دیگه. زن که نیوردی. آشپز اوردی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند اجباریم رو به لب نشوندم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه زیاد! به قول خودتون خیلی وقته تو این خونه ازین خبرا نبوده. حالا عادی میشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین سر میز نشست و کامل شامشو خورد و ظرفا رو از روی میز جمع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما استراحت کن. من می شورم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چونه نزدم و از آشپزخونه بیرون رفتم.کمی نشتم و غرق در افکارم به تلویزیون خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببخشید اینو میگم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای آمّین نگاهی بهش انداختم و ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانما خیلی زود با موقعیتشون کنار میان. مطمئن نیستم، اما امروز بعد از اینکه فهمیدین من استاد دانشگامو ...چطوری بگم به اندازه خودم آدم حسابیم شاید دلتون یکم نرم شد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه اینطور نیست. من فقط تعجب کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین پوزخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا همینطوره! وگرنه شما که انقدر از من بدتون میومد که دیشب با دیدنم بالا میوردین، چه دلیل داره غذا های رنگ و وارنگ برام بپزید؟ اما باید بگم من با این چیزا رام شما نمی شم. شما قدرت به دست اوردن منو نداری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ابروهامو بالا انداختمو خیلی داغون گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-متاسفم که راجع من همچین فکری کردین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین روی کاناپه نشست و با بی رحمی ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من زنا رو خوب میشناسم. واسه پول و امکانات و موقعیت و داشتن رفاه هر کاری می کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شما منو نمیشناسی. شما هر چی داری پیش کش خودت! همین قدر که شعور نداری کافیه تا بیشتر از دیشب حالم ازت بد شه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام بلند شدم و پا کوبان و با قدمایی بلند به سمت اتاقم رفتم اما قبل از بستن در گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برام سوال بود چرا زنت یه سال نشده ولت کرده رفته. اما حالا جواب سوالمو گرفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و محکم درو به هم کوبیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمیدونم چرا اما یهو بدجوری دلم شکست. چرا راجعبم همچین فکری کرد؟! من که فقط میخواستم سرمو گرم کنم. رو به روی میز آرایشم ایستادم و به آینه خیره شدم. اشکام دونه دونه پایین میومدن و کم کم هق هق هم همراش شد. بین اون همه صدا و زاری صدای زنگ مبایلم رو از بیرون اتاق شنیدم. با عجله به سمت در رفتم و درو باز کردم و دیدم گوشیم رو میز روبه روی آمّین دوان دوان به سمت گوشی رفتم و بدون کوچیک ترین توجهی به آمّین روی مبل نشستم و جواب دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام رُزا. مهدی ام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسمو آروم کردم و سعی کردم ناراحتیمو پنهون کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام مهدی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه آن متوجه برگشتن ناگهانی آمّین به سمتم شدم اما بی توجه ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خوبی ؟ نامرد کم پیدایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنون... دستت درد نکنه دیگه نامردم شدیم. البته حق داری. بخدا شرمنده نتونستم عروسیت بیام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قلبم دوباره درد گرفت و صدام بهم ریخت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه طوری نیست... دلم برات تنگ شده! نیومدی تهران؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بخدا منم همینطور...چرا 2-3 ساعته رسیدم. شوهرت خوبه؟ زندگی بر وقف مراده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه به آمّین انداختم و یه فکر شیطانی و عجیب اومد تو فکرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه میشه بعدا حرف بزنیم مهدی جونم. حالا اس میدم به نازی .

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به نازی چرا؟ جریان چیه؟ اتفاقی افتاده؟ انگاری حالتم خوب نیست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهدی جان عزیزم شبت بخیر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه نگو...شبت بخیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو قطع کردم و باقی مونده اشکای روی گونم رو پاک کردم. آمّین مدام بهم نگاه میکرد اما نه مستقیما. میدونم باهات چیکار کنم. مردتیکه خود خواه. پامو رو پام انداختم و به نازی اس ام اس دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-سلام نازی . مهدی زنگ زد بهم . جریان ازدواجمو کامل براش توضیح بده و بگو به کمکش نیاز دارم. تو رو خدا فقط تو و داداش می تونید به دادم برسید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب اومد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه عزیزم. بلاخره داداش مهدی بزرگتره حتما میتونه کمکت کنه.نگران نباش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیم ساعتی گذشت و صدای اعلان اس ام اس تکرار شد. به گوشیم نگاهی انداختم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رُزا جان خیلی ناراحت شدم. آبجی گلم کمکت می کنم. فقط غصه نخور. فردا میتونی بیای خونمون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای مهدی فرستادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اتفاقا با نازی قرار گذاشتیم همو ببینیم. باشه من فردا میام داداشی. ساعت 4 عصر اونجام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین برای خودش تو این مدت چای دم کرده بود و داشت چای می خورد. دلم می خواست اما تو دلم قسم خوردم که دیگه نه باهاش حرف بزنم، نه غذا بپزم، نه حتی بهش محل بزارم. ساعت یک بود. از جام بلند شدم و برای خوابیدن به اتاقم رفتم اما نمی خوابیدم. مدام به این فکر می کردم که یه جوری وادارش کنم طلاقم بده. یا اینکه به خاطر حرفای امشبش ب پام بیوفته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ساعت 10 صبح بود که بیدار شدم. دعا دعا میکردم آمّین خونه نباشه. رو به روی آینه ایستادم و موهامو شونه کردم و به سمت یه طرف گیسشون کردم. از اتاق بیرون اومدم. آمّین اصلا متوجه من نبود. انگار چیزی ذهنشو مشغول کرده بود. رو صندلی نشسته بودو با فنجون چای روبروش بازی می کرد. بدون سلام کردن درو محکم بستم تا متوجه بیرون اومدنم بشه. موفق بودم چون یهو تکون خورد. به سمت سرویس بهداشتی رفتم. کمی بعد که بیرون اومدم دیدم کت شلوار خاکستریشو تن کرده و داره چند تا کتاب از رو اپن تو سامسونتش میزاره. بدون اینکه محل بش بزارم وارد آشپزخونه شدم. اصلا رو مود صبحونه نبودم. از تو یخچال یه لیوان شیر برداشتم و یه نفس سر کشیدم که یهو صدای تلفن تو خونه پیچید.آمّین گوشی رو برداشت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بله؟ ... ممنون. بله بله راهنماییشون کنید بیان بالا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی رو گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگهبان بود. مادرت و بابات اومدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و در ورودی رو باز گذاشتم. با عجله به سمت اتاقم رفتم و یه رژ یه مداد تو چشمام کشیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید... خوش اومدین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شنیدن صدای آمّین فهمیدم که اومدن تو. باعجله بیرون رفتم و بی هیچ مقدمه ای مامانمو بغل کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مامان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم من رو محکم تو بغلش گرفته بود و بغض گلوش نمی ذاشت چیزی بگه. بمیرم واسش اگه می فهمید که چی سرم اومده دق می کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا به سمتم اومد و پیشونیم رو بوسید. اما من به سختی خودمو کنترل میکردم که تو صورتش توف نکنم. همیشه با زور گویی هاش منو آزار می داد. مامان رو پیر کرد.حالام که زندگی منو داد به باد فنا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بفرمایید بشینید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین رو به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانمم چای تازه دمه بی زحمت بریز واسه بابا اینا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند مصنوعی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه عزیزم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از اوردن چای میوه هارو شستم و تو ظرف گذاشتم و واسه مامان اینا بردم. واسه نشستن دنبال جا بودم که آمّین کنارش برام جا باز کرد برام آغوشش رو باز کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بیا پیش خودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آب دهنمو به سختی قورت دادم و به سمتش رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارش نشستم و آمّین دست هاشو دور شونم حلقه کردو منو به خودش چسبوند. یهو تنم گر گرفت.نفس عمیقی کشیدم و سرمو برای دیدن چهرش بالا اوردم. لبخندی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برات میوه پوست بکنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو به معنی نه تکون دادم. بابا طبق معمول بحث نساجی رو پیش کشید و با آمّین گرم گفتو گو شدن. منو مامانم به هم نگاه می کردیم و حرص می خوردیم. اما یه چیزو تو اون لحظه فهمیدم. اینکه مامانم دیگه خیالش از بابت من راحت شده بود. خدا رو شکر می کنم . چون بابام به اندازه کافی رو مخش هست. به مامان لبخندی زدم و دوباره سنگینی دستای مردونه آمّین منو یه حال بدی کرد. لامسب چقدرم داغه! دوباره استرسم زیاد شد و حالت تهوه بهم دست داد. دیشب آمّین می گفت با دیدنم اوردی بالا پس واسه این می گفت... با به یاد اوردن این حرفش یهو خندم گرفت و نگاش کردم. خندید و با لحن مهربونی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیه عزیزم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشامو ریز کردم وبا طعنه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگم آمّین جان شما تیپ و قیافتم به بازیگرا میخوره ها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین که متوجه متلکم شد زدش به شوخی خنده و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنونم. شمام به درد مانکن شدن میخوری ها؟ میگم موهاتو این سری تیره بکنی بهتره. بلوند دیگه مد نیست. مانکنا همه دیگه زدن تو کاره مشکی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثلا خواست بگه موهاتو رنگ کردی ... از حرفش من و بابا و مامان زدیم زیر خنده. مامان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پسرم موهای رُزا مادر زاد روشنن.اوایل صورتشم خیلی کک و مک داشت اما به مرور زمان خوب شد. موهاشم روشن تر از این بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا ادامه داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-واسه همین اسمشو گذاشتم رُزا. چون مثل زیبای خفته بود اسمش رو گذاشتیم رُزا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین که کلی ضایع شده بود دستاشو از دور شونم برداشت و تکیه داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-میگم بابا نظرتون چیه دستگاهای جدید کارخونتون رو کم کم راه اندازی کنیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیا ! بحثو عوض کرد.یک ساعتی شد تا اینکه بابا اینا رفتن. بعد از بسته شدن در آمّین کتش رو در اوردو وارد اتاق شد.چندی بعد با لباس های راحت تو خونه ای اومد تو حال. گوشیش رو برداشت و با کسی صحبت کرد و عذر خواهی کرد که نتونسته واسه جلسه بیاد. مهمون داشته و ازین حرفا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از جام بلند شدم که نهار بپزم یاد قولی که به خودم دادم افتادم. لپ تاپمو اوردم و پروفایلمو تو فیس بوک چک کردم و چندتا چت از دوستامو جواب دادم تا حدودا ساعت 1بعد از ظهر شد. از تو کابینت یه کیک برداشتم و با آب پرتقال تو سینی گذاشتم و رفتم تو اتاق. اصولا برام مهم نبود چی میخورم. مهم این بود که سیر باشم. بعد از خوردن اومدم سینی رو بیرون ببرم که صدای زنگ در اومد. آمّین کتابشو روی میز گذاشت و در رو باز کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ممنونم.به سلامت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دو پرس غذا تو دستش بود و وارد آشپز خونه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-اگه گرسنه ای...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نذاشتم چیزی بگه و پریدم تو حرفش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه سیرم... البته شرمنده ها !فردا نگی داری ناز میکنی تا منو به دست بیاری؟! جدی جدی سیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین خیلی سعی کرد جلوی لبخندشو بگیره اما موفق نشد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه... هر جور راحتی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سهم منو تو یخچال گذاشت و نشست و با خیال راحت باقالی پلو با ماهیچه اش رو خورد. منم ظرفا رو شستم و رفتم تو اتاقم. یه دست کت شلوار فیروزه ای مجلسی تنم کردم و یه آرایش ملایم انجام دادم و مانتو پاییزمو تنم کردم. به ساعت نگاهی کردم تازه 2 بود. اما دیگه تحمل نداشتم. کیفمو رو شونم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین از دستشویی بیرون اومد و با دیدنم کمی ایستاد و بعد حوله به دست روی کاناپه نشست. دفترچه تلفن رو برداشتم و به دنبال شماره آژانس گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-الو. سلام خسته نباشید. یه ماشین میخواستم واسه اشتراک 3005به اسم. اصل...یعنی فلاحی. میرم نیاوران.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواستم بگم. اصلانی. یادم رفته بود که حالا دیگه خانم فلاحی شدم... خاااک بر سرم. مردشور زندگی کردنمو ببرن. خیر سرم شوهر کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

10 دقیقه ای گذشت . اژانس اومد و نگهبانی اطلاع داد. با عجله بیرون رفتم اومدم درو ببندم که آمّین پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کجا میری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمامو چرخوندمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خونه نازی اینا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و درو محکم بستم. وارد آسانسور شدم و کمی بعد تو ماشین بودم. آدرس کامل و دقیق رو دادم . بعد از رسیدنم به خونه عمو، زن عمو لنا و عمو منوچهر کلی تحویلم گرفتن و کلی پذیرایی کردن. حقیقتش گرسنم بود و بیشتر شیرینی ها رو خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی دستمو گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رُزا جون بیا بریم تو اتاق تا مهدی ام بیاد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای مگه خونه نیست؟ دلم کلی هواشو کرده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه از صبح که رفته سر ساختمون تا حالا نیومده. اما حتما میاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با نازی وارد اتاقش شدیم. نازی منو روی تخت نشوند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بگو ببینم چه خبر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو تو دستام گرفتم و بغضم ترکید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نازی...من چیکار کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی دستامو گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نگاه کن! پرستار مملکت! اشکاشو! رُزا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نازی من اینجوری نمیتونم... بخدا نمیشه... دق میکنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی هم کم کم قیافش در هم شد و همراه بامن گریه می کرد. که ناگهان در باز شد. مهدی با سینی نهارش تو دستش اومد تو. با دیدن من سینی رو روی میز تحریر گذاشت و به سمتم اومد. از جام بلند شدم تو یه حرکت خودمو تو آغوشش غرق کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-داداشی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بین گریه هام و هق هق هام گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دیدی بابام بام چیکار کرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی محکم بغلم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آروم باش آبجی کوچولو. آروم همه کسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرمو از رو سینش برداشتم و بهش نگاه کردم. قد مهدی بلند بود و لاغر اندام بود. شونه هاش پهن بود اما هیکلی و درشت نبود. موهای مجعد و بلندی داشت و چشم و ابروی مشکی و بینی قلمی و خوش فرم. لب و دهنشم خوب بود فقط اینکه یه کوچولو، س و ز رو، بد تلفظ میکرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهدی دیشب بحثمون شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی کنارم رو تخت نشست و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چرا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من واسه سرگرم بودنم غذا درست میکردم آقا میگه تو واسه اینکه من موقعیتم خوبه و استاد دانشگامو کارخونه دارم میخوای دلمو به دست بیاری! میگه زنا همشون همینطورین زود همه چیزو برای خودشون حل میکنن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی پیشونیشو خاروند و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حتما زنی رو با این اخلاقیات شناخته که درمورد توام اینجوری فکر کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکامو پاک کردم آب بینیمو بالا کشیدم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خب زن داشته. طلاقش داده. یه سالم باش سر نکرده! یه بچه ازش داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بچه کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پیش مادرش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نمیدونستم والا... چرا جدا شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نفهمیدم. حتما بخاطر این اخلاقاش دیگه! همش رو اعصابه. ازش متنفرم. اسکل خنگ! اگه سر و کلش پیدا نشده بود الان داشتم زندگیمو میکردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی غذاشو از رو میز برداشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-بذار یکم فسفر جذب کنم یه فکر حسابی کنیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نوش جونت.تازه بدتر اینکه طلاقمم نمیده. میگه اگه جداشیم خانواده هامون صدمه می بینن. یه جورایی ما قوربونیه روابط اونا شدیم با جدا شدنمون گاو نُه مَن شیر میشیم...حق با اونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی به من نگاه کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس باید باهم کنار بیاین...نمیشه که طلاق بگیری. باید یکم تلاش کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-برو بابا... دوستش ندارم...میفهمی؟ ازش بدم میاد. خودخواهه، 12 سال ازم بزرگ تره، یه بچه داره، قبلا ازدواج کرده! اون با آرزوهای من هیچ سنخیتی نداره..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهدی کمی آب خورد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-کس دیگه ای رو دوست داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نه بابا. اصلا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس سخت نیست که باهاش کنار بیای. عشق بعد از ازدواج به وجود میاد. مگر اینکه دلت جایی دیگه باشه. اینو از من داشته باش ... تو دیر یا زود نسبت بهش علاقه پیدا میکنی. عکسشو دیدم. مرد مقبولیه. اصلا هم معلوم نیست که 12 سال ازت بزرگتره. زن سابقش که رفته پی زندگی خودش بچشم که با زنست! تویی و شوهرت...اما اون شکست خوردست. باید کمکش کنی تا دوباره از رو زمین بلند بشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسمو با صدا بیرون دادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-آقای خان داداش ؛تو باید کمکم کنی. من واسه این اینجام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی لقمه ای بزرگ تو دهنش گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-به خدا هر کاری بتونم میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-قسم خوردی ها!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-باشه بابا...قسم خوردم. اما باید فکر کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین مهدی. من باید بچزونمش. باید کاری کنم که دیگه نتونه تحملم کنه و خودش دو دستی بیاد طلاق نامه رو امضا کنه... حالا تو اینجا چه کاره ای؟! تو باید نقش دوست پسره منو بازی کنی! به همین راحتی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی لقمه رو به سختی قورت داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه غلطی کردم قسم خوردم ها...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-حالام واسه شروع با نازی میریم بیرون. نازی دو سه تا از لباسا و شالاشو بهم قرض میده ما دوتایی با هم میریم حیات وحش و یه دوسه جای دیگه با هم عکس میگیریم. بعد عکسا رو پست میکنیم واسه آمّین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ول کن بابا شر میشه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهدی اگه کمکم نکنی من تو اون خونه میپوسم. تو که نمیخوای یه عمر پشیمون باشی که امروز میتونستی به دادم برسی و هیچ کاری نکردی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا نهال بفهمه نصفم میکنه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین اول براش توضیح بده که بعدا شاکی نشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نازی خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-راضی کردن نامزد مهدی با من. نهال زیادم سخت گیر نیست. البته چیزیم نیست که اون بخواد بفهمه! بین خودمون باشه بهتره!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی با دهنی پر عاجزانه سری تکون داد و دقایقی بعد با کلی لباس رنگارنگ راهی عکس گرفتن شدیم. تا ساعت 9 شب درگیر لباس عوض کردن بودم و عکس گرفتن. آخرین عکسو تو رستوران در حالی که دستای مهدی تو دستم بود گرفتم. نازی عکسا رو نگاه میکرد و لبخند زنان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ولی خدایی بهم میاین ها!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منو مهدی به هم نگاه کردیم زدیم زیر خنده زدم تو پیشونی مهدی و مهدی زد پس گردنم. من و مهدی ازینکه جز خواهر و برادر بهم نگاه کنیم خندمون گرفته بود. منو مهدی و نازی همه چیز هم بودیم. سه تا خواهر و برادر که مهدی همیشه در حقمون بزرگتری کرده. با هم بزرگ شدیم. مهدی 6 سال از ما بزرگتره اما همیشه از پدر بهمون نزدیک تر بوده. بعد از خوردن شام نازی رو خونه رسوندیم و منو مهدی واسه عملی تر شدن نقشه با هم راهی شدیم. نقشه کشیدیم که خودمو به حال بدی بزنم و مهدی منو تو بغلش ببره تو اما وقتی رسیدیم دیدم آمّین مونده تو تراس. نقشه عوض شد. عمدا زیر نور محوطه نگه داشتیم. از ماشین پیاده شدم و چند قدم برداشتم به سمت ورودی تا 10 شمردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-رُزا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پشت سرم نگاه کردم به سمت مهدی برگشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی کامل از ماشین بیرون اومد و منو بغل کرد. و تو گوشم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ببین تا کجا خم شده رو به بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خندیدمو گفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-ای مُرد شور مُرده هاتو ببره... چه چشایی داری؟!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی خندید وگفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-فکر میکنی کارمون درسته؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهدی بس کن داداش.حالا ماچم کن تا برم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مهدی گونمو بوسید و تو صورتم دست کشید و در حالی که داشت آمّینو رصد میکرد گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خدا به خیر کنه...شب بخیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از مهدی جدا شدمو رفتم داخل ساختمان نگهبان جلوم خم و راست شد و خوش امد گفت. به سمت آسانسور رفتم. تو طبقه 6بود. یکم منتظر موندم. در آسانسور که باز شد با دیدن آمّین جا خوردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دور اومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون اینکه نگاش کنم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-شام بیرون بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین یکم این پا و اون پا کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چه عموی جوونی داری!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بلند خندیدمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-عموم از بابام بزرگتره. بعدم من با عموم نیومدم خونه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس با کی اومدی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه خشن و پر از معنا به آمّین انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-زیر نظر گرفتیم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین سکوت کرد و پیرهنشو تو تنش جا به جا کرد. بلاخره وارد خونه شدیم. اومدم که تو اتاقم برم که آمّین گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-خانم محترم شما به من تعهد دارین. حق ندارین عقد و تعهدتو تا زمانی که تحت نکاه منی بشکنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشامو تو چشماش دوختمو بهش نزدیک شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-من نه عهد شکستم نه کار بدی کردم. منظورتونم نمی فهمم. من الان خونه عموم بودم . بعدم واسه شام رفتیم بیرون. حالام اومدم تو این خراب شده! به اندازه کافی دارم تحمل می کنم. لطفا دیگه رو مخم راه نرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین به سمتم اومد و چونمو تو دستش گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-پس اون یارو کی بود؟ همون که اورد پیادت کرد! لابد خیالاتی شدم نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستشو پس زدم و با جیغ و داد گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-دست از سرم بردار چی از جونم می خوای؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با عجله وارد اتاق شدم. درو محکم بستم و از تو قفل کردم . یکم استرس داشتم اما انگار نقشم موفقیت آمیز بود.خدا به خیر کنه. یکم پشیمونم از کارم. اما چه میشه کرد. ..حالا فردام عکسا با پیک میان. دیگه راحت میشم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسامو عوض کردم و لباسای راحتم رو تنم کردم. تو جام دراز کشیدم و زود به خواب رفتم. صبح ساعت 8 و نیم بلند شدم. برای بیشتر شک کردن آمّین اولین کاری که کردم حمام کردن بود.بله درست حدس زدم از شدت عصبانیت نمی دونست چیکار کنه. با پاهاش رو زمین ضرب گرفته بود و همش تو موهاش دست می کشید.منم واسه پیاز داغ بیشتر بعد از بیرون اومدن هر از چند گاهی به گوشیم نگاه می کردم و لبخند می زدم. ساعت 11 بود که نگهبان گفت پیک اومده و فرستادش بالا. دل تو دلم نبود. نفسم به سختی بالا میومد.بلاخره پاکت تو دستای آمّین بود. آمّین پاکتو تو دستاش گرفت و رو مبل نشست. موهامو یه طرف صورتم ریختم که نفهمه دارم نگاش می کنم. پاکت که باز شد آمّین یه تکون خورد و به من نگاه کرد . منم تابلو نکردم که دارم می بینمش و تظاهر می کردم دارم فیلم می بینم. آمّین با استرس و دستایی لرزان عکسارو نگاه می کرد و بعد از کمی مکس از جاش بلند شد و توی اتاقش رفت. نگران و کنجکاو بودم. که با شنیدن شکسته شدن چیزی قلبم تو دهنم اومد. از جام بلند شدم و به سمت اتاق آمّین دوییدم. در نیم باز بود آروم وارد اتاق شدم و با دیدن آمّین روبه روی آینه قدی شکسته و کف اتاق که پر از خون نفسم بند اومد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چی شده؟ چی تو اون بسته بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین به سمتم برگشت و به چشمام خیره شد و فقط نگاهم می کرد.چشماش قرمز بود و نفساش عصبی و عمیق...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نصفه جون شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با دیدن دست بریده آمّین به سمتش دوییدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-چیکار کردین...؟ ای وای! این بخیه می خواد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت جعبه کمک های اولیه رفتم و از توی حموم درش اوردم. آمّین رو روی تخت نشوندم و دنیال نخ بخیه گشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آمّین با چشمای سرخ و دندونایی که رو هم فشار می داد فقط نگام می کرد. منم در عین پشیمونی خودمو زده بودم کوچه علی چپ و با گاز استریل روی زخم فشار میدادم. خون ریزیش که کمتر شد با بتادین تمیزش کردم و برای بخیه کردنش مطمئن شدم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-نترس اسپری سر کننده یکم میسوزونه. تازه چون شصتته باید اصلا دستتو تکون ندی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید