این رمان نقطه ی مقابل بقیه رمان هایی که عشق غرورروبه زانودرمیاره.یابرعکس غرورباعشق بازی میکنه هستش فکرکنم تفاوت خوبی بابقیه داره...اینجاادمای مغرورعاشق ترین هاهستن...اینجاغروروعشق خیلی خوب درکنارهم قرارگرفتن ودارن راه خودشون رومیرن...اما... این سرنوشته که میاداین ادمای مغروروعاشق روبه بازی میگیره طوری که حتی یه درصدم فکرشو نمیکی...حالااین سرنوشت چی نوشته برای این ادما؟!؟!؟!؟!

ژانر : عاشقانه، طنز، غمگین، اکشن

تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۷ ساعت و ۳۶ دقیقه

مطالعه آنلاین عشق مبهم
نویسنده : زهرا80

ژانر : #طنز #عاشقانه #غمگین #اکشن

خلاصه :

این رمان نقطه ی مقابل بقیه رمان هایی که عشق غرورروبه زانودرمیاره.یابرعکس غرورباعشق بازی میکنه هستش فکرکنم تفاوت خوبی بابقیه داره...اینجاادمای مغرورعاشق ترین هاهستن...اینجاغروروعشق خیلی خوب درکنارهم قرارگرفتن ودارن راه خودشون رومیرن...اما...

این سرنوشته که میاداین ادمای مغروروعاشق روبه بازی میگیره طوری که حتی یه درصدم فکرشو نمیکی...حالااین سرنوشت چی نوشته برای این ادما؟!؟!؟!؟!.

من وتو توی این دنیایه دردمشترک داریم

دوتامون خسته ی دردیم روقلبامون ترک داریم

من وتوکوه دردیم ویه گوشه زخمی افتادیم

داریم جون میکنیم انگارروزخمامون نمک داریم

تموم زندگیمون سوخت تموم لحظه هامون مرد

هوای عاشقیمون روهوای بیکسیمون برد

من وتوتوی این دنیااسیردست تقدیریم

همش دلهره داریموبااین زندگی درگیریم

نفس که میکشیم انگاردارن شکنجمون میدن

داریم اهسته اهسته تواین تنهایی میمیریم

شدیم مثل یه دیوارکه کم کم داره میریزه

تقاص چیوماداریم به کی؟واسه چی پس میدیم؟

اخه واسه مااین روزاچرااینقدرغم انگیزه؟؟؟؟

توی چتروم نشسته بودم وبه صفحه ی لپ تاپ که قیافه ی سه درچهارشوقاب گرفته بودخیره شدم!!!صدای مسخره ای که داشت توی گوشم پیچید

سلام خانـــــــــــوم جــــــــــــــــــــــووووون.باغیظ گفتم- گیریم علیک.بادمجــــــــــــووووون- توبه قیافت میخوره خیلی دختر مودب وخوبییییی باشی- خوبی ازخودتهههه...- اسمت چیه خانومیییی- فرض کن عقدس- خب حالااین فرضشه...واقعیتش؟؟- سکینه!!!!- من اسمموبگم؟؟؟- نه تویکی ازاین سیماروبردارببنددوردماغت که باکیفت اچ دی سیمای خانواده روبرام پخش کنه!!!اونجااسمتوبگو...یه اخم وحشت ناکی کردبااون قیافش که به اگزوزموتورگازی گفته بودزکی کردو

ارتباط قطع شدولی به ثانیه نکشیدیه پسرفوق العاده خوشگل پرابهت روبه تصویرکشید...پوست برنزه چشمای سبز،داشتم ذوق مرگ میشدم که همچین جیگیری کشف کردم...دستاموتوی هم گذاشتموبی هواگفتم- وااااااووجیگرتوووبرادر.بازم یه اخمی کردوگفت- اســــــــــم- اووچه خبرته؟؟انگارپادگانه...بی حوصله وباعشوه!!پرستیژی که به نظرم مال یه مرداین تیپی نبودگفت- سریع خودتومعرفی کن...

یه نفس عمیق کشیدم ومثل بلبل شروع به گفتن کردم- خوب جونم برات بگه که عسیسم!!!بنده کمندکیانفرهستــــــــم.بهترین طراح لباسی که توزمینه ی کارخودم بهترین شهرت وثروت روبدست اورددددم.بابام وقتی ده سالم بودفوت شد...بافکرمرگ بابادلم گرفتمورفتم توی حال هوای خودم ادامه دادم- عاشقش بودم عاشق منومامان مهرنوش بودولی خب دیگه بافوتش کانون زندگی گرممون ازهم پاشید....و....و....حالاااااامنودوست داری؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟یهویی چشمام روبازکردم نوربه چشمام تابیداه اه عجــــــــــب خواب مضخرفی هه حتی فکراینکه من به مذکربگم عسیسم هم یه دنیاتعجب داره...برای منی که حتی یه درصدازاین قرطی گیریاخوشم نمیومد...یه پوزخنددیگه نشست روی لبم وبه این فکرفرورفتم که منی که دنبال این مسخره بازیاالاف کاریانیستم حالاتوخواب رفتم چتروم باپسرتیک میزنم؟؟؟عمرااااااااااااااا

صدای تق تق درحسابی رومخم بودباشتاب بلندشدم رفتم طرف دراتاقم دروبازکردم گفتم- چیه اول صبحی؟خانوم مامان خانوم؟ مامان:اول صبحی؟ معلوم نیست دیشب ساعت چنداومدی خونه که تاحالاکه ساعت 9صبحه خوابیدی.بااین حرفش تازه یادکارم افتادم همین طورکه مثل جت ازپله هاپایین میرفتم گفتم ببین کی داره به کی میگه مطمئن باش هرچقدرم که دیربیام خونه زودترازشماتوخونم مامان خانوم درضمن حالا خوبه حداقل تنهاوظیفه ای که به عنوان به مادر به انجام میرسونی همینه که منوصبح به صبح بیدارکنی وگرنه من چیکارمیکردم- کمند اینقدراول صبحی غرنزن خودت خوب میدونی اگه فاصله ای بین من وتوهست به خاطرکارمونه- کارمووون والاتااونجاییکه من یادمه من کارمیکنم نه تو- تواگه کاریم میکنی همه میدونن حتی یه ریال ازحقوقتم تواین خونه نمیاددرضمن من دیروزرفتم به عنوان یه پرستارتوبیمارستان...استخدام شدم-ااااپس مبارک باشه خانوم پرستارچه عجب یادت افتادازتحصیلاتت استفاده کنی- باشه حالاهی کنایه بزن........

اوووووف چقدرحرف زدیم اول صبحی توراهرویه نیگاتوایینه انداختم یه شلوارجین دم پابایه مانتوی ابی کاربنی کوتاه بامقنعه پوشیده بودم البته وقت ارایش نداشتم به اندازه کافی دیربیدارشده بودم سواردویست شش نوک مدادیم شدم.باتموم سرعت اززیرماشینالایی رفتم تابالاخره راس ساعت 9.30رسیدم دم کارگاه بزرگ پوشاک پارسال به لطف مهدیس دوستم اونجابه عنوان طراخ لباس استخدام شده بودم.اومدم ازدربرم توکه ازشانسم دیدم خانوم کریمی رئیس شرکت که ازبس بداخلاق بودبهش میگفتم خانوم اخلاقی دم دروایساده بودتاچشمش به من افتادگفت ساعت خواب خانوم کیانفر- شرمنده خانو..- خیلی خب خیلی خب نمیخوادبرای من دلایل مسخره بیارین زودبریدتوطرحاتونوتحویل بدین درضمن دفه ی اول واخرتون باشه که...--چشم چشمی گفتمونزاشتم بقیه حرفشوبزنه اینم به اون درکه نزاشت کامل حرفموبزنم حیف که میخوام روپاخودم واستم وهرچی خرج میکنم ازپول خودم باشه نه بابام به خاطرهمین برای کاربهت نیازدارم وگرنه بلدبودم چطوری بزنم دکوراون صورت خوشگلتوبیارم پایین- بازچی بهت گفت که این طورداری پیش خودت چیزش میگی؟؟- نگوکه دوباره افکارموبلندگفتم - متاسفانه بله کمند خانوم فقط کافیه یه بارخانوم اخلاقی این غرزدنتوبشنوه - وای اره والا من نمیدونم چراهرچی تمرین میکنم افکارموبلندنگم نمیتونم اخرشم سرموبه بادمیدم - نترس این چیزی که من دارم ازتومیبینم تبرم سرتونمیزنه خیلی خب حالاطرحات کو؟ولی خداییش طرحات خیلییی خوشگلن لباسامحشرمیشن - خیلی خب حالااینقدرپاچه خواری نکن خودم میدونم!!.طرح هارودادم به شبنم داشتم میرفتم طرف اتاقم که دوباره صدای این خانوم اخلاقی به گوشم خوردکه داشت صدام میکرد - خانوم کیانفرخانوم کیانفر- بله خانوم کریمی- زودبیاتواتاقم.مثل کش شلواردنبالش راه افتادم تواتاقش.-بشین- جــــان-گفتم بشینین.به حق حرفای نشنیده والااین همش اینگارسرپابه دنیااومده بودحالامیگفت بشین جای تعجب داشت.- خب کاری داشتین بامن؟؟-اره راستش ازاون روزی که شمارواستخدام کردم این کارگاه به خاطرطرح لباسای شمابه سوددهی خوبی رسیده مغازه های مافروش خیلی خیلی خوبی داشته البته طراح های زیادی ماداریم ولی گویاخلاقیت شمابهترازهمه اس- خیلی ممنون نظرلطفتونه- وسط حرف من نپرید- ببخشید.شیطونه میگه جفت پابرم تودهنش - حتماصبح اقایی که دم درداشتن بامن حرف میزدنودیدید- بله دیدم- ایشون ازصداوسیماتشریف اورده بودن گویابرای ماه رمضون یه برنامه دارن که برای مجریشون هرروزیه ست کت وشلوارمیخوان علت اینم که ماروانتخاب کردن به خاطرهمون طرح های خوب شمابودکه تومغازهامون دیدن- خب حالا من بایدچیکارکنم؟؟- واضحه شمابایدطرح کت شلوارروبکشی وهرروزببری تحویل بدی - خب خودتون که بهترمیدونیدمن همش طرح لباس های زنونه رومیکشم بهتره که این کاروبدین به اقای ضیائی که طراح لباس های مردونس - شمافک کردین من نمیدونم چون شماکارتون تولباسای زنونه بیست بوده مبخوام خلاقیتتوتولباس های مردونم به کارببری چون میخوام نهایت استقبالوازلباسایی که میدیم بکنن- خیلی خب دربارش فک میکنم خانوم کریمی!!!- چیییی من این همه برای شماحرف زدم حالا شمامیگیددربارش فک میکنم...- خب خانوم کریمی من روزی چهل پنج تاطرح لباس برای شمامیارم چطوری میتونم طرح کت شلوارم جزوش کنم اینطوری دیگه بایدشب روزموبزارم کاغذای طراحی- خیلی خب حالاکه اینطورشدشمایاطرح کت شلواراروبالباس های زنونه قبول میکنی یاکلاشمامادیگه شماروطراح خودمون نمیدونیم- خانوم کریمی دارین منومیزارین زیرمنگنه؟؟.زنیکه ی بیشعورچون میدونه به این کارنیازدارم داره برامن اسب تازونی میکنه- من درکت میکنم اینطوری خیلی سخت میشه ولی خب توطرح های زنونتوبکن 25تابجاش طرح کتاروهم بریزفک کنم دیگه سخت نباشه برات-باشه- مطمئن؟ ماقراره قراردادی کارکنیم یه دفه نزنی زیرش-ای باباخانوم کریمی من فقط به خاطرزیادبودن طرحام گفتم وگرنه طرح چهارتاکت شلوارکه برای من کاری نداره-قرارشده دوروزه اولوببریم براشون بعداگه خوب بوددیگه سفارشاشونوقبول کنیم توهم سعی کن این دوتواولوبهترین طرحتوبدی-باشه-خیلی خوب میتونی بری................پووووووف حالا خوبه این نمیخوادلباساروبپوشه وگرنه من بایدنصف روزکاریموبشینم به تزهای این خانوم گوش بدم-اکمند جان من یه دقیقه بیا- تودیگه چی میگی امیر؟؟- کمند این کامپیوتردوباره هنگ کرده- من واقعانمیدونم به خاطرچی تورواین خانوم اخلاقی استخدام کرده وقتی هیچی حالیت نیست - من مسئول تبلیغات اینترنتیشونم تعمیرات کلمپیوتری که نیستم- فقط بلدی وراجی کنی بیادرست شد-ممنون .کلاتومحل کارعادت نداشتم کسی روبه فامیل صداکنم ازابدارچی گرفته تاهمین امیرهم بقیه منوبه اسم صدامیزدن هم من بقیه رو.فلسفه ام این بودچون نه داداش داشتم نه بابا بابقیه مثل خواهربرادرم برخوردمیکردم(البته شوخیا این این حرفا)چون تجربه نشون میدادهرچی بیشترازبقیه دوری کنی بقیه تومحل کاربیشترحریص میشن ولی خب نمیزاشتم پاشون ازحدشون درازتربشه.داشتم میرفتم طرف اتاقم که شبنم صدام کرد-وای شبنم توروخدابیا تواتاقم اگه کاری داری ازصبح هروقت خواستم برم یکی صدام کرد-باشه حرص نخور بریم....خب حالاچی میگفت دوساعته تواتاقشی-هیچی هی رواعصابم درازنشست میرفت میگفت قراره سفارش مجری تلویزیون قبول کنیم منم بایدطرحشوبکشم بااین حرفم یه دفه شبنم یه جیغ بنفش کشیدپاشدوایساد- چه مرگته ماردیدی- خره خوشبحالت ای کاش من جای توبودم- اووووی چراچرت میگی ی طوری داری حرف میزنی که اینگارقراره لباسه عروسی ملکه انگلستانوبکشم یه مجری وراج که بیشترنیستش- خرهههه مجری مجرده میدونی چه دختراارزوشودارن میتونی قاپشوبدزدی- بروووع باباخیلی فکرت کثیفه اون وراجه ارزوی دخترای خری مثل توئه نه من.کلانمیدونم چرااصلانمیتونستم یه جنس مخالفوبه عنوان همسردوست داشته باشم اگه نهااااایت اینکه یه پسربرام مهم باشه این بودکه اونومثل داداش خودم بدونم وگرنه طرزرفتارمم به خاطراین بودکه برا دردسردرست نکنن بیشترشم این بودکه خوش باشم-اگه توعاشق این پسره نشدی من اسمموعوض میکنم بابادیگه 24سالته فکرکنم ایجادیگه عاشقیت گل کنه- خیلی خب باشه پاشوبروبیرون دیگه که خیلی حرف زدی- بی تربیت.....داشت میرفت بیرون که من دودقیقه یه نفس راحت بکشم که پشت سرش دوباره خانومه اخلاقی تشریف اورد دیگه واقعامیخواستم سرموبکوبم تودیوار- بله خانوم کریمی - کمند فردابااقای ضیائی میری که اندازه های اقای کامیاب روبگیرین- واخانوم کریمی من دیگه برای چی برم منکه خیاط نیستم...- میدونم میدونم ولی بایدتیپشم ببینی که بفهمی چه طرحی براش خوبه یانه درضمن فرداتااومدی زودی طرحارواماده میکنی- باشه چشم.ااای خدااینم برامن ادم شده یه طوری حرف میزنه اینگاریه عمره خودش طراح لباس بوده ......ساعت چهاربودساعت کاری منم دیگه تموم شده بودخوبی کارم این بودکه زودترازبقیه کارم تموم میشد.سرم حسابی دردمیکردامروزاصلا هیچی طرح نکشیدم فقط تونستم به وراجی های شبنم .کریمی گوش بدم ظرفیت گوشام دیگه تکمیل بود.کلی ازوسایلموبرداشتم که برم خونه طرحاروبکشم داشتم ازدرمیرفتم بیرون که اقای ضیائی صدام کردخانوم کیانفر.پوووف این میرغضب دیگه باهام چیکارداره ازپارسال وقتی اومدم هیچ وقت نتونستم مثل بقیه باهاش برخوردکنم ازبس خشک جدی بود.- بله اقای ضیائی- فک نمیکنین دارین زودمیرین- بلههه؟؟نه خیرفک نمیکنم- به نظرمن بهتره حالاکه میخواین طرح لباسای مردونه روهم بکشین یه کم بیای پیش من اموزش ببینین - اوممممم خب اول اینکه نظرشما مهم نیست دوم اینکه من اینقدرحرفه ای هستم که دیگه نخوام بیام پیشه شمااموزش ببینم الانم خدافظ...هه چون کریمی باوجوداون منوانتخاب کرده بهش برخوردعه به جهنم درک...................................................................

کمند ساعت 1نصف شبه چرانمیخوابی- الان فقط پنج تادیگه مونده راستی چه عجب زوداومدی امشب- گقتم که شروع به کارکردم - سخت نیست خیلی وقته پرستاریوول کرده بودی- نه.فقط من نمیدونم چراتواینقدرکارمیکنی وقتی بابات اون حساب بانکی پروپیمونوبرات گذاشته - سرگنجم که بشینی یه روزی تموم میشه منکه اخرش بایدکارکنم- خیلی خب شب بخیر- شب بخیر.رفتارم بامامانم خیلی سردبودچون تاحالاکه 24سالمه زیادمهرمادری ازش ندیدم تقریبامن به حال خودم بزرگ شدم ولی خب باهمه اینابازم مادرم بودنمیتونستم منکرش بشم.....ساعت 7بودکه بلندشدم جتی یه دوش گرفتم بعداومدم یه صبحونه ی مفصل خوردم رفتم سرکمدم شلوارمشکی لوله تفنگیموبایه مانتوی تنگ مشکی که تاسرزانوم بودوپوشیدم بایه شال مشکی کلاتیپ مشکیوخیلی دوست داشتم رفتم سرمیزارایشم یه دفه چشمم به لنزهای میشی رنگم افتارکه توشون رگه های ابی تیره تیره بودتازه گرفته بودم .چشمای خودمم مشکی بودولی چون تولنزه رگه های ابی وجودداشت خیلی دوستشون داشتم لنزه روگذاشتم باریمل مژه هاموپرپشت کردم بعدم به جای خط چشم سورمه کشیم همیشه تمرکزم برای ارایش روچشمام بودهمه میگفتن ارایش برای چشمات کافیه که کل صورتت سگ داربشه.دیگه نه کرمی زدم نه رژی البته فقط برق لب زدم عطریم که دایی جاااانمممم ازفرانسه اورده بودوروخودم خالی کردم سوییچ ماشینموبرداشتم رفتم بیرون که دیدم داره قطره های بارون داره میریزه کلی ذوق مرگ شدم دویدم توخونه یه کت چرمی مشکی قدش تازیرسینه هام بودوهم پوشیدم دوباره پوتین های بلندم که تازیرزانوم بودهم پوشیدم قیافم مثل کارگاه هاشده بودپاایینه به چشمک زدمورفتم سوارماشین شدم.بارون داشت شدت میگرفت من تندتندخداروشکرمیکردم چون اگه بندمیومدابروم میرفت میگفتن به دوتاقطره بارون پاشوده تیپ زمستون برداشته.رفتم توکه شبنمو امیرباهم هم دیگه یه شوت صدادارزدم.شبنم-ای جادوگرتوخودت بادست پس میزنی باپاپیش میکشی میخوای بری پسرامردومو ترورکنی بیای.امیر- کمند خدابداداون بدبختاکه میخوای بری پیششون برسه حالاماکه هروزاین تیپتومیبینیم عادت کردی ولی اون بدبختاروبگو-اااااابسه دیگه مسخراچرت نگین اول صبحی.باصدای ضیائی که میگفت خانوم کیانفر اومدن برگشتم وقتی دیدتم نمیدونم چرایه لحظه حس کردم نفسش موند ولی زودخودشوجمع کردگفت بریم-سلام. این به زمینم فخرمیفروشه بااین اخلاق سگیش .اقای ضیائی- بله-من باماشین خودم میام- باشه......................

بالاخره بعدازدوساعت رسیدیم چه جاییم بودالهیه قبلاخونه خودمونم همین دورورابودولی وقتی پدرم مردفروختیم اومدیم یه خونه کوچیک توتجریش خریدیم پیاده شدیم ضیائی زنگوزدگفتم- پس چرامثل واحدمسکونی میمونه- خب اگه یخوادخیلی توچشم باشه که مردم ولش نمیکنن- اهان.یه پسردروبازکردکه یه قدمتوسط داشت باچشم ابروی مشکی پوست سفیدکه فهمیدم اسمش هیراده بدنبوداگه مشغول به کارمیشدم میتونستم باهاش خوب باشم- شما؟- ازشرکت شاپرک(الکیه) برای طراح لباس اومدیم خدمتتون!!!- بله بفرماییدتویه نگاه به من انداخت البته نگاهش عادی بود.وقتی واردشدم دهنم بازموندنه به بیرون ساختمون که اینگارساختمون مرده هابود نه توکه اینگارصدتاجشنواره بین المللی قراربودبرگزارکنن پرازدوربینومیزتلفنویه یادکلانتری افتادم بااین فکریه لبخندرولبم اومدکه چشمم افتادبه صحنه ی برنامشون تازه یادم افتادکه چه برنامه ای باچه مجری اینقدرپرت بودم که هیچ کدوم ازایناروازکریمی نپرسیده بودم یه دفه ای هول کردم اخه برنامشون خییییلی معروف بودیادمه یه وقتی 21 سالم بودیه مستندبرای تبلیغشون درست کردم که همه استقبال کرده بودن اخه اولین رشته دانشگاهم درباره همین فیلم سازی مستنداینابودکه زیاددوستش نداشتم عوضش کردم.- خیلی خوش امدین من سام فراهانی هستم کارگردان برنامه.ضیائی- منم سهراب ضیائی هستم دستشوگرفت طرفم گفت ایشونم...که زودی پریدم وسط حرفش - کمند کیانفرهستم مسئول طراحی لباسا.مرتیکه غزمیت بیشعوراینگارمن لالم.-اهاان پس طرح اون لباسای خوشگل مال شماست- بله نظرلطفتونه- پس دراصل شماقراره طراح لباسای اقارادفر ماباشید؟- بله گویاهمین طوره.فقط خوشم اومدکه دیگه روصحبت این فراهانیه بامن بوددیگه این غزمیت ادم حساب نمیکرد.که دیدم فراهانی به هیرادکه پشت کامپیوتربودگفت بروحساموصداکن بیاد.ضیائی- راستش مابرای اندازه زدن اینجورکارا اومدیم حالاهم بایدزودبریم اگه میشه به اقای کامیاب بگین زودتربیان.چیش یه طوری هی دارن صداش میکنن که اینگارعروسه نه اینگارجوخنده داری دارن اینجا.وای چقدردوست دارم پاشم همه جاروسرک بکشم اخه ورداشته مارواورده تویه اتاق که جزیه دست مبل فیروزه ای هیچی دیگه توش نیست معلومه یه چیزی مثل اتاق مهمونیشونه توهمین افکاربودم که دیدم یه پسرخوش استیل باقدبلندماشا...هیکلی.که صورت کشیده پوست تقریباگندمی دماغی قلمه ای لب های کوچیک یه کمی هم قلبه ای باابرهای مرتب وپرکمونی مشکی باچشم های درشت وکشیده به رنگ طوسی.اشغال یه کمم اخم کرده بوددیگه حسابی جذاب شده بود. یه دفه به خودم اومدم دیدم دوساعته ذل زدم بهش ای خااااک توسرت کمند به شرطی همون اخمم به خاطراین بوده که مثل بزداشتی نگاش میکردی خیلی خری اه لعنتی چرامن یه دفه ای همچین گندی زدم وااااای لابدداشتم بالبخندم نگاش میکردم همیشه مهدیس میگفت بدی تواینه که توهرشرایطی یه لبخندملیح مضحک رولباته سعی کن جمعش کنی.اخ تازه به حرفش رسیدم حالاحتما پیش خودش میگه این دخترم چل میزنه هااصلابه درک حالااینگارچه خری هست حالافقط یکم تیپش چشم گیره که من بهش نگاه کردم؛اره ارواح عمت فقط یه کم؟؟؟خفه وجدان اره فقط یه کم.... حالاخداروشکرخودمم یه تیپ نفس گیرزده بودم وگرنه دیگه خیلی سه میشدزودی لبخندموجمعش کردموتبدیل به اخمش کردم که به نظرخودم بهم خیلی میومد.توهمین افکاریه دفه چشمم به ضیائی افتادکه داشت اندازه میگرفت دوباره اخمم تبدیل به لبخندی عمیق شدچون معلوم بود جونش توگلوشه داره اندازه میزنه حق داشت بدبخت اخه اونم مثل خودم یه طراح بوداخه یه طراح چه به مترخیاطی هرچی که قیافش خیلی دیدنی بوددوباره توهمین افکاربودم که باقیافه ی کامیاب که برام ابروانداخته بودبالاداشت بایه لبخندکاملاتمسخرامیزنگام میکردمواجه شدم ااااااه لعنتی لابدحالا شکش که من یه خوشگل مشنگم به یقین تبدیل شده وای خداچرانمیتونم این اختیارنیشاموداشته باشم که بی جهت تاگوشام بازنشه.کامیاب- ببخشیدمن باشمااشنانشدم خانومه؟...- بله کیانفرهستم- اونوقت علت حضورتون اینجاچیه؟.بااین حرفش چهره ی ضیائی هم هی داشت ازاخم بازمیشدعوضیای اشغال دوتایتون کمربه ضایع کردن من بستیداومدم جواب بدم که یه دفه ای فراهانی ازدرواردشدگفت- حسام جان سرکارخانوم کیانفرکه میبینیدقدم رنجه کردن تشریف اوردن اینجایکی ازبهترین طراحای لباس هستندکه قراره طراحی لباسای شماروروصحنه به عهده بگیرن-اهان بله خوشبختم- منم همین طور.اهان توباشی که دیگه غلط زیادی نکنی.اینگارقراره ای فراهانی فرشته ی نجاتم باشه خب خداروشکر برای اینکه بیشتردلم خنک بشه روکردم به ضیائی گفتم-اقای ضیائی خیلی طولش دادین طوری که اینگارخودتونم خیلی خسته شدین-اااولی من فک میکنم شماخسته شدین.کامیاب- نه سرکارخانوم کیانفرکه گل لبخندشون هیچ وقت محونمیشه- راستش این لبخندگاهی وقتافضول گیرخیلی خوبیه برام اقای کامیاب درضمن این اخمای اقای ضیائی هم نشون میده ازدست مترخیاطی وشما حسابی جری شده!!!!.ضیائی- تموم شدخانوم کیانفر- بله پس جمع کنین بریم.کامیاب- شماهم حتماچون ازاین که یه جانشستیدخیلی خسته شدید- بله خب اقای کامیاب این مرحله ای که بایدبشینم به قیافه های خسته کننده ی طرف نگاه کنم ببینم چه طرحی بهشون میا دخیلی کسل کنندس متاسفانه علت وجودمنم به همین دلیل بود.اخیش فک کنم دردهنشوخوب گل زم.خدافظی کردیم سریع سوارشدم پاموتااخرروی پدال گازفشاردادم که باعث شدصدای تایرماشینام دربیادالبته خوب میدونستم این ادااصولامال 206من نیست چون نه اونقدرکلاس داشت نه جون که بخوام این کاروباهاش بکنم ولی خب حرسی بودتموم مدت این پسره این لبخندتمسخرامیزش من کم کم داشتم شک میکردم که یه دلقک نیستم.ساعت 12.30بودحس کردم خیلی گشنمه به خاطرهمین ازراه رفتم یه رستوران شیک که تنهایی خودمویه کباب برگ مهمون کردموحسابی ازخجالت شیکمم دراومدم خوبی اندامم این بودکه اصلاخوردن روم تاثیرنداشت ولی نخوردن چرا.وقتی رسیدم دم کارگاه تاپیاده شدم شبنم مثل قرقی پریدجلوم- من نمیدونم شبنم مامانت بپربپرکرده توروزاییده که توهمش میپری جلوادم یا...- پس سهراب کو؟؟-اوووچشمم روشن ازکی تاحالا اقای سگ اخلاق شدسهراب هان؟؟- مگه باهم نرفته بودید؟چرااینقدردیراومدید- بیس سوالیه شبنم؟؟.نخیربااجازتون ماشینامون جدابودازهم.بااین حرفم شبنم به نفس عمیق کشیدنمیدونم چراحس کردم منظوری داشت بااین سولاش.اخه ضیائی ادمی نبودبگی یه عضومهمه.درضمن مایه ساعته ازهم جداشدیم من تنهارفتم رستوران نهارخوردم اومدم.سگ اخلاقم دیگه ندیدم-درست حرف بزن- شبنمممم امروزاصلا حالت خوب نیستا.باتنه ی محکم که عمدی ازروی حرسم بودبهش زدم رفتم تواتاقم مقواهاروجلوم بازکردم شروع کردم طرح لباسای اقای خروس روبکشم به نظرم چون پوستش جوگندمی بودرنگ قهوه ای ازنوع خوش تیره خیلی بهش میومدبرای روزاولم مناسب برنامشون بود. چشم بهم زدم ساعت 4بودمنم سه طرح کت شلواربا8لباسای دیگروهم کشیدم پاشدم وسایلموجمع کردم که برم سه تاطرحوتحویل شبنم بدم که یادم ازطرفداری صبحش ازضیائی افتادنمیدونم چراوقتی ازیکی بدم میومداگه یکی طرفداریشومیکرددیگه ازاون طرفم خوشم نمیومدحالاهرچندیه جورایی شبنمم دوستم بودولی اخرش ازدستش ناراحت شده بودم به خاطرهمین عرشیاکه حسابداربودوکلی هم باحال بود صداکردم-عشیییییی!!!- بله کمنیییی!!!- بی ادب اسممودرست بگو- مگه تودرست گفتی- من باتوفرق دارم حالاهم اینقدرحرف نزن!!!این طرحاروبروبده به شبنم بگوبرای دوخت بزارشون توالویت-خیلی پرویی ولی باشه چون تویی قبول- یه طوری شاخ شونه میکشی اینگاربهت گفتم بروهسته اورانیوم بشکاف-حالاهرچی من که بیکارنیستم- خدافظ..................

تازه ساعت 4بودطرح های کتی که برای امروزکافی بودفقط مونده 17طرح دیگه که اونم بیشترشون پیرهن بودن مشکلی نداشت حالایه کم خوش بگذرونم.گوشیموبرداشتم زنگیدم به مهدیس که یکی ازصمیمی ترین دوستام بود.-الووووومهدیسیییی-بفرماییدشما؟- مهددددیس؟-اهان حالاشدکمند خانوم دفه اول اخرت باشه میگی مهدیسی- خب حالاتوهم میای بریم بیرون-اره کجا-فرحزاد-اخه الاغ دوتایی میخوای بریم فرحزاد؟؟-اره راس میگی خب نیم ساعت دیگه پاتوق باش- باشه بای- بای دردبابات!!خداحافظ همیشه یه رستوران دنج بود که منومهدیس وثمین از19سالگی میرفتیم اونجا.ولی حالاثمین رفته بودشمال.همیشه وقتی میرفیم اونجادوتادختربادوتاپسرکه اکیپ 4نفری تشکیل داده بودن اخرهفته همش شب جمعه مثل مااونجاپاتوقشون بود کاملامشخص بوددوست دوخترپسرن ولی اینگاربدجوری بهم تعهدداشتن چون تاحالانشده بودیکیشون نیادیابایکی دیگه بیان خداییش حق داشتن بهم تعهدداشته باشن چون هم پسراخیلی خوش تیپ باجذبه بودن هم دختراخوشگل بودن اونوقت مابزغاله هاهم بودیم تاحالاعرضه نکردیم بایه پسرخودمونوبه اون رستوران نشون بدیم.ای وای گفتم تیپ یادتیپ خودم افتادم که خیلی ضایس الان یه 4ساعتی هست که بارون بنداومده من پوتینام پامن پاموگذاشتم روگازرفتم خونه براتعویض لباس.یه مانتوی بلندمشکی تنگ پوشیدم که کنارهاش چاک داشت ونیم تنه ی بالاش کرم بودیه کمربندم وسطش میخوردم ارایشمم تجدیدکردم دوباره همون کت موپوشیدم چون دیدم خدایی به ای مانتوم میادحیفه نپوشم پوتینامم باکفش اسپورت مشکی ساق بلندعوض کردم کیف دستی کرم مشکیمم زدم به بغلوراه افتادم.خدابه خیر بگذرونه ساعت5 شدحتما وقتی برسم مهدیس سرموگذاشته روسینم.طبق معمول پامو تااخرگذشتم روگازوقتی رسیدم دوباره صدای لاستیکام بلندشدهمون وقت یه صدای چرخ یه ماشین دیگم اومدوقتی سربگردوندم دیدم مهدیسه!.- توچراحالارسیدی- من ازقرفرشما خبرداشتم به خاطرهمین رفتم یه کم ماشین سواری همون لحظه ام دوتاپرشیای سفیدم که مال اون 4تابودن رسیدن که من دیدم مهدیس بایه لبخندپت پهن داشت مستقیم نگاشون میکرد- هووووی مهدیس جمع کن اون نیشارومن دوساعت پاایینه تمرین میکردم که اخم کنم اونوقت تواینجوری میکنی ابرومون بره –دودقیقه واستااینقدرحرف نزن.مهدیس- به به اقاارتان میبینم که خیلی دیرکردین.!!!ارتان- نخیرمهدیس خانوم من دیرنکردم شماتوکورس میانبرزدید.اخ اخ تازه گرفتم ماشین سواری من ومهدیس حرف نداشت تامی جمبیدیم بابقیه کورس میزاشتیم حالاهم که بااین گذاشته لابد..- مااینیم دیگه حالاایشا... دفه بعدمیانبرویادتون میدم اونوقت ببینم براباخت دیگه چه بهونه ای دارین- خیلی خب تابعدحالابهتره بریم تو.باهم دیگه واردشدیم که دیدم مهدیس داره میره طرف میزاونا.وااااامروزهمه یه چیزیشون شده هاما3ساله به اونانگاهم نمیکردیم حالااین داره میره باهاشون یکی بشه یه دفه ای دستشوکشیدم - کجاداری میری نکنه چون جفت این ارتانه نیومده میری یکی بشی- اره دیگه خره کمند بیابریم امروزشانس یاره هاامروزدوست دختره این نیمده-اهان چون باهاش کورس گذاشتی فک میکنی زرتی توروجایگزین اون میکنه اره بیابریم حوصله مسخره بازی ندارم- باشع ولی امروزگندزدی به شانسم.مهدیس حق داشت چشمش دنبال اون ارتانه باشه چون خیلی مغرورجذاب بوداوووووف بااون یکی که انگاراسمش سهیل بودفرق داشت.خاک توسردوس دخترش که برایه دقیقه ولش کرده.رفتیم نشستیم سرجای همیشگی مون.من- مهدیس یه دفه یه چیزیت میشه هاواقعاداشتی میرفتی سرمیزاونا؟؟-اره خب مگه چیه- کلاامروزگیج میزنی پس بیخیال حالاچی شده اون دختره نیمده فک کنم میونشون شکرابه هاچون هرسه تاشون مثل برج زهرمارمیمونن- ولشون کن برن گمشن- توواقعایه تختت جفت جورنیست تادودقیقه پیش میخواستی بری قاپ طرفوبدزدی حالامیگی برن گمشن؟؟- بابامن هوس کورس زدبه سرم دیدم این دوتامیخوان کورس بزارن منم رفتم جزوشون شدم که یه کم حال کنم حالا هم همین طوری میخواستم برم سرمیزکه شانسمودرنبوددختره امتحان کنم- اره مثل دیوونه ها- بابابیخیال راستی شنیدم طراح لباس مجری برنامه...شدی راسته؟؟- توروخداتودیگه درباره ی این خروسه حرف نزن تواین دوروزهرکی بهم رسیده ازاین یاروگفته- باشه ولی گفته باشماطرف خیلی خوشگله- به دررررک خدابراننش نگهش داره مبارک صاحابش باشه.به پازنه بزغالش پیربشه.به من چه؟؟اصن توچراامروزکرمات فعال شدن والا توکه اینقدرچشمت دنبال پسراس چطوری تاحالادوس پسرنداشتی واقعا؟؟- وقتی میگی پسرایعنی همه جورپسری ولی خودت که میدونی من تک پرم باهرکسی نمیپرم!!!!- اوه اوه اوه خفه بابا.عزیزم شماتک پری یعنی هرثانیه بایکی میپری!!!.........ساعت دوازده بود که رسیدم خونه بهم خوش گذشت.همین طورلباسمودراوردم پرت کردم توکمدوپریدم روتخت مثل همیشه زرتی خوابم برد------------------------------------------------------------------

همین طورتواتاقم نشسته بودم داشتم به 1ساعت دیگه فک میکردم که بایدمیرفتم لباسای اقاخروسه روتحویل بدم اه اه اه اینقدربدم میادزودی به چیزی که بدم بیادبرسم!!فردااول ماه رمضون بود بایدروزه میگرفتم منم عصراچون دیگه جسدم به پشوازافطارمیرفت تصمیم گرفتم امروزبرم لباساروتحویل بدم داشتم فک میکردم که خانوم اخلاقی یه دفه ای واردشد-کمند نمیشه الان لباساروبدی-چرااا؟؟؟- چرانداره سفارشوفردامیبری- باشه اشغال وقتی اخم کنه مثل ببرمیشه اینم ازاون موقع هابود که من به غیرازچشم چیزه دیگه جرئت نمیکردم بگم.چقدربرنامه ریزی کرده بودم بیخیلی فرداروزه نمیگیرم اره خودشه-------

صبح یه تیپ معمولی زدم رفتم کارگاه که طرحموتحویل بدم.طرح کت شلوارای اقای خروس هم تاحالا 15تاشده بودفعلامیتونستم یه استراحتی بکنم.رسیدم کارگاه که یه دفه ای شبنم پریدجلوم اومدم بخندم که یه دفه یاداون طرزحرف زدنش افتادکه به یه سلام خشک خالی اکتفاکردم دیگه بهش زیادمحل نمیدادم یه جورایی ازاولشم شخصیتش زیادبه مزاجم خوش نیمده بودچون زرتی جلوی پسراتسلیم میشدهروزم عاشق یکی بود.شبنم- کمند کمندجون من واستادودقیقه.کیف میکردم وقتی به یکی محل نمیدادم ازصدتادارزدن بدتربودچون من همش باهمه جوربودم باهمه شوخی میکردم خیلی کم بودکه بایکی مثل سگ باشم.-کمند واستادیگه خوشت میادمث سگ دنبالت باشم- شبنم نخیرخوشم نمیادفقط الان وقت ندارم بزارهرچی میخوای بگی برای ظهربریم بیرون بگو-اگه قول بدی دوباره سرکارم نزاری باشه-خیلی خب حالااین طرحاروبگیر-راستی شبنم میگم یه طرح ویژه قبول میکنی-طرح ویژه؟؟-اره طراحی لباس عروس دخترخالمه حاضره دست مزدخوبی هم بده- مثلاچقدر-...- قیمت چشمگیریه دربارش فک میکنم ظهربهت میگم-باشه.ضیائی- شبنم خانوووم.-اوهع این صدای سگ اخلاق نیست ازکی تاحالا توروبه اسم صدامیکنه.دوباره- شبنم خانوم-اقای ضیائی من اینجام.وقتی ضیائی اومدتواتاق منودیدیه دفه شروع کردرنگ به رنگ شدن حالادیگه مطمئن شدم یه چیزایی بین این دوتاهست.به عنوان تیکه یه ببخشیدی گفتم اومدم بیرون................کمندکمند بدودیگه-اومدم دیگه اینگارداری ازگشنگی میمیریا - خب اره حالا کجابریم؟-همین رستوران روبه رویی دیگه .....................چی میخورین - پیتزا- وخانوم شماچی- منم پیتزا میخورم.خوب حالاچی میخواستی بگی- خب راستش ازاون روزبه بعدمن نمیدونم چراتواینطوری؟- نمیدونی؟؟اون لحن بدت یادت رفته والامن مطمئنم اگه ازت دورنشده بودم یه سیلی هم توگوشم بود- کمند من واقعامتاسفم ومعذرت میخوام راستش...نمیدونم چطوری بگم بهت...- نمیخوادزیادفک کنی خودم میدونم چت شده- چی؟-لابدعاشق ضیائی شدی اره-اره..-خب بزاربهت بگم شبنم برای من مهم نیست ادمابرای دیگران چه رتبه ای دارن متاسفانه یاخوشبختانه من هرطوردلم بخواد درباره ی دیگران حرف میزنم...-اینوخودم میدونم-خب پس حالاکه میدونی رفتارت برام مبهم ترمیشه- من اونروزازاین عصبانی بودم چون که اصلادوست نداشتم تووسهراب بایه ماشین برین من واقعامعذرت میخوام کمند ولی توخودت نمیدونی که چقدرمیتونی ادماروجذب وشیفه ی خودت کنی من ترسیدم حالاکه سهراب باهات جورنیست توبرای صمیمیت بااون حریص تربشی.بااین حرفای شبنم قلبم هی داشت سنگین ترمیشداون فک میکردعلت صمیمیت من بادیگران به خاطراین بودکه من نه باباداشتم نه داداش ونه دوست پسراون فک میکردمن اگه بابقیه صمیمی میشم به خاطرسوءاستفادس یه باراینوبه طورغیره مستقیم بهم گفته ولی من اهمیت ندادم کمند کجایی- شبنم متاسفانه نه من دیگه تورومیشناسم نه تومنوفهمیدی اگه دوستی بین منوتوبوده دیگه حالانیست.پاشدم راه افتادم طرف درخروجی واقعاحالم بود شبنم همین طوردنبالم بودهمه داشتن نگاه میکردن گذاشتم وقتی ازرستوران خارج شدیم یه دفه برگشتم طرفشوحرسموتویه سیلی خالی کردم روصورتش- خیلی اشغالی که هرچی دلت میخوادحرف میزنی بعدم راه میفتی دنبالم ولم کن حتی دیگه نمیخوام ریختتوببینم- کمند من که گفتم معذرت میخوام- بس کن دیگه حرف نزدولم کن برو- باشه باشه میدونم خیلی بدکردم باافکارم ولی من معذرت خواهیموکردم.دیگه صبرنکردم به بقیه حرفاش گوش کنم راه افتادم طرف کارگاه نمیدونم ولی اینگارحرفای شبنم تلنگری بودکه دوباره ی همه غم تنهاییمام روسرم خراب بشه یه مرخصی ساعتی گرفتم که دوباره عصربیام برم لباساروتحویل بدم تاحالا24سالم بودبه غیرازخداهیچ کس دیگه اشکایی که برای تنهابودنمو میریختم هیچ کس ندیده بود.خدااااچرا چرا این کاروکردی چرامنوبه این دنیااوردی وقتی قراربودبندهات منورها کنن چرامنی که بنده ی توام روی این کره ی خاکی نبایدیه تکیه گاه داشته باشم چراااا.تاحالاخیلیاازخودم خاستگاری کرده بودن ولی یاخودم ردکردم یاوقتی شرایطوگفتم خانواده هاشون بیخیال شدن البته منم ترجیه میدادم مجردبمونم چون خوب روی پای خودم بودم------

ساعت کاریم که حالاتموم شده بود بایدیه ساعت دیگه میرفتم لباس تحویل بدم پاشدم یه دوش اب سردگرفتم که پف چشمام خوب خوابیدیه جورایی سبک شده بودم ولی هنوزذهنم درگیروبهم ریخته بودبیخیلی...تصمیم گرفتم تیپ ابی نفتی بزنم.یه مانتوتابستونی ابی نفتی که تنگ نبودپوشیدم ودراستیناش حالت کش داشتودردل بسته بود فقط دم یقه اش چندتا دکمه میخوردکه یه کم سنتی بشه .باشلوارجین تنگ اب نفتی بایه شال ابی نفتی کلاطرزلباس پوشیدم طوری بودکه حتی رنگ لاکمم بابقیه هیچ فرقی نداشت هیچ وقت تولباس پوشیدنم رنگ تضادبه کارنمیبردم به خاطرهمین بیشتررنگ های تیره میپوشیدم.لنزهای ابی نفتی مم گذاشتم مهدیس میگفت به شرطی تویکیوعاشق این چشماکنی بعدوقتی لنزوبرداشتی کاخ ارزوهای طرف تبدیل به هم کف چهل متری بشه.بایه خط چشم برق لب ارایشموتکمیل کردم خوب میدونستم که برنامشون یه برنامه ی مذهبیه واون دفه من یه غیرازمردپسرهیچ زنه دیگه ای ندیدم شالموتاجایی که بهم بیادگذاشتم جلو بعدم کیف دستی ابی نفتیموباعینک دودی های مارک دارمو برداشتم وباکتونی های ابی نفتی تیپموکاملاتکمیل خوشگل کردم لباسم که قبلاگرفته بودم سوارماشین شدم تاجاییکه میشداروم رانندگی کردم!!تایکم دیربرسم-------واردخیابون.اه لعنتی یعنی پارکینگ ندارن که اینجاجای پارک نیست شانسه دیگه بیخیلی باشه وجدان جان!یه نگاه توایینه به خودم انداختم که دیدم تکمیلم دستوبردم طرف دستگیره که چشمم به دستام افتاد.خب این دستایه ساعت باحلقه کم داشت حلقه گفتم چون اگه یه وقت بایکی جورشدم مثل شبنم فک نکنه که منظوری دارم توداشپورت ساعت دسته چرم ابی نفتیموبایه حلقه که برای یه همچین وقتایی گرفته بودم دستم کردم داشتم به دستام نگاه میکردم که یه دفه یه صدای عجیبی اومدوماشینم به صورت پرش یه کم رفت جلووقتی ازتوایینه نگاه کردم دیدم بعععلع اقاحسام با بی ام وی خوشگل مشکیش کوفته به ماشینم وایساده داره نیگاش میکنه مثل جت پریم پایین که وقتی چشمم به صندوق عقب افتاد=شده باهیییییییییین بلندازطرف من .فک کنم حسام به خاطرعینکم نشناخت چون برخوردش با اون دفه کلافرق داشت منم عینکوبرنداشتم .بادادگفتم- چیکارکردید اقای به ظاهرمحترم یعنی این ماشین اینقدر کوچیکه که ندیدین؟؟؟.مظلومانه گفت- ببخشیدسرعتم زیادبود- عه؟نه بابا؟راست میگین؟؟؟منکه نمیدونستم!!زدین ماشینوپوکوندین.مگه تواتوبانه که سرعتتون زیادبوداخه کی با یه همچین سرعتی واردیه کوچه بن بست میشه.همون لحظه فراهانی ازدراومدبیرون.-ا حسام چه خبره؟؟.خیلی شیک عینکموبراداشتم که این حرکتم =شدبااینکه چشمای حسام مثل وزغ بشه.فراهانی- خانوم کیانفرشمایین- بله منم. اقای کامیاب گویاعینک همراه نداشتن زدن ماشینودربه داغون کردن.دوباره خروس رفت توجلدخشک جدی بودنش.حسام-هرچقدرکه خسارت زده باشمومیدم خانوم کیانفرشمانگران هزینه نباشید.دوباره درازنشستورواعصاب من شروع کرد-چی میگین اقای کامیاب به نظرشمامن ادمیم که به خاطرپول این حرفوبزنم؟قیافه ی ماشین من شده عین این بازیافتیاماشین من چی بودکه تازه شمانصفشم بزنی له کنی- گفتم که خسارتشومیپردازم.یه دفه یه فکری توذهنم جرقه زد- میپردازین؟باشه بپردازین فقط صبرمیکنین پلیس بیادکورکی بکشه بعد!!.دوباره بااین حرف هم چشمای فراهانی هم حسام اندازه پشقاب ماهواره شدفکرشم نمیکردن همچین حرفی بزنم اخه هدفم این بودجریمه ی ماشینش ثبت بشه بعله نخورده بودی.فراهانی-خانوم کیانفردیگه پلیس لازم نیست وقتی ببرین تعمیرگاه خسارت معلوم میشه بعدم مقصرکه مشخصه حسامه- بعله کسی شکی نداره ولی بایدپلیس بیاداقای فراهانی حالاکه میخوان جریمه بدن بایدراه قانونی هم طی بشه!عجب مارمولکی بودم.حسام-اشکال نداره سام

مهموناکه ازدره پشتی میان منم صبرمیکنم پلیس بیاد.زنگ زدم پلیس ادرسودادم بعدم دوباره عینکموزدم نشستم توماشین------ حسام {دختره ی عفریته میخوادخلافی ثبت بشه خب به درک که ثبت میشه حالامگه چون مجریم دیگه نبایدهیچ کاری کنم.هه باعینک مثل هندونه دربسته میمونه اصلانمیشه بشناسیش ولی حیف براتیپت خییییلی افت داره سواریه همچین ماشینه به قول خودت بازیافتی بشی خانوم کیانفر}.اه لعنتی امروزاصلا اینگارشانسم سگی شده اون از صبح اینم ازحالا.پلیس اومدکورکی کشیدیه مبلغ چشمگیریم جریمه کرد.حالا هم بایدجریمه بده بااون سرعتش هم خسارت کاورلباساازتوماشین برداشتم سریع رفتم توساختمون.اُلالا چه خبره توایجادیگه صدابه صدانمیرسه ازبس شلوغه یه دفه ای پام گیرکردبه یه سیم که بیشترنگاهابرگشت سمتم که اگه دستموبه دیوارنمیگرفتم باپوزاومده بودم روزمین من امروزبایدبرم بمیرم بااین شانسم فراهانی بایه لبخنداومدطرفم-مواظب باشین خانوم کیانفراینجاخیلی مانع هست به خاطردوربینا- بله معلومه-بالاخره پلیس اومد؟؟.که یه دفه حسام ازپشت سرم گفت- بله خوب شداومدخانوم کیانفربه ارزوشون رسین.بایه لبخندملیح لج درارگفتم اقای کامیاب نگین ارزوبگین حق لطفا-هه حق؟ حق شمافقط پرداخت خسارت بودیاشایدم کمترچون ماشین شماهم لنگ درهوا وسط کوچه بود!- اون به خاطرجای پارک بودکه نبود درضمن من فک میکنم کورکی قبلاکشیده شده باشه درست نمیگم؟؟.فراهانی- خانوم کیانفرلطفالباس هاروببرین اتاق پرودست چپتون-باشه ممنون.رفتم لباس هاروبردم تواتاق پروکه یه اتاقه نسبتاکوچیک بود که یه مبل دونفراه بایه میز شیشه ایم توش بود.یه دفه چشمم به بطری ابی که روی میزبودافتاداخه که چقدرتشنم بود دربطری ابوبازکردم گذاشتمش دم دهنم همین طورداشتم باولع میخوردم که یه پسرکه به نظرم قیافش خیلی برام اشنابودازدرواردشد.منم داشتم به خوردنم ادامه میدادم.پسر- فک کنم ماه رمضان باشه دارین اب میخورین....بااین حرفش دوهزاریم افتادکه چه سوتی اونم توچه جایی دادم یه دفه اب پریدبه گلوم هرچی اب تودهنم بودپاشیدبیرون بایه حرکت جتی خودموجمع جورکردموپریدم دم دهنشوگرفتم- ببینین شما این حرفودیگه هیچ جا نمیزنید.شترم دیدیدندیدین.من روزه گرفتم شماهم منکرش نمیشید.بعداروم اروم دستموازدردهنش برداشتموتویه نگاه بازرسیش کردم قدبلندبا یه هیکل متوسط بیشترلاغرباصورت کشیده سفیدباموهای نسبتاگندمی مه روبه بالازده بود چشماش خوش حالت بارنگ سبزملیح که یه پیرهن قرمزسوخته ای پوشیده بودباشلوارکتون مشکی.قیافش خیلی مظلوم احساسی میزدوصدالبته دوست داشتنی.صدای خنده ی ملیحش منوبه خودم اورد-چیه چرامیخندین؟-اخه خیلی جالب گاردگرفتین شماروزه بگیرین یانگیرین به خودتون مربوطه پس چراخودتونواذیت میکنین- خب بله اینوکه خودمم میدونم ولی اینجاحتما همه روزه هستن یه جورایی زشته یکی نباشه بعداینکه منم امروزنگرفتم چون میخواستم بیام اینجا-چی حرفتون که دوپهلوشد- اجدا؟خب ببینین من روزاول ماه رمضان که روزه میگیرم سرم لازم میشم بعدبه خاطراین که ایجانیفتم رودستتون روزه نگرفتم که شماهم حالاهیچی نمیگی درسته؟؟-نگران نباشیدمن خودمم به خاطرزخم معده روزه نیستم روزه خوری شماهم پیشه من محفوظه.- خب نمیخوایدخودتونومعرفی کنین- چرامن مهدی نیکمند هستم شماهم فک کنم طراح لباس حسام باشیددرسته؟-اره منم کمند کیانفرهستم.داشت همین طورنگاهم میکرد نمیدونم چرازیرنگاهش یه جوری بودم البته نگاهش اصلابدنبودولی من گرمم شده بودبه خاطرهمین گفتم ممنون ازرازداریتون سریع ازدرخارج شد.اووووف اینگارمحشربوداینجا گرم شلوغ پرسرصداادم سرسام میگرفت.- وببخشیدشمابایدکمند کیانفرباشیددرسته.برگشتم دیدم یه دختر حدودا29 ساله پشت سرمه چه عجب یه دختر پیداشداینجا- آه بله خودم هستم.من افتخاراشنایی باکیودارم؟- من پرستوصادقی هستم مدیرتدارکات خوشبختم- من همین طورخب اینگاردفه ی اولته اومدی اینجابایدبرات کسل کننده باشه-اره دقیقادرست حدس زدی-خب غریبی نکن.چییییش این دیگه به من میگه غریبی نکن خبرنداری.-بیابریم اتاق نشین من اونجابرنامه روببین.یه دفه یادروزاول افتادم که تواون اتاق میخ شدم-نه نه نه اونجابرای من بیشترکسل کنندس-چراعزیزم؟؟.زهرمارعزیزم زنیکه ی لوس عشوه ای- راستش من اصلابایدبرم یه جاقراردارم- داری تعارف میکنیا- نه اتفاقامطمئن باشیدمن هرچی باشم تعارفی نیستم پرستوجون-باشه عزیزم هرطورراحتی بالاخره دیگه قراره هروزبیای اینجا-اره درسته خدافظ.پوووف مثل کنه میمونه.رفتم تواتاق پروکه کیف وسایلموبردارم برم راحت شم که وقتی دروبازکردم سرجام مسخ شدم خروس کت شلواروپوشیده بودوتبدیل به طاووس شده بود.خیییییلی بهش میمومد.اه اه ببین چه صحنه ای شده کمند مثل عروس دومادا اون پاایینه واستاده داره به تونگاه میکنه توهم ازتوایینه به اون بااین فکرلبخندم عمیق ترشدمنم سعی درجمع کردن نیشام نداشتم برای اینکه خیلی سه نشه گفتم-بایدکارخلاقیت خودموتحسین کنم.این خلاقیت منومیرسونه - بله وهنردست خالق هم پش سرش!!ای کثافط فهمیدم قیافه داری- گویااون دفه اینقدرنگاه کردین که تونستین به بهترین رنگ پی ببرین.اشغال بیشعور- بله ولی اون نگاه کردن من الان ایجا به دردتون خورده که وایستیدکیف تیپ خودتونوبکنین.دیگه صبرنکردم که چیزی بگه سریع ازاون ساختمان خفقان اورپریدم بیرون اوفی داشتم خفه میشدم تواون شلوغی چشمم به ماشین خوشگلم افتادکه اه ازنهادم بلند شدلعنتی ببین چه به روزماشینم اورد.هرچندمیخواستم بفروشمش ولی حالاهم کلی ازقیمتش کم شده بودطوری نیست پولشوازحلقومش میکشم بیرون.درهمین هین یه دفه یه چیزی یادم اومدفقط ای کاش سرجاش باشه دوباره پریدم طرف ساختمونو زنگوزدم که هیراددروبازکرد-اخانوم کیانفرکی رفتیدکی اومدید- راستش عینکموجاگذاشتم - بله بفرماییدتو.سریع رفتم تواتاق پروببینم سوییچ بی ام وی حسام هنوزرومیزعسلیه یانه که دیدم بله بالاخره امروزشانسم برگشت پیشموسوییچ سرجاش بود.سوییچوبرداشتموعینکم گرفتم دستم که سه نشه رفتم بیرون تاادامه ی نقشمواجراکنم شایدکارم زشت بودولی کسی که بخوادبامن دربیفته پوزش روزمین بودحالاهرکی میخواست باشه.-اقاهیراد؟؟.اخ سوتی دادم به اسم صداش کردم قیافشوبدبخت کپ کرده- بلع؟- ببخشیدحواسم نبوداخه من عادت ندارم کسیوبه فامیل صداکنم حالاهرچندفامیل شماروهم نمیدونستم- نه نه اشکال نداره من منظورم این بوکه کارتونوبگین- اهان خب حتماازجریان چندساعت پیش مطلعین که اقای کامیاب زدن به ماشین من - بله فهمیدم- خب اقای کامیاب سوییچ ماشنشونودادن به من که ماشین منوببرن تعمیرگاه درست کنن بعدمن یادم رفت سویییچوبدم بهشون حالا هم که روصحنن لطف کنین بعدبدین بهش- جدا؟؟- بله-هیچی بدین بهش بدم.سوییچودادم بهش.اینم اینگارفهمیداون خروسه هیچ وفت همچین کاری نمیکنه لحظه ی اخرچشمم افتادبهش که روصحنه بودنگاه کن عوضی چه میخنده گنداخلاقیش برای بیرونه صحنه اس ولی ازحق نگذریم اونم مثل خودم همیشه یه لبخندداشت رولبش ولی نمیدونم چراوقتی به من میرسیداین لبخنداینقدرتمسخرامیزمیشداصلابه جهنم که تمسخرامیزمیشدحالا که فعلا خوب دهنش سرویس بود.بی ام وی مشکیش داشت بهم چشمک میزدچه کیفی بکنم من سوارشدم اولین کارم این بودکه زنگیدم به مهدیس-الووو حاضرشوکه اومد درخونتون.بعدم قطع کردم بدبخت یه الو هم نگفت.پاموتااخرگذاشتم روگازشروع کردم به لایی کشیدن ازماشیناوقتی رسیدم دم خونه ی مهدیس یه دستی هم کشیدم که صدای لاستیکا باصدای جیغ مهدیس قاطی شددرسته که مهدیس ماشین سواریش 20بودولی من قشنگ جلوپاش دستی کشیدم اونم که نشناخته بوددهنشوپرکردداش فحش میدادمیومدطرف ماشین- مرتیکه الدنگ نمیتونی مثل ادم رانندگی کنی گمشویه جاکه خوده لجنت فقط باشی فهمیدی - نه نفهمیدم وقتی منوتوماشین دیددهنش اندازه یه غاربازموند-احق تویی این ماشین کجابوده- فعلابشین تابگم.وقتی جریانوبراش تعریف کردم ازخنده روده بر رفته بود.رفتیم محله ای که پاتوق کورس دخترپسرابودشروع کردیم باماشین حسام بدبخت کورس گذاشتن یه جورایی مال مفت بوددیگه-----

"حسام"

-اینگاریه مدت برنامه اجرانکرده بودم عادت نداشتم ثابت بشینم یه جاگپ بزنم.این کت شلوارم که اینگارلاحفت بودازبس گرم بود- ولی ازحق نگذریم حسام طرح رنگش خیلی بهت میاداینگاراین کیانفرحسابی خوش سلیقه اس- اره درکنارمارمولک بودنش- ولی به نظردخترخوش اخلاقی میادچون این لبخندش هیچ وقت نمیره- نمیدونم چراهروقت میبینمش عصبی میشم.داشتیم همین طوربامهدی حرف میزدیم که هیراداومدتویه سوییچ پرت کردطرفم- این دیگه چیه؟این همونیه که ازخانوم کیانفرخواسته بودی دیگه- چی میگی منکه چیزی نخواسته بودم ازش- حسام خربازی درنیارگشنمه حوصله تعریف ندارم فک کنن یادت میاد- هــــــیرادمیگی یانه – باشه بابا.کیانفراینودادبه من گفت که توبهش سوییچ ماشینتودادی گفتی که ماشینشومیبری تعمیرمیکنی وتاوقتی هم که درست بشه ماشینت دست اونه حالا بازم یادت نیست؟؟- بااین حرف هیرادصدای خنده ی همه بلندشدمنم مثل جت پریدم توکوچه.بعله دختره ی عفریته ماشینموبرداشته بودوماشین خودشوگذاشته بودجاش.بله دیگه اقاحسام ظهرکه مسخره میکردی میگفتی ماشین براتیپش افت داره حالاخودت بعدازیه عمرمجریگری یه 206دالاقه روببرتعمیرگاه.دست ازپارازتربرگشتم توساختمون همه هنوزداشتن میخندیدن.سام- چیه پکری حسام حتی فکرشم نمیکردی اینطوری ازکیانفررودست بخوری اره خب توباشی که بااون سرعت نزنی به ماشین دخترمردم.هیراد- فکرشم نمیکردم این دختره اینقدرشیطون باشه.- وای بسه دیگه بالاخره که فردامیادش.مهدی- برخلاف همه ی دخترای دیگه که سعی میکنن پیش ماخودشونوخانوم جلوه بدن این اصلا توفکرانیست اینوداشت به پرستوطعنه میزد- یه دختر19ساله چی حالیشه که بخواددرست رفتارکنه.سام - حسام خان همین دختره 19ساله الان 24سالشه.- هه غیره ممکنه- ولی فعلاکه ممکنه. ولی اون بااین اندامی که داشت اصلابهش نمیومد. قدش که ماشا...فقط یه کم ازمن کوتاهتربود.لعنتی شده سوژه ی ذهنم اعتراف کنم تاحالاکه31سالمه هیچ دختری ذهن وجدانمودرگیرنکرده بود چراپرستوبودولی اونم فقط به اویزون بودنش فک میکردم که چقدرمیخوادبارفتارش ادموتحت تاثیرقراربده این دخترم که اومده توذهنم حتمابه خاطراجنی بودنشه اره به خاطرهمینه دیگه.منکه خداروشکرادمی نیستم که تحت تاثیرتیپ قیافه قراربگیرم چون روزی صدتاازاین دختراجلوراهم بود.- حسام حسااام هووووی – هان بله- این دختره بدجورمشغولت کرده ها- چراچرت میگی این تازه این روزه اولش بوداونوقت به نظرت من همچین ادمیم که یه دخترمثل این مشغولم کنه داشتم فک میکردم سویچم کجابودکه برشداشته- حالاراستی کجابودیعنی رفته سرلباس هات؟؟؟؟- نه بابارومیزعسلی تواتاق پروبود.دوباره ذهنم رفت طرفش که عجب تیزبینی بوده که بین همه وسیله سوییچودیده- حسااام چرامثل دیوونه هاشدی – چی؟-میگم حالاخیلی ذهنتودرگیرماشین نکن چون صاحابش متاهله!!!- دیوانه----------

"کمند"

ساعت 1بودکه داشتم میرفتم مهدیس روپیاده کنم.مهدیس- خره خیلی خوش گذشت بالطف حسام واقعا حالم بدبود- اره ولی بایدفردابرم ماشینشوپس بدم بیشترازاین زشت میشه شخصیتم زیرسوال میره- نه توروخدابیا وقتی ماشینت درست شد بده بهش بده ولی حالاماشینتم خیلی حیف بود- من بیشتربه خاطراینکه بفهمه باکی طرفه این کاروکردم وگرنه ماشینومیخواستم عوض کنم – حالاتاوقتی که ماشین بخری بیاماشین منوبگیر-اووووونه بابازنگیدم به دادشه ثمین گفت یه پورشه مشکی 0خوشگل برام کنارگذاشته حالافرداصبح میرم قولنامه شومینویسم میخرمش- باریکلایعنی پس اندازت اینقدرزیادشده؟- نه بابا مجبورم حالایه ناخکیم به حساب بابام بزنم - حالابازم خوبه تواین شانسوداری- به جاش این اخلاقودارم که نتونم ازش استفاده کنم.مهدیسم باباومامانش ازهم جداشده بودن تنهازندگی میکردمثل خودم بودبه خاطرهمین حرف هموخوب میفهمیدیم- هووووی داری کوچه روردمیکنی – اینقدرخوابم میادکه اصلاحالیم نیست- اره معلومه خب کاری نداری- نه فدات میخوای بیام پیشت بخوابم – نه بابابروحالاصبح میخوای تالنگ ظهربخوابی- بی ادب باشه خدافظ-خدافظ------

روگوشیم که داشت خودشوخفه میکردنگاه کردم ساعت7.30بودبه بدبختی پاشدم یه دوش اب سردگرفتم طبق معمول یه تیپ پسرکش زدم راه افتادم اخه خودم طراح لباس بودم زشت میشداگه طرزلباس پوشیدم 20 نبودسواربی ام وی حسام شدموراه افتادم.مامانمم که فقط موقع خواب میدیدم بیخیلی همین طورکه داشتم به طرف نمایشگاه سعیدمیروندم حس فضولیم گل کردداشپورت ماشینشوبازکردم که چندتاعکس بود برداشتم دیدم بعععله چندتادخترداشتن ازسرکول حسام چندتاپسردیگه که یکیشونوشناختم مهدی بود میرفتن بالاالبته یکی ازدختراهم پرستوبود که دستشودوربازوی حسام حلقه کرده بودبه نظرم شمال بودن.نمیدونم چراازاین که مهدی قاطیشون بودیه جوری شدم سریع عکسوگذاشتم سرجاش به رانندگیم ادامه دادم...رسیدم دم نمایشگاه که خوده سعیدم جلودرواستاده بود.نمایشگاهشوخیلی دوست داشتم یه بارکه قیمتشوباماشینای توش پرسیدم فهمیدم قیمتش یه کم کمترازمبلغ هنگفتیه که بابام توبانک برام خوابونده بوداره دیگه اینم ازویژگی های پدرپولداربود.......

سلااام- به به کمند خانوم یادما افتادین- یادشمانیفتادم یاده پروشم افتادم- پروازوقتی ثمین رفته ندیدمت کم پیدایی؟؟- اره سرم شلوغه ثمین چرادیگه ازشمال نمیاد؟؟-والانمیدونم گویابهش ساخته که دل نمیکنه- خب حالاپروشه ی من کو؟؟ -اونجاست راستی این ماشینه خودته خیلی تمیزوشیکه حیفه بخوای بفروشیش خواستی بفروشیش بده به خودم- اووووواستابابادودقیقه واسه خودت میبری میدوزی کجاماله خودمه قرضیه به نظرت اینقدرخرم که بایه پروشه عوضش کنم- چه میدونم گفتم شایدخریدیش- نه بابا.پ ماشینم کوووو- ای بابااینهاش درضمن وقتی پولشودادی بگوماشینم- باشه نگران نباش پاشوبیا قراردادبنویسیم...قردادپروشموبستمو یه چک 4روزه هم بهش دادم که پولشوتمام کمال بگیره.تصمیم گرفتم عصرماشینه حساموبدم مهدیس بیاره خودمم باماشینم بیام که چشماش دربیاد----------------------------------

اه مهدیسمن چه میدونم بیابگیرسوییچوتاببینم چی میشه- باشه ولی من بایدبیام تواون ساختمون.بامهدیس راه افتادیم مهدیس مثل بچه هاخیلی کنجکاوی میکردمیخواست بیادبرنامه روازنزدیک ببینه.بالاخره رسیدیم طبق معمول یه نگاه توایینه به خودم انداختم یه مانتوی تنگ کوتاه مشکی طرح دار باشلوارمشکی دم پا کفش اسپورت مشکی بایه مقنعه پوشیده بودموباماشین ست شده بودمثل همیشه 20 بودم{چه پپسی بازمیکنه}بعدپیاده شدم چشمم افتادبه مهدیس اونم مثل همیشه رنگ تضادپوشیده بود. منومهدیس وثمین یه گروه شیک خوشگل بودیم.زنگوزدم دوباره هیراددروبازکرد- بفرمایید- سلام اینگارشمادربانین اینجااقاهیراد- نه ولی اینکه میزم نزدیک دره دربان شدم.معرفی نمیکنین خانوم کیانفر- چرادوستم هستن زحمت کشیدماشین اقای کامیاب رواوردن.بااین حرفم قهقش بلندشدوااینم اینگارچل میزدا- ولی بایدبگم کلک خیلی سنگینی بودبرای حسام بادروغی که به من گفتید- راستش لازم بود...رفتم لباسوگذاشتم تواتاق پروکه مهدیس مثل کش شلواردنبالم میومدوخودشومعرفی میکرد.بعدم وقتی اومدم بیرون حسامودیدم که رویه مبلی نشسته بودوداشت به یه چیزی مثل میکروفن ورمیرفت زودی سوییچ ماشینشو ازمهدیس گرفتمورفتم ازپشت سرگرفتم جلوی صورتش مثل جن زده هاسوییچوازدستم گرفت پاشدوایستاد.عوضی بازم اون لبخندکذایی.ولی به جاش من یه لبخندشیک زدم که نشونه ی رضایت باشه زدم- خب خوش گذشت خانوم کیانفر؟؟- بله ماشین خوش دستی دارین ولی متاسفانه هیچ چیزوسیله شخصی ادم نمیشه-وقتی من هم جریمه رودادم هم خسارت شمارودیگه مجبورنبودین ماشینوقاپ بزنین.این کاردرشان شمانبود.- ولی من فک میکنم بیشتراینکه سواراون 206میشدم درشانم نبودمن ازبدوبدتر.بدوانتخاب کردم پس اصلا جای نگرانی نیست- خب بایدبگم ماشینتون تعمیرگاهه اگه میخواین بعددروباره ماشینوبگیرین بهتره الان سوییچ دسته خودتون باشه.یه لبخندشیک ازروی بی تفاوتی به طعنه هاش زدم گفتم- اه فک کنم دیگه اصلانیازش نداشته باشم- خب خوبه- لباس هاتونوگذاشتم تواتاق پرو-باشه میدونم.بیشعوریه ممنون زورش میادبگه.- خانوم کیانفر.برگشتم دیدم مهدیه این اولین پسری بودکه تواولین برخوردیه حس خوب نسبت بهش داشم یه حس مثل همخون بودن یه جورایی دوسش داشتم.چی گفتی کمند توغلط کردی که دوستش داری.- سلام اقای نیکمند- سلام لطفابگین مهدی چون هیچ کسی منوبه فامیل صدانمیکنه- چه خوب باشه.خودمم عادت ندارم به فامیل صداکنم- لطفابیاین بشینین تاباهم برنامه روببینیم- باشه فقط من ببینم دوستم کجاس که پیداش نمیکنم.الان برمیگردم.رفتم دیدم این هیرادمهدیس روگرفته به حرف- مهدیسجان – بله –یه لحظه بیا-هومم- نشستی داری بااین دیوونه حرف میزنی بیابریم بشینیم- کمند خیلی باحالنابااین که بیشترفضامردونس ادم احساس راحتی میکنه- ااااتوزوداحساس راحتی کردی اینگار- نه خیربه خاطراینکه بیشترشون چشم پاکن.خرهههه اونجاروکمند.وقتی ردنگاه مهدیس رودنبال کردم رسیدم به حسام که داشت ازاتاق پرومیومدبیرون لعنتی باکت شلوارمخمل ابی نفتی 20شده بود.داشتم نگاه میکردم که یه دفه دیدم پرستوپریدجلوشویه چیزی میخواست بزنه یقه اش که بلندگوبوداینگارحسامم خیلی محترمانه ازدستش گرفتوداددست هیرادکه براش بزنه خوشم اومد ازهرچی دختره اویزونه متنفربودم.بامهدیس رفتیم اونجاکه مهدی بودتابرنامه روازنزدیک ببینیم یه مبل دونفره بودبایه یه نفره که مهدیس رفت روتکی نشست من یه ذرچی ازدردمجبوری رفتم بافاصله نشستم کناره مهدی – خب مهدی اوندفه نگفتی که کارت اینجاچیه- خواننده ی تیتراژبرنامه هستم بااجازت- جدااااااا.بااین حرفش چشمای منومهدیس اندازه پشقاب ماهواره شداخه اونم مشهوربود.حتما مهدیس داره تودلش بپربپرمیکنه که بامهدی ازنزدیک گپ زده خخخ- خیلی تعجب کردی فک میکردم میدونی- نه اخه... راستش... چطوری بگم...صدای الانت اصلاشبیه تیتراژنیست.البته داشتم مثل سگ دروغ میگفتماولی چون خیلی بدگفتم جدابایداینطوری ماس مالی میشد.مهدیس وقتی فهمیدمهدی خوانندس سعی کردسنگین تربرخوردکنه ولی برای من مهم نبودمثل حسام باهرکی هرطوردوست داشتم برخورد میکردم حالاهرکی میخواست باشه- خب خانوم شکیبا{مهدیس} کارشماچیه- منم اتلیه دارم- خوبه پس بایدازمستندسازی هم سردربیارین- نه متاسفانه تااون اندازه این تخصص کمند- خانوم کیانفر؟راست میکن شمامستندسازم هستید؟؟؟- رشته ی اول دانشگاهم بودبه خاطرهمین اره بلدم کلاازکامپیوتریه چیزایی سرم میشه البته منظورم کارهای تخصصیش مثل هکوبرنامه نویسی ازاین کارا...ولی نه خیلی ماهرانه- جالبه- اره ولی دوستش نداشتم یعنی به طراحی علاقه ی بیشتری دارم-----------------------------------------

"حسام"

دختره پروپروماشین منوبرداه حالاهم های کلاس اومده سوییچوگرفته جلوی صورتم هه چه تیپیم زده بارنگ ماشینم ست کرده.پووووف هرچی هم بهش تیکه میندازم فقط بلده لبخندبزنه اصلااینگارنه اینگار.لباسوپوشیدمواز اتاق پرواومدم بیرون مثل دیروزبالباساش تیپ منم20 میکرد.دفه دیدم پرستوپریدجلوم میخواست بلندگوبزنه به لباسم.همیشه ازاین که یکی اویزونم باشه متنفربودم که بعکس پرستوهم اینطوری بودالبته تقصیرخودمه زیادی گذاشتم مامانم بهش جوبده اخه پرستودخترداییم بود.طوری که نارحت نشه بلندگوگرفتم دادم به هیرادتابرام بزنه که چشمم به کمندودوستش افتاد کمند داشت بایه لبخندتمسخرامیزبه منوپرستونگاه میکردکه دختره ی پرونگاه کن ازت پول نمیگیرم.هیراد- تموم شد- ممنون.راه افتادم برم روصحنه که کمند رودیدم که کنارمهدی نشسته بود.ازکی اینقدرصمیمی شده بودکمند داشت مهدیوبه اسم صدامیزدکم مونده بودشاخ دربیارم اخه مهدی میگفت دوس نداره کسی به فامیل صداش کنه ولی درباره ی جنس مخالف هیچوقت همچین اجازه ای نمیدادحالااین داشت...بیخیلی.ولی تورفتارکمند چیزی نظرموجلب کرده بود من تواین چندسال که مجری بودم مهمون دخترای زیادی داشتیم خوب جنس عشوه ریختنشومیشناختم ولی کمند درعین حال خیلی باهیرادوسام ومهدی و...راحت بودولی هیچ سعی نمیکردخودشوخوب خانوم نشون بده وهیچ عشوه منظوری تورفتارش نبوداصلاسعی نمیکردنظرکسیوجلب کنه یه جوری صادقانه رفتارمیکرد.ازاین رفتارش خوشم اومده بودکه خودش بودوهیچ سعیم درپنهان کردن شخصیتش نداشت.مثلاحالادوستش خیلی سنگین نشسته بودروبه روی مهدی ولی اون خیلی راحت داشت حرف میزداصلامعذب نبود.حساااام حسام کجایی؟.دیدم سام داره پشت صحنه بال بال میزنه وکمند هم ازخنده دلشوگرفته داره برام دست تکون میده.لعنتی چشونه؟حسام- چیه چراداری اینطوری میکنی.سام- چیه؟؟؟؟رفتیم روانتن توداری همین طوربه روبه رونگاه میکنی چته تو؟ابرومون رفت.تازه گرفتم چیشدلعنتی لعنتی رفته بودیم روانتنو من داشتم درباره این دختره فک میکردم عوضی ببین چطوری برام دس گرفته بودومیخندید .گندزدی رفت حسام حالااخربرنامه یه سوژه ی تپل دستش دادی.به درک برنامه روشروع کردم ولی تااومدتموم بشه باگندی که زده بودم سربرنامه فقط ازخجالت عرق ریختم.گفتم وقتی برنامه تموم بشه این دختره 100تاتیکه بارم میکنه ولی برخلاف انتظارم برعکس شدهمه بهم میخندیدن ولی کمند بالبخندهمیشگیش فقط نگاه میکردهیچ حرفی هم نزدهمون لبخنددسته کمی ازصدتاخاک عالم توسرت نداشت به هرحال بایدممنونش باشم چون اگه مسخره میکردهیچ حرفی برای گفتن نداشتم........

"کمند"

داشتیم حرف میزدیم که سام اومدروبه رومون شروع کردحساموصدابزنه وقتی دقت کردم دیدم حسام داره طرف مانگاه میکنه ماهم رفتیم روانتن وقتی دیدم مثل مجسمه داره نگاه میکنه زدم زیرخنده منم شروع کردم براش دست تکون بدم یه دفه به خودش اومدرفت صورتشوشست.چیییییش معلوم نیست داشته به چی فک میکرده کرده اینطورمات شده بود.رفتم تواتاقی که بساط تلفن پیغام گیره اینابود اونجاننشستم گفتم شایدبه خاطرسوتی که داده منم بهش خندیدم راحت نباشه توبرنامه.هیراد- کمند خانوم حسام داشت به شمانگاه میکرداحواستونوجمع کنین!.حامد- نه بابابه خانوم شکیباداشت نگاه میکرد.هیراد- این حسام چندروزه خیلی شیش میزنه بایدببینم بچم چی میخواد!حامد- شایدکودک درون بچت یه مامان میخواد!!!.سام- بس کنین دیگه من خودم میدونم باهاش چیکارکنم.شانس اوردم من حرفی نمیزدم چون سام خیلی عصبانی بود.من- نگران نباشین اونطورکه اقای کامیاب داشت نگاه میکردمردم فک میکنن روقیافش کات کردین.بااین حرفم قهقه یی هیراد بلندشدکه دوباره =شدبااخم سام وخفه شدن من.برنامه تموم شدوبازارمتلک انداختن به حسامم شروع شدولی من به یه لبخندهمیشگیم اکتفاکردم یه بارم که شدخانوم واررفتارکردم البته لبخندم ازجنس خاک توسرت بوداااا.مهدی- خوب نمیخندی کمند خانوم من فاتحه ی حسامووقتی داشتی اونطورمیخندیدی خونده بودم ازدست توحالاچی شده؟؟.بیایه بارم خواستم خانوم باشماببین میزارن- نمیدونم فک کنم خنده هام سرصحنه ته کشیده باشن- باشه.حالاداری میری؟؟- اره دیگه برم لباساروازاقای کامیاب بگیرم میرم.- خب خدافظ.راه افتادم برم که دوباره مهدی صدام کرد- کمندخانوم- بله- مواظب خودت باش.اینوگفتوسریع دورشدجالبه بوداین اولین باری بودکه یکی میگفت مواظب خودت باش.هه چه عجب یکی بودبراش مهم باشه بیخیلی کمندی.راه افتادم رفتم طرف اتاق پروکه وقتی دروبازکردم یه دفه چشمم به حسام افتادکه بانیم تنه ی لخت تواتاق بودتادیدم خیلی سریع دروبستم به قدری حرکتم سریع بودکه فک کنم ندیدکه من بودم.اه کمند هیچ وقت ادم نمیشی که دربزنی بری تواتاق سریع رفتم مهدیس روصداکردم زدم بیرونو بیخیال لباساشدم.مهدیس -چت شدیه دفه پس لباساکو- بیخیال فردامیبرم. فعلافکراین که منوندیده باشه 40درصدماجرابودبه احتمال 60درصدبودکه منودیده باشه اه لعنتی منه24ساله حالافردابایدبه خاطراین حرکت بچگانم ازاین عتیقه خجالت بکشم.چه خجالتی؟؟؛خجالت نداره عموکه؛مگه دیدن هنردست خداهم خجالت داره؟؟؛نــــــه!!؛افرین گلکم حالاهم فرض کن که یکی ازافرینش های طبیعی رودیدی همین!!!. رفتم مهدیس روپیاده کردموگازشوگرفتم رفتم خونه که باکمال تعب مامانمودیدم- سلام این موقع توخونه چیکارمیکنی- سلام مبارک ماشینت باشه- ممنون.سوال پرسیدم- خب منوتوکه اصلاوقت نمیکنیم باهم حرف بزنیم مثل مسافرایی هستیم که فقط برای خواب بیایم خونه منم مرخصی ساعتی گرفتم تایه موضوعی روبهت بگم- چه موضوعی؟- فعلابرولباساتوعوض کن تابگم- ای باباتوچیکاربه لباسای من داری موضوع روبگو.ولی بدون مقدمه چینی لطفا- باشه.مابایدخونه روبفروشیم وبریم خونه باغ پدربزرگت زندگی کنیم- چـــــــــــــــی؟!؟!.هه تومیخوای بری وردل اون پیرمردپولکی.باشه بروولی من ازجام تکون نمیخورم درضمن حق فروختن خونه روهم نداری گفته باشم.اینوگفتم سریع راه افتادم طرف اتاقم که بافریادتحکم امیزش که تاحالاازش نشنیده بودم سرجام واستادم- دارم باهات حرف میزنم پس واستاسرجات.من به اجازه تویکی هیچ نیازی ندارم پس الکی برای من تعیین تکلیف نکن درضمن من دراین موردباپدزبزرگت حرف زدم واون کلی هم استقبال کرد.درباره ی فروش خونه هم بایدبگم که خونه روفروختم وهفته ی دیگم بایدخالیش کنیم توهم همراه من به خونه ی پدربزرگت میای.باهرحرفش اتیش درون من داشت بیشترمیشدبافریادگفتم- هه دلت خوشه که اون ازت استقبال کرده اره فک نمیکنم اینقدراحق باشی که نفهمی به خاطرپول باباست که اینقدرهواتودارن- کمندصداتوبیارپایین.توخودت خوب میدونی تمام اموال پدرت الان جمع شده توحسابی که به اسم توئه.من به پول این خونه نیازدارم اگه بزاری تنهاچیزی که بعدازمرگ پدرت به من میرسه فقط فقط پول این خونست که پیش اموالی که حالاماله توئه ذره ای ارزش نداره.دخترحتی ماشینی که زیرپای منه هم به نامه توئه دیگه چی میخوای هان.اگه اونادنباله پولن مهم اینه که تاحالااسمی ازپول نیووردن- بس کن دیگه مگه مندارم به خاطرپوله خونه این حرفومیزنم من میگم چراوقتی داری راحت زندگیتومیکنی میخوای بری قیافه ی ادمایی روکه فقط به خاطرپول باهات حرف میزننوتحمل کنی هان؟- کمند توداری راحت باحقوق هنگفتی که میگیری وباسرمایه ای که پدرت برات گذاشته راحت زندگی میکنی ولی من نه.من خودم خوب میدونم که پدربزرگت ایناازچه جنسی ان امامطمئن باش این وضعیت موقتیه خواهشاقبول کن- مامان اگه من راحت عشق حال میکنم وتونمیکنی مشکل خودته توخودت نمیخوای ازسرمایه ی بابااستفاده کنی توخودت نمیخوای حقوق من تواین خونه بیاد.چرا حالاحاضری ازپول بابا استفاده نکنیوبری تواون خونه چراا؟- اون دیگه به خودم مربوطه که چرانمیخوام ازسرمایه ی پدرت استفاده کنم.همه ی همه ی این اموال فقط ماله توئه پدرت فقط به خاطرتوکارمیکردفهمیدی.همون طورکه تومیخوای روی پای خودت باشی منم همینومیخوام نمیخوام حالاکه یه سنی ازم گذشته ازتوپول بگیرموازپولای تواستفاده کنم.الانم دیگه هیچی نگوفقط کارتوکن تابریم توی اون خونه- ولی من اونجانمیام خونه رومیفروشی بفروش میخوای بری بروهمون طورکه گفتی من تویه زندگی کاملاجداازهم داریم فقط جای خوابمون یکیه واسم هم دیگه روتوشناسنامه یدک میکشیم.این حرفم=شدباسیلی محکم ازطرف مامانم که به صورتم زده شددوباره نفرت به خشمم اضافه شد- فک نمیکنم من تورواینطوربزرگ کرده باشم که حالابعداز24سال بزرگ کردت اسمشوبزاری اسم یدک کشیدن.من که سیلیوخورده بودم پس حالااگه دهنمومیبستم یه جورضرربودبرام.- هه توبزرگم کردی؟؟اونم24سال اره؟به نظرخودت خیلییی درحقم مادری کردی؟؟به نظرت منی که حالادارم کارمیکنم بدون پشتبانه ی تو.این توبودی که منوبه اینجارسوندی؟؟اره که حالاسیلی میزنیوازاسمت که توشناسناممه دفاع میکنی فک کردی خیییلی مادری؟؟توییکه همه شب روزت بادوستات خلاصه میشدحالامیگی مادری کردی؟؟توییکه هیچ وقت نشدیه جابه عنوان یه مادردنبالم باشی حالامیگی بزرگم کردی اره؟- بسه خفشوکمند فک میکنی حالاکه به اینجارسیدی کسی شدی برای خودت به خاطرکیه هان؟فک میکنی حالاکه توئه دختر24ساله اینقدربرای خودت سرمایی داری به خاطرچیه هان.به خاطرمن میفهمی به خاطرمن.من بودم که اون همه پولویهویی تو10سالگیت کردم توحسابت وگرنه حالاخبرازعشق حالاوماشین پروشه نبود.میگی کارمیکنی؟اره ولی کی توروبه اینجارسوندکه حالاروی پای خودت وایسی کارکنی.اصلاازچندسالگی شروع کردی کارکنی هان.از20سالگی شروع کردی تازه 4ساله که روی پای خودت وایسادیوحالابرای من هارتوپورت میکنی.من20سال برای توزحمت کشیدم 20سال بزرگت کردم که اینی شدی که جلوی من هستی.- هه خیلی خب مادرزحمت کشم فک میکنی اینی که جلوت وایستاده خیلی کسیه؟ نه.میدونی چرا.چون اگه حالابرای خودم سرمایه ای دارم به خاطره بابامه .میگی بزرگم کردی؟باشه تودرست میگی.ولی بگوببینم توکه20سال برای دخترت زحمت کشیدی کجابودی که اشکموببینی ؟؟ کجابودی که همدم شب های تنهایی دخترت نبودی.کجاااااااکجابودی لعنتی کجابودی که ببینی همون روزکه بابامردمنم مردم؟کجابودی که ببینی وقتی لبام میخنده چشمام یه دنیاغم داره- میدونی چیه من اگه حواسم بهت نبودحالابااین همه امکانات مثل دخترای دیگه شده بودی یه هرزه. اینجابودکه مراقبت بودم ولی تونفهمیدی.دیگه اشکم دراومده بودولی بااین حرفش صدای ترک خوردن قلبموشنیدم.صداموانداختم روسرم گفتم- بسه.بس کن دیگه کم ترازکوره دربرو.من تاحالاازت نپرسیدم چرابرام مادری نکردی پس لازم نیست چرت پرت سرهم کنی میفهمی بسه نه میخوام که ازمادربودنت دفاع کنی نه میخوام اینطوری منوزیرسوال ببری دیگه حرف نزن ازت متنفرم تواسم خودتوگذاشتی مادر؟نه این حرفونزن چون ازفردابقیه مادرانمیدونن باوجودتوکجابرن.همین طورکه داشتم گریه میکردم ازخونه زدم بیرون سوارماشین شدم پاتااخروی پدال گاز گذاشتم اهنگ شادمهرداشت میخوندومنم باهاش بی صداگریه میکردم.خیابوناشلوغ بودن به خاطرهمین نمیتونستم خودموخالی کنم.رفتم جایی که مسابقه ی رالی میزارن اونجایکی ازدوستای مهدیس بودوزودیه ماشین دراختیارم گذاشت من زیادنمیومدم اینجافقط وقتایی بودکه مثل حالایکی دیوونم میکردوقتی میومدم اینجادوست داشتم وقتی 30بارزمینودورزدم ماشینوبکوبم تودیواروبمیرم.سوارشدم تاجایی که جاداشت گازدادم فکم منقبض شده بودفرمونوگازبه خاطرفشارهای دست پام میخواستن ازجاکنده بشن .1بار2بار3بار4بار5بار6بار7بار8بار9بار10بارو...30بار.زمینوباتمام سرعتم دورمیزدم که دیگه احساس سرگیجه کردم بایه دستی به ماشین سواریم خاتمه دادموپیاده شدم.روژان- خودتوخفه کردی دخترچه خبره؟؟؟.بهش هیچ حرفی نزدم حتی یه کلمه فقط ازاونجاهم زدم بیروندیگه حوصله ی ماشین سواری نداشتم پیاده راه افتادم طرف جایی که نمیدونم کجابود.حسابی ازعصبانیت خودموخالی کرده بودم فقط شده بودم پرازکینه نفرت.یه نگاه به ساعتم انداختم ساعت 10بودپس پیاده راه رفت مشکلی نداره.چون تاساعت12خیابوناشلوغ بودن.همیشه اگه تادیروقت بیرون بودم فقط باماشین بودچون خوب ازکرمایی که پسرای خیابونی میریختن خبرداشتم...یه ساعت داشتم همین طورداشتم توخیابون قدم میزدم وقتی متوجه مسیرم شدم فهمیدم دارم مسیراستودیوم برنامه روطی میکنم.نمیتونستم که انکارکنم که وقتایی که اونجابودم حالم حسابی خوب بودیه جورایی غمام یادم میرفت حالاعلتش معلوم نبودشایدچون ی برنامه ی مذهبی بوداینطوری بود.همین طورکه راه میرفتم دیدم صدای بوق یه ماشین ازپشت سرم میادوقتی برگشتم دیدم یه پورشه ی سفیده باتوتاپسریه دخترتوجه نکردم راه افتادم.نمیدونم چرااینقدرقیافه هاشون اشنابودیه دفه دیگه برگشتم نگاه کردم.اهان حالایادم اومداون دوتاارتان باسهیل بودن که میمومدن پاتوق مهدیس باهاشون جورشده ولی من حوصلشونونداشتم اوناهمین طورداشتن دنبالم میومدنوحرف میزدن منم چون حالم خوب نبودازاصلانشون ندادم که شناختم.ارتان- خانوم میدونم که شناختین پس بیاین بالادیگه.سهیل- شماخیلی خودتونومیگیریناولی مهدیس اینطوری نیست بابامیخوایم بریم شهره بازی ببین نازنین هم هست بامهدیس قرارگذاشتیم چقدربدقلقین شما.بدی رفتارم این بودکه وقتی عصبانی بودم بعدش فکم منقبض میشدهیچ چیزی نمیتونست منوبه حرف بیاره اصلانمیدونم چرازبونم نمیچرخیدکه حرف بزنم .دیدم صدای بوق ماشینادوبله شداه لعنتی یه لحظه هم گم نمیشن ماشین ارتان ایناپشت سرم بودیه سانتافه ی مشکی جلوم بود.حس کردم این ماشینویه جادیده بودم.سرعتموزیادکردموخودمورسوندم به سانتافه که مساوی شدباحرف ارتان که گفت-ااای باباااا نمیدونستم دنبال بهترش میگردین که سوارنمیشین.وقتی این حرفوزدپسره هم ازماشین پیاده شد.یه لحظه شوکه شدم مهدی بودداشت میرفت طرف ماشین ارتان زبونم نمیچرخیدکه چیزی بگم فقط واستاده بودم نگاه میکردم صدای مهدی که داست میگفت- وقتی داری دنبال کسی میوفتی ببین هم قوارش هستی یانه ببین درحدت هست یانه ببین یه وقت لقمه ای که برمیداری اندازه ی دهنت هست یانه.ارتان- یعنی میگی این لقمه ی دهن توئه؟؟بعدشم ببین پسرماباکمند...- خفه شواسمه اون دختربه زبون نیارالانم بروگمشوتاشرنشده.سهیل- اصلاتوچیکارشی- من نامزدشم حرفیه.اینوگفتوراه افتادبیادطرف ماشین سوارشدمنم به طبیعت ازاون سوارماشین شدم فعلامهدی تنهااشنا بودپس بدون حرف سوارشدموبعدم چشماموبستم.مهدی- کاملامشخصه که دختری نیستی که بخوای این موقع شب قدم زدنت بگیره پس بگوچی توروازخونه کشونده بیرون؟؟-......- نمیخوای بامن حرف بزنی-....{لحن صداش اونقدرارم وارامش بخش بودکه اگه میخواستم حرفیم بزنم نمیتونستم. هنوزم حرفای مامانم توگوشم زنگ میزدوزبونموبندمیوورد.یکی ازچیزایی که نقطه ضعف اعصابم بوداین بودکه یکی یه کاریونکرده باشه بعدبیادادعا کنه.مهدی دیگه حرفی نزدمنم چشماموبسته بودم که اهنگ موردعلاقم که یکی ازتیتراژای برنامه بودوگذاشت.دوباره بغض لعنتی اومدسراغم بدونه این که بخوام اشک سرازیرشددوست نداشتم مهدی این اشکموببینه چون این اشک ماله تنهاییام بود.واشکی که من برای تنهابودنم میریختموهیچ احدناسی به غیرازخداندیده بود.ولی اینگاربیشترازایناحواسش به من بودچون بااولین اشکم دستموگرفت فشاردادگریم داشت شدت میگرفت ولی من هنوزچشمام بسته بودهمیشه بی صداگریه میکردم وقتی که گریه میکردم نه فین فین میکردم نه نفس عمیق میکشیدم تنهاچیزی که نشون ازگریه کردم میدادصورت خیسم بودهمین.اینبارصندلیموتاته خوابوندم ولی دیدم ماشین وایسادویه دفه ای ازصندلی کنده شدم.مهدی اینقدرمنوسریع کشیدتوبغل خودش که نفهمیدم چی شدهنوزم داشتم گریه میکردمواهنگم پخش میشد.مهدی- کمند عزیزم نمیخوای به من بگی چیشده درسته منوتوتازه یه هفت هشت روزه باهم اشناشدیم ولی ازت خواهش میکنم بهم اعتمادکنوبگوچته به خدامن طاقت دیدنه اشکاتوندارم.کاملاتوبغلش بودم شالم ازسرم افتاده بودوموهام دورم پخش شده بود.توبغلش احساس ارامش داشتمودیگه مهم نبودکه مهدی الان یه نامحرمه که توبغلش بودم مهم نبودکه داره اشکامومیبینه مهم نبودکه بفهمه منی که بروبیایی برای خودم دارم این طوردارم توبغلش گریه میکنم مهم نبودکه بهش اجازه دادم به حریم شخصیم پابزاره مهم نبودکه ممکنه غرورم جریحه داربشه فعلامهم این بودکه به این اغوش نیازداشتم مهم این بودکه این کسی که حالاتوبغلشم برای من یه حس نابوبه وجوواورده بودکه نزدیک 14سال بودتجربش نکرده بودم.وقتی توبغل مهدی بودم حس میکردم تواغوش پدرمم حس میکردم یه همخونی دارم که مثل کوه پشتمه نمیدونم چرابااین که برام کاری هم نکرده بوداینقدربهش احساس نزدیکی میکردم نمیدونم چراتااین حدتواین مدت کم بهش نزدیک شده بودم که حالاباهاش تواین وضعییت باشم سکوت کرده بودویه دستش دورکمرم بودوبایه دسته دیگش داشت موهای بلندمونوازش میکردگریم بنداومده بوداین اولین باربودکه بعد24 سال داشتم توبغل کسی گریه میکردم به خاطرهمین ارامش داشتموکم کم بدونه اینکه بخوام توبغلش خوابم برد."مهدی"پیرهنم خیس ازاشکای کمند شده بودوقتی اومدتوی ماشینم خیلی مظلومانه بی صداداشت گریه میکردبه خاطرهمین طاقت نیوردم نگیرمش توی بغلم به چهرش نگاه کردم خوابش برده بودیه چهره مغرورولی شیطون وتودل بروداشت که تونگاه اول ازش خوشت میومدنمیتونم انکارکنم که تواین مدت کم عاشقش شده بودم همین عاشقی بودکه منوتااین حدبهش نزدیک کردکه حالابتونم باتموم اشتیاق بگیرمش توی بغلم. بالاخره توشدی عشق اول مهدی نیکمند همیشه دوستام که میگفتن بعدازیه مدت که بایه دخترسرلج داری بعدعاشق همون میشی.اما من مخالفت میکردم من بااین لجولج بازیامخالف بودم خوب خودمومیشناختم خوب میدونستم که یکی هست که منوبانگاه اول عاشق خودش کنه اون توبودی.فقط امیدوارم توهم منودوست داشته باشی به عنوان یه عشق بتونی دلببندی.به ساعتم نگاه کردم ساعت1نصف شب بودکمند هنوزتوبغلم خواب بود ادرسه خونشونم نداشتم که ببرمش اونجاتصمیم گرفتم ببرمش سوییتم فقط ای کاش بعدش ازدستم ناراحت نشه بغلش کردم گذاشتمش روی صندلی های عقبی که ناخواسته یه بوسه روی پیشونیش زدم.اه لعنتی مهدی چقدراحمقی حالااگه جریانه حلقه راست باشه چی.نه نه این امکان نداشت تاحالاهیچ حرفی راجب نامزدنزده بودتازه ازصبح تاعصرکه به قوله خودش کارگاهه بعدم که میادسربرنامه هرساعتی که دلش خواست میره دیگه کجانامزدداره.اه بسه دیگه سریع سوارشدموراه افتادم وقتی رسیدم چنددفه صداش کردم که خودش پیاده بشه ولی بیدارنشدبه خاطرهمین بغلش کردموبردم خوابوندمش روتخت یه نفری اتاقم که صبح فکربدنکنه یکم نشستم نگاهش کردموخودمم اومدم روکاناپه هال خوابیدم.

"کمند"

چشماموبازکردم سرم حسابی دردمیکردیه نگاه به دورورم انداختم اینجادیگه کجاست تاحالا نیمدم یه کم که به مغزم فشاراوردم یادم اومدتوبغل مهدی خوابم برده برده.اه اه اه چه ابروزیزی شده بوده دیشب هه کمند کیانفرکه تاحالاکه24سالشه یه دوس پسرم نداشته دیشب باهق هق توبغل یه پسرخوابش برده حالم بهم خوردایییش قباحت داره واس من بابااخه منوچه به این غلطاواین لوس بازیاااا!!!اه به جهنم دیگه مهدی که عین داداشم بودفقط فرقش اینه که منم عین یه داداش دوستش دارم همین؛بعله اصنم مشکلی نیست توباخلوص نیت به پیش مهدی گریه کردی!!!.ازاتاق اومدبیرون که دیدم مهدی روکاناپه خوابه رفتم طرف درخروجی که یه دفه صداش منوازجاپروند- کجاکمند خانوم داری فرارمیکنی- سلام فک کردم خوابی- که خواستی فرارکنی اره.انگارصبحونه ی روی میزوندیدی بایدباهم یه صبحونه ی مفصل بخوریم- باشه.صبحونه روتوسکوت مطلق بامهدی خوردم هرچنداصلابه ی همچین جوی عادت نداشتم ولی دوست داشتم این سکوت تاوقتی که ازخونه خارج میشدم ادامه داشته باشه چون اصلانمیخواستم چیزی درباره ی دیشب بگم.مهدی-بخور- ممنون خوردم.بلندشدم برم که مهدی گفت-کمند ازت میخوام بشینی تاباهم حرف بزنیم.بااین که اصلالحن صداش دستوری تحکم امیزنبودولی نشستم.مهدی- یعنی هنوزم بهم اعتمادنداری که پیش من توداری میکنی.بزاربهت بگم من اینقدردوست دارم که که حرفاتوبتونی بهم بزنی!!!!.وقتی این حرفوزدیه جوری شدم نمیدونم چرااینکه گفت دوستم داره انگارناراحتم کرد.پوووووف اینکه دلیل افکارمسخرمونمیدونم کلافه میشم.کمند- مهدی زندگی من اینی نیست که میبینی فقط میتونم اززندگی خودم همینوبه زبون بیارم پس لطفافعلاچیزی ازم نپرس.ضمنن ازاشنایی من وتوزیادنمیگذره پس دلیلی نداره این هم نزدیکی !!!!.- کمند اینکه باهام راحت نیستی زجرم میده!!!- هه فک کنم اتفاقای دیشب این حرفتوبی معنی کنه بایدبهت بگم که تواولین کسی هستی که منوبغل کردتاتوبغلش گریه کنم واولین کسی هستی که اشکای منودیده پس خیالت راحت خوب تواین مدت کم خودتوجاکردی!!!.حالاهم کاردارم پس فعلاخدافظ- صبرکن ماشین که نداری بزاربرسونمت- باشه بیابریم{چه پرو}.راه بیفت طرف...ماشینت اونجاچیکارمیکنه- توپارکینگ پیست رالی- اونجا؟؟-اره دیشب رفتم اونجاباورمیکنی فقط30بارزمینی دورزدم تاعصبانیتم یه کم فروکش کرد- جالبه که اینقدرماهری که باماشینای اونا 30دوربرونی- اره وقتی 18سالم بودبامهدیس میرفتیم درضمن دسته کم نگیر2دفه تومسابقاتش نفراول شدم- باریکلا خب دیگه رسیدیم مواظب خودت باش خدافظ.بابات همه چی ممنون خدافظ.سوارماشین شدموراه افتادم طرف کارگاه دیگه بابچه های کارگاه زیادبگوبخندنداشتم چون همه ی طرحامومیزاشتم توشرکت میکشیدم به خاطرهمین همش تواتاقم بودم باشبنمم دیگه فقط یه سلام احوالپرسی خیلی ساده داشتم که فهمیدم حالاباسهراب نامزدکرده بود. رسیدموسریع رفتم تواتاقموشروع کردم طرحاروبکشم برای لباسای حسامم همه خلاقیتموبه کارمیبردم چون بااون هیکلوقیافه ای که اون داشت وقتی لباسارومیپوشیدادم خستگیش درمیرفت چشم بهم زدم ساعت 4شده بودسریع کت شلواراروبرداشتم زدم بیرون راه افتادم طرف اون خونه ی کذایی تالباساموعوض کنم .سریع یه دوش گرفتمواومدم یه مانتوکتون کوتاه شکولاتی پوشیدم بایه شلوارجین قهوه ای مقنعه مشکی خط چشمم کشیدموکیف دستی شکولاتی مشکیموباعینک دودی مارک دارمو به همراه ساعت دسته چرم شکولاتیموبرداشتموکفشای پاشنه 12سانتی مشکی قهوه ایموپوشیدموراه افتادم....

"حسام"

سام-خانوم کیانفرچقدردیرکردن نزدیک برنامه شروع بشه.حسام- نگران نباش حرص چیومیخوری لباسودقیقه نودم میشه پوشید{هه من مطمئنم کسی که بی هوادیروزدراتاق پروبازکرده خودش بوده چون اگه بچه ها بودن که میومدن تو.اگرم پرستوبوده باشه من مطمئنم به اون سرعت درونمیبنده یه 10دقیقه ای وایمیسه دیدمیزنه بعدتازه به خودش میادکه داره چیونگاه میکنه.حتماالانم خجالت میکشه بیاد.ولی اگه خجالت بکشه جای تعجب داره.}دیدم هیرادداره میگه زنگوزدن حسام دروبازکن نزدیک دری. رفتم دروبازکردم که دیدم خانوم کیانفره خوش تیپ پشت دره حال کردم خودم اومدم دروبازکردم بزاراول چشمش به خودم بیفته که یکم سرخ وسفیدبشه من خجالت اینم ببینم.ولی برخلاف انتظارم اون خیلی عادی اومدتوبدون هیچ خجالتی ذل زدتوچشماموسلام کردکاملاپنچرشدم.دیدم اینطورفایده نداره بایدیه تیکه ای بارش کنم تابلکه دیروز یادش بیاد- خانوم کیانفرانگاردربازنبوده که باعث شده شمادربزنینوهمین طوری واردنشین- هه حالاخوبه اقای کامیاب خودتون اومدین دروبازکردینودیدین دربستس.وگرنه خوب وقتی دربازباشه من چرابایددربزنم اینجاباهیچ کدوم ازاتاقاش شخصی نیستن که من بخوام دربزنم و واردبشم!!!!.ای خاکتوسرت حسام بااین تیکه انداختنت حالاخوب شددختره ی عفریته به موضوع دیروزم اشاره کردکه زرزیادی نزنی.-اقای کامیاب بیاین لباسوبپوشین به اندازه ی کافی دیرکردم.لباس امروزشم مثل بقیه روزاشیکو قشنگ بوداین زیبایی به حدی بودکه اگه مهمون زن داشتیم ازاول تااخرهمین طورخیره بودروی من.ولی یه چیزی لج منودرمیمورداین بودکه اینقدربی تفاوت بودکه انگارنه انگارکه منه خوش تیپ دارم جلوش راه میرم حسام حالادوباره سردوربین ماتت میبره اره اگه من تورونداشتم وجدان جان چیکارمیکردم رفتم سرصحنه طبق معمول بعدازیه ساعت گپ زدن بامهمونابرنامه تموم شداین دختره پروهم میشست روبه روی صحنه برنامه روازروبه رومیدید.کمندخانوم داشت تشریف میبردکه سام صداش کرد.سام- خانوم کیانفرمیشه یه خواهشی کنم-.بله بگین- راستش امشب برای فردازیادکاری نداریم امسالم شماباپارساوحامدتازه به این اکیپ برنامه واردشدین ولی ماشا..ازبس تودارین هیچی ازتون نمیدونیم اگه میشه بمونیم تایه کم اشنابشیم- ای بابااین که ای همه اسمون ریسمون نمیخواست.باشه میمونم. نمیدونم چرااینقدردرباره ی این کمند کنجکاوم بهش میادزندگی جالبی داشته بشم.افطاری روخوردیم ویه کم کاراروراستوریست کردیم که شدساعت 11بعدهمگی رفتیم روی پشت بوم یه حلقه ی بزرگ درست کردیم یه دفه یه چیزی اومدتوی ذهنم اره خودش بود.حسام- هیرادخاااان برواون بطریوازپایین بیارتابازی کنیم- ببخشیدحساااام جونااااگوشام رازشدولی حال ندارم بااجازت- به درک مرتیکه تنه لش.خودم رفتم بطریواووردم تاجرئت حقیقت بازی کنیم دوست داشتم یه کم رازاشونوبرملاکنم.بطریوگذاشتم وسط صدای ایول همه بچه بلندشدبه غیرازکمند.اون همیشه یه لبخندداشت رولبش ولی نمیدونم چراچشماش یه جورایی غمگین بودبیخیال اونم زندگی خودشوداره حسام باشه وجدان.قبل ازاینکه بطری بچرخونم هیرادگفت-بچه بااجازه سام لطفاهمگی خجالتوبزارین کنارهرچی خواستین بگین تابازی باحال بشه. بطری چرخوندموافتادبرای پرستووکمند.پرستو-خب کمند جون حقیقت یاجرئت- حقیقت- فک کنم هیرادبه نکته ی خوبی اول بازی اشاره کردبه خاطرهمین بگوببینم تاحالاچندتادوس پسرداشتی؟؟.سوال پرستوبه دلم ننشست یه جورایی تحقیرامیزبودچونچهره کمند هم درهم شد.کمند- بااینکه یه سواله شخصی بودولی تلافیشوسرهیراد درمیارم.متاسفانه یاخوشبختانه تاحالاهیچی.بااین حرفش چشمای بیشتربچه هاگردشدچون ازدختری که مطمئنن بااین تیپ پسرابراش شماره پهن میکنن بعیدبوددوس پسرنداشته باشه.پرستو- کمند جون دروغ میگی.کمند- بازی بازیه حقیقته چرابایددروغ بگم من شرایطمم جوری بود که اصلانمیخواستم دوس پسرداشته باشم.یه جورایی ازاین که دوس پسرنداشت خوشحال شدم اه لعنتی چرابایدخوشحال بشم.تازه گیامعنی این احساستمونمیدونستم اصلانمیفهمیدم چراکلافه میشم وقتی کمند نگاهش به من نیست وقتی بامهدی خیلی بگوبخند داشت عصبانی میشدم.پووووف بیخیال یه حس مسخرس دیگه.بطری چرخیدطرف سام وهیراد.هیراد-خب سام جرئت یاحقیقت-اوممممم جرئت- باوشه خودت خواستی حالابپرحساموببوس!!!.بااین حرفش همه جیغ بلندکشیدن.خودمم یه اخماموکشیدم توهم که حداقل قیدمنوبزنن.هیراد- پاشودیگه داداش منتظرچی هستی.من-هیراداین کارت خیلی کثیفه شورشودرنیار- اااااکارمن کثیفه حسام تودیگه حرف نزنا خودت پیشنهاداین بازیودادی حالاهم میشینی سرجات سوسول گیری هم درنمیاری- زودباش سام.باکمال تعجب دیدم کمند گفت-هیرادباباحالایه کم تخفیف قائل شواین دیگه اخرشه.هیراد- کمند خانوم چراکارادموسخت میکنی.باشه چون شمادفه اولته بامابازی میکنی نمیخوام یه خاطره ی زشتوچندش ازش داشته باشی قبول.ولی اقاحسام حالاکه جمع خودمونیه ومادیگه این حرفاروباهم نداریم بزاربگم هنوزیادمونه که3 سال پیش بلندشدی پرستوخانوموبوسیدی توهمین بازی.بااین حرفش اینقدرعصبانی شدم میخواستم پاشم دندوناشوخوردکنم.نیشای پرستوتااخربازشده بودیه نگاه به کمند انداختم مثل همیشه یه لبخنده رولبش بودلعنتی انگارهرچیزی که مربوط به من بودبه اون هیچ ربطی نداشت برای اینکه حداقل حرصموخالی کرده باشم گفتم- هیرادخان فهمیدم هوشت خیلی خوبه ولی بایداینم به خاطربسپری که اونم یه اشتباه کاملا محض بودومن مست بودم...لبخندروی لبای پرستوخشکید.اخه اون سال خونواده هامون اعلام کردن بایدازدواج کنیم این خبرم تواستودیو پیچیدوباعث اون پیشنهادهیراد شدواون شب تقریبامست بودم.بطری دوباره چرخیدوروبه رویه منوکمندافتاد.همونی که میخواستم- کمند خانوم جرئت یاحقیقت- خب باچیزی که ازهیراددیدم حقیقت.سواله دلموازش پرسیدم- کیودوست دارین توزندگیتون!؟؟؟نمیدونم چرااین شده بودسوال دلم ولی میدونم 99درصدرش به خاطراینکه اولین دختریکه رفته رونِروی مخم- خب شایدتعجب کنین ولی هیچکس!.هیراد-این دیگه دروغه مگه میشه شماالان24سالتونه ولی عاشق نشدین؟؟- من واقعاتاحالاعاشق نشدم.خودتون که میدونین ادم وقتی19یا20سالشه یه نفربه عنوان عشق اول واردزندگی میشه ولی من وقتی تواین سن بودم اینقدردرگیرمسائل مختلف بودم که وقت عاشق شدن نداشتم الانم همین طوره دارم زندگیمومیکنم وفک میکنم اینکه به خوام یه نفروواردزندگی کنم کاملاخارج ازبرناممه.یه نگاه به مهدی انداختم حسابی حالش گرفته شده بودمن مهدیوخیلی وقته که میشناسم به خاطرهمین خیلی راحت میتونستم بفهمم که یه دلبستگی هایی به کمند داره.هه چقدرم زوداین دلبستگی هاش ایجادشده بود سام- کافیه دیگه بچه زودی یه مختصرتوضیحی اززندگیتون بدین تابریم.حداقل خبرارواپدیت کنیم دربارتون .ازتواکیپ برنامه فقط سام بودکه متاهل بودوگرنه بقیه همه مجردبودیم ازحامدشروع شد.حامد-اومممم خب منم مجردم فعلا توفکرازدواج نیستم به قول کمند خانوم دارم زندگیمومیکنم حوصله ی یه دخترغرغروروهم ندارم... بقیه روهم که میدونین همه گفتن ولی منوکمند مهدی مونده بودیم.اول من شروع کردم- خب منم فعلاتاحالا31سالمه فک کنم داره یه اتفاقایی توزندگیم میفته حس میکنم دارم عاشق یه نفرمیشم واینکه خوده طرف نمیدونه ولی اگه بدونه مطمئنم نه نمیگه شایدم زودی بهتون شیرینی دادیم.!!!!!کاملاداشتم دوپهلوحرف میزدم یه سرطرفم پرستوبودوسردیگشم کمند...شایدم هیچکدوم فقط بولف زدم!!.بچه هاهمه برام یه دست مفصل زدن چون من یه جورایی نقش اصلی اکیپ بودم بالاخره مجریه برنامه واصله کاری.نوبت کمندشد.هیراد - کمندخانوم شمامختصرنگین لطفاچون هیچی ازتون نمیدونیم.کمند – باشه.کمند کیانفرهستم طراح لباسم که تویکی ازشرکت های بزرگ کارمیکنم که واردات صادرته بین المللی داره تک فرزندبهزادکیانفرم پدرم چندتامغازه ی طلافروشی داشت که متاسفانه پدرم وقتی 10سالم بودتصادف کردومرد.خانواده ی مادرم همه رفتن فرانسه خانواده پدرمم باهاشون رابطه ی خوبی نداریم ولی خوب قراره بریم باهاشون زندگی کنیم واینکه من ازوقتی پدرم فوت شد یه جورایی به حال خودم بزرگ شدم چون مادرم یه ضربه روحی بزرگ خورد بعدم که مشغول به کارشددیگه ازمن غافل بوددرطی این سال هاهم باهیچ کدوم ازاقوام رابطه ای نداشتم.وحالاهم یه 4ساله که روی پای خودم وایسادم ویه زندگی کاملامستقل دارم فارغ ازخانواده. همونطورکه انتظارداشتم زندگی جالبی داشت به قول خودش اون به حاله خودش بزرگ شده بودولی اینکه دوست پسرنداشتوبااین شرایط زندگی خودشوفارغ ازهرپسری کرده واقعاجای تعجب داشت.همه براش دست زدن.هیراد- این دست زدنتون چیه دیگه خداوکیلی ادم حس کمپ اعتیادبهش دست میده فقط کافیه اخرتعریف هاتون بگین 5ساله پاکم 4ساعته نکشیدم7ساعته خمارم!!!سام- دوباره توپارازیت شدی؟؟دوباره روبه کمندگفت میشه گفت شمابرای زندگیه خودتون یه قهرمانیدچون کم دختری هست که بدونه پشتوانه به اینجابرسه شماالان یکی ازطراحای لباس مشهورهستین که طراحی لباس کارگاه های بین المللی یامدلینگ های مشهوروبه عهده دارین.مهدی- تازه سام کمند مستندسازم هست مستندتبلیغ برنامه 4سال پیشمون به دست ایشون بوده توتوخاطرت نبود.واقعاداشتم شاخ درمیوردم اخه یه دختر24ساله چطوری میتونه تو4سال اینقدرتوکارش استواربشه.پرستو- ولی خب جای تعجب نداره کمند چون توپدرت اینطورکه میگی حسابی وضع توپ بوده خوب توهمچین بدونه پشتوانم نبودی اموال پدرت پشتته.کمند - ولی بایدبگم باکمال تعجب من وقتی10سالم بودمادرم همه اموال پدرموپول کردوریخت به حسابم وتاالان که 24سالمه نه مادرم ونه خودم تابه حال ازاون حساب هیچ برداشتی نداشتیم- غیره ممکنه پس چطورزندگی میکردین- مادرم پرستاربودبه خاطرهمین همه مخارجمون ازحقوق اون بودتااومدمنم مشغول به کارشدموباحقوقی که الان میگیرم دیگه هیچ نیازی نه به حقوق مامانم دارم نه به پوله بابام.مامان من همیشه عقیده داشته اون اموال متعلق به منه.منم دوست داشتم روی پای خودم باشم.به خاطرهمین فعلااموال پدرم محفوظه.سام- خیلی خوب ایشا..زندگی خوبی داشته باشین که صدالبته من مطمئنم که دارین.مهدی- بچه هاپس فرداشب تولدمه توخونمون جشن میگیرم پس لطفاتک به تکتون بیاین.وشماکمند خانوم قراره مهمون ویژه ی من باشین پس حضورتون واجبه- حالا نمیشه حضورم مستحب باشه خب قراره به چه مناسبت ویژه باشم –علتشوپس فرداشب میگم- خب حالاامیدوارم به خاطراینکه بدون کادومیام ویژه نباشم.بااین حرفای کمند صدای خنده بچه بالارفته بودکه حامدپاشدرفت ابمیوه بیاره بقیه هم موافقت کردن دیدم کمندرفته وایساده کنارلبه ی پشت بوم. چه جرعتی!!! یه ساختمون10طبقه کم نیست.حسام- انگارخسته شدی- نه اتفاقاشب خوبی بودولی نمیدونم چرااینقدرخوابم گرفته هران ممکنه غش کنم-الان حامدابمیوه رومیاره یه کم خواب ازسرت میپره- من وقتی خوابم بگیره هیچ چیزی نمیوتونه منوسرحال کنه وای مطمئنم اگه برم خونه حتمایه تصادف پیشه رودارم- خدانکنه میخواین برسونمت؟؟یااینکه خودت مکاشین روبرداربرو!!!!- نه بابا.دولاشدسرشوگذاشت لبه ی سکوکه دست من بودفک کنم نفهمیدسرش رودست من بود.یه حس خاص بهم دست داد.ای خاک توسرت حسام اگه بادوتادختردوس میشدیواینقدرنازنداشتی حالاکه سریه دختررودستت بوداینقدرهول نمیکردی.چراچرت میگی وجدان خیلیا اومدن خودشونوچسبوندن به منودست منوگرفت یاحتی روبوسی کردن ولی من ازهمشون متنفربودم یه دفه یه ده دقیقه ای گذشت تاسرشوبلندکردفک کنم یه چرت زده بودوقتی نگاش کردم دیدم جای استخون دستم مونده بودروی لپش که باعث شدخندم بگیره-چتونه- توایینه به نگاه به لپت بنداز- خب حالامن ایینه ازکجابیارم چی رولپمه- جای استخونای دستم روصورتته- جدامگه دست شماکجابود- دست من به عنوان بالشت زیرسرت بود- یعنی من ده دقیقه روی دست شماخوابیدم؟؟خوب چراچیزی نمیگین جون ازقالبتون زیاده ها- جالبه ایستاده خوابتون برده هنوزم خوابتون میاد- هیییی بهترشدم- خب صبرکن کاری کنم که کلاخواب از سرت بپره – چیکارمیخواین کنین- فقط ابمیوه نخورتامن بیام. رفتم پایین یه قهوه تلخ براش درست کردم بردم بالاکه حامددید.حامد- کمند خانوم نوشیدنی سفارشی میخواستین میگفتین درخدمت بودم- نمیدونم سرازخود بوده.کمند- چرازحمت کشیدین ممنون- زحمت نیست کمکه برای این که سالم برین خواب.یه لبخندخوشگل زدویه ضرب لیوان قهوه ی به اون تلخی روخوردجالبه این دختربیشترمثل پسرابودیه شخصیتی داشت که ادم میخواست بشینه جستوجوش کنه .- من قهوه ی تلخ دوست دارم ولی خب مجبورم یه دفه بخورم که زیادروم تاثیری نداشته باشه – پیشنهادخوبیه.مهدی- کمند بیااینجاسام باتوکارداره.کمند لیوان داددستمورفت.هه رفیق فک کردی نفهمیدم ناراحتی کمند پیشه منه.هاوش که یکی ازبچه های صدابرداری بودیکی ازرفیقای فابم بودداشت میومدطرفم.هاوش- تومهدی خیلی عجیب شدین کارهایی که تاحالاازتون ندیدم داره ازتون سرمیزنه حسام کامیاب که به هیچ دختری نگاهم نمیکردحالارفته برای یه دخترقهوه اورده....- هاوش الکی جونده. خودت...- اره اره خودم میدونم که توهیچ دختری رودرحده خودت نمیدونی ولی فک کنم داره درباره ی کمندیه اتفاقایی میفته.مهدی هم که مثل توباهمه ی دختراسنگین بودوبهشون اهمیت نمیدادحالا چشم ازکمندبرنمیداره- هاوش چرتوپرت نگو- ببین حسام من توروبهترازخودت میشناسم لازم نیست ازم پنهان کاری کنی ولی بزاربگم یه دخترنمیتونه اینقدرارزش داشته باشه که بخوای دوستی توبامهدی بهم بزنی پس حواستوجمع کن مشخصه که تونخه دختره ای.این دخترهمونطورکه گفت هیچ کسوتوزندگی دوست نداره نه تونه مهدی براش مهم نیستین.-بس کن دیگه هاوش من فقط ازش خوشم اومده همین- مگه من گفتم عاشقشی.من میگم توتونخشی مهدیم عاشقشه پس بهتره توتاگیرنیفتادی خودتوبکشی کنارمهدی که دیگه ازدست رفته.میدونم کمند ادمیه که اگه باکسی ازدواج کنه اون طرف خوشبخت ترین مرده ولی همه ی این عشقوعاشقیابی فایدس چون این دختری که من دیدم به تنهاچیزی که فک نمیکنه عشقوعاشقیه پس تومهدی ول معطلین متاسفانه.صدای دست بچه هابلندشوکه منوهاوش رفتیم طرفشون.هاوش- چیشدیه دفه ای کیف همه کوک شد.سام- کمند خانوم قراره به عنوان یه مستندسازم باماکارکنه.چون هیچ کدوم ازماتخصص مستندسازی نداشتیم حالابه کمند نیازداریم ایشونم قبول کردن.پرستو- کمندجون هرجامیرن بایدجاپاسفت کنن مگه نه؟!؟!هیراد- نه.حسابی دهن پرستوسرویسش شد.هیراد- به نظرمن این مهارت های ایشونه که جای پاشونوسفت میکنه.کمند- خب من دیگه بایدبرم شب خیلی خوبی بود.سام- خب صبرکنین باهم بریم.بچه امشب میتونین برین خونه به عشقتون فک کنین.هیراد-چه عجب اجازه خونه صادرشد.حالاکه اینجوریه کمندهم صبرکرده یه کورس درست حسابی هم میزاریم.کمند- خوب این همه ماشین چطوری کورس بزاریم- اشماهم میای من گفتم شماهم مثل پرستوازکورس گذاشتن میترسید- حرفامیزنیامن خودم تاحالا2دفه تومسابقات رالی اول شدم!- شوخی باحالی بود- واقعاراست میگم باورنمیکنی حالانشونت میدم.هاوش- هیچ کدوم ازماهایی که اینجایم نتونستیم هیرادوببریم حالااگه شمابردی واقعیت رالی معلوم میشه- هاوش اشتباه نکن دست بالادست بسیاره.هیراد- خوب شرکت کننده ها.منم کمنده وسامه حالاشرطم اینه که همه ی شمامیچپین توماشین ماسه نفرهرکی هم که بردبقیه روپیاده میکنه تادونفرباقی مونده اوناروبرسونن.وقتی فهمیدم کمندهم هست تحسینش کردم چون هیچ کس دل اینونداشت باهیرادکه مثل وحشیامیروندکورس بزاره ولی خب ازهمین حالامشخص بودکه میبازه چون اون یه دختربود.تااومدم بجمم ماشین کمندپرشدمهدی وهاوش پرستوحامدتوماشین اون بودن سریع رفتم توماشین سام که مطمئنن میباخت بالاخره ساعت1نصف شب بودومنم حوصله نداشتم تازه توخیابون وایسم تایکی بیادسراغم درشان خودمم نمیدیدم.....

"کمند"

بعدازبازی حسابی خسته شده بودم.فقط خوشم اومدتندتنددهن این پرستوعشوه ای حالابه دست هرکسی سرویس میشدحسام داشت میومدطرفم.خدایی خیلی خوش تیپ بودهز میکردم وقتی کت شلوارارومیپوشیدولی خودموبی تفاوت نشون میدادم که فک نکنه خبریه به جاش وقتی داشت برنامه اجرامیکردیه دله سیرنگاهش میکردم قیافش خیلی باجذبه مغرورمیزد.- انگارخسته شدین- نه شب خیلی خوبی بودفقط نمیدونم چرااینقدرخوابم گرفته هران ممکنه غش کنم{حالاداشتم مثل سگ دروغ میگفتمامن هروقت اینومیدیدم انگابرق سه فازبهم وصل میکردن حالا کنارش خوابم بیاد؟؟}-الان حامدابمیوه میاره خواب ازسرتون میپره- من وقتی خوابم بگیره هیچ چیزی نمیتونه منوسرحال کنه وای مطمئنم اگه برم خونه یه تصادف پیش رودارم- خدانکنه میخواین برسونمتون- نه بابا.چشمم به دستش که کج گذاشته بودلب سکوافتادسرموگذاشتم روی دستش حالاالکی مثلاندیده بودمش.دستاش مثل دستای یه دخترنرم لطیف بود.خاک توسرت کمندتوازکی اینقدرفرصت طلب شدی اومدم سرموبردارم که چشمامم افتادم روهم دیگه نفهمیدم-------چشماموبازکردم که بادیدن دستش همه چیزیادم اومداه فک کنم یه 10 دقیقه ای رودستش خوابم برده بود.سرموبلندکردم که دیدم خندیدبیشعور-چتونه- توایینه یه نگاه به لپتون بندازین.فهمیدم جای دستش مونده روی لپم ولی خودموزدم به نفهمی- خب حالامن ازکجاایینه بیارم بگین چی رولپمه- جای استخونای دستم روی لپتونه- جدامگه دستتون کجابود- دست من به عنوان بالشت زیرسرتون بود- یعنی من 10دقیقه روی دست شماخوابیده بودم؟؟خب چراچیزی نمیگین جون ازقالبتون زیادها-جالبه ایستاده خوابتون برد.هنوزم خوابتون میاد؟؟-هیییی بهترشدم صبرکنین کاری کنم خواب ازسرتون بپره- چیکارمیخواین بکنین- شمافقط ابمیوه نخورتامن بیام.دیدم زرتی ازپله هارفت پایینوبایه لیوان برگشت که توش قهوه بودتعجب کردم ازاین مغرورالسلطنه بعیده.حامدکمندخانوم نوشیدنی سفارشی میخواستین میگفتین درخدمت بودم- نمیدونم سرازخودبوده- چرازحمت کشیدین- زحمت نیست کمکه که سالم برین توی رخت خواب- ممنون.قهوه رویه ضرب رفتم بالاکه چشمای حسام 4تاشد- من قهوه ی تلخ دوست دارم ولی مجبورم یه ضرب بخورم که روم تاثیرنداشته باشه- پیشنهاده خوبیه.اومدجواب بدم که مهدی صدام کرد.مهدی- کمندبیااینجاسام کارت داره.اه این مهدی هروقت خواستم یه کم بااین حسام بحرفم پابرهنه میپریدوسط.ایییییش .تقریباباهمه مچ شده بودم همه باهام میجوشیدن ولی باحسام اصلافرصت نمیشدگپ بزنم.- بله سام- مهدی میگه که رشته ی اول تومستندسازی بوده اره- اره ولی عوض کردم - اون مهم نیست من گفتم چهرت بااسمت خیلی اشنانگومستندتبلیغ کارتوبوده خب حالا برات یه پیشنهادارم – پیشنهاد؟!؟!- اره میخوام بیای به عنوان مستندسازبرنامه باهامون کارکنی.زیابدم نیمدازپیشنهادشون چون دوست داشتم تواکیپ شون تااخرباشم وبایدای کاروقبول می کردم که کارهرکسی نیست چون تهیه ی لباسوکه اکثرابلدبودن به عهده بگیرن – اگه وجودضروریه باشه قبول میکنم.صدای دست شوتابلندشدن.همیشه حامدوهمین یاخوده سام بهم میگفتن که ازروزی که اومدم تواکیپشون یه جورایی انرژی گرفتن ازیه نواختی دراومدن به خاطرهمین انگارخیلی خوشحال شدن؛اره دیگه دلقکشون کم بودکه تواومدی خانوم پتروس چشم چرون؛عههه بازتوحرف زدی؟.هاوش حسامم که درجریان دست شوت نبودنودرجریان قراردادیم پیش خودم گفتم حتماحسامم بایدخوشحال بشه ولی زهی خیال باطل برعکس حسام وهاوش اینگارخیلی خوششون نیمدبه جهنم.میخواستم برم که هیرادپیشنهادکورس دادمنم که باقهوه ی حسام خواب ازسرم پریده بود ازخداخواسته بودم.هاوش میگفت که هیرادتاحالارودست نداشته که منم مطمئنم دست بالای دسته همه هستم.مهدی جلونشست حامدوهاوش پرستوی گنددماغ عقب نشست سه تا ماشین بودیم منوهیرادوسام ماشیناروتوخط تنظیم کردیم بافریادبچه هاکه گفتن شروع شروع کردیم اول بارزیادگازندادم که فک کنن عددی نیستم یه کم که شل کردن پاتاخرگذاشتم روی گازوازسام زدم جلوولی هیرادهی میمود جلونمیزاشت ردبشم حسابی رفته بودرومخ که هاوش گفت- دیدی گفتم کمندخانوم نمیتونی هیرادوببری این حرف هاوش لجمودراوردلوزدم به دریابه جهنم که ماشینم خش دارمیشدماشینوچسبوندم به ماشین هیراد.تااین کاروکردم رفت کنارپرستو- این کاراچیه میکنــــــــــــــی؟!؟!؟!.من- اگه ماشین هیرادبراش مهم باشه هیچ وقت همچین کاری نمیکنه حالااقاهاوش فهمیدی که من مثل بقیه ترسونیستم سام کنارم بودسامم گذاشتم پشت سرودستموبه علامت لاو بیرون بردم دیگه نه هیرادنه سام هیچ کدوم بهم نمیرسیدن تقریبابه مقصدرسیده بودیم که یه دستی کشیدموکاری کردم که ماشین نزدیک 4باردورخودش چرخید که جیغ همه در اومده بود.وقتی پیاده شدم قیافه هاشونودیدم رنگ همشون پریده بودپقی زدم زیرخندهبیچاره هایکم که ازشوک دراومدن خندشون گرفت حق داشتن بترسن اگه ترمزشون به موقع نبودحالامن تواسمونابودم نکیرمنکرم بالاسرم.حامد- هیرادجاااااااان حالادیگه خبری ازکلاست نیست دیدیگفتم بالاخره یکی میادتواین اکیپ که دهنتوببنده.حسام- شجاعتتوتحسین میکنم.روبه حسام گفتم- همه تحسین میکنن!!!- هیرادحتمانمیدونسته که من تومسابقات رالی نفراول شدم که پیشنهادکورس داد.همه برام دست زدن جزپرستو.من- پرستوانگارخیلی ترسیدی چون صدای جیغات کرکننده بود- ادم بایداحمق باشه که بشینه توماشینه تو- نچ اتفاقاکسی میشینه توماشین من یه ترسونبایدباشه.راستی هاوش صدای جبغای توهم میومدا برویه کم کارکن روخودت زشته برای یه پسر30 ساله که به خاطریه دستی جیغ بکشه!!!اینطوری کسی شوهرت نمیشه!!!.باحرفام همه داشتن بهشون میخندیدن.هاوش- راستش کمند خانوم من حرفموکاملاپس میگیرم – نمیتونین هم پس نگیرین.سام- خوب مسافرای کمند پیاده بشن.مهدی هم داشت پیاده میشدکه نزاشتم بالاخره حساب مهدی بابقیه برای من فرق داشت اون همون کسی بودکه من مثل داداشم عاشقش بودم.من- مهدی بشین تورومیرسونم.حامد- نه دیگه نشدپارتی بازی نداریم کمند.اتفاقااین بایداینجابشینه کنارجوب تادوتاازطرفداراشم بیان حالش جابیاد- شمابروبشین اونجا{اشارم به لب جوب بود}که خسته نشی تاماشین بعدی بیادسوارت کنه- باشه ماکه بخیل نستیم برومهدی جان بروخوش بگذره- مهدی سوارشو.اومدم بشینم که چشمم افتادبه حسام که داشت خیره خیره بهومون نگاه میکردتانگاه منودیدیه لبخندکاملاتصنعی زد.چییییش خرخودتی معلوم نیس چش میشه یه دفه.مهدی- بشین دیگه - اومدم.مهدی- میزاشتی خودم باتاکسی میرفتم- لطفااین حرفوبه من نزن که بهم برمیخوره- چرا؟مگه من بااونافرق داشتم- اره برای من فرق داشتی.مشکلیه- نه - مهدی - اینطوری صدام نزن- خیلی خب اقای نیکمندحالاچیشده که اینقدربق کردی مثل پسربچه ها- منظورم این نبود- ااااه مهدی میزنمتادرست حرف بزن.وقتی این حرفوزدم یه لبخنداومدرولبش ولی نمیدونم چراچشماش غم داشت- میخوای لج منودربیاری اره خیلی خوب حالا بهت میگم دوباره پاموتااخرگذاشتم روگاز- کمندکوچه روردکردی- منم همینومیخواستم- بچه نشوحوصله ندارم- خوبه خوبه حالانمیخواد ادای دخترارودربیاری برای من.پیاده شو- برایچی- نه خیرانگارقراره فقط مثل پیرزناغربزن.بااین حرفم خندش گرفته بود.پیاده شدم رفتم اون سمت ماشینودروبازکردم دستشوگرفتموکشیدمش پایین بااین حرکتم نگاه همه روی مابوداخه اومده بودم زمین پینتبال باین که ساعت2بودحسابی شلوغ بودم به خودم دیدم درمون پرشده ودارن ازمهدی امضامیگیرن.ایخدالعنتت کنه کمندنونت کم بودابت کم بوداینجااومدنت چی چی بودتندتندداشتنن ازمنومهدی عکس میگرفتن حالابدبختافک کردن من نامزدشم وااای کمنداین افتخاربزرگیـــــــــــه.اره ولی خالی بندیش ضده حاله دیگه داشتم کلافه میشدم به زوردره ماشینوبازکردموپریدم تومهدی هم به طبیعت ازمن زودی سوارشداصن یه وضی شده بودانگارشهیدی بودیم که همه رومون کپ شده بودن.مهدی- حالاخیالت راحت شد ازفردابه عنوان نامزدم میزارنت توحاشیه.وقتی این حرفومیزدهمه ی اجزای صورتش میخندید- طوری نیست به این که این اخمات بازشه می ارزدید- منظورت چیه- هیچی- شیطون.خوشحال باش بامن مشهورمیشی- بابامن فک نمیکردم اینقدرطرفدارداری پسروگرنه غلط بکنم جونموبزارم کف دستموباهات بیام بیرون- به خاطرتیتراژه برنامه دوباره اهنگام براشون زنده شده- ایناروول کن اگه اون وقت که داشتم ازماشین میکشوندمت بیرون ازمون عکس گرفته باشن ابروت میره حالامنوکه نمیشناسن- بیخیال ولشون کن بزاردرگیرباشن- مهدی توانگاروقتی طرفداراتوببینی خیلی سرخوش میشیاحالامیگن مهدی عین یه دخترلباشوغنچه کرده بوده نشسته ولی نامزدش داشته مثل خرمنت میکشیده- گفتم که ولشون کن- اره دیگه تاابروی من که عین میمون اویزونت بودم میره نه تو.توکه خواننده ی محبوبشونی- کمند بهت میگم ول کن این ماجرارووقتی بی فکرمنواوردی اینجابایدفکرایناروهم میکردی- باااشه ولش میکنم حالاپیاده شو-توکه دوباره اومدی همون جاانگارخوشت اومده ها- نخیرخوشم نیمده شماالان بی سرصداپیاده میشی میری یه کم پارتی میکنی تازودی بریم بازی کنیم منکه بیکارنبودم بیام اینجاکه ابروم براه الانم بدونه این که بازی کنم برگردم- توواقعادیوونه ای- دیوونه عمته مهدی خان پیاده شوتادوباره مثل اونوقت ابروریزی نکردم.بامهدی پیاده شدیم ازپشت سرهمه به زورردشدیم خداروشکرهمه داشتن بلوتوث بازی میکردنوعکسوفیلمای منومهدیوپخش میکردن.- میگن نامزدشه اره- اره نگاه دسته هممم گرفتن.ای خدالعنت کنه اون لحظه مهدی دستموگرفته بودکه اگه خواستیم جیم بشیم هموگم نکنیم حالااینوچی میگن- خداشانس بده- دیوونه دختره خوشگل بودمگه ندیدی چه تیپی داشت به نظرمیرسیدخرپولترازخوده مهدی باشه!!!- این عکسوببین به نظرمن که نامزدش نیست نگاه چطوری اویزونشه داره ازماشین میکشش پایین- چرابابامگه نمیبینی مهدی چه سفت دستشوگرفته بود.حرفاشون واقعارومخ بودکه من یه دادسرمهدی کشیدموگفتم- تندراه برو- ااچرادادمیکشی بیاتواینهاش رفتین تویه اتاق که وسایلشون بودن البته اتاق نبودمثل دکه بود.مهدی- سلام خسته نباشین- سلام خیلی ممنون خوش اومدین اقای نیکمند خبراینکه اومدین مثل بم صداکرده- بله همین طوره ولی شایعاتی هم به همراه داشت که زیادبه مزاج خوش نیمد- بله سرکارخانوم کین؟ - ایشون یه کی ازهمکاراهستن حالا اگه میشه مامیخوایم سریع واردبازی بشیموبریم تابیشترازاین نظم ایجابهم نخوره- این چه حرفیه باعث افتخاره بفرماییکلاه هاروبزاریدتوسرتون تاتیم مقابل اماده بشه.مهدی- ببینم یعنی تواگه گلوله بخوری نمیترسی ایناخیلی درد دارنا- یه جورحرف نزن که انگارتومنواوردی اینجامن خودم این بارهزارمه که میام بازی کنم- ماشا..همه جاهم دست داری مسابقات رالی طراحی لباسومستندسازی پینتبالو.بازی شروع شدتیم مقابلم مثل مایه پسریه دختربودن.یه کم که رفتیم جلومهدی یه تیرخوردتوصورتش ولی دراضاش دختره روزده بود.زودی رفتم پیش مهدی دماغش مثل فواره خون میومد- مهدی چی شدی چراحواست نبود؟؟؟- پسره منوزد.ول کن بروجلوکه حداقل تودیگه نخوری.یه دستمال دادم بهشوخلاف جهتی که اومده بودم رفتم بیرون فک کنم پسره نفهمیدچون همین طورداشت به اونجاکه مهدی بودشلیک میکرداینقدررفتم جلوکه رسیدم روبه روش .پشتش به من بوداصلانم حواسش به پشت سرنبوداومدبلندشه که زدم به اونجای حساس .بیچاره عین ماست پخش زمین شد.بله دیگه نامزدت خوردتوهم تف کن سریع رفتم پیش مهدی هنوزهمونجابودودستمالوگرفته بوددردماغش- انتقامتوازپسره گرفتم فک کنم کارش به بیمارستان بکشه – دیوونه.من دماغم خیلی دردگرفته مطمئنم یه خونریزی ساده نیست ماهم بایدهمراشون بریم بیمارستان- واقعی که نمیگی دستتوبردارببینم وقتی دست زدم به دماغش دادش بلندشدوسریع رفتم همه ی وسایلوپس دادموازراه خروجی بامهدی رفتیم بیرون سریع رفتم یه درمانگاهی که اون نزدیک بود-چی شده دکتره – چیزه خاصی نیست فقط دماغشون شکسته که الان دارن پانسمان میکنن!!!!- هییییییییین واقعاشکسته؟؟تازه میگین چیزه خاصی هم نیست دیگه میخواستین چی بشه؟- دخترم این بازی شوخی نیست ماافرادیوداشتیم بیناییشونوازدست دادن- خیلیی ممنون ازتوصیتون.واااای خاک توسرت کمند زدی دماغ خواننده ی مملکتوداغون کردی ؛به من چه.فقط بلدی ازکوره دربری.مهدی- حالاخیالت راحت شدکمند خانوم.برای اینکه گندمویه کم ماست مالی کرده باشم گفتم- داداشی من واقعامعذرت میخوام .بااین حرفم یه لبخندزدوسرموگرفت توی بغلش- اشکالی نداره خواهری دماغمم فدای تو.انگارچرب زبونیم کارسازبودرفتیم سوارماشین شدیمومنم براش کلی کمپوتوابمیوه گرفتم- اینابرای چه- ندیدی چقدرخون ازت رفت بخوراینارو.- کمند ساعت 3:30توروخدازودباش بریم خونه من واقعا دارم ازحال میرم- ااا حالاابمیوه روبخورتااونوقت نغشی- دیوونه.- خودتــــی - ولی جداازاینکه همه بدبختی امشب مال من بود.امشب درکنارت بهترین شب زندگیم بود- داداشی ول کن پس فرداشبوچیکارمیکنی که جشن تولدته- تونگران اون نباش گفت شکستگیش زیادعمیق نیست تا2روزه دیگه خوب میشه!- من واقعابابت همه چیزازت معذرت میخوام مهدی- یه دفه دادشم یه دفه مهدی- داداشی ثابته خیالت راحت نمیدونم چراتوحتی ازیه داداشم برام عزیزتری.{کمند توروخدااینقدرنگوداداش داری منوباداداش گفتنت دیوونه میکنی}- برات عزیزترم چون توصدبرابرش برام عزیزی اتفاقامنم نمیدونم چرا- خیلی خب حالااگه میخوای لطفاپیاده شوافتاب زد- باشه خدافظ- خدافظ مراقب دماغت باش- دیگه یه دماغ شکسته مراقبت میخواد- نه خیرمنظورم اینکه بپابه درگیرنکنه- کمـــــــند.پاموگذاشتم روگازوسریع رسیدم خونه وقتی ساعتونگاه کردم4بودخب فردامرخصی میگیرم که برم به کارام برسم پریدم روتختوسه نشده خوابم برد------------

گوشیم داشت خودشوخفه میکردمیدونستم که هشدارش نیست چون نزاشته بودمش روی زنگ که بیدارنشم.برداشتم نگاهش کردم که شماره ی مهدیودیدیم.اه اول صبحی چی میخواداین- بله- کمند خانوم شماکه هنوزخوابی- پ چیکارکنم دیشب کمت بودحالاهم میخوای بیام ببرمت بیرون- نه خیرمیدونستم خوابت میبره گفتم بیدارت کنم کارت دیرنشه.میخواستم خفش کنم که فک کرده بچه کلاس اولیم- خب شمااحمقانه ترین فکرروکردیدی الانم غلط اضافی کردی.بعدم سریع قطع کردم.یه کم هوشیارشدم دیدم بدباهاش حرف زدم.اه به درک سرمودوباره گذاشتم روی بالشت که دیگه خوابم نمیبرد.ساعتونگاه کردم 9بود.خب بسه دیگه خیلی کاردارم.یه س ام اسم به مهدی دادمونوشتم- ببخشیدخیلی غش خواب بودم.حداقل توفکراین نباشم.اصلاعادت به ناراحت کردنش نداشتم. سریع رفتم دوش گرفتمویه صبحونه ی مفصل خوردم.اخ دیدی چی شدنزنگیدم به خانوم اخلاقی.سریع گوشیموبرداشتم شماره شرکت روگرفتم.-الوسلام خانوم اخلاقی.واااای چه سوتی دادم- خانوم کیانفرشمایین- اااخانوم کریمی شمایین مثل اینکه اشتباهی درست گرفتم میخواستم ببخشیدمن شماره ی اشتباه گرفتم- خب حالاچراشمانیمدین سرکار- راستی خانوم کریمی من امروزبرام یه مشکل پیش اومده نمیتونم- باشه.ولی اول مرخصی میگیرن بعدنمیان الانم چون تاحالاغیبتونداشتی.باشه قبول میکنم- خیلی ممنون خدافظ.چییییش زنیکه بیشعورانگارمدرسه ابتدایی که میگه تاحلاغیبت نداشتم ولش کن.زودی زنگیدم به مهدیس- الووووومهدیس جونم- چته دوباره- بی ادب.زودی اماده شوبریم خرید- خرید؟؟اونم تو؟لابدحالامیخوای به خاطرکفش خریدن منوببری- نه خیرتواماده شو.الان میام درخونتنا- باشه بای.سریع پریدم سرکمدلباسام یه مانتوکتون کرم پوشیدم که کوتاه بودوکیپ بدم که ازکمرحالت فن پیدامیکردشلوارتنگ کرمم پوشیدم کفش اسپورت های کرمم روازتوجعبشون گذاشتم بیرون دیدم اگه بخوام شال کرم بپوشم مثل کرم خاکی میشموزودی مقعنه موسرم کردم ازشانسم مقنه خوب بهم میومد ارایش مختصرهمیشگیم روکردموراه افتادم.به هزاربدبختیوفرعی رفتن رسیدم درخونه ی مهدیس اینااونم دم درمنتظربود.مهدیسم چون تنهازندگی میکردهیچ وقت جلف بیرون نمیومدکلامنومهدیس ثمین اینطوری بودیم زیادارایش نمیکردیم که به چشم بیادبیشترروی لباس متمرکزبودیم که دخترای باشخصیتی باشیم ولی اخلاقامون اینطورنبود.سلووووم- سلا خانوم خشگله- هییی کمند کاش ثمینم حالابودکه تکمیل میشدیم دلم براش تنگیده- خوب اونم بایدبه خاطرمامانش بمونه شمال دیگه نمیتونه بیاد- خب ولش کن حالاچی میخوای بخری- فرداشب تولده مهدیه میخوام براش کادوبخرم- واااقعاوای کمند خب یه کاری میکردی منم بیام- شرمنده کارت دعوت نداشتم بفرستم برات.جلوی یه فروشگاه خیلییی بزرگ وبزرگ وایسدم.مهدیس- هوووی چرااومدی اینجاکه قیمت خون باباشونومیگیرن.حالاهرچندپول برای توبی ارزشه ولی اینجامال اون درجه یکاس کمند- مهدیس فرزندم میدونی شدی عین پیرزن غرغروها.بابامن که نمیتونم برم برا مهدی که یه خوانندس مشهوره ازچاله میدون چیزی بخرم درضمن اینجااگه گرونه به جاش چیزای خیلی قشنگی داره حالاپیاده شو.بامهدیس راه افتادیم طرف فروشگاه حالاعینک دودی هامونم زده بودیم بالای سرمون یه یه کم کلاس داشته باشه مهدیس راست میگفت کسایی میرفتن تویابیرون میومدن که ازبرق نگاهشون میشدخوندکه خرشون باچه سرعتی میره .کله گندن.حالانیس که خودم گدابودم.مهدیس بیاتواین ساعت فروشیه.باهم رفتیم توکه وقتی قیمتاروگفت چشمام هی درشت ترمیشدارزونترین ساعتشومیداد7میلیونو300اخه همشون مارک داربودن اونم درست حسابی.ازمغازه اومدم بیرون مهدیس که میخواست ضایع بشم گفت- کمندعزیزم چیشد؟؟- مهدیس جان بیابیرون نپسندیدم.مهدیس که خندشوبه زورمیخوردبرای اینکه سه نشه پیش فروشنده گفت- قیمتاش خوب بودا...حیف...- گفتم که نپسندیدم وقتی یه کم ازمغازه دورشدیم پقی زدیم زیرخنده- دیوونه اخه چرامیای جاهای گنده ترازخودت خریدکنی من ازوضعیت اینجاخبرداشتم- مگه تواینجاهم میومدی- مامانم وقتی ازدواج کرده بودبااقاشون اومدم اینجاخریدکه مامانم تادوروز به خاطراین فروشگاه توشک بود.خب حالاخانوم پول دارچی میخوای برای اقای مشهوربخری؟؟- نمیدونم- ولی دیوونه ساعتاش خیلی قشنگ بودن – بروبابا من خرنیستم بیام حداقل6میلیون بدم یه ساعت برای مهدی- چله ارزششوداره- مگه عاشق سینه چاکشم که براش ارزش قائل شم.درست بودکه مهدی برام عزیزشده بودولی نمیتوستم خودموراضی کنم یک صدم حساب بانکیموبراش خالی کنم- کمندمیدونی این جشن تولده کیه یه خواننده مشهورکه توصدتاکله گنده هست لطفا یه چیزی بخرابروت نره- تازه مهمون ویژشم هستم- واقعاااخب دیگه بدتر.یه دفه چشمم به طلافروشی افتادکه پریدم توش هرچی پلاک زنجیرراشونگاه کردم چیزی مناسبش پیدانکردم.دیگه داشتم کلافه میشدم اه اخه مرض داری میای باادمای بزرگترازخودت جون درقالب میشی که حالامثل خربمونی توگل.مهدیس- چرادوباره داری حرص میخوری- اخه اینجاهم چیزی نیست که یه پسربیاد- خب کاری نداره یه پلاک زنجیرخوشگل براش سفارش بده.اره خوده خودشه پریدم بوسش کردموسفارش دادام مهدیس گفت چون مشهوره ازطرح ستاره استفاده کن یه ستاره بودکه توش به انگلیسی نوشته میشدمهدی پالاک زنجیره طلای سفیدبود.مهدیس –میگم که میخوای روی ستاره دورش نگین کارکنن که ابهت بیشتری به خودش بگیره- اره فکرخوبیه.به فروشنده گفتم- ببخشیدمیخوام گرون ترین نگینم روی ستاره کاربشه- اینطوری قیمت خیلی میره بالاخانوم مشکلی نیست- نه خیر- خیلی خب فرداعصرسفارشتون امدس.مهدیس- خوب حالادیگه چیزیم مونده- اوممممم خب لباسموطراحی میکنم میدم کارگاه که بدوزه- خب حالاچه رنگی هست- مشکی باطوسی.حالاهم بایدبریم کیف دستی کفش یاهرچیزه دیگم روهم بخریم- خب بگولباست چطوریه- ای باباچطوری بگم- به جهنم.دوباره راه افتادیم رفتیم توی کفش فروشی که از شانس هیچ کفشی که به لباسم بیادونداشت.مهدیس- گیس بریده ی الاغ معلوم نیست چه لباسی طراحی کردی که کفش ستشوپیدانمیکنی- نه به خدااتفاقاخودت که میدونی من برای جشن هایی که توشون غریبه ام یاباره اولمه که میرم یه لباس ساده پوشیده میپوشم اهان اینهاش خودشه مهدیسم نگاهش کرد- اره خیلی خوشگله انگارارزش گشتن داشت.کفش مشکی بودباپاشنه های 17سانتی که نزدیک پاشنش یه پاپیون طوسی میخوردکه خیلی به لباسم میومد.که زرتی حساب کریمواومدیم- خب مونده کیف دستی.دوباره چندتامغازه روگشتیم که کیف مشکی دیدم که بااکلیلای طوسی پوشیده شده بود.مهدیس-کمند بیا- بله – میگم بالاتنه ی لباست چطوریه- یقه کپه بااستسن حلقه ای – خب خوبه پس بیااینوببین.یه کت کوتاه چرم بود طوسی بودبااستینای بلندقدش تاوسطای کمرم بود- ایول این توکجادیدی که من ندیدم- دیگه دیگه- کتم کیپ بدم بودتقریبا دیگه خریدتموم شده بود.مهدیسم- خب حالاگه دوست داری بیامنومهمون کن یه نهاربهم بده مردم ازبس کشوندیم اینوراونور- چشششم- هوییی داری کجامیری- خب بیابریم رستوران دیگه – زرنگی حالاکه خریداتوازاینجاکردی میخوای بری چاله میدون غذابخوریم بیاهمین رستوران بغل فروشگاه – خیلی خب باشه- راستی امشب شب جمعس بایدبریم پاتوق- نمیتونم – چراااا- چون به عنوان مستندسازبرناممم اونجاکارمیکنم- باریکلا پس حسابی نونت داره توروغن شنامیکنه اره- اره ولی مجبوره شناکنه چون تا2و3روزه دیگه بایدبریم خونه ی پدربزرگم زندگی کنیم کنیم منم بایدیه پولی جورکنم یه خونه برای خودم بخرم بیشترازاین نمیتونم بامامانم زندگی کنم- واقعییی میخوای برین همون خونه باغی که همه ی عموعمه هات توشن.اومدم جواب بدم که گارسون اومدوسفارشارواورم.وقتی رفت گفتم- اره به خاطرهمین میگم بایدزودیه پولی برای خونه جمع کنم- خب یاپیش من- نه بابا نمیشه- راستییییی پریشب باکی ریخته بودی روهم- چییی ازچی حرف میزنی- خودتونزن به اون راه همون شب که ارتان اینادیده بودنت بعدتوحتی یه ذره هم اشنایی نداده بودی- اهااان حالاتواون شب واقعابااوناقرارگذاشته بودی – اره ولی وقتی ارتان اومدبراش اعصاب نزاشته بودی میگفت یه پسررسیده گفته نامزدتته توهم سوارماشینش شدی- اون پسرمهدی بود- دروغ میگی اون گفته نامزدته؟!؟!- اره اون شب مامانم گفت بایدبریم خونه ی پدربزرگم مهدیس باورت میشه بدونه اینکه به من بگه برداشته بودخونه روفروخته بود؟- برایچی اینکاروکرده بود- چه میدونم میگفت لازم داره این حرفا.هیچی دیگه یه توپوتشردرست حسابی که تاحالاتواین 24سال باهم نداشتیموراه انداختیم منم ساعت 10 بودکه زدم بیرون خیلی حالم خراب عصبانی بودم رفتم زمین مسابقاب بایه ماشی 30بارزمینودورزدم بعدم پیاده راه افتادم توخیابون به خودم اومدم دیدم مسیراستودیومه همون لحظه هم مهدی رسید.یه چی بگم مهدیس نمیدونم چرااینقدربه مهدی احساس نزدیکی میکنم - خب حقم داری چون مهدی که من اون روزدیدم فقط ارامش ساطع میکرد- اره دیگه اونشب اون شد شدپناه گاه من رفتم خونشون خوابیدم- توروخدااااخرهه چه جرعتی داشتی- خفه شودیوونه من دارم میگم پیش مهدی یه حس ناب دارم اونوقت تومیگی چه جرعتی داشتم من مثل چشمام بهش اعتماددارم- خب ترش نکن ببخشید- اره دیگه خودتم میدونی که من وقتی سگ بشم برعکس زبونم بندمیاد-کمننند یه چی بگم- چی- دعوام نکنیا- خوبنال دیگه- میگم نکنه عاشق همدیگه شدین؟!؟!؟.بااین حرفش غذاپریدبه گلوم- خیلی احمقی مهدیس- خوچرامگه نمیگی یه حس ناب بهش داری که به هیچ کسی تاحالانداشتی – دیوونه من اینقدرخرنیستم معنی عشقونفهمم- ازکجامیدونی مگه توتاحالاعاشق شدی- ای بابا حس من هرچی هست مطمئنن عشق نیست من اونومثل داداشم دوس دارم حس میکنم باهاش یه رابطه ی خونی دارم.عاشقی کجابوده- باشه ولی به نظرمن زیادبهش نزدیک نشوچون ممکنه اون طوروبه یه چشم دیگه دوس داشته باشه- مهدیس دارم کم کم به این که توی غذات یه چیزی نریخته باشن شک میکنم پاشوپاشوجمع کن بریم.رفتم پول غذاروحساب کنم که دیدم بیشترنگاه هاسمتمه یبخیلی انگارادم ندیدن ولی نگاشون خیلی سنگینوغیره طبیعی بود.زودی زدم به چاک وبامهدیس راه افتادیم سمت خونه مهدیس بردم خونمون که یه امروزکه مخصی داشتم نشینم به درودیوارنگاه نکنم.خوب کمندی فرداشب چه ریختی میری- اووووحالاتافرداشب- خب حالامن میزنگم به زهره یه نوبت ارایشگاه برات میگرم که تکلیفت روشن بشه – چی چیوزنگ میزنی نوبت ارایشگاه میگیری توکه میدونی من از ارایشگاه خوشم نمیاد- همین که گفتم ذرضمن ابروهاتوبرمیداری- مهددددیسمن اصلاابرودارم والاهیچ کسی باورش نمیشه من ابروبرنمیدارم- مدلش خیلی تکراری شده میری برمیداری.تااومدم گوشیوبگیرم ازش زنگ زدونوبت گرفت برای فردا- مهدیییس بابامنوتوخودمون یه پااریشگریم چرامن بایدصورتموبندازم زیردست یکی دیگه.همیشه برای جشناخودم ارایش میکردم اصلاحوصله ی فضای کسل کننده ی اراشگاهونداشتم تاساعت 4بامهدیس میزدیم توسرکله هم پاشدم رفتم یه دوش گرفتمویه تیپ سرتاپاابی روشن زدم مهدیس- اووووچه کردی حالاخوبه برنامشون مذهبیه والا- نه بابابرنامه ی اینامذهبی بودنش درهمین حده که موهات خیلی بیرون نباشه وگرنه خیلی پایه باحالن- حسامم همین طوره؟؟- اووووف البته غیرازاون میدونی فعلافقط بااونه که خیلی نمیتونم راحت باشم نمیدونم چراپیشش معذبم- خب بیابریم زودیاش- بریم.میگم اهافرداخواستی بری اریشگاه میای دنبالم باشه- باشه پیاده شودیرم شدمهدیس رفت ومنم کتوشلواربه دست وارداستودیوم شدم هیرادتامنودیدرفت زیرمیز.من- نگران نباشین من قول میدم باماشینم بهتون نزنم- ای باباترس مرگ نیست که دهنم سرویسه خانوووم- اهان از اون لحاظ خوب پس بروهمون زیرمیز برات بهتره رفتم توی اتاق پروکه حسامودیدم.واییییی دوتاازدکمه های پیرهنوشوبازگذاشته بودهمیشه همیطوربودفقط توی برنامه یقش بشته بود.- سلام- سلام بفرماییدست امروزرواوردم-هه مگه هروزچیکارمیکردین.؟؟؟اییییی خاک عالم توسرت کمند.راست میگفت حرفم خیلی مسخره بودبه خاطرهمین به یه جواب مسخره اکتفاکردموفلنگوبستم- اوممم گفتم شایدالزایمرگرفته باشی به خاطرهمین .وقتی اومدم بیرون بچه یه جورخاصی نگاهم میکردن.وا ایناهم یه تختشون جفتوجورنیستا.وای چرااینجورین .خب شایدچیزی باشه حسامم امروزشمشیرازروبسته بودبرام.دیگه طاقت نیوردموگفتم- اتفاقی افتاده.هاوش- نه چی میخواستی بشه- منظور- منظورم اینه که اون لب تاپ هیرادوبرداروبیاتواتاق من.والب تاپ برای چی میخواست.لب تاپوبرداشتموبردم توی اتاقی که اون بود.هاوش دروپشت سرم بستورفت سرلب تاپ بعدش چرخوندش طرف من.ازچیزی که توی لب تاپ دیدم یکه خوردم هیچ فکرشونمیکردم به خاطراون باشه.عکسای منومهدی که دیشب رفته بودیم پینتبال بود.زودبه خودم مسلط شدم چون مهدی بهم گفته بودکه عکسامیره اینترنت.ولی ازاین که مهدی امروزنیمده بوداینجاتااین سوءتفاهموباهم حل کنیم ازدستش دلگیرشدم.اه بیخیال کمندفعلابزن دهن اینوسرویس کن.من- خب حالاکه چی- حالاکه چی!! نکنه فک کردی همه خرن- متوجه منظورت نمیشم هاوش- یعنی اینکه فک نکن نفهمیدم که دیشب مهدیوبه زوربردی پینتبال که این ابروریزی هارودربیاری بعدش خودتوبیاری توچشم- مراقب حرف زدنت باش هاوش.تجربه نشون داده بودتومحل کارزیاددهن به دهن مردانزارم.- ببین کمند خانوم پاتواززندگی مهدی بکش بیرون میفهمی درسته مهدی شهرت ثروت زیادی داره ولی لقمه ی بزرگترازدهنته .دیگه جوش اوردموگفتم- نه برعکس توگوشاتوبازن هاوش این تویی که بایداون ذهن کثیفتوشستوشوبدی وگرنه من هیچ منظوری ازصمیمیتم باشماهاندارم- معلومه- ساکت شو.درضمن بزاربه اطلاعت برسونم که من اینقدردارم واینقدرپدرم برام گذاشته که صدتازندگی مهدیوبخرمودرراه خداازادکنم پس بفهم چی میگی- ببین کمندتوداری مهدیوجذب میکنی لطفاباکارات فضای اینجاروکثیف نکن.کارت میزدی خونم درنمیومدسریع تاقبل ازاینکه فرط عصبانیت دهنم کلیدنشده بودبلندگفتم که همشون بشنون- ببین هاوش خان برای من حتی یه درصدم مهم نیست که تووامثال تودرباره ی من چی فک کردمیکنن من ازخودم اینقدرمطمئن هستم که چرندهات برام بی ارزش باشه.درضمن این توای که داری بابیماری های فکریت اینجاروبه گندمیکشی الان ازجلوی دربروگمشو{گمشوازدهنم پرید}کنار.لازم نکرده کاسه داغ ترازاش بشی مهدی اینقدراحمق نیست که ادمایی مثل توبیان جلوی من به خاطرش هارتوپورت کنن.بااین حرفم دستشوبردبالاکه بزنه ولی خداروشکرسریع جمبیدمومچ دستشوگرفتم.اره هنوز منونشناخته بودن توروشون خندیده بودم فک کردن میتونن هرغلطی دوس دارن بکنن من اگه ازاین کثافت سیلی میخوردم بایدمیرفتم بمیرم.هنوزمچ دستش تودستم بودونگاه برندم توچشماش.سام- هاوش داری چه غلطی میکنی چطوربه خودت اجازه همچین رفتاری رومیدی هاااان- به همون اجازه که این دختره پاشوگذاشت اینجا- ببنددهنتودرست حرف بزن میخوای شربشی لطفابروگمشوازاینجابیرون بعدالوات گیری دربیار.همه پشت دراتاق جمع شده بودنکه چشمم خوردبه حسام که کنارپرستووایساده بودچهرش سردویخی بودولی حس کردم چشماش نگرانترازهمه اس.اه بره گمشواومدم ازکنارشون ردشدم که پرستوگفت- دختره ی هرزه.خون جلوی چشمموگرفت بااین حرفش وایسادم ولی برنگشتم ازتوایینه دیدم روش به منه وهمه نگاه ها به دهن اون بود.اره اون چطورجرئت کرده بوداین حرفوبزنه.حسام- پرستوبفهم چی ازدهنت درمیاد.نه نبایدبزارم کسی ازم دفاع کنه تاحالاهیچ کسی ازم دفاع نکرده بود.یه دفه برگشتموباپشت دستم چنان کوفتم تودهنش که پرت شدزمین حالاهمه نگاه ها سمت من بودوسکوت مطلق ایجادشده بودرفتم بالای سرشویه کم دولاشدم جای انگشتام روی صورتش بودولبشم زخمی شده بودای نازشصتموبرم.دلم خنک شدکه حرسموسرش خالی کرده بودم وقتی دولاشدم گفتم- پرستوخانوم اینوزدم که اولا بفهمی اگه یه روزازدکورصورتت خسته شدی این حرفوبزنی .فهمیدی ؟ دومایادبگیری بزرگترازدهنت زرنزنی سومابفهمی که دهن کثیفتوکی وبرای چه کسی بازکنی.وقتی میخواستم بیام بیرون دوباره چشمم افتادبه حسام که برق تحسین توچشماش بیدادمیکرد.کیف کردم تقریبادیگه عصبانی نبودم چون همه ی حرسم روی صورت پرستوخالی شده بود.همیشه همه میگفتن دستام مثل دستای مردسنگینه.تازه حالابه حرفشون رسیدم.پاموتااخرگذاشتم روی گازورسیدم خونه.توحیاط ماشیت مامانمودیدیم.چیییش لابدامشبم مرخصی گرفته تادوباره بیادروی اعصاب من راز نشست بره.رفتم توکه دیدیم داره وسایل خونه روکارتون میکنه فهمیدم که وقت رفتن به جهنم پدربزرگمه ولی بدون اینکه چیزی بگم رفتم توی اتاقم.-کمند.وایسادم ولی برنگشتم.بابت اون شب ازت معذزت میخوام.میدونم بدحرف زدم.میدونم مادری نبودم که بایدباشم ولی به روح پدرت قسم من دلایل خودمودارم باورکن چیزهایی هست که نمیتونم به زبون بیارمواونادارن خفم میکنن.مطمئن باش یه روزی ازدرده دل من باخبرمیشی.هیچ حرفی نزدم ازش کینه ای بدل نداشتم درسته دلم شکسته بودولی هیچ ادمه کینه ای نبودم.حالااین که دیگه مامانم بودچه بخوام چه نخوام.رفتم توی اتاقم که بیشترازاین گندنزنم بروزم.تازه ساعت 9شب بودکه دیدم خوابم نمیبره بلندشدم نشستم پای لب تاپم ایمیلموچک کردم که دیدم پرشده ازتیکه های بچه هایشرکت.بیخیالشون شدموهمه روپاک کردم.وبجاش نوشتم{اگه باورمیکنیدازاحمق بودن خودتونه هیچ به من مربوط نیست}همون لحظه یه ایمیل ازطرف مهدی اومدکه نوشته بود{متاسفم که نیمدم ازاین مطمئنم که بچه های اکیپ بهت حرفایی زدن ولی من درگیردماغ شکستم بودم!!!.}جوابشوندادم که دوباره نوشت{نگران نباش من این موضوع روتوجشن تولدفرداشب حلش میکنم}بازم جوابشوندادم هه پسره ی پرووقت داره حالابشینه به من ایمیل بزنه ولی وقت نداره بیاداونجادوتاکلمه بگه که دهن اونابسته بشه.بازم ایمیل زد{کمند توروخدابهم بگوچیشده والامن خودمم که امروزرفتم بیرون کلی سوال پیچم کردن حالاتوکه دیگه جای خودداری.مطمئن باش من چندتادوست دارم که میتونن تمام این خبراروباچندتاجمله ازتورسانه هاپاک کنن پس ولشون کن}درلب تاپموبستم دیگه حوصله ی چرت پرتاشونداشتم.رفتم سروسایلم که بشینم طرحاروکامل کنم فعلااین تنهاکاری بودکه میتونست ارومم کنه.بعدازچندلحظه دیدم گوشیم داره زنگ میخوره برداشتم دیدم سامه ریجکت کردموگوشیوگذاشتم روبیصدافعلاحوصله ی هیچ کسونداشتم.شایداگه فقط به عنوان نامزدمهدی تواینترنت ازم اسم میبردن الان اصلاعین خیالمم نبودولی بدبختیم اینجابودکه نوشته بودن دختراویزون!!!....هرچی میکشی ازدسته خودته کمند خانوم اگه تواینقدرخرنبودی که اونطوری مهدیوازماشین بکشی بیرون الان اسمت اویزون نمیشدکه بعداز24سال بشی مضحکه خاص عام.سام همین طورداشت زنگ میزدمنم بی خبرازدنیاداشتم طرحامومیکشدیم که ارامش بگیرم تااومدم طراحایی که عقب افتاده بودوبکشم ساعت 12شدحالاشانس اوردم که فرداکارگاه کاری نداشتم چون روزای 5شبنه من فقط میرفتم طرحاموتحویل میدادم میومدم ولگردی.دوباره گوشیمونگاه کردم سام15بارزنگ زده بودبیخیالش شدم گرفتم خوابیدم-------------------------

"حسام"

ساعت 9 صبح بودکه بلندشدم کمرم حسابی دردمیکردچون روی یکی ازمبلای استودیو خوابیده بودم همیشه همیطوربودتواستودیو اینقدرکاداشتیم که هیچ کسی به خودش اجازه نمیدادبره خونه دیشبم که مثلاسام قول خونه دادمنوحمیدخودش اومدیم اینجااقامیگفت که چندتاخورده کاری داریم که نمیشه همه بریم خونه!! فقط کمندبودکه فارغ از همه کارها میومدیه کت شلواری میدادوباخیال راحت برنامه روازنزدیک میدودومیرفت ولی به جاش خوب شدکه به عنوان مستندسازبرنامم تعین شدچون اینطوری کارش اینجاسخت میشدچشمم به حمیدافتادکه سرش تولب تاپ بودوچشماش شده بوداندازه پشقاب ماهواره- بزارچشم بازکنی بعدبروسراون لپ تاپت- حسام بیااینجاروببین که خواب ازسرت بپره- مگه چیه من حال ندارم توبیااینجاووقتی لپ تاپواوردچشمم که به صحفش افتاد یه دفه پاشدم نشستم .عکس های مهدی وکمند بود که یه جاکمنددست ومهدیوگرفته بودوازماشین میکشیدپایی که بالای صحفش نوشته بوددختراویزون.یکی دیگم دست تودست مهدی کیپ هم وایساده بودن.که بازبالای سرش نوشته بودنامزدمهدی نیکمند.شایدزیادجای تعجب نداشت چون همه ی بچه هامیدونستن که مهدی وکمند خیلی باهم جورن.درسته که همه ی ایناییکه نوشته بودن چرندبودولی نمیدونم چراوقتی عکسودیدم قلبم فشرده شد.نفس هام ازنظم خارج شد.هیراد- حسام انگاراین عکساماله دیشبه چون لباساشونونگاه کن- اره ببین میتونی بفمی کجان- توزمین پینتبالن- هه کی دیشب رفتن اونجا- فک کنم دیشب که کمند گفت مهدیومیرسونه رفته بودن اونجا.این دوتادیگه خیلی مچن.باحرفای هیرادحس میکردم اعصابم هی داره تحریک میشه سریع پاشدم وبطری ابی که اونجابودویه سره تااخرش خوردم- هووووی دیوونه چته اول صبحی بطری ابومیخوای بخوری-.بروببین دیگه چه عکسایی دارن بااین حرفم سامم بلندشد.سام- دوباره چی چی تواینترنت دیدین.هیرادبرعکسارونشون سامم داد.سام- باباشماکه خودتون دستتون تواین کاراهست. حسام خوده تومگه نمیگی هروزیه شایعه دربارت هست پس چراایناروباورمیکنی.هیراد- خوبه خودت داری میگی شایعه نه عکس- بس کن هیرادکمند نزدیک یه ماهه داره میاداینجااون دختردرسته باهمتون جورشده ولی همتونم میدونیدکه چقدر بی منظوررفتارمیکنه.پس فکرتونوخراب نکنید.حلااگرم مهدی گلوش گیرکرده ربطی به کمند نداره پس ولش کنین.سام که داشت این حرفارومیزدانگاردلم داشت ازش قرص میشدراست میگفت.چشمای کمند طوری بودکه پاک بودنشونشون میدادنامردی بوداگه طوره دیگه دربارش فک میکردیم. همه ی بچه هاکم کم اومدن منوهیرادتوجیه شده بودیم ولی بقیه داشتن به چرندگفتن راجب کمند ادامه میدادن خیلی دوس داشتم بگم خفشین!! ولی نمیتونستم.ای باباوجدان توکی بیدارشدی!!!هاوش- حسام حالادیدی که این دختره نه توونه مهدی براش هیچ اهمیتی ندارین اون فقط دنباله منفعته خودشه مهدی که خیلی خر شده ولی لطفاتومراقب باش.درسته به بقیه نمیتونستم بگم خفه شین ولی به هاوش که میشدبگی- هاوش خفه لطفا.اینقدرنسبت به کمند بدبین نباش اون ازکاراش هیچ منظوری نداره اینوهمه میدونن- اره حالاهم همون همه فهمیدن- ول کن توروخدادرضمن افکارتوبزارتنگ مغزتوبه زبون نیارشون.هاوش نسبت به همه بدبین بودچون یه بارنامزدکرده بودونامزدش بهش خیانت کرده بود.به خاطرهمین فک میکردخالاهمه ی دخترامثل نامزدشن

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بچه هاداشتن همین طوربحث میکردن که یه دفه سام چنان دادی زدکه همه خفه شدن- بس میکنین یانه شماخودتون تواین کارادست دارین پس چراازصبح تاحالااین خبرمسخره روول نمیکنین یعنی من کسایی روبه عنوان همکاردارم که اینقدربی جنبه بی ظرفیتن ازصبح من هی هیچی نمیگم شماهم ول نمیکنین اره به نظرمن اون دوتااصلا میخوان باهم ازدواج کنن به شماچه مربوطه بس کنین دیگه شدین مثل پیرزنای زودباور.دیگه سکوت مطلق برقرارشده بودمنم رفتم توترازویه اهنگ پلی کردم که گوش کنم همیشه مریلا(مامان) میگفت توقیافت خیلی جدی مغرورمیزنه ولی دوجاخودمونشون میدادم یکی سرصحنه یکی هم وقتی تنهابودم.{ به یادرفتنت هرشب به راهت خیره میمونم/چه حالی دست من دادی من ازلطف توممنونم/به بدحالی من افتادم/من ازتنهایی ترسیدم/تقاص رفتنت رومن دارم تنهایی پس میدم/توکه بایه قسم خوردن همیشه اسمموبردی/کسی که عاشقت بودوخودت ازباور اوردی/شریک لحظه های من شریک قلب کی میشه/برات فرقی نداشت انگارغرورم بی توزخمی شه/مهم نیست برنمیگردی خاطراته تونمیپوسه/جای تیغت روقلب من هنوززخمامومیبوسه/مهم نیست بی تواینده چه دردی روبه من میده/چه فرقی میکنه تقدیرچه خوابی رو واسم دیده/توکه بایه قسم خوردن همیشه اسمموبردی/ کسی که عاشقت بودوخودت ازباوراوردی/شریک لحظه های من شریک قلب کی میشه/برات فرقی نداشت انگارغرورم بی توزخمی شه/}{سامان جلیلی.قسم}.نبایداین اتفاق بیفته اولین باره که قلبم همچین دردی میکشه پس نبایدبه خاطرکمند باشه عکس هاش بامهدی داشت همین طورازجلوی چشمم درمیشدنه نبایدبرام مهم باشه نه نباید...هه پس همش فقط نشون میدادم که توجیه شدم.اصلاقلبم به این سمت کشیده شدچراعشقی همیشه به نظرم پوچ بودحالاباکمند داشت معناپیدامیکرد.یه دفع فهمیدم صدای کمند که داشت دادمیزدومیگفت- ببین هاوش خان برای من حتی یه درصدم مهم تیست که تووامثال تودرباره ی من چی فک میکنن من اینقدربه خودم مطمئن هستم که چرندهات برام بی ارزش باشه درضمن این تویی که داری بابیماری های فکریت اینجاروبه گندمیکشی الانم ازجلوی درگمشوکنار. لازم نکرده کاسه داغ ترازاش بشی مهدی اینقدراحمق نیست که یکی مثل توبه خاطرش جلوی من هارتوپورت کنه .دیگه پشت دره اتاق بودم که بااین جمله کمند دست هاوش بالارفت که بزنه توی گوشش اماکمند خیلی ماهرانه قبل ازاین که بزنه دستشوگرفت.یه لحظه پیش خودم بهش افرین گفتم.بااین کارهاوش صدای سامم دراومد.ولی من همه ی حواسم به کمند بودکه ازفرط عصبانیت قفسه ی سینه اش بالاپایین میرفت.تاحالااینطوری ندیده بودمش همیشه خنده روبودولی حالاشده بودعین اژدهااومدردبشه که پرستواروم گفت دختره ی هرز!!!!... کمند سرجاش وایسادولی برنگشت همه ی چشمامونوبسته بودیم به دهن پرستوکه چطوریه همچین حرفی روزده سکوت مطلق بود.دیگه بیشترازاین نمیتونستم وایسمونگاه کنم.اماکاری هم نمیشدانجام دادخیلی میخواستم بزنم گردنشوبشکنم ولی...من- پرستوبفهم چی میگی.پشت سراین حرفم یه دفه کمند همراه بابرگشتنش باپشت دست زدتوصورت پرستوکه صدای سیلی همه جاپیچیدمیشدفهمیدکه چه ضربه ی سنگینی بودچون پرستوبااون سن وهیکلش پرت زمین شد. سیلی ای که دلم میخواست به پرستوبزنموزد.رفت بالای سرشوگفت- اولااینوزدم که هروقت ازدکورصورتت خسته شدی این حرفوبزنی دومایادبگیری بزرگ ترازدهنت زرنزنی سومابفهمی کی وبرای چه کسی او.ن دهن کثیفتوبازمیکنی.بعدشم سریع زدبیرون بارفتنش دعوای هاوش سام شروع شد.سام- هاوش چه غلطی میکنی- سام خیلی ازکیانفرطرفداری میکنی- اره طرفداری میکنم چون اینجاکارمیکنه میفهمی طرفداری میکنم چون تاوقتی که اینجاست برای من کارمیکنه تواگه حساب دیگه ای باهاش داری بروبیرون ازاینجاصاف کن اینجاهم هوارراه نندازونظموبهم بیریزهیچ میدونی اگه مهمونااومده بودن چه ابروریزی میشد واقعافک نمیکردم اینقدربی منطق احمق باشی- این دخترچشم همتونوباچرب زبونیش کورکرده- اره کورکرده ولی نه باچرب زبونی باپاک بودنش حالیته درضمن حالاخوبه یه نقطه مقابل همین جاداره که بفمیدچطوریه وگرنه اونوقت دیگه واویلابود.میشدفهمیدبازم منظورش پرستوبود.پرستویه یخ گذاشته بودرولبش که مثلابادنکنه رفتم طرفشو گفتم- لازم نیست اینقدرتلاش کنی دیگه بادکرده- مردموبرق میگیره ماروچراغ نفتی مثلاقراره منوتوازدواج کنیم اونوقت توهمین طوروایساده بودی تااون بزنه تودهن من یه پوزخندزدموگفتم اول این که اون ضرب المثل مال من بودیعنی من بایدبگمش نه تودوما زیادصابون به دلت نزن چون این فقط نظرخانواده هامونه نه من سومایه قول خوده کمند تویه حرف بزرگترازدهنت زدی جوابشم گرفتی پس نبایدازمن اتظاردفاع کردن داشته باشی.اعصاب همه قاطی بودودیگه هیچ کسم نطق نمیکشید نیم ساعت دیگه برنامه بودرفتم لباساروپوشیدم ست امروزم یه کت وشلوارزغالی بودباپیرهن سفیدسعی کردم ذهنموخالی ازهمه چیزکنم تابرنامه روخوب بتونم مدیریت کنم.همه ی بچه هارفتن خونه چون فردابرنامه نداشتیموقراربودبریم تولدمهدی هیرادباحامدمیخواستن بمونن من تصمیم گرفتم بمونم چون خونه هیچ کسی نبود.هیرا د- ولی امروز ماجرایی داشتیما.این دختره انبارباروته.حامد- اره انگاراون خوش برخوردیش فقط بخشی ازشخصیتشه.من- خب پس فک کردین دختری الان24سالشه وبدون پشتبانه به یه همچین چیزیایی رسیده چه شخصیتی میخواین داشته باشه اگه میخواست مثل بقیه عشوه ای یاشه یافقط فکرخوش گذرونیش باشه الان هاوش تواون اتاق خورده بودشواونم دم نزده بود- اره خب حق باحسامه اینجوردخترابایدیه شخصیت وحشی هم داشته باشن. هاوش خیلی بی انصافی کرد کمنداصلاازاوناش نبودکه بخوادلایق همچین حرفایی باشه- خیلی خب دیگه خفه کارکنین برای فرداکلی کارداریم مه برای تولدمهدی انجام ندادیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"کمند"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صبح باصدای گوشیم بنلدشدم که صدتافحش نصارخودم کردم که گوشیوبی خودگذاشتم روی زنگ.ولی یه دفه یادتولدمهدی افتادم که ازجام پرید15تاتماس بی پاسخ ازسام داشتویه ده تامیس کالم ازهیرادیه 8دیگم ازحامدبود.اره یعنی من یه همچین ادم پرطرفداری هستم.همشونم داشتن میگفتن که حقوبه من میدن وهاوش اشتباه کرده.ولی من بیخیالشون شدم.اخه یکم براشون سخت بودکه یه روز کامل ازمن خبرنداشته باشن اخه باهیرادوحامدکه مثل خودم شوخ ومشنگ بودن زیادی جوربودمو منجربه اس بازی شده بود.ازکاری که میکردم مطمئن نبودم یعنی ازاین که نخوام برگردم به استودیوم مطمئن نبودم چون پول خوبی بابت مستندسازی بهم میدادن که من نمیتونستم ازش بگذرم یعنی بهش نیاز داشتم.بیخیال این حرفاشدم توایکی ثانیه پاشدم صورتموشستموصبحونموخوردم سریع پاشدم رفتم خونه ی شبنم اینالباسموگرفتم شبنمم باسهراب سگ اخلاق نامزدکرده بود ازاولشم میدونستم دوباره شبنم عاشق این خره شده همچین به خاطرش برای من شیرشده بود.هــــِی کمند همه دارن کم کم میپرن ولی توچی حداقل یه دوس پسرم نداری دلت بهش خوش باشه.ببندبرای کسی مثل من دوس پسر=باتیغ خلاص من.همین حالاشم درسته تنهابودم ولی حداقلش این بودکه من کسی واسه ازدست دادن ندارم همینم مونده دیگه عاشق بشموبعدم طرف ول کنه بره انوقت دیگه بااین شرایط زندگی منم تازه بیام دپرس بشم.متنفرم ازاین که وسیله ی خوش گذرونی پسراباشم به خاطرهمین راحت دارم زندگیمومیکنم دیگه.خب کمندی خره توپسراروبه بازی بگیرکه یکم خوش بگذرونی خفشوووومن نه بیکارم بایدیه تازه یه پسرالاغم به بازی بگیرم تاخوش بگذرونم الان تومطمئنی وجدانه منی که داری این پیشنهادوبهم میدی!!!.همیشه ازهمون روزکه رسیدم به سن بلوغ دوستامومیدیدم که چطوری عاشق میشنوبعدشم زیرپای یه پسرله میشن یه خاطرهمین تصمیم گرفتم به هیچ احدی دلنبدم.رسیدم درخونه ی مهدیس .پیاده شدموزنگ خونشوزدم اینقدردیردروبازکردکه انگاحالا یه خونه ی 1000متری داشت .سلاااااام صبحتون بخیرخانوم شکیبا- لالشوحالاهسایه هاصداتومیشنون- واخب بشنون حالاانگارچی هست- کله ی سحراومدی انجامیگی حالاانگارچی هست بااین حرفش ازخنده پوکیدم- دردچه مرگته- خداانگارخرس ترازماهم وجودداره خانوم خانوماساعت 11ظهره.بااین حرفم مهدیس یه دفه زدتوسرش- وای خاک برسرم واقعابله مهدیسی خانوم.رفتیم توکه که مهدیس یه دفه یه جیغ دیگه کشیدونشست روی زمین روبه روی من- واچته اول صبحی خل میزنی- زود..تند...سریع...بهم جریان عکس روتعریف کن- پوووووووووف تو.روخدامهدیس تویکی دیگه ازاوناحرف نزن- چی چیوحرف نزن به ماکه رسیدوا رسیدزودی بهم بگوچیشده- بابابهت گفتم که من مهدیومثل داداشم دوس دارم خب اون شبم یه کم پکربودمنم بردمش پینتبال که خیرازسرم اخمای سگیشوبازکنه اونم داشت مثل دختراعشوه میریختومیگفت میخوادبره وحوصله نداره منم که دیدم اینطوریه پیداشدم ازماشین کشیدمش پایین که همه ی نظرابه طرف ماجلب شدوشروع کردن تیک تیک عکس بگیرن.- خب خاک برسربه خاطرهمین دیروزتورستوران مردم میخواستن قورتت بدن من گفتم حتمابه خاطرتیپته تازه کلی هم حسودیم شدحالانگوبه خاطربی ابروییته- تازه ایناهیچی دیروزرفتم استودیوم هاوش بادبرش داشته بودشروع کردبگه که پاتواززندگی مهدی بکش بیرونوازاین حرفاتازه بعدم پرستویه زری زدکه چنان زدم تودهنش که پخش زمین شد- راست میگی حالاچی گفت- بیخیلی بابا.هیچ وقت دوس نداشتم چیزایی که ناراحتم کرده روبه کسی بگم یابهتربگم دوس نداشتم باتعریف کردنشون دوباره مرورشون کنم.- اره نگومنکه به سانسورکردن توعادت دارم- خوکنجکاوی نکن دیگه فقط گفتم که درجریان باشی که دیروزدهن پرستووهاوشوسرویس کردم والانم میونم بابچه ها شکرابه- حالاچیکارمیکنی- راستش نمیدونم چراپام کشیده نمیشه برم خونه مهدی- توغلط کردی که نری تولدش- حالاچراجبهه میگیری- چون اگه نری میگن حتماریگی به کفشش بوده حالامه جریانات لورفته دیگه خودشونشون نمیده- اره حق باتوئه پس فقط میرم کادوشومیدم میاد-اه کمند اسکلم کردی اول صبحی خویه گلی به سرت بگیردیگه- مهدیس یه تختت جفت جورنیستاچراپاچه میگیری.پامواوردم بالاگفتم بفرماپاچه تعارف نکن- ببخشید.حالالباستواوردی- نخیرلباسم خونمونه.اره جون عمم حالا توماشین بوداولی خب میخواستم باارایش ببینه که چشماش دربیاد!!- به درک که نیوردی- باشه حالااینقدرحرص نخورشیرت میخشکه!!تا بعدازظهربامهدیس یه کم دعوامیکردیموپاچه میگرفت یه کمم میزدیم توسرهمومیخندیدیم تاساعت 4شدنوبت ارایشگاه داشتیم بامحدیث راه افتادیم طرف ارایشگاه- خره خومیرفتی سفارشتومیگرفتی که الان بادومن ارایش نری اونجا- ای باباتوکه نمیخوای ارایش کنی تومیری میگیری- روتوبرم والابه سنگ پاقزوین گفتی زکی- اختیارداری بپرپایین که رسیدیم.باهم رفتیم توارایشگاه که اینقدرشلوغوپرسرصدابودکه بهتره بگم زایشگاه بهترمیخورد.مهدیس گفت بیابشین دیگه چیونگاه میکنی- مهدیس حالانکنه بایدبشینم زیردست شاگرداش.یه زنه ای پست سرم گفت- نه عزیزم شماسفارشی هستی من خودم روت کارمیکنم وقتی برگشتم یه زن خوشگله باریک اندام قدبلنودیدم که فک کنم همون زهره بود- سلام- سلا م عزیزم بیابشین اینجا.یاخداحالامن تواین بازارشام چطوری دوم بیارم چشم مهدیس روکه دور دیدم زودی گفتم- راستش من فقط میخوام ابروبردارم- ولی مهدیس گفت برای ارایش اومدی- نه فقط میخوام ابروهاموبردارمو.زهره که گفتم حالابااین حرفم پاچمومیگیره ومیگه برگمشوگرفتی منواین کارونکردبه جاش یه لبخندخوشگل زدوگفت - اشکال نداره عزیزم ابروهاتم خودم برمیدارم.جیگرمم مال تو.بعدیه ساعت کارکردن روی ابروهام بالاخره زهره خانوم لب ترکردوگفت تموم شد.خوحالاخوبه حرفه ای هستی وگرنه بایدای جمله روفرداصبح ازت میشنیدم وقتی رفتم پای ایینه نزدیک بودشاخ دربیارم صدوهشتاددرجه تغییرکرده بودم ابرهاموخیلی خوشگل برداشته بود- بااین چهره ای که توداری به نظرم دیگه هیچ نیازی به ارایش نیست- خیلی ممنون.مهدیس که انگارداشتن حسابی روش کارمیکردنوتواون جمعیت پیدانکردم.- ببخشیدزهره جون مهدیس کو- اونم کارش تموم شده رفته که ماکس صورتشوبشوره.زودی حساب کردمورفتم توماشین به زهرم گفتم به مهدیس بگه من بیرون منتظرشم.اگه میدیدارایش نکردم خرخرمومیجوئیداخه ساعت پنج شده بودودوساعت دیگه تولدشروع میشدمن تازه تااونوقت همه کاراموکرده بودن هنوزکادومونده بودبرم بگیرم به خاطرهمین نمیتونستم وقتوبزارم دراختیاراینا.مهدیس مثل میرغضب اومدتوماشینودرمحکم کوقت بهم- هووووی مال بابات نیستا.برخلاف انتظارم فقط مهدیس اخم کرده بودهیچی نگفت یه لحظه برگشت نگام کردکه یه لبخنده پتوپهن صورتشوپوشوندپریدبوسم کرد.وااینم متعلق به تیمارستانه انگار- کمند خره خیلی خوشگل شدی خاکتوسرت کنن که من بایدبه زوربیارم ابروهاتوبردارم خره- ازدستم دلخورنیستی که ارایش نکردن- نه قیافتم که دیدم به نظرمن همین طوری هم بری طوری نیست- خیلی خوب منکه همین طوری نمیرم میریم خونمون یه کارایی صورت میدیم بعدمیریم – خاکتوسربیشعورت کنن.ضمنن گفته باشمامال خودمی!!- چی؟؟؟- دارم میگم رفتی اونجاکسی بهت نگاه کردبامن طرفه فهمیدی ضعیفهههه- بروبابادیوونه...برای اینکه زودی به خونه برسموبه ترافیک نخورم اینقدرازفرعیارفتم که نزدیک بودگم بشم بالاخره به هزارتابدبختی رسیدیم خونه.مهدیس پیاده شدلباسوبرداشتم ورفتیم بالا.زودی همه ی وسایلموبرای ارایش اماده کردم.خوب حالامیخوای باخودت چیکارکنی- ببین توبیاموهامواتوکن تابگم- نکنه میخوای شلاغی کنیوبعدم مثل خنگابریزی دورت- شلاغیشون میکنم ولی دورم نمیریزم.مهدیس تونیم ساعت موهامواتوکرد.هرچندموهای خودم خیلی لخت بودولی خب وفتی اتوکرده بودم حتی چشمامم که تکون میدادم موهام میریخت اینوراونورموهامودم اسبی بستم چون موهام خیلی بلندبودوقتی که بستم تقریبابازم تاوسط کمرم میرسیدن- ای باباپس منواوردی غازبچرونم حداقل بگومیخوای چه گلی به سرت بریزی منم نظربدم- تونمیخوادنظربدی بیایه کارکن این موها جلوم پف کنه وبالاوایسه توکسری ازثانیه موهای جلومومثل برج ایفل کردخداییش این مدل به صورت گردم خیلی میومد- میگم کمند منوتوارایشگری بزنیم نونمون میره توروغناموهات خیلی خوشگل شدن- بعله دیگه الکی که نمیگم خودم خودمودرست میکنم حتمایه کاری ازم میاد.بعدم خطه چشمم کشیدمومژه هامو باریملی که ازفرانسه گرفته بودم حسابی پرپشت کردم.یه کم سایه طوسی بارنگ ابی قاطی کردم که خوش رنگ بشه ومثل جن نشم زدم.به رژگونه بارنگ ملیح.بابه رژقرمزروشن زدم که خیلی نزنه توذوق خب ارایشم تکمیل شدالبته باابروهای کمونی؛اینقدرکه تومهربونی بگوبگوکه پیشم میمونی؛خفه بزارکارموبکنم.نمیدونم چراانقدربرام اشناشده بودن؛واخلیاخب خیلیامدل ابروشون مثل توئه؛نه من اینوتوصورت یکی باهاش اشناهستم دیدم فقط نمیدونم چرایادم نیست.اه ولش.چشمم افتادبه مهدیس که روی تخت خواب بود.اوخی خوابش برده بچم.اره دیگه اینقدرلاله مونی گرفتی که بدبخت ازهوش رفت. سری لباسمم پوشیدم باساق جورابیم.لباسم تابالای زانوبودوالتبه مشکی بقه اش کیپ گردنم بودکه گردبودولی خب یه بندطوسی براق دورش میخوردکه یه پاپیون میخوردکناگردم یعنی هرکی خربودفک میکرددستمال گردنی بستم بالاتنه ی لباس کاملاتنگ بودولی زیرسینه ام دوباره به کمربندپهن طوسی میخورواززیرکمربنده به پایین لباسم حالت گشادمیشدوچنداچین خوشگل میخورم.خلاصه وقتی ساپرتمم پوشیدم تنهاجایی از بدنم که پیدابودستام بودن که لبلسم استین حلقه ای بود.داشتم توایینه لباسموبراتون تتوصیف میکردم که باسوتی که مهدیس زدچسبیدم به سقف- عوضی ببین چیکارکرده بیشعورنگفته بودی لباست اینقدرخوشگله- خفشوتوکی بیدارشدی زهرم ترکید- دیگه دیگه.ولی کمندخره توامشب پسرای مردمونفله میکنی برمیگردی- باشه حالاتوام نگران نباش اینقدردختره بی ابروالان اونجاهست که تیپ من تواناگمه.حالاهم پاشوکه بایدبریم.شاله مشکیموکه توش چندتاخط طوسی بودبااحتیط سرم کرم که برج ایفلم روسرم خراب نشه کفشامم پوشیدم خدایی تیپم بااینکه ساده بودولی حسابی پرابهت شده بودم- توبااین تیپت امشم مبلغ حساب بانکیت رومیشه- چه ربطی داره- ربطش اینه که تیپت مثل دخترای عشوه ای خیابونی که فقط میخوان جلب توجه کنن نیست دقیقاشدی یه خانوم باشخصیتوپولدار- چاکرشوماباتعریفاتیم خانوم مهدیس خانوم.داشتم مانتومومیپوشیدم که یه دفه باجیغ مهدیس ازدستم افتاد- اه ببین میتونی کاری کنی که امشب به دیارباقی بپیوندم- چراداری مانتومیپوشی- پس میخوای زیرشلواری بابای توربپوشم یا انتظارداری همین طوری بشینم پشت ماشین- نخیرولی اون کت طوسیه دیروزوبرای عمت نگرفتیم برای امشب گرفتیم- اخ به خدایادم ازش نبودفقط توبایدپیاده بشی بری کادوبگیریا- باشه باباکشتیمون توهم- مرسی ابجی مهیی کتوکه پوشیدم روی لباسم داشتم ازتیم خرکیف میشدم اخه من عاشق ایجورکتای کوتاه هستم.خب حالاچی مونده دیگه اهان ادکلن.ادکلنی که بازم ازفرانسه بودوروی خودم خالی کردم ادم مست میشدازبوش تاحالانظیرشوندیده بودم.برسه روزی که شومل خوشگلم بمیره ازبوش.اه کمندبیابروگمشوبیرون دیگه هی هیچی نمیگم.پروپرووایمیسه برای خوش درنوشابه بازمیکنه.اخ باشه ببخشیداصلاحواسم نبود کیف خوشگلمو.دوباره.باشه کیفموبرداشتموبامهدیس راه افتادیم سمت فروشگاه- کمندمطمئن باش من اگه لب گورم باشم میفهمم این چه ادکلنیه که توباش دوش میگیری- بابامهدیس جونی اگرم بفهمی نمیتونی بخری چون اینجانیست- کثافت توکه لال نمیشی بگب چیه فک کردی فقط فامیلای خوت میرن فرانسه بالاخره یکی ازماهم میره مطمئن باش- خیلی خب حالااسمشوحفظ نیستم بهت بعدا میگم.بعدنیم ساعت رسیدیم به اون جایی که گردنبندوسفارش داده بودم- بیاکارتموبگیرمثل قرقی بروبیا- باوشه خانوم رئیس.مهدیس که رفت دیدم خیلی دارن نگاه میکنن جای شلوغی بودحالاخوبه پیاده نشدم اونوقت دیگه اصلاارشادمیموددستگیرم میکرد.عینکموزدم که حداقل ارایش چشمام پیدانباشه.بدختی نزدیک غروبم بودعینکم میزدم یه جوردیگه سه شده بودبیخیال بهترازنگاه هایه هیزه که.یه نگاه به ساعتم انداختم نیم ساعت دیگه جشن بودولی ازاونجاییکه محل برگزاری جشن یه باغ خارج از تهرانه من شایدیه ساعتونیم دیگه اونجاباشم.مهدیس اومدبالاکه وقتی منودیدزدزیرخنده- درد.چه مرگته - اخه اسکل دم غروب کی دیگه عینک میزنه- الاغ عینک زدم که ازدست نگته های مسخره ی پسراخلاص شم حالاچقدرشد.- بزغاله بااجازت 2میلیونو200ازکاتت پرید- واقعااا حالاخوبه شمش سفارش ندادیم.بده ببینم حالاچی ازاب دراومده.جعبه روکه باز کردم لبخندنشست روی لبم خیلی خوشگل وشیک شده بود- به نظرمن که می ارزیداینقدرگرفت بااون چندتانگینی هم که روی ام نوشته شده قشنگتره- اره.مهدیس - چته- من پشیمون شدم دلم نمیاداینوبدم مهدی- خرشدی مثلاحالااگه روننوشته بود مهدی یه گلی به سرت میگرفتی ولی حالامیخوای چیکارکنی- خره خیلی شک شده- وااای بسه دیگه کمنداینقدرندیدپدیدبازی درنیارراه بیفت- خب توماحالایه چی گفتم.سریع راه افتادم مهدیس روپیاده کردم وخودمم راه افتادم طرف باغ داشت دیرمیشدتقریباهواداشت تاریک میشدکه ازتهران خارج شدم.خداحالامن چیکارکنم اخرشب.چطوری این همه راهوتواین جاده بیام.اونم تنهایی.بیخلی باباترس کجابود.اره جون عمم مثل خنگاباهمه بچه های استودیوم قهریدم که حداقل اخرشب ازیکیشون بخوام باهام بیاد.ایبابایه ساعت رانندگی تواین جاده که دیگه ترس نداره مگه توبیابونه.اره راست میگی.لعنتی ساعت 8شده.بالاخره رسیدم.ای باباچقدرشلوغه نکنه اشتباه اومدمواینجاعروسی باشه.یه دفه حرف مهدیس توگوشم زنگ خوردکه میگفت این مهمونی پرازکله گنده هاست.راس میگفت دیگه مهدی یه خواننده بودوکلی دوست اشنامثل من نبودکه باثمین ومهدیس سرته تولدموهم میوردم.درباغ بازبودوقتی دقت کردم دیدم که چندتاماشین توش پارک کردن بهتربودمنم ماشینموتوپارک میکردم.ماشینوکه پارک کردموپیاده شدم.ای باباچراانقدرشلوغه اینجاحالاخوانندس که خواننده باشه یعنی بایدبرای تولدش همچین جشنی بگیره که خودش توش گم بشه.چشمم خوردبه خونه ای که وسط باغ بود.خونه نبودکه!!یه عمارت 6طبقه بود...انگاربایدحرفموازهاوش پس بگیرم حالاکه میبینم من نصف مهدیم نمیتونم بخرم چه برسه صدتا مثل اونو!!!!توی باغ پربودازدختراپسرایی که ار6فرسخی میشدبفهمی مستن.انگاربایدتوهمین ماشینم لباسامومرتب میکردم.شالمودراوردموگذاشتم توی ماشین کتمم مرتب کردم اومدم پیاده بشم که تازه یادم افتاددستام خالی خالیه پووووف حالامیگن برای مهدی همچین چیزی خریده وخودش یه دستبندم دستش نیست.آآآراستی دستبندیادم ازدستبندی افتادکه بامهدیس خریدموتوداشپورت ماشینم بود.خخخخ اگه یه دزددستبردمیزدبه ماشینم بیشترپول گیرش میادتااگه کیفموبدزده دستبدم که خیلی ظریف سفیدبودودستم کردم خب حالابهترشد توایینه لبخندموازروی صورتم محوکردم به جاش یه یه چهره ی مغرورویخی به خودم گرفتم بااین وضعیتی که اینجادیدم نمیشه نیش بازباشم امیرمیگفت وقتی اخمومغرورمیشم ابهتم 1کیلومتری بیدادمیکنه.اووووخی الهی من فدای خودم بشم(اوووووف).سریع پیاده شدموراه افتادم برم توی جمع فضای باغ ومثل تالاربودهرچی باچشم گشتم نتونستم کسی روتوباغ پیداکنم که بشناسمش.حرفمم راست دراومده بوداینقدردخترباوضعیت خراب لباس پوشیده بودن که فک کنم تااخرمهمونی کسی بهم اشنایی نده- به به خانوم کیانفرچه عجب تشریف فرماشدین بابایه نگاه پشت سرت بندازببین چطوری پسرادارن برات غش میکنن.به طرف صدابرگشتم هیرادبود.خب حالاباهاش چطوری برخوردکنم.معلومه هیرادباحامداونروزتنهاکسایی بودن که حتی یه درصدم چیزی بروم نیوردن.- خب چرامعطلی زودزنگ بزن امبولانس پسرامردم ازبین میرن- دیوونه فک کردم نمیای- چرانیام- چه میدونم.حالاچراجواب هیچ کسونمیدادای خانوم مادمازل- خب دیگه انتظارنداشتی که تازه بیام توروتون عروسیم بگیرم.بقیه کجان- یقیه توسالنن بروتواینجاخیلی وضعیت خیطه- کاملامشخصه فک کنم توهم جزوشون باشی- بی ادب بنظرت من همچین ادمی هستم- پ ن پ منم هی گوشیوبهت میدم میگم این دوس دخترم بوده دکش کن بره- دیگه دیگه بروتوسرمانخوری خانون مادمازل.راه افتادم توی سالن که اونجا هم شلوغ بودولی حداقلش مست نبودن انگاردودسته ای کردن.ازهمون جامهدی وحسامودیدم که داشتن باهم حرف میزدن.اوخی چقدرخوش تیپ شده بودن نمیدونم چراازهمون اولم این دوتاپسراینقدربه دلم نشستن!!!حالایکیشونم نه دوتاشون خداواسم نگهشون داره به پای هم سه تایی پیربشیم....مهدی یه پیرهن سفید باشلوارقرمزسوخته پوشیده بود.حسامم یه پیرهن ابی تیره براق پوشیده بودوچندتادکمه شوبازگذاشته بوداستیناشوداده بودبالابایه شلوارکتون مشکی موهاشم داده بودبالا.امشب تیپش مثل توبرنامه رسمی نبود.حسام ومهدی دقیقانقطه ی مقابل هم بودن حسام مغروروجدی بود.مهدی هم مثل دختره 18ساله احساسی بود.بقیه بچه هاروهم دیدم حتی هاوشوپرستوپرستوکه بااین سنش یه لباسی پوشیده بودکه اصلادرش میوردسنگین تربود.مستقیم رفتم پیش حسام ومهدی.اوف نمیدونم چراحالاکه اخم کرده بودم انگاریکی صورتموداشت فشارمیداد.خب حقته دودقیقه نخندکه وقتی جدی بودی ابنطورصورتت تعجب نکنه.وقتی رفتم مهدی حتی مهلت سلامم بهم ندادومنوکشیدتوبغلش اینقدرسریع محکم این کاروکرده بودکه داشتم صدای ابمیوه گیری میدادم ولی من موضعموحفظ کردمومثل چوب خشک وایسادم بیشترنگاه هابه سمت مابودحسام داشت بایه چهره ی کاملادرهم نگاهم میکرد.مهدی بعدازده دقیقه بالاخره منوازخودش جداکرد.باهمون اخم گفتم- مهدی چیکارمیکنی به اندازه کافی سوژه هستیم- دیوونه دلم برات تنگ شده بودچراجوابمونمیدادی- حرف مسخره ای زدی- کجای حرفم مسخره اس- اینکه ازهیچی خبرنداری وداری میگی چراجواب ندادی- منکه بهت گفتم امشب همه چودرست میکنم- باشه پس سریع تردرست کن چون من اومدم هدیه اتوبدم زودی برم- توتااخرجشن امشب هستی چون مهمون ویژه ی منی.اینوگفتوسریع رفت داشتم کلافه میشدم چون کسیونمیشناختم البته اینکه اصلادوس نداشتم بابچه های اکیپ هم کلام بشم به کنار.نمیدونم چرایه لحظه پشیمون شدم ازاومدم.ولی خب مهدی اینقدربرام بی ارزش نشده بودکه روشوزمین بندازم.هنوزهمونطومثل میخ وایساده بودم که حسام اومدکنارم- سلام.نمیدونم چیشدکه یه لبخندبی رمق زدموجوابشودادم حالاخوبه بی رمق بودچون خیلی سه میشدمن اخمام سفت توهم بود-خوبی- اره بدنیستم- میدونم بابت دیروزناراحتی.به خاطرهمین درکت میکنم- فک نمیکنم این اتفاق برات افتاده باشه – ازکجامیدونی- نمیدونم.اهنگ موردعلاقم شروع به پخش کرد.باحسام نشسته بودیم روی صندلی منم حالابدونه اینکه بخوام اخم کرده بودموساکت بودم که دیدم حسام بلندشدومیزودورزدواومدروبه روم وایسادودستشوطرفم درازکرد- کمند خانوم افتخاریه دوررقصوبه من میدن.اهنگ موردعلاقم بودوحوصله امم حسابی سررفته بودبه خاطرهمین قبول کردم کتم که تااون لحظه تنم بودودراوردم باهاش رفتم وسط.- من زیادتجربه ی رقص دونفره روندارم پس اگه پاتولگدکردم جیغ نزنی- پس چرابهم پیشنهاددادی- چون اهنگ موردعلاقم درحاله پخشه واقعاپس دلایلمون یکیه چون منم به خاطراین اهنگ قبول کردم.{چی بایدبگم تاکه توجیه شی/بلندشوبروحاله من خوب نیست/میدونم کنارم نشستی ولی تودلت پیشه من تنگوناراحته/پرازاضطرابم پرازاسترس/تواماخیالت یه جاراحته/بازم سده راهت شدم تانری شایدمشکل ازاین دله سادمه/توباخاطراتت به من میرسی من ازارزوهام تورویادمه/میدونم که ازدست من خسته ای تومیبینی این حاله افسردمو}وقتی یه دستشوگذاشت روی شونم ودسته دیگشم دورکمرم حلقه کردانگارجریان برق بهم وصل شد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(این جملات قدراشناهستن)به خاطرهمین بافاصله باهاش میرقصیدم این اولین پسری نبودکه باهاش میرقصیدم ولی تاحالاهمچین حسی نداشتم.- بهت نمیادخجالتی باشی.مثل خنگاگفتم- منظورت چیه- منظورم اینه اینکه یه نگاه به فاصلت بامن بندازمن دستامودرازکردم.راس میگفت یه نیم متری فاصلمون بودبهش نزدیک شدم ولی برای ماست مالی گفتم- خب ترسیدم پامولگدکنی دیگه- اره توراست میگی حالادرسته زیادتجربه رقیصیدن ندارم ولی همین طورکه میبینی ماهرانه میرقصم-اوهع.بهش نزدیک شدم انقدرکه دیگه توی بغلش بودم قلبم اینقدرتندمیزدکه میترسیدم صداشوبشنوه.همون لحظه براقوروخاموش کردنورقص نورگذاشتن.ای خدالعنتتون کنه خب میمردین بزارین وقتی من نشستم اینکاروکنین{به دردنخوردم فقط چندسال رودوشت کشیدی تنه مردمو/به اونم بگواونکه جای منه/بگوبودنش ازدعای منه/بگوچندساله به پای منه/بگوعاشق خنده های منه/بگوچشمامواشک اون سیرکرد/پاهاموشکستوزمین گیرکرد/بگوچندسالی منوپیرکرد/بگومنتظربودمودیرکرد/.../.../علیرضاروزگار}پسره ی بیشعورانگاربدترازخودم باادکلن دوش گرفته بود.چیییییش فک میکردم عطرخودم تکه ولی انگاردست بالادست بسیاره.سرم تاگردنش میرسیدبوعطرش داشت دیوونم میکرداخه پسرنمیگی میفرسیتیمون تیمارستان بااین کارات.-کمند!!.ایباباتاحالااینجوری کسی امشب اینجوری صدام نکرده بودنکنه که این مسته نه باباحسام اهلش نیست مشخصه ازش دوباره- کمند - بله- یه چی بگم ناراخت نمیشی- خب تاچی باشه- اگه نگم عقده میشه سردلم- خیلی خب بگو- امشب خیلی فرق کردی.لابدمنظورش اخلاقمه که سگی شده ولی برخلاف انتظارم منظورش یه چی دیگه بود- امشب خیلی خوشگل ومتفاوت شدی دختر!!!!!!.شاخام داشت نیزدبیرون این حسام مغروره که هیچ کسوتحویل نمیگرفت.ازحرکت وایسادموتوچشمای طوسیش نگاه کردم چشماش خیلی خوش حالتوچشم گیربود.همین طوروایساده بودیم توچشمای هم زل زده بودیم انگارزمان ازحرکت وایساده بود.وای اخه خدامن چرابایدباحسام توهمچین شرایطی باشم هردومون جدی بودیم حسام بااین که اون حرفوزده بودیه لبخندم روی لبش نبود فقط چشماش داشت ازفرط غمگینی میزدبیرون.دیدم خیلی سه شده منم یه لبخندغمگین زدم که فک نکنه ذوق مرگ شدموگفتم- متشکرم.دوباره شرع کردیم به رقصیدن حسام چونه شو گذاشته بودروی سرمن.ایییییش این میرغضب دراکولای غضمیت چراداره همچین میکنه؟- کمند؟؟- هوووم- یه سوال دیگم بپرسم.اوخی این چقدرمظلوم شده امشب ولی وقتی بهش نگاه میکردم همون پسرمغروربودااااا- باشه بپرس- جداازهمه ی این اتفاقات بین توومهدی چیزی نیست.دوباره داشتم امپرمیچسبوندولی خب بایدمتقاعدشون کنم- نه- منظورم علاقه اس- گفتم که نه. باورکن من مهدی وداداش خودم میدونم واقعانمیدونم چرااونومثل دادشم دوس دارموبرام مهمه اون شب خودت که میدونی مهدی پکربودمنم نمیخوام که مهدی روناراحت ببینم به خاطرهمین میخواستم خوشحال بشه اصلاحواسم به شرایطش نبودکه اون طوررفتارکردم من...- کافیه همون نه برای من کافی بودکمند توپاکترازاونی هستی که بخوای منظوری داشته باشی من توروخوب شناختم درسته زیادباهم مچ نیستیم ولی خب کنارهم که کارمیکنیم.لازم نیست به خاطرچیزی بهم توضیح بدی من فقط یه کلمه میخواستم.که اونم ازخودت شنیدم...چیییش اینم یه چیزیش هستاخب حالاون یه کلمه مثلابرای توچیکارکرده.اصن به توچهههههه مرتیکه فوضول خوشگل؟؟؟چقدردلم میخواست این حرفاروبهش بزنم امااون حفظ ادب کرده بودومنم که خانووووم.- هه چه عجب یکی پیداشد- مطمئن باش من عقلمودست کسی یاچیزی نمیدم.اهنگ تموم شدولی یه اهنگ یگه شروع شدوبقیه همین طوداشتن میرقصیدن.حسام بازم داشت میرقصیدکه خودموازش جداکردموگفتم- دیگه کافیه- کافیه چون اهنگت تموم شد- نه خسته شدم- فضای اینجاخفقان اورشده بهتره بریم بیرون.وااین امشب چرااینطوری مثل دم دنبالم میاد.باهم دیگه رفتیم بیرون که مهدی عصبانی جلومون ظاهرشد- کمند دوساعته دارم دنبالت میگرم کچابودی پس-.به جای من حسام جواب داد- وسط پیست رقص داشتیم میرقصیدیم.اینوگفت اروم ازمون دورشداخمای مهدی بیشتررفت توهم- تونبایدبگی که کجاداری قرمیدی میدونی چقدردنبالت گشتم- مهدی من24سالمه چراانگارداری داری بایه بچه ی 2ساله حرف میزنی- د لعنتی مگه نمیبینی اینجااینقدرهمه خوردن که ازچشماشون داره میزنه بیرون نگران بودم بلایی سرت اومده باشه- خب حالاکه میبینی حالم خوبه- بیابریم توی سالن.همراه مهدی رفتم توی سالن چه عجب نشستن سرمیزاشون لابدمیخوان خندق بلاروپرکنن دیههه همه چشمشون به منومهدی بود.بامهدی رفتیم کنارکیکه تولدوایسادیم.وقتی چشمم به کیک افتادفکم افتاد کیکه ده طبقه بود.خب خره نمیتونه یه کیکه کوچیک بگیره برای این همه ادم که.مهدی دستشودورکمرم حلقه کردومنوبه خودش چسبوندبه ارومی فکموازروی زمین برداشتموگرفتم بغلم وبه حرفای مهدی گوش سپردم...بعدم گفت- من ازهمه بابت اینکه دعوت منوپذیرفتینواومدین خیلی خیلی ممنونم.ولی من امشب یه مهمون ویژه ی خیلی گل دارم که اون کمندجانه که حالاکنارم وایساده.من تازه باایشون اشناشدم.ولی خب متاسفانه شایعات وعکس هایی ازماپخش شده که باعث سوئ تفاهم هایی شده.که همش دروغه.منوکمندجان فقط دوتادوستیم البته نه دوتادوست معمولی کمندازهرچیزی برای من مهم تره واندازه خواهرم حتی بیشترعزیزه.فک کردم حالاکه یه لحظه ی خاصه بهتره کادومم بدم.به خاطرهمین وقتی مهدی داشت حرف میزد کادوموازتوکیفم دراوردم گرفتم دستم- مهدی جان(حالم بهم خورد) اجازه بده منم حرف بزنم- بفرماییدعزیزم...ای کاش میشداون چشماتوباناخن دربیارم....اومدم شروع کنم که چشمم افتادبه هاوش که به پوزخندروی لبش بودوحسامم که کنارش بودبایه اخم غلیظ داشت نگام میکرد.خب این اخم حسام که عادیه بیخیال اون دوتاشدموشروع کردم به حرف زدن- خب بهتره که اول ازهمه تولدمهدی جان بهش تبریک بگم وامیدوارم که تااخرعمرم توی جشن تولدهاش باشم واینکه خیلی خوش حالم که تونستم تولدمهدی درکنارشمابراش جشن بگیریم.همون طورکه مهدی گفت شایعاتی پخش شده بود.ولی خب به نظرمن لازم نبودکه مهدی جان!!!جانودردبابات!!!- توضیح بده چون به نظرمن همه ی شمائی که اینجاییدانقدرروشنفکرهستیدکه چرندهای مطبوعاتی روباورنکنیدالبته بماندکه بعضیارومنکرمیشم.وحالاهم میخوام که کادوموجداازبقیه به مهدی جان!!! که مثل برادرم دوستش دارم تقدیم کنم.جعبه ی خوشگلموگرفتم جلوی مهدی جاااان و بایه لبخندمهربون ازم گرفتوبازش کردچشماش برقی زدوگردنبندوگرفت دستش بعدم بادوتادستاش صورتموقاب کردپیشونیموبوسید.نمیدونم چرااین کاراش زیادبه دلم نمی نشست.خب غلطای زیادی واضافی بوددیگه.صرف نظرازاینکه مثل داداش دوستش داشتم بعدم گردنبندوگرفت طرفموگفت خودت برام ببندش.گردنبدوبراش بستم که دیدم حسام باهمون اخم غلیظش زودازسالن رفت بیرون این کارش خیلی توچشم بودچون همه فقط واساده بودن وداشتن مارونگاه میکردن.مهدی درگوشم گفت بایه دوررقص موافقی؟؟- فکربدی نیست.بامهدی رفتیم وسط پیست رقص که حالافقط منومهدی وسطش بودیم همون اهنگی که باحسام رقصیده بودموگذاشتن.بااینکه مهدی برام عزیزبودوقتی داشتم باهاش میرقصیم مثل پسرای دیگه هیچ حسی نداشتم.خب خری کمندااااادم وقتی داره بایکی که بهش به چشم داداش بهش نگاه میکنه برقصه مثلاچه احساسی میتونه داشته باشه ...راست میگیاولی چراوقتی داشتم باحسام میرقصیدم یه همچین حسی داشتم...چه میدونم بزرگ میشی میفهمی چه حسیه عمووووجووون.حوصلم ازاین رقص سرفت من روم به دربودپس بهتره رفت اومدوکنترل کنم خخخخ کمند خیلی اسکلی کی وقتی داره میرقصه حواسش به رفت امده بقیه اس خب میگم حوصله ام ازاین رقص سرفته درطول اهنگ هاوش رفت بیرونوچندلحظه بعدباحسام برگشت.اینام که چقدرمیرن میان خب بشنین مثل بچه های خوب به مانگاه کنین دیگه حالت تهوع گرفتم حسام وقتی اومدتوچشمش که به منومهدی حسابی اخماش رفت توهم اینقدرکه اگه من جای هاوش کنارش بودم جان به جان افرین تسلیم میکردم.هه من خودم همیشه نیشام ول بودن حالاکسی غلط میکنه که بیادیه همچین اخمی برام بکنه.حالا درسته همش مغروربودولی این اخمش دیگه عادی نبودچون پیش ازاندازه بود...وااخه چرابایدوقتی چشمش به تومیفته اخموبشه توام توهمیا...بالاخره اهنگ تموم شد.مهدی- بابت هدیه ات واقعاممنون خیلی خوشم اومد- بله که بایدخوشت بیادچون دیگه هرچی بگردی مثلش نیست- خب حالا فیلم نیادیگه کمند خانوم.برگشتم طرف صداکه دیدیم بازاین هیراد- من داشتم بامهدی حرف میزدم- اخه من دیدم اگه حرف نزنم این مهدیه ماروسیاه میکنی- اااچرااونوقت-چون میگی مثلش نیست دیگه- خب بایدبه جهت اطلاعت بگم که این حرفوزدم چون طرح گردنبدشوخودم سفارش دادم- هههههی!! روزگاریه همچین خواهریم نداریم که واسمون چیزای تک بخره.مهدی- اول بایدخواهرت تک باشه که چیزاییم که بهت میده مثل خودش تک باشن- راستس مهدی چه خبره اینقدرمهمون دعوت کردی عروسی میخوای چیکارکنی دیگه.من- اینطورکه معلومه مهدی سرطان صله ی رحم داره بااین حرفم قهقه یمهدی هیرادبلندشد.ساعت2بودکه دیگه کم کم همه داشتن میرفتن حالاخوبه من میخواستم کادوبدموبرگردم وگرنه دیگه تاصبح اینجاپلاس بودم بااینکه زیادباکسی اشنانبودم ولی درکنارحامدوهیرادبهم خوش گذشته بود خیلی بامرامی کردن چون اون جریانوهیچ وقت واصلابه روم نیوردن.حسامم که اولش مثل کش تمون دنبالم بودبعدش دیگه نگاهمم نکرد.داشتم میرفتم سمت ماشینم که یکی صدام کردوقتی برگشتم دیدیم سامه.- کمند چندلحظه وایسامیخوام باهات حرف بزنم...چییییش مرتیکه پروتازه حالامنودیده میدونم که میخوای درباره ی کاربحرفی اقای سام ولی من به این سادگی کوتاه نمیام درسته بهت نیازدارم ولی اینم میدونم توبه راحتی بی خیال من نمیشی- سام من نمیتونم صبر کنم چون دیروقته بایدبرم- کمند درباره ی کارمونه- تازه یاده کارمون افتادی؟؟- معذرت میخوام منکه هرچی زنگ زدم توبرنداشتیکه- برنداشتم چون همه چی مشخصه- منظورت چیه- واضحه تسویه حساب کن حقوقموبریزبه حسابم- ولی کمند توبایدبرگردی- من جاییکه عواملش اینقدراحمقوشرن کاری انجام نمیدم- کمند احمق شرچیه یه سوءتفاهم بوده دیگه- بله همین سوءتفاهم ابروشخصیت منوزیرسوال برد ببین سام من تاحالاکه24سالمه طوری رفتارکردم که هیچ کس جرئت نکرده بهم چپ نگاه کنه- کمند من از طرف اونامعذرت میخوام- ایناهیچ فایده ای نداره سام- بابامن به تونیازدارم کمند لطفابی انصاف نباش- خیلی خب میام ولی بایدوقتی اومدم پرستووهاوش جلوی همه ازم عذرخواهی کنن- اینطوری حل میشه؟؟- اینطوری حداقل درباره ی برگشتم فکرمیکنم- باشه من این کارومیکنم- پس فعلاخداحافظ .رفتم سوارماشین شدموباترس ولرزراه افتادم زشت بودبه کسی میگفتم همراهم بیاد من میترسم.بالاخره بعدازدوساعت رانندگی کردن رسیدم خونه البته ساعت3شده بوداینقدرخوابم میومدکه فقط تونستم لباسوعوض کنم بپرم روتخت--------------همگی موندیم توی ویلای مهدی هرچنداخمام خیلی توهم بودولی بچه هاباهزارزوروبدبختی نگهم داشتن ساعت 1:30بودکه ویلای مهدی خالی شد.بابچه ها یه اتیش درست کردیموهمگی دورش حلقه زدیم.حالم خیلی گرفته بودوداشتم به چندساعت قبل که باکمند بودم فک میکردم.وقتی داشتم باهاش میرقصیدم برای اولین باریه حس مبهم کنارش داشتم.دختره یه کاره اینقدعطربه خودش زده که انگارقصدبی هوش کردن بقیه روداره.هاوش اومدوافکارموقیچی کرد- بازم توفکراونی- اگه بگم اره میری- نه نمیرم چون...راستش منم ازرفتارم پشیمونم اونروزواقعانفهمیدم داشتم چیکارمیکردموچی میگفتم- صبح بخیر- حالارقص درکنارخانوم کمندکیانفرخوب بود- خیلی فرق کرده بودخواستنی ترازهمیشه شده بود- اره تفاوت بابقیه دخترارومن امشب فهمیدم به خاطرهمین ازرفتارم پشیمون شدم.همه ی کسایی که امشب اینجابودن مثل کنه اویزون بودن ولی اون نه.نظرم داره دربارش عوض میشه.حسام توواقعاعاشق شدی؟؟...یعنی...تویی که تالان که 31سالته هیچ دختریودرحدخودت نمیدونستی حالااینقدریه دفعه ای یه کاره اومدی عاشق شدی- ای باباچراالکی جومیدی.من کی گفتم عاشق شدم...- پس معنی این رفتارت چیه؟؟چراوقتی بامهدی بوداینطوری بهم ریختی.چراوقتی داشت باهاش میرقصیدبوسیدش...- بسه بسه هاوش اینقدرازرابطش بامهدی بامن حرف نزن.بسه بیشترازاین دیوونم نکن...- دیدی میگم عاشقش شدی وگرنه که ادم برای یه دخترکه اینطوری بال بال نمیزنه- هاوش من میدونم عاشقش نشدم فقط نمیدونم چرابرام مهم شده!!!!- خب... چطوری بگم... توبایدتکلیفتوباخودت روشن کنی...بایدببینی که چرااینقدربرات مهم شده...چطوربهت بگم- ای باباجون بکن خون بالابیار دیگه چرا هی من من میکنی- خب من میگم توکه میگی عاشقی نیست پس یه وقت دیدی داری حسادت میکنی- میزنم تودهنتامن به چی حسادت کنم- خب بابابه قول خودت کمند باهمه دخترایی که دیدی فرق داره شایدارزوی هرپسری باشه شابدتوداری حسادت میکنی که اون بامهدیه- خیلی خب دیگه هیچی نگوحسابی از محضرت فیض بردم حالادیگه شرتو کم کنم- باشه بابا.منوبگواون اتیشوول کردم اومدم دارم باتوحرف میزنم.ولی اینقدرخودتواذیت نکن.خودت که دیدی کمندچقدراصرارداره که به همه بفهمونه مهدی رومثل داداشش دوست داره.حالاهم پاشوبریم پیش بقیه...پاشوپاشواصلااگه بقیه بفهمن ازعرض راه حسام کامیاب عاشق شده میشی خوده سوژه.اعصابم خیلی خراب بوداین هاوشم دست بردارنبود.بالاخره مجبورم کردبرم پیشه بقیه هیراد - به به اقاحسام چه عجب به جمع مامشرف شدین بفرماییدبشین روی تخم چشم های ما!!- هیرادخفه ساعت دونیمه نصف شبه تواینقدربلبل زبونی میکنی.حامد- اره این کمنداینقدرحرف زدکه ازخنده روده برشدیم.سام- معلومه بهت خوش گذشته چون توهمیشه اولین کسی بودی که ازمهمونی میزدی بیرون ولی امشب باید بااردنگی پرتت کنن بیرون- مگه من جای توروتنگ کردم حالایه شب خواستم بمونم مجلسون شادباشه ها- مهدی چندتانوشابه ی دیگم بیارحامدبرای خودش بازکنه.پویا- به نظرمن پاشیداین همه کادوبرای مهدی اوردنوبازکنیم ببینیم هرکدومودوست داشتیم برداریم بریم.خداروشکرمهدی بااین جشن تولداتاسال بعدازهرنظرتامین میشه.مهدی- اتفاقاازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون.من همشومیفروشم- اره باهمین فروش کادوهات یه همچین عمارتی خریدی.بااین حرفاشون قهقه ی همشون سرداده بودولی منه احمق فقط یه لبخندمصنوعی روی صورتم بود.چشمم خوردبه زنجیری که گردن مهدی بودهیرادم که انگارردنگاهموگرفته بود گفت- مهدی حالااین محصول انفرادیه!!کمندخانومه- والاخودش که میگفت طرحشوسفارش داده- هی!...روزگارماابجیای واقعیمون یه ماچم زوری بهمون میکنن انوقت این دوتاروداشته باش که خواهربرادرخونیه هم نیستن- حالاچرااینقدرتوکف کمندین- پسرپاشوتف کن...پاشودهنتواب بکش...پاشودهنتومشتومال بده بشور!!!چراتهمت ناموسی میزنی!!!!هیرااادپاشوپاشوبروریکایی مایع دستشویی چیزی بیار.سام- راست میگه .توخودت بدجوررفتی تونخش چرابرچسبشوبه مامیزنی.چهره ی مهدی خیلی خوشحال خندون بودهمه ی اجزاءصورتش میخندید.اگه واقعاعاشق کمندباشه....اونوقت من چطورعاشق معشوقه ی دوستم شدم.دیگه کم کم داشتم عذاب وجدان میگرفتم که سریع بلندشدموازهمه خداحافظی کردموراه افتادم طرف خونه...سردرگم بودم اصلاتکلیفم باخودم روشن نبودمسیری که عقلم باذهنم طی میکردن زمین تااسمون فرق داشت.ازکمند خوشم اومده بودبرام مهم شده بود.ولی عذاب وجدان داشتم من نمیتونستم این شادی روازمهدی که یکی ازصمیمی ترین دوستام بودوبگیرم.ازیه طرف دیگه من حتی یک سوم مهدی هم به کمند نزدیک نیستم که بخوام نظرخودشوبپرسم همون حرفایی که موقع رقصیدن بهش زدمم کاملاغیرارادی بودوشانسی بود.ازیه طرفم حرف های هاوش توگوشم زنگ میخوره که میگفت دختری که من دیدم نه توبراش مهمی نه مهدی.میترسم که الکی وقت ذهنوغرورموبه خاطریه دخترحدرکنم..{ متاسفانه یه یک به قول یکی ازدوستان قلمم ضعیفه نمیدونم چطور ازاب دراومداینجاش...لطفاتااخرش برین...}کلافه ازهمه ی این افکارپاموتااخرروی پدال گذاشتموحرسموسرش خالی کردم.******************************"کمند"******************دوهفته از تولدمهدی میگذره سامم پرستووهاوشوراضی کرده بودکه بیان معذرت خواهی کنن.هاوش معلوم بودکه ازحرفاش پشیمونه ولی پرستوموقع معذرت خواهی داشت جون میداد.ولی خب منم دیگه پیش همه به مهدی میگم داداش مهدی که دوباره سوءتفاهم نشه ولی کارهای مهدی یکم دوراز داداشی بودولی منم اصلااهمیت نمیدادم.حسام باهام خیلی سرسنگین شده بودحالاقبلاوقتی توجوکاربودیم باهام جدی بودولی حداقل وقتی بابچه هاازجوکارخارج میشدیم باهام خوب بودولی الان حتی اون وقتم محلم نمیده حس میکنم ازدستم ناراحته ولی خب هرچی فک میکنم به نتیجه ای نمیرسم که برای چی ازدستم ناراحته.غرورمم اجازه نمیده که ازش بپرسم که چشه.- خانوم ببخشیدمیشه ازجلوی دربریدکنار.امروزداشتیم وسایلمونومیبردیم خونه ی اون پیرمردپولکی خیلی اعصابم خوردحالاازشانسم دوهفته صاحب خونه دوباره اجازه دادبمونیم برای جمع کردن وسایلمون.اصلاازرفتن به اونجاحس خوبی نداشتم.ولی خب اینکه من فقط برای خواب میرم اونجایه کم ارومم میکنه.چون حالاکه دیگه به عنوان مستندسازم براشون کارمیکردم وقتی میرفتم اونجادیگه وقت غازچروندنوبگوبخندوبرنامه دیدن نداشتم مثل بقیشون تاساعت 12شب اونجامشغول بودم دیگه به معنای واقعی وقت سرخاروندن نداشتم ازصبح تاساعت 4که میرفتم کارگاه ازاونجاهم که بایدمیرفت استودیوم ساعت 12برمیگشتم.- کمندخوابت میادبیابیرون دیگه چراهی ماتت میبره- ولی یادت باشه من زیادتوی اون خونه نمیمونم- بازشروع نکن بیابریم.راه افتادیم طرف خونه باغ پیرمردپولکی.بعدازدوساعت رسیدیم مامانم که توماشینش بودچندتابوق زد تایه پیرمردی اومددره باغوبازکردباماشینم واردباغ شدیم که چشمم افتادبه ایل ادم که روبه روی دروایساده بودن ومثل خری که جلوش تیتاب ریخته باشی ذوق میکردن.بدبختاازهمتون متنفرم فک کردین حالاکه اومدیم پیشتون میتونین تیغ بزنین.ازماشینم پیاده شدیم مامانم بانیشای باز به طرفشون رفتو بغلشون کردولی من همچنان اخم کرده بودم دم ماشین وایساده بودم.هه فقط دوتادخترقاطیشون بودبقیه نوه ها همه پسربودن البته نمیشه خوش تیپ خوش قیافه بودنشونونادیده گرفت بیچاره ها چه مکافاتی کشیدن که این همه پسربه دنیابیارن!!!!همین طورکه وایساده بودم کناماشینم یه مردخنده رواومدطرفمومنوکشیدتوی بغلش.چقدربوی پدرمومیداد.یه لحظه گلوموبغض گرفت ولی ایناهمونایی هستن که پدرمورها کرده بودن ووقتی مردتازه یادشون افتادکه بهزادی هم وجودداری- دخترم خوش اومدی من عموبهروزم. چه خودشم تحویل میگره "عمو".وقتی سرشوبلندکرداشک توی چشماش بودولی من کاملابی اعتنابودم بهش دستموکشیدوبردطرف اونا.بعدپرتم کرد تودل یه زن خوشگل- کمندعزیزم خیلی خوش اومدی من فریبام زن عموبهروزبعدم دوباره منوشوت کردتوبغل یه مرددیگه که حس کردم خیلی مرموز میزنه اونم منومحکم فشاردادوگفت- کمندعزیزم خوشحالم اینجایی عمومن مهرانم.دوباره اونم منوشوت کردتوبغل یه زن خوشگاه دیگه- کمند فدات شم چقدربزرگ شدی منم مینام عزیزم خیلی خوشحالم که دوباره کمندروکوچولومیبینم!!!!کوچولوهفت جدته کوری فقط 170قدمه.این یکی یکم احساسی تربرخوردکردبه نظرم اصلا به مهران نمیخوردچون مهربونی داشت ازچشماش میزدبیرون جنسشون خیلی فرق داشت.به بدبختی ازبغلش اومدم بیرونوبالبخندمصنوعی- متشکرم.بعدش یه پسرقدبلندو هیکلی اومد طرفموباکمال ناباری منوبغل کرد دیگه چشمام به معنای واقعی اندازه پشقاب ماهواره شده بود.ببینم نکنه این داداشی چیزیم باشه!!...نه باباخری کمند اگه داداشت بوداینجاچه غلطی میکرد.خب شایددیدی قرعه کشی کردن منواونابرداشتن اینم اینا...چراتوهم خرکی میزنی کمند.خب اینم لاله خودشومعرفی نمیکنه که من بفهمم چه خریه انگارزیرلفظی میخواد- من متینم پسرعمومهران ازدیدنت خوشحالم.خب چه عجبی بالاخره نالید.بعدم دوباره پاسم دادبه پسرکناری ای بابا انگارحالابازی جوانان شروع شده!!!.یه نگاه که به پسره انداختم دیدم این انگارخوشگل ترازاون متینس. دیگه بیشترازاین فرصت ندادکه انالیزش کنم اونم سریع بغلم کرد.خب انگاراینااصلاازجریانات محرمونامحرم بی خبرن چون راحت ترازاونی که فک کنم منوبغل میکردن.پس حالافهمیدم که خانوادی بابا مذهبی نبودن- کمندخانومی ازدیدنت دارم بال درمیارم. اوا این چرااینقدرداره جنتلمن بازی درمیاره چه راحتم میگه کمندخانومی.این دیگه کنه ترازاون یکی انگارخیال جداکردن منوازخودش نداره.همین طورکه توی بغلش بودم گفتم- بهترنیست قبل از بال دراوردن خودتومعرفی کنی- چرامن رادوینم پسرعموبهروز.خوبروگمشودیگه چرامنوهمین طورتوبغلت نگه داشتی.یکی ازدختراگفت- رادوین بسه دیگه بابابدبخت کتلت شدماهم هستیما.اوهع من چه قدراینجاطرفداردارم.رادوین- نمیدمش ماله خودمه.دیگه داره میره روی مخمادوساعته من همین طورمنوگرفته بغلش- مگه من ماشین اسباب بازیتم که میگی ماله خومه- نه خیرکمند خانومی توفقط دخترعموی خودمی- ببین میزنم ناکارت میکناولم کن اصلامگه توصاحاب نداری که بهت یه چی بگن- اول اینکه منم سگ نیستم که صاحب داشته باشم دوم اینکه بزرگترارفتن توسومااینکه فک کنم بایداینجاتوبغلم جات خوب باشه .بعدم سرشونزدیک گوشم کردواروم گفت- بقیه پسرعموهات زشتن دیگه نمیخوادتوبغل اونابری من ازهمشون خوشگل ترم پس خوشحال باش که از دست اونانجاتت دادم- خیلی داری هندونه برای خودت قاچ میکنیاولم کن- ول نمیکنم.دیگه واقعالجم دراومده بوپسره ی بیشعورمنو20دقیقس گرفته بغلش تازه میگه جات خوبه.همه ی قدرتموجمع کردموکوفتم توساق پاش تاولم کرد- اخ اخ اخ دخترهنوزنیمده سازناسازگاری گذاشتی- بهت گفتم ول کن میخواستی کرم نریزی.تااومدم یه جمله ی دیگه به رادوین بگم یه پسردیگه اومدبغلم.همچین دوست داشتم سرهمشونوبگیرم بکوبم تودیوارکه برن گمشن- من رامینم داداش رادوین از دیدنت خوشحالم.این یکی دیگه توایکی ثانیه خودشومعرفی کردومنوازخودش جداکرد- راستش کمندمن ازسرنوشت رادوین ترسیدماوگرنه حالاحالادرخدمت من بودی.- خب بهتربودخودتوبرادرسنگ پاقزوین معرفی میکردی.دوباره یه پسردیگه اومدبغلم کرد.ای باباخدالعنتتون کنه ببین فقط پسرپس انداختن اونوقت بابامامان بیچاره من منم به زور به دنیااوردن - من مانی داداش متین خوشبختم.اینم یکم لفتش دادتااومد منوازخودش جداکنه.یه دختر باچهره ی شیطون قدبلندولاغراومدطرفم – من دیگه بغلت نمیکنم فک کنم به اندازه کافی رادوین دهنتوسرویس کرده باشه.چه بی ادب.دختره ی پرو.ولی منم مرزدارمابیچاره اصلامنظوری نداشت کاملاشوخیش مشخص بود.- کمندجون منم ریمام خواهررادوین.- خوشبختم وازاینکه بغلم نکردی هم ممنونم.به دختردیگه که قدکوتاه ولی بازلاغربودم نگاه کردم اونم فقط دست دادچهرش خیلی معصوم بود بود- تیناهستم خواهرمتین ازدیدنت خوش حالم- مرسی منم همین طور.بالاخره تموم شد این بغل کردنا.یه کم عقب رفتمویه انالیز دسته جمعی کردم.درکل قیافه وتیپ بچه های "عمو"بهزادقشنگ ترازاونابودن ازدختراهم ریماقشنگ تربودالبته اندامش عین خودم بودوازپسراهم وقتی دیدم فهمیدم رادوین راست میگفت.اون هم خوش تیپ ترازهمشون بودهم خوشگل تروصدالبته مثل ریماشیطون ترازهمه.مانی ومتین هم یه هیکل درشت باچهره ای عادی داشتن مثل تینا.رادوین- خب دیگه بهتره بریم تو.من- دیگه کسه دیگه نیست همین جاکاروخلاص کنم. رادوین- نه خیرفقط من دوباره میخوام توی خونه هم باهات اشنابشما من الان نمیشناسمت- نه بابااخه نه اصلامنوندیدی به خاطرهمینه دیگه اره- بعله پس یه نفس دیگم بکش که دوباره بایدتوی خونه بغلت کنموباهات اشنابشم.دیدم جوزیادی خودمونی شده انگارمنم زیادی رودادم بهشون.!!!اصلامگه من ازاینا بدم نمیومد...خب چرادارم میخندم دوباره اخم کردموگفتم- پرونشودیگه- اوووچه بداخلاق- راستی اون پیره مرده...یه دفه حرفموخوردم وای داشتم سوتی میدادم میخواستم بگم اون پیرمرده پولکی.وای خیلی سه شدبرای ماست مالی گفتم- راستی اون پیره مرده درخونتون چیکارمیکرد.تینا- کدوم پیرمرد- یه پیرمرددره باغ بودا- ای بابا ازاین گداهازیادمیاداینجا.خب خداروشکرانگاراین تیناگیج میزنه.رفتیم توچشمم خوردبه پیرمردی که روی مبل سه نفره نشسته بود.ابهتوغرورش نفس گیربوداصلایه لحظه اومدم برگردم من نمیدونم چطوری مامانم نشسته بودکنارش.همین طور مات داشتم نگاهش میکردم که که مامانم گفت- کمندجان بهتره بیارجلودست پدربزرگوببوسی.ای که چقدراونوقت دوس داشتم خودموازپنچره پرت کنم بیرون به خاطراین حرفش اخه من چطوری دستای این پیرسگوببوسم.انگارخیزگرفته که به ادم حمله کنه داشتم واقعاسنگ کوب میکردم.که باحرف "عمو"بهروزبه خودم اومدم- کمندجان پس چرانمیای.اروم اروم قدم برداشتمورفتم سمتش باصدای خفه ای سلام کردموبه اجباردستشوبوسیدم.بیشعورانگالاله هیچی نگفت.اخ چرایه چی گفت که فقط خودش شنیدوشباهت زیادی به خوش اومدی داشت.اونم مثل من این کلمه روبه اجبارگفت.بعدازیه ساعت حرف زدن عموهاوزنعموهاولاله مونی گرفتن من.زنگشون به صدادراومدکه تینابازکردچندلحظه بعدیه خانواده ی 4نفری واردخونه شدن.خـــــــــــب دوباره چالاپ چالاپ بوس کردن شروع شدبهروز- کمندجان بالاخره عمه نگینم رسید.اااامن عمم داشتم خبرنداشتم چهره ی عادی یه زن توی چارچوب پدیدارشدنمیدونم چراازش بدم اومدتوهمون لحظه ی اول بعدم یه پسرودختربایه مردکه انگارشوهرش بود.قیافه ی دخترپسره که دوریال به اگزوزموتورگازی به کاربودچون مرده خیلی بدقیافه بوداوناهم حتمابه پدره میبرن دیگه.هم صورت مامانم هم صورتم مثلاعمم!!وقتی همودیدن چماله شد.انگارقبلادعواهای عروس خواهرشوهری بوده که این شکلی شدن.به زوراومدن جلوبه یه دست دادنوخوش اومدی اکتفاکردن.خب الهی شکرکه من اصلابااین قیافه های اینادیگه رغبت سلام کردنم نداشتم چه برسه ماچوبوسه.ساعت 12بودکه کاگرااومدن گفتن که وسایلوچیدن.البته خدمتکارای خونه این کاروکرده بودن.ذوق زده ازاینکه بالاخره این جومضخرف به پایان رسیدازجام بلندموگفتم- خب مامان جان..!!!نمیتونم بامامانم پیش اینابدرفتاری کنم که بالاخره مامانم ارزشش هنوزاونقدرپایین نیمده که بخوام جلوی ایناکوچیکش کنم.بهتره که بریم چون عموهای عزیزمم خسته شدن دیگه{اره جونه عمم من میخواستم سربه تنه هیچ کدوم ازاعضای این خونه نباشه}- اره کمندجان بیابریم.وقتی که ازاون خونه اومدیم بیرون تازه وقت کردم باغ رودیدیبزنم چون بالامپ های رنگی همه جش روشن بود.یه باغه خیلی بزرگ بودکه به نظرمیمومدبه شکل مستطیل باشه این خونه ای که حالاازش خارج شدیم ته باغ بودالبته خونه که نه ویلابعدم سمت راست خونه دوتاویلابودوسمت چپم همین طوربه نظرمیرسیدکه پیرمردپولکی ازاون ویلا ته باغ همه ی ویلاهای دیگه روهم درنظرداشت.هه انگارامپراطوری راه انداخته بودرفتیم سمت یکی ازویلهایی که سمت راست باغ بود.- این نگین خانومم انگارارث هفت جدشومیخواستا- بهتره الان دربارشون حرف نزنیم چون ممکنه بشنون- خوبشنون چیکارشون کنم – خب حقیقت تلخه دیگه.بامامانم واردیه خونه ی خیلی بزرگ شدیم که مثل خونه ای بود که اول توالهیه داشتیم ازاون خونه های دوطبقه ای بودکه پله هاش مارپیچه بعدم ازطبقه ی بالامیشه طبقه ی پایینودید.خونه خیلی شیکوپادشاهی بود.ولی متاسفانه من دختره پولکی افاده ای نبودم که بخوام بااین چیزاذوق مرگ بشم.من نمیدونم این پیرمردپولکی که اینقدرپولداره چراچشمش دنباله پوله بابای منه.....والا.بدونه هیچ حرفی رفتم توی اتاقم که طبقه ی بالابود.وقتی درشوبازکردم فکم افتادیه خیلی بزرگ بودکه تقریابااندازه ی هال خونه قبلی مون بود.یه جورایی بعضی ازوسایل وسایل اتاق خودم نبودن.مثلاتخت یه نفرم حالاشده بوددونفره.تخته دونفره ای که رتختی باتاج صورتی داشت رنگ اتاقمم صورتی بود این تیکه های بزرگی که من توخونه ی قبلیمون داشتم اصلااینجاوجودنداشتمن.میزتحریرم کمداهمه تغییرکرده بود.اومدم برم یه جیغ بکشموبگم وسایل قبلیم کو؟؟که دیدم بااین دکوربیشترحال میکنم.دوتادردیگم کناردرورودی بودن که وقتی بازکردم یکیش حوم بودواون یکی هم دستشویی.خداییش اتاقمودوست داشتم مثل اتاقایی بودکه توی ماهواره تاشودیده بودم.یه پنجره ی خیلی بزرگ قدر هم ته اتاقم بودکه وقتی اسمون مشکی باباغوتوخودش قاب میگرفت منظره ی 20نشون میداد.بیخیال شدموگرفتم خوابیدم**************دینگ دینگ دددینگ دینگ دینگ.ای دردناغافلی ای زهره مارکه من هروقت توهوش خواب بودم توزنگ خوردی امدم خاموش کنم که یه تشربه خودم زدم که نبایددیربرم.ساعت7بودمن تازه باید8:30 اونجاباشم سریع بلندشدمواب به دستوصورتم زدم بعدم ست مشکی پوشیدمویه ارایش ملایمولایتم کردم.پریدم بیرون خب تازه ساعت 7:30چندتالقمه صبحونم خوردم.حالاخداروشکریه کم زخم معده داشتم.دکترگفت بوداگه روزه بگیرم بدترمیشه منم ازخداخواسته بخوربخورم بود.داشت دیگه دیرم میشدمثل قرقی پریدم بیرونوزنعموفریبارودیدم- صبح بخیرعزیزم کجابااین عجله- سلام.زنعموجان بایدبرم سرکار.فک کرده مثل خودشم که بیکاربشینم گلااروبوکنم سوارماشین شدمواومدم ازدرباغ برم بیرون که دیدم یکی مثل چی پریدتوی ماشین!!!وقتی نگاه کردم دیدم رادوینه- تواصلافک کنم متعلق به تیمارستان باشی نه؟؟!!!- خب معلومه که نه. دلیل نداره چون توداری میری اونجامنم بایدبیام اونجا-اولاکه من اونجانمیرم دومااگه برمم به خاطراینه که توروهم باخودم ببرم تحویل بدم.حالاهم بروپایین ازماشین من- کمندتوروخدابیامنم برسون!!!!من ماشینموریمابرده.- چییییییی.اینقدراین چیوغلیظ گفتم که بیشترچ شد.من توروبرسونم مگه من رانندتم- بابادخترعموهم اینقدربی مهرحالانمیمیری که منم سرراه برسونی شرکتم- رادوین پیاده شولطفامن داره دیرم میشه.دیدم باخیال راحت چشماشوبستوصندلیوخوابوند.انگارخیال پیاده شدن نداری اقارادوین خب حالانشونت میدم.پاموتااخرگذاشتم روی گازکه ماشین ازجاپریدبااین حرکتم رادوین سیخ نشست سرجاش- اروم تربرو- اوخی ترسیدی اشکال نداره.همین طورکه پام تااخرروی گازبودولایی میکشیدم رادوین بیچاره سنگ کوب کرده بوداخه من اگه بخوام سگی رانندگی کنم فقط یه قدم بامرگ فاصله دارم.- ادرس اون شرکتتوبده.همین طورداشت به روبه رونگاه میکرد- هوووی ادرس- خ...خ...خیابون...کوچه ی...**وقتی رسیدیم درشرکتش یه دستی کشیدم که عین دختراجیغ زد- احمق منوبه چیزخوردن انداختی بااین رانندگیت من نمیدونم توچطوربااین وضع رانندگی کردنت زنده موندی تاحالا؟؟...دلم رییییش شدمرتیکه!!!حالاجواب شوهرموچی بدم میگه چرااینقدرلاغرشدی هااان!!!-اشتباه نکن اتفاقامنم میخواستم به چیزخوردن بیفتی که موفق شدم- باشه باباغلط کردم خوب شدخانوم کمند خانوم- معلومه که خوب شد- خب خداکسیومحتاج تونکنه- اااه بروپایین دیگه دیرم شدباشه خدافظ- باشه خدافظ.ولی حالادرسته که نزدیک بودجان به جان افرین تسلیم کنم ولی بازم ممنونکه اوردیم ولی گفته باشموجواب شوورموتوبایدبدی.چه جالب اینم مثل من این حرفومیزنه جان به جان افرین.... ***********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ست کتوشلوارحسام که امروز مشکی بودوکنارش طرح یه یقه نسبتاپیچیده ی سفیدبودوتوی دستم گرفتم زنگوزندم.طبق معمول حمیددروبازکرد- به به کمند خانوم- سلام- سلام به روی ماهت- به ابروی سیاهت.همیشه باهیرادوحامداین مسخرگیریارودرمیوردیم الانم ازاون اون موقع هاست که بازشروع کرده.- به چشمای خوشگلت- به شلوارقرمزت!!- به...- بسه دیگه پرونشوبروکناربزاربیام تو- حیف تازه استعدادم داشت گل میکردا!!- تواصلااستعدادداری که بخوادگل کنه.دیگه نزاشتم چیزی بگه چون اگه مابحث میکردیم تموم شدنش باخدابودسریع رفتم توی اتاق پرولباسواونجابزارم که دیدم حسام توی بالکن وایساده.راستش ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون اصلادوس نداشتم که اینطوری باهام سرده.دوس داشتم اونم مثل یقیه باهام جوربود.رفتم توی بالکن.طوری رفتارکردم که انگارندیدمش- ااااینجایی.بااین حرفم برگشت وقتی برگشت مثل همیشه چهرش سرویخی بودولی چشماش یه غم بزرگوبه همراه داشت.خشک وسردگفت-سلام.ولی به جاش یه لبخندخوشگلومهربون زدموگفتم- میشه بیای لباس امروزوبپوشی چون یقه اش یه کم بدقلقه میخوام اگه مشکلی داشت زودتردرستش کنم.- باشه.رفت توکه لباسوبپوشه که من توهمون بالکن موندم.محوه ستاره هاشده بودم.که چندلحظه بعددیدم حسام صدام کرد- کمند میشه بیای.وقتی رفتم توکت شلواروکه پوشیده بوددلم براش غنج رفت خیلی بهش میومد.- بله- یقش خیلی داره اذیت میکنه بایدیه فکری به حالش کنی- خب میشه برگردی تادرستش کنم- ببین حامد یابقیه نمیتونن درستش کنن- معلومه که نه این لباسو من طراحی کردم خودم بایددرستش کنم ولی خب اگه نمی خوای میتونی بری پای ایینه درستش کنی.پسره ی بیشعورمیگه بروبه یکی دیگه بگوبیاد.داخه اگه من نبودم حالا خودتم رغبت نمیکردی توایینه به خودت یه نگاهم بندازی.حالا واسه من کلاس میزاره.چییییش نگاش کن چه پاایینه بالباس کشتی گرفته خب بگوادم عاقل دودقیقه بیا مثل ادم واستا تادرستش کنم دیگه این ادااصولاچیه چیه درمیاری.نه انگارولش کنم میخوادیقه لباسوجربده رفتم طرفشوگفتم- این کاراچیه میکنی خب فقط چندلحظه بیاتادرستش کنم دیگه اینطوری لباس خراب میشه بااین حرفم کلافه برگشتواومدروبه روم وایسادتا براش یقه رودرست کنم.منم مثل خودش باوسواس دستموبردم سمت یقه وتمام سعیموکردم که تماسی باهاش نداشته باشم این ذهنیتم کاملاازروی حرکات انگشتم پیدابودولی ازشانسم برعکس هی دستم میخورد به صورتش نمیدونم چرااینقدرداغ بود.خودمم گرمم شده بود.بدبختی هرکاریم میکردم درست نمیشد ...اخه یکی نیست بگه این طرح مزخرف چیه کشیدی که حالا ازخودتم نمیاد درستش کنی دیگه واقعاعصبانی بودم گرمای خودم ازیه طرف برخورداین انگشتاباگردنش از یه طرف این یقه بی صاحاب شده دیگم که درست نمیشدازیه طرفدیگه یکم که دقت کردم دیدم اصلالباسوبدپوشیده.یه دفه جیغی کشیدم که حسام بیچاره چسبیدبه سقف گفتم- لباسومثل ادمیزادنپوشیدی اونوقت من بدبخت باید6ساعت دست به یقه ات باشم.مثل خنگاگفت- چی...!!- چیوکوفت!!!!.لباسودربیارازاول بپوش.اینقدرعصبی شده بودم که اصلانفهمیدم بهش چی گفتم منی که ازشمابهش کمترنگفته بودم حالابهش گفتم کوفت.وقتی یکم ازشوک خارج شداخم غلیظی کردوسریع کتودراورد.میخواست بره بیرون که زودرفتم وایسادم جلوی در- نکنه بااین وضع میخواین برین سرصحنه- نه خیرولی هرچی باشه بهترازاون کتی که شماطراحش بودین- خب من چیکارکنم شماکتوبدپوشیده بودی پوشیدنش قلق میخواد- من حتی اگه اون وارونه هم پوشیده باشم شماحق نداریدباهام اینطورحرف بزنید- خب من معذرت میخوام.راستش خیلی کلافه شده بودم.حالالطفابیایدبپوشیدچندلحظه دیگه برنامه شروع میشه.دوباره اومدکتوبپوشه که گفتم- بازم قصدداری خودتون بپوشین.بااین حرفم کتوداددستم.حالامنم مثل این زن وشوهراکمکش میکردم که بپوشه وقتی پوشیدباز روبه روش وایسادم که این یقه جامونده رومرتب کنم.حسامم همین طورخیره شده بودبه من زیرنگاهش داشتم ذوب میشدنفس هام بدونه این که بخوام داغ پرحرارت شده بودوبه گردن حسام میخورد.وقتی یقه رودرست کردم منم همین طورسرموبالاگرفتموبهش خیره شدم واقعاادم اسیراین چشمای طوسی میشد.گفتم- میشه اخماتوبازکنی من واقعامعذرت میخوام.انگارمنتظربودمن همینوبگم چون زودی یه لبخندملیح روی لبش جاخوش کرد- افرین پسرخوب.همین طوره داشتم نگاه میکردم یه دفه حواسم رفت به ابروهاش واااای چقدرابروهاش مثل من بود!!!!گفته بودم ابروهام چقدراشناهستنانگوابروهای حسامم مثل خودم کمونی بودن.ولی خب ازحسام بدونه اینکه برداره اینقدرمرتب حالت داربودن وهمین طورپرپشت.بازهمین طورمن متفکربهش خیره بودمواونم بالبخندنگاهم میکردوقتی یه خودم اومدم که باانگشت اشاره اش زدبه پیشونیمورفت بیرون.اوااین چرااینطوری کردخب خردوساعته داری نگاش میکنیا.ولی لامصب چه چشمایی داره.ازاتاق رفتم بیرون که دیدم رفته روی صحنه.منم رفتم سمت میزخودم.حامد- ولی کمندخوب خفتت کردیماخیلی داشتی ول میگشتی این جا،گاهی ازاینکه اینقدرمیای اینجابدونه اینکه کاری کنی اینقدربهت خوش میگذشت بهت حسودی میکردم- چییییییش بدخواه خبیث ازجلوی چشمام دورشوزوووود- ای باباباشه باشه فقط اومدم سوپریزت کنم بعدبرم- چی- یه مستنددیگم به این مستندت اضافه شد.- واای خداانگارخیلی خوب دارم دشمن به شادمیشم.البته روی حرفم باحامدبود.که وقتی شنیددررفت.زودی شروع کردم به درست کردن مستندیکه زمانه کوتاهی داشت.مصاحبه ی حسام بایکی ازمقامات مهم بودتوفرانسه.اوووپس اقاحسامم به فرانسه رفته.همین طورکه غرق درست کردنش بودکه یه دفه یکی دستشوگذاشت روی شونه ام.که این حرکت=شدباجیغ بنفش من.وقتی برگشتم دیدم مهدیه.قطع به یقین که اونوقت میخواستم سرشوبکوبم تودیوار.مهدی- سلام خانوم خانومامیبینم سخت مشغولی- به خاطرهمین مثل ارواح دست گذاشتی روی شونم- ای باباحالاببخشید- گفته باشمایه دفه دیگه تکراربشه جفت پامیام تودهنت- واااایییی یکی منوبگیره الان ازترس غش میکنم- کوفت لوس.- کمند پرونشودیگه منکه معذرت خواستم- باشه باباحالاکاری داری- نه فقط اومدم ببینم چه میکنی- خب حالادیدی بزاربه کارم برسم ده دقیقه این مستندبایدپخش بشه- باشه بای- داداشیییییی؟!- چی میخوای- خوشم میادداداشه تیزی هستی!!!- اره والاوگرنه الان جفت پاتودهنم بودی- خب حالایه شربت قاچاقی برام میاری- کمند همه بچه هاروزن- اااانه والا؟؟؟...منکه نمیدونستم.خب به خاطرهمین میگم قاچاقی دیگه- باشه چندلحظه صبرکن.مهدی رفت که شربت بیاره زشانسم همون وقت سام اومدنشست ببینه چیکارمیکنم.- خوب کمند حاضره- تاچندلحظه دیگه اماده ی اماده تحویلت میدم.همین طورنشسته بودداشت به مانیتورنگاه میکردای بابا مگه توکارنداری- خب چرااومدم ببینم چیکارمیکنی- چییی؟؟.اه فکرموبلندگفتم خیلی وقت بودازسرم افتاده بودا- خب سام توکارای خیلی مهم ترازاینی داری که بایدرسیدگی کنی بهتره به بقیه بچه های صداهم یه سربزنی.خیالت راحت من اینوکامل تحویل میدم- خب چه اصراری داری به بچه های صداسربزنم.یه دفه یه فکرپلیدی اومدم توذهنم- خب میدونی چیه.حامدوهیرادبامهدی اونجاحسابی بگوبخندراه انداختند- جدااتوازکجامیدونی- خب صدای خنده هاشون میومد.پووووووف بالاخره سام پاشدرفت.خب حالااگه کسی به غیرازسام بوداشکال نداشت ولی من باسام رودروایستی داشتم.بیشترم به خاطراین بودکه مدیربرنامه هممون بود.مهدی اومدوشربتودادوخداحافظی کردورفت.ساعت 11بودکه من همه ی کارهام تموم شدبابچه هاکه سخت مشغول بودن خداحاظی کردمورفتم توی اتاق پروکه وسایلموبردارم که دیدم حسام روی مبل دونفره خوابیده. ببین توخواب چقدرمغروره .خواستم کیفموبردارم که دیدم بعله روی مبله .خب حالاچطوری برش دارم؟؟درصورتی که اصلادلم نمیومدبیدارش کنم همین طوروایساده چنددفه صداش کردم که دیدم اصلاتکونم نمیخوره چه برسه به اینکه بیداربشه.خب حالاکه اینقدرغشه خوابه اگه کیفوبردارم بیدارنمیشه.کامل روش خم شدم که کیفوازاونطرف بکشم.ولی نگاهم روی صورتش موند. چقدرجذاب بود.یه حسی داشتم هی داشت ته دلم خالی میشد.نمی تونستم نگاهموازصورتش بردارم ازاین که اینقدرتوخواب مغروربودوتوبیداری بازم اونطوری مغروریه لبخندملیح اومدرولبم.همین طورداشتم نگاهش میکردم که یه دفه تکون خوردمنم مثل جن زده هاسیخ وایسادم.ولی انگاربازم خواب بودونفهمیدودوباره خم شدم که کیفوبردارم ولی این بارنگاهش نکردم که دوباره ماتم ببره بایه حرکت کیفوبرداشتمورفتم .******وقتی رسیدم خونه ساعت12بودرادوینومتین.توی حیاط بودولامپ بقیه خونه هام خاموش بوداون دوتاهم نشسته بودن روی صندلی های توحیاط وقتی پیاده شدم رادوین بلندشدوایساد.چرااینااین شکلی ان هه نکنه منتظرم بودن.متین که وقتی واردشدم رفت طرف ویلاشون.ولی رادوین داشت مثل ایناکه قاتل دیدن نگاهم میکردن.به اجباررفتم طرفش.بالحنی که توش نگرانی موج میزدگفت- کمند کجابودی؟؟...بعدم منومحکم بغل کرد.اول میخواستم بتوپم بهش ولی بعددیدم گناه داره اخه ازچهرش معلوم بودچقدرنگرانه ولی اخه چرابایدنگرانم باشه...- رادوین چرااینقدرنگرانی...- دیوونه چرااینقدردیراومدی کجابودی- خب معلومه سرکار- توتااین موقع میری سرکار!!اخه چرا.لبخندبزدموگفتم-یه طوری نگوکارکه انگارتومسافربری ام- خب تویه دختری برام تعجبه که یه دخترصبح بره واخرشب برگرده.حتی مردهاهم اینطوری نیستن- ببینم توکه اینقدرناراحتی مامانم اینطوری نیستاا- اره زنعموخیلی دل گنده اس- خیلی خب لازم نیست مثل مادربزرگاحرف بزنی ونگران بشی- کارت چیه اصلاچرابایدباثروتی که داری کارکنی- ای بابارادوین بیس سوالی راه نندازدیگه من دوس دارم وقتم کاملاپرباشه درضمن مطمئن باش من جایی نمیخوابم که زیرم اب بره.- میگی چیکاره ای یانه- خیلی خب.ببین من طراحی لباسای یه کارگاه وشرکت بزرگوبه عهده دارم که ازاونجابهم پیشنهادشدکه طراحیه لباسای یکی ازمجریای تلویزیونوقبول کنم.من تاساعت4توی کارگاهم بعدازساعت4میرم استودیوم اونابعدازچندروزکه میرفتم لباسای اوناروتحویل بدم.اونجابهم پیشنهادکاردادن.حالاازساعت 4به بعدم میرم به عنوان مستندسازبرنامشون کارمیکنم.حالادیدی کارای من اصلاسنگین نیست خیلی راحت ووقت پرکنه وازقبلش حقوقه خیلی توپی هم میگرم حالااکی شد- اره فقط تونبایداینقدردیربیای درسته که خانواده مازیادمقرراتی نیستیم ولی روی اینکه یه دخترتااین موقع بیرون باشه عموباپدربزرگ ایناحساسن اینوبهت میگم که ازاینکه به خاطراین موضوع یه وقت بهت توهین کنن جلوگیری کنن.دیگه داشت روی مخم رازنشست میرفت.غلط کردن که به من توهین کنن مگه شهرهرته که هرچی دلشون خواست بگن-ببین رادوین این شرایطه کاریه منه من نمیتونم به خاطراوناتغییرش بدم.حرف اوناهم برام مهم نیست منکه خودم میدونم تااین موقع سرکارم.پس بزاراوناهرچی میخوان بگن بگن.توهم دیگه تااین موقع بیدارنمون.چون من حتی بعضی شباهست که ساعت2بیام خونه پس دیگه لطفانگران من نباش.بهش فرصت حرف زدن ندادم سریع به طرف خونه راه افتادم نمیتونستم اجازه بدم هنوزهیچی نشده توی کارام دخالت کنن چون من کاملامستقل بزرگ شدموخودم حواسم به خودم بوده.***امروزشرکت تعطیل بودومنم بایدتاعصرتواین باغ میموندم تابرم استودیو.وبدتراینکه اونجاهم کارنداشتم کارای امرزودیروزانجام داده بودم.پس حسابی بیکاری داشتم .توهمین افکاربودم که گوشیم زنگ خوردوعکس مهدیس روش افتاده بود.- بله – بله زهرماربله دردبله کوفت بله دلدرد بله حناق 24ساعته- ااااااااااااه مهدیس حداقل یه نفسی تازه کن بعدفحش بده- کدوم گوری که من تابهت نزنگم توهم زنگ نمیزنی- خودت که شرایطه منو...- اره اره میدونم خانوم اینقدردورخودتوشلوغ کردی که بعدش بیای دنیاروبگیری- ببخشیدحالا- بروگمشوتقصیرمنه الاغه که به غیرازتوباهیچ کسی مچ نیستم- توکه راس میگی..- خب حالاشب میای بریم پاتوق؟؟- معلومه که میام حدیث خانومی- خیلی خب پس 6درخونتونم- نه نه من خودم میاددنبالت- چرااا- خره رفتیم خونه ی مادربزرگم ایناخیلی دوره خودم میام- باشه فقط اگه دیرکردی خونت پای خودته- باشه باای-خدافظ.خب حالاتاعصری.ازپنجره ی اتاقم نگاه کردم دیدم همه ی پسرعموهای گرامی ودخترعموهاتوحیاط قهقه شون بپاست.یه شلوارمشکی تنگ پوشیدم باسوئیشرت قرمزموهامم دم اسبی بستمورفتم بیرون.اخه دیدم تیناباریماتیپشون به خونه نمیخوره.البته حق داشتن چون 4تاپسرخوشگل توی خونه بودایناکه نمیتونستن بدتیپ باشن.ریما- سلاااااااام برکمند جون.رادوین- سلااااااام برکمند خانومی.رامین- سلااااام بردخترعمو.کمند.خداییش بچه های "عمو"بهروزمثل خودم بی ریابودن این دقیقاازچشماشون پیدابودولی "عمو"مهران بابچه هاش اصلابه دلم ننشسته بودن.مانی متین تیناباهم دیگه بلندگفتنن- سلااااام.من- ای باباشماانگارفقط یه برنامه سلامه صبگاهی دارینا.رادوین- این برنامه فقط مخصوصه بعضیاس- اوووهع پس بایدخوشحال باشم؟؟- بله دیگه چون ماصبح هابه همه کسی سلام نمیکنیم.مانی- حالاکه کمندم هست بیایدبریم بیرون.تینا- کجااابریم- میریم فرحزاد.رادوین- شب بیشترحال میده.کمند شب میای بریم- نه من شب بادوستم قراردارم- خب حالاکنسلش کن- متاسفانه نمیشه.رامین- بریم خرییییییید.بااین حرفش صدای خنده همه بلندشد.من- رامین واقعاتواین پیشنهادومیدی- خب اره مگه چیه – هیچییی فقط من دارم شک میکنم که تونکنه دخترباشی.متین- این مانی عین این دخترلوس سوسولاهمش خریده- خخخخخخ خیلییی خنده داره یه پسرهمش بره خرید.ریما- خب همچین حالابی راهم نمیگه ها4روزه دیگه تولدرادوینه اخرش که بایدبریم خرید.رادوین- اره اره من خودمم هستم میگم چی برام بخرید- روتوبرم من مامیخوایم بریم لباس بخریم که شمامیخوایداین باغوپرکنی ازرفقای گرامی.کمند خریدوکه میای؟.دیدم بدم نمیگه برم یه لباس خوشگل براتولدش بخرم که میگن شلوغه.مانی- تازه فقط تولدرادوین نیست که دوتاموضوع دیگم هستن که به خاطرش جشن داریم- چه موضوعی- اون دوتادیگه سوپریزن- اوکی.پس قصدکردی منوبزاری توی خماری باشه متین خان حرفی نیست صبرراپیشه میکنیم.ریما- ای باباخب بیایدبریم دیگه دیرمیشه.بااین حرف ریماهمه رفتم تااماده بشن منم هرچندحال نداشتم باهاشون برم ولی خب به خاطرریمارادوین که شبیه خودم بودن میتونستم باهاشون کناربیام.ولی اگرم قبول نمیکردم بایدتاعصرمگس میپروندم.منم که فعاااال.یه مانتوبادمجونی کتون باشلوارجین مشکی باشال مشکیمم طوری سرم کردم که اگه برمیداشتم بهتربود.کفش های عروسکی مشکی وبادمجونی پوشیدموارایش ملایمولایت کردم کیف دستی مشکیمم برداشتم باعینک دودی وساعت مارک دارموبرداشتم وقتی توی ایینه نگاه کردم حسابی پسرکش شده بودم البته اگه میدونستم قراره پسرانمیان اصلاهمچین تیپی نمیزدم مثل همیشه ولی حالا4تابادیگارددنبالمونه مشکی پیش نمیومد.رفتم بیرون که دیدم ریماتینام هم صدپله دترازخودم وایسادن دارن بهم نگاه میکنن البته اوناهم مثل خودم بیشترتمرکزشونوگذاشته بودن روی لباس.پسراهم که بیاببین.اصلادیگه داشت بهم احساس غروردست میدادکه همچین پسرعموهایی دارم..حالابماندکه منم ازریماتیناخوشگل تربودم.رادوین- حالاگه خوب هم دیگه روانالیزکردین بیایم راه بیفتین.مادختراباماشین تیناکه 206بودومنویاد206خودم باحسام انداخت سوارشدیم.پسراهم باسانتافه مانی اومدن.انگارپولدارترازاین حرفابودیموخبرنداشتیم.تینا- کمند توچندسالته؟؟- من 24سالمه.راستی من اصلاسن شمارونمیدونما.تااینوگفتم ریمامثل بلبل شروع کردبه گفتن- متین 31سالشه نوه ارشدخانواده ی کیانفرفوق عزیزدردونه ی اقابزرگ.مانی28سالشه نوه ی دومه.تیناخانوم25سالشه.رادوین 26سالشه رامین23ومنم که نوه ی ته تغاری ام 20سالمه.تینا- حداقل یه نفسی تازه کن باباخفه کردی خودتو- خب خواستم بیشترازاین بی اطلاع نباشه دیگه.بقیه راهم من ازکارم براشون گفتم تارسیدیم به یه پاساژخییییلی بزرگ که من که مثلاازجاهای خوب خریدمیکردم دهنم واموند.ریما- کمنداینجاهرچی خواستی بردارچون پارتی خیلی کلفتی داری- چرااا- چون متین رئیسشه.وقتی اینوگفت رسمارفتم توی شوک اخه متین فقط31سالش بودچطوری همچین بساطی راه انداخته بود.خب خره این برای کسی تعجب داره که پدروپدربزرگش مایه دارنباشن حالاخوبه خودتم جزوشونی ومایه داری.اینکه متینه همچین وضی داره حالادیگه اون عمومهران چی توکاسه کوزش داره خدامیدونه.پیاده شدیموهمراه پسراراه افتادیم منم عینکموزدم که برق تحسین چشمام پیدانباشه!!!!.رادوین که کناره من قدم میزدگفت- دخترعموحسابی میخوای ادم بکشیابااین تیپتا- مثلاطراح لباسم انتظارنداری که مث اسکلالباس بپوشم- نه ولی الان احساس غرورمیکنم همچین دخترعمویی دارم!!!- اونی که بایداحساس غرورکنه میکنه تونمیخوادزحمت بکشی- دوس دارم به دوس دخترام نشونت بدم!!!- خیلی احمقی رادوین بهتره که کناره من راه نیای چون ابروم میره...- خب ظاهرم که درحدبانوهست؟؟که شرفتون نره- میگم بهتره سازمان عقب افتادگانوبدن به توسرپرستی کنی- اااامگه سرپرستش تویی؟؟.باکیفم محکم زدم توسرشوگفتم- خفهه شوبیشعوربرایچی شغلی که برای توئه بدن به من.خاله زنک- چراخاله زنک؟؟...- من واقعانمیدونم این زنعموفریباچی به دنیااورده- خب چرا- چرازهرمار.چرادرد- اااادبـــورعایت کن بـــــانو- اینقدبه من نگوبانوا- دوس دارم بگم- ببین درحدی هستم که اگه یه باردیگه بگی مقالت کنم بزنمت به دیوارهمین پاساژ!!!- خیلی خب حرص نخوربراپوستت خوب نیست ولی میدونی چرادوس دارم به دوس دخترام نشونت بدم؟؟؟- نه نمیدونم علاقه ایم ندارم که چرنداتوبدونم- میدونی من نه خیلی خوش تیپوجذابم به خاطرهمین این دختراهمش اطرافمم منم نمیدونم بایدچیکارشون کنم...واقعا؟؟- اقارادوین درسته که جذاب بودن دردسرداره ولی خودپندارجذاب بودن مشکل بزرگتریه!!- خب این جمله درباره ی من نیست- خیلی خری- ای باباگوش کن بقیشودیگه.داشتم میگفتم چون دختراخیلی اطرافم بودن یه شب این تینارودنبالم بردم که مثلاازشرشون راحت شم ولی چشمت روزبدنبینه....عاقا این تینواونروزخیلی چاق بودحالااون شب دیگه این مگساهم بهم تیکه مینداختن...مردمک چشماشویه دورچرخوندونفسشومثل اه دادبیرون خدانصیب دشمن ادم نکنه همچین ابروریزی ای رواین شدکه من ارزوداشتم یه دخترعموی دهن پرکن داشته باشم که وقتی میبرمش پیش دوس دخترام دیگه حتی نخوان ازصدمتریم ردشنوبدونن که لیاقت من چیزی فراترازایناس.حالادعام مستجاب شدوتواومدی...- واااااای توفک اهنی گذاشتی بابادودقیقه ببنداون دهنه واموندتواومدیم که ببینم چی تواین مغازه هاهست- تونگران نباش من یه جاروسراغ دارم که وقتی رفتی توش دیگه همه چیزتوازاونجامیخری- ای شیطون نکنه میری اونجالباس زنونه میخری- بی تربیت.!!درسته رادوین خیلی مزه میپروندولی ازش خوشم اومده بودچون خیلی شبیه خودم بودالبته فقط ازرادوین.- راستی این بچه های عمه نگین اسماشون چی بود چرامن اصلاازاون شب تاحالاندیدمشون- اونامثل لاک پشت سرشون تولاک خودشونه اسمشونم رویاارشه میدونی رویاازاون الاغ خوناس که فقط بای50تاکتاب بندازی جلوش بگی حفظ کن بعدم بمیر!! ارشم ازاومناس که فقط بگی بروکارکن به خاطرهمین زیادباهاهمون مچ نیستن- عتیقه هابه نظرمن همون بهترکه نیستن چون ادم وقتی قیافشونم میبینه حالت تهوع میگره چه برسه بخوایم باهاشون بروبیاداشته باشیم.متین- چی میگین دوساعته پچ پچتون به راهه.رادوین- وقتی دوتابزرگتردارن باهم حرف میزنن یه بچه 3ساله نمیپره وسط حرفشون عموجون!!.بااین حرف رادوین.متین چنان اخمی کردکه رادوین لاله مونی گرفت.متین- خب ازاونوقت تاحالاهمین طوری داریم راه میریم نه چیزیودیدین نه چیزی گرفتین اینطوری تاسال دیگه هم هیچ کاری نمیکنین.مانی- بهتره بریم طبقه ی 15اونجابهتره.متین- احمق پس فک کردی الان طبقه چندمیم!!!- جداااایعنی الان طبقه 15هستیم- مانی تواینقدرشوتی که اگه یه کلمه دیگه بگی خونت حلاله ها.این متینه حسابی عصبی شده بود.خویکی نیس بگه یه کم وزن کم کن که اینقدرزودبه هن هن نیفتی پاچه بگیری.رادوین که تازه زبونش بازشدگفت- یه مغازه من توهمین طبقه دیدم لباساش برای دختراخوب بودم بهتره شمابرین اونجاماهم بریم تواون یکی مغازه.ریما- ااازرنگی شمااگه بامتین بری حتی لباسارومفتی هم میتونی بگیری ولی مابایداندازه خون بابامون پول بدیم اگه بدونه متین رفتیم.رامین- خب شمابریدببینین وقتی خواستیدحساب کنین مابامتین میایم.- متین خان حتمامیایا حالابه خاطرپول قالمون نزاری- باشه بابابرین مردیم ازخستگی.باریماتیناراه افتادیم سمت اون مغازه ولی خداییش چه لباسایی اینجابودچقدردوس داشتم حالامهدیس وثمین هم بودن که بااوناخریدمیکردم نه بااین اکله خانوماالبته ازاکله فقط تینابرخوردازمیشه که اخلاق نداره.ریما- حالاخوبه این متین حداقل مرام اینوداره که بیادهمراهمون خودی نشون بده وگرنه بایدکله حساب بانکیمونوخالی کنیم.تینا- البته توکه خوب سودمیکنی حتی لباس زیراتم میای ازاینجاپیدامیکنی باتخفیفه ویژه- پ ن پ انتظارداری باوجودمتین و همچین مغازه هایی برم ازدست فروشاچیزی بخرم.من بی توجه به ریماتیناداشتم مغازه هارودیدمیزدم که یه لباس شب عنابی چشمموگرفت خدایی محشر بودبارنگومدلش چشم همه روکورمیکرد.ریماروصداکردم باهم واردمغازه شدیم- سلام بفرمایید- سلام خسته نباسید.اون لباس عنابیه پشت ویترونومیشه بیارین- بایدازهمین الان به خاطرحسن سلیقه وانتخابتون تحسینتون کنم.فروشنده که یه پسرتقریباهم ساله خودم بود باتیپ جلف... اینوگفتورفت که لباسوبیاره رفتم توی اتاق پرو.وقتی لباسوپوشیدم داشتم خرکیف میشدم یعنی یه چیزی ازمحشرم اونورتربودبالای لباس دکلته بودوحسابی پوست سفیدوموبه نمایش گذاشته بودوتایه وجب بالای زانوبودتنگوپولک دوزی بعدم ازوسط کمرم یه ساتن دنباله داره بزرگ داشت که جلوش بازبودوبازم پاهی خوش تراشموبه نمایش میذاشت شایداگه یه مهمونی دیگه بوداین لباسونمیپوشیدم ولی حالاهرچی باشه کنارخونه ی خودمون بودودرکانون گرم خانواده ی پولکیمون گرفته میشدبه خاطرهمین جای نگرانی نبود.وقتی دروبازکردم که ریمادیدگفت- ای دردناغافلی بگیری کمندی چقدرقشنگه چرامن خودم ندیدمش اینو- بی ادب درست تعریف کن- ولی خیلی بهت میادواقعامحشرشدی.درکنارتودیگه هیچ دختری به چشم نمیاد- خب حالاچشمم نزنی.تیناهم به یه مبارک باشه بسنده کرد.صندل باکیف ستشم برام اوردوقتی خواستم حساب کنم نزدیک بودچشمام اززورتعجب بیفته روی میزازبس گرون بود- مگه سرگردنس- خانوم عزیزلباسی که شمابرداشتی لباسیه که ازایتالیارسیده ومعروف ترین مارکوداره همین طوربه خاطرستش- عه!! نع نه بابا؟؟شوخی میکنی؟؟اقای محترم من خودم خوب میدونم دارم چی خریدمیکنم چون طراح لباس مدهستم پس لازم نیست بلف بزنی این مارک ترکیه ای صرفاجهت اطلاعتون.یه تای ابروی شوانداخت بالادهنش بسته شدریما- کمند صبرکن به متین بگم بیادوگرنه حساب خودمون که هیچی بایدحساب بابامونم خالی کنیم.توهمین افکارتیناهم یه لباس عروسکی صورتی برداشت .- خانوم قصدتسویه حساب ندارین- چراچندلحظه صبرکنین.خیلی دوس داشتم شیکومجلسی پولشوحساب کنم ولی خب چراوقتی متین میتونه بیادقیمتونصفه کنه پول الکی بدم(مدیونیداگه فک کنین خسیسم!.ولی خب وقتی میتونه مفت باشه چراازجیب این متین که هیچ ازش خوشم نمیادقاپ نزنم؟) .پسراهم اومدنومتین توخودشومعرفی کردلباسورونصف قیمت خریدیم اومدیم بیرون.متین- اون لباس عنابیه روبرداشتی –اره توازکجافهمیدی-چون خودم این لباسوموقع سفارش دیده بودم حالادیدم پشت ویترین نیست گفتم شایدانتخاب توباشه چون معلومه خوش سلیقه ای.چیییش پسره ی چندش همین منتظربودم تونظربدی.ریماهم یه لباس ماکسی پیازی برداشت که اونم خیلی قشنگ بودبعدم باهم دیگه راه افتادیم طرف خونه.تارسیدیم ساعت4شده بود.پوووف یعنی مااز9صبح تاحالادنباله خریدبودیم.ریما- جالب اینجاست هنوزکادوهم نخریدیم- خب دیگه کادوکه نمیتونیم بریم دسته جمعی بخریم- اره حق باتوئه منظورم قسمته اصلی ماجراعه- حالاکوتاهفته دیگه.درضمن قسمت اصلی خودمونیم بابا.بابقیه خدافظی کردمو.اومدم توی اتاقم خب خیلی خسته بودم پس تاساعت 5خوابیدم*********به تیپم توی ایینه نگاه کردم مانتوی مشکی شلوارباشال صورتیموباکتونی های صورتیموپوشیدم ازخونه زدم بیرون .زودرسیدم درخونه ی مهدیس البته ازبس تندرفتم.مهدیسم که منتظربودزودی اومدبالا- سلووووم خانوم مهدیس خانوم- سلام دردمگه من چندتادوس دارم که باهام اینطوری میکنی هان.- خواهری ببخشید- ببخشیدودرد.حالاتومامانت پیشت هست- بروبا...- اره میدونم هم دیگه روادم حساب نمیکنین ولی هرچی که هست.- اره تازه رفتیم خونه ی پیرمردپولکی- واقعاااخب چیکارمیکنین اونجا- هیچی یه شهرک راه انداخته ازبس فک فامیلاش دورشن.وااای مهدیسی قدیسی فقط 5تاویلاتواین باغه هست هرکدوم ماله یکیشونه...تابرسیم رستوران ازهمه چیزبراش گفتم حتی خریدمون.- پیادشورسیدیم- کمند ارتان اینام هستنا- خب اوناکه همش هستن- نه منظورم اینه که ایندفه قراره باهم باشیم- توبااجازه کی بااونایکی شدی- اااکمندگیرنده توروخداهمش دونفری میایم اصلاخوش نمیگذره دیگه بیابریم- اهان چی شده که تازگیاخوش نمیگذره؟؟؟اونروزاکه جفت ارتان بودخوش میگذشت اماحالا؟؟بااخمی که کردگفتم-باشه بروپایین.باهم دیگه واردرستوران شدیم که دیدم اوناهم روی میزهمشگی مانشستن.بازم مثل اوندفه یکی ازدختراکه باارتان بودنیمده.- مهدیس نکنه تواین دختره روپروندیش- نه باباته توشوکه دراوردم ارتان باهاش بهم زده بود.ارتان- به به سلام خانوما- سلام.سهیل- شماخوب هستین کمند خانوم- مرسی خوبم.ارتان- کمند خانوم به جامیارین؟؟وایی منظورش اوندفه بودکه تظاهرکردم نمیشناسمش.جوابی بهش ندادم چیزی نداشتم که بگم.خداروشکرخوده ارتان موضوع روعوض کرد- خیلی خب بفرماییدبشینیدتاسفارش بدیم .نازنین- کمند اون شب اگه پیاده نشدم یه دل کتکت بزنم بایدخداروشکرمیکردم- من واقعامعذرت میخوام اون شب واقعاحالم خویب نبود.ارتان- پس اون پسره کی بود.خداروشکراون شب چون تاریک بودنتونستن مهدیوبشناسن- یکی ازهمکارام بودن.راستی یه سوال؟؟؟.سهیل- شمادوتابپرس- دفه های قبل یه دختردیگم همراهتون بودپس چرانمیبینمش.نازنین- اون جی اف ارتان بودکه حالاباهاش بهم زد.ارتان بااین حرفاقیافش حسابی بهم ریخت.دلم براش سوخت یعنی من دلم برای هرکسی که خوشگل بوددلم میسوخت ارتان ایده ال هردختری بودخودم چنددفه به دوس دخترش حسودیم شده بودالبته فقط به خاطرچهرش.مهدیس- واقعاااارتان شماساله 3میایداینجامن تاحالاندیده بودم که باهات نیاد.ارتان- میشه درباره ی تاراحرف نزنیدمیخوام باهاتون خوش بگذرونم.من- من واقعامعذرت میخوام قصدناراحت کردن نداشتم- اشکال نداره.باقلیون موافقین.بااین حرفش چشمام برقی زدوحرکتی که نبایدمیکردموکردم.چشمک.بوس.علامت لاو بادست هام!.همیشه اگه یکی یه پیشنهادتک بهم میدادمن این حرکاتوبراش میدادم.قبلاباثمین یه بارکشیدم خیلی خوشم اومدولی بعددیگه هیچ وقت نکشیدم چون حس چاله میدونی بهم دست میداد.ارتان بااین حرکات هماهنگم حسابی خرکیف شده بود.ارتان- فک نمیکردم قبول کنیدبیشترروبه حرفم باسهیل بود- خب دیگه شمابایداین پیشنهادووقتی بدی که باسهیل تنهاباشی- ولی بهتره شمانکشی- چراااا- خب برای شماضررداره.نازنین- چطوروقتی تارامیکشیدچیزی نمیگفتی- تاراباایشون فرق داره- چه فرقی- تاراهمه کاری میکردقلیون هیچی بودولی معلومه کمند خانوم ترازاین حرفاس.من- خجالتم نده توروخدا.ننه.لازم نیست ازم تعریف کنی.حالاکه فعلاحسابی ازپیشنهادت خوشم اومدپس پاشوسفارش بده.ارتان دیگه چیزی نگفت رفت سفارش دادوقتی اومدطوری قلیون میکشیدکه ازدهنش قلب خارج میشدواقعافکم افتاده بودخیلی قشنگ میرفت بیشعورهمشم این قلباروطرف من میداد- ارتان بایدبه من یادبدی- نمیشه کمند خانوم- من نمیدونم منم میخوام بایدبهم بگی چطوری- دخترگل تازه دفه دومته داری قلیون میکشی چطوری میخوای اینطوری کنی.درضمن بهتره همین الانم اینوبزاری کنارچون تولطیف ترازاین حرفایی- واااای بگونمیخوام بگم دیگه این چرتوپرتاچیه تحویلم میدی.یه کم که گذشت دوباره نازنین سهیل حرف دوباره حرف تاراروپیش کشیدن این دوتااصلاوجودخارجیه ارتانوحس نمیکردن.که دیدم ارتان پاشدرفت اون سمت رستورتن که مثل بالکن بود.منم حوصله ام ازحرفاشون سررفت رفتم کنارش.ارتان عکس العملی نشون ندادولی بعدشروع کردبه حرف زدن- منوسهیل تنهااینجازندگی میکنیم یعنی خانواه هامون لندنن.منوسهیلم تصمیم گرفتیم تاوقتی که حس نکردیم کسی نیمه گمشده مونه یعنی تاعاشق کسی نشدیم باهیچ دختری رابطه ی خاصی نداشته باشیم.تا4سال پیش من باتارااشناشدموسهیلم بانازنین اون روز فک میکردم که دیگه کسی بایدهمه چیزموفداش کنم پیداشده واون تاراست.واقعادوسش داشتم سهیلم نسبت به نازنین همین حسوداشت.4سال باتارابودم دنیاش بادنیای من خیلی فرق داشت ولی من باتموم وجوددوسش داشتم نمیتونستم به خاطراین تفاوت ازش بگذرم باتموم کاراش کنامیومدم.اون دختری بودکه خیلی راحت پاش به همه جایی بازمیشدولی من اینطورنبودم سخت نسبت بهش تعهدداشتم باوجوداون به هیچ کسی نگاه نمیکردم دقیقابرعکس اون.این جریان تاوقتی بودکه یک ماهه پیش اونوتووضعیتی که نبایددیدم....بااین حرفش من گفتم- چــــی؟!؟!؟!.- به نظرم چیزی که دیده بودم بدترین صحنه ی عمرم بوده.تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم ازش توضیح بخوام.چون بازم اینقدردوستش داشتم که به این راحتی نزارم برم.ولی وقتی باهاش حرف زدم باوقاحت تموم کارشوتائیدکرد!!!!!وخیلیییی راحت گفت دوسم نداشته واسه خوش گذرونی باهام بوده.بااین حرفش برق اشک روتوی چشماش دیدم نمیدونم چرااینقدردلم براش سوخت.میدونی من داشتم بااون زندگی میکردم ولی اون داشت باهام بازی میکرد...سخترازاین که بعداز4سال بیاداین حرفوبهت بزنه.برای یه مرداین سخترین چیزه ممکنه که یه دخترزندگیشوبه بازی بگیره.من نمیدونم چرادارم برای تواین حرفامیزنم ولی بیشترش به خاطره ارامشیه که توی چشمات دیدم- ارتان من واقعامتاسفم.لازم نیست دنباله دلیل بگردی که چرااین حرفوبه من زدی.چون گاهی ادم به جایی میرسه که فقط میخوادخالی بشه دیگه حالاطرف مقابل مهم نیست- ممنونم که به حرفام گوش کردی ممنون که درک کردی.دیدم خیلی غمگینه...وقتی به چهره ارتان نگاه کردم یادغمه توی چشمای حسام افتادم.یه دفه دلم براش تنگ شد.واچرامن اینطوری شدم چرابایددلتنگ حسی بشم.برای اینکه هم فضاروعوض کرده باشم به شوخی روبه ارتان گفتم- درسته چایی نخورده پسرخاله شدی ولی راستش منم دوس داشتم اززندگیت سردربیارم!!!...به خاطرهمین همیشه به دردل های همه گوش میدم- شیطون...ولی کمند یه چیزبهت بگم- چی؟- واقعامیدونستی چقدرچشمات به ادم ارامش میده اصلاهمین باعث شدکه من این جریانوبهت بگم.دیدیم یه جورایی داره هوابرش میداره به خاطرهمین گفتم- بیخیلی بابابیابهم قلب یادبده- دوباره گفتی اصلامن به دختراکارای بدیادنمیدم- به جهنم.اینوگفتم سریع ازش فاصله گرفتم تاهمین جاشم زیاده روی کرده بودم.من کی نشسته بودم به دردل های یه پسرگوش بدم که دفه دومم باشه.ولی خودمونیمااصلافک نمیکردم ارتان بااین غرورسربه فلک کشیدش اینطوری ازتارا ناروخورده باشه.اصلابه جهنم هم این که اینقدرراحت میادسفره دلشوبرای یه دخترپهن میکنه بره گم بشه وهم اون تاره که جنسش ازحیوون بوده چیییش ببیناچطوری ادموباخاطرات سگیشون دپ میکنن.باهاشون خدافظی کردیم این ارتان یه طوری نگاه میکردکه اگه یه کم دیگه میموندیم شیکومجلسی چشماشوباناخون درمیوردم.محدیث- چی رفتین گوشه ی اونجاباهم گفتین که ارتان لحظه ی اخرباعشق نگاهت میکرد!!!- اون غلط کرده باتو!چراتوهم فانتزی میزنی؟.چییییش پسره ی لوس اومده مثل دختراداره بامن دردل میکنه- توهم که ازاینکه بشینی به دردل کسی گوش بدی متنفری...****************مقابل ایینه قدی اتاقم وایساده بودم ازقیافه ی خودم حسابی خرکیف شده بود.به زورتیناریماباهاشون رفتم ارایشگاه موهاموجمع کرده بودبالاباهاشون گل خوشگل درست کرده بودویه دسته دیگشم اتوکرده بودوازروی شونه ام پایین اورده بودکه تازیرسینه ام میرسید.به خواست خودم توی موهام رنگ فانتزی شرابی کارکرده بودکه بارنگ مشکی موهام تضادخوشگلی داشت.ارایش صورتمم تقریباصورتی بودکه بیشتربه لباسم میومدهیچ فک نمیکردم اگه برم ارایشگاه این شکلی بشم.ریما اومدتوی اتاقم.- پس ریماکی شروع میشه- نگران نباش ساعت6شروع میشه.اول مهمونی خانوادگیه.امابعدش دیگه دور دوره مامیشه یه جورایی تبدیل به پارتی میشه- واااقعا- نه ازاون پارتی هاتودیگه فقط رقص بافضامثل پارتی میشه همین- انوقت منوتوبااین لباس های بلندبیشتربه ادم عروسی میخوریم- جشن تولدهای رادوین دسته کمی ازعروسی نداره ازبس دوس رفیق داره.البته دفه ی اولته که توی جشن های ماهستی ولی نگران نباش کسایی دعوت دارن اینقدرادم هستن که اخرشب هوشیارازاین خونه برن بیرون.همون وقت رامین باتیپ محشروارداتاقم شد{اتاق نبوده که کاروانسرابوده}رامین- ریماارسلان زنگ زدگفت یه مشکل براش پیش اومده نمیتونه بیادحالاچیکارکنیم.من- ارسلان کیه؟؟- اون قراربودبیادعکس فیلم بگیره.اومدم بگم بابابیخیال مگه عروسیه که یه دفه یه فکریی زدبه سرموگفتم-خب من یه دوست دارم که میتونه این کاروبراتون انجام بده اسمشم مهدیسه- کارش اینه یااینکه همین طوری انجام میده- نه بابااتلیه داره- خیلی خب ممنون میشم اگه بهش بگی بیاد.- باشه.حسابی ذوق کردم.چون اگه مهدیس میومدکلی حال میکردم زودبهش زنگ زدم- الوووومهدیسی- بله کمــــــــند خانوم- میگم امشب چیکاره ای- یعنی چی چکاره ای- ماش مخ!!!یعنی میگم فیلم برداری نداری- نه ندارم چطور- خب زودی یه تیپ خفن بزنوبیاخونه باغ پیرمردپولکی- اونجابرایچی- ایناکسیوندارن که ازشون عکسوفیلم بگیره منم تورومعرفی کردم.فقط محدیثی درست تیپ بزناایناجشنشون مثل عروسیه- خفه بابامن خودم حالیمه چیکارکنم- پس خدافظ ساعت6اینجاباش.تاقطع کردم گوشیم دوباره زنگ خوردکه دیدم شماره ی سام افتاده.برداشتم- بله- کمند کجایی- چطورمگه- میتونی بیای استودیوم- برایچی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اتفاقی افتاده- نه فقط کاراخیلی زیاده به کمکت نیازداشتم.اخه حسام باهاوشم نیستن.اخ گفت حسام یه دفه دلم براش تنگ شد.کمندی خفه شوبه این ی چی بگوتاخفتت نکرده- سام عزیزم شرمنده من جشن عروسی{گفتم عروسی که فکراینوکه قیدشوبزنم ازسرش بیرون کنه}...عروسیه...ای باباحالاچی بگم غلط کردم اگه بگم فامیل میگه ازکجاتوفامیل اوردی- عروسیه؟؟؟- چیزه عروسیه...اهان صمیمیترین دوستمه نمیتونم بیام- خیلی خب باشه خوش بگذره خدافظ- بازم ببخشیدخدافظ.چیییش حالایه شبه نرفتما.ساعت 5:30بودکه دیدم مهدیس ازدرباغ باماشینش واردشدفهمیدم اینم مثل خودم باچشماش کله باغومیخوره هرچندمهدیسم شرایط مالیش خوب بودولی به هرحال باغ خیلی قشنگ بود- سلام عزیزم خوش اومدی- اووهع چه لفظ قلم شدی تو- خفه پیش ایناسه گیریدرنیار- ولی خره من اگه جای توبودم ازکنارایناتکون نمیخوردم ببین باغشونو- مهدیس جان من دیدم بیابریم تو- میگم ترورتون نکنن باباشماپولدارترازاین حرفایی- نکه تونیستی.بااین حرفم جدی شدوگفت- خب دیگه زیادی برات درنوشابه بازکردم بریم.یه دفه نگاهش روی صورت من میخ شدویه جیغ بنفش کشید- پدرسگ توکی اینقدرخوشگل شدی- توروخداببنددهنتوچیکار به بابای بدبختم داری- خره خیلی خوشگل شدی عوضی این همون لباسه که گفتی گرفتی- عوضی اره همونه- کمندکثافط من مطمئنم توملکه ی امشب هستی- مهدیس خر چرت نگوبیابریم شرفم رفت.بامهدیس واردخونمون شدیم.مهموناکم کم داشتن میومد.مامانم ازاتاقش اومدبیرونوبامهدیس سلام احوال پرسی کرد.مامانمم یه لباس یاسی پوشیده بودکه خیلی قشنگ شده بودمامانم ازهمه ی زنعموهام قشنگ تربود.گاهی فک میکنم میبینم بابام حق داشته به خاطرمامانم قیدخانوادشوزده.توهمین افکارمامام اومدبغلم کردازاین کارش تعجب کردم!!- هیچ فک نمیکردم دخترزبون درازم اینقدرخوشگل بشه- شماهم قشنگ شدی- کمند امشب مواظب باش.ما شناخت زیادی ازادمای امشب نداریم- باشه هستم.بامهدیس رفتیم توی اتاقم مهدیس یه تیپ اسپورت مشکی زده بودکه خیلی بهش میومد.تقریبابیشترمهمونااومده بودن .منم بامهدیس رفتیم طرف خونه ی پیرمردپولکی.وقتی واردشدم چشمام سیاهی رفت ازبس شلوغ بود.به هرمیزی که نگاه میکردی معلوم بودخانوادگی اومدن. حتی پیرزنهاشونم ارایش کرده بودن.مهدیس- چقدرطوطی خوشگل اینجاهست!!!!- امشب مراقب خودت باش- ای باباتوچی فک کردی درباره ی من کمند- میگم باهاشون خودمونی نشی- باشه بابا.رادوین بامانی اومدن طرفم.مانی- سلام خانوما.کمند ستاره امشب توئیا!!!- ممنون معرفی میکنم.دوستم مهدیس که گفتم برای فیلم بیاد.مهدیس جان مانی ورادوین پسرعموهام.مهدیس بارادوین.مانی دست داد.احوال پرسیای معمولی روانجام داد.من- رادوین نکنه قراره بااین زن ومردااخرشب پارتی راه بندازی- نه بابااینابعدازشام زدن به چاک- پس اونوقت خودت باخودت میخوای پارتی بگیری لابد؟؟- نه خیردوستام تازه یه ساعت دیگه میرسن درضمن الانم تعداددخترپسراکم نیست بعدمیریم توی خونه ی خودمون الان موضوع جشن یه چیزدیگه اس- منظورت چیه- به زودی میفهمی .یه اهنگ خیلی ملایم گذاشته بودن.فقط باهم حرف میزدن واقعاحوصله ام سررفته بوددیگه مهدیس بیچاره هم فقط بادوربینش دنبال من راه میومد.دخترپسرارفته بودن توی حیاط باغ داشتن باهمون اهنگ مسخره دونفری میرقصیدن.- مهدیس بیابریم توی حیاط حداقل بشینیم به این بزانگاه کنیم- خیلی مسخره ای- خب هرچی باشه بهترازاینه که اینجارژه بریم که...تابامهدیس رفتیم توی حیاط دیدم درباغ بازشدویه هیوندا البالویی خیلیییی خوشگل اومدتوی باغ.مهدیس- کمندهیونداااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!- اره توهم ندیدبدیدبازی درنیارمنم فقط نمیدونم مال کیه.وقتی رانندش پیاده شدرسمارفتم توی شوک.فکم که چسبیده بودبه زمین.چشمامم که قدهندونه شده- این اینجاچیکارمیکنه- ...- هوووی کمندخره میگم این اینجاچیکارمیکنه-......- باضربه ی مهدیس که به دلم زدبه خودم اومدم- هااااااان- دیوونه میگم اینجاچیکارمیکنه- من چه میدونم ولی فک نمیکنم اون باشه- دیگه خرگیری درنیاراخودشه.تینا- کمند بیابریم جلو.حسام کامیاب مهمون افتخاریه امشبه.مهدیس - تیناجان چطوری میخوایم بریم جلونمیبینی چقدرشلوغ کردن دورشو- حق بامهدیسه.منم پاشنه ی کفشام خیلی ناجوره بیادوبخورم زمین دیگه واویلابزاروقتی واردسالن شدمیرم- باشه هرطورراحتی.تیناگفتوخودش رفت تاباهاش اشنابشه.منم بامهدیس رفتیم توی سالن.مهدیس- ولی واقعاحسام همچین ماشینی داره- اره اونوقت بااون ماشینش میادسرکار- چه جلبیه این بشر- دوس ندارم باهاش اشنایی بدم- ازبسکه خری- خب ازشب تولدمهدی دیگه اصلامنوتحویل نمیگیره به خاطرهمین- بابابیخیال کمند اونجارونگاه کن.وقتی ردنگاه مهدیس روگرفتم رسیدم به حسام که تازه دورش خلوت شده بودومیشدانالیزش کرد.کفش ورنی مشکی.شلوارکتون مشکی یه کت اورکوتاه مشکی.باپیرهن سفیدکه دوتاازدکم هاشوبازگذاشته بودوسینه ی ستبرش کاملامشخص بودموهاشم زده بودبالاکه فک کنم فقط دوساعت بندشون بوده.کلابااون حسامی که میشناختم زمین تااسمون تیپش فرق داشت.سرکاراخرتیپش همین یقه بازگذاشتنش بودواخرخرپولیش اون ماشینش ولی حالا...مهدیس - چقدربااون روز که دیدمش فرق داره کمند- اره حق باتوئه- ساعتشودقت کردی- چی؟؟...- دیوونه ساعتشومیگم.کوارتز!- اووووتوچطوری ازاین فاصله فهمیدی- مشخصه مگه اون روزکه رفتیم برای مهدی ساعت بخریم ندیدی.اووووووف میدونی قیمتش نجومیه- خب بسه دیگه هرچی نگاه کردی.کلادوس نداشتم زیادروکسی کلیک کنم.رامین- کمند رادوین میگه بیاپیشه حسام تااشنابشین.ای باباایناچه گیری دادن من بااین انابشم.شیطونه میگه دادبزنم بگم من این غضمیتومیشناسم- به رادوین بگوخودم به وقتش میام.- زودبیا- باشه رامین لطفابروحالا.مهدیس- تاکی میخوای دربری اخرش که بایدباهاش حالواحوال کنی.درضمن چرادرمیری هی- نمیدونم چرا واقعاولی دوس ندارم ببینمش- خرتوازاین جیگرمیتونی امشب بگذری؟؟- حالااگه نگذرم چیکارمیتونم بکنم.توهمین افکارزنعموفریبااومدطرفم- کمند جان میشه بیای اونجاپیش عموبهروزومامانت- برایچی زنعمو- عموکارت داره.دنبالش راه افتادم رفتیم پیشه عموجونم.عموبهروز- کمند جان میخوام حرفی روبه مهمونابزنم که توومامانت بایدکنارم باشین.واا هرکی نفهمه فک میکنه میخوادهسته بشکافه که میگه منومامانمم بایدکنارش باشیم.عموبهروزبه یکی ازخدمتکاراگفت که اهنگوقطع کنن.تااهنگ قطع شدتموم اوناکه داشتن بااون اهنگ مسخره وسط سالن لول میخوردن وایسادنوبه مانگاه کردن.چشمم خوردبه حسام که داشت بهم نگاه میکردیه لحظه نگاهم بانگاهش گره خورد.نمیدونم چراهروقت نگاهم بانگاهش یکی میشددلم به لرزه درمیومد.کاملاتعجبوازتوچشماش دیدم.حواسم جمع حرفای عموبهروزشد- ازاین که امشب دعوت منوپذیرفتین واینجاهستین بی نهایت ازتون ممنونم.وهمین طورهم ازاقای حسام کامیاب یه تشکرویژه میکنم که افتخاردادن ودراین جشن حضورپیداکردن.علت اینکه من ترتیب این جشنودادم برای اینکه دختربرادرمرحومم کمند جان ومهرنوش خانوم همسرشونوکه حالااومدن ودارن درکنارمازندگی میکنه به همه معرفی کنم.وعلت دیگشم اینکه تولدپسرعزیزم رادوین جانه.ومن تولد27سالگی شوبهش تبریک میگم ومیخوام بیادکادوشوبگیره.اووووهع چقدراین عموبهروزهندونه قاچ میکنه.رادوین دیوونه باافتخاراومدطرف پدرش که عموهم یه پاکت بهش دادوگفت- سندویلایجنوب فرانسه اس!!!!.واووووووووو.هی!روزگارمردم به هم ویلاکادومیدن.ماکجای کاریم....همگی دست زدنوبعدم یه اهنگ6و8بیست گذاشتن خیلی دوس داشتم برقصم ولی هنوزکسی بااین اهنگ نمیرقصید.درهمین افکاررویای چندش که تاحالاباهاش هم کلام نشده بودماومدپیشم باصداش که بیشترشبیه عرعرخربودگفت- کمند جون ماشب تولدهمه بااین اهنگ همگی باهم میرقصیم توهم بیابریم وسط.یه نگاه انداختم که دیدم همه ی فامیل خودمون وسطن به غیرازعموهام.دیگه غریبه ی دیگه ایم نبود. خیلی خنده داربودواقعاباعروسی فرقی نداشت.خوبی اهنگ این بودکه نمیشددونفری اویزونه هم بشینی برقصی.ریمابامانی بودوتیناهم بارامین.منم رفتم وسط.قرهای زندانی شدموازادکنم.تارفتم وسط رادوین شروع کردباهم برقصه مسخره گیری دربیاره.یکی ازویژگی های خوبم این بودکه تورفتارعادیم.درصدعشوه ام 0بودولی وقتی میرقصیدم خدای عشوه بودم.همین طورکه داشتم بارادوین میرقصیدم دوباره نگاهم بانگاه حسام گره شدیااخم غلیظ داشت نگاهم میکرد.وااینم باخودش جنگ هاداره ها.خومنکه دارم قرمومیدم توچه مرگته دیگه بیخیلش شدموبه رقصیدنم ادامه دادم همین طورکه داشتم بادستام حرکات عشوه ای انجام میدادم.که دیدم یه دفه دستم توسط یکی گرفته شدومنودورخودم چرخونداینقدرقشنگ سریع این کاروکردکه محوحرکت خودم شدم.وقتی سرمواووردم بالادیدم متینه.لبخندم تبدیل به لبخندمصنوعی شدچقدردوس داشتم حالاحسام اینکاروکرده بود.ولی زهی خیال باطل.یکم دیگه به زوربامتین رقصیدم که خداروشکراهنگ تموم شد.ولی تاتموم شدرادوین دستموگرفت داشت منودنبال خودش میکشونددقت که کردم دیدم داره میبرتم طرف حسام- هووووی رادی دیوونه خودم میام- نه خیرازسرشب هرچی بهت میگم بیاهی درمیری.واااایی یعنی طفره رفتم اینقدضایع بوده که اینم فهمیده.- رادوین توروخدادستموول کن خودم میام.رادوین دستموول کردومنم به اجباردنبالش رفتم.سعی کردم دسته پیشوبگیرم که پس نیوفتم که اگه یه وقت تحویلم نگرفت ضایع نشم.بایه اخم کوچیک رفتم طرفش.رادوین- حسام اینم دخترعموم کمند.حسام همین طورداشت نگاهم میکردولی نه بااخم.بایه لبخنددخترکش.وباهمون غمی که همیشه توی چشماش بود.حسام- افتخاراشنایی باکمند جانوقبلاداشتم.اوهع من کی شدم جانه این.ولی ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون تودلم بااین عروسی بودکه تحویلم گرفته سردبرخوردنکرده.رادوین- واقعایعنی من ول معطل بودم که هی دنبال این کمند راه افتادم که بیادباتواشنابشه.من- بله متاسفانه- انوقت چطوری باهم اشناشدید.حسام زودترگفت- کمند خانوم همکارمن هستن.یعنی طراح لباسه منن سرصحنه.رادوین- خب پس دیگه نیازبه معرفی نیست.خوش باشید.من رفتم.این رادوین چه عوضیه حالامنوبااین تنهاگذاشت که چی مثلا.حسام- هیچ فک نمیکردم دخترعموی رادوین باشی- منم هیچ فک نمیکردم ایجاببینمت- خب من مهمون افتخاریم دیگه زیادجای تعجب نیست که رادوین مهمون افتخاری دعوت کنه- اره حق باتوئه.همون لحظه زنعمومیناامودوگفت- کمند جان شمابااقاحسام بریدسراون میزکه بچه هاهستن برای شام.این زنعموچه راحت اینواقاحسام صدامیزد.حسام- بریم- یه طوری میگی بریم که انگارمیخوای بری سفرخب توبرومنم الان میام دیگه.خنده باحالی کردوگفت- اخه میناخانوم گفتن باهم بریم- شماازکجااسم زنعموی منومیشناسی- رادوین دوست صمیمی منه یه جورایی رفت امدخانوادگی داریم- واقعامن فک کردم همینجوی افتخاری هستی.- خب بیایریم دیگه وقتی رفتیم سرمیزمتین و...همه نشسته بودن.فقط دوتاصندلی کنارهم خالی مونده بودچیییش یعنی منواین حالابایدکنارهم بشینیم.حسام خیلی ریلکس نشست بدون اینکه به من توجهی کنه.خوچرااون وقتی ریلکسه من نباشم.منم راحت نشستم.ولی وقتی خواستم شروع کنم به خوردن یه دفه یاده مهدیس افتادم که تقریبایه نیم ساعتیه ندیدمش.بااین فک یه دفه ازجام بلندشدم صنلی به عقب پرت شدحسام بدبختم ازترس پاشدوایستاد.متین- کمند چت شده یه دفه ای- مهدیس...مهدیس روندیدی.ریما- وقتی رقصیدیم داشت فیلم میگرفت بعدم گفت خسته شدم میرم توبیرون یه هوایی بخورم.متین- راست میگه ازاونوقت تاحالامن توی سالن ندیدمش.حسام- نگران نباش لابدتوباغ دیگه.اومدم بگم پ ن پ رفته سرقبرت ولی به سختی جلوی زبونموگرفتموگفتم- ببخشیدشمابه خوردن ادامه بدیدمن میرم دنبالش بعدبرمیگردم.سریع از سالن خارج شدم باغ خلوته خلوت بود.چون همه برای شام توسالن بودن.دلشوره ام حسابی اوت کرده بودقلبم دیوونه واربه سینه میزد.سریع شروع به دویدن کردم ویلای اقابزرگ دورزدم ولی بازم خبری ازش نبود.بااین کفشای لعنتی درست نمیتونستم بدوم زوددرشون اوردمودوباره راه افتادم ویلای عمه وعموبهروزمهرانوهم دورزدم ولی هیچ اثری ازش نبودیه فکری توذهنم جرقه زدنکنه رفته.سریع رفتم طرف پارکینگ ماشینش بود.خب شایدتوی ماشینشه.وقتی رسیدم به ماشینش ازچیزی که دیدم ضربان قلبم هزاربرابرشددروبین مهدیس هزارتیکه شده بودپخش زمین شده بود.دیگه اشکم دراومده بوداگه بلایی سرمهدیس میمومدمن هیچ وقت خودمونمیبخشیدم.هرچی باشه خوب میدونستم امشب پرازپسرهوس بازه اینجا... اینطوری فایده نداشت تنهایی نمیتونستم پیداش کنم به سرعت نورمسافت طولانی پارکینگ وتاورودی سالن طی کردم که دیدم حسام داره نزدیک سالن راه میره بادیدن من سریع به طرفم اومدمنم اشکام به خاطردردپام که این همه تواون سنگ ریزه هادویدوده بودم بیشترشده بودحسامم-کمند عزیزم چیشده پیداش کردی.باهق هق سرموبه نشونه ی نه تکون دادم به سختی گفتم- همه جاروگشتم نبود...نبود- نگران نباش پیاداش میکنیم- حسام...حسام من مطمئنم یکی به زوراونوجایی برده- منظورت چیه- دوربینش شکسته توی پارکینگ دیدم...توروخدا...یه...کاری بکن...زودی یه کاری بکن.برای اولین بارگریه هام صدادارشده بود.حسام که حالمودید.اومدومنومحکم بغل کرد.وقتی بغلم کردعجیب ترین حس دنیاسرغم اومدامااین حس به خاطرمهدیس فقط برای یه لحظه بود.یه نگاه به پام انداخت که داشت خون میومد- چیکارکردی باخودت دختر.رفت ازتوماشینش که نزدیک بود یه جفت کفش اسپورت اورد- زودی پات کن تاباهم دنبالش بگردیم.وقتی دیدمن مثل خنگاهمین طوردارم گریه میکنم.جلوی پام زانوزدوخودش کفش هاروپام کرد- بیابریم- به رادوینم بگوتااوناهم دنبالش بگردن باشه توراه الان بهش زنگ میزنم همین طورکه باهم میدویدیم.گفت- کجاهاروگشتی -همه جاهمه ی ساختمونارودروزدم گشتم- ساختمونه خودتونم گشتی- نه- حتماهمونجاست.چراتندترراه نمیای- ببخشیدامثل اینکه من فقط دوساعتداشتم پابرهنه همه ی این باغومیگشتم.بااین حرفم دستموگرفتومنوبه حرکت واداشت.ساختمون خودمونم دورزدیم ولی بازم خبری ازش نبود- بیابیریم توی خیابون اگه کسی بخوادکاری کنه حتمااونوازاین جامیبره بیرون دیگه .دوباره به بدبختی تاکوچه روهم دویدیم- پوووووف چقدرخسته شدیم توخوبی- حالاچقدرم که به نتیجه رسیدیم فقط مثل خردویدیم یادم باشه برم این پیرمردپولکیوفحش کش کنم که بایدفاصله ی هرخونه روباتاکسی طی کنیم.بااین حرفم حسام زدزیرخنده گفت- اول اینکه خرنمیدوه بعدم میخوای بری پدربزرگ خودتوفحش کش...بقیه حرشوخورد- پ چت شدزبونت بنداومد- کمند اونجاروببین.ردنگاهش که به ته کوچه بودگرفتم ودیدم یه پسرداره یه دختری که صدای جیغش به گوش میرسیدومیکشیدطرف یه ماشین دیگه منتظرحسام نشدم مثل چی شروع به دویدن کردم.خودمم نمیدونم این همه سرعتواین همه جونوازکجااورده بودم..قتی رسیدم پشت پسره به من بوددختره هم مهدیس بود.اولین کاری که کردم چنان لگدی زدم پشت پسره که باپوزاومدروی زمین تازه اونوقت حسام رسیدوباپسره درگیرشددیگه درگیری اون دوتامهم نبودمهدیس مثل خودم صورتش خیس ازاشک شده بودوپاهاشوم پراززخم بود.همین دیگه روبغل کردیموتامیتونستیم زارزدیم.اون پسره ام سوارماشین شدورفت****حسام توی اتاقم بودداشت به چندتاعکس هام که بالباس مجلسی انداخته بودم نگاه میکردمنم جعبه ی کمک های اولیه کنارم بودوروی تخت نشسته بودم وداشتم دست مهدیس روکه زخم شده بودوضدعفونی میکردم البته خودش که خواب بودولی وقتی به موقع پیداش کردیم هزاربارخداروشکرکردم چون مهدیسم زندگیش عین من بودوازخواهرم برام عزیزتربود.وقتی کارم تموم شدبهش گفتم- اگه چشم چرونیت تموم شدمیتونی بری- عوض تشکرکردنته- چه تشکری- چه تشکری؟ اگه من نبودم توهیچ به اون ذهن پوکت میرسیدکه بری توی خیابون- واه واه واه نه نمیرسیدالانم میشه لطف کنی بری بیرون چون من حسابی خسته شدم.بلندشداومدروبه روی من که روی تخت بودم زانوزد- من گفتم بروبیرون نگفتم بیانزدیک.بازم چیزی نگفت.بایه دستش پای راستم زخم بودگرفت توی دستش.وبادست دیگش جعبه روازروی تخت گذاشت روی زمین.بازم مثل اوندفه حالاکه مچ پام توی دستش بودبازم قلبم یجوری میشد - خودم بلدم زخم پاموببندم پس بروبیرون.بااین حرفم چنان بااخم بهم نگاه کردکه لال شدم.البته اگه نمی بست خودم نمیتوستم درست.چسب زخم اینابزنم چون کف پام بودهمین طورکه مشغول بودمنم ازفرصت استفاده کردموبهش خیره شدم. وقتی فک میکردم.میدیدم بادیدن حسام یه حسی دارم که تاحالانسبت به هیچ کسی نداشتم.واین حس اینقدرمبهمه که ذهنموتوخودش غرق میکنه.همین طوربهش خیره بودم که یه دفه سرشواوردبالانگاهموغافل گیرکرد.ای مردشوراون حستوببرن که تورووادارمیکنه مثل دیوونه هابه این خیره بشی.پاشدوایسادروبه روم منم همین طوزنشسته نگاهش میکردم.یه دفه دیدم بادوتادستش منومجبورکردکه پاشم وایسم- اااچته حسودیت میشه من نشستم خوخودتم بروبیرون بشین!!- خیلی بچه ای- حالاکه چی- میای باهم میریم ادامه ی مهمونی رادوین که حالاتوی خونه ی خودشونه- بلعه.من باتومهمونیوشروع نکردم که بخوام باتوادامش بدم- خوبم ادامش میدی پیشی کوچولو.ازاین حرکاتوحرفاش بگم داشت سرم باشاخ یکی میشددروغ نگفتم.دوباره جلوی پام دولاشدوصندل هاموپام کرد- هووووی پیشی کوچولوننته درست حرف بزن.دوباره ازاون اخم هاکه ادم جان به جان افرین تسلیم کردکرد.منم نمیدونم امشب چه مرگم بودکه هی مثه سگ میترسیدم.اون ازمهدیس که مثه خرگریم گرفته بوداینم ازحالابایه اخمش میخواستم خودموخیس کنم.الاغ کجایی داره همین طورمیبرتت سمت در- ااااا دارم بهت میگم تموم جونم دردمیکنه نمیفهمی- چرامیفهمم ولی تومهمون ویژه ی امشبی.بعدم کادوی تولدتوهنوزندادی.دیدم همچین بی راهم نمیگه درسته که حالم خیلی بدبودولی من این همه برای امشب خرج کردم تازه کادوی رادوینم که یه ادکلن مارک داروبودوخریده بودم 480هنوزبهش ندادم.دستموازتوی دستش دراوردمودنبالش راه افتادم.ولی وقتی چندتاپله رواومدم پایین دردپام داشت جونموبالامیوردکه نشستم.این حسام شاسگولم اصن پشت سرشونگاه کردتاکاملازپله هارفت پایین- پس چرانشستی اون بالا- کف پام د.ر.د.م.ی.ک.ن.ه.حالیت نیست- واااایی کمندهیچ وقت فک نمیکردم دختری مثل توبه خاطرچهارتاتاول کف پااین همه کولی بازی دربیاره- ببین یه کاری نکن مجبورت کنم پابرهنه تموم باغ روبدویا.بااین حرفم هیچی نگفتودوباره سرشوانداخت پایین رفت.چییییییش گفتم حالامیادکولم میکنه ها!!ولی زهی خیال باطل...انگاراونقدرام خرنیست که بیادمنوکول کنه...هی!روزگار...انگابایدخودم پاشم راه برم.دوباره پاشدم وایسادموارو اروم خودم رفتم پایین که دیدم حسام توی چارچوب درخروجی ایساده داره نگاهم میکنه.پسره ی غزمیت بی احساس- دیدی که میتونی راه بیای- نه متاسفانه کورم ندیدم منتظربودم توبهم یاداوری کنی.- اگه منتظریاداوری من نبودی منتظرنمیشدی که کولت کنم.هااااان این ازکجافهمیدکه من همچین فکردی توی سرم دارم نکنه ذهن خونه.این مطلب تبدیل به یه علامت سوال بزرگ شدومنم نتونستم جلوی زبونموبگیرم- توازکجافهمیدی- خب مشخصه چهارتا تاول اینقدراهم دردناک نیست که ادم نتونه راه بیادمشخصه که کولی میخواستی- خوشم میادبچه تیزی هستی.ولی تاول های کف پام به کنار پاهام خیلی دردمیکنه- خب به من چه بهتره که راه بیای.شونه به شونه ی هم وصدالبته بالنگ زدن من واردسالن بزرگ عموبهروزشدیم. به قول ریماتبدیل به یه پارتیه تمام عیارشده بود.همه جابارقص نورروشن شده بودبیشتراز150تادخترپسروسط داشتن بایه اهنگ رپ غلیظ میرقصیدن.فهمیدم حسام داشت دستمومیکشیدومیبردوسط.- هوووی داری چیکارمیکنی- به نظرت توی همچین فضایی چیکامیکنن.مثل خنگاگفتم چیکارمیکنن- باهم دیگه میرقصن!!!!- هاااااان نکنه توواقعادیوونه شدی.فراموش کردی که یه مجریه یه برنامه ی مذهبی هستی.- کمند میخوام یه امشب خودم باشم پس اذیت نکن- خوبه من چه میخوای خودت باشی خیلی دوس داری خودتونشون بدی این همه دختراینجاریخته دسته یکیشوبگیروباهاش قربده چون من هرلحظه ممکنه غش کنم- هیچ کدوم ازاین دخترامثل تونیستن.این حرفوزدشروع کردبه رقصیدن.منم مجبورمیکردهمراهش اون حرکاتوانجام بدم.کارهاش خیلی برام عجیب بودواقعاحسامی که من میشناختم نبود.اهنگ موردعلاقم که یه اهنگ اروم بودشروع به خوندن کردمنم بیخیال رفتارعجیب حسام شدموباهاش همراهی کردم.دقت کردم رقصش مثل هیچ کدوم ازپسرای اینجانبودکه مثل ارازل اوباش میرقصیدن.وقتی دستشوروی شونه ام گذاشت بازم اون حس مبهم لعنتی اومدسراغم همون حس که قلبمومیلرزوندکاملاتوی بغلش بودموباهاش میرقصیدم.وازخستگیه زیادکه علت بیشترش کرم ریزی بودسرموتکیه دادم به سینه اش ریه اموازعطرتلخش پرکردم.صداش توی گوشم پیچیدکه گفت- میدونی امشب یه ستاره شدی.- هرستاره ای جای خودشوتوی اسمون داره- ولی توبیشترازهمه میدرخشی.مخصوصاامشب.باهرکلمه ازحرف هاش ضربان قلبم بالاترمیرفت.لحن صداش خیلی خاص بودخاص ترازدفه ی قبل.- توهردفه بامن رقصیدی همینوگفتی- همینوگفتم چون کسی به خاصیه توپیدانکردم- مطمئنی؟؟منکه ازفضانیمدم- چرابرای من توازفضااومدی.واقعاخیییلی داشت باحرفاش غافل گیرم میکرد.به معنای واقعی هیجانی شده بودم.اهنگ تموم شدمنوحسامم ازهم جداشدیم.من هنوزهنگ بودم.نمیدونم چراحالم خیلی خراب شده بودسرم ازدردداشت منفجرمیشدپاهام که انگاررفته بودن زیرتریلی.حرفای حسام حال درونمودگرگون کرده بوداگه کسه دیگه ای این حرفوزده بودبرام اهمیت نداشت ولی حسام...چشمم به شامپاین های روی میزافتادمیدونستم که زهرمارین ولی اینم خوب میدونستم که اگه بخورم حرفاتفاقای امشب ازذهنم پاک میشه به خاطرهمین بی معطلی یکی شوبرداشتموتااخرخوردم.قطره ی اخرش داشت میریخت توی دهنم.که حسام جلوم ظاهرشدوباچشم های به خون نشسته نگاهم میکردشیشه روازدستم کشیدوچنان زدش روی میزکه به هزارتیکه تبدیل شدازشانس صدای اهنگ حسابی زیادبودوکسی زیادمتوجه نشد.حسام مچ دستمومحکم گرفته بوددنبال خودش منوروبه بیرون میکشید.وقتی اومدیم توی حیاط.حسام یه دفه برگشتم محکم زدتوی گوشم.ضربش اینقدر سنگین بودکه تاحدی مستی ازسرم پریدوبه عقب پرت شدم مزه ی خونوتوی دهنم حس کردم.اگه وقته دیگه ای بودشایدجرش میدادم ولی حالا حالم جوری بودکه فقط اشک ازچشمام سرازیربشه.اومدجلورگ های گردن صورتش زده بودن بیرونوخودشم صورتش قرمز بودصورتموبادوتادستاهاش قاب گرفت گفت- کمند چرااینکاروکردی لعنتی توهیچ فهمیدی چی داشتی میخوردی.چراخودتواینطوری الوده میکنی هااان.اشکام بی صداصورتموخیس میکردهیچی نمیگفتم.نمیدونم چرازبونم بنداومده بود.اینباربه خاطرعصبانیت نبودبه خاطراون حس مبهم لعنتی بود.حسام چندلحظه ذل زدبه صورتم بعدم منوکشیدتوی بغلش.اینقدرمحکم بغلم کرده بودکه داشتم پودرمیشدم.هرم نفس های داغ تندش به گردنم میخوردحالمودگرگون ترمیکرد.بااینکه مست کرده بودم ولی هوشیاریموکامل ازدست نداده بودم.منی که میخواستم خودموباشامپاینی که خوردم اروم کنم حالاتوی بغل حسام شیرین ترینوبهترین ارامشوداشتم.بااین که زده بودتوی گوشم.منوازخودش جداکردوگفت- معذرت میخوام - چرا- نبایدمیزدم- اره تونبایدمیزدی.توی صورت کسی که ازتوخوشش میاد.بااینکه تواون حالت بودم بازم میتونستم تعجبوازتوی چشماش بفهمم بااین که زدن اون حرفادست خودم نبودولی خوب میدونستم که حرفای دلم هستن.تونبایدبزنی توی گوش کسی که همیشه پیشه تویه حس مبهم داره.تونبایدبزنی توی گوش کسی که بادیدنت.ضربانه قلبشومیبری بالا.نبایدبزنی توی گوشه کسی که دلش برات تنگ میشه.میفهمی نبایدمیزدی.همین طورکه میگفتم اشکامم بی صدامیریخت توی صورتم.حسام دوباره منوبغل کردوگفت- توروخدااین حرفارونزن کمند.توبااین حرفات بااین کارات منوبیشترازخودت مست میکنی.نکن.این کاروباهام نکن کمند من نمیتونم مقابلت وایسم.پس این کارونکن.- مگه من چیکاردارم میکنم حسام.لحن صدام اونقدرکش دارواروم شده بودکه خودمم تعجب کرده بودم.- توداری منودیوونه میکنی توداری توداری منواسیرخودت میکنی- یعنی وقتی ادم اسیره کسیه اونومیزنه- نه.- پس دروغ نگو- دست خودم نبود- پس دست بابات بود- کمند اگه میفهمیدی چقدرخواستنی شدی هیچ وقت اون زهرمارونمیخوردی دخترکه اینطوری منم مست خودت کنی(ایییییش)- اااامگه من چیزی خوردم- هیچی فقط یعنی راسته که میگن مستی وراستی؟؟- چه ربطی داره فعلاکه کسی مست نیست.- اره حق باتوئه.کم کم احساس میکردم بمب انرژی ام که بایدخالی بشم ولی ضعف بدنیم این اجازه رونمیدادحسام منوازخودش جداکرد.بعدم روی دستاش بلندم کرد.احساس کردم چهرشودارم تارمیبینم این حس اونقدرادامه پیداکردکه دیگه هیچی نفهمیدم.- کمند بیدارشوچشماتوبازکن کمندکمند.دستموگذاشتم روی پیشونیش که دیدم سرده.سریع خودموبه ماشین رسوندموگذاشتمش توی ماشین.خداروشکرفک فامیلاش توی اون پارتی گم شده بودن اتفاقای بین ماروندیدن.پاموتااخرگذاشتم روی گازوجلوی اولین بیمارستان وایسادم.یه نگاه انداختم هیچ کس توی خیابون نبودالبته حقم داشتن چون ساعت2:30نصف شب همه خوابن.سریع بغلش کردموبردم توی بیمارستان**اشکان نمیخوای بگی چرااینقدرسردبود- تواول بگواین هلو کیه؟؟- به توچه مربوط که کیه فرض کن مثل بقیه مریضاته- خونمیشه فرض کنی چون تویی که به دخترامحل سگم نمیدادی دنبالشی!!- بابایکی ازهمکارامه حالامینالی یانه؟؟- خوب جونم برات بگه حسام جون.که این همکارشمافشارش رفته بوده روی8به خاطرهمین داشته دارفانی روداع میبسته- خفه شوبفهم چی میگی- خب باباحالا.داشتم میگفتم بعدم به خاطرهمین دچارضعف شده بوده فشارش افتاده.واینکه این همکارشماانگاربطری مشروبوبااب معدنی اشتباه گرفته بوده.ویه کله خورده درسته؟؟- اره- خب بعدم که معدش خالی بوده دیگه حسابی قاط میزنه الانم معدشویه مشت ماله حسابی دادم که هرچی بوداومدبیرون- زهرماربااین طرزتوضیح دادنت- خوبه منچه.اهان ولی متاسفانه... متاسفانه....- خب بزرببینم- متاسفانه اینکه وقتی بهوش اومددیگه مست نیستو.دست توهم بسته میشه!!!!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

!- میکشمت پسره ی بی حیابه نظرت من مثله توام.یااون دختره مثله دوس دختراته.من همین طوراینومیگفتم اونم مثله بچه هی ازبرانکاردا درمیرفت- باباغلط کردم حسام من ...خوردم راضی شدی حالاول کن بروپیشه همکارت- دیگه زربزرگ ترازدهنت نزن.دراتاقی که کمند توش بدوبازکردم چقدرمظلوم خوابیده بودروی تخت عینه این فرشته هاشده بودبااین لباسش.که دنباله داربودکنارتختش نشستموذل زدم بهش که چشمم خوردبه گوشه ی لبش که ورم کرده بودوزخمی بود.یاداون حرفش که گفت تونبایدمیزدی توی گوشه کسی که ازتوخوشش میادافتادم .ناخداگاه کشیده شدم سمت صورتش اون جایی که زخم بودوبوسیدم.کمند ببخش واقعامقابلت کم میارم دختر.اون لحظه که داشت خیلی اروم اشک میریخت.تازه فهمیدم چقدربااون وقتای ای که میشناختمش فرق داشته خیلی مظلوم پاک ترازاونی بودکه فک میکردم.اینواون لحظه ازچشماش که مثل دختربچه هاشده بودفهمیدم.سرمش تموم شدولی هنوز خواب بوداشکان گفته بودبهشش ارام بخش زده به ساعتم نگاه کردم ساعت3:30بودبغلش کردموگذاشتمش توی ماشین ارامشی که الان داشت مثل ارامش قبل ازطوفان بودخدامیدونه وقتی بیداربشه چیکارمیکنه...رسیدم جلوی درباغشون ولی ازبیرون معلوم بودلامپ تموم ساختمان هاشون خاموش بودچنددفه بوق زدم ولی کسی دروبازنکرد.زنگ زدم به راوین ولی تلفنش خاموش بودیه نگاه به کمند که باخیال راحت هنوزخواب بودانداختم.یعنی اشکالی داشت اگه میبردمش خونمون.خوب چه اشکالی وقتی که بیدارمیشه همه چیزوبراش توضیح میدم تازه خونه ی خودمونم چندتاخیابون باخونشون فاصله داره. اره همینه منکه نمیتونم تاصبح توماشین بمونم.پاموتااخرگذاشتم روی گازوجلوی خونه ی خودمون که توی سکوت رفته بودوایسادم.پدرمادرم که به خاطرتحصیل همتارفته بودن المان من که تنهابودم.**گذاشتمش روی تخت دونفره ی اتاقم پتوروش مرتب کردم.میخواستم برم بیرون که دیدم چنددفه مثل بچه هادستشوکردزیرموهاش وغلت زد.رفتم بالاسرشوشروع کردم سنجاقای موهاش که گل درست کرده بودنوازسرش بازکردم.موهاش اینقدرنرم لخت بودکه وقتی سنجاقوروبرمیداشتم موهاش خیلی راحت پخش میشددورش.اخرین نگاهم بهش انداختمورفتم توی سالن روی کاناپه خوابیدم بااون مقدارمشروبی که این خورده بودصبح بادیدن اطرافش رسماهنگ میکنه******************به سختی چشماموبازکردموبلندشدم نشستم.اینجادیگه کجاس اصلاندیدمش تاحالابیخیال فعلا خوابموعشقه.دوباره سرموگذاشتم روی بالشت گرمونرمم که صدای دادوبیداددونفرمیادگوشام مثل رادارفعال شد.چقدرم که صداشون اشنابود.فایده نداره بایدببینم ایناکین اول صبحی مثل کلاغ دارن غارغارمیکنن.پاشدم گوشاموچسبوندم به در.که چشمم به تابلوی بزرگ عکسی که به دیواربودافتادعکس حسام اینجاچیکارمیکنه.عکسش فقط ازسرش بودوحالایه پایین تر. بود.یه کلاه کابویی خوشگل گذاشته بودسرشودستشم روی کلاه بود.انگارکه بخوادبرش داره وهمین طورازنیمرخش بود.حواسم به حرفای بیرون جمع شد- صداتوبیارپایین پرستو- چرا؟چرا؟بایدصداموبیارم پایین.هاان؟اصلابگوببینم کی توی اتاقته که دروقفل کردی.ایناکه پرستوحسام بودن اینااینجاچیکارمیکنن.دستموبردم سمت دسگیره چرخوندمش قفل بودوانکنه حسام منودزدیده.خررری کمنداخه چرابایدتوروبدزده بیخیال دستگیره شدموبه فال گوشیم ادامه دادم- به توهیچ ربطی نداره که توی اتاق من چه خبره.همین الان ازخونه ی من بروبیرون.تاالانم که بهت چیزی نگفتم به خاطرداییه فرهاده میفهمی پس پرونشو.واااایی خدااینجاچه خبره جریان این دایی فرهاده دیگه چیه اصن من اینجاچیکارمیکنم.میخواستم لگدوبگیرم به بخت درولی ازاونجایی که ادم مثلامنطقی وموقعیت شناسی هستم صبرمیکنم تابیان خوشونومعرفی کنن.- حسام لعنتی من دوست دارم چراداری اینطوری میکنی من به خاطرتوازدواج نکردم حالاچراداری منوبازی میدی- توخودت خودتوگول زدی من هیچ وقت یادم نمیادکه بازبون خودم بهت گفته باشم دوست دارم یامیام توروشریک خودم میکنم- حسام منوتوازبچگی ماله همدیگه بودیم.تونمیتونی بزنی زیرش- چرتوپرت نگوبروبیرون ازاینجا- من به این راحتی کنارنمیکشم حسام 29سال من فقط به خاطرتونشستم وردل بابام.حسام بادادگفت- کنارکشیدن یانکشیدن توبرای من ذره ای اهمیت نداره.من کسه دیگه ای رودوست دارم.اینوبفهم صدساله دیگم که به خاطرمن بشینی من هیچ وقت باکسی که دوستش ندارم ازدواج نمیکنم.چه فیلم هندی شده بودیعنی واقعاپرستوحسامودوس داره.اون بیخودکرده که حسی خوش تیپه منودوس داره.اووهع ازکی تاحالاشدحسی خوش تیپ تو.اااصبح بخیروجدان جون.خوب توکه بهترازخودم میدونی که من چه عشقه مبهمی به حسام دارم وازش خوشم میاد.خب بیخودحسی من حسی من نکن خودت که شنیدی به پرستوگفت یکی دیگه رودوس داره.بااین حرفش ته دلم یه جوری شد.درهمین افکاریه دفه انگاریکی یه لگدمحکم زدبه درکه من ازترس پریدم روی تخت پشته سرش دوباره صدای این پرستواومدکه داشت میگفت- حسام بازکن این درخرابشده رو.بازکن.تامنم عشقتوببینم .بازکن تابفهمم.چه عوضی این توئه که تورواینطوری کرده- خفه شودیگه اه بروگمشوبیرون ازخونه.دیگه هیچ وقت نمیخوام این ریختتوببینم- این حرف اخرته- این حرفه اول و اخرم بوده توهیچ وقت نخواستی بفهمی.بعدااین حرف حسام صدای درکه وحشی باربه هم میخورداومد.همین طورکلیدتوی قفل اتاق میچرخیدسوال های منم توی مخم چرخ میخورد.دربازشدوقامت حسام که تی شرت جذب سبزکمرنگ باشلوارورزشی مشکی پوشیده بودپدیدارشد.منم یاقیافه ی گنگ روی تخت نشسته بودمونگاهش میکرد.یه لبخنددخترکش زدوگفت- ظهربخیرکمند خانوم.بیدارشدی.- کوری نمیبینی.ای خاک به سرت که زبونت بایدروی فحش بچرخه اخه الاغ دلت میادبه این حسی خوشگلت بگی کور.وجدان جون دودقیقه خفه بزارببینم این اینجاچیکارمیکنه- تازه چشماتوبازکردی نبایدفحش بدی دخترخوب الانم پاشوبیاصبحونه بخور اینوگفت داشت میرفت که گفتم- هوووی کجاسرتوانداختی پایین داری میری.بگوببینم اینجاچه خبره؟- خبرخاصی نیست- ااحقت بوداونوقت که اون دختره اینجاداشت جیرجیرمیکردمنم ازاینطرف در منم دادوبیدادمیکردم که بفهمی چه خبرمیشدبشه که نشد- اول پاشوبیاصبحونه بخورتابرات ماجراروتعریف کنم- اصن توتوی خونه ی ماچیکارمیکنی- توهم فانتزی نزن کمندخانوم اینجاخونه ی خودمه بهتره توازخودت بپرسی اینجاچیکارمیکنی- چیییی!!!!!!منظورت چیه؟خومثله ادم بگوچی شده دیگه- خب منم که گفتم خونه ی خودمه- دروغ میگی.خونه ی هموبهروزمه؟- نه ؟خونه ی عمومهرانه؟- نه- خونه ی عمه نگینه؟- نه- اواپس خونه ی خودمه- کمندمیزنمتا...- شمابیخودمیکنی- روتوزیادنکن پاشوبیا.صبحونه بخورتاقشنگ بهت بگم اینجاکجاسوچی شده- بابااگه من نخوام صبحونه بخورم بایدکی روببینم که توهی میگی- میتونی نخوری.فقط اگه دوباره بیهوش شدی بایدخودت بری بیمارستان.اینوگفت یه سوال بزرگتربرای من ایجادکردبعدم بی خیال نشست.روی صندلیوشروع به صبحونه خوردن کرد- مگه من بیهوش شده بودم-......- باتواماااااا-.....- هوووی بگو-.....نه خیرانگارلاله مونی گرفت این میرغضب.چقدربامزه ام میخوره گشنمه شدمن پاشدم رفتم روبه روشویه لقمه ی بزرگ برای خودم درست کردم.بعدم تکیه دادم به صندلی میخواستم گازبزنم که احساس کردم کنارلبم جرخورددستموگذاشتم روشوصدای اخ موبردم بالا- چی شدکمند- انگارلبم جرخورد.بااین حرفم قیافه ی حسام فوق العاده شرمگین شدواخوبه توچه همچین قیافه ای به خودت میگیری.اونقدرام خشکه مقدس ومنگول نیستی که بااوردن اسم لب دخترخجالت بکشی یه دستمال داددستم وگفت متاسفم کمند- به توچه که متاسفی؟- بعدا بهت میگم- توانگارتوی بعدا به دنیااومدی که هرچی میگم میگی بعدا.اینوگفتم همین طورکه داشتم میخوردم.شروع کردم تموم اتفاقای دیشب رومرورکردن تابلکه خودم بفهمم چیشده.ازوقتی که دنبال مهدیس گشتم تاحرف های حسام همه یادم اومد.راستی چقدردیشب حرفاش عجیب بودن.حالاکه فک میکنم.میبینم.این حسام اصلاثبات شخصیتی نداره اون ازقبل ازمهمونی که مثل کوه یخ بوداون ازدیشبش که داشت ازم تعریف میکرد.اینم ازالان که خیلی عادیه.ولی من دیگه بایدهمش بااین برم مهمونی چون توی مهمونیاکلاباهام متفاوت میشه.خب بعدازحرفاش که قشنگ یادمه هنگ کرده بودم.خب بعدازشنیده حرفاش چیکارکردم...اومممم...اه چرایادم نمیاد...نبابااینگارخداکاه ریخته توی مخ من...- فهمییییییییییدددددم.اینواینقدربلندگفتم که حسام پاشدوایساد- چیوفهمیدی؟؟- من دیشب رفتم یه شیشه ازاون شامپاین های لعنتی خوردم.ولی دوباره بعدش چیشد؟؟؟؟...- حالاخوبه یادته چه زهرماری خوردی- حسام من چقدرخرم.خوادم وقتی شامپاین میخوره بعدش مست میشه دیگه درسته- اره درسته.یه کم که فک کردم تازه به عمق فاجعه پی بردموبایه هیییییییین بلند.پاشدم وایسادم.یعنی چی خب.یعنی من مست بودم که اومدم توی خونه.نکنه حسام...ووووویی خدااگه دیشب اتفاقی افتاده باشه من خودمومیکشم.اه لعنتی هیچی یادم نمیاد.ووووویییی خدامن 24سالمه باهیچ پسری دوست نبودم حالانکنه یه شبه همه چی تموم شده باشه.چندقطره اشک ازچشمام چکیدکه حسام متوجه من شد- کمند چی شدی- حسام...- بهم بگوچته دختر- دیشب...دیشب چی شد- منظورت چیه- نکنه دیشب تو...- ساکت شـــــــــــو.اینوانقدربلندگفت که دیگه صدای نفس کشیدنم نمیومد.رگ گردنش زده بودبیرون.واخوب بگوچه مرگته اگه تودیشب کارتوکرده باشی دیگه این رفتاراواسه چیه- کمند توواقعادرباره ی من چی فک کردی هااان.؟؟یعنی فک کردی که من... خداتورسمایه احمقی!!!- ااادرست حرف بزن- گفتم ساکت شو.تواصلاغلط میکنی قبل ازاینکه من بهت ماجراروبگم میشینی فرضیه میسازی!!!!...- خیلی خب خیلی خب ببخشید.من چیزی یادم نیست پس توروخدالطفاسریع بهم بگوچیشده- تودیشب حسابی خوردی.بعدم تاداغ نشده بودی من توروازاون مهمونی کشیدم بیرون وقتی اوردمت بیرون.بیهوش شدی بردمت بیمارستان.اونجادکترگفت که معدت خالی بوده دچاره ضعف شدی.تاکارت توی بیمارستان تموم شدساعت3:30شده بودم بردمت درخونتون ولی دیگه همه غش خواب بودن هرچی زنگ زدم کسی دروبازنکرد.اوردمت اینجا.خونه ی خودتونم چندتاخیابون پایین تره یعنی بهم دیگه نزدیکیم.الانم بهتره یه نگاه به خودتواون پتوی روی کاناپه بندازی تابتونی ذهن تودربارم تمیز کنی.یه نگاه به خودم انداختم هنوزهمون لباساتنم بودراس میگفت.من رسمااحمق بودم اخه چطورمیتونم درباره ی حسام مغرورهمچین فکری کنم.- من واقعامعذرت میخوام.یه لحظه گیج شدم ببخشید-....- حساااام.اه حالابایدمنت این میرغضب خوشگل روهم بعد24سال سن بکشم.ولی خب مطمئنن اگه معذرت خواهی نمیکردم دوباره سگ اخلاق میشدکه منم اصلادوس نداشتم.-....- بابامنکه دارم ازت معذرت خواهی میکنم.خوب تقصیرخودته اینقدرلفتش میدی تاادم خودش دست به کاربشه-.....- تخم کفتربرات بیارم حسام-.....-.نه باباانگاراین اون روی سکینه عشوه ایشوگذاشته.ولی فک کردی من غلط کنم نازه یه پسروبکشم- حرف نمیزنی. خب به درک که حرف نمیزنی.فک کردی من از اون نازکشاشم. نه خیر.اونقدرحرف نزن که رسمالال بشی.ایییییش سکینه عشوه ای.اینوکه گفتم.پقی زدزیرخنده.خوب عجب خری هستیاکمند ازهمون اول میگفتی سکینه عشوه ای این همم مثل خرمعذرت خواهی نمیکردی.- انگارازلقبت خیلی خوشت اومدکه زبونت بازشد.اینوکه گفتم دوباره اخم کردوبهم نگاه کرد.گفت- قصدنداری بااین ریخت ووضع بری خونه که؟؟.- خب توهم انتظارنداری که بالباسای توبرم خونه که؟؟دوباره بااین حرفم یه لبخندروی لبش نقش بست بیامن میگم این ثبات اخلاقی نداره.- خب نه- پس چته؟؟ببینم اصلاتومنوهمین جوری برداشتی بردی بیمارستان.یعنی مانتویی شالی چیزی برام برنداشتی- ببخشیدامن اصول بچه داری روبلدنبودم- بی ادب بی حیا.حالاواقعی منوهمین طوری بردی بیمارستا- خب اره حالاچی شده- هیچی دیگه من یه جفت ابروبیشترنداشتم که تواونم فرستادی رفت- نگران نباش دکتری که توپیشش بردم اشنابودبعدم کسی اون وقت شب توی خیابون وبیمارستان نبود- خوبه.ببین من حالاچیکارکنم؟اگه بااین ریخت برم خونه که فحش کشم میکنن.- حموم توی همون اتاقی که بودی هست.برو.لباسم بسپربه من- ازکجامیاری شیطون نکنه مانتومیپوشی- دوباره شروع کردی برای خودت چرت بگی.دختره ی بی ادب.چشمکی زدموپریدم توی حموم .وقتی درشوبازکردم فکم افتاداینقدرخوشگل بود که ادم فقط دلش میخواست بشینه توی حموم تااموراتش بگذره.یه دکوراسیون ابی داشت که ادم سرشارازارامش میشددیگه زمان ومکانوفراموش کردم.وانوپراب کردموتوش دراز کشیدم.این حسامم خرپولی واسه خودشاولی رونمیکنه.بالاخره بعدازنیم ساعت تصمیم گرفتم ازحموم بیام بیرون.یه حوله که مشخص بوداستفاده نشده بودوبرداشتم پوشیدم.دروبازکردمواززیردرنگاه کردم کسی توی اتاق نبوددرشم بسته بود.چشمم خورده لباسایی که روی تخت بود.دمش گرم.پریدم بیرون.تندلباسوروپوشیدم.یه شلوارجین صورتی بایه مانتوی کتون صورتی که وسطش یه کمربندمشکی.باشال صورتی که خط های مشکی توش بودیه جعبه هم کنارش بودکه وقتی بازکردم کفشای عروسکی مشکیودیدم.واقعاایول داشت خوب فهمیده بودتیپم چیه چون همه رورنگ هم برداشته بود.بعدم چندتامشکی هم چاشنیش کرده بودکه مثل پلنگ صورتی نشم...دروبازکردم که دیدم نشسته روبه روی تلویزیون.- من اوووووومدم- چه عجبی بعدازیه ساعت- دیگه دیگه خودت گفتی بروحموم پس غرنزن- ازلباساخوشت اومد- اره ممنون.فقط یه نکته؟؟- چی- این لباساروازکجااوردی؟؟نکنه لباسای پرستوان- خب برای اینکه دوباره فرضیه نسازی بایدبگم اول اینکه این لباسااصلا به تیپ پرستوی چاق بدسلیقه نمیخوره دوم اینکه سفارش دادم یکی ازدوستام برات اورد.یعنی خریدمشون برات- حالااین جمله ی اخرت یعنی اینکه بایدپولشوبدم دیگه نه؟؟- نه یعنی بیابجاش ماچ بده.توکه اینقدرباهوشی چراامروزاینقدردیرمطلب میگیری- خودت خنگی پرو.بعدم نگران نباش پاشومنوبرسون خونمون تاپول لباس وهمین طورکرایتو!!!باهم حساب کنم- توبه سنگ پاقزوین گفتی زکی-تاکورشودهران کس که نتواندببیند.ای خاک توسرت کمند.که داری بامیرغضب خوشگله اینطوری حرف میزنی.خفه وجدان جان حالادرسته ازش خوشم اومده ولی قرارنیست بزارم هرچی میخوادبگه که.- باشه صبرکن اماده بشم بریم.رفت توی اتاقومنم مشغول شدم دوباره دیدبزنم.سالن شون بزرگترازسالن خونه های ما بودوهمین طوروسایلشونم خیلی گرون قیمت ترشیکتر.انگارباباش زده روی دست پدربزرگم.حسام ازاتاق اومدبیرون که بادیدنش دلم براش غنج رفت پدرسگ مامان این چی به دنیااورده.موهاشوداده بالایه کت اورکوتاه قرمزسوخته بایه پیرهن مشکی زیرشپوشیده بودیه شلوارکتون مشکی.باکفش های اسپورت مشکی.عینک دودیشم زده بودبالای سرش- من اماده شدم پاشوبریم.نگاهموازش گرفتم پشت سرش راه افتادم- حالاچرااینقدررسمی لباس پوشیدی چندتاکوچه پایین ترکه نمیخوای بری- خب اول اینکه ببخشیدکه ازتواجازه نگرفتم که چطوری لباس بپوشم.دوم اینکه من مثل شمایه ادم عادی نیستم هرطوردوس داشتم لباس بپوشم.چییییییش پسره ی پرودوباره گوشت تلخ شد.- گوشت تلخ پدربزرگته- چی توازکجافهمیدی- فکرتوبلندگفتی خانوم کوچولو- کوچولوباباته.دوباره اینوگفتموچنان اخمی کردکه ترجیح دادم هیچی نگم.وقتی واردحیاطشون شدیم فهمیدم اینا دوبرابرباغ پیرمردپولکی پولدارن.یه حیاط خیییلی بزرگ بودکه ازساختمان تادرخروجی حیاط یه 300مترفاصله داشت.وهمشم چمن کاری شده بود.سوارفراریه قرمزحسام که چشمک میزدشدم چقدرنرم بودانگارروی ابرانشسته بود.- کمربندتوببند- وااین منگل بازیاچیه که ازتوحیاط بخوام کمربندببندم- پس سفت بشین – توانگاریادت رفته من خودم اینکارما- باشه بابافهمیدم نمیترسی.ازهمون جا اهنگ طبق معمول ازارمین توی ای اف ام گذاشتوصداشوزیادمرد.بعدم پاشوتااخرگذاشت روی گازکه فک ماشین پروازکرد.باریموت دربزرگوبازکردازباغ خارج شدیم.وقتی دیدم داره بااون سرعت میرونه صدای اهنگشم اینقدرزیاده ازفرصت استفاده کردموبلندگفتم- شماکه یه فردعادی نیستی ونمیتونی هرطورخواستی لباس بپوشی.پس نمیتونی هرطورم خواستی رانندگی کنی.درسته؟؟پس حالاکه بابقیه فرق داری مثل ادم برو- چیه ترسیدی- نخیرفقط گفتم زیادخودت وماشینتوگرم نکن چون.چندتاکوچه پایین تربایدنگه داری- کی گفته من توروچندتاکوچه پایین ترپیاده میکنم- نکنه میخوای مثل دم دنبالت بیام- نخیرفقط الان ساعت1 بعدازظهره میریم رستوران غذامیخوریم بعدمیارمت خونتون- خوبه الان صبحونه خوردیا.راستی مگه روزه نیستی- نه سحرخوابم بردبدونه سحریم نمیتونم یعنی وقته برنامه که میشه جسدم میرسه سرصحنه توالان خوردی منکه نخوردم- خب خودت برونهاربخوردیگه چرامنودنبالت میکشونی میبری.من میل ندارم- نگران نباش جایی میریم که به اشتهامیای.- باشه قبول فقط یه سوال حسام توفقط مجری گری میکنی- اینقدراسمموصدانکن!!!!!...- واتوهم که مثل مهدی میگی اسمموصدانکن...- مگه مهدی هم همینومیگه؟؟؟...- اره میگه اینطوری نگومهدی.من نمیفهمم مگه چطوری میگم که میگین اینطوری نگو.دوباره بااین حرف اخماش رفت توی هم.شیطونه میگه بزنم دکورصورتشوپیاده کنم که قیافش ثبات داشته باشه.دیدم اخماش قصدبازشدن نداره.گفتم- میدونی چیه؟- چیه- بایدبرای تومهدی یه لقب بزارم که دیگه نگین اینطوری صدانکن.هوم؟چطوره- مثلابرای من میخوای چی بزاری- خب...خب...اهان بهت میگم افتاب پرست- ساکت شواین حیوون چندش چیه که برای منه خوشتیپ گذاشتی- اوه اوه همچین میگی چندش که اصلابه این قیافه مغرورت همخوانی نداره ضمنن تومثل افتاب پرست دقیقه به دقیقه رنگ عوض میکنی.یه دقیقه میخندی بعدش اخم میکنی یاگرمه گرمی یاسرده سردی.اصلاثبات اخلاقی نداری- توبدت میادازاینطوری؟- خب معلومه دوس دارم سربه تنت نباشه وقتی اینطوری رفتارمیکنی- خب حالاتوبهم بگوچطوری باشم باهات- معلومه هیچ کسی باهام سردنیست.دوست دارم توهم مثل بقیه باشی- باشه منم باهات گرم میگیرم که راضی بشی خوبه- اگه روحرفت وایسی حرف نداره.راستی نگفتی به غیرازمجری گری دیگه چیکامیکنی.- کارخونه ی خودروسازی دارم اوایل باکمک بابام تاسیسش کردم ولی بعدش دیگه بدونه بابام تبدیل به یه شرکت بین المللی شد.- واااو.ولی میدونی چیه؟؟اون کارخونه که رسماماله باباته پس به تومربوط نیست.ونتیجه میگیریم که درعین واحدتوفقط مجری هستی.اکی؟- خیلی راحت کارادموبی ارزش میکنیاپیشی کوچولو- خب مگه دروغ میگم.مثلاالان من پدربزرگم پولداره خوبه من چه ربطی داره.مهم اینکه من به خودم چقدرمایه دارم- خب اون کارخونه الان به نام منه.تاوقتی که 24سالم بشه دست پدرم بودولی الان دیگه خودم صاحبشم.ودرساختشم به پدرم کمک کردم- خب قبول ولی توتک فرزندی- یه خواهردیگم دارم اسمش همتاست.والمان درس میخونه - بابامامانت به خاطرخواهرت المانن- نه بابام اونجایه شرکت داره.- مامانت خونه داره- نه مامانمم اونجایه پاساژبزرگ داره که به کارای اون رسیدگی میکنه- اوووواول که دیدمت اصلابهت نمیومدهمچین دم دستگاهی داشته باشینا- مگه ادم بایداموالشوجمع کنه توی جیبش تابقیه بفهمن چی داره- خب نه ولی خودمونیماتوسرکاراصلازیادمایه دار نمیگردی- درست برعکس تو- شاید...- توکه گفتی باخانواده ی پدرت رابطه نداری- نداشتیم.ولی نمیدونم چیشدکه مامانم تصمیم گرفت بیادپیششون منم مجبورشدم باهاش بیام- بایدبهت بگم که پدرم باعموهات رابطه ی خوبی ندارن- واقعااامگه پدرت عموهامومیشناسن- اره یه مدت باهم کارمیکردن ولی ابشون توی جوب نرفت.رابطه ی کاریشون قطع شد- پس توچراتوی مهمونی اونااومدی- من بارادوین باهم دیگه دوستای صمیمی بودیم که خونه هامون نزدیک همدیگه بودن بازی میکردیم.باهم بزرگ شدیم.به خاطرهمین به کارای پدرمون کارنداریم.دوستیمون ریشه داره.- باریکلابه این رفاقت.میشه یه سوال دیگم بپرسم- چی- خب...میدونی..من اصلایه درصدم فک نمیکردم که پرستوتورودوس داشته باشه.همش فک میکردم تواونودوس داری- کاملابرعکس...پرستودخترداییه منه- واقعااااانمیدونستم- اره خانواده هامون یه قرارازدواج بین منواون گذاشتن...ولی...بااین حرفش بازم ته دلم خالی شدنه دوس نداشتم حسام بااون پرستوی ایکبیری ازدواج کنه...اصلادلم نمیخواست...- ولی؟؟- من به اون هیچ علاقه ای ندارم.ونمیتونم باکسی که دوستش ندارم سرکنم.ولی اون ماجراروجدی گرفته.- مشخصه اویزونته- توناراحتی؟؟- خب به من چه که ناراحت باشم!!(الان بایدبگم تف توریا)- همین طوری گفتم.رسیدیم پیاده شو.وقتی پیاده شدم یه دفه خاطره ی کودکیم توذهنم اومد14سال پیش اخرین ناهارم که بابابام خوردم توی همین رستوران بود.همش غذاهای ایتالیایی بودکه من دوس داشتم.ازاون سال به بعددیگه حتی ازکناراین رستورانم ردنشدم.بایادپدرم اشک توی چشمام جمع شدکه حسام فهمید- کمند چیزی شده؟؟؟.چرااشک توی چشماته- نه چیزی نیست یاده یه چیزی افتادم- اونوقت این گریه کردن داره.دیگه حواسم به حرفاش نبود- کمند جون، بابایی چی میخوره- خب منکه نمیدونم چی سفارش بدم- چرادخترباباکه بایدکدبانوبشه نمیدونه چی سفارش بده.کمند منکه دخترباهوشی بود- بابایییی...- باشه موشی باباحالابرات خوشمزه ترینوسفارش میدم.مهرنوش جان مراقب کمندکوچولوم باش باش تامن بیام...- کمند.کمند کجایی تو؟؟؟.باصدای حسام به خودم اومدم که فهمیدم غرق خاطراتم شده بودموصورتمواشک خیس کرده- معذرت میخوام- اگه اینجااذیتت میکنه بریم یه رستوران دیگه هوم چطوره- نه نه همین جاعالیه- پس لطفاپاک کن اون اشکارو.یه روزاودم باهات ناهاربخورم ابغوره نگیردیگه- گفتم که ببخشید- لازم نیست بگی ببخشیدبیابریم.دستموگرفت توی دستشوبااین کارش همه چیزازذهنم پاک شدوبازم قلب بی جنبه ام هیجانی شدواین باعث شدکه دستشوفشاربدم.وقتی دستشوفشاردادمومحکم ترگرفتم.یه لحظه وایسادوتوچشمام نگاه کردیه لبخندمهربون بهم زدودستمومحکم ترازقبل گرفتودوباره راه افتادیم.ازهمون ورودی به سمت راست یه راه پله بودکه حسام منوبه اون سمت هدایت کرد.رفتیم بالاهیچ کسی نبودفقط یه میز بادوتاصندلی بود- چرااومدیم اینجا- دوس نداری دوباره عکسات بامن پخش بشن که.بااین حرفش یادجریان مهدی افتادمودلم یه کم گرفت- بیابشین.رفتم نشستم روبه روش.یه کم که گذشت صدای زنگ گوشیم بلندشدمهدیس بوداتصالوزدم.- جاننننننم؟؟؟.بااین حرف حسام توی چشمام خیره شد- جانموحناق24ساعته منوانداختی روی تختتوخودتم رفتی کجادخترتو....- هه چه عجب حداقل توفهمیدی گم وگورشدم.حسام گوشاش مثل رادارشده بودمنم داشتم حال میکرد-بی شعورتومنواوردی اینجاحالاانتظارداری سراغتم نگیرم- ممنونم.ولی من اومدم بیرون- کجایی- ای باباخب بیرون دیگه- بگووووووووو- اااه بخداحوصلتوندارم مهدیس بیخیالم شو.بروعکس وفیلمای دیشبواماده کن- خیییلی بدی به قول خودتت فقط منم که سراغتوگرفتم حالااینجوری میگی- داری منت میزاری یامیخوای هی بی کسیمویادم بیاری- هیچ کدوم میخوام اینکه دوستمی دوست دارمویادت بیارم- باشه ممنون ازلطفت.خدافظ.منتظرجوابش نشدموگوشیوقطع نکردم.نمیدونم چرابه خاطره اینکه رفتم توی اون خونه شلوغو حالاهیچ کسی زنگ نزده بودببینه کجام عصبی بودم.البته این فکربه خاطراینکه حداقل جلوی حسام ضایع نشم بود.ولی اونم فهمیده بوددیگه زندگیم ابعادش کاملاجداازبقیه اس.حسام اومدیه چیزی بگی که گارسون اومدوغذاروسفارش گرفت.وقتی رفت حسام گفت- چرااینقدربداخلاق شدی یهو- میدونی گاهی اوقات یه چیزایی به ادم خیلی سخت میگیره- توبایدبیخیالشون بشی- شایدهمین بیخیالی که بعضی اوقات به ادم سخت میگره- نمیدونم.به نظرم بهتره بحثروعوض کنیم که این سختی یادت بره- خب عوض کن- بااین لباساشبیه عروسکاشدی- چی میگی من خودم عروسکم.- خب بزاراعتراف کنم زیادی خوش لباسی- زیادی؟؟- اره.زیادی گفتم.چون همین زیادی باعث فرقت بابقیه میشه- ازاین فرق خوشم میاد- کیه که بدش بیاد...گارسون غذاهارواوردمنم واقعااشتهام بازشده بودحسابی خوردم.حسام برای اینکه ادای منودربیاره صداشونازک کردوگفت- حالاخوبه تازه صبحونه خوردی- به قول خودت خیلی خوش مزه بودمنم اشتهام بازشد- نوشه جونت دختر.فقط اگه دودفه دیگه بیای اینجاابروی هرچی خوش لباسه رومیبری.- پرو.شخصیتش به دلم نشسته بودیه شخصیت کاملامتفاوت یعنی همین بی ثباتیش به دلم نشسته بود.غذاروحساب کردوقتی میخواستیم ازپله هابریم پایین.گفت- بااجازه دستموگرفت- اول کارتوانجام میدی بعداجازه میگیری- نه فقط اول دست تودست اومدیم الان اگه بخوایم عادی بریم میگن رفتن بالاجنگ کردنواومدن- یعنی مردم اینقدرتیزن الان- خب اره- باوشه.تادستموگرفتیم دوباره ی صدای گوشیم .شماره ی مهدی افتاده بودحسام وقتی دیداسم اونه دستموول ول کرداصلاانگاربه مهدی الرژی داره.- بله- سلام کمندخانوم سراغی نمیگیری- شرمنده سرم شلوغ بودشرمنده- اشکال نداره الان کجایی.- من اومدم بیرون- کجا؟میای پیشم- مگه توکجایی- توی باغم- خب الان نمیتونم بیام.چون بایدیه سربرم شرکت ببینم چی میشه اگه وقت کردم میام- باشه پس من منتظرتم- من میگم شاید- نه نیاردلم تنگیده برات- باشه میام گشادش میکنم- قربون دست زودبیاکه داره خفم میکنه- خدافظ- خدافظ.وقتی برگشتم حسامونگاه کردم یه لحظه اون غموتوی چشماش دیدم.دوباره چهرش یخی شده بود- مهدی بود- اره- میخوای بری شرکت؟- نه همین جوری بهش گفتم- چراهمین جوری- حالاچه اصراریه بدونی- میخوای بری پیشش- نه- توکه گفتی میری- گفتم ولی نمیرم.کلافه یه دستی توی موهاش کشیدودوباره دستای منوکه حالاتوی جیبم بودوکشیدبیرونوگرفت توی دستای خودش.راه افتاد.- حسااااام- هوم- هوم نه...- پس چی- بله.چییییش چرادوست داشتم بگه جانم.خداعالمه- خب حالابله- دستم داره خردمیشه.دستشوشل کردگفت- معذرت میخوام.جوسنگین شده بودواین منوازارمیدادبرای اینکه عوض بشه گفتم- حسام من دستموبه هرکسی نمیدما- حالاکه چی...- یعنی اینکه الان توبایدخوشحال باشی که این سعادت نصیبت شده- وهمین طورتوهم بایدافتخارکنی که من دستاتوگرفتم- خب اگه من دستموندم چیکارمیکنی اونوقت- به قول خودت خردش میکنم- بی تربیت...باهم دیگه سوارماشین شدیم که میخواست ماشینوروشن کنه ولی چشماشودوخت به چشمام.چقدراین نگاه کردنودوس داشتم.خیلی به دلم نشسته بود.منم خیره بودم توی چشمایطوسیش.فک کنم یه 7.8دقیقه ای گذشت دیدم خیلی داره سه میشه به سختی نگاهموازش گرفتمویه لبخندزدم گفتم- روز خوبی بودممنون- ولی هنوزتموم نشده- چی- امروزومیگم- همین نصفشم خوب بود- خوب نبودعالی بود- واقعا.خب معلومه حتی یه دقیقه کنارمن بودنم کلی شادی به همراه داره- دوباره توروت خندیدم شروع کردی خودتوتحویل بگیری- ااا خودت گفتی عالی بود- حالاکجاپرتت کنم پایین؟؟؟.خیلی دوس داشتم تاشب کنارش باشم ولی پروگی بود- معلومه خونمون- مگه نگفتی میری شرکت- واایی حالامن یه دروغی گفتم.میخوام برم خونمون بخوام- ساعت12ازخواب پاشودیا- خب وقتی پاشدم خسته بودم.تازه بااین همه جیغ ودادی که تواون ارسطوخانوم کردین سردردگرفتم.تواین یه موردبهت حق میدم.تابرسیم خونه دیگه هیچ حرفی نزدیم.حسام سخت توی فکربودومنم ترجیح دادم چیزی نگم.- ممنون بابت همه.چیز- بابت چی- خب بابت دیشب...صبح...ظهر...الان..- باشه بابابروخونتون- نه صبرکن تابیام هزینه همه چیزوبپردازم ازجمله کرایتو- قابلتونداشت ولی تااون فک خوشگلتوجای خودت پیاده نکردم بروپایین- بهت نمیاددست بزن داشته باشیا- اگه یه پیشی کوچولوزیادمیویموکنه باتسمه میزنمش- پیشی هم واینمیسه نگاهت کنه اقای کامیاب.زودی پنچول میکشه- باشه پس تاکاری نکردم که پنچول بکشی بروخونتون نگرانت شدن- اره حتما.خدافیظ- خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"حسام"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای گوشیم بلندشد.هاوش بوداتصالوزدم- بله- پس توکجایی ازدیروزتاحالا- نتونستم بیام.حالامگه چی شده- هیچی بیاباغ مهدی- چرااونجا-چرا نداره همگی اونجاییم میخوایم یه کیلیپ کوتاه درست کنیم برای اول برنامه.بیااونجا.باشه اومدم-زودی بیاکارداریم- اومدم دیگه هاوش.یه ساعت طول کشیدتابرسم به باغه مهدی.چندتابوغ زدم تاسرایدارش دربزرگوبازکردباماشینم رفتم توی باغ که دیدم همه ی پچه هاهستن.وقتی پیاده شدم مهدی اومرطرفم- کجایی رفیق- سلام شرمنده دیشب که مهمونی بودم امروزخیلی خسته بودم- خوش گذشت؟؟- اره جات خالی.بامهدی راه افتادیم سمت بچه ها.سام- چه عجبی اومدی هیچ میدونی چقدرکارداریم.که میرین پی خوش گذرونی.اون سرکارخانوم کیانفرم که دیشب عروسی دوس تصمیمی دوستش بوده.تاالان نیمده مثلادیشبم بهش گفتم توی الاغ نیستی کارداریم.اصلانه انگارکه تواین گروه هستین...پارسا- واااااای سام عزیزم یه نفس بکش حداقل خودت خفه نشی- زهرمارتویکی داری مثل دخترامیشی. اخه نگاه کن مابااین ریختمون هنوزاینجاییم.اونوقت اقاازدیروززفته الانم چه جنتلمنی ازخودش ساخته اومده معلوم نیس کجابوده...دیگه داشت میرفت روی مخم که گفتم- سام من توی این گروه هستم امابه عنوان مجری اینقدردرک دارم که بدونم هرکی به عنوان هرچی توی گروه هست بایددوبرابرش کارکنه چون سرمون شلوغه اماتوهم دیگه توقع های طبق طبق ازادم نداشته باش توی این چندروزی که برنامه بوده من پابه پات بودم حالابه خاطریه روزنمیتونی غوغاکنی که.حامد- بابادعوانکنیدحالاکه فعلا این سامی جون دوبرابرتوازمن بدبخت کارکشیده پس دیگه چرادارین دعوامیکنین.درضمن شماحسام جون هرجادوس داری بروهروقتم که دوس داشتی بیا.من خودم به تنهایی دوبرابرات کارمیکنم داداش.پرستو- داره شب میشه نمیخواین شروع کنین.سام- چراشروع میکنیم.هاوش- کجابودی- بسه دیگه یعنی تاوقتی که من تواین برنامم بایدهمین طورجواب پس بدم؟؟؟- نخیرولی منکه میدونم توحتی اگه تاصبحم بیدارباشی بازم فرداش ساعت 8سرکات حاضری پس بگوکدوم دختری بردت ددر- هاوش به تومربوط نیست- ااااپس رفتی ددرنمیگی- اره مشکلیه- نه مشکلی نیست.فقط یه چیزی؟؟- چی- رادوین خوب بود- چی شده که تواحوال پرس رادوین شدی- ای باباهمین طوری خب.ازکمند خبرنداری مهدی بهش زنگ زده جواب نمیده.- نه وقتی که مهدی ازش خبرنداره من داشته باشم- حسااااام چشمات داره میگه که مثل سگ داری دروغ میگی.لطفابه منکه به قول خودت رفیقه فابتم.چرت تحویل نده- خداچی میشدمن باتورفیق نباشم- اپس خودتم میدونی که من همه سر توروبایه نگاه میفهمم که همچین خواسته ای ازخداداری اره- اره- حسام تابدبختت نکردم بگوکدوم قبرستونی بودی- خدالعنتت کنه.باباکمند دیشب توی مهمونی رادوین بود- چرندمیگی اخه اونکه گفت عروسی دوستش بوده پس اونجاچیکارمیکرده- اون این حرفوزده که یه وقت سام بهش نگه که قیدشوبزن بیا.بعدم کمند دخترعموی رادوینه- اووووپس بایدبابت اکتشافاتت بهت ایول بگم.خب بیقش- بقیه اش اینکه باکمند برای نهاربیرون بودم حالاارضاشدی- کمند باتوبوده!!!؟؟؟.وقتی برگشتم طرف صدادیدم که مهدی پشت سرمون وایساده.هاوش به جای من هول کرده بودوداشت من من میکردامابرای من مهم نبودچون یه جورایی میدونستم که نمیتونم مهدیودربرابرکمند انتخاب کنم.هاوش- چی میگی. کمند؟؟اشتباه شنیدی- هاوش توخفه دارم ازحسام میپرسم.من- اره باکمند بودم.حالامشکل چیه مهدی جان.وقتی این حرفوزدم یه دفه مشت مهدی خالی شدتوی داغم.حسابی امپرچسبوندم منه احمق به خاطرش ازکمند دوری میکردم اونوقت به این راحتی مشت میزد.این کارش مساوی شدبایه مشت سفت ترازمن خوردن.هاوش احمقابس کنین دیگه.مهدی- گفتم توخفه شوهاوش.ببین حسام اگه حتی بفهمم به کمند نگاه میکنی به خدای احدواحدروزگارتوسیاه میکنم- میخوای چیکارکنی احمق- ببین فک نکن خرم فکرکمندروازسرت بیرون کن- اتفاقاتوبایداین توهماتوازسرت بیرون کنی چطورمیتونی به دختری که به چشم دادش نگاهت میکنه این احساسوداشته باشی- به توهیچ ربطی نداره.میفهمی.اصلافک کن دارم ازناموسم مراقبت میکنم.هاوش- مهدی بسه این دوتااحمق به عنوان دوتاهمکاررفتن یه زهرماری خوردن.دیگه این حرفاواسه ی چیه- من حرف اخرمودارم بهت میزنم حسام درسته رفیقمی اماحساب همه چیزبرای خودش جداست چه بامنظورچه بی منظورطرف کمند نرو.اینوگفتوازمون دورشدشانس داشتیم که یه جایی دورازبچه هابودیم مگرنه دیگه واویلا.پسره ی عوضی.هاوش- حالت خوب شداقاحسام- خفه شو- احمق توبامهدی شریکی این علاوه بردوستی تونه میفهمی- هاوش لطفاگیجم نکن- توگیج هستی من دارم بهت میگم توهنوزاحساست به اون دختره بیخ پیدانکرده پس تامثل مهدی پابندش نشدی بکش کنار- داحمق توازکجامیدونی من31سالمه به قوله خودت این همه سال من یه سگی بودم که به دختراراه نمیدادم.این الان همون دختریه که من دنبالش بودم میفهمی همون دختریه که برای من بابقیه فرق داره این...- اه بسه بابااینقدراین این نکن مگه دخترقحط اومده.فوقش ساله دیگه یکی بهترازاین پیدامیکنی.من تورومیشناسم.توبه قول خودت بعداز31ازاین دختره خوشت اومده الان چسبیدی بهش دیگه باورتم نمیشه که حالاازش خوشت اومده- بسه هاوش یه طوری حرف نزن که انگارداری بایه پسر18ساله حرف میزنی.چراینقدربقیه روخرفرض میکنی.بابااحمق بفهم من واسه خوش گذرونی ازکمند خوشم نیمده به خاطره احساسی که توی قلبم نسبت بهش دارم دنبالشم من...- رفیقه من.من میدونم توچی میگی امابزاربهت بگم توهمیشه شانست طلایی بوده.اماایندفه که ازکمندخوشت اومده ازشانس شکلاتی رنگت کمند ماله مهدیه ضمنن فراموش نکن که توتک پسرخاندان کامیابی کمندمناسب نیست...من دارم میگم تااحساست به جایی نکشیده که دیگه نتونی فراموشش کنی بکش کنارخودتوتوی دردسرننداز.این کمندم همچین میوه ی نایابی نیست.تویی که میگفتی کیه که لیاقت منوداشته باشه.حالاچطوری میتونی دس بزاری روی این دخترکه هیچ احساسی بهت نداره.درضمن من مطمئنم این همه صمیمت کمند بامهدی بی موردنیست.اصلاتوچی ازکمند میدونی که چسبیدی بهش اصلاازکجامیدونی زندگیش خالی ازهرپسری بوده.بیخیالش شوچطوری میتونی عاشق دختری باشی که شریکت دوستت عاشقشه.ازهمه مهمترتوکه میدونی کمند باهمه پسرامیپره.به خدامهدی اینقدرارزش داره که قیدیه دختروبه خاطرش بزنی.اصلابزاریه چیزی که توی دلمه روبهت بگم توعذاب وجدان نمیگیری که داری اینکاروبامهدی میکنی تو...- لطفاخفه شوبسه دیگه.این حرفوبه هاوش زدموازش دورشدم سمت ماشینم راه افتادم باحرفای هاوش حسابی کلافه شده بودم سام داشت صدام میزدولی من حتی پشت سرمم نگاه نکردم سوارماشینم شدموپاموتااخرگذاشتم روی پدال گاز.حرفای هاوش تاحدی منطقی بودهاوش بهترین دوستم بودکه منوبهترازخودم میشناختومنم اونوبهترازخودش به خاطرهمین همیشه روی حرفاش فک میکردم به خاطراینکه اون ادم صددرصدمنطقی بودوبه احساساتش اجازه ی دخالت نمیدادحق باهاوش بوداینوخوب میدونستم که اگه باکمند باشم عذاب وجدان مهدی یه لحظه ام راحتم نمیزاره.این حسوهمین امروزکه مهدی به کمند زنگ زدواون بهش دروغ گفت بهم دست داد.اینم خوب میدونستم که مهدی واقعابرای رفاقت یه تیکه جواهربودبه قول هاوش وقتی فک میکردم میدیدم من فقط تونخ کمند هنوزاون احساسه عاشقیونسبت بهش پیدانکردم دست کشیدن ازش اونقدراهم هنوزسخت نشده.منم اینقدرخودخواه پست نبودم که بخوام کسی که مهدی دوستش داره روازش بدزدم بعدم مهدی انگارتوهمون لحظه ی اول عاشقه کمند شده بوداین درحقش ظلم بزرگی بودکه ازمنکه دوستش بودم بخوادضربه بخوره.درضمن درسته که کمند بادخترایی که دیدم فرق داره ولی این دلیل نمیشه که لیاقت منوداره پس بیخیالش.همیشه وقتی یه دختری یه ذره چشم مومیگرفت میگفتم یعنی سهم من اززندگی اینه بعدم قاطعانه میگفتم نه رسیدم به استودیوم به ساعتم نگاه انداختم 6:30بودبرنامه ساعت 8شروع میشدوالان دیگه همه ی بچه ازباغ میومدنماشینوپارک کردموزنگوزدم مش رحیم که ابدارچی بوددروبازکرد- سلام پسرم خوش اومدی- ممنون.وقتی رفتم توی دیدم کمند بالبخندهمیشگیش ازدراتاق پرواومدبیرون خیلی گرم گفت- سلوووووم.اومدم بهش لبخندبزنم که یادم افتادکه توی ماشین چقدرباخودم کلنجاررفتم.به خاطرهمین منم خیلی سردگفتم- سلام.معلوم بودازلحن وقیافه ی سردم تعجب کرده ولی موضع خودشوحفظ کردالبته بماندکه برای خودمم این تغییریه کم سخت بودولی بایدیادم باشه که سهمم اززندگی کمند نیست.- لباس توی اتاق پروبرای امتحان بروبپوشش.وقتی گفت لباس چشمم خوردبه لباسای خودش که مثل همیشه یه شیک پوش درجه یک بودیه شلوارجین سبزارتشی بایه مانتوی یشمی باشال یشمی.باکفش های اسپورت سبزازتشی.وهمراهش ساعته چرم یشمی.بیخیالش شدموبی تفاوت رفتم توی اتاق{یکم بیشترنگاه میکردی بعدمیرفتی}ست امروزش یه کت وشلوارابی کاربنی شیک بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"کمند"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ست امروزوگذاشتم توی اتاق که صدای زنگ دراومدازاتاق پرواومدم بیرون که دیدم حسامه به پاسه زحماتش یه لبخندگرم زدموبلندگفتم- سلووووم.ولی درکمال تعجب خیلی سردیخی جوابموداد.چهرش شده بودمثل چندوقت پیش سردویخی ولی یه تفاوت داشت امروزچشماشم مثل دوتاتیله ی یخی بودازاون غم خبری نبودوقتی اینقدرضایع شدم میخواست باپاهام اینقدربهش لگدبزنم که به غلط کردن بیفته.پسره بی ثبات پرو.برای اینکه نشون بدم برام مهم نیست بازم بالبخندگفتم.لباس توی اتاق پروبرای امتحان بروبپوشش.بازم بی تفاوت نسبت به من رفت توی اتاق اااااااااای خدادوس دارم بادندونام جرش بدم که اینقدرتوی رفتارش تغییرنباشه منم زرتوزرت ضایع کنه.اه بره گمشه.بیخیالش شدمورفتم سمته میزم نشستم سره لب تاپم تاچندتامستندامودرست کنم.*یه نیم ساعت گذشته بودکه سرصدای بچه هااومدفک کنم اومدن.صدای پرستوی اشغال که داشت میگفت- سام نکنه خانوم کمند خانوم هنوزنیمده مثلامحله کارها.سام- پرستوتوبروبساط افطاری رواماده کن الان مهمونامیرسن.درضمن صددفه گفتم توکارهای همدیگه دخالت نکنید.اخییییییییش دمش جیزخوشم میاداین سام اگه ادم کاری میکردفقط خودش به ادم چیزمیگفت به بقیه چنین اجازه ای نمیداد.- به به به به خانوم کیانفر.کی امدی.میدونستم هیراد به خاطرهمین به دونه اینکه برگردم سمتش گفتم- چرامثل گرگی که مرغ دیده داری به به چه چه میکنی- میبینم دوروزنیستس سوادیادت رفته.گرگ گوسفندمیخوره خانوم مستندساز.- حالاهرچی مهم اینه که من شخصیت تورودرست گفتم.- ولی ازخودتواشتباه گفتی شمادراین جمله نقشه گوسفندوایفامیکنی.بااین حرفش برگشتمولیوان ابی که روی میزم بودوپاشیدم بهش- ای خدابگم چیکارت کنه جنگ لفظی بوداخه این کاراواسه ی چیه- مهم برده هیرادخان حالاجنگ هرچی میخوادباشه.درضمن شماهم به جای اینکه بریددرباره ی غذای حیوانات مطالعه کنین ببین بایدبایه خانوم متشخصی مثل من چطوری حرف بزنی.بااین حرفم جلوی پام خم شدوگفت- خانوم منچه میدونم بایدجلوی شماسرتعظیم فرودبیارم پس دیجه این حرفاچیه- هیرااااااااااااادپامیشم باساتوردوتیکه ات میکنما- باباماتیکه تیکه شده ی شماییم خااااانوم- ای حناق 24ساعته بروگمشوبیروووون.سام- دوباره شمادوتارسیدین بهم چه خبرتونه.سالنوگذاشتین روی سرتون.هیراد- امپراتورعفوبفرمایید.اینوگفتودولادولارفت بیرون- خوبی کمند کی اومدی- خوبم ممنون ساعت6بوداومدم- مستندارودرست کردی- اره دوتادیگه مونده- باشه اون دوتاروهم سریع درست کن.اینوگفتورفت.پیشه خودم گفتم- خوب ایدفه غرغرنکرد.- چون عقده شوسرمن خالی کرد.وقتی برگشتم دیدم حسامه.دیگه لبخندنزدموباقیافه ای جدی گفتم- نه توروخداانتظارداشتی توی روتم بخنده ازدیشب منو بردی خونت ظهرم بارستوران بردنت کلی وقتموگرفتی نه خودت اومدی کمکشون نه گذاشتی من بیام اصلاشماباچه اجازه ای منودیشب بردی خونتوت هیچ فک کردی اگه کسی بفهمه چه فکرایی که درباره ی مانمیکنن.تازه حالااومدی میگی عقده شوسرشماخالی کرده.بیچاره کپ کرده بودم منم گلوله وارحرف میزدنم همین طورکه میگفتم کیف پولمودراوردموزودی پوله لباسابابیمارستانوبه علاوه کرایه غذاجمع زدم.قیمت لباساباغذارودقیق بلدبودم چون مارک لباسارومیدونستم غذاهم که دیگه مشخص بودازروی صندلی بلندشدمو پولاروزدم به سینه اش گفتم- واقعاکه متاسفم براتون.درضمن ایناپوله لباس هاغذابیمارستان به علاوه ی کرایتونه.اون بدبختم باچشمایی که قدهندونه بودفقط داشت منونگاه میکرد.اخییییییییش حرسم خالی شدتوباشی که صبح کلی به من فازندی الانم مثله برج زهرمارباشی پسره ی غزمیت.خودمم ازاون سرعت کلامولحنوسرعت حسابم تعجب کرده بودم.حامد- بازچیکارکردی اتیشک که داری ازاین لبخندامیزنی- فرض کن زدم دهنه یکی روسرویس کردم- خدابداداون بدبخت برسه*برنامه تموم شدمنم درطوله برنامه فقط داشتم باحامدمسخره بازی درمیوردم.همین طورداشتیم حرف میزدیم که یه دفه سام باصدای بلندی گفت کی میادفردابریم کوه.حامدوهیرادمثل بچه هاگفتن من من من من- بقیه چی موافقین- پارسا- چیشده هوای کوه به سرت خورده اقاسامی.زودترازسام هیرادگفت- کم ازمونون بیگاری میکشه.بایدبه جای کوه مارویه مسافرت خارجه ببره بچه پرو.سام- توکه کشتی خودتوازبس کارمیکنی.بقیه موافقتوشونواعلام کردموفقط موندم من.همیشه خودم تنهایی میرفتم کوه یاچی میشدکه مهدیسم دنبالم بیاد.حالابدنبودکه بایه اکیپ 18نفره برم کوه میتونست تجربه باشه.سام- نمیخوای بگی میای یانه- من نمیام.البته اینوگفتم ببینم چیکارمیکنن اتحاددارن یانه.حالامن چه عالمی شده بودم برای خودم.سام- کمند همه هستیم دیگه چرانمیای.هیراد- اگه کمند نیادمنم نمیام.اومدم جوابه هیرادوبدم که حسام زودترگفت- چه ربطی به توداره که اگه نیادنمیای- ربطی به من نداره. بزاراعتراف کنم که کوهنوردی درکنارخشک مقدسی مثل تواصلافازنمیده اگه کمند نیادکه یکم بخندیم دیگه فقط الکی ازخوابم زدم.من- مگه من دلقکم که بیام توبخندی.قبل ازاینکه هیرادجواب بده یکی اروم گفت دلقک نیستی باهاش لاس میزنی.وقتی برگشتم طرف صداحسام بودکه داشت بایه پوزخندتمسخرامیزنگاهم میکرد.حسابی امپرچسبوندم ولی مطمئن بودم که این حرفوعمدااروم زدکه فقط خودم بشنوم.نگاهموتااخرین حدممکن تیزبرنده کردم که حداقل تونست اون پوزخندوازروی لبش پاک کنه.اشغاله عوضی اگه من گذاشتم این حرفت بی جواب بمونه بایدسرموبزارم زمینوبمیرم.هیراد- نخیرخانوم کیانفرمن بایدبه گورباباجونم بخندم که همچین حرفیوبزنم منظورم اینه که پایه ی خوشگذرونی اکیپمون شمایی.پارسا- حق باهیراد همه هستن شمابیا.هاوش- حالاازخوابت بزنی بدنمیشه.پرستو- حالاشما18نفردارین منته یه نفرومیکشین.حامد- همین یه نفره می ارزه به صدتای مثل شماتوی اکیپ پرستوخانوم.ای قربون تک به تکتون بشم که دارین نازموجلوی این دوتاعوضی میکشین.برای بیشترازاین لوس جلوه ندم گفتم- خیلی خب باشه فقط ساعت چندبریم.سام- 4:30صبح دربندحاضرین.همه باهم یه صداگفتیم.4:30سام- بابامیخواین ساعت12ظهربریم- اخه خیلی زوده- این ساعت بهترینه چون اگه بزاریم مثل همه ساعت6بریم اونوقت زهرمارهمتون میشه.یکی امضامیگره یکی عکس میگره اینطوری خودتون خیلی راحت ترین.حسام- حق باسامه.امین- حالافهمیدیم که فقط ازشماامضامیگیرن اقاحسام- چه ربطی داشت.پارسا- بابابیخیال این حرفاحالامیشه مثلایه دوتاهمراهم بیاریم.من- پارساجان نمیشه دوتادوس دختراتوباهم بیاری که- اخطاربسیارخوبی بود.سام- چراهرکی رودوس داشتین دنبالتون بیارین...بحث سرکوه تموم شد.ساعت11بودکه رفتم توی اتاق پروکه ستوبردارم دیدم حسام وایساده کنارپنجره روداره اسمونونگاه میکنه.ژستش خیلی قشنگ بودولی خودموکنترل کردمواخم هاموسفت کشیدم توی هم وست روبرداشتم یه کم لفتش دادم ببینم برمیگرده چیزی بگه که دیدم نه خیراون بدترازخودم بی تفاوته بیخیالش شدموازاتاق زدم بیرون.سمت خونه روندم***************باصدای گوشیم به بدبختی چشماموبازکردموروی گوش نگاه کردم ساعت3:45دقیقه بود.یه نگاه به پنجره ی اتاقم انداختم تازه هوایه ذره فقط یه ذره روشن شده بود.ای سنگ قبرتوبشورم ایشا..سام ای گوربه گوربشی که حالامیخوای بری کوه.عجب غلطی کردم گفتم میاما.صدای گوشیم دوباربلندشدوفحش هایی که داشت نثارسام میشدوقیچی کرد.روی گوشی نگاه کردم که دیدم هیراده.اتصالوزدموبانهایت شل بودن گفتم- هــــــــــــــــان.چی میگی- هان چیه اتیشک بله- توانگارزیادی سرخوشیاهیچ میدونی ساعت چنده من نمیام-بلـــــــــــــعع.این همه دیروزنازخریدم حالانمیای-هیرادخفه شو بروبه همون دیوونه ای که ساعت کوه روگذاشت برای الان بگوکمندیه چیزی خوردهسته اشم تف کرد.خدافظتون باشه برین زودی بیاین- کمندمیام ازگونی اویزونت میکنماپاشوبپوش.ساعت4:30اونجاباش خدافظ.اومدم بخوابم که دیدم بااون هم دادی که این هیرادی زدفحش هایی که خودم دادم خواب ازسرم پریده.ساعت4 شده بودزودی ازتختم پریدم پایینورفتم سمت دستشویی بااب سردصورتموشستم که دیگه کسل نباشم.اومدم سرکمدلباس هام.یه سوئیشرت سفیدکه تایه وجب بالای زانوم بودوپوشیدم.حیلی شیک میزدمدلشم گشادبود.جلوش یه قلب بزرگ مشکی بودکه به وسیله ی زیپ لباس ازوسط نصف میشدوحالت شکستگی میگرفت پشته لباسم به انگلیسی بارنگ مشکی نوشته بودکمند.خوبی کارموتوی اینجورمواردکه هرمدلی میخواستم لباس میپوشیدم میدیدم.یه شلوارورزشی اسپورت مشکی پوشیدم که یه کم تنگ بود.همه ی موهامومحکم جمع کردم پشت سرم کلیپسم که گل منگول نداشتوزندم زیرموهام.حوصله ی ارایش نداشتم یه رژملایم باریمل سورمه زدم.شال سفیدوموبدونه قیدوبندانداختم روی سرم حالادیگه کوه بودونمیتونستن بابت پوشش موگیربدن ساعت مشکیموباعینک دودیم که دورش فرم سفیدمیخوردوبه همراه کوله ی مشکیم که ازدیشب پرخوراکی بودوبرداشتم.خب مونده بودعطرباکفش.عطرهمیشگیم که بوش ادمومست میکردوخالی کردم روی خودم.کفش اسپورت سفیدمشکی پوشیدم.اخرین نگاهوتوی ایینه به خودم انداختم بیسته بیست شده بودم.همش ازتیپ لباس پوشیدنم خرکیف میشدم.روی ساعتم که نگاه کردمساعت4:20 بودباسرازپله رفتم پایین اومدم سوارماشینم بشم که باکمال تعجب رادین که لباس ورزشی پوشیده بودودیدم.رادوین- این موقع صبح کجامیری- دارم میرم کوه توچی- واقعامنم دارم میرم کوه البته بااکیپ حسام- اااتوهم هستی- مگه توهم میری باهمونا- واای اره دیگه- خب بیاباماشین من بریم- ای قربونت اصلاحاله رانندگی نداشتم بروتابریم.تابرسیم من صندلیوخوابوندم یه چرت دلچسب زدم.- کمند هوووی کمندپاشورسیدیم- من نمیام توبرو.این حرفوکه زدم دیدم یکی دستموگرفتوازماشین پرتم کردبیرون حسابی رفتم توی شوک.چشم که بازکردم دیدم هیراد.سرفحش بهش گرفتم- پسره ی الاغه نفهم مگه مریضی که اینجوری میکنی اون ازصبح که مثل کودنازنگ زدی به من.اینم ازالان که مثل خره وحشی امازونی داری منوازماشین میکشی بیرون خب میخوای بری بروسنگ قبرتوبشورم چیکابه من داری تو...اومدم بقیه حرفموبزنم که یکی دهنموگرفت توی گوشم گفت- کمندخانومی ببین چندنفرروبه روت ایستاده بعداگه خواستی ادامه ی فحش هاتوبده.صدای مهدی بود.بااین حرفش نظرم به روبه روجلب شدیاخدایه 30نفری بودم.وااایی یعنی من پیشه این 30نفرابروم رفته الان؟؟؟.دست مهدی روازروی دهنم کنارزدم وگفتم- مهدی شرفم رفت.بااین حرفم بلندخندیدودوباره توی گوشم گفت- تواینقدربانمکی که همه دوست دارن دختر.بیخیال چرندهای مهدی شدموشروع کردم به انالیزکردن.خب ازاین 30نفرکه 18تاش خودمونیم میشناسمشون میمونه 12دیگه ازاین 12تا7تاش پسرای خوشگلوخوش تیپ بودن 5تاشم دخترای افاده ای عشوه ریزبودکه به اگه به صورتشون دست میزدی تاکتف کرمی میشدازبس ارایش داشتن اونوقت من فقط فکرخوابم بودم صبحی اینامعلومه ازدیشب داشتن ارایش میکردن.البته یکیشون خیلی خوشگل بودمعلوم بودکه اصلاارایش زیادی توی کارش نیست چشمای سبزدماغ دهن کوچیکی داشت که تیپش پسرونه شده بودیه شلوارورزشی باسوئیشرت مشکی پوشیده بودازمیون اونافقط ازاین دختره خوشم اوندچشمم افتادبه حسام که لباس ورزشی مشکی باتیشرت سفیدزیرش پوشیده بود.اخ جیگرتوبرم اینقدرخوشگلی توپسر.همین طورکه نگاهش میکردم.دیدم رفت طرف همون دخترخوشگله.زکی تازه فهمیدم باهم دیگه ست کرده بودن.دسته دختره روگرفت وباهاش راه افتاد.چقدردوس دارم برم ازبالای کوه پرتشون کنم پایین.واااایی خدااین دیگه چه حسودیه اخه که من میخوام بشینم تیکه تیکشون کنم.اصلاچرامن بایدبه این دختره حسودی کنم بره گمشه کثافت.اه یعنی کیه که این حسامی دستشوگرفته؟؟؟؟.توی همین افکاریکی دستموگرفت.وایی یعنی میشه حسام باشه.خب خریااونکه جلوی چشمات داره بااون دختره راه میره وقتی برگشتم دیدم رادوینه- پس چراراه نمیفتی دخترعمو- همین جوری- همین جوری؟- ای بابابیخی حالاکه راه افتادم- راستش من زیادبااین اکیپ حال نمیکنم- چرادلتم بخواد- نه یعنی اینکه زیادباهاشون مچ نشدم که بخوام حال کنم باهاشون- پس چرااومدی- خب حسام دعوت کردفقط به خاطراون اومدم که الان میبینم سرش گرمه حیفم میادبرم خلوت دختری که باهاش ست کرده روبهم بزنم- هه- راستی یه نظری بدم- چی- اینکه ازمیون همه ی دخترای این اکیپ توخوش تیپ ترینشونی- تواین طوری فک میکنی- نه جدی میگم ازنظرتیپ بااندام تکی کمند.- تکم که تک باشم خدانگهم داره واسه صاحابم دیگه نبینم ازاین هیزبازیادربیاریا!!!دیگه چیزی نگفت منم تلاشی نکردم که دستموازتوی دستش دربیارم حداقل الان فقط دستمومیگیره ولی مهدی هی میخوادکمک کنه بغل کنه که منم الان اصلاحوصله اشونداشتم.همیشه سعی میکردم تماس فیزیکم باپسراازدست دادن فراترنره ولی مهدی این مرزوازبین میبردبابهونه هاش- چرااینقدراخم کردی حالااینکه خوش تیپیابه روت اوردم که اخمات بازبشه- کلاصبح هااخلاق ندارم.درضمن من ازاون دخترانیستم که تابهشون میگی فلانی ذوق مرگ بشم- باریکلابه شما.دوباره سکوت شدبینمون .همه دوبه دوشده بودن وراه میرفتن انگارهیچ کس ازاینکه صبح به این زودی پاشده بودراضی نبود.توهمین افکاردیدم بلندیه نفراسمموصداکرد.بااین کارش حسام برگشت طرف منورادوین.حس کردم یه لحظه نگاهش روی دستامون قفل شدبعدسریع برگشت- کمند؟.اه این کی هی مثل خرعرعرمیکنه.وقتی برگشتم دیدم یکی ازهمون پسرای خوش تیپه که دیدم قدبلندهیکلی متوسط داشت که خوش تیپش میکرد.موهای بوری داشت باچشم های ابی واقعاخوشگل بود.حسابی چشم گیر.رادوین دستموول کردورفت طرف اون دوتاکفرعاشق حسام و...- بله- پس این اسم خودتونه- پ ن پ اسم دوسبقالی سرکوچمونه!!.بااین حرفم لبخندقشنگی زدوگفت- اسم خیلی قشنگی دارین- ممنون.چیزی نگفت واومدشونه به شونم راه افتاد. خدااین دیگه چراکنه شدوسط اینجا.راستش ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون به خاطرحسام واین دختره حسابی امپرچسبوندم- شمابایدازهمکارای هیرادباشین درسته- اره شماچی- من سامیارم پسردایی هیراد- واقعااصلاشبیه نیستید- خب مگه داداشیم؟؟.ایییش میبی وقتی مثل خریه چیزی میپرونی بایداینطوری ضایع بشی- بالاخره فامیل که هستین- خب اره حق باشماست.چندسالتونه- 24- منم 27سالمه .شیطونه میگه بگوبه من چه که خفه شه هااین رادی خرم همین حالارفته پیشه اون دوتا- هیرادخیلی ازتون تعریف میکنه- نظرلطفشه- هوووووی سامیارخان نیوردمت اینجاکه این اتیشک ماروتصرف کنیا- اتیشک شماکه همون صبح شمارواتیش زد- اره ولی هنوزخیلی جاهامونده که اتیش بزنه.من- توخودت همه جاروبهم میریزی نیازی به اتیش نیست- خیلی ممنون لطف دارین شما.حالابیابریم بابقیه اشنات کنم- مگه مراسن معارفه داریم- این مراسم صبح برگزارشدشمادیراومدین- یه طوری میگی معرفی کنم انگارهمه اینافک فامیلاتن خب نه ولی راستش بادوتاازاین دخترامچ شدم بریم بهت معرفی شون کنم .منوطرف دوتادختری بردکه یکیشون یه تیپ قیافه عادی داشت ولی اون یکی دوکیلوکرم روی صورتش بودولباس هاشم انگاراومده بودعروسی.- خانوماایشون کمند خانوم هستن.- سلام من مانیاهستم خواهرسام.وقتی قهمیدم اون تیپ ساده خوهرسام لبخندگرمی بهش زدمواحوال پرسی کردم امااون دختره باصدتاعشوه صدای توی دماغی گفت- من ساحل هستم خواهرپرستو.بااین حرفش پوزخندی زدموگفتم- سلام کاملامشخصه.چینی به دماغش دادوگفت – ازچی مشخصه- ازهمه چیزتون بالاخره خواهرین.بایدمثل هم باشین...*تقریباراهونصفه کرده بودیم توطول راه من باهمه اشناشدم البته به لطف هیرادچون خودم اصلاحوصلشونونداشتم فقط مونده بودهمون دختره که باحسام بوداونم چون جلوترازهمه میرفتن نشدسام- بچه هابهتره بشینیم صبحونه بخوریم دیگه.همه مواقت کردن.ولی من اصلاهیچ میلی به خوردن صبحونه نداشتم.تازه گرم شده بودمومیخواستم بقیه راهبرم البته تنهایی.چون همیشه دوس داشتم وقتی میام توی طبیعت تنهاباشم وباهیچ کس حرف نزنم وهمه هوشم وبسپرم دست خلقت تاارامش بگیرم امااینا30نفربودن اول صبحی سردرددچارادم میکردن الان که میخواستن بشینن بهترین وقت بودکه ازاین هوالذت ببرم.هاوش- کمند چرانمیای- شمابخورین من میل ندارم حامد- اینطوری که نمیشه دختر- نگران نباش من خودم میرم.بااین حرفم حسام برگشت بهم نگاه کرد.همون دختره یه چیزی توی گوشش گفتوبعدحسام گفت – پس بهتره بادخترعمه ام اشنابشی بعدبری.وااااین باپرستوطرح ازدواج ریخته بااین طرح دوستی چه خوش اشتهااین دیگه.دختره اومدجلویه لبخندزدوگفت- خوشبختم عزیزم من نیوشاهستم.میخوام نباشی صدساله سیااااااه.برای اینکه حسام فکرنکنه چیزیم شده گرم ترازهمیشه یه لبخندپسرکش زدم وگفتم- منم همین طور.کمندهستم- خوش حال میشدم بشینی باهم صبحونه بخوریم.چییییش یه طوری میگه انگارخونشه همینم مونده بشینم پیشه تواون حسام اشغال که دیروزاون حرفوبهم زدصبحونه میل کنم- نه ممنون گفتم که نمیخورم.تنهایی راه افتادم اینقدرازشون دورشدم که ازتیرس نگاه های تحسین امیزپسرادراومدم. هرچی میخواستم ازخورشیدکه تازه میخواست طلوع کرده بودلذت ببرم نمیشدکه نمیشدذهنم هی میرفت سمت حسام.اخرشم یه قطره اشک ازچشمم چکید.ااااه اخه احمق چرابایداون دوتاذهنتومشغول کنن.اصلاحسام چه ربطی به توداره حالاتوهم دستای رادین روگرفتیوراه رفتی چیزی بینتون بوده خب معلومه که نه پس بین اون دوتاهم چیزی نیست.هرچی میخواستم خودموقانع کنم که بی تفاوت باشم یه حسی توی قلبم نمیزاشت.تقربیادوساعتی بودکه تنهایی راه اومده بودم.روی گوشیم نگاه کردم که دیدم انتن نمیده.دوباره راه افتادم که باصدایی که شنیدم دومترپریم بالا- سلاااام خانوم خانوماااااا.وقتی برگشتم دوتاپسرودیدم که اصلاتیپاشون به کوهنوردی نمیخورد.اینااینجاچیکارمیکنن حالاخوبه اوله صبحه.اون یکیشون که هی داشت میومدجلوگفت- جیگری میای باهم بریم بالا- خفه شومن میخوام برم پایییین.اون- نه دیگه میای باهم بریم تاهم ماحال کنیم هم شما- ببنداون دهن کثیفتو.اون یکیشون یه دفه چاقوروازجیبش کشیدبیرونوگفت- قرارنشدتوهین کنی.فقط میای بریم. ترسیده بودم ولی به خودم مسلط شدم ودستمواروم بردم سمت کوله ام واسپری فلفل موکشیدم بیرون.گذاشتم کامل بیادجلوالان دیگه فقط نیم مترفاصله داشتین- انگارقبول کردی نه عروسکم.دستشواوردجلوکه توهمین لحظه اسپریوگرفتم توی صورتش صدای نعره اش توی کوه میپیچیدوهی برمیشت مطمئنن همه میشنیدن.اون فقط دستشوگذاشته بودروی صورتشوبه خودش میپیچید.اون رفت بالاسرش.- مهران مهران چی شدی.اون فقط اخ اخ میکرد.یه دفه بلندشدراه افتادطرف من اومدم دوباهره به اینم اسپری بزنم که مه باپای بلندش یه لگدزدبه دستم که اسپری ازدستم افتاد.رگ گردنش متورم شده بودیه دفه دستشوبردتوی جیبشوزنجیره بلندوکشیدبیرون دیگه اشکم داشت درمیومد.اخه احمق باهاشون میرفتی پایین تابچه هامیدیدنت اخه این چه کاری بود.توهمین افکاربودم که یه دفه زنجیروبردبالاکه بزنه.برای اینکه به صورتم نخوره چرخیدم که همون وقت سنگ زیرپام سرخوردوبه دره ی پشت سرم پرت شدم وصدای جیغم که تافلک میرفت همه جاپیچید........

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"حسام"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نیوشارواورده بودم تاکمندببینه البته نیوشایه روانشناس بود.ازم خواست که دستاشوبگیرم منم گرفتم توی دستم البته اصلاازاین وضعیت راضی نبودم ولی اینم خوب میدونستم که بااین کارم نیوشامیتونه عکس العملای کمندروتشخیص بده گرچه فهمیدن عکس العمل های یه نفرتوی این وضعیت اصلاسخت نبودولی بیشترشم این بودکه نیوشاازهمتاکه خواهرم بودبهم نزدیک تربودومنم میخواستم دختری که ذهنمودرگیرکرده روببینه چون یه روزاین نیوشابودکه منوازبزرگترین حماقت زندگیم باخبرکرد.باهم دیگه راه افتادیم ولی من همه ی حواسم به کمند بودکه حالادستای رادوین جای دستای مهدی توی دستاش بود.کاملاسکوت کرده بودیم راه میرفتیم تارسیدیم جایی که خواستیم بشینیم کمندبانیوشااشناکردم که کمند گفت صبحونه نمیخوره میخوادتنهابره بالا.چون همه گشنه بودن کسی نخواست باهاش بره ولی اگه به خاطرمهدی وحرف های دیروزهاوش نبودمطمئنادنبالش میرفتم. دوساعتی گذشته بودوهمه مشغول ورق بازی وچرندگفتن بودن که یه دفه صدای جیغ خیلی خفیف اومد.یه دفه ته دلم خالی شد.پرستو- مردم مرض دارن جیغ میزنن.سامیار- پرستوخانوم چرابایداول صبحی الکی جیغ بزنن؟- خب صدای جیغ مردونست.نگران نباشین خودتون که میدونیین اکثرمردامریضن.هیراداومدحرفی بزنه که اینبارصدای جیغ ظریف دخترونه که هزاربرابرجیغ قبلی بلندتربوداومد.دیگه واقعا دلشوره گرفته بودم.مهدی- نکنه که کمندبود.سام- چراچرندمیگی- چرندچیه اگه الان اینجاشلوغ بودیه چیزی نه که مااولین نفری هستیم که اومدیم- پس اون صدای مردچی بود.مهدی سام داشتن بابحث مسخرشون حوصله اموسرمیبردن.که دادزدموگفتم- حالااوناهرکی میخوان باشن باشن.پاشین ببینیم کمند کجاست دوساعته.رادوین- حق باحسامه من خیلی نگرانش شدم- مثلاپسرعموشی- چه ربطی داشت حالا- هیچی.هاوش اروم توی گوشم گفت- خیلی سه نکن زشته پسر- خفه شوهاوش.نکنه براش اتفاقی افتاده باشه- این حرفاماله مهدیه نه توکه هیچ کارشی- الان هیچ کدوم ازاینابرام مهم نیست.پرستو- منکه دنبال این دختره نمیگردم!!!!.رادوین- شمابهتره خفه شی- این چه طرزحرف زدنه ببنددهنتو.سام- بس کنین دیگه حالاهمین الان میخوای بپرین به همدیگه پرستوتومیخوای به خودت تکون ندی نده فقط دهنتم ببند.*بابچه رفتیم بالاهمه جاروگشتیم صداش میکردیم ولی هیچ خبری نبود.سامیار- بچه هابیاین.من- چیشده؟؟؟- ایناکوله باعینک کمنده!! کجابودن – راستش...خب...- ااااه بگودیگه بابا- کناراون دره اونطرف.بچه هاجمع شده بودنوفقط میگفتم زنگ بزنیم اونجازنگ بزنیم فلان جاتابیان برای کمک نمیتونستم صبرکنم.درحدمرگ دیوونه شده بودم مدام قدم میزدموموهامومیکشیدم.اگه براش اتفاقی افتاده باشه چی سعی دربیخیال بودنش داشتم ولی تواین وضعیت بیخیالی احماقانه ترین کاربود.اصلانمیشدحتی تظاهربه بی تفاوتی کردحالاچه برسه به...نیوشا- حسام خواهش میکنم اروم باش من مطمئنم براش اتفاقی نیفتاده.نیوشاروبادستم پس زدمورفتم سمت دره بااحتیاط پایین میرفتم همه داشتن صدام میکردن ولی الان فقط کمند مهم بود.بالاخره رسیدم ته دره.که باچیزی که دیدم نفسم توی سینه حبس شد.کمندبیهوش افتاده بودروی زمین.باهزاربدبختی رفتم پیشش شالش ازسرش افتاده بودوموهاش روی یه تخته سنگی پخش شده بود.چندجای صورتش خونی شده بودپاش رفته بودن توی باتلاق هاسوئیشرتشم جرخورده بود.بدونه اینکه بخوام یه قطره اشک ازچشمم چکید!!!!.برام سخت بودکه کمندتواین وضعیت ببینم.تازه الانه که میفهمم من توی نخش نبودم بلکه واقعادوستش دارم.ازتوی گل هاکشیدمش بیرون. خوابوندمش یه جای صاف.ازکاری که میخواستم بکنم مطمئن نبودم ولی نمیتونستم بااین لباسی که پاره شده ببرمش بالا.لاشه ی سوئیشرتشوازتنش دراوردم که بازبادیدن زخمای روی دلش قلبم تیرکشید.سریع سوئیشرت خودموبهش پوشندموروی دستام بلندش کردم.کمند خیلی سبک بودولی راه خیلی خیلی بدیه کم که رفتم دیدم صدای سام که داشت اسمموصدامیکرداومد.بلندگفتم- بله- کمندروپیداکردی- اره- حالش خوبه- نمیدونم- نیایدبالا- چرا-چون نیرواومده الان میان هردوتونومیارن بالا.بااین حرفش خیالم راحت شداروم کمندروگذاشتم پایینوبه صورتش ذل زدم.حتی الانم که خواب بودوقتی بهش ذل میزدم ضربان قلبم میرفت بالا.یعنی توهم مثله منی. میشه توهم نسبت به من احساسی داشته باشی.میشه منم توی ذهنت باشم واقعامن بایدبیخیالت بشم. قرارتوماله مهدی باشی.ولی من اینومیدونم که توبه مهدی به چشم داداش نگاه میکنی.پس چرا؟.یعنی توهیچ احساسی نداری که بتونی منودرک کنی.اصلاچیه توئه که دخترمنواینطوری جذب کرده هان؟- اقالطفابهش دست نزنین.برگشتم دیدم که یه مردباطناب اومده پایین.هه خبرنداری من چقدرحرکتش دادم.اومدپیشمونوبااحتیاط کامل کمندگذاشت روی برانکارد.بعدم باطناب فرستادش بالا- اااااقای کامیاب شمایین.؟!؟!؟!؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ااای خداتواین وضعیت طرفدارموکجای دلم بزارم دیگه- چی؟اشتباه گرفتین- میدونم توی وضعیت بدی هستیم ولی دیگه انکارنکنین.ماهرروزبرنامه ی شمارومیبینیم دیگه این حاشاکردناازماگذشته اقای حسام کامیاب برنامه ی خیلی خوبی دارین- عزیزه من دارم میگم اشتباه شده این فقط یه شباهت ظاهریه خیلی هابهم همینومیگن ولی متاسفانه من اقای کامیاب نیستم- دروغه شماخودشونین- نه خیرمن فقط شکل اونم- و...بااین حرفش طنابی بینمون افتادویکی دادزد-علیرضااون اقاروبفرست باطناب بیاد- باشه.عجب ادمه سیرشیه هاخداروشکرادامه ندادوشروع کردطنابومحکم به من گره بزنه.باکمک طناب بلارفتم که دیدم همه ی بچه هابالاوایسادن.فقط مهدی قاطیشون نبود.همه اومدن طرفم هریکی یه چیزی میپرسیدپرستو- اون کمندارزشه اینوداشت که به خاطرش این همه خطرکنی واقعاکه متاسفم برات.پرستوبرای اینکه بره روی مخ واقعااستعدادخوبی داشت باتندی بهش گفتم- برای خودت متاسف باش که مثلاهمکارشی عین خیالتم نبودحداقل به عنوان همکاریه ذره نگران میشدی.فک کردی همه مثل توازاین جنسی ان؟نه. کمندهمکارم بودمنم به عنوان یه همکارکمکش کردم- خوبه فقط تویی که اینجاوظیفتومیشناسی.بچه هاهمه ازرابطه ی منوپرستوخبرداشتن به خاطرهمین بادادگفتم- اصلابه توچه ربطی داره.وقتی خودت فقط بلدی به یه ماجرانگاه کنی.پس نبایدازبقیه هم همین انتظاروداشته باشی الانم لطف کن ساکت شوچون حالم خوب نیست- اهان این ساکت شویعنی همون خفه شودیگه اره؟؟- اگه خودت اینطورفکرمیکنی اره.پرستواومددوباره یه حرفی بزنه که ساحل دستشوگرفتوبرد.سام- چیزیت که نشده حسام- نه خوبم- واقعاخیلی ازت ممنونم- چرا- چون به قول خودت کمند یکی ازهمکارای مائه به پیشنهاده مابه اینجااومده.- مهدی کجاس- بارادوین همراه امبولانس رفتن- بهتره که ماهم بریم- تومطمئنی چیزیت نیست- اره خوبم چنددفه بگم.باهمه ی بچه هاراه افتادیم طرف اشینامون.نگاه های خیره دختراروحس میکردم.هه لابدالان داشتن ارزومیکردن کاش اوناجای کمندافتاده بودنومن میرفتم میوردمشون.همینه دیگه همشون همین طورن تایه سلام بهشون میکنی.ادم همه چی هستن همینه که همشونوازچشمم انداخته دیگه.توی همین افکارهاوش اومدکنارم گفت- خدایی اگه کسه دیگه ای بودهمین کارومیکردی- نه- پس بایدواقعاباورم بشه که کمند برات مهمه- من تصمیم گرفتم بیخیالش بشم هاوش اماشماهمه بیخیال وایساده بودین بالاسره دره فقط میگفتین اینجااونجازنگ بزنیم اگه کسه دیگه بودشایدمن فقط مثل شماشماره پیشنهادمیدادم.اماکمند به خاطره ارزشی که توی قلبم"داشت"رفتم نجاتش دادم- همیشه "داشت"حرفه گذشته رومیزنه پسره خوب- هاوش بیخیال.اگه بگم اصلابه عنوان یه همکاررفتم راضی میشی اگه بگم کسه دیگه هم جای کمند بودهمین کارومیکردم راضی میشی- اینطوری بایدبگم پتروس فداکار- من گفتم بیخیال خودش میشم نگفتم بیخیال جونش میشم الانم بیشترازاین شاخ توی جیبم نکن- باشه هرطوربگی.بانیوشابچه خداحافظی کردم. بااینکه واقعانگران کمند بودم ولی بیخیال بیمارستان رفتن شدم.هنوزم هیچی تغییرنکرده بایدبیخیالش میشدم.الانم بایدبه خودم بقبولونم که به خاطرحسی که قبلابهش داشتم نجاتش دادم همین الان دیگه خبری ازاون حس نیست هنوزم کمند همون معشوقه ی مهدی بود.این جمله تحملموبرای بیخیالی بشترمیکرد"معشوقه ی مهدی"اصلااین جمله ناخداگاه ازش دورم میکردگرچه مسخره بودچون میدونم نهاااایت اینکه چیزی بینشون باشه فقط همون احساسه وزیادمناسب نیست اسمشوبزارم معشوقه فلان ولی چاره ای نبودبه قول هاوش مهدی بدجورگیرکرده احتمال اینکه همین روزاکمند بشه معشوقش زیادبود.بیخیال این حرفاشدم.جلوی خونم نگه داشتم حسابی خسته بودم بایدمیرفتم یه ساعت میخوابیدم بعدم میرفتم کارخونه.کلیدوتوی درچرخوندم درسالنوبازکردم.مثله همیشه همه جاسکوت مطلق بود.خیلی دوست داشتم برم المان ولی اونجاهم هرکسی سرش توی لاک خودش بودوفقط فکرسرمایه گذاری بودن.من نمیدونم این میراث کی قراره نابودبشه که ماهم راحت بشیم..رفتم یه دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون.چشمم خوردبه گیره های کمند که روی میزارایش بودو.اون شب که موهاشوبازکردم نگهشون داشتم.به سرعت رفتم طرفشونوبی درنگ همه روریختم توی سطل زباله ی اتاق!!!اگه قرارباشه بیخیالش باشم پس این مسخره بازی هاهیچ فایده ای نداره.گوشیموبرداشتنم شماره ی هاوشوگرفتم که همراه سام به بیمارستان رفته بود-بله – سلام چه خبرکجایی- بیمارستانم- حاله کمند چطوره- خب چرانیمدی بیمارستان- نمیدونم- اتفاقاکاره خوبی کردی اخه به توچه که بیای- میگی چطوره یانه اصلاجریان افتادنش چی بوده- فعلاکه نمیدونیم برای چی افتاده.چون بی هوشه.بعدم اینکه سرش یه ذربه کوچیک دیده دستشم شکسته همین- مطمئن- اره ولی من نمیدونم ارتفاع خیلی زیادبوده چطوری اسیبه جدی ندیده- حالاناراحتی- زهرمارفقط تعجب کردم همین- اخه وقتی رفتم بیشتربدش افتاده بودتوی باتلاقاشایدبه خاطرهمینه- خب حالاخداروشکرکه حالش خوبه کاری نداری- کی اونجاست- منورادینومهدی سام بامانیا.البته منوسام دیگه کم کم میایم استودیوم- باشه خدافظ- خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بادردی که توی سرم بوداروم چشماموبازکردم که یه 4و5تاکله بالای تختم دیدم.یاخدااینادیگه کین.چشمام تارمیدیدونمیتونستم خوب ببینمشون یه کم که گذشت تونستم تشخیص بدم کین.چیزی یادم نمیومدکه من اینجاچیکارمیکنموقبلاچی اتفاقی افتاد.مامانم داشت گریه میکرد!!نزدیک بودشاخ دربیارم.میخواستم بگم چیشده ولی نمیتونستم سرم خیلی دردمیکرد.انگارپوکه پوک بودسرم.مامانم رادوینومهدی متین ریماتوی اتاق بودن.متین داشت بارادوین بحث میکردمتین- پس تواونجاچه غلطی میکردی که این اتفاق افتاد- چه ربطی داره مگه کمند بچه شیری بوده که من بخوام مراقبش باشم- خیلی بی عرضه ای رادوین- متین بس کن.ماحتی الان نمیدونیم چی شده که کمند پرت شده پس توالان نمیتونی حرفی بزنی.پرستار- اینجاچه خبره همین الان همه برین بیرون.بااین حرف پرستارهمشون رفتن بیرون.اخییییش چه قدرحرف زدن.ولی بااین حال نمیدونم چرانمیتونم حرف بزنم .بیخیال شدموچشمامودوباره گذاشتم روی هم چون سرم درحال منفجرشدن بود.پرستارم اومدیه امپول که فک کنم ارامبخش بودزدتوی سرمم رفت بیرون*این کارونکن.رگ گردنش متورم شده بودزنجیرشواوردبالاکه بزنه.منم به عقب دولاشدم این باعث شدکه ازدره پرت بشم.باصدای جیغی که زدم یه دفه پاشدم نشستم.روی تخت واین باعث شدسوزن سرم ازدستم کنده بشه.بدونه اینکه بخوام خیسه عرق شده بودموصورتم ازاشک خیس بود.اتاقم نیمه روشن بود.یکی توی اتاق بودکه وقتی باجیغ ازخواب پریدم منومحکم گرفت توی بغلش.مهم نیست که کیه مهم اینه که الان تازه یادم اومدبرای چی اینجاموچه اتفاقی برام افتاده.بااینکه به خاطرتاریکی صورتشونمیدیدم خودموانداختم توی بغلمش محکم گرفتمش.اونم همین کاروکردچونه شوگذاشته بودروی سرمومدام میگفت- هیس همش خواب بوده.کمند خانومم دیگه گریه نکن.اروم باش من کنارتم.ولی من همین طورگریه میکردم.ولی صداش چقدراشنابوداصلااین کیه که به من میگه کمند خانومم.من کنارتم.هه لابدعشقمه.خری کمندااخه عشقت کدوم گوری بوده حالا.بااینکه نمیدونم کیه ولی بوش بابغلش برام زیادی اشناست.بیخیال کمند ارامشوداری؟؟اره واقعابااینکه هنوزنفهمیدم کیه.ولی کم کم داشت گریم بندمیاومد.اصلانمیخواستم ازبغلش بیام بیرون.یاحتی نمیخواستم ببینم کیه.هرکی هست دمش گرم بااین ارامش صداش بابغلش.همه ی ایناروبیخیال شدمم.طرف داشت روی موهام دست میکشیدومنم بازم داشت خوابم میگرفت.واقعااین حسوتاحالاتوی عمرم نداشتم.باباکمند بیخیال.اره بیخیال.چشماموگذاشتم روی هم سرموگذاشتم روی سینه اش حتی هیچ تلاشی نکردم که لااقل بهش نگاه کنم.فقط محکم گرفته بودمش که مبادابره.منم دوباره اون خواب لعنتی روببینم.همین طورداشت روی موهام دست میکشیدنفس هاش چقدرداغ بودتامغزم نفوذمیکرد.باگوش دادن به صدای نفس هاش چشمام گرم شدودوباره خوابیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"حسام"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازاون اتفاق دوروزبودکه میگذشت کمند هنوزازبیمارستان مرخص نشده بودبرای اینکه بتونم مثلابه هاوش وازهمه مهم ترخودم نشون بدم که برام مهم نیست دیدنش نرفتم رادوین یه کم گلایه کردولی بازم اهمیتی بهش ندادم.نمیتونستم باخودم روراست نباشم وبه خودمم دروغ بگم.دلم براش تنگ شده بود. حق باهیرادبودوقتایی که کمند نبوداین گروه بااین ساختمون انگارماله مرده هابودهمه سرشون توی کارخودشون بود.هیچ حرف غیره کاری یاشوخی زده نمیشدحتی هیرادهم حرف نمیزد.زنگ ساختمون به صدادراومد.وقتی دروبازکردیم مهدی بودکه صدای حرف زدنش باسام میومد-سلام- سلام.این موقع شب اینجاچیکارمیکنی- بیمارستان بودم پیشه کمند- حالش خوب بود- دیشب یه لحظه به هوش اومدبعددوباره رفت سره خونه ی اولش- یعنی دوباره بی هوش شد- اره دیگه.دکترش گفت به خاطره ضربه ای که به سرش واردشده.الانم دخترعموش ریماپیشش بودمنم حوصله ام سررفته بوداومدم اینجا- کاره خوبی کردی بروتوی اتاق نشینمن تابیام پیشت.به گفته مهدی ریماپیشش بودپس اگه میرفتم پیشش اشکالی نداشت.همه ی بچه هارفته بودن دیدنش جزمن .زودوسایلموبرداشتموبدونه اینکه چیزی بگم ازساختمون زدم بیرونوجلوی بیمارستان نگه داشتم.عینکموباکلاهم گذاشتم که چهره ام مشخص نباشه*ببخشیداتاق کمند کیانفرکجاست- طبقه ی سوم اتاق 78-ممنون.رفتم سمت اسانسوروقتی دکمه روزدم ریمااومدبیرون- ااسلام تواینجاچیکارمیکنی- سلام اومدم ملاقات کمند- چقدربه وقت اومدی من داشتم میرفتم یه چیزی بگیرم بخورم- خب توبروتابرگردی من پیشش هستم- باشه فقط بااین کلاه عینک مثل دزداشدی- به مجری مملکت نگودزدباشه خدافظ- خدافظ.بااسانسوررفتم بالاخیلی زوداتاقشوپیداکردم ازهاوش شنیدم که اتاقش شخصیه.درواتاق روبازکردم وقتی دیدمش طبق معمول لرزش دلموحس کردم موهای بلوندمشکیش روی بالشت پخش شده بودخودشم چشماشوبسته بود.باقدم هایی اروم رفتم سمتش. همون وقت یه پرستاراومدتوی اتاقش که من زودی روموکردم به پنجره- شماهمراه بیمارهستسن.بدونه اینکه برگردم گفتم- بله.نفهمیدم چیکارکردووقتی میخواست بره لامپوخاموش کرد.خب اخه دخترمریضی که اینجوری میکنی.بیخیال لامپ شدم ورفتم نشستم کنارکمند به صورتش خیره شدم.کی بودکه ذل بزنه به این صورتودلش نلرزه .لب های کوچیک قلبه ای صورت گردباپوست سفیدبااون چشم هایی که رنگ شب بود.بااون شخصیت شیطون.واظاهری مغرورگاهی وقتابه دلم حق میدم.دیگه بیشترازاین نمیشدبهش خیره بمونم باکلافگی رفتم سمت پنجره به اسمون شب که همرنگ چشماش بودخیره شدم نمیدونم چقدرگذشت که باصدای جیغی که ازکمند بودبرگشتم طرفش مثل ابربهار گریه میکردونشسته بودروی تخت زودرفتم طرفش محکم گرفتمش توی بغلم اونم که انگارهمینومیخواست محکم گرفتم.مطمئنم که نفهمیدکیه سعی کردم باحرفام ارومش کنم که انگارموفقم شدم.چون دیگه گریه نمیکردوفقط محکم گرفته بودتم.منم دیگه چیزی نگفتم ودستموبردم زیرموهاش چقدرنوازش این موهاحالموخوب میکرد. چرامن بایداین جورحس هاروباتوتجربه کنم.منی که همیشه ازموهای بلندسارینالجم میگرفت حالااین حسه ارامشوباموهای دختری که حتی نگاهشم ماله من نبودداشتم.نمیدونم چقدرگذشت که حس کردم کمندخوابش برده اروم ازخودم جداش کردم وگذاشتمش روی تخت. به محضه گذاشتنش روی تخت ریماواردشد.پوووووف چقدربه موقع وگرنه ابروم میرفت.ریما- سلام بهوش نیمد- چرایه دفه- واقعااا- اره فک کنم خواب دیدکه بهوش اومدچون باجیغ بلندشدبعددوباره خوابید- خب خداروشکربایدبه رادوین اینا خبربدیم ولی الان خیلی دیروقته- اره حق باتوئه بیابشین.ریمانشست اونطرف تخت وگفت- جالبه که توباکمند همکاربودی- چه جالبی داره؟؟؟- نمیدونم ولی وقتی شنیدم یه جوری برام جالب بود.- توکه باکمند دخترعمویی ازکی میشناسیش؟؟...چون شنیده بودم باهم رابطه نداشتید- اره.ولی کمندازبچگی فقط رادوین دیده بودوگرنه بقیه ی مااولین بارکه دیدیمش همون وقتی بودکه اومدن خونمون.راستش ازاخلاقش خیلی خوشم میادعینه رادوینه خودمونه ادم باهاش حال میکنه برای منکه دخترای فامیلمون مثل رویاتینابودن واقعایه نعمت بود.- پس انگارخیلی خوشحالی نه؟؟- معلومه.حالادرسته که زیادخونه نیست ولی حالاهمون مواقعیم که هست واقعاخوش میگذره.میدونی حسام رادوین میگه که کمندیه شخصیت پیچیده ای داره که من ازش خبرندارم.تویی که همکارشی میدونی این رادی خره چی میگه؟؟؟....- خب به نظرم حق بارادوینه چون کمندشخصیتش بادخترایی که دیدم یه کم متفاوته.چطوری بگم بیشترشخصیتش مثل پسراست توی محل کارمون خیلیاهستن که شخصیت کمندبراشون عجیبه چون یه دختربایدخیلی زرنگ باشه که به یه همچین جایی برسه اونم بدون حمایت کسی- اوه خب اگه بخوای ازاین نظربهش نگاه کنی واقعااره فرق داره- من دیگه برم- نمیشه باشی!!!- چرا؟؟- خب راستش حوصلم سرمیره الانم ساعته1نصفه شبه بمون دیگه لطفا- اینقدراصرارنکن دختر- خب بمون تااصرارنکنم.یه فکری کردم دیدم حالاکه خودش میخوادچرانمونم چون اگه برم دیگه تادوسه روزه دیگه نمیتونم بیام کمندروببینم – حالاکه اصرارمیکنی میمونم- اخ جون.اه حسام توچرااینقدرمغروری- چه ربطی داشت حالا- خب حرف دلتوبزن دیگه- حرف دلم چیه؟؟- خب بگوکه دوس داری شبوپیشه دوتادخترخوشگل بمونی!!مطمئنن هیچ شبی مثل امشب توی زندگیت نداشتی!!!!!!بااین حرفش بالشتی که روی تخت بودمحکم پرت کردم طرفش که خوردبه بینیش- اخ اخ اخ خب چراحقیقت بایدتلخ باشه- خیلی پرویی دختریه کارنکن برما- باشه بابا.این وگفت وقیافه جدی به خودش گرفت گفت- حسام واقعاگاهی اوقات برام یه علامت سوال خیلی بزرگیه که یه پسرچقدررررربایدمغرورباشه که طرف هیچ دختری نره- داره کم کم بهم برمیخوره هاریماخانوم حواستوجمع کن- اووووف لطفا بهت برنخوره جوابموبده- به نظرت چرامن بایددوس دخترداشته باشم حالابحث اینکه هیچ دختری لیاقت منونداره به کنار!!!!!- واه واه واه- به نظرمن واقعادوس داشتن عشق وعاشقی یه جوروقت تلف کردنه..حالاکه مثلااین افکارودارم یه بارازساریناخوردم الانم که بی خودوبی جهت به کمند دل بستم.هرچنداین دلبستگی یه چیزه پوچ بیشترنیست.- حسام چطورمیتونی بگی وقت تلف کرده..- میگم چون بهش برخوردم- اووووویعنی توهم یه روزی عاشق بودی درسته- هع میشه اسمشوگذاشت عاشقی ولی به نظرم بیشتربه الافی میخورد.- ولی به نظرم باهمین افکارت کلی ازادماعقبی تونمیدونی عشق چه حسه خوبیه- شایدم خوب باشه ولی من اصلاازش خوشم نمیاد- خب بایدجهت اطلاعت بگم که ادم بدونه اینکه خودش بخوادعاشق میشه.بدونه اینکه حتی خودشم خبرداربشه درباره ی شماهم که بااین غرورت شدی یکی ازعجایب هفتگانه خب لابدکسی که بایدعاشقش بشی هنوزپیدانشده.چون بالاخره هرادمی توی زندگیش یه بارم که شده دلش میلرزه مگراینکه دیگه قلب دله توهنگام تولددرست تشکیل نشده باشه- به نظرمن یه دخترضعیف ولوس اویزون حتی ارزش نگاه کردنونداره...- یعنی چی؟اگه قراربوددخترم مثل شمامرداغول پیکرباشه پس فرق بین ماشماچیه- من منظورم این نبود...میگم یه دختربایدباهوش زرنگ وازنظراحساسی قوی باشه تابتونه یه مردروتوی زندگی همراهی کنه ازدخترای کولی خوشم نمیاداکثردخترایی هم که اطرافم بودن عشوه گرکولی بودن...ضمنن حالاچرااینقدرعاشق شدن من برات مهمه؟!؟!- پرونشواصلامهم نیست...- پس چراهی سوال میکنی- والااینطورکه تومغروری وحرف میزنی به خداحاج حافظ شیرازیم مطمئنن علاقه داره بدونه اخرش کی نصیب تومیشه که اینقدرلیاقت لیاقت میکنی ترس من ازاینکه اخرسریه دخترگیرتوبیفته که دیگه خودت لیاقتشونداشته باشی- همچین دختری وجودنداره!!!!!- خب حالاپیشه من خیلی خودتوبالانبرتوکه خودت خوب میدونی من اصلاطاقت این این اعتمادبه عرش توندارم یه وقت دیدی باهمین تیغ جراحی رگ گردنتوزدم...- ااااااااااااااه بابایه کم شعورداشته باشیدمثلا من خاک برسرمریضم.که اینقدربالای سرم وزوز میکنین. مثلاتحصیل کرده ی این مملکتینا ازشمااقای کامیاب دیگه انتظارنداشتم بایددراونجایی که به شمامدرک دادوگل بگیرن بااین درک فهمتون.به جون عمم ازسردردسرم داره منفجرمیشه چندقرنه هموندیدین که دارین چرندمیگین.منوریماچشمامون 4تاشده بودتایه لحظه پیش طوری اروم خوابیده بودکه مافک میکردیم بیهوشه ولی الان چنان رگباری حرف میزدکه نه انگارکه روی تخت بیمارستانه تیزنشسته بودوزنجیره ای داشت به ماچیزمیگفت.تااین که پرستارواردشد- چه خبره اینجاهیچ میدونیدساعت چنده بیمارااذیت میشن چرارعایت نمیکنین.کمند- خانوم پرستارچقدرخوب که اومدید.لطفاهرچه سریعتراین دونفروبیرون کنین!!!- عزیزم توکی بهوش اومدی- والابه خدااین دوتااینقدرحرف میزنن مرده روازتوقبرمیکشن بیرون حالامن که دیگه خواب بودم.خواهش میکنم هرچه سریعتربیرونشون کنین.بعدم یه ارامبخش بهم بزنین چون شدیدسردرددارم- شمادیگه چه همراه هایی هستین هیچ به فکرارامش بیمارتون نیستین لطفابفرماییدبیرون.منوریماکه توی شوک کارای کمند بودیم همین طوربدونه حرف اتاقشوترک کردیم.ریما- این کمند چقدرسرحال بود..!!!- اره منم فک میکردم وقتی بهوش اومدیه کم زیرچشمشوبازمیکنه میگه اااااب ولی...- راستی راستی بیرونمون کردامنوبگوکه برای صندلی بزرگ اتاق برای خوابم نقشه کشیده بودم- بله دیگه ریماخانوم وقتی حس فضولیت درباره ی من گل میکنه نتیجش میشه همین- اااحالاتوهم که چقدربی زبون بودی...- هرچی که من دیگه دارم میرم خونه شماهم بهتره روی صندلی فلزی توی راهروبخوابی که یه کم اززبونت کوتاه بشه- خیلی پرویی حسام واقعامیخوای بری- پ ن پ انتظارداری روی این صندلیابخوابم که فردابشم سوژه ملت توی اتاقم چون تاریک بودپرستاره نشناخت وگرنه دیگه هیچی- باشه برومنم به رادوین میگم- ادای بچه هارودرنیارخدافظ- بری که دیگه...برگردی!!!این حرفوبااخمی بهش کردم گفت.باریمامثل همتابودم چون اونم خواهررادوین بودوازبچگی باماهمتاهمبازی بودبه خاطرهمین اندازه ی همتاباهام راحت بود.امابه نظرم خیلی بچه ترازهمتاست.سوارماشین شدم وبه طرف خونه حرکت کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"کمند"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخییییییییییش دلم خنک شدتاشماباشین بالاسرمن درباره ی عشقوعاشقی حرف نزنین.درسته که خودموبه خواب زده بودم ولی دیگه واقعاسرم دردگرفته بودحالااطلاعاتی که درباره حسام یافتم به کنار.یعنی واقعااینقدربی احساس ومغروره که هرگزعاشق نشه.ولی بهش نمیاد.پس اون تعریفوتغییراموقع مهمونیاچی بوده پس.خری کمنداااخب توخیلی خوشگل شده بودی اونم هوسش گل کرده یه چیزی گفته توی خنگولم باورکردی.اه اه اه اگه بخوادعاشق نشه اصلاادم نیست.بیخودکرده که عاشق نشه پسره ی بی شعورمن خودم یه دل نه صددل عاشقش میکنم که دیگه غلط زیادی نکنه.اوه اوه یکی سقفوبگیره.سقف جایی نیست مگه دروغ میگم من کم خودم جذابم حالاببین اگه این عاشق من نشد.اصلابره گمشه کمند اون حتی لیاقت اینکه عاشق توبشه روهم نداره.اااوجدان جان چرااززمین به اسمون میباره دیگه خداییش توبیست بودن حسام شک نیارمن میترسم اخرش خودم لیاقت طرفونداشته باشم.خخخخب خاک توسرت بااین طرزفکرت.باارامبخشی که بهم تزریق کرده بودن حسابی خوابم میومد.اه متنفربودم ازاین که مدام خواب بودم ولی چه میشه کردناخواسته خوابم میبردالانم بیخیالش شدموچشماموگذاشتم روهم سه نشده خوابم برد***چشماموبه سختی بازکردم که متین روبالاسرم دیدم.اه اه صبحی که بادیدن قیافه ی توشروع بشه دیگه معلومه قرارچه روزی باشه.اخ چقدردوس داشتم الان باحسام چشم توچشم میشدم ولی اینطورکه دیشب برخوردکردم...- به به خانوووم بالاخره افتخاردادین چشماتونوبازکردید.باچشم اتاقوازنظرگذروندم کسی به غیرمتین نبود- پس بقیه کجان- بقیه؟؟- یعنی فقط تواومدی- همه کارداشتن.هه تازه الان فهمیدم که سوال مسخره ای ازش پرسیدم- اونوقت توکارنداشتی...؟؟- خب منم چراخیلی کارداشتم- پس چرااینجایی...- امروزمرخص میشی چون هیچ کسی نیمده بودبه زورکارموردیف کردم که برسونمت- لازم نبودخودم میرفتم- یعنی میگی نبایدبهت خوبی میکردم- اره.بیخودبه زورکاراتوردیف کردی که بیای اینجا- فک میکردم ناراحت میشی روزمرخصیت کسی نباشه.چیییییش پسره پرومن راه حالم ازش بهم میخوره اونوقت اینطوری برام حرف میزنه ای خداااابه کجاکشیده شدم...- برام مهم نبود- خیلی خب اینقدرلوس نباش...- فک میکنی من لوسم؟؟؟؟؟-چی؟؟...خب...راستش حق باتوئه بایدحرفموپس بگیرم چون تنهاصفتی که به تونمیچسبه لوس بودنه- حالابازم خوبه که فهمیدی- باشه بایدبگم من زیادوقت ندارم توی ساک رومیزبرات لباس اوردم.اینوگفتورفت بیرون.ازبس که خوابیده بودم حسابی سرحال بودم ولی خداییش این کوهنوردیه عجب خستگیمودراورددرسته که بدنم کوفته بودهنوزولی انگاربهم خوش گذشته بود.لباس هاروپوشیدم وازاتاق بیرون رفتم متین به دیوارتکیه داه بود- بریم- بریم.سوارماشین متین شدمواونم به طرف باغ حرکت کرددرطول مسیرهیچ حرفی نزدیم.خب من بااین پسره حرفیم نداشتم بزنم والااا.بااینکه سکوت بینمون حوصلموسربرده بودولی حواسموبه اهنگ پرت کردم.که زودی رسیدیم.وقتی ریموت روزددربازشد رادوینودیدم که بانیشه بازمقابلمون وایساده بود.پس الکی برای خودش میگفت که همه کارداشتن.سریع دروبازکردموپریدم پایین دلم براش خیلی تنگ شده بوداین طایفه فقط فقط رادوینوبه عنوان فامیلوهمخون دوس داشتم وگرنه بقیه شون بااین که بدنبودمن ولی من به زور تحملشون میکردم.رادوین دستاشوبازکرده بودومنم عینه این مهدکودکیاپریدم بغلش- خوش اومدی کمنددیوونه.بااین حرفش ازبغلش بیرون اومدموباپام زدم به ساق پاش- دیوونه جدته- جده منوشمانداره که ازهمیم خداشکر- دردبابات چرانیمدی بیمارستان هااااان- ای وای من خدامرگ بده این روزونبینم به بابای من میگی دردبابات؟؟؟- زهرمارجواب منوبده؟ والامن هروقت اومدم توخواب ناززمستونی تشریف داشتین.دیشبم که زدی پاچه ی ریماحسامه بدبختوگرفتی اونوقت بااین اخلاق انتظارداری کسی عیادت بیاد.اومدم جواب بدم که زنعموفریباباعموبهروزاومدن جلومنومثلابامحبت کشیدن توی بغلشون.بهروز- عموجون خیلی خوشحالم که حالت خوبه- ممنون عموجون.فریبا- حالت چطوره کمند جان- ازاحوال پرسیای شما.رادوین- خانومییییییی قرارنشدپرتاب تیکه کنی بهت که گفتم مامانم باپدرارجمنداومدن عیادت منتهاشمابیهوش بودی.شیرفهم شد؟؟.زنعموفریبا- این چه طرزحرف زدنه رادوین مودب باش.من- معذرت میخوام زنعموجان- اشکال نداره عزیزم به هرحال توبیهوش بودی.الانم بیابریم داخل صبحونه بخور.به کله باغ یه نگاه انداختم متین که گورشوگم کرده بودالانم فقط مابودیم.مادرمم که عین پروانه دورم میچرخیدحداقل نکرده بودامروزتوی خونه باشه که ابرومون پیشه اینانره فقط همون روزبلدبوداشک تمساه بریزه اونم مطئنم که به خاطراین بوده که ترسیده من بمیرم اون رمزحسابمونمیدونه!!!!.اخه من میدونم که میگم.فک فامیل داریم مابه خدا.رادوین- به چی فک میکنی کله پوک- کله پوک باباته- اووووبابام همین جاست الانم داریم میریم خونه ی ماپس حواست به حرف زدنت باشه- خیلی خب ببندش این متین چرااومده بوددنبالم- والامن خودم میخواستم بیام ولی اقانزاشت منم دیگه اصراری نکردم.- اقابزرگه کجاست خیلی وقته که ندیدمش- خب توکه میدونی ایشون ازهفته4روزش جلوی شومینه لم میده وبه شعله ی اتیش نگاه میکنه2روزشه مطالعه میکنه و1روزه شم برای اینکه دست وپاش خشک نشه میره به اموالش سرمیزنه- اموالش؟؟- اره دیگه- خب اونکه همه روزده به نام عموها- دلت خوشه هادرسته که خیلی مال داره ولی بیشترش تبدیل کردبه زمین واپارتمان پولشم میره توی جیبه خودش وباهاش زغال میخره برای شومینه.ومواداولیه برای بافور!!!- مگه اینکارست- نه بابابافوراین مش غلام بدبخت روجورمیکنه که سرحال باشه به درختابرسه!!- پووووف اینقدرچرندنگورادوین- خب دارم جدی میگم.ازاین میون عمومهران خوب تیغش زدوگرنه الان متین خان سیتی سنتربه اون بزرگی نداشت- ااااپس همون طورکه حدس زدم عمومهران بایدخیلی زرنگی کرده باشه- ااااره.حالادیگه اگه دوست داری لب بالاییتوبالب پایینیت اشناکن پیشه بابااینا- خودت دوساعت داری وراجی میکنی به منچه- راستی اینم بگم که عمومهران خااانووووومش ملاقاتت نیمدن یه وقت اسکلت نکنن بگن بیهوش بودی نفهمیدی- باشه بابااصلاهمشون برن گمشن.بااین حرفم رادوین وایسادوچنان اخمی کردکه تاحالاندیده بودم باچشماش داشت کتکم میزدازحرفی که زدم پشیمون شدم ای خاک توسرت کنن کمندچی درباره ی این الاغ فک کردی که همچین حرفیوجلوش به زبون اوردی هرچی باشه اینم ازهموناست دیگه.رادوین- گفتی کیابرن گمشن؟.تواین خونه ای حواست به حرف زدنت باشه یه کم بهت رودادم پرونشو- من...واقعا...اه خوشم نمیادازش معذرت خواهی کنم.اصلامگه به اون گفتم. بیخیال.یه کم دیگه تادرسالن خونشون مونده بودکه شروع کردم به دویدن.بااین کارم دیدم صدای قهقه ی رادوین بلندشدمتعجب ازاین حرکتش سرجام وایسادم به طرفش برگشتم همین طوردلشوگرفته بودوزمینوگازمیزد.شانس گفت عموزنعمورفته بودن داخل وگرنه دیگه حتمابه عقلمون شک میکردن.رادوین- وااااااای کمند قیافت خیلی خنده داربودکاش یه اینه همراهت بودوخودتومیدیدی- زهرمار.مگه من دلقکم داری به من میخندی- دیوونه خیلی باحالی- میزنمتاداری به چی میخندی.ازروی زمین بلندشدواومدطرفم منوکشیدتوی بغلش ای خدامریضاروشفابده این رسماتوی نبودمن دیوونه شده بوده من خبرنداشتم.همین طورکه توی بغلش بودم میخندیدومیگفت-کمند به نظرت من همچین ادمیم که بخوام مقابلت ازعمومهران دفاع کنم من خودم توی خونه روزی هزارباربهشون فحش میدم- پس مرض داری که قیافتوبم عین زهرمارمیکنی.گفتم الان به همه نگی هنرکردی بااون اخمت- دیوونه شوخی کردم.ازتکنیک همیشگیم استفاده کردموباپام زدم توی ساق پاش که مثل دختراجیغ زدوباصدای دخترونه ای گفت- ای تیرعجل خورده!!!! دخترخوبی بهت نیمده همون روزاول بهت گفتم که بایدباعث افتخارت باشه که بیای توی بغل من.پس چرالگدبه بخت خودت میزنی.اومدم دوتافحش نثارش کنم که زنعموفریبااومد- رادوین توبازچل گیریت توی حیاط گل کردبابااین دخترتازه ازبیمارستان اومده بزاربیادتویه چیزی بخوره.همچین میگه ازبیمارستان که انگاراززندان ازادشدم.رادوین- چشششششم فریباخانوم شماحرس نخوربراپوستت بده مانوکرهمتونم هستیم- اینقدربذله گونباش باکمند بیاین تواینوگفتورفت تودوباره.میخواستم راه بیفتم که یه دفه دیدم توهوام- ووووووووییییییی رادی جون جدت منوبزارپایین- این جبران این همه وقتی که سرپانگهت داشتم- باباچه جبرانی من اصلاخوشم نمیادازاین کارامنوبزارزمین- وااای دخترتوچقدروق میزنی دودقیقه ارم باش راه زیادی نیست که منم که پسرخیابونی نیستم پسرعموتم- پس لطفاسریعتربرو- چشم.خداییش چقدرحال میده توی این خونه یکی باشه هی بغلت کنه برتت اینوراونورچون بایدفاصله ی هرخونه صدمتروبود.وقتی رسیدیم جلوی درسالنشون منوگذاشت روی زمین- واقعاحال دادممنون روزی چقدرحمل بار روظرفیت داری!!!؟- عه بعله دیگه خرگیراوردی- خودت اینکاروکردی- توهم ازخداخواسته.الکی فقط برانازجفتک مینداختی اره؟...- تاحالاتجربش نکرده بودم به خاطرهمین نمیدونستم چقدرکیف داره- خیلی سبکیاخجالت بکش مثلا24سالته دخترچندکیلویی- امممم فک کنم 54کیلوباشم- قدتم که ماشا...- 175بااجازت- حالاخوبه مثل تینابندانگشتی نیستی.وقتی واردشدیم عموزنعموپشت میزنهارخوریه 8نفرشون نشسته بودنونشسته بودنوبساط صبحونه ام جلوشون بود.عمو- چه عجبی اومدین بالاخره- معذرت میخوام عموجون به نظرم بایدیه تاکسی برای این خونه بگیرین- شماجووناباهزارتانازعشوه راه میرین که دوسال طول میکشه تایه مسیری روطی کنین.رادوین- بهزادجون دیگه ازاین وصله هابه این دختره ی پلنگی نمیچسبه.فریبا- حق بارادوینه بهزاداین تیکه هامناسب کمند جان نیست ماشا...خیلی محک بزرگ شده.من- زیادتعریف نکنین .عموبهزاد- اره حق بازنعموته یقیه ی نوه دختریای اقابزرگ همشون لوسن .رادوین- نمونه ی بارزشم این رویای گنده دماغه.فریبا- درست حرف بزن رادوین زشته.- ازکی تاحالازشت شده.شمانگرانه کمند هستی نترس این خودش بدترازمنه ندیدی بیرون چی میگفت.بااین حرفش کوسن مبلومحکم پرت کردم که حواسش نبودجاخالی بده خوردتوسرش- اااااییییی میبینی بابادودفه دیگه این دختره ی چشم سفیدگیس بریده روبرای صبحونه دعوت کنین سرمنه بدبختوبه بادمیده.عمو- شمادونفرخوب ازپس هم برمیاین الانم رادوین پسرم اون دهنتوببندتادرست صبحونمونوبخوریم- چشم سرورم.صبحونه روتوسکوت مطلق که مربوط میشدبه قوانین خونه خوردیم به نظرم خیلی مسخره میومدمن اگه خوردم سرمیزحرف نزنم اصلاغذاازگلوم پایین نمیرفت ولی چون رادی خفه شدمنم دیگه چیزی نگفتم.- خب زنعموجون.اوهع من چه چاپلوسی شدم ولی ازحق نگذریم عموبهروزبازنعموفریبابی شیله پیله بودن مگراینکه اون روشون بعدامشخص بشه.من دیگه برم بابت صبحونه واقعاممنونم.بهروز- کجاعموجون بمون اینجاکسی خونتون نیست- نه دیگه برم کلی کارعقب افتاده دارم- پس من فیروزه رومیفرستم خونتون که اگه کاری داشتی برات انجام بده- نه لازم نیست- انگارحواست نیست که دستت شکسته اره- باشه پس خدافظ- به سلامت.*وقتی وارداتاقم شدم چشمم خوردبه وسایلم اخیییش چقدردلم تنگ شده بود.این محدیثه اشغالم که یه سراغی ازم نگرفت.اراستی مبایلم کجاست اصلاکوله ام کجاست.نکنه افتادن توی دره نبابامگه یادت نیست قبل ازاینکه پرت بشی افتادن روی زمین.اه لعنتی لابداون عوضیابردنش.یه دفه یادخواب دیشبم افتادم.راستی دیشب کی بودکه من مثل وحشیاپریدم بغلش.دیشب که حساموریمااونجابودن!!...خودشه... اره حسام بود!!!چون کسی به غیرازاون دیگه دیشب بلالای سرم نبود.وووووییییی کمند خره یعنی اونی که بغل ارامش مرگ روبرام داشت حسام بوده وای خدااااااعاشقتم.بایددودفه دیگه خودموبزنم به بیهوشی بغشم بغلش وای چه حالی بده.ولی حیف که ازاین لوس گیریاخوشم نمیاد...اخه یعنی چی که ادم غش کنه به نظرم خیلی مضحکه ازادمای ضعیف متنفرم.دیشبم خوابه اون اشغالارودیدم که اینجوری بغش کردم.رفتم سرتلفن خونه به خانوم اخلاقی زنگ زدم-الو- سلام خانوم کریمی کمندم- سلام دخترتوهیچ معلومه که کجایی ادرس خونتونم که عوض کردی- من واقعاشرمندم راستش یه اتفاقی افتادمن این چندروزبیمارستان بودم نتونستم بهتون خبربدم- چراچه اتفاقی برات افتاده بودالان حالت خوبه- بله بله خوبم من ازفردامیام کارموشروع میکنم- اگه حالت خوب نیست بمون بازم استراحت کن- نه حالم خوبه فقط زنگ زدم اطلاع بدم- باشه عزیزم خدافظ- ممنون ازلطفتون خدافظ.گوشیوقطع کردمودوباره رفتم توی اتاقم.اینقدردلم برای کشیدن طرح لباساتنگ شده بودکه سریع لباسامودراوردموباهزارزوربربختی یه شلوارک سفیدکه توش خرگوشای صورتی بودوتابالای زانوم بود.بارکابی سرش که یه خرگوش بزرگ بود.بااین لباسادقیقامثل بچه های دوساله شده بودم ولی چون هواخیلی گرم بودپوشیدمشون.دستمم که توی گچ بودنمیشداستین داربپوشم.موهاموریختم دورمونشستم پشت میزتحریرم بادست راستم که خداروشکرسالم بودشروع کردم تندتندبه کشیدن طرح لباساهیچ کاری برام مثل نقاشی کردن لذت بخش ترنبود.****نمیدونم چقدرگذشته بودکه احساس کردم که چشمام داره سیاهی میره وقتی سرمواوردم بالاچشمم که به ساعت افتاددهنم اندازه ی گاراژبازموندواااااااااااااییی ساعت3بعدازظهربودیعنی من 5ساعت همین طورطرح میکشیدم چقدرزودگذشت.وقتی شمردم 40تاشده بودن.پاشدم به کمک درودیوارکه یه وقت نخورم زمین به خاطرضعفم خودمورسوندم به اشپزخونه.وقتی دریخچالوبازکردم هیچی غذای اماده ای توش نبود.خب خداروشکرمن گشنم شدتایخچال خالی بشه وگرنه دیگه هیچی یه پشقابه بزرگ برداشتموشروع کردم داخلشومیوه گذاشتن.اممم موزشلیل انگورکه عشقمه کیوی سیبری گیلاس اناناس.بسه دیگه خفه کردی خودتو.بالاخره ازمیوه برداشتن دست کشیدمودریخچالوبستم.اومدم خودموپرت کردم روی کاناپه اومدم شدموشروع کردم میوه هارومثل قحطی زده هاخوردن تقریبایه نیم ساعتی میشدکه مشغول خوردن بودم که صدای درسالن که بازشداومد.کیه عایا؟؟...بیخیال شایداین رادی.بیخیال نشسته بودم تاهرکی که واردشده بیادخودشومعرفی کنه.حالاازشانس پشتم به دربود.بیخیال خوشه ی انگوروگرفته بودم دستموداشتم میخوردم- عصربخیییییییر.بیادیدی گفتم این رادی خرست چندتادونه انگورکه باقی مونده بودوباهم پرتاپ کردم توی دهنمو به سمت درچرخیدم.ولی باچیزی که دیدم چنان انگوراپریدبه گلوم که مطمئن بودم الان دونه دونه شون ازتوی دماغم درمیان.اومدم دربرم که دیدم خیییلی دیرشده حسام دقیقاروبه روم وایساده بودوتیپ مضخرف منوکه حسابی دیدنی بودودید.زبونم بنداومده بودالان بهترین کاری که میتونستم بکنم این بودکه خودموبی تفاوت نشون بدم چون دیگه کارازکارگذشته بودوخجالت هیچ فایده ای نداشت.فقط این لبخندرولبش نمیزاشت که کاملاخونسردباشم.رادوین- تیپت توحلقم دخمرعمو.ای حناق24ساعته یکی نیست بگه حالااون اومده خونه ی ماتودیگه دنبالش چیکار میکنی.بااخم گفتم- رادوین خان روتوبرم والااگه منم مثل گربه بی سرصداواردخونت بشم مطمئنن وضعت بدترازمنه.حسام- یعنی ماگربه ایم- ببخشیداپس نیستین اون زنگ جلوی دردکوری نیست برای امثاله شماهاگذاشتن.رادوین- خب حالاجبهه نگیرماهمه ازهمیم.اینوگفتورفت لمیدروی مبل ها حسامم که حالااخم کرده بودهمین کاروکردولی کاملامشخص بودنمیتونست جلوی خندشوبگیره به خاطرهمین یه اخم مصنوعی کرده بود.به خودم که یه نگاه انداختم باموهای دورم شده بودم عین این سگ ملوساووییی الهی به دورم بگردین.اره عزیزم مگه سگ ملوسم داریم؟؟،نداریممم؟!؟!چرادیگه این پاپیاهستن سفیدن پرازمووای خدا؛ببندببندالان توشدی شبیه گربه های سفیدنه اون پاپی های پرموالاغ؛خواستم برم عوضش کنم دیدم حسش نیست بااین دستم بخوام دوباره لباس بپوشم بی خیال رفتم نشستم روبه روی هردوشون.- خب رادوین که تکلیفش معلومه همش توخونه ی اینواون پلاسه.ولی شمااقای کامیاب...دستی بهش گفتم کامیاب چون هنوزاون دختره نیوشاازیادم نرفته بودبه علاوه حرفی که توی استودیوم بهم زده بود.رادین- کمند کامیاب چیه؟درست اسمشوصداکن حوصله ندارم- کسی باتونبود.حسام- اونروزتوی کوهنوردی کوله باگوشیه همراهتون مونده بوددست من الان براتون اوردمش- اونوقت اینادست شماچیکارمیکردن.زودترازحسام رادوین گفت- چونکه حسام جان اونروزتوی زبون درازوازته دره نجات داد کوله باگوشیت دسته حسام مونده بود.بااین حرفش شاخ دراوردم یعنی چی که منونجات داد؟؟...ورادوین- زیادشاخاتوبالاسرت نگه نداردردمیگیرن- رادوین جان عزیزم حواست به خودت باشه اینقدرنمک میریزی یه وقت...- جرئت داری مظلوم گیراوردی من چون میدونستم اگه تنهایی بیایم میزنیمون دونفری اومدیم حالادیگه نمیتونی پاهای منوسیاه کنی کمـــنــد خانوم.بااین رادی هم من هم حسام به خنده افتادیم ویه جورایی جوبینمون صمیمی ترشد.حسام- شمااول بهتره بگی که چی شدکه افتادی پایینه دره بعدماجریانه نجاتومیگیم- گروکشی میکنی.رادوین- نه اتفاقاچهارروزه که ازاون مامجرامیگذره توهم هیچی نگفتی- خب من ازدره برت شدم پایین دیگه همین- اهااان.رادوین اینوگفت وبعدوروشوکردبه حساموگفت- اخه میدونی حسام جون این دخترعموی من چهاردستوپامیره بعدم اینکه خداروشکرخدابهش چشم نداده.خب ماهم این بچه روجای به اون خطرناکی رهاکردیم.حق داره که همین جوری یه چیزیش بشه.بااین حرف حسام یه پوزخندکاملاتمسخرامیززدکه قشنگ رفت روی مخ من امپرچسبوندم.ازسرجام بلندشدم تقریبابادادگفتم- رادوین حالیت نیست؟؟دوست ندارم یگم چی شده.حسام- یعنی چی که دوست نداری بگی- برای من تعریف به یاداوردن چیزای بدی که برام اتفاق افتاده دردناک ترین چیزه.حالااگه معنی مفهوم این حرف من براتون سخته لطفا ازخونه ی من برین بیرون.اینوگفتم راه افتادم طرف پله های مارپیچ اتاقم که باحرف رادوین روی پله ی اول میخکوب شدم.- ببینم کمند نکنه کسی اونجابهت؟؟؟...فکم مثل همیشه منقبض شدوخون به صورتم دویداصلاانتظارهمچین حرفیوازرادوین نداشتم چطورمیتونست جلوی حسام اون حرفوبه زبون بیاره.بیاکمند خانوم بازدوباره به این نتیجه رسیدی که هیچ کسی لیاقت دوس داشته شدن نداره.ای خدامن چرااینقدربایدتنهاباشم که مدام بهم شک کنن.دوباره بابه یاداوردن تنهاییم بغض توی گلوم نشست که مهارش برای نشکستن به نظرم سخترین کاردنیاست.سکوت توی خونه حاکم شده بودحتی حسامم هیچی نگفت وقتی برگشتم چشمای رادوین پرازسوالوچهره ی حسامم نگرانوپرسشگربوداه کمند داری چهره خوانی میکنی بروبزن تودهن این عوضی تابفهمه توبرای اینکه شرفت نره حاضرشدی خودتوازدره پرت کنی پایین.به سرعت نورفاصله ی بینمونوطی کردموبابیشترین توانی که میتونستم زدم توی صورتش.همزمان بااین کارم دوقطره اشک ازچشمم چکید.حسام که دستاش کرده بودتوی جیب شلوارکتون مشکیش حالاهمزمان بارادوین گفت- کمند.اشکام پیاپی میریختن اینقدرعصبانی بودم که هیچ تلاشی برای مهارکردنشون نمیکردم.رادوین خیلی عصبی بودولی حقش بود.بازم توی سکوت برگشتم سمت اتاقم.وقتی میخواستم دراتاقموببندم.یه نفرپاشوگذاشت پشت در.وقتی دروکامل بازکردم حسامودیدم چقدردلم ازگرفته بودکه تموم مدتوپایین سکوت کرده بود.چقدرازش دلگیربودم به خاطراینکه باسکوتش حرف رادوینو تاییدکرده بود.بدونه اینکه بهش اهمیتی بدم رفتم روی تختم نشستم چشمم که تواینه مقتبل تخت به خودم افتادنزدیک بودخندم بگیره اون لباسااین موهای لخت بلندواین اشکامنومثل مهده کودکیاکرده بود.پاهاموجمع کردموسرموگذاشتم روی زانوهام .حالاتنهاکاری که میتونستم بکنم این بودکه سرموبزارم روی زانوهام که حداقل اشکامونبینه خیلی سعی کردم مهارش کنم ولی این اشک لجبازترازاین حرفابود.چیزه زیادی نگذشته بودکه تماسه دستشوروی شونم حس کردم بازم طبق معمول انگاربرق بهم متصل شد.صداش که بیشترشبیه لالایی بودبه گوشم میخورد- دخترخوب وقتی قشنگ توضیح نمیدی نبایدازاین تهمتادلگیربشی.دردهن هیچ کسونمیشه بست.ذهن همه کسم نمیشه تمیزکرد.بااین که اصلادوست نداشتم بره ولی گفتم- تنهام بزارلطفا- هیچ قیافه ی خودتوتوی اینه دیدی ازوقتی که دیدمت دوس داشتم ازته دل بخندم ولی هی گفتم ناراحت میشی.ولی الان که داری گریه میکنی دیگه واقعانمیتونم بهت نخندم.اینوگفتوبعدم صدای کرکرخندش اتاق روپرکرد.دوس داشتم بامجسمه کنارتختم بزنم توی سرش ولی بهترین کاربی تفاوتی بود.به خاطرهمین حتی سرمم ازروی پام بلندنکردم.فک کنم یه ده دقیقه ای شدکه هی سعی میکردباخنده هاش وحرفاش منوبه حرف بیاره.ولی برای اینکه ضایع بشه سرمم بلندنکردم.حالابماندکه زیراونجاخیلی ریزمیخندیدم.اولین باری بودکه توفضای گریه خندم میگرفت.حس کردم نشست روی تخت اینوازتکون خوردنش میشه فهمید.- کمند رادوین ازروی نگرانی اون حرفوبهت زدوگرنه بارهاشده که بهم گفته توحتی بیشترازریمابراش عزیزی.میدونم حرفش خیلی بدبودولی خب من سکوت کردم چون نمیخواستم واردبحثی بشم که به من مربوط نیست نمخواستم توای که همکارمی ازم دلگیرشی یارادوین که همبازی بچگی هامه ودوست صمیمیم.به خاطرهمین سکوت کردم.- سکوت توحتی یه درصدم برام مهم نیست اصلاتوکی باشی که بخوای میون دعواهای منورادوین دخالت کنی الانم اگه خنده هات تموم شدمیتونی بری- اره حق باتوئه.ولی تاوقتی که گریه های این خانوم خرگوشه تموم نشه نمیرم.ووووییی خداروشکرکه نمیری چقدرخوبه که هرچی میگم برونمیری.الهی کمندبه فدات بشه اخه نمیدونی که روی تخم چشم های من جاداری توتااخردنیابمون اینجااگه من ناراحت شدم؟داشتم ازخوشحالی میمردم.سرموکه ازروی زانوهام برداشتم که نگاهم بانگاهش گره یه کم خیره شدم بعدبه سختی دل کندموروی تخت روی دست راستم درازکشیدم پشت کردن بهش برام سخت بودبه خاطرهمین روبه اون خوابیدم.چشمام هنوزاشکی بود.ولی اون بایه لبخندمهربونوخوشگل نگاهم میکردبرای اینکه ازخوشحالی یه وقت ذوق مرگ نشم.چشماموبستم- کمند میدونم برات سخته که بگی ولی ازت خواهش میکنم بگوچرااون اتفاق برات افتاد.اوووووف چه قدرزودمیره رومخ خب بچه قشنگ میشستی توی سکوت منونگاه میکردی که من حداقل یه کم خوش باشم.کمند بهتره بگی چون اینطوری اونوبه خودت بدبین نکردی.پاشدم نشستم پاموازتخت اویزون کردم چون بیان اتفاق گذشته برام سخت بودسرموگرفتم میون دستاموموهامودرحین تعریف چنگ میزدم که بتونم ادامه بدم.وقتی که همه چیزوگفتم ازتخت اومد پایینوجلوی پام زانوزداخ که من کشته مرده ی این زانوزدنای توام.دوتادستاموکه محکم چسبیده بودبن به سرموبادستاش پاییین اورد.همین طورکه خیره بودم توی چشماش گفت- دخترااکثرابالشتشون روفشارمیدن ولی توداری مثل پسراسرت روفشارمیدیوموهاتومیکشی یه کم عجیبه.ولی بدون موهات برای اینکه بخوای چنگ بزنی بهشون خیلی حیفن.حداقل اگه عادت داری میتونی بالشتتوبزاری روی شرتوهی به اون چنگ بزنی بااین حرفش یه لبخندنشست روی لبم- دیدی تونستم بخندومت خانوم کیانفراینوگفتوبلندشدمقابلم وایسادگفت- خب دیگه ماموریتم تموم شد- ماموریت- اره دیگه.فقط بزاربهت بگم که تقصیرخودت بوده اگه اینقدرکلاس نمیزاشتی تنهانمیرفتی نه خودت اینطوری میشدی نه اینکه جونه منوبه خطرمینداختی خودت دیدی که اونجاهردختری یه پسربرای کمک پیداکرده بودچسبیده بودبهش فقط توبودی..داشت میرفت که گفتم- منظورت ازاینکه جونت به خطرافتادچی بود- خسته نباشین واقعاانگاربهتون نگفتن که وقتی پرت شدی من به هزاربدختی اومدم پایین دره که ببینم چی ازت باقی مونده یانه.- واقعاازت ممنونم- نمیخوادممنون باشی چون من فقط ازروی اینکه همکارم بودی اینکاروکردم هرکسه دیگه ام بودهمین کارومیمردم.ای ایکبیری نالوتی.میمریدی نگی. بیاکمند خانوم ایناروبشنوکه یه وقت هوابرت نداره- خب حالااامگه من گفتم فقط به خاطرمن این کاروکردی- نه اینوگفتم که یه وقت فک نکنی که خیلی ارزش داشتی.من به برای کلمه ی همکاری که بینمون بوداین کاروکردم وگرنه همون وقت که میوفتادی دوتافاتحه بالاسردره میخوندمومیرفتم.اااااه ای کاش مثل چندلحظه قبل مهربون میشدیادت رفته ثبات نداشت کمندخانوم اره راست میگی ولی کاش حداقل الان اینقدرجدی نبودکه بزارمش پای شوخی وعه ویییش چی میشدالان میگفت وظیفت بودعشقم!!توهمه ی زندگیمی اگه توچیزیت بشه من خودمومیکشم!!خوبه خوبه توهم فانتزی هم حدی داره،حالاتوهم هی بزن توحال.کمنددرخواب بیندپنبه دانه گهی لپ لپ خوردگه دانه دانه...والا عشقم؟؟اونم این غضمیت بگه ها؟خومگه چیه مگه ندیدی چندلحظه قبل چه مهربون شده بود،بدبخت بااین قیافه والادل شمرهم بوددلش به رحم میومد.- به هرحال ممنون- خواهش میکنم راستی نیوشاخیلی ازت خوشش اومده بود.ای خداااااهمین مونده بوددوس دخترش ازمن خوشش بیاداصن غلط کردم چرانمیره گمشه بیرون!!- بالاخره به عنوان فامیل همراهت بودیا؟..- هرچندبهت مربوط نیست ولی درظاهربه عنوان فامیل بود- هع توکه میگفتی هیچ دختری لیاقت تورونداره پس چی شد- اگه باهاش اشنابشی میفهمی که نیوشاهردختری نیست.اون روانشناسی خونده وفعلافقط یه کم فکرمودرباره ی خودش مشغول کرده اون کوهنوردیم برای این بودکه بشناسمش- اره منم ازش خوشم اومده بوداتفاقابهت پیشنهادمیدم که فکرتودربارش قطعی کنی چون این خییییلیییی خوبه که مریض بادکترش ازدواج کنه اینطوری دیگه همیشه تحت کنترل ودرمانش هستین.!!!!!اخییییییییییییش دلم خنک شدپسره ی بیشعورازخودراضی- این حرفوازت نشنیده میگرم- حالامثلااگه شنیده بگیری چیکارمیکنی- دفعه بعداگه تکرارشدمیفهمی که چیکارمیکنم.میخواست ازدربره بیرون که یه دفه برگشتوگفت- راستی کوله اتم همراه باگوشیت روی کاناپه ی پایینن.گوشیتم که هردقیقه هزارتامیسکال وتماس وپی ام داشت که من مجبورشدم خاموشش کنم.شرمنده خدافظ.حتی نزاشت جوابه خداحافظیشوبدم که دراتاقمومحکم زدبهم.خب حالاکه حسابی بااون میوه های رنگارنگ شکمموپرکردم.به خاطرطرحایی که کشیده بودم حسابی خسته شده بودم به خاطرهمین پتوکشیدم روی خودمودوباره خوابیدم.حرفای حسام دوباره توی گوشم زنگ زد.یعنی واقعااون منونجات داده بودچرت نگومگه کربودی که گفت به خاطرکلمه ی همکاربوده.خب حالااون هیچی ولی همیشه پیشه خودم میگفتم این داستان های عاشقانه که طرف داره گریه میکنه بعدیه دفه یه لبخندمیزنه خیلی مضحکوبی معنیه ولی امروزاین اتفاق برای خودم به دست حسام افتادواقعاچه حس خوبیه ای کاش همیشه همین طوربوداصلابرای خودش یه نوع دیازپامه بااون لحن صداش.بیخیلی کمند ازاین حسام هیچیش به تونمیچسبه مگه ندیدی چه نیوشانیوشامیکرد.اووووف حرومش باشه ایشا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بااعصابی داغون ازخونه ی کمند اومدم بیرون.رادوینم که همون موقع که زدتوی گوشش ازباغ زدبیرون .حسابی کلافه بودم باسرعت نورازتوی کوچه پس کوچه هارفتم خونه بدونه اینکه لباساموعوض کنم رفتم سمت اتاقی که وسایله ورزشیم توش بودبدونه تمومه عصبانیتموخالی کردم توی کیسه بکس.پی درپی مشت میزدم.کی حالمومیفهمید؟؟...کی ازاحساسم خبرداشت...کی فهمیدوقتی رادوین اون حرفوبه کمند زدچه حالی داشتم کی فهمیدوقتی کمند داشت میگفت که اون دوتاپسرحرومزاده اون حرفاروبهش زدن چه حالی داشتم.کی فهمیدوقتی اشک میریخت داشتم چه حالی میشدم.اخرین مشتمم حواله ی اون کیسه لعنتی کردم که دیگه ازنفس افتادمونشستم روی زمین خداتاحالااینطوری نشده بودم یعنی واقعامنه احمق دوباره بایدعاشقه یه دختربشم نه نه این امکان نداره اگه من حسام کامیابم بایدجای سگ باشم که به یه دختردل ببندم.اگه عاشقش نشدی پس چراهی هیچ کس نفهمیدهیچ کس نفهمیدراه انداختی.من مطمئنم که این یه حسه مسخرس که خیلی زودتموم میشه.اصلادست خودم نیست اصلانمیتونم طرفش نرم بدونه اینکه متوجه بشم هی جذبش میشم من نمیدونم اهنروباداره.چرندنگوحسام اون حتی اگه جریانه مغناطیسی هم که داشته باشه توادمی نیستی که بری طرفش.اون تیکه ی اخرووقتی میخواستی بیای بیرون خوب گفتی هع خوب گفتم حالاخوبه میدونی موقعی که اون حرفاروبهش میزدم میخواستم سرموبزنم توی دیوار.وای خدادویونه شدم که میشینم باخودم حرف میزنم بلندشدموازاتاق اومدم بیرون که صدای ایفون بلندشددکمه روکه زدم نیوشاباماشینش اومدتوی باغ.اه اصلاحوصلشوندارم.- سلاااااااام اقای حسام کامیاب- سلام خوبی- ممنون ولی انگارتوخوب نیستی – این موردوخیلی زودمیفهمی- اگه مزاحمم برم – نه این چه حرفیه فقط زیادسرحال نیستم همین- خب چه اتفاقی افتاده- هیچی چیزی نشده- باشه نمیخوای نگو.ولی بزارمن بگم دیروزرفتم خونه ی پرستواینا...- خب- خب که خب بیادرست بشین تاباقیش روبرات بگم.رفتم مقابلش نشستم وگفتم- باقیش- دیروزپرستوخانوم بغضش شکسته بودوجلوی داییوزنداییت همه چیزی گفت- اه نیوشاخوبه روانشناسی خوندی خب درست حرف بزن دیگه- ااا.خب منظورم ازهمه چیزبی محلی های توئه دیگه به باباش میگفت که بایدبابابات حرف بزنه تانامزدی رورسما اعلام کنن.وجالب تراینکه پدرش به بابات زنگیدپدرتم گفت که برای تولدهمتاکه فک کنم دوهفته دیگه باشه میان تاکاملادرباره ی این موضوع حرف بزنن.اعصابم خراب بودبااین حرفای نیوشاهم بدترشدم.دستمومشت کردمومکحم زدم روی میزعسلی شیشه ای که مقابلم بودصدای شکستنش باصدای جیغه نیوشاقاطی شد.نیوشا- حسام چت شده دیوونه چرااینطوری میکنی.زهرم ترکید- نیوشااااا- هااااان- باباچراهیچ کسی نمیفهمه من این دختره پرستورونمیخوام برم به کی این حرفوبزنم- ااااببین حسام نمیخوام ازش طرفداری کنم ولی میدونی پرستوچندساله که به پات نشسته- بابامیخواست نشینه من خودم بارهابهش گفتم که دوستش ندارموالکی وقتشوبرام تلف نکنه- اون دوستت داره- برای من مهم نیست که کی منودوس داره کی نداره من میخوام باکسی که خودم دوستش دارم ازدواج کنم بفهم بابااصن من نمیخوام ازدواج کنم نیوشا- یه روزمیگی دیگه عاشق نمیشی یه روزمیگی ازدواج نمیکنی ولی الان...- من حوصله ندارم بادختری توی زندگیم سرکله بزنم که ازش بدم میاد.بعدم اره من اصلانه میخوام ازدواج کنم نه میخوام عاشقه کسی بشم- حسام اروم باش لطفا- چطوری اروم باشم بهم بگوچطوری؟؟...نیوشااین روزاحالم خیلی بده هیچ کسی ازدرونم خبرنداره.اصلاازاحساساتی که درونمه سردرنمیارم...- ببینم نکنه این احساسات به کمندهم مربوط میشه- همش مربوط میشه- یعنی چی مگه قرارنبودبیخیالش بشی- چرابه هرکی میگم میگه بیخیالش شو- حسااام- نیوشابگوچیکارکنم ازت خواهش میکنم بهم بگوچطوری ازاین سردرگمی خودموخلاص کنم.باورکن من دربرابرکمند کم میارم.واین بیشترکلافم میکنه ازاینکه بدونه اینکه بخوام این احساسونسبت بهش دارم...مطنقم میگه راه ماازهم جداست ولی دلم بدونه اینکه بخوام پیششه.من اصلانمیدونم چیه کمنددوس دارم- ببین حسام بزاریه پیشنهادبهت بدم یه مدت ازش دورباش- چطوری ماباهم همکاریم- چطوریش دیگه بایدخودت حل کنی ولی من مطمئنم که اگه مدت نبینیش همه چیزدرست میشه ازاین سردرگمی هم نجات پیدامیکنی حالاجریان پرستوکه جدائه اگه نمیخوایش به مامانت بگواون اینقدرتورودوست داره که به خاطرت پرستوبیخیال بشه.ولی کمند همین راهشه ازش دورباش تابتونی احساساته توبه مسیری که درسته هدایت کنی- بایدببینم چطوری میشه اینکاروکرد- خب من دیگه برم درضمن مواظب باش باایناخودتوزخمی نکنی مثلا31سالته یه کم خوتوکنترل کن.- توکه میدونی ازبچگی عادت داشتم وقتی عصبانیم عصبانیتموبایدروی یه چیزی خالی کنم- باشه انگارترک عادت برات مرضه.خدافظ- خدافظ.نیوشورفتومنم برای خلاصی ازاین افکارمزاحم لباساموعوض کردموبه سمت استودیوم راه افتادم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی چشماموبازکردم چشمم خوردبه پنجره ی اتاقم که حالاغروب روبه نمایش گذاشته بود. چقدرخوابیدم معلوم نیست تواون بیمارستان کوفتی چی به خوردم دادن که حالادقیقه دقیه دارم چورت میزنم مث این مفنگیا به سختی ازجام بلندشدم ورفتم طبقه ی پایین گوشیم روازتوی کوله ام دراوردم تاروشنش کردم شماره ی مهدی افتاداتصالوزدم- بله- سلام خانومی خوبی؟...- سلام اره خوبم- اومده بودم ملاقاتت ولی گفتن مرخص شدی شرمنده نتونستم بیام- نه بابااشکال نداره- خب حالاحالت خوبه- اره خوبم فقط دستم توی گچه همین- خب این یه مشکله سطحیه...فک کنم این چندروزکه توی بیمارستان بودی حسابی حوصلت سررفته اره؟؟..- اره- موافقی میام دنبالت که بریم بیرون.پیشنهاده خوبی روداده بودولی من اصلاحوصله ی اینکه باهاش برم بیرونوهی وایسه امضابده رونداشتم یااینکه خودم هی بخوام موشو گربه بازی دربیارم به خاطرهمین گفتم- پیشنهاده خیلی خوبیه.ولی چطوری بگم...- باکسه دیگه قرارداری؟؟...- نه ولی خودت که میدونی حالم اینقدرام مناسب نیست که بخوام بیام توموجه یه جمعیت.خودت که میدونی چقدرطرفدارداری-...- مهدی؟؟- باشه هرطوردوست داری- ناراحت شدی- نه حق باتوبودفقط اگه یه روزازشغلم انصراف دادم بدون که به خاطاین بوده که بتونی راحت باهام بیای بیرون- خخخ توکه خودت خوب میدونی من به خاطراون صداته که دوست دارم- وقتی اینطوری نیست پس الکی نگو- اره راست میگی خب دیگه وقت تلف نکن.قول میدم وقتی کوفتگی های بدنم خوب شدودستم ازگچ دراومد تاوسط موج های دریاهم باهات بیام- باشه اینقدرنمک نریزخداحافظ- خدافظ.چییییش چی میشداین پیشنهادواون حسام عوضی میداد.اره اون بره این پیشنهاداتوبه نیوشاجونش بده ایکبیری.خواستم گوشیوپرت کنم اونطرف که دوباره صداش دراومدکه شماره ی مهدیس افتاده بودتاوصل کردم هردوموباهام گفتیم- عاشغااااااااااالییییییی.مهدیس- تودیگه چه مرگته چهارروزه دارم مثل سگ بهت زنگ میزنم همش خاموشی- اااا توکه میدیدی خاموشم پس میمردی بیای ببینی چی شده- اووووومن ماشینم خراب بودتازه امروزگرفتمش اینقدرم سرم شلوغ بودکه اصلاوقت نشد.حالامگه چه مرگت شده- هیچی همه دوست دارن منم دارم-ااااباشه ببخشیدالان پاشوبااون پروشه خوشگله ات بیادنبالم بریم پاتوق- اخ دمت گرم بااین پیشنهادت ولی شرمنده خودت بایدبیای دنبالم – چراااا- چون نمیتونم رانندگی کنم- مگه چی شدی کمند جونم- باشه چاپلوسی نکنی بیاخودت میبینی- باشه من تانیم یه ساعت دیگه اونجام – خدافظ- خدافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتم سرکمدلباسم شلوارجینه ابی اسمونی پوشیدم بایه مانتوی بلندتابستونی ابی که استیناش سه ربعی بودکه بتونم گچ دستموازش خارج کنم.حالاگشادبودنش به کنارکه خیلی باحال شده بودم .خـــــــب موهامم که هرکاری کردم نتونستم یه دستی ببندمشون نشستم سرمیزارایشم.خط چشم کشیدم باسایه ابی تیره که خیلی بهم میومدیه رژقهوه ای هم زدم خداروشکردیگه نیازبه کرم نداشتم.کمدی که توش کفشای موچیده بودم هم بازکردموکفش پاشنه 12سانتی ابی مخملی که کنارش یه پاپیون بازنجیربودوپوشیدم. یه شاله ابی هم که که کنارش چندتاخط باریک مشکی بودبرداشتم که وقتی مهدیس اومدموهاموبست سرم کنم.حالاخوبه خداروشکراینقدرپول داشتم که هرکاری دلم میخواست میتونستم انجام بدم وگرنه تنهاکه هستم اگه میخواستم دستم توجیبه اینواون باشه دیگه واویلاهرماهم باحقوقی که ازشرکت وسام میگرفتم ارقام حسابم هی بزرگترمیکرد.توهمین افکارصدای زنگ دراومدوقتی دربازکردم مهدیس که تیپ صورتی زده بوداومدبادیدنم یه جیغ بنفش کشید- چته دیوونه ی جن زده- کمند چرااینطوری شدی- به توچه- اااابگوببینم چی شدی- بله دیگه وقتی ازم سراغی نمیگیری فکرالانتم که داری ازفوضولی میمیری روبکن مهدیس جون- باباغلط کردم بگوچی شدی- باشه میگم حالابیاموهای منوببندتوی راه برات تعریف میکنم.مهدیس همه ی موهامومحک بست پشت سرم.- توکه بااین یه دستیدهمچین ارایش خوشگلی کردی خب موهاتم میبستی دیگه- منظور؟؟...همچین داری حرف میزنی انگاخودت گل کردی موهامو- ا...- هیچی نگودیگه به اندازه کافی دیرشده شالموازروی تخت بده که سرم کنم- خیلی بی تربیتی باشه.مهدیس خودش شالوانداخت توی سرم وقتی بلندشدم راه افتادم که دیدم مهدیس همین طوراونجاوایساده- د چراراه نمیای یادم نمیاداونجابهت میخ زده باشم- من نمیام- بلع؟؟- باباتواین کفش هاروپوشیدی من بااین کفش عروسکیادرکنارت کوتولم.یاخودت اونارودربیاریابه من یه جفت بده- خودت که میدونی من همیشه کفشم باشلوارم سته پس دراون کمدوبازکن خودت یه جفت بردار.مهدیس رفت سرکمدمووقتی بازش کردگفت- کورشده تواندازه یه مغازه کفش داری بااینامیخوای چه غلطی بکنی- به توربطی نداره یه چی برداربپوش بریم حوصلم سررفت- وااای اینقدرکفش داری ولی یه جفت کفش پاشنه بلندصورتی نداری؟؟- شمااگه مثل دیوونه هاکفش پاشنه بلندصورتی توی خیابون میپوشی نبایدهمچین انتظاری ازمن داشته باشی.یه جفت ازاون طوسیابردار- بالاخره کفشوپوشیدوراه افتادیم وقتی میخواستیم ازدربریم بیرون یه دفه دیدم مامانم جلوم سبزشد- سلام کجامییرید؟؟- بامهدیس داریم میریم بیرون- حداقل یه کم استراحت میکردی بااین دستت کجامیخوای بری- نگران دست من نباش.چیزیش نیست.حالاچرااینقدرزوداومدی خونه- زوداومدم چون شیفتمرودادم به یکی دیگه- اهان خدافظ- خدافظ.سریع سوارماشین شدیم وراه افتادیم- چرامامانت بایدبااین همه اموالی که داریتادیروقت کارکنه- چه میدونم والا...- به نظرم میخوادیه کاری منه که براش به پول نیازداره- برام مهم نیست بزارهرکاری دوست داره بکنه قبل ازاینکه بره سرکارم تادیروقت بادوستاش بودفک میکنم حالاکه میره سرکاربراش بهترباشه – اره.حق باتوئه- ازثمین خبرنداری- چراپریروزباهم چت کردیم- واقعااا- اره گفت که توانلاین نبودی- حالش خوب بود- اره گفت که چرانرفتیم شمال وازاین حرفاحاله مادرشم خوب بوده- خداروشکر- حالامیای بریم بهش سربزنیم- نمیدونم تاوقتی که برنامه هست نمیشه بایدوقتی تموم شدحتمابریم.- دلم براش یه ذره شده...راستی قراربودبرام تعریف کنی زودبگوچیشد.همه چیزه اونروزوبراش تعریف کردم به غیرازاتفاقای امروز- واقعاحسام نجاتت داد؟؟/...- اره...- خب چرااون اینکاروکرده؟؟...- خودش که میگفت فقط به خاطرکلمه ی همکاری که بینمون بوده اینکاروکرده وهرکسه دیگه ایم بوده همین کارومیکرده- اووووچه فداکار...نمیدونم چرابه خاطرکارای امروزحسام...حرفاش درباره ی نیوشادلم یه جوری بودمدام تصورمیکردم که باهم دیگه ازدواج کنن.- پیاده شورسیدیم.بدونه حرف پیاده شدموسمت رستوران راه افتادم.تاواردشدم ارتان اینابرامون دست تکون دادن یه لبخندمصنوعی زدمورفتم سمتشون نشستم.ارتان- خدابدنده چه اتفاقی براتون افتاده- چیزه خاصی نشده.سهیل- سورپرایزه خوبی بودفک میکردیم فرداشب بیاین.نازنین- سهیل خان حالاناراحتی- چه ربطی داشت.همین طورداشتن بحث میکردن که منم بایه لبخندداشتم نگاهشون میکردم که نازنین گفت- راستی اخراین ماه عقدمنوسهیله خواستیم ازتون دعوت کنیم چون ادرستون رونداشتیم که بخوایم براتون کارت دعوت بفرستیم- من بااین دسته شکسته کجابیام اونوقت؟؟- ای باباتااخراین ماه بازش میکنی دیگه بهونه نیار.مهدیس - اونوقت شمادونفرخجالت نکشیدین این همه وقت دوست بودین تازه میخواین عروسی کنین- خب داشتیم همدیگه رومیشناختیم دیگه.من- خب فک نمیکنین زمانه خیلی کوتاهی برای اشنایی دراختیارتون بوده به نظرمن بازم صبرکنین صلاح نیست اینقدرزودی بخواین عقدکنین.سهیل- اااادیگه تیکه پرتاب نکن کمند خانوم.ارتان- خب مگه دروغ میگه.نازنین- تویکی حرف نزن که اگه اون دختره بهت خیانت نکرده بودحالاحالاهابازم میخواستی باهاش دوست باشی.بااین حرف نازنین ارتان چنان چشم خره ای بهشون رفت که نزدیک بودمن جان به جان افرین تسلیم کنم عوض نازنین.مهدیس که یه کم ازماجرارومیدونست گفت- جریانه خیانت چیه.ارتان حالارفته بوداونطرف میزوازمادورشده بودمن گفتم- منظورنازنین ازخیانت این بودکه دوس دخترارتان رفته سراغ یه پسردیگه همین اینوگفتم وسریع رفتم پیشه ارتان- واقعاازت ممنونم که به مهدیس چیزی نگفتی- ازکجامیدونی- خب نمیدونست دیگه- من ادم رازداریم ارتان خان- اره چشمات به خوب بودنت گواهی میده به خاطرهمین بودکه من جریان اونوفقط به توگفتم. خواهش میکنم به دوستت چیزی نگو- خب اگه من میخواستم بگم که همون روزگفته بودم- میدونی کمند ببخشیدکه اسمتوبدونه پسوندوپیشوندصدامیکنم- نه نه راحت باش اتفاقامن اصلاعادت ندارم- خوبه ولی اینکه من اومدم اون حرفاروبهت زدم...نمیدونم چیه توئه که منووادارمیکنه مثل خواهربهت نگاه کنم راستش من یه خواهرهمسن توداشتم که تویه تصادف عمرشودادبه تو- واقعاتسلیت میگم- ممنونم میدونی چشمای خواهرمم خیلی شبیه به توبودخواهرم قبل ازاینکه برام یه خواهرباشه بهترین دوستم بودبه خاطرهمین باهات خیلی احساس راحتی میکنم یعنی باورکن احساسی که به خواهرم داشتم الان به توهم دارم همین شباهته که باعث شدازرازه به اون بزرگی باخبربشی- خب بایدخوشحال باشم که چشمام شبیه خواهرت بوده...الانم مطمئن باش منم مثل خواهرت این رازتوبه هیچ کسی نگفتمونمیگم- خیلی ممنونم ازت فقط یه خواهش دارم- چی- میشه حرف نازنینوپیش مهدیس خانوم ماس مالی کنی- من همین الان که میخواستم بیام پیشت قضیه روجمعش کردمواومدم- دمت گرم- باشه حالابیابریم.باهم دیگه به سمت میزراه افتادیم توسکوت غذامونوخوردیم ساعت 11بودکه باهم دیگه خداحافظی کردیم ومن بامهدیس راه افتادیم.مهدیس - میخوای بریم خونه- پس میخوای کجابریم- اخه تاحالااینقدرزودنرفته بودیم خونه- راست میگی...- بیابریم تواین پارکه که خلوته یه بستنی بخوریم- اره فکره خوبیه.روی یه نیمکت نشستیم ومهدیسم رفت که بستنی بخره قرص ماه کامل بود.همین طورکه نگاهش میکردم یه دفه یاده حسام افتادم باچشمای طوسی رنگش یه لحظه حس کردم دلم براش تنگ شده.اه لعنتی مگه قراربودباچندنفرازدواج کنه اون ازپرستوی اشغال اینم ازنیوشاجونش که فکرشومشغول کرده یه طوری حرف میزدکه انگارحتی کساییم که میخوان ذهنشومشغول کنن بایدخعععیلی ادم باشن تاایشون افتخاربدن تازه دربارشون فک کنن.شیطونه میگفت صبح بهش میگفتم شماهنوزهیجانبوده دارین باهم دیگه ست میکنین میاین بیرون...- هوووووووی کجایی کمند- هاان- به فک میکنی دوساعته- هیچی- بگیربخور.بستنی روازش گرفتم شروع به خوردن کردم- مث خرفقط نخور- کوفت پس چیکارکنم تونگرانی میخواستی نخری- اه منگل منظورم اینکه بگوجریانه این دختره باارتان چیه- بهت که گفتم دختره رفته سراغ یکی دیگه- خاک توسرش- براچی- براچی؟؟؟خب معلومه به نظرمن ارتان پسرفوق العاده ایه کجامیتونست همچین ادمی گیربیاره- نمیدونم چی بگم- یعنی ارتانم هنوزدوستش داره- فک نمیکنم...- خب دردمثل ادمیزادحرف بزن- چته مهدیس؟؟...- خودت رونزن به اون راه من میدونم که ارتان همه چیزوبهت گفته توبااین چشماتوزبونت ماروازلونه میکشی بیرون- پرووو- خب درست حرف بزن- ای باباچی بگم دیگه دختره ولش کرده رفته بعدازسه سال درضمن خب این یه چیزه مشخصیه که نمیتونه فراموشش کنه خوده تواگه سه سال بایه پسرباشی پای ازدواج که برسه بره خیانت کنه چه حالی میشی؟؟؟...الانم دوستش نداره.یعنی چطوری میتونه کسی که بهش خیانت کرده رودوست داشته باشه.فقط یه کم براش گرون تموم شده که سه سال غرورواحساسووقتشوتلف کسی کرده که بعدبیاداینطوری ازش ناروبخوره.حالافهمیدی؟؟...یامیخوای این بستنی وازدماغم دربیاری.بااین حرفم مهدیس بوسم کردوگفت- خب همون اول مثله ادم میگفتی دیگه.بستنیمونوخوردیم ودوباره راه افتادیم توراه برعکس همیشه سکوت کرده بودیم مهدیس سخت توفکربودمنم انرژِی حرف زدن نداشتم گه گاهی ذهنم به سمت حسام کشیده میشد.- پیاده شورسیدیم- شب خوبی بودمرسی- اره ولی مثل همیشه نبود- وقتی گچ دستموبازکردم باماشین خودم رفتیم عمراهمچین وضعی باشه- خعلی خب خدافظ- مواظب خودت باش خداحافظ.کلیدانداختم توی درکوچیک باغ واردشدم.چراغ های حیاط که همه رنگی بودنودقیقه ای رنگشون عوض میشدتااخرباغ که متصل به قصرامپراطوری بودروشن بودن.جالب بودکه فقط چراغ های خونه ی پیرمردپولکی روشن بودن حتماهمشون رفتن اونجا.بیخیال مسیرطولانی بین دروخونه روطی کردمو رفتم توی اتاقم لباس خوابموپوشیدموپریدم روی تخت سه نشده خوابم برد.باصدای الارم گوشیم به سختی چشم بازکردم بلندشدم اول ازهمه پنجره روبازکردم که هوای اتاقم عوض بشه بعدم رفتم صورتموشستمومسواک زدم اصلاحوصله ی صبحونه خوردن نداشتم اومدم لباس بپوشم که تازه یادم افتادامروزشرکت تعطیله منه خنگ صبح به این زودی بلندشدم اومدم دوباره بخوابم که دیدم دیگه خوابم نمیبره لباس راحتیم روپوشیدم ورفتم توی باغ قدم بزنم*پشت خونه هاراه میرفتم که اگه کسی اومدبیرون بندم نشه حرف بزنه یه تاب بزرگ بودکه رفتم روش نشستم وبه اسمون ابی خیره شدم چون تقریبااطراف تهران بود میشدتوش یه ذره هوای خوبوتمیزپیداکرد.نمیدونم چقدرگذشت که حس کردم کسی نشست کنارم وقتی برگشتم دیدم متینه هییییش مثلامیخواستم کسی بندم نشه ها- سلام صبح بخیر- صبح بخیر- اگه مزاحمم برم- نه بشین- این تاب ماله تونیستا- وایعنی چی اونوقت؟؟؟....- یعنی اینکه پدربزرگ بامن روی این تاب میشینیم – حالامثلااگه من بشینم خورده میشه- نه فقط این موقع نیابشین چون امکان داره پدربزرگم بیاد- خب بیادچیکارش کنم درضمن الان که هنوزنیمده- باشه...فقط اومدم بگم اگه میخوای جایی بری من میرسونمت- نه ممنون.همون دفه باهات اومدم کافی بود- خب میرسونمت دیگه - نه فقط شماخیلی کارداری به خاطرهمین مزاحم نمیشم.اینوگفتم سریع ازش دورشدم.رفتم توی ساختمون خودمون مامانم که داشت ازش خارج میشدیه سلام خدافظی سرسری کردم واومدم توی سالن خواستم ارپله هابرم بالاکه یه دفه یه چیزی جلوم پرت ازجیغی که کشیدم خودم تعجب کردم که همچین صدایی دارم چشماموکه بازکردم دیدم رامینه اشغاله جلومه که پخش زمین شده داره میخندع همین طورکه نشسته بودیه لگدزدم به پهلوش- وااااااای خاک توسرترسوت کنن کمند- تواینجاچه غلطی میکنی.بلندشدوایسادوگفت- خب دستت دردنکنه اومده بودم اتاقت که ببینم خانوم اگه بااین دست چلاقشون نمیتونن رانندگی کنن من ببیرمشون ولی بااین لگدی که بهم زدی دیگه نگاتم نمیکنم- زهرمارمن تاحالاچنددفه اومدم ازپله هاسربخورم بیام پایین ولی به خاطرارتفاعش وجدانم اجازه نداده چطوری سرخوردی- اون روبیخیال ازاون جایی که من خعلی باشخصیتم اصلامناسب من نیست که ازاین کارابه کسی یادبدم- اوهوهوباشخصیت...- جایی میری امروزیانه.یه کم که فکر کردم دیدم اگه نرم حوصلم خییلی سرمیره به خاطرهمین گفتم- اره بی زحمت منومیرسونی استادیوم- باشه پس بجمنب بپوش- فقط عصرم بایدبیای دنبالما- بببینم چی میشه نگران نباش میام.به حالت نمایشی چندتابوس براش فرستادموپریدم توی اتاقم ارایشموکه صبح کرده بودم هرچندخعلی سطحی بودیه شلوارجین ماشی رنگ بایه مانتوی ماشی رنگ که گشادبودوجنسشم ساتن بودباکفش شال ماشی رنگ پوشیدموهمراه کیف دستی ماشی رنگن زدم بیرون که رامین بادیدنم گفت- خوبه چلاقی وگرنه چه تیپی میزدی- مثلاطرح لباسم انتظارداری چه طوری لباس بپوشم درضمن احترام بزرگترتونگه دارمثل رادوین زبون درازنباش- توهم هرکی ازت تعریف میکنه فقط بگومثلا طراح لباسم(این قسمت روباصدای زنونه گفت)خعلی خب بدوبریم دیرشد.تارفتیم بیرون دیدم ماشین رامین روبه روی دره خونمونه ازخوشحالی یه جیغ زدم که لازم نبودتادم پارکینگ برموپریدم رامینوبوس کردم- وای عاشقتم پسرعمویی- یعنی اینقدرتنبل بودی بایدبری - چی میشه کرداره دیگه.سوارماشین شدیمومسیرخونه تااستادیوم باشوخی های رامین طی کردیم وقتی رسیدیم همزمان باماحسامم رسیدپیاده که شدم دیدم رامینم پیاده شد- تودیگه چراپیاده میشی- بااین رفیقم داداشم یه کارواجب دارم اومدم بی اهمیت به حسام برم توکه دیدم رامین داره میگه بی زحمت این دخترعموی چلاقه منوعصری بروسونی خونه سریع برگشتموروبه حسام گفتم- نخیرم من باعث زحمت شمانمیشم هرکی منواورده خودشم میاددنبالم اینوگفتمودیگه فرصت جواب دادن بهش ندادن پریدم توتارفتم توهمه دست ازکارکشیدنوشروع به دست زدن کردنوقتی دست زدنشون تموم شدگفتم- عروسیه؟؟...تولدمه؟؟...اوممم پس چراهمچین کردین.سام- انگاربعداز4روزکه توبیمارستان بودی تازه اومدی سرکارامامرام داریم نبایدخوشحال باشیم که حالت خوب شده- خب چرااتفاقابایدجشنم بگیری چون هرچی باشه ازمن کم کارنمیکشیدی بااین حرفم همه خندیدن. حسامم اومده بودتواصلابه من نگاه نمیکرددوست داشتم برم ازاون موهای خوش حالتش که روبه بالازده بودبگیرم وسرشوبزنم توی دیوارکه اینجوری نباشه.یه کم که گذشت بیخیال بقیه رفتم پشت میزم نشستم همون وقتم صدای سام که میگفت امروزخیلی کاداریم زودباشین شروع کنین اومدمنم شروع کردم موضوع هاروبررسی کردنودرست کردن مستندهاشانسم گفته بودفیلم برداری های مستندهاروانجام میدادن کارامنتاژکردنش برای من بود...وقتی که تموم شدن روی ساعتم که نگاه کردم دیدم ساعت 4شده یکی ازویژگی های بدم این بودکه همیشه غرق کاری که انجام میدادم میشدموگذرزمانوحس نمیکردم الانم که بایدیه دستی کارمیکردم یه کم طول کشیده بودبه سختی بلندشدم.رفتم طرف غذاخوری.حامد- چی شدگشنت شد؟؟- والاشماهابی سرصدا غذامیخورین اره؟؟خعلی رودارین والا...- همه که ناهارنخوردیم بیشترمون روزه ایم شمازخم معده ایاناهارمیل میکنین درضمن حسام اومده بودبراناهارصدات کردخودت گفته بودی نمیخوام پس دیگه چته.اینوگفتورفت!!!ای حسام عاشغال اصلاپیشه من نیمده بودخدابگم چیکارت کنه توهمین افکاربانیش بازجلوم ظاهرشد- بچه هابی سرصداغذاخوردن انگار؟- یعنی راضی نداری یه لقمه غذاازاین گلومن بره پایین؟؟- من روزه بودم...- چون خودت روزه بودی فک کردی همه مثل خودت روزه گرفتن؟؟- اره نمیدونستم همه بدونه درنظرگرفتن خداهمین طوری روزه خوری میکنن- به شمامربوط نیست درضمن من اگه روزه بگیرم فشارم میفته اینوبرای دفعاته بعدتون میگم که خیلی ادعاتون نشه.میخواستم برم سریخچال که باحرفی که زددلم چنان مالشی رفت که نزدیک بودغش کنم- الکی زحمت نکشین هیچ غذایی نمونده- به چه جرعتی نیمدین منوصداکنین هاااان؟من صبحم صبحونه نخوردم اه.بایه تنه ی محکم ازکنارش ردشدم که صداشوکه گفت حالاچه شکم پرست شنیدم هیچی نگفتم ورفتم توی اتاق پروروی کاناپه دراز کشیدم انگاریه نیم ساعت گذشته بودکه حسام واردشدبرای اینکه حرف نزنه چشمام رومحکم گذاشتم روهم- مطمئنن اینقدرگرسنه هستی که اگه چشماتم روی من ببندی باز نمیتونی روی پیتزاببندیبااین حرفش یه دفه پاشدم سرجام سیخ نشستم جعبه ی پیتزاکه دستش بودوکشیدم گذاشتم روی میزجلوم شروع به خوردن کردم دیگه به هبچ کدوم ازحرفاش توجهی نمیکردم فقط میخوردم- 40تومن شد.بادهن پرگفتم- چی؟؟...- غذایی که داری میخوری40تومن شد.دهنموخالی کردموگفتم- یه میلیونم که بشه وظیفتون بود- وظیفه؟- بله وقتی منوبراناهارصدانکردین الان وظیفتونه که برین برام چیزی بخرین- توبه سنگ پاقزوین گفتی زکی.اومدم جواب بدم که پرستواومدتوبادیدن ماچنان اخماشوکشیدتوهم که هردوتاابروهاش بهم متصل شدم- بیاین سام کارتون داره زودترازاون دوتامن ازاتاق رفتم بیرون که دیدم همه ی بچه هاجمع شدن توی اتاق مهمان منم رفتم کنارهیرادنشستم چون تنهاجای خالی بود- چطوری شیرین خانوم- هااااان؟؟شیرین خانوم دیگه چه صیغه ای...اوه اشتباه به نظراومدم انگار- نه دیوونه به خاطرکارهات بودکه گفتم شیرین خانوم- خب دفه اخرت باشه که میگی چون اصلاازاسم شیرین خوشم نمیاد من شیرین ترازعسلم هیرادجان!- باشه حالامسخره- مسخره باباته- بی ادب معلوم نیست هم تختی هات کیابودن که اینجوری شدی- بااجازت اتاق من خصوصی بود.حسام باپرستوهم اومدن اینباردیگه اخم های حسامم حسابی درهم بودن.سام- بچه هاهمه هستین دیگه.خب تیم مابایدبرای سه روزهمگی بریم مشهدچون بایدبرناممونواونجااجراکنیم الانم معلومه که کیااومدنشون واجبه بقیه هم اگه یه وقت نمیان بگن تاکاراشون روتقسیم کنیم.من- خب اقای سام شمابگوکیامیتونن نیان؟؟- پرستوخوده شما بچه هایی که پاسخ گویی تلفنوبه عهده دارن خودتون حتمامیدونیددیگه.اول میخواستم بگم نمیام ولی دیدم دلم خیلی هوای مسافرت کرده بعدم چون حسامم وجودش اجباریه چرانرم تازه حالادیگه به خاطردستم رانندگی هم نمیکنم.من- منکه میام.پرستو- من نمیام...-...همین طورکه بچه هاگفتن ازاونای که قرارشدبیان همه بچه هایی بودن که باهاشون مچ بودم.سام- خب کاراتون روبکنین فرداکه برنامه تموم شدراه میفتیم.دوباره بچه هامتفرق شدنورفتن سرکاره خودشون حسام اومدطرف من- امروزلباس چیکارکنم- وابه منچه که لباس چیکارکنی بروپیرهن مامانت باشلوارپدرتوبپوش- خانوم کمندخانوم سربرنامه رومیگم.تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم- اهان معذرت میخوام میرم ازکارگاه میگیرم- مطمئنی حالت خوبه- بلع؟؟...- مگه پنجشنبه هاتعطیل نیست.- واااای اه اصلایادم نبودبخدا- توی این سه روزدوستتون برام میوردولی امروز...- چیکارکنیم حالا؟؟- من نمیدونم شمامسئولین- یعنی حالاخوده شمایه دست کت وشلوارتوخونتون ندارین که بپوشین- چرا دارم ولی شمامسئولین که کت وشلوارامروزمنوتهیه کنین- ای باباحالاخوبه داری میبینی که چه وضعیه- بله دارم میبینم ولی به من مربوط نیست.میون حرفمون سام اومد- چی شده- کمند خانوم امروزست کت وشلوارنیوردن شرکت که تعطیله- اینجالباس نمونده- نه دوستشون همه روبردن- خب مهم نیست تااجرای برنامه 3ساعت وقت داریم باکمند که طراح بروبخر.اینوگفتودوباره رفت.باحرس روکردم به حساموگفتم- الان مثلادرستش کردین حالامثلااگه میرفتین چی میشد؟...خوبه خودتون میخواستین بپوشین الان من بااین دستم کجاراه بیفتم همراه شماتوی خیابونا- همراه من راه نمیفتین!!!...- چی؟...- حالاسام یه چیزی گفت ولی قرارنیست دوتایی بریم.بااین حرفش یه لبخندگشادزدموگفتم- واقعا...پس خودتون میرین خیلی ممنونم اینطوری برای خودتونم بهتره- نع خیرمن جایی نمیرم خودتون که میدونیدمن اگه برم حداقل4ساعته دیگه میام- پس چیکارمیکنین؟؟- شماخودتون مگه طراح نیستین سایزمنم که حتماازبرهستین بنابراین خودتون میرین برای من میخرید.بااین حرفش مثل چرخ ماشین پنچرشدم خدایی خعلی روداشت خودش داشت دست شکسته ی منومیدیدوهمچین حرفی میزد.یه نقشه ای اومدتوی ذهنم که بازیه لبخندزدموگفتم- اره حق باشمائه من خودم میرم میخرم.ازش دورشدمورفتم توی سالنی که همه ی بچه هابودن همه روازنظرگذروندم تابه امیرعلی که یکی ازبچه های فیلم برداری بودرسیدم هیکلش فقط یه کم باحسام تفاوت داشت اونم این بودکه قدش کوتاه تربودپسرخیلی ساکتی هم بودرفتم پیشش- اقاامیر- بله کمندخانوم...میدونستم که روموزمین نمیندازه چون باهمه ی بچه هاخوب بودموهمشون حرفموتاییدمیکردن بالاخره پسربودن دیگه- یه چیزی بگم میشه قبول کنین- اره بگین- راستش هیکل شماباحسام به هم دیگه میخوره منم امروزست لباسارونیوردم کارگاهم تعطیله حسام خودشم نمیره که یه دست کت باشلوارازخودش بیاره میگه من مسئولم خودم بایدجورش کنم الان میشه شماکه خونتون نزدیکه اگه کت باشلواردارین بیارین براش- اره فقط رنگه کت باشلواره کرمه رنگ دارم که مطمئنن مناسبه حسامه – من واقعاممنونم ازت. شمالطف کن بروبیارمن اینجاپایه ی دوربینودرست میکنم- باشه خدافظ- خدافظ .هی شماشماکردم مثلابهش احترام بزارم...وای راستی گفت رنگش کرمه!!!تاحالالباسایی که براش اوردم کرم نبودن صددرصدقیافش خیلی خنده دارمیشه.حقشه اون باشه که دیگه برای من مسئول مسئول نکنه اگه بفهمه ازامیرعلی براش گرفتم...- شماکه هنوزاینجایین.وقتی برگشتم دیدم بازحسامه- من مسئولم که براتون جورش کنم پس نگران نباشین بریدبه کارتون برسین شمافقط بایدبپوشین- باشه فقط گفتم که یه وقت نگین بیخیال- من هیچ وقت همچین کاری نمیکنم ظاهرااین شمایین بیخیالین چی بایدبپوشین- همونطورکه گفتین شمامسئولین.بالاخره جورمیکنین دیگه.اینوبه خودش گفتو رفت دیوونه.نیم ساعت گذشته بودکه امیرعلی اومد- کمند خانوم اینم لباس- وای واقعاممنونم فقط اگه خودتون برین اتاق پروطبقه ی بالابهش بدی دیگه بیشترممنون میشم- امان ازدست تو- خواهش...- باشه بابا.امیرعلی رفت بالامطمئنم قیافش دیدنی میشدولی جرئت نداشتم برم بالااین اولین پسری بودکه ازاخمش میترسیدم.فلشی که توش بازی ریخته بودموزدم به کامپیوترشروع کردم به بازی کردن نمیدونم دقیق چقدرگذشته بودکه یه دفه باصدای دادی که پشت سرم اومد14مترپریدم بالابرگشتم سیخ وایسادم که دیدم حسامه- خانوم طراح..-...- خانوم کمندکیانفر.بامن من گفتم- ب..له- معنی این کارتون چی بود؟؟هان... یه دفه میخواستین برین برای من سرچهارراه گدایی کت وشلوارکنین.یعنی واقعااگه همچین کاری نکردین جای شکرباقیه.ازاستعدادبی نظیرم استفاده کردموخودم روبی تفاوت نشون دادم گفتم- من مسئولم. وظیفه ی شمافقط پوشیدن کت وشلواره حتی اگه به قوله خودتون رفتم سرچهاراه گدایی به شمامربوط نیست درضمن خعععلی ناراحتین میخواستین برین خودتون بیارین.نه اینکه اون دوتاچشماتون وضعیت منوببینه باکمال پروگی بگین خودت بروبخربرین خداروشکرکنین که راضی شدم برم به خاطرتون به امیرعلی روبزنم وگرنه بایدباهمین لباس هامیرفتین سرصحنه.من بایدجورمیکردم که کردم.خواستن یانخواستن پوشیدن یانپوشیدنش به عهده ی خودتونه.وقتی حرفام تموم شدیه نفس عمیق کشیدم تندتندپله هارورفتم بالاحسام بدبخت بادهنی که دومتربازبودهمین طوراونجاوایساده بود.اخه نه به اون ترسیدن اولم نه به این زبون درازیه بعدم فک نمیکرداینقدرسریع خودموجمع جورکنم.هیراد- کمند نبودی ببینی....- چیو...- وای حسام کت روپوشیدچقدربهش خندیدیم اصلابهش کرم نمیاد- حقشه حالابره بیاره خودش- تودیگه کی هستی.وقتی برنامه شروع شدوحسام رفت روصحنه دیدم یه کت شلوارزغالی پوشیده بامدله خیلی شیک دقیقاازمارکش میشدفهمیدکه ازخارج خریده.این تنهاکاری بودکه میتونستم بکنم تاخودش بره همچین لباسی جورکنه.یه کم که نشستم دیدم خیلی خسته شدم ازصبح تاحالاخواستم پاشم برم سمت درکه فهمیدم ماشین ندارم.زنگ زدم تاکسی بیادولی ازشانس گفت ماشین ندارن.شماره ی رامین روگرفتم ولی اونم خاموش بودمیخواستم سرموبکوبم توی دیواربارادی خرم که قهربودم دوباره درمونده نشستم روی کاناپه همه ی بچه هاهم مشغول کاربودهمیشه همینطوربودموقع ی پخش برنامه فقط من بیکاربودم البته ابن به خاطراینه که ازصبح اومدم اینجاپلاس شدم به هزاربدبختی برنامه روتحمل کردم تاتموم شدبرعکس همیشه حوصله ی تماشاکردن برنامه رونداشتم وقتی برنامه تموم شدمهمونارفتن رفتم پیشه حساموگفتم- لطفامنوالان برسون- الان؟؟...- بله الان- خب من الان نمیتونم...- چراع؟...- معلومه چون اینجاکارداریم منم نمیتونم توروبرسونم دوباره این همه راه برگردم.کاملامشخص بودکه داشت تلافیه لباس رودرمیورد.دیدم بیشترازاین اصرارکنم بی فایدس به خاطرهمین گفتم- باشه.دوباره مثل بدبختالمیدم روی کاناپه که پرستواومد- هع فک کردی حسام رانندته- چی؟؟؟!- اون نمیتونه هرکاری توخواستی بکنه- منم فک نمیکنم این وسط چیزی به تومربوط باشه خودت داری میبینی که نمیتونم رانندگی کنم وگرنه عمرامنتظرباشم پسرعمه ی شمامنوبرسونه.اومدحرف بزنه که سریع ازش دورشدم سرم خیلی دردگرفته بودوحوصلشونداشتم وقتی رفتم توی اتاق پرودیدم حسام نشسته روی مبل وداره به گوشیش ورمیرفت- کارهایی که ازش حرف میزدین اینابودن.توی چشمام خیره شدوگفت- ناراحتی کلیدبهت بدم برو- خیلی بچه هستی- بهتره مراقب حرف زدنت باشی دخترخانوم.این روگفتوبعدم دوباره خونسردخیره شدبه صفحه ی گوشیش.سرم داشت ازدردمنفجرمیشداصلااعصاب کل انداختن باهاشونداشتم اینطورم که معلوم بوداقاقراربودساعت1منوبرسونه خونه کیفموبرداشتموازساختمون زدم بیرون کوچه خلوت بوداماخیابون شلوغ بودتندتندکوچه روگذروندم توی خیابون که راه میرفتم پشت سره هم ماشین نگه میداشت ولی ازشانس همشون پسرکال وخراب بودن اگه من شانس داشتم الان یه حاج اقای متشخص بایه ماشینی که درشان من باشه میومدمیگفت- خواهرپاکدامن بیاولحظاتی دررکاب من باش.منم خیلی باوقارمیگفتم چشم برادربسیجی وسوارمیشدم تاخوده خونه هم باخیال راحته راحت طی میکردم ولی مگه بووود؟؟؟مگه داشتیم؟؟؟مگه میییشد؟؟؟.یه تاکسی خالی هم که ردنمیشدحالااگه ردمیشدم من پول نداشتم چون پول توی کارتم داشتمونگرفته بودم زنگ زدم به مهدیس که بیاددنبالم ولی اونم برای فیلم برداری عروسی رفته بودمسافته خیلی زیادی روطی کرده بودم ولی هنوزمسیرنصفم نشده بودتموم راه روبه حسام واون پیرمردکه قبرستون درش رواطرافه تهران ساخته بودواین ساختمون لعنتیم بالاشهربودفحش دادم اصلاحالم خوب نبودیعنی اگه غش میکردم تعجبی نداشت.پاهام به خاطرکفشای لعنتی دردگرفته بودولی اصلادوست نداشتم مثل اواره هابگیرمشون به دستم.صدای بوق یه ماشین امونموبریده بودیه ربعی میشدکه همینجوری میومدبوق میزدیکی هم مثل من اواره نبودکه بهش بگم مزاحمه.وایسادم چشماموبستم سرفحشوبهش گرفتم- مردتیکه ی عوضیه اشغاله الدنگ کودن وقتی میبینی برنمیگردم بروگمشودیگه زباله ی عوضی مرده شوراون بوقه سگیه ماشینتوببرم!!!!!!...دوتافحش دیگه دادم که فهمیدم خیلی وقته صدای بوق نمیادنکنه رفته من الکی مثل چلادارم همین طورفحش میدم وقتی چشماموبازکردم نزدیک بودشاخ دربیارم حسام مقابلم وایساده بودوبایه لبخندبنده کش منونگاه میکرد- حالاخالی شدی...- هان؟...- دوست داری بیشترفحش بده ولی اونطوری دیگه نمیمونم که گوش بدم وشمادوباره بایدراست دماغتونوبگیرین وبرین تابه خونه برسین.یعنی دنبالم اومده بودخب میمردزودتربیادکه این همه راه نرم بدونه اینکه حرفی بزنم رفتم سوارماشینش شدم هنوزم سرم دردمیکردودردپاهامم بهش اضافه شده بودبه خاطرهمین صندلی روتاته خوابوندموقبل ازاینکه سواربشه چشماموبستم- یعنی به این زودی خوابیدی اینوگفتوماشین حرکت کرد- منکه میدونم بیداری...- خب که چه بیدارباشم میخوای چیکارکنی الان؟... خستم- باشه چرامیزنی فقط میخواستم بگم خیلی بی فکری که تصمیم داشتی ازاونجاتاخونتونوپیاده بری- مطمئن باش اگه چاره ی دیگه ای داشتم همچین کاری نمیکردم الانم اگه میشه دیگه حرف نزنین!!چونکه حسابی خسته شدم.زیره لب چیزی مثله حقته گفت وبعدم سکوت ماشینوفراگرفت منم که اون صندلی برام فرقی باتخت نداشت چشماموبستموخوابیدم**- خانوم کمند خانوم لطفابلندشین رسیدیم.هرچی صداش میکردم انگارتواین دنیانبودوهزارساله که مرده- دخترپاشوبهت میگم.بازم هیچ جوابی نمیدادوفقط بادست من تکون میخورد20دقیقه ای میشدکه صداش میکردم ولی بیدارنشده بودچنان لمیده بودروی صندلی که انگارازتختم براش راحت تربوده.خب دختره بدبخت حق داشته اون همه راه روپیاده رفته...زنگ زدم به رادوین که بیادیه طوری ببرتش توولی خاموش بودشماره ی ریماروگرفتم- بله اقای مجری- سلام کجایی؟...- من خونم کاری داری- میشه بیای دم در؟- اوووه کی حال داره همین جوری بگو!!منوباش به کی زنگ زدم- ای بابااین دخترعموت غش کرده توی ماشین من هرکاری میکنم بیدارنمیشه- خب من درومیزنم بیاتو- ریمااصلاحالیته من میخوام برم.درضمن اخرش که چی بایدیه جوری ازماشین من بیادبیرون- ااا خب به منچه بزن توسرش تابیداربشه...حالامیام خودم خدافظ- زودبیا.گوشیوقطع کردم یه 10دقیقه ای گذشت که درباغ بازشدوریمابه همراه متین اومدن بیرون.ازمتین اصلاروی خوشی نداشتم ومیدونستم که الان به خاطرچی همراهه ریمااومده اخرین شانسمم امتحان کردموچندتاضربه ی محکم به پهلوی کمند زدم ولی فقط یه تکون خعلی کوچولوخورد.ریمابامتین اومدن سمت ماشین بامتین احوال پرسیه سردکردم بعدم متین ماشینودورزدواومدسمت درسمت کمندروبازکردبایه حرکت کمندکشیدتوبغلشویه خدافظی گفتورفت یعنی اگه کمند بغلش نبودباهمین ماشین لهش میکردم.اون خنگولم که چنان خوابی رفته بودکه ادمی مثل این بیادبغلش کنه ببرش.اه اصلابه منچه هراشغالی میخوادبغلش کنه بغلش کنه.اره بایدم بگی...اگه خودت عرضه داشتی میرفتی توی باغ خیلی قشنگ بغلش میکردی میبردی توی اتاقش.عمرا...- اووووی کجایی- چی- کوفت توانگارخواب ترازکمندی- معذرت میخوام...- بیابریم تو- نه کاردارم برم- باشه خدافظ- خدافظ .بیخیاله کمند شدمورفتم خونه بازم خوب شدکه خوده کمند زدبیرون وگرنه برای اینکه حرسشودربیارم بایدتاساعت دوازده اونجامیبودم خودم انگارخسته ترازاون دختربودم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسام هی داشت صدام میزدخعلی داشت میرفت روی مخم ولی من اصلاحاله اینکه مسافت درتاخونمون روطی کنمونداشتم به خاطرهمین خودموسف سخت زدم به خواب.فهمیدم که داره به رادوین زنگ میزنه چون ازاین دستگاه مشترک موردنظرخاموش میباشدپیدابود. یعنی خودش عرضه نداره منوبغل کنه ببره/؟اینطورکه توخوابیدی صددرصدهمین کارومجبوره بکنه!!!.اخ که چه حالی بده.دوسه دفه محکم زدبه پهلوم که نزدیک بودبلندشموسرفحش بهش بگیرم ولی خب هدفم اجازه نمیداد.ازصداهایی که میومدمعلوم بودکه ریماومتین هستن اخ جون حالاماشینومیده به متین تابیاره توخودشم منوبغل میکنه میبره اتاقم.چرادوباره توهم خرکی میزنی مجبوره لقمه رودورسرش تاب بده.اصلاچرابایدبیادتو؟؟...توهمین افکاربودم که یه دفه توسط کسی کشیده شدموبعدم روی هوابودم.اخ جون بیادیدی گفتم خودش بغلم میکنه دیدی تلاشت بیهوده نبودغرق کیف وحال بودم.دوست داشتم چهرشوببینم به خاطرهمین زیرچشماموبازکردم ولی بادیدن متین کاخه ارزوهام تبدیل به همکف چهل متری شدپس این الاغ برای این اومده بودهع منوباش.ارهع اون حسام اشغال بیادتوی خروبغل کنه نفهم...باتموم حرسی که داشتم چشماموفشاردادم نزدیک بودکورشم بالاخره رسیدیم این متین خرم منواروم گذاشت روی تخت پتوروروم مرتب کردچندلحظه گذشت ولی نشونه ای ازاین که نشون بده رفته نبودتااین که نقس های گرمش داشت به صورتم میخوردوهرلحظه ام نزدیک ترمیشدنکنه بخوادکاری کنه...ووووی این دیگه چه اشغالیه ازروهم نمیره بیشعور...نه انگارهمین مونده بودکه اخرشبی بابوسه ی اقامتین به خواب برم!!!اه چی میشدالان اون حسامه ایکبیری بود!!هیییش.باتموم سرعت وحرسی که توی وجودم بودیه دفه چرخیدموروی شکم خوابیدم کاملامیشدفهمیددومترپریده عقب چون صدای صندلیه میزارایشم که افتادزمین اومد...اخ که چقدردلم حال اومد.تاتوباشی که دیگه ازاین غلطانکنی عوضیه اشغال صدای دراومدکه نشون ازرفتنش میدادسریع بلندشدمورفتم طرف پنجره دیدم که داره میره توی خونشون صبرکردم تارفتو دربست پریدم چراغ اتاقوروشن کردم تازه ساعت10بوداصلاخوابم نمیومد.مامانم هنوزنیمده بود.محض احتیاط رفتم دره سالن روقفل کردم بعدم لباس هاموعوض کردم ونشستم سرلپ تاپم خیلی وقت بودکه نرفته بودم ایمیل موچک کنم.ده تاایمیل ازثمین داشتم که ازخوشحالی یه جیغ کشیدم خیلی وقت بودکه ازش خبری نداشتم تاساعت یازده باهاش چت کردموهمه چیزوبراش تعریف کردم ازحسام مهدی خانواده ی جدیدوضعیت کارو...و...و....ثمین خدافظی کردورفت که بخوابه ولی من بازم خوابم نمیبرد.ادمی نبودم که که اگه حوصلم سررفت یابیکارشدم بخوام وقتموباچت باپسراپرکنم وقتیم که 17یا18سالم بودم حوصله ی این مسخره بازیارونداشتم درسته که باهاشون جوربودم ولی اینکه بخوام روابط رمانتیک راه بندازم خبری نبود. رمان ازتوی کتاب خونم برداشتموتقریبا50صفحه خونده بودم که خوابم گرفت منم که سه ساعت بودمنتظربودم خوابم ببره پریدم روی تخت....*****باصدای الارم گوشیم بلندشدم ساعت 8 بودمثل همیشه اول رفتم سمت پنجره وبازش کردم جالب بودهمه دوریه میزه بزرگ توی حیاط زیرالاچیق جمع بودن حتمامیخوان صبحونه بخورن اوووف حداقل یکیشون روزه نبودن که خداازخودش بابت افرینش همچین ادمایی خجالت نکشه.اواونکه خودتم مثل ایناروزه نمیخوری.خب من زخم معده میگیرم تازه ازصبح تازه شب مثل خرمیرم سرکارهمین مونده سرمی بشم حتی پیرمردپولکی ومامانمم بودن.زودصورتموشستمومسواک زدم وبعدیه شلوارجین سورمه ای بایه سوئشرت سورمه ای پوشیدم موهامم دم اسبی بستمورفتم بیرون.- سلام صبح بخیر.همشون جوابموبالبخندهایی که اصلاخوشم نمی اومددادن رفتم کناررادوین نشستم- خانوم خوب هستن؟- اومدم جوابشوبدم که یه دفه یادم افتادباهاش قهرم- ....- اوه میدونم که یه منت کشی درراه دارم ولی حداقل یه لبخندبزن که انگیزه پیداکنم- فعلاحرف نزن.متین خان داشت باپدربزرگ حرف میزدواین باعث تعجبم شده بود- اونجوری چشماتودرشت نکن پدربزرگ بامتین زیادحرف میزنه- جالبه باپسراشم نه.بامتین؟- اره چون نوه ی ارشده اینطوریه تازه بیشترجیکوپوکشم بامتینه- باریکلا...همه باهم دیگه حرف میزدن وفقط من ساکت بودم همیشه همین طوربودم اول صبح زیادحرف نمیزدم!4تاازخدمت کاراکه هرکدوم سینیه بزرگی دستشون بوداومدن ووسایل صبحونه روچیدن روی میزوبعدم همه کاملاسکوت کردنوشروع به خوردن کردن چندتالقمه خوردموازسرمیزبلندشدم.هیچ کس حرفی نزن چون یه جورقانون بودکه تاوقتی سفره جمع نشد کسی حرف اضافی نزنه منم بی سرصدارفتم توی خونه.یه مانتوی کتون سورمه ای پوشیدم که استین سه ربعه داشت باکفش های اسپورت سورمه شال سورمه ایم که کنارش یه ربان سفیدداشتوپوشیدم اومدم بیرون رادوینوریمارامین ازسرمیزبلندشده بودن این باربه طرف ماشین رامین رفتم- رامین میشه منوبرسونی؟- چی شددخمرعموافتخاردادین به من؟- مسخره نشومیرسونی یانه؟- چراکه نه- فقط یه چیزی عصرم بایدبیای منوبرسونی بازی دیروزنشه.رادوین دادزدوگفت- خب باحسام بیادیگه- تویکی ساکت دوستتم مثل خودته.رامین- سوارشوبریم.زودسوارکمری رامین شدموادرسه کارگاهوبهش دادم.تاحداقل برم لباس هاروبگیرم که بازیه عصری درنیاد- خانوم رسیدیم 15تومن میشه- هیچ فک نمیکردم خراهم کرایه بگیرن- خعلی دخترپرویی هستی- تقصیرخودته.حالاممنون که رسوندیم فقط بایدعصرم بیایاوگرنه میام هوارتوسرت میکنم- باشه باباخدافظ- خدافظ.واردکارگاه که شدم اول ازهمه عرشیاومدجلو- سلااااام- سلام پس کجایی دختراین چندروزپوسیدیم ما- واچرادیگه پوسیدی- نمیبینی همه چقدرپیرشدم اثراته اینه که 6روزه خنده به اون لب هاشون نیمده- بی تربیت مگه من دلقکم- نه بابااتفاقادارم شوخی میکنم نبودی ببینی بدونه توچه نظمی اینجاگرفته بود- عرشیا باهمین گچ دستم فکتو توی صفحه مانیتورت پیاده میکنما- اوه اوه ببینه شاخانوم شیش روزه مفقودالاثرشده تازه الان داره وراجی هم میکنه- درد- راستی دستت چی شده؟اخ اخ بمیرم مامانت نبوده ازت مراقبت کنه...دیدم بیشتروایسادم مخمومیزاره توی فرغون به خاطرهمین بدونه جواب رفتم سمت اتاقه خانوم اخلاقی.درزدموباصدای بفرماییدواردشدم- سلام خانوم کریمی- به به خانوم کیانفرخوش اومدی- ممنون- خب بیابشین ببینم دستت چی شده؟- رفتم روی کاناپه ی روبه میزش نشستم- الان خوبین- خیلی ممنون- امیدوارم توی این چندروزخوب شده باشی- من واقعابابت غیبتم معذرت میخوام – اشکال نداره تویکی ازعوض مهم این کارگاهوشرکت هستی ماطراحی به خلاقی تونداریم به خاطرعهمین این چندروزبهت سخت نگرفتم که حالت کاملاخوب بشه وبرگردی سرکارت.واه واه واه تف توریاحالابازم خوبه که میگه براچی پابندمه....یه کم دیگه براش توضیح دادم وازاتاقش زدم بیرون یه نگاهی به دکوراسیون سالن انداختم عوض شده بودقبلابنفش بودولی الان صندلی هاورنگ دیوارهاابی شده بود وشرکت مشهوری بود.هی به امیدروزی که منم یه همچین شرکتی بزنم.به خاطرهمین اومدم توش استخدام شدم..شبنم- کمنددستت چی شده- سلام- ببخشیدسلام- چیزه خاصی نیست رفته بودم کوخنوردی برای چندلحظه تعادلموازدست دادم ازیه ارتفاع کوتاهی پرت شدم- وای واقعامتاسفم ببخشیدبهت سرنزدم اخه گوشیت که خاموش بودخونتونم که عوض کرده بودین- اشکال نداره گفتم که زیادمهم نبود.من برم توی اتاق کارم- باشه فعلا رفتم توی اتاقم وقتی درشوبازکردم تازه فهمیدم که چقدردلم براش تنگ شده بودنشستم پشت میزتحریرم اول ازهمه شروع کردم طرح لباس های حساموباعشق کشیدن...*************یه هفته گذشته بودوامروزصبح رفتم گچ دستموبازکردم راه افتادم سمت استادیوم ذهنم به سمت حسام کشیده شدتوب این یه هفته یه جورایی باهمه گرم بودولی بامن...اصلانم دوست نداشتم برم بگم چه مرگته...هرچی این حسام اینطوری میکرداون پرستوی بیشعوربادمش بیشترگردومیشکست.ماشین روپارک کردم.پیاده شدم زنگ روزدم این دفه برعکس همیشه حسام بازکرد- سلام- سلام بیاتودرم پشت سرت ببند.شیطونه میگه بگم اگه نمیگفتی که نمیبستم .این حرفوزدورفت لحن صداش عجیب سردبوداینقدرکه حس میکردم زمستونه.بازم این اولین پسری بودکه تومحیط کاراینطوری باهام رفتارمیکردبیخیالش شدمورفتم لباس هاپرت کردم توی اتاق باهمه سلام احوال پرسی کردم.میخواستم برم سرمیزم که سام دوباره هممونوصداکرد. اینم که همش جلسه راه میندازه.سام- همین طورکه میدونین مایه اکیپیم به خاطرهمین وقتی که کمنداونطوری شدجریان مشهدم عقب افتاد.اخ اخ اصلایادم ازاین مشهده نبودبازم خوبه که نرفتن- آآآسام من واقعاازاین که به فکرم بودی ممنونم.وبابت اینکه به خاطرمن کارت عقب افتاده واقعامعذرت میخواد- این حرفانزن منکه گفتم مایه اکیپ هستیم.خب مابااتوبوس که نمیتونیم بریم چون کلی وسایل داریم که خودمون بایدازشون مراقبت کنیم همین طورهم بیلت هواپیماهم که بخوام بگیریم بازم نمیشه.پس مجبوریم باماشین های خودمونم بریم اینطوری خیلی راحت تریم.الانم کاراتونوبکنبن فرداصبح ساعت6اینجاحاضرباشین.دستم هنوزدردمیکرداصلاحال رانندگی کردن ازاینجاتامشهدونداشتم هیراد- ازقیافت معلومه که حال نداری بیای نه؟- چطور- چون خیلی پکری- اره میدونی دوست دارم بیام ولی خب دستم...- توکه گچش روباز کردی- اره ولی هنوزدردمیکنه- گریه نکن به نظره من اصلاجالب نیست دختری مثل تورانندگی کنه- چراااع؟- معلومه چون به محض حرکت دارفانیووداع میکنه- زهرماخیلی هم دلت بخواد- من برات کناردست خودم جامیگیرم باماشین من بیا!!- واقعا- اره میدونی من وقتی رانندگی میکنم خوابم میگیره به خاطرهمین وراجی مثل توکنارم الزامی است.واقعاازخوشحالی میخواستم جیغ بکشم چون نمیتونستم بغلش کنم باپام محکم زدم توی ساق پاشوگفتم- دمت جیزواقعامرسی- بااین کارت باخرم نمیبرمت کمندخانوم- میبیری خوبشم میبری.سرخوش رفتم سرمیزم نشستم.اه کاش میشدباماشین این حسامی برم.ولی همین الانشم که هیرادمنومیبردخعلیه.زودی کارهایی که بایدانجام میدادموکردم یه کمم کمک هیرادکردم که یه وقت بردنموکنسل نکنه بعدم راه افتادم سمت خونه.وقتی دربزرگ باریموت بازشداصلاحال نداشتم که راه برم به خاطرهمین بیخیال جای پارکینیگ شدمورفتم جلوی خونه ی خودمون پیاده شدم.تامیخواستم برم تویکی ازخدمتکارااومدمقابلم وبانفس نفس گفت خانوم بببخشیداقابهروزگفتن که شب همه خونه ی ایشون هستن ازشماهم خواستن که جایی نریدوبرین اونجا- باشه ممنون .خدمتکاردوباره بادوازاونجادورشدبیچاره هاچی میکشن اینقدراینجاراه میرن.رفتم توی اتاقمولباس هاموعوض کردم به ساعت که نگاه انداختم 8بودبه خاطراینکه بتونیم وسایلمون روجمع کنیم همه زودبه خونه شون رفتن.یه شلوارجینه مشکی بایه کت ابی اسمونی پوشیدم باصندل های مشکی 10سانتی.همیشه وقتایی که همشون یه جاجمع میشدن لباس های راحتی نمیپوشیدن البته فقط دخترااینطوری بودن حقم داشتن خداروشکرپسرعموهای گرام حسابی خوش تیپ وهیکل بودن به طبیعت ازاونامنم دیگه به اینکه شلوارجین توی خونه بپوشم عادت کردم.همه ی موهام روساده جمع کردم پشت سرمودم اسبی بستم یقه ی کتم زیادبازبودبه خاطرهمین یه دستمال کردنیه ابی ومشکی به صورت پاپیون دورگردنم بستم که خیلی شیک شدبیخیال ارایش شدمورفتم سمت خونه ی عمواینا.این دورهمی شون وقت خوبی بودکه رفتنم به مشهدرواعلام کنن که بعدنگن شباکجامیموندی.وقتی واردشدم به همه سلام کردم همه بودنوتااون وقت فقط من مونده بودم که اومدم.مینا- کمندجان فکرمیکردم که امشب مثل بقیه وقتادیرمیاین- اره یه موردپیش اومده بودبه خاطرهمین مجبورشدیم زودبیایم.متین دوباره بیخ گوشه پیرمردنشسته بوددوتاعموهای گرامم داشتن درباره ی کارخونه هاشون حرف میزدن کارهیچ کدومشون مثل کاربابام نبودچون بابام به خاطرمامانم بدونه ارث میراث ازاین خونه زده بودبیرون وبعدخودش طلافروشی راه انداخت که حسابی خداروشکرگرفت..فقط برام یه سوال بوداونم این که اگه مادربزرگ مرحوم باازدواج بابام مخالف بوده پس مااینجاچی کارمیکنیم.هرچندتعجبی نداشت لابدمامان خانوم رامشون کرده بوده.یابه خاطراموال باباکه حالاهمش توی حساب من خوابیده بودریماتیناورویاروی مبل سلطنتی سه نفره نشسته بودنوسرشون توحلق هم بودپسراهم همینطورهمیشه توی این جمع من تنهامیموندم البته این به خاطرین بودکه بارادوین قهربودم.گوشیموبه سختی ازجیبم دراوردموبامهدیس اس بازی کردم نمیدونم چقدرگذشته بودکه زنعموفریبادستوردادبریم سرمیز20نفرش برای خوردن شام.طبق معمول توی فضای کسل اورغذاروخوردیم وقتی که خدمتکارامیزوجمع کردن.من ازجام بلندشدم وروبه همه گفتم- معذرت میخوام من بایدیه موضوعی روبگم.عموبهروز- پدرجون بااجازه.بفرمادخترم- من برای کارم بایدفرداصبح به مدت سه روزبرم مشهد.مامان- برای کدوم کارت؟- قرارشده که برنامه روسه روزمشهداجراکنن که منم قراره باباهاشون برم.متین که کنارپدربزرگ بودگفت- سفرخوبی روبرات ارزومیکنم- خیلی ممنون فقط خواستم که همه بدونن.وبعدم نشستم سرجام.عموبهروز- باچی میرین - قراره که باماشین های شخصیه خودمون بریم- پس خیلی مراقب باش- نگران نباشین هستم.ریما- میبینی باباهردختری میتونه ازپس خودش بربیاداین شمائین که همیشه فک میکنین مادست پاچلفتی هستیم- اعتراف کن که اگه الان جای کمندبودیومیخواستی بدونه مابری گریت میگرفت- عه بابا!.زنعموفریبا- مطمئنن نه تونه تینانه رویاهیچ وقت نمیتونین مثل کمند اینقدربانظم ورونق کارانجام بدین وروی پای خودتون باشین!!!.عمومهران- همه ی اینابه خاطرتربیته مهرنوش خانومه!.مینا- مهراااان؟؟!!توهمین الانشم متین داره کارهای توروانجام میده- اره منظورم دختره.نگاه خبیصی به من کردوگفت- شمادوریال میزارین کف دستتون فقط بلدین برین لوازم ارایشی بخرین.ولی مطمئنن اگه ماتموم اموالمون روبدیم دست کمند باهاش کارهایی میکنه که به ذهن هیچ کس خطورنکرده ماشا..خوب یادگرفته ازپس خودش بربیاد.من- بیشترازاین ازم تعریف نکنین.ریما- اووووبزاربگن ببین سربه کجامیرسه هرچندازاینکه ازهمشون سربودم لذت میبردم همیشه این بزرگترین خوشحالیم بودکه روی پای خودم هستم ولی دیگه کم کم داشت حوصلم سرمیرفت به خاطرهمین خدافظی کردم وازخونشون زدم بیرون وقتی داشتم میرفتم صدای رادوین که که داشت صدام میکردباعث شدوایسم وبااخم به طرفش برگردم.وقتی بهم رسیدگفت- میشه باهم حرف بزنیم؟ بیشترازاین نمیخواستم باهاش قهرباشم اصلابرام سخت بودکه بخوام باهاش قهرباشم- باشه.به سمت الاچیق اشاره کرد.گفت- پس بریم اونجا.توی الاچیق روبه روی هم نشستیم- میخواستم بابت اونروزازت ...معذزت خواهی کنم میدونم که حرفم خیلی بدواشتباه بود.وازهمه مهمتراینکه نبایدجلوی حسام اون حرفارومیزدم.خیلی خوشم اومدکه به همه ی جوانب کارهای اشتباهش اعتراف کرد- مهم نیست گذشته- اره گذشته به خاطرهمین میخوام ببیخشیم- بااینکه خیلی ازدستت ناراحت شدم واصلاازت انتظارنداشتم ولی خب متاسفانه یکی ازخصلت های من اینکه حوصله ی نبخشیدن ندارم- به خاطراینکه قلب بزرگی داری- شاید- حالامیشه بخندی.بااین حرفش ناخداگاه یه لبخنداومدروی لبم رادوینم برام عزیزبودنمیدونم چرا؟والبته چراازتوی این خانواده فقط رادوین برام عزیز بود- واقعاازت ممنونم.دستاموکه روی میزبودوگرفت توی دستشوگفت- میدونی یه چیزی برام عجیبه!- چی؟- احساسیه که بهت دارمه!- چه احساسی؟!!!- میدونی کمند نسبت بهت خیلی کشش دارم!!!!!البته نه اینکه فک کنی ازاون نظرا.نه.فقط اینکه توروبیشترخواهرخودم میدونم تاریمارو!میدونی یعنی حس داداشیم برای توبیشتره تاریما- دیوونه- باورکن همین احساسه که باعث شدمن اونروزاین حرفوبزنم واقعانمیدونم چرا؟من ادمی نیستم که بخوام برای تینایارویاادعای پسرعمویی داشته باشم منظورم اینکه مثلاخونم براشون به جوش بیاداصلااحساسه فامیلی باهاشون نمیکنم- چل شدی رفت رادی.نمیدونم مامانت امشب چی به خوردت داده- کمند من جدی حرف میزنم خوده تو!- خوده من چی؟- من میدونم که چه حسی نسبت به این خانواده داری!!حسه منم همینطوره تواولین کسی هستی که دارم این حرفوبهش میزنم.واین به خاطراینکه میدونم احساسمودرک میکنی.میدونی خیلی دارم عذاب میکشم کمند اینکه باهیچ کدوم ازاین ادمااحساسه همخونی نکنی به نظرم خیلی مبهم ودردناکه ولی باتواینطوری نیست- رادوین مامانت توروبه دنیااورده پدرت بزرگت کرده به نظرم زدن این حرفاانصاف نیست- میدونم میدونم.به خاطرهمینه که دارم عذاب میکشم - والا...نمیدونم چی بهت بگم ولی خب بهتریت راه اینکه اصلااین احساس روفراموش کنی یابهتربگم به خودت بقبولونی باتموم وجوددوستشون داری- بابامن باتموم وجوددوستشون دارم ولی ...- ااااه اصلامن چه میدونم چته.انگارمن روانشناسم که داری به من میگی توصیه ی من برای تواینکه فردااول وقت خودتوبه تیمارستان معرفی کنی- کمند!!بیخیال بقیه حرفاش شدموپاشدم راه افتادم سمت خونه یه جورایی احساسش رودرک میکردم.اونم مثل من که ازاین خانواده فقط اون برام ارزش داره منم برای اون همین طورم.یایه جورایی برعکس بودمن بامامانم احساس همخونی میکنم ولی دوستش ندارم!!حالااون دوستشون داره ولی احساس همخونی نمیکنه!!چون درکش میکردم که چی میگه ازپیشش بلندشدم واگربیشترمیموندم صددرصدگیجم میکرد.خب به نظرم اصلااین احساسش دیگه خعلی مضحکه حالامیشه ادم پدرمادرشودوست نداشته باشه ولی اینکه باهاشون احساس همخونی نکنه دیگه خلی چرنده پروشگاهی که نبوده پدرمادره اصلیشن.غرق افکارم بودم یه دفه دیدم توی هواموبعدم محکم خوردم به یه چیزیچشماموکه بازکردم دیدم عموبهروزه- اخ اخ عموجون معذرت میخوام- طوری نیست دخترحواست کجاست اگه من نبودم الان دوباره بایداون دستتوگچ میگرفتی- اوه اره من کلاسالم بودن بهم نیمده- خب الان که خداروشکرسالمی مواظب راه رفتنت باش.ازروی زمین بلندشدم وشلوار وتکوندم گفتم- شماکه توی خونه بودین- چی؟...اهان اره توی ماشین یه چیزمیخواستم اومدم برش دارم.توهم بروتودیگه هواسرده.اینم یه چیزیش میشه هابازم بیخیالش شدم وراهی اتاقم شدم.لباس هامودراوردم وچمدونه گوجه ای رنگم رواززیرتخت کشیدم بیرون.رفتم سرکمدلباس هام دوتامانتوی کوتاه برداشتم بادوتامانتوی بلندبامدل گشادشلواروشاله رنگشونم برداشتم بعدم سرکمدکفش هام 3جفت کفش اسپورت برداشتم گذاشتم توی چمدون باچیزای دیگه میخواستم درشوببندم که چشمم خوردبه چادرم که توی کمدبودهمیشه برای محرم یامراسم های احیاکه خودم تنهایی توی مسجدمیرفتم یه چادرخریدم.الانم که میخواستم برم مشهدنظرم اینکه باچادربرم درست بود.چادرمم براداشتم گداشتم توی چمدون.زیپشوبستم.گوشیموروی ساعت5تنظیم کردم میخواستم بخوابم که دراتاق بازشدومامانم اومدتو- داری چمدون میبندی- اره- یه قالیچه گذاشتم توی سالن فرداصبح که رفتی حتماباخودت ببرش باتعجب گفتم- کجاببرمش- معلومه حرم امام رضا(ع).چشمام شده بودهندونه.اخه مامانمواین کارابعیدبود- اونطوری نگاهم نکن نذرپدرت بوده- خب پس من گفتم شما...- دوباره تیکه ننداز- باشه ببخشید- مراقب خودت باش.اینوگفتواومدبغلم کردم- اونجاازامام رضا بخواه که منوبابت تموم اشتباهتم ببخشه.شب بخیر.گونموبوسیدورفت بیرون.اصلاامشب همه عجیب شدن اون ازرادی چله.اونم عموبهروزکه شیش میزداینم ازمامان که انگارخودش نبود.اومدم بخوابم که بازصدای گوشیم بلندشد.یه اس ازطرفه مهدی بودازاون روزکه دعوتم کرده بودوقبول نکردم دیگه ازش خبری نداشتم.دلم براش خیلی تنگ شده بودولی اصلایادم ازش نبود!وقتی بازش کردم نوشته بود- سلام خانوم خانومافرداصبح میخواین برین مشهداگه افتخارمیدی بزارفرداصبح بیام دنبالت.یه جورایی به بی معرفتی خودم پی بردم درجوابش گفتم.سلام بلبل خوش اواز!چشم.فرداصبح ساعت5:30جلوی باغ منتظرتم.شب بیخیر.******زودی کفش هاموپوشیدموچمدون به دست ازخونه زدم بیرون وقتی دروبازکردم مهدی به درماشینش تکیه داه بودومقابل دروایساده بود- سلااااام چه عجب اومدی بیرون.تازه الان که دیدمش بازم فهمیدم که دلم چقدردلم براش هزاربرابرتنگ شده.چمدونم روول کردم وپرید بغلش اونم ازخداخواسته منویه ده دوری چرخونددورخودش.چهره ی مهدی طوری بودکه ادم مجبوربه دوست داشتنش میشد.الانم که دیگه ازاون روزکوهنوردی ندیده بودمش یه 25روزی میشد- دیوونه چقدردلم برات تنگ شده بود- خودت نمیزاری ببینمت- یعنی چی؟اصلاچرادیگه نمیومدی استودیو- سرم خیلی شلوغ بود- میخوای البوم بدی بیرون- نه کارخونه بودم.همین طورکه من سوارمیشدم واونم چمدون رومیزاشت بالاگفتم- کارخونه؟- اره کارخونه ی اتومبیل- عه حسامم که کارخونه اتومبیل داره- خب منم یکی ازسهام دارای اونم- جدا؟- اره باحسام باهم کارمیکنیم- چه خوب- اوهوم- چراتونمیای مشهد- من کجابیام اخه بااین اکیپ یک ماه پیش برای یه کنسرت اومدم الان همین طورکه گفتم وقت ندارم- چه پرمشغله- نه اینکه تونیستی- اره راست میگی- باماشین کی میری؟- والاهیرادکه گفته کناردستش برام جامیگره دیگه ببینم چی میشه خودم اصلاحاله رانندگی ندارم.تااونجابامهدی گپ زدیم.همه ی بچه هاجلوی درجمع بودن فقط 4تادختربودن که فقط یکیشومیشناختم که اونم مانیا خواهرسام بودن.چشمم خوردبه حسام که طبق معمول بااخم داشت همه جارودیدمیزدهروقت اخم میکرددلم براش قنج میرفت.سام- به به اقامهدی خیلی وقته ندیدیمت- اره سرم شلوغ بود- الانم که نمیتونیم ازت پذیرایی کنیم- اره همین الان تواین وضعیت تومیخوای ازمن پذیرایی کنی؟- اره دیگه- به خاطرکمنداومدم که برسونمش خوبه اگه کمند بکشونت اینجا.مهدی باهمه خدافظی کردورفت.دختراهم که حالافهمیدم فک فامیلای سام هاوش وحامدهستن اومدن جایگزین باشن برای کسایی که نیمدن.همشونم 77قلم ارایش کرده بودن اول صبحی.یه کم دست دست کردم ببینم کی کجاجاگیرمیشه که وقتی رفتم طرف ماشین هیراددیدم پرشده ازدختر.هیراد- کمـــــند ببخشیدخودت اگه میتونی یکیشون روبندازپایین بشین جاش.اعصابم خردشدبیشتربچه هاسوارشده بودن وفقط منوچندتایی دیگه که داشتن وسایلشون روتوماشین اینواون جامیدادن بیرون بودن حالامنه بخت برگشته به خاطراین که جانداشت بشینم اواره بودم میخواستم هرچی فحش بلدم باردختراکنم.عوضیاچون هیرادپایه ترازبقیه بودچپیده بودن توی ماشینش وهرچندقبلش میزدن توی سرخودشون که بشینن توی ماشینه حسام امااون سوارشدبقیه روممنوع کردچون اقاحوصله ی وراجیه دخترارونداشته.به 4تاماشین یه نگاه انداختم نع خیرپرشده بودن ماشین حسامم که پرستوخانوم رفته بودجلونشسته بودکم کم داشت اشکم درمیومد.رفتم جلوی ماشین هیرادکه بایکی ازدخترامشغول لاس زدن بود.دستموبردم بالاباتموم جونی که داشتم زدم روی کاپوت.چون همشون مشفول عشوه ریزی برای هیرادبودن مثل خرترسیدن وخفه شدن هیرادپیاده شدوگفت- کمندی چته- چته زهرمار.چته درد.چته حناق بیست چهارساعته.چته...اومدم بازم ادامه بدم که دیدم بیشترازاین فقط باعث میشه ابروم بره ودخترابیشترذوق کنن.توئی که عرضه نداری ماشینه خودتوخالی کنی میگفتی من ماشینموبیارم که اینطوری اواره نشم.عداشودراوردموگفتم- جات کناردسته خودمه وجوده توکنارم الزامی است.هیراد رفت سمت دختری که کنارخودش نشسته بودوگفت- ارزوجان لطفاپیاده شوبروتوی ماشین پسرخالت بشین – ااااهیرادتوکه میدونی هاوش چقدرگنده دماغه اذیتم نکن دیگه.اینوگفت وکمربندشوبست بعدم خودشوزدبه خواب دخترایی هم که عقب نشسته بودن زدن زیرخنده بیشترازاین نمیشدخودموجلوی این اشغالاکوچیک کنم.بدونه حرف رفتم سرکوچه.سام- کمند کجامیری من الان یکی روپیاده میکنم.میدونستم چرندمیگه چون اون اشغالایی که من شناختم توی ماشین هیرادبادیدن حسام وبقیه بچه جوگرفتشونوعمراپیاده بشن.بادادگفتم- اگه میتونین وایسیدتابرم ماشینه خودموبیارم اگرم نه که هری.اعصابم بداول صبحی خش دار شده بودواین باعث میشدکارهایی کنم که اصلامناسب سنم نبود.همین طورکه هرماشینی میومدردبشه براش دست تکون میدادم ماشینه حسام جلوی پام ترمزکرد.که باکماله تعجب دیدم پرستوتوش نیست- بیابالا.وای که میخواستم بال دربیارم ازخوشحالی یعنی پرستوکجارفته بود!!ماشینه هیراددرست پشت سرماشین حسام بودبه خاطرهمین باغرورچمدونموگذاشتم توی صندوق عقب بعدم رفتم جلوسوارشدم.ماشین حرکت کرد- پس پرستو- اون رفت توی ماشینه سام.یه نگاه که به عقب کردم حامد.پارساوامیرعلی بودن.درسته که من توی جمعه کاملاپسرونه بودم ولی به چیزی که میبالیدم این بودکه ازلحاظ زبون همشونوحریف بودم.حامد- چیه کمندخانوم نگاهت خیلی خبیصه گفته باشماماهمه مون قصدادامه تحصیل داریم- جدامیگی؟.حامدصداش رو زنونه کردوگفت- بلعه که جدی میگم.چشماتودرویش کن اقا.وقتی این حرفوزدپارساامیرعلی مثل بچه هامظلوم سرشونوتکون دادن.گفتم- نع خیرخانوم داشتم نگاه میکردم بهتون چون میخواستم ببینم که کدومتونین که بوی سرکه میدین.بوگنده تورشی ماشینوگرفته.اینطورکه معلومه بوازحامده.روم کاملاسمت عقب بودوفقط نیم رخ حسامومیدیدم.چیییش حتی یه لبخندم نمیزد.حامدداشت حالت نمایشی گریه میزدومیگفت- آآآآه دست رودلم نزارکه خونه توچه میدونی؟؟؟نیمه ی گمشده نیست که نیمه گوربه گورشداس!!حالااین حرفاروباصدای کاملانازک وزنونه میگفت.هرکیم که میادخاستگاریم یاچوپونه یادربان.حالایه خواهش دارم؟میدونم بوی سرکه میدم ولی اگه قبول کنی این بوازمن جدامیشه.من میتونم ازتون خاستگاری کنم؟تااین حرفوزدماشین حسام چنان ازروی دست اندازپریدکه سرم محکم به ماشین اصابت کرد.پارسا- حسام هروقت خواستی اینطوری کنی بگوماحداقل اشهدمونوبخونیم این چه طرزرانندگیه پسر- امیرعلی دوباره باصدای زنونه ای که خیلی تابلوبودگفت- دخترتوچته؟این اقاپسره برای حامدورنپریده اومده- میشه ساکت شین.حامد- اره اگه به توباشه که تامشهدمازبونمون چوق میشه!!حداقل خودت دودقیقه حرف بزن.منکه سرم حسابی دردبرگشتم سرجام.نشستم که دوباره حامدصدام کرد- کمند؟؟صداش جدی بود- چه مرگته- میشه گوشیت روبگیری دستت- براچی میخوای زنگ بزنم برات ارژانس- جدی گفتم- خب منم جدی گفتم.گوشیموازتوی کیف دستیم دراوردم که دیدم یه اس ازطرف حامداومدوقتی بازش کردم دیدم خالیه.روموبهش کردموگفتم- یعنیاااااابی معنی ترازتوندیده بودم.بعدم بی توجه بهشون صندلیوخوابوندم.به اهنگی که حسام گذاشته بودگوش دادم.(بامن قدم بزن حالاکه بامنی حالاکه بغضیم حالاکه سهممی/.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بامن قدم بزن میلرزه دست پام بی توکجابرم بی توکجابیام/.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دسته منوبگیرکنارمن بشین من عاشقه توام حاله منوببین/.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازدلهره نگوازخستگی پرم بی تومیشینموروزارومیشمورم/.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرجابری میام دلگرموبی قراربی من سفرنروتنهام دیگه نزارتوبامنی هنوزعطرتوبامنه./

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فرداداره به مالبخندمیزنه/...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرجابری میام دلگرموبیقراربی من سفرنروتنهام دیگه نزارتوبامنی هنوزعطرتوبامنه فرداداره به مالبخندمیزنه/...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توبرای من فرداپرازغمه/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی توهواپسه دنباجهنمه/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست منوبگیرتواوج اضطراب بازم منوببربابوسه ای بخواب/...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بامن قدم بزن تواین پیاده رومن عاشقت شدم ازپیشه من نرو/...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرجابری میام دلگرموبی قرار/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی من سفرنروتنهام دیگه نزار/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توبامنی هنوزعطرتوبامنه فرداداره به مالبخندمیزنه/...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرجابری میام دلگرموبی قرار/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی من سفرنروتنهام دیگه نزار

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توبامنی هنوزعطرتوبامنه فرداداره به مالبخندمیزنه/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*مهران اتش*بامن قدم بزن) اهنگوکه گوش دادم کم کم چشمام سنگین شدوخوابیدم.همین طورپشت سرهم تکون میخوردم .دوست داشتم هرچی فحش بلدم بدم به کسی که داره کرم میریزه بدم ولی اصلاحال نداشتم دیدم چاره ای دیگه ندارم جزاینکه چشماموبازکنم ندارم به سختی چشماموبازکردم دیدم که هیچکسی جزحسام توی ماشین نیست درسمته منوبازکرده بود.همین طورداشت منوتکون میداد- هووووم- پاشودخترمیدونی چندساعته خوابیدی.پاشویه چیزی بخورتادوباره فشارت نیفتاده- مگه رسیدیم؟- نه رستورانیم دوساعته دارم صدات میکنم.اگه پانشی میرما- به سختی بلندشدم وبی توجه بهش رفتم کنارورودیه رستوران که یه شیراب بودصورتم روشستم ویه نگاه به ساعتم انداختم.ساعت12بودبااینکه صبح صبحونه نخورده بودم الانم اصلادلم ناهارنمیخواست .همیشه همین طوربودم صبحونه که نمیخوردم ناهارم دیگه نمیخواستم.رفتم توی رستوران که دیدم همه ی بچه هادورمیزجمعن دخترهمینطورمثل کنه به پسراچسبیده بودن.هیراد که سرش گرم بودبقیم همین طور.حسام که حالاشونه به شونه ی من وایساده بودگفت- مانیابرات جاگرفته بروکنارش بشین- ممنون.ولی اصلانمیخوام برم بشینم- پس میخوای وایسی- هان؟خخخ نه توبرومنم میام.توی رستوران سرصدازیادبودبوی انواع اقسام غذاهامیمودازهمه مهم تراینکه به خاطرقلیون کشیدن رانندهای اتوبوس که اون قسمت رستوران بودداشت حالموبهم میزد.مطمئن اگه یه کم دیگه میموندم بالامیوردم.یکی نیست بگه رستوران ساختی یاکاروانسرا؟.نمیدونم چی شده بودم.الان نای وایسادن نداشتم انگارماشینی شده بودم.رفتم سمت ماشین حسام که دیدم درش قفله همونطورنشستم روی زمین به ماشین تکیه دادم.ماشینایی که میومدن باتموم سرعت ردمیشدن حالموبدترمیکردن دوست داشتم سرموبه خاطرحالم بکوبم توی دیوار.حسام داشت میمومدطرفم وقتی بهم رسیدگفت- پس چرانیمدی غذابخوری- اصلااسمشونیار- چراصبحم که صبحونه نخوردی.حتی حرف زدنم حالموبدترمیکرد.مخصوصااین سردیه لحنش- حالم خوب نیست.هیچی نمیخوام خوده شماچطوری توی اون فضای گندنشستین چیزی خوردین- گشنگیه دیگه.دره ماشینوبرام بازکردوگفت- بشین توی ماشین برمیگردم.یه 10دقیقه ای گذشته بودکه.که اومدتوی ماشین نشست یه نایلون پرازابمیوه باطعم های مختلف بود- بیاحداقل ازاینابخورکه راهی بیمارستان نشیم- ممنون.من مشغول خوردن بودمواونم دستشوقائم گذاشته بودلب پنچره ی ماشین وداشت به اطراف نگاه میکردالبته اینباربدونه اخم.بچه هاکم کم همه اومدن بیرون وچندتاازدخترابادیدن منوحسام توی ماشین پچ پچ کردنشون شروع شدنمیدونم چراولی انگارچون مهدی نبودوهیرادم سرگرم بوداحساسه غریبی میکردم.اصلادوست نداشتم بادختراهمکلام بشم.همه سوارشدن ومنم نایلون روگذاشتم توی داشبورت ماشین بازچشماموبستم.توی این وضعبت حس میکردم اگه چشمامومی ببستم حالم بهتربهترمیشد.بقیه مسیرم من ساکت بودم وحسام بچه هادرباره ی برنامه اینجورچیزاحرف میزدن****حسام پیچیدتوی خیابونی که توش سام هتل رزروکرده بود.وقتی پیاده شدم اولین چیزی که به چشم میخوردهتله مجللی بودکه مقابلم قرارداشت.باهم دیگه واردشدیم.که چیزی که سام گفت حالموبدترکرد.سام برای پسراسه تاسه اتاق گرفته بودوبرای ماهم همین طوریعنی هرسه دختری توی اتاق.پرستو- سااااام اخه این چه طرزه اتاق گرفتنه- پرستوخانوم مطمئنن انتظارندارشتی که برای توحسام یه اتاق جدابگیرم.یااینکه برای هرکدومتون جدااتاق بگیرم.خودت که میدونی فعلاگنجموبرای این کاراپیدانکردم.پسراهرکدومشون تقسیم بندی شدن وایکی ثانیه رفتن توی اتاقشون منم که اصلاحاله جربحث سراتاق نداشتموهمین طورنگاه کردم ببینم چی به چی میشه.بعدازدوساعت.فهمیدم منومانیا خواهرسام.بایکی ازدخترای دیگه که انگارازهمین فامیلای سام بودرفتیم توی اتاقمون.مانیا- امیدوارم خانوم پرنسس کمندازهم اتاقی باماراضی باشن انشا...- این چه حرفیه به نظرم ازتوی بقیه توبهترین گزینه بودی- اوه ممنون.پس بزارمعرفی کنم.نازیلادخترخالم..نازیلاجونی ایشونم کمندهستن طراح لباسه حسام برای سرصحنه.نازیلا- ازاشناباهات خوشبتم- منم همین طورعزیزم.ازدختره یه جورایی خوشم اومدمثل خوده سام خونگرم بودن.هرکدوم وسایل خودمون روچیدیم توی کمدهایه دست لباس راحتی پوشیدیم.مانیا- فکرکنم الان بایدبریم برای شام.راستی توچرابرای ناهارنبودی- حالم زیادخوب نبود.ناریلاکه معلوم بودهرچی میگه روی شوخیه گفت- اره دیگه ایشون داشتن بااقاحسام غذامیل میکردن.مانیا- واقعاغذاتوی ماشین خوردی- نه بابانازیلایه چی میگیا.فقط حسام زحمت کشیدبرام ابمیوه گرفت—اوووووو- چیه بابااگرم نمیگرفت ماشینه خودشوبه گندمیکشیدم.نازیلا- میدونی حسام به هیچ کدوم ازماهاحتی سلامم نکردبه نظرم خیلی خوش شانسی.مانیا- اره بابااون حتی نزاشت کسی ازدخترابره توی ماشینش اونوقت پرستوروبه خاطرتوپیاده کرد- اوندیگه دلش به حالم سوخت چون من داشتم برمیگشتم- البته حالانازیلایه چیزی میگم بینه خودمون بمونه هاولی حسامم ازاون ادمایی نیست که باهرکی بپره اینقدرخودشوبالامیدونه که فکرمیکنه حتی اگه میخوادبه دختریم نگاه کنه اون بادخیلی ارزش لیاقت داشته باشه.نازیلا- اووووچه مغرورحالاتوازکجامیدونی- خب معلومه چلونگ داداش سامی بهم میگه.سام میگفت یه دفه که باهم دیگه رفتم ترکیه اونجاکلی دخترچشم سبزوابی بوده که اون دخترای به اون خشگلی روبه روحسام بودن ولی اون کوه یخی فقط مسخرشون میکرده وبازبون ایرانی که اونامتوجه نبودن کلی بهشون فحش میداده دستشون مینداخته.تازه بعدم بهشون میگفته قربون صدقت رفتم.منونازیلادلمون روگرفته بودیم وزمی نروگازمیزدیم- این دیگه کیه- اره حواست باشه نازی طرفش نری که میزنه تخریب میکنه- بایدبه بقیم بگم- لازم نکرده بری بگی.اون اتوسا.نیلوفروارزوکه اینقدراویزونن حقشونه که بزنه پدره پدرشونوضایع کنن ایکبیریاوای کمندنبودی ببینی چطوری براهیرادبدبخت عشوه خرکی میریختن.هیراد بدخت دیگه اخرسری به غلط کردن افتاده بود.نازیلا- بچه هامن گشنمه بریم پایین یه چیزی بخوریم.- باشه.پس پاشین حداقل یه دست لباس درست درمون بپوشین.اینجامن اخرسری دیدم که یه 6تاپسرخعععلی خوشگل بودن اومدن اینجامستقرشدن..نازیلا- اووووومانیا توکه تشنه ترازنیلواتوسایی حالاوبه اکیپ خودمون خوش تیپن وگرنه دیگه معلوم نبودچطوری عقده ای میشدی.- سرهرمارحالاخودتونومیبینم چطوری میخورینشون.حالاکمند که اونروزتوی کوه هیچکس روادم حساب نکرد.البته بگماکمنداینطوری پیش بره تااخرعمرت مجردمیمونیا- من به عشق همین مستقل زندگی کردن زندگی میکنم.- باشه توام.ولی میدونی اخلاقت رودوست دارم.میدونی بینه خودمون بمونه هاولی خب سام خیلی ازت تعریف میکنه.حالااینجادیگه خودم میشناسمت- اینطوری حرف نزن حس میکنم میرم زیره ذربین.نازیلا- اااه بسه دیگه بریم پایین.مانیا - زهرمارتویکی مثل بچه شدی- دردخب گشنمه.میریم رفت سمته پنجره یه دفه یه جیغه بنفش کشید.- چت شد.نیمه ی گم شدتویافتی- چی میگین بارون گرفته- واقعا؟- اره بچه هامیای بعدازشام بریم حرم- اره حتما.شلوارجینه عنابی.ویه سوئیشرت کرم عنابی که بازم اسمموبارنگ مشکی پشتش نوشته بودوپوشیدم کلاه کج عنابی رنگمم گذاشتم سرموهمه ی موهاموجمع کردم زیرش.باکفش اسپورت های قرمزم تیپموکامل کردم.- من حاضرشدم.نازیلا- بی شرف توبااین تیپت همه روکشتی.بااین حرفش مانیا که پای اینه سخت مشغول ارایش بودبرگشت ونگاهم کرد.- من باتونمیام – چرااا؟- معلومه همه میان طرفه توقشنگ میشینی تامن برات غذابیارم لازم نیست بیای پایین!!- بهتره سریع ارایشت روتموم کنی چون من دوست دارم هرچی زودتربرم حرم- بااین تیپ- نع خیرم.- دیدم نازیلاومانیا دارن ارایش میکنن.منم یه خطه چشم بایه رژهمرنگ لباس هام زدموباهم دیگه رفتیم پایین.واردرستوران هتل که شدیم دیدم بیشترشون بچه های خودمون بودن.همین طورداشتم نگاه میکردم که سلقمه ی محکم مانیاخوردتوی پهلوم- بلع- سمت راستتونگاه کن همونایین که گفتم.وقتی سرموچرخوندم 6تاپسریودیدم که واقعاتیپ هیکل چهرشون نفس گیربودن.حتی برای منی که طراح لباس مدل های مختلف خارجی بودم.همون لحظه نگاهم بایکیشون گره خوردکه چشماش سبزبود.نمیدونم چی شدکه یه دفه مثل منگلالبخندزدم.که مساوی شدباقهقه زدن اون پسره.برای اینکه بیشترازاین ضایع نشم سریع پشتم روبهش کردم.دوباره همون لحظه نگاهم بانگاه حسام که یه شلوارپارچه ای نسبتاتنگ طوسی بایه سوئیشرت مشکی پوشیده بودگره خورد.عجباانگارامشب شب وصاله نگاهه فقط نمیدونم چه پدرکشتگی بامن داشت که بازبااخم نگاهم میکرد.مثل همیشه بیخیال شدمودوباره پشتموبهش کردم.که اینباربایکی دیگه ازاون 6نفرچشم توچشم شدم.این یکی دیگه خعلی جدی وپرغرورداشت نگاهم میکرداینقدرکه ابهتش ادمومیگرفت.چشمای این یکیم مثل حسام طوسی بودن.منم خعلی جدی داشتم نگاهش میکردم.مانیا- وای دردبگیری کمنداین چشم ابیه پدرسگ ذل زده به توبیابروبیرون ازاینجا.بی توجه به بچه بازی مانیا که ذوق وشوقش برای پسرای رستوران مثال18ساله هابودرفتم سمته میزه خودمون که بافاصله ازاون 6تابود.منوسام.مانیا.حامدوحسام سریه میزنشستیم.غذاهامونوسفارش دادیم حسام کاملاساکت بود.منه خرم که امشب حالیم نبودبه طبیعت ازحسام لال شده بودم.زمان غذاخوردنمونم باشوخی های حامدومانیا.گذشت.همگی بلندشدیم.که دوباره بریم بالاهمه ی بچه هاخسته بودن موقع رفتن گردنم خعلی دوست داشت به سمت اون میزبرگرده ولی برای حفظ غرورکه همه ی دخترابهشون ذل زده من کاملابی تفاوت رفتم بیرون.مانیا- کمندددد؟؟- بله- میگم من حالاکه غذاخوردم تازه فهمیدم که چقدرخستم- خب چیکارکنم عزیزم- من دیگه حال ندارم بریم حرم- به خاطراین میگی- اووووهووووم- اره اتفاقامنم حوصله ندارم برم بگم ماشین بدین چون حرم خعلی ازاینجادوره- پس بیابریم لابی یه قهوه بخوریم- پیشنهاده خوبی بود.بامانیا رفتیم نشستیم روی مبل های راحتیه لابی.پای رستموانداختم روی پای راستموباپرستیژه خاصه خودم که ازمادرگرامی یادگرفته بودم نشستم وفنجون قهوم روگرفتم دستم شروع به خوردن کردم.درحین خوردن دیدم سه تاپسرازهمون 6تابااسانسورشیشه ای اومدن پایین که دوتاشون همون چشم سبزه باطوسیه بودن.اونم که چشماش مشکی بود.مانیا خنگ همون موقع قهوه شکست به گلوش منم ازکوره دررفتموطوری بی تفاوت نشون دادم که انگاراصلامانیا بدبختونمیشناسم.قهوم روخعلی اروم ترمیخوردم که تااینابیان ردشن بیکارنباشم.وهمون لحظه که رسیدن به میزه مامنم قهوه روگذاشتم روی میز.(بدونه اینکه بهشون نگاه کنم)نگاهم به مانیا بودکه دیدم یه کارت مقابلم گرفته شد- ببخشیدخانوم.وقتی سرموبرگردوندم.همون پسره چشم سبزه کارتی که توی دستش بودومقابلم درازکرده بود.- خوشحال میشم تماس بگیرین حتی این حرفشم داشت باجدیت تمام میزد.منم جدی کارتوگرفتم.تاکارتوگرفتم همراه اون دونفرراه افتادن رفتن سمته خروجی مهلت حرف زدن به من نداد.مانیا که انگاررفته بودتوی کماهمونطوربادهن بازبه من خیره شده بود.روی کارتوک خوندم نوسته بود.سامان امیرسلیمانی.طراح جواهرات.اوووهع پس طراح جواهرات بودو....شماره ی شرکت بامبایلشم نوشته بود.شرکتش توی تهران بودولی اینجاچیکارمیکرد؟.دست مانیاگرفتموازروی مبل بلندش کردم- یاسی شماره داد- نه عزیزم نسخه دکترداد- زهرمارراستشوبگو- خب اره دیگه چه سوالیه میپرسی- عوضی دیدی بهت گفتم بشین توی اتاقت- خب حالاناراحتی کارتشوبهت میدم خودتوجای من جابزن- اره اونم خر.اسانسوروزدمورفتیم تو- کارتشوبده بببینم.کارتودادم دسته مانیا.به خودم توی شیشه س اسانسورخیره شدم.اندامم بی نقصم توی اون لباس هاکاملامشخص بودبه گوشواره های طلاسفیدبلندی که ازکلاهم بیرون بودن خیره شدم.طرحشون کاملاساده بودن.نکنه کارتشوداده که برم ازش یه جفت گوشواره برخرم.مانیا- مادرسگ طراح جواهراته؟- اره- هی!کمند.میدونی سعی میکنم حسرت نخورم.چون به هرحال هرکسی یه شانسی داره دیگه.حالاازتوطلایی ازمن شکلاتی- دیوونه توداداشت تهیه کننده وکارگردانه نبایداینطوری کنی- اخه پسره خیلی خوشگل بود- ای باباحالااینگاراومده خاستگاری کرده یه کارت که بیشتربهم نداده- اره توازهمین طرزه حرف زدنت.معلومه که چندتاوچه جورپسرایی میان سراغت که اینوهیچی حساب میکنی.بالاخره دره اسانسوربازشدوکارتوازمانیا گرفتموخارج شدیم.- نازیلا- پس شمادوتاکجایین دوساعته.مانیا- رفته بودیم لابی برای قهوه خوردن- اوه مانیا توی رستوران اون پسرارودیدی- اره همونایی بودن که قبلش بهتون گفته بودم تازه توکه ندیدی- چیو- اون چشم سبزه که یه تیپ کالامشکی زده بودبه این کمندخانوم شماره داد- واقعاااا.من- اوووومانیا لطفابزرگش نکن.لباس راحتیاموپوشیدم رفتم روی تخت.مانیا ونازیلامدام درباره پسرهای اکیپ خودمون.واون 6نفرحرف میزدن.ولی من که اصلادوست نداشتم روی پسراکلیک کنم سکوت کردموتوی همون سکوتم خوابم برد.***چشماموبازکردم.کاملاشاداب بودم.اتاق هنوزیه کم تاریک بودومانیا ونازیلاخواب بودن.اگه میخواستم بخوابمم نمیشدچون سرحال چشماموبازکردم طوری که انگارهزارسال بوده خوابیده بودم.وقتی بلندشدموساعت گوشیمونگاه کردم ساعت5بود.یاخدااایعنی چی شده که من اینقدرزودبلندشدم؟؟؟رفتم سمت پنجره اسمون رنگ سیاه خودشوازدست داده بودولی هنوزافتاب طلوع نکرده بود.زدبه سرم که برم حرم به خاطرهمین سریع لباس پوشیدموچادرباکیفمم گرفتم دستموراه افتادم.بیرون چادرسرم نکردم چون قراربودمسیرزیادی روپیاده روی کنم سختم بودوفقط حجابم کاملابه صورت شیکی رعایت شده بود.چادرم که وقتی واردحرم میشدم سرم میکردم.هواش تمیزترازتهران بودواطراف هتل پرازگل های رزبود.باتموم وجودعطرشونوواردریه هام میکردم.که صدای بوق ماشین پشت سرم اومد.جالب بودیعنی چی که این موقع صبحم مزاحم ادم میشن.وقتی برگشتم.مازراتی مشکی پشت سرم بود.وباوایسادن من ایستاد.وسامان ازش پیاده شد.من باتعجب نگاهش میکردم واون بالبخند- صبح بخیرخانوم.- صبح بخیرشمااینجاچیکارمیکنی- فک کم خیابون عمومی باشه.نه؟- چرا.ولی این موقع؟؟- میخواستم برم حرم.- جدااتفاقامنم میخواستم برم حرم- ا؟پس من میرسونمتون.نمیخواستم سوارماشینش بشم.ولی اون حسم درباره ی شناخت ادماکه همیشه راست میگفت.میزاشت که بهش اعتمادکنم.ممنون میشم.- پس بیاین سوارشید.سوارماشینش شدموقبل ازاینکه سواربشه سریع افتاب گیرودادم پایینوخودموچک کردم.گرچه مهم نبودولی دیشب اونطوری دیده بودتم ولی حالااگه بدبودم ضایع میشد.یه روسری مشکی که گرشوکنارگردنم بسته بودموبهم خیلی میومد.بامانتوکفش مشکی.- جالبه یه دختری مثل شمااین موقع صبح بره حرم- خب راستش بدونه اینکه بخوام ازخواب بیدارشدم ویه دفه دلم خواست که برم حرم-اوهوم.ازکجامیاین؟- تهران.شما؟؟میدونستم ماله تهرانه ولی پرسیدم که فک کنه کارتشونخوندم- روی کارتی که دیشب داده بودم نوشته بود- دقت نکردم- اسمتون چیه؟- کمندکیانفرم- برای چی اومدین اینجا؟؟؟بهتون نمیادکه برای زیارت اومده باشی؟(چه فضولی بود)- اره درسته.اکیپمون برای اجرای برنامه اومدن- شماچیکارمیکنین؟- طراح لباس هستم- هردومون طراحیم- اووهوووم.- منم که حتمامیدونی طراح جواهراتم.بادوستام اومدیم به شعبه های اینجا سربزنیم.- اهان.ازرفتارش خوشم اومده بود.اینقدرجدی ومغروربودکه.ادم شک میکرداین برای دوستی بهم شماره داده.البته چون رفتارش مثل حسام بودازش خوشم میومد.- میل دارم باهاتون بیشتراشنابشم.تاوقتی که اینجاییم میتونین هروقت یاهرجاکه خواستین قراربزارین- باشه.ماشینونگه داشت ولی قبل ازاینکه بخوام خودم پیاده بشم یه نفردره ماشینوبازکردومنوباقدرت تمام کشیدبیرون.به خاطردرددستم یه جیغه بنفش کشیدم.وقتی نگاه کردم دیدم حسامه لعنتیه.سامان- کمندخوبی اینومیشناسی؟؟؟.حسام بااخم تمام داشت نگاهم میکرد.من کلاشانس ندارم اخه اول صبحی اینجاچه غلطی میکرد.حسام- بله میشناسن فقط من شمارونمیشناسم- اقای محترم.این خانوم رومثل وحشی کشیدی ازماشین بیرون تازه خودتم معرفی نمیکنی.من- آآآسامان.انگارخودم بایدمعرفی کنم.حسام همکارمه فقط نمیدونم دلیله این رفتارش چیه.حسام- دلیله این رفتارموبعدن به عرضتون میرسونم خانوم کیانفر.دیدم ابروم داره میره میون این دوتا به خاطرهمین ماشینودوردم رفتم پیشه سامان وباصدای خیلی ارومی گفتم- معذرت میخوام.من نمیدونم چرااینطوری شد.ولی اینومیدونم که بهتره تمومش کنیم بابت رسودنت مرسی.ولی الان بهتره بری.منم خودم بهت زنگ میزنم- باشه.منتظرتماست هستم.درضمن بهتره کناراین ادم مراقب خودت باشی.حسام اونطرف ماشین کارت میزدی خونش درنمیومدمنم برای اینکه لجش دربیادطوری که ببینه یه لبخندپسرکش زدموگفتم.بازم معذرت میخوام.مراقب خودتون باشین تماس میگیرم.سامانم که انگارهدف منوداشت بازم یه لبخندجذاب زدوگفت- توهم همینطور.متنطرتماست هستم.اینوگفتوسوارشدورفت.حسام کاملاکلافه بود.مدام دستشومیکشیدتوی موهاش.نمیدونم دلیله این رفتارش چی بودولی هرچی بود.منوحسابی ذوق مرگ کرده بود.بااخم تمام.رفتم طرفش ولی تابهش نزدیک شدم پشتشوبهم کردوباسرعت راه افتاد.منم دنبالش راه افتادم- میتونم بپرسم دلیل این رفتارمسخره چی بود.؟؟-......- اقای حسام کامیاب لطفابگین چراغرورمنوجلوی اینواون جریحه دارمیکنین؟-......- باشمام.-.......- جواب نمیدین ندین ولی این رفتارهای بی معنی اصلامناسب شمانیستن.مخصوصاتومکان های عمومی وجلوی دیگران.حالاشانستون گفت که نمیشناختتون.وگرنه هیچی دیگه.حرف زدن های من پشت سراون.وسکوتش اینقدرادامه پیداکردکه بازم بدونه جواب رفت قسمت مردونه منم که فقط انرژِی موالکی هدرداده بودم یعنی اگه به دیوارمیگفتم صددرصد یه گردخاکی ازبلندشده بود.تازه صدای اذان موذن زاده داشت پخش میشد.چادرموسرم کردمورفتم داخل حرم. خیلیادلموشکسته بودن ولی من بخشیده بودم.بخشیده بودموازخداخواسته بودم که نبخشه!!.کسایی که هوامونداشتن.ودلموشکسته بودنودوست نداشتم.شایدبه خاطرهمین.میتونستم راحت ببخشم.ولی میترسیدم.میترسیدم ازروزی که باتموم وجودعاشق یه نفربشمواون دلموبشکنه مطمئنم که اونوقت دیگه نمیتونم ادامه بدم.به خاطرهمین ازاینکه تاحالاعاشق نشده بودم خداروشکرمیکردم.نمیدونم چقدرگذشته بودکه گوشیم زنگ خورد.شماره ی سام بود.صدام روصاف کردموجواب دادم- بله- کمندکجایی تو- چطورمگه اتفاقی افتاده- مگه بایداتفاقی بیفته ساعت7صبح ادم کجامیتونه باشه؟؟- اومدم حرم.همه ی بچه هاهستن- اره هستن.مجبوربودی اینقدرزودبری.خب صبرمیکردی همگی باهم میرفتیم دیگه- ای باباحالاکه دیگه اومدم- میخوای صبرکن تاماهم بیایم- نه نه من صبح ساعت5اومدم دیگه خسته شدم برمیگردم هتل- باشه هرطورراحتی خدافظ- خدافظ.یعنی حسام بهشون نگفته بودکه من اومدم حرم؟هفت خط مرموز.بلندشدم رفتم سمت سرویس بهداشتی هاصورتموبااب سردشستم.ارامش قشنگی داشتم احساس میکردم که خالیه حای شدمواصلاتنهانیستم.*بایه تاکسی رسیدم به هتل پولش روحساب کردم وسلانه سلانه خودم رورسوندم به اتاقمون.همه ی بچه هارفته بودن.باکلیددروبازکردمورفتم تو.اولین کاری که کردم زنگ زدم یه صبحونه سفارش دادم که بیارم اتاقم چون حسابی شکمم داشت فریادمیکشید.تالباس هاموعوض کردم زنگ اتاق به صدادراومد.دروکه بازکردم یه پسرجوون صبحونه روداددستموبدونه هیچ حرفی رفت.وقتی صبحونه خوردم لپ تاپموبازکردم.به رادوین ومهدیس ایمیل زدم.همشون ایکی ثانیه جواب دادن.ساعت10بودکه بچه هااومدن.مانیا- سلام سلام الیزابت خونه هستن- بعله که هستن منتظرن برین دست بوسشون- زهرمارانگامشکل روانی داری ساعت5صبح بلندشدی رفتی حرم؟- عزیزم برای نمازرفتم- اووووهوووووعع شمادیگه حرف ازنمازنزن که خواب میبینم- ای باباحالامن نمیتونم همون سالی یه بارنمازبخونم- چراعزیزم بایدحداقل یه خودی به خدانشون بدی اینجوری که نمیشه.نازیلا- واااااای شمادونفراینقدرحرف میزنین.من میخوام همراه بچه هابرم خریداگه تشریف فرمامیشین پاشین اماده شید.میخواستم بگم حسش نیست که یادم افتاداصلاوسایل ارایشی نیوردم اینجاگرچه زیادمهم نبودولی فقط یه رژهمراهم بودکه اونم اتفاقی توی کیفم گذاشته بودم.پریدم پای کمدم یه سته مشکی زدم.کیف دستیموبه همراه عینک دودی که فرم سفیدنگینی داشتن برداشتم- خخخخخب من حاضرم.نازیلا- نه توروخدابیابعدازنیم ساعت حاضرنباش خوبه ارایش نکردی- نازی جونم توانگاراصلاحواست به خودت نیستا.خوده توالان نیم ساعته که پای اینه ای وهنوراماده نشدی- دردتوبروبیرون من الان اماده میشم.یه کم به گوشیم وررفتم تااون دوتاهم امده شدن.باهم ازاتاق رفتیم بیرون بیشتربچه ها توی راهروداشتن باصدای خعلی اروم حرف میزدن ولی بعدش باصدای بلندی میخندیدن.به این چل گیریشون خندم گرفت.همینطورکه داشتن حرف میزدن یه دفه یه مردخعععلی هیلکی ازیکی اتاقااومدبیرونوبالحجه ای که اصلانمیدونستم ماله کجاست گلوله وارحرف میزدبچه هاهمین طوربهش خیره بودن که دوباره رفت تودرباتموم جونی که داشت زدبهم بچه های پوست کلفت دوباره باهمون صای بلندزدن به خنده.چشمم خوردبه حسام که داشت میخندید.لبخندش خیلی باجذبه مردونه بود.دلم براش میرفت.اونم یه شلوارکتون مشکی بایه پیرهن طوسی رنگ چشماش پوشیده بودمثل همیشه موهای پرپشتو بلندشوداده بودبالا.دوتاازدکمه های لباسشوبازکرده بود.وقتی میخندیدانگارقلبم تازه میشد.احساستم جالب بودن هروقت ساکت بودواخم میکردمنم ناخداگاه ساکت میشدم مثل دیشب وقتی مسخندیدمنم هی چرتو پرت میگفتم که بیشتربخنده.سام- بچه هازودباشین راه بیفتین وگرنه الان همشون ازاتاق میان بیرون بااین حرف حسام عینک دودیشوزدوراه افتادیم.وقتی بچه هاماشینوازپارک اوردن بیرون سریع رفتم نشستم توی ماشینه سام.خیلی دلم میخواست برم توی ماشین حسام.ولی رفتارش خیلی سردبود.واین مانع میشد.سام- خوب اومدی اینطرف- چیکارکنم دیگه اوارم دیگه- شماکه روی تخم چشم همه جاداری- دیگه دیگه.نمخوای اتیش کنی رئیس- اوه چرا.ماشینوروشنکردواخرماشیناراه افتادیم- خب حالاقراره چی خریدکنیم- شمادختراکه معلومه وسایل ارایشی.مابیچاره هابایدیه چیزی بپوشیم که روی پشت بوم که فیلم برداری داریم قندیل نبندیم- عه؟راست میگی برنامه روی پشته بومه- اره دیگه ماکه اینجانمیتونستیم طراحیه صحنه روپیاده کنیم.پس پیشنهاددایم برنامه روی پشت بودم باشه که حرم امام رضاهم پیداباشه.درضمن ماکه نمیدونستیم هوای اینجاسرده وگرنه ازهمون تهران یه چیزی برداشته بودیم همراهمون.- اره راست میگی شباسرده.نیم ساعت گذشته بودکه بالاخره جلوی یه پاساژ20طبقه نگه داشت.پیاده شدموباپرستیژه خاصه خودم عینکموزدم به قدوبالای برج نگاه کردم.به خودم خندم گرفت یه طوری داشتم انالیزش میکردم که انگاربرای خریدخوده برج اومدم.حسام بینه همه ی ماراه میومد پاساژخیلی شلوغ بودوامکان شناخته شدنش خیلی زیادبود.بچه هادودسته شدن که خریدزودترتموم بشه.منوسام حسام مانیا نازیلاباامیرعلی ازبقیه جداشدیم.سام- راستی بچه هاهرچی میخواین بخرین.امیرعلی- عه؟نه بابا؟حالااگه نمیکفتی که نمیخریدیم.یه طوری حرف زدی که انگارخودت قراره حساب کنی.سام- یعنی من نمیدونم این اکیپی که من تشکیل دادم برای کاراگه دودقیق دلقک نباشه نمیشه.من- اووووواقای سام توهین نکنااگه مانبودیم خوده توالان تواین سن موهات رنگ دندونات شده بود.- خب مگه دروغ میگم اصلانمیزارین ادم حرفشوکامل کنه.- خب حالابفرماییدکامل کنین- منظورم این بودکه یکی ازرفقام زنگ زده گفت که فرداشب جشنه نامزدیشه واقای حسام به عنوان مهمون افتخاری تشریف ببرن.حسام- سام لطفابه این رفقای محترمتون بگوبیخیال بشن- نمیشه.حالاهم فرداشب قراره منوحسام بریم.مانیا- عععههه سامی الکی مثلامن خواهرتماکشک که نیستم منم میام- تنهامیای- پ ن پ باخرمیام- مودب باش مانیا- باشه بابا.گفته باشمامنم هستم- تواونجاکیومیشناسی اخه- خب بانازی میام.نازی- چی چیوبانازی میام من اصلاحوصله ی مهمونی ندارم- به درک که نداری کمندجونی جونم توکه دیگه حتمامیای.قبل ازاین که جواب بدم سام گفت-باکمند موافقم.من- خب راستش بدنیست که یه مهمونی بیام اینجاچون خیلی وقته که مهمونی نرفتم- هوووووپس میای اره دیگه- ارهع.البته چون حسام میرفت قبول کردم وگرنه نامزدیه دوست سام به من چه.حسام- شمادخترابهتره یه کم بیشترنگاه کنین وکمترحرف بزنین.چون من همین جاامضامیدم که شماسه نفرتاشب اینجایین.مانیا- اینجانب خواهرعروس بودن.!!!سام- مانیااااچراتواین دوروزتوبرعکس برگشتی به دوران مهده کودکت بابااگه یکی ماروبشناسه ابرومون رفته بااین رفتارتو.حسام- بیخیال سام حقیقت برای همه سخته اینااین همه میگردن.اخرشم یه چیزی برمیدارن که مثل جادوگرشهراوزمیشن!!!!من- حسام خان دیگه دارین زیاده روی میکنینا.مقابلتون پله برقیه ماسه نفریم شمادونفریه کاری نکنین که ازهمین پله هاپرتتون کنیم پایین.- ایناهرکاری بگی ازدستشون برمیادوقتی کمنداین حرف روبزنه دیگه هیچی بهتره سرمون به کارخودمون باشه.بااین حرف سام که ازروی شوخی هم بودولی دیگه هممون بادقت به ویترین هانگاه میکردیم.3ساعت گذشته بودکه نازی فقط لباس گرم گرفته بودمانیا هم باسام خریدهاشونوکرده بودن منم یه لباس های نابستونی خریده بودم ولی لباس مجلسی نه هنوز.مانیا- ااااه زودباشین توروخداباباکمند خودت یه چیزی بدوزدیگه- مشکل همینجاست من همیشه چیزی که توی ذهنمه رومیدم برام بدوزن ولی الان ازهیچکدوم ازایناخوشم نمیاد.نازیلا- حالاکمند حق داره ولی اقای حسام.که میگفتین ماقراره شماروتاشب نگه داریم شماخودتون چراهنورنتونستین کت وشلواری که به قول خودتون به شان شمابخوره روپیداکنین.که هی مثل دخترامیگردین.توهمین حرفایه کت اورکوتاه پشت یه ویترین دیدم.گفتم- نازی یه لحظه ساکت اون کت عنابی رنگ پشته ویترینونمیخواین امتحان کنین.سام- واقعاقشنگه.لیاقتتم داره حسام!!!!!!!حسام رفت توی پروسام براش کفش های ورنی مشکی بایه شلوارکتون مشکی همینو طورباپیرهن مشکی برد.وقتی تصورمیکردم به نظرم محشرمیشدولی اوشون بدونه اینکه دره پروروبازکنن کسی ببینه همینوطوراومدبیرون وگفت که همشون خوووووبن وهمینارورمیداره.ولی طوری سردوبی تفاوت بودکه انگاربه سلیقه ی خودش بوده.ازاین که اینبارم به سلیقه ی من لباس میپوشیدقندتوی دلم اب میشدولی خودم هنوزهیچ کوفتی نخریده بودم.همین طورداشتیم راه میرفتیم بچه مشغول حرف زدن بودنوفقط من بادقت همه چیزونگاه میکردم واقعاهیچ وقت فکرنمیکردم وقتی بخوام یه لباس مجلسی ازبیرون بخرم اینقدرطول بکشه یه دفه چشمم خوردبه لباسه ابی تیره ای که به نظرم خعععععلی قشنگ بود.همگی به غیرازحسام وسام واردمغازه شدیم- سلام خسته نباشین میشه لباسی که پشته ویترنه روبرامون بیارینوبرای خودتون میخواین؟؟.پ ن پ برامامان بزرگم میخوام- بله دیگه- چندلحظه صبرکنین رفتم توپرووقتی لباسوپوشیدم خستگی ازتنم دررفت واقعاتن خورش بیست بودیه کم لخت بودولی چاره ی دیگه هم نداشتم.لباس بلندودنباله داربود.پشت کمرش به صورت هفت تایه وجب بالای باسنم کاملابازبودواستینای بلندی داشت که روشون سنگ دوزی شده بودوالبته جلوشم تاچندسانت بالای نافم به صورت هفتی بازبود.تابالای زانوهام کاملاتنگ وبعدش هم گشادودنباله دار.وقتی فکرمیکردم میدیدم که اصلاروم نمیشه که بخوام جلوی حسام یاسام همچین لباسی بپوشم چون همیشه اگه مهمونی هم بوده خعععلی که لباسم بازبوده این بودکه استین حلقه ای بودولی حالا...توافکارم غرق بودم لگدی که به دره پروخرددومتررفتم بالادروبازکردموگفتم- چته وحشی مردم- مردمودرددوساعته اون توداری چیکارمیکنی باباخسته شدیم ح...نگاهش ازصورتم کشیده شدتاپایین لباس- واااااای کمنداین لباس کجابوده؟ووووییی عاقاخیلی قشنگه.نازیلا- راست میگه قدتم بهت خیلی میاد- فقط یه چیزی- چی- من خجالت میکشم فرداشب اینوبپوشم.مانیا - چی میگی باوپارتی که نیست نامزدیه توهم غریبه.داداش منکه صاحاب داره حسامم که اگه ادم فرشته بشه بیادجلوش میگه لیاقت منونداره پ دیگه چی میگی حیف این لباس نیست- اووووف تازه الان میفهمم که طرح های لباس مجلسی که میکشمومردم چطوری میپوشن.حرفه مانیاروم تاثیرگذاشت.لباسودراوردمورفتم برای حساب- پسندید- بله- معلومه که خیلی خوش اندام هستین چون خیلیااومدن این لباس امتحان کردن ولی یاتنگ بوده یابلند- ممنونم لدفن قیمتوبگین.منتفربوم ازفروشنده های چاپلوس- قیمتش میشه....باگفتنش مانیا نازیلادهنشون عینه گاراژبازموندولی منکه نبض بازارتوی دستم بودخعلی شیک ومجلسی کارتمودادم تاازحساب کم کنه.مانیا- چرااینقدرقیمتش بالائه- عزیزم این لباس ازمدل های فرانسویه وازفرانسه اوردیم- عه؟- خب ممنون بریم بچه.باهم دیگه ازمغازه خارج شدیم.سام- بالاخره خریدی- اره- خب خداروشکرفقط زودبریم یه چیزی بخوریم که من الان همینجاقندم میفته.ساعته3بعدازظهره- بقیه رفتن- اره یه ساعت پیش.باهم دیگه رفتیم رستورانی که درست کناربرج بود.سام- بچه هامن برای همه جوجه سوارش میدم دیگه.مانیا- عععههه اخه توی همچین رستورانی که بهترین غذاهاروداره میخوای جوجه سفارش بدی تاابرومون بره-خیلی ببخشیدخواهرگرام ولی انگارمن میخوام حساب کنما- باشه فقط سریع.واقعاگشنم بود.همه ی بچه هاهم که حاله منوداشتن اخم هاشون سفت به خاطرگشتن من توهم بودمخصوصاحسام که داشت باگوشیش ورمیرفت.وقتی سفارشاتمونواوردن.توی سکوت غذاروخوردیم .سام- کمندشماتشریف ببرماشیناازپارکینگ بیاربیرون تامن حساب کنم- باشششععع.حسام زودترازمارفته بود.اخ جون اگه جلومینشست کلی کیف میداد- بچه هاشماهمین جاوایسیدتامن برم ماشینوبیارم.نازی- کمندتوروخدازودباش من جونم دراومد.بادوواردپارکینگ شدم.بلع اقاحسام جلونشسته وصندلی روخوابونده بود.طوری باسرعت درماشینوبازکردمونشستم که انگارقراربودبدزدمش بیچاره بلندشدسیخ نشست- انگارتوهروقت ماشین میبینی کنترلت برات خیلی سخت میشه اره- اوهوم ودلیلش کاملامشخصه.چون من مثل شما حلزونی واررانندگی نمیکنم.بدونه هیچ حرفه دیگه ماشینوروشن کردموباسرعت ازپارکینک اومدم بیرون.بقیه روسوارکردم.مثل همیشه بااخرین سرعت رانندگی میکردم همه چسبیده بودن به صندلی.حسامم که مثلاانگاربراش مهم نیست همینطورچشماشوبسته بود.وقتی بیچیدم توی کوچه یه دفه فیوزپروندمویه دستی تپل کشیدم.که حسام سرش محکم خوردبه شیشه.بیچاره اینقدرریلکس بودفکراینجاشودیگه نکرده بود.مانیا- کمممممنداین چه طرزرانندگیه؟- دیدم خعلی غش کردین خواستم یه هیجانی بهتون بدم- حالانه اینکه ازاولش مثل ادم رانندگی میکردی ادم احساس میکردروی پره قونشسته.ازبس اروم میرفتی- خب توام حالاکمترغربزن.پیاده شین دیگه.************ساعت8بودوقراربودوقتی که برنامه تموم شدبریم.یه کم اعصابم خردبودچون پریروزکه حسام منوباسامان دیده بوددیگه حتی یه کلمه باهم دیگه حرف نزده بودیم اگه امشب میخواست بهم کم محلی کنه یابادخترای دیگه بپره دصددرصدباهمین صندل های17سانتیم میزدم توی سرش.مانیا- زودبپوش بایدیه ساعت دیگه اونجاباشیم.- باشه الان.نازیلا- یه ارایشگاهم نرفتیم- عزیزم مگه عروسیه داداشته.فقط من موندم این کمندجون باین قدهیکل قراره باموهاش چیکارکنه- بایدبگم که من خودم دیگه توی ارایش صورت موحسابی حرفه ای شدم.رفتم نشستم جلوی اینه شروع کردم.موهامومحکم بستم.پشته سرم بعدم یه دسته شونوتوی سرم به صورت گل جمع کردم.یه پافت دورشون رفتم بقیه روهم ازروی شونه ام اوردم انداختم روی سینه ام که قدش تازیرسینه ام بود.یه ارایش تمام عیارکه باسایه های مشکی وابی تیره بودتکمیل کردم.سرویس طلایی که بانگین های ابی بودانداختم باصندل هاموپوشیدم کیف دستیه ابیموگرفتم دستمومقابل اینه قدی وایسادم قدم توی اون لباس وبااون صندل هادیگه پیش ازحدبلندشده بود.مثل همیشه حرف نداشتم.الهی ملت فدام شن!!!دورازجون مانیا- پدرسگ...- مراقب حرف زدنت باش.روی شوخی گفت ولی پدرم فوت شده بودنمیتونستم بیفاوت باشم تابقیه روشوخی بهش فحش بدن- باشه ببخشید. خععععلی قشنگ شدی.باتموم وجودم دارم بهت حسادت میکنم.نازیلا- حق بامانیائه باوجوده تودیگه هیچ کسی هیچ جایی نداره.- ای بابادیگه اینقدرتعریف نکنینااااااا.بهتره بریم.دراصل خودم راضی نبودم چون همون طورکه گفتم توی همه ی مهمونیالباسم پوشیده وباوقاربود.ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون این کاراروبرای اینکه حسام مثل بقیه مهمونیانتونه جلوی زبونشوبگیره بیادازم تعریف کنه.کردم- د بیادیگه- خب باشوااومدم.پالتوی مشکی باشاله ابی پوشیدمورفتم بیرون.تارفتیم توی لابی مانیا گفت- پس حسام هنوزنیمده؟؟سام- چرااون توی ماشینش منتظره قراره ماجدابریم.اه تف به این شانس ازترمزدستیه پیکانم بدتربود.هییییییش چی میشدمانیابانازی اینقدرچاق بودن که من میرفتم توی ماشینه حسام.ازافکارخودم خندم گرفت.کمندی دیگه وقتی برین اونجاحسام میبینت تونگران نباش.بااین فکرسوارماشین سام شدم.تموم راه فکرم درباره ی طرزرفتارم اونجابودبهتربوده که کسی رواونجاتحویل نگیرم که فکرنکنه باهرکسی میچرخم اره این بهترین رفتاربود.سام مقابل یه تالارکاملامجلل نگه داشتوماهم پیاده شده دیم.حسام باسام جلوترمیرفتن.وقتی واردشدیم یه سالن نسبتاکوچیک بودکه فرش قرمزپهن کرده بودن.حسام به همراه سام فرش قرمزوباکلی هیاهوطی کردن وازدری که اخرسالن بودرفتن داخل منم بابچه وقتی میخواستیم ازاون درکه به سالن اصلی بازمیشدبریم توپالتو.شالمونودراوردیم دادیم به خدمت کار.اماوقتی میخواستیم بریم تودیدیم که دم درقلقله شده.اگه خفه نشن خیلیه.نازی- چرااینطوری شده مانیا- خنگول عزیزنازیلاجون منگل به خاطرحسام وسامه.- آآآآاصلاحواسم نبودفک نمیکردم اینقدرطرفدارداشته باشن- عزیزم دیگه سام که کارگردانه یه برنامه ی مشهوره.حسامم که یه مجری کاملامشهوره.پس دست ازمنگل گیریت بردار- خبااااااگفتم که حواسم نبود.بالاخره یه کم جلوی درخلوت شدماهم تونستیم بریم تو.بادیدن حسام که توی حلقه ی دختراایستاده بودوداشت باهرکدومش جداعکس مینداخت قلبم سنگین شد.عوضی چه پشتشم به ماکرده.خاک توسرت کمنداصلانبایدمیومدی.که اونم به خوادپیشت لاف دخترایی که میرفتن طرفشوبرات بزنه.اه.سام- بچه هابیاین بریم به دونفرمعرفیتون کنم.غریب نباشیم.بعدم وقتی منودیدگگفت- اوووووکمند که دیگه معرفی کردن نمیخوادصدرصدتاابدتوی ذهنشون میمونی- باشه بابابیابریم ببینم این رفقای فابت کیان؟؟؟.همراه سام راه افتادیم سمته میزی که فقط پسردورش بود.نازیلا- مانیاحالاخوبه سام برات رگ غیرت نداره- منظورت چیه؟؟- خب بالاخره میزی که داریم میریم طرفش فقط پسردورشه- خب باشه.کم کم دارم به کوته فکریت پی میبرماهمچین میگه رگ غیرت که انگارسام داره منومیبره باایناهمخواب کنه.درضمن نازی خانوم دفه اخرت باشه توهین میکنی.میزارم پای ایکه امشب همشوچرندگفتی.بچه ساکت میشنون.خوشم میومدبااین صندل هاانگارهمه روازبالانگاه میکردم.قده خودم که170بودالان دیگه دسته کم 190شدم.خخخخ.سام- خب بچه هامعرفی میکنم.اول ازهمه خواهرکوچیکم مانیا.بعدم نازیلا.دخترعموی بنده.وهمین طورخانوم کمندکیانفر همکارم.یکی ازپسراکه خیلی قیافه ی دلقکی داشت گفت- همکارت؟؟؟؟. سام- اره یه طراح لباس مشهورتواکیپ ما.همون پسره دستشواوردجلوگفت- خوشبتم.نیاوش هستم.اوخی اسمش خوشگل بودبهش دست دادم گفتم خوشبختم.پشت سراون بقیشونم هی میومدن جلودست میدادن.خودشونومعرفی میکردن.کاملابرقه تحسین توی چشماشون مشخص بود.ولی درست مثل سام.هیچکدوم هیزچندش نبودن.داشتیم همین طورگپ میزدیم که حسام هم به جمعمون اضافه شد.تااومدکنارمیزوایسادنگاهمون برای چندثانیه گره خورد.که همین نگاهاش قلب منوبه لرزه درمیورد.سریع نگاهشوگرفت وخودش روباحرف زدن بابقیه سرگرم کردامامنکه ازرونمیرفتم همین طوربهش خیره بودم.الهی فداش بشم چقدرلباس هایی که براش انتخاب کرده بودم بهش میومدن.واقعا.دیوونه کننده شده بود.من همین طورنگاهش میکردم واونم هی نگاهشوازم میگرفت حس ششمم میگفت وقتی بایکی دیگه حرف میزنه حواسش کاملابهم هست اینوازاینکه هی نگاهش توی نگاهم گره میخوردتوایک ثانیه میدزدیدش مشخص بود.مانیا- من دیگه حوصلم ازاین جمعه پسرونه سررفت میای بریم به عروس یه تبریکی چیزی بگیم من اصلاازنزدیک ندیدمش- اخه اونکه مارونمیشناسه- چرادامادکه میشناسه اون مارومعرفی میکنه- باوشه بریم به همراه مانیاراه افتادیم به سمت جایگاه عروس نازیلاهم که چشمشویه پسرگرفته بودازاونجاتکون نخورد.عروس که اسمش مهتاب بودخیلی هم خوشگل بااینکه مارونمیشناخت حسابی گرم گرفت.ازاخلاقش واقعاخوشم اومدیه 10دقیقه بودکه همین طورداشت باماحرف میزد.ولی بعدش لامپ هاروخاموش کردنورقص نورگذاشتن.بایه اهنگ ملایم.عروس بادامادرفتن وسط.بقیم به طبیعت ازاونادونفردونفرشدنورفتن وسط.چهارچشمی مراقب حسام بودم که یه وقت بایه دختری نره عشقوحال.اون وسط نازیلارودیدم که بایکی ازپسراداشت میرقصید.مانیا- کمندقرداره منوخفه میکنه چیکارکنم- بیابریم باهم برقصیم- خره دیوونه.وای فرضشوکن چقدرخنده دارمیشه.بزاربرم باسام برقصم- به زن دادشت میگما!!!- اوه اگه دوستش داری نگو.چون بشنوه ازحسودی دق میکنه.مانیاهم رفت باسام برقصه.رفتم نشستم روی همون میزی که بچه هابودن.فقط دوتاپسرمونده بودن باحسام.بهتربودبیشتربرم توی چشم حسام.ووووووییییی اگه بیادبهم پیشنهادرقص بده من حاضرم بمیرم.نیاوش- بهترنیست دختری مثل شماوسط باشه- تمایلی ندارم.- فضاخیلی رمانتیکه کنترل سخته.امیدوارم برای حسام کنترل سخت باشه.- برای ادمای سست سخته.اخیییش پسره ی دلقک.بااین حرفم نیاوش ابرویی بالاانداخت رفت وسط.وفقط حسام واون پسره مونده بودن.ماسه نفربودیم که نشسته بودیم وگرنه پیرجوون داشتن میقصیدن!!!اووخی فرض کن منوحسام بریم وسط اونوقت فقط اون پسره میمونه بیچاره.دستموگذاشتم زیرچونموبه مهتاب همسرش که داشتن باتموم احساس میرقصیدن نگاه میکردم.اره تاچندلحظه ی دیگه منوحسامم میریم وسط.دیدم یه دست مقابلم دارزشد.اخ جوووون دیدی گفتم.وقتی سرموبالاکردم چهارچرخم پنچرشدهمون پسره بود.- افتخاریه دوررقص میدین- متاسفم.یه نگاه به حسام انداختم اونم بایه لبخندداشت به مقابلش نگاه میکردواصلاحواسش به مانبودعوووووووووضییییی پسره که انگارمغروربودبااین یه کلمه حرفم رفت گموگورشد.20دقیقه گذشته بودوتوی این 20دقیقه5 تاپیشنهادداشتم اماچون حسام اونجاوایساده بودهمشوردکردم.چندلحظه که گذشت ودوباره یه جدیدپخش شدحسام باکمال تعجب رفت دست یه دختری روکه اون وسط سرگردون بودوگرفتوشروع به رقصیدن کرد.دخترم مثل خری که جلوش تی تاب ریخته باشی داشت ذوق میکرد.جام شربتوباتموم وجودفشارمیدادم.لعنتی چطورتونست؟؟منه احمقوبگوچقدربراتیپم برنامه ریختم.عوضیه اشغال.کثافطت بی شرف نامرددددددداون دختره بااون پوست برنزه ی سگیش یه گردپای منم نمیرسیداونوقت داره بااون میرقصید.بدونه اینکه بخوام اشک توی چشمام حلقه زد.درست مقابلم بودن روی حسام به من بود.درست چندلحظه که بهم خیره شده بود.بعدش چشماشوبست.اه اه اه اه به این شانس.کمند چته نکنه فکردکردی چون دودفه باهات رقصیده دیگه باهات قراردادداره.اصلاتوخیلی بیخودک منتظرپیشنهادش بودی.اون توی محیط کاراینقدرباهات سرده که سرمات میشه الان چطوری انتظارداری که بیادباهات برقصه.اصلاتوچرااینقدربرات مهم شده.بهتره یه سربه خودت بزنی ببینی چته که این پسره غضمیت برات اینقدرمهم شده یعنی چی که براخودت هی خیال بافی میکنی.حالم بدجورگرفته بودمیخواستم برم توی دستشویی ولی حسام همونطورکه بااون اشغال میرقصیدنگاهه یخیش به من بودنمیخواستم بفهمه که منتظربودم بیادبهم پیشنهادبده.به خاطرهمین چشماموبستم تانبینمش چندتانفسه عمیقه پی درپی کشیدموباچشمای بسته به اهنگ گوش دادم.- شخصیتت واقعاگنگه!!/چشماموکه بازکردم دیدم حسام مقابلم نشسته.ازدستش عصبانی بودم.هرچندمقابل من هیچ وظیفه ای نداشت ولی دلخوریه بی معنیم دست خودم نبود- چی؟؟- میگم شخصیتت برام خیلی گنگه!!- بهش توجهی نکن- روی مخمی.کثافت بی شعوربه من میگی روی مخم- هیچی به شمامربوط نیست.اگه روی مخم حتمامشکل خوده شمائین- چطوری مشکل منم؟؟؟- همونطورکه بعضیاحس فضولی دارن بعدش فکر میکنن که بقیه روی مخن!!!!!.صدای اهنگ خیلی زیادبودهمه هنوزداشتن میرقصیدن.حسام بلندشداومدکنارم نشست.ازکارش تعجب کردم.اماوقتی ذل زدتوی چشمام.بازم رفتم روی ابراقدم بزنم.شاید5دقیقه توی چشم های هم خیره بودیم.بی شک میتونم اعتراف کنم یکی ازبهترین لحظات عمرم بودولی بعدش نگاهشوازم گرفت ودوخت به مقابل- اینکه میگم برام خیلی گنگی به خاطراینه که اونروز توی حرم اون چادر.ولی درست صبحش توی ماشینه اون پسره.الان که ستاره ی امشبی ولی همین طورروی صندلی نشستی.ای قربون حرف زدنت بشم که همین طورتعریفاتودومیدی.بااین که باهمین یه کلمه حرف همه ی غمم یادم رفت ولی بازم بااخم گفتم- این قضاوت های متفاوت شمادرباره ی یه نفره که شخصیتش روبرای خودت گنگ میکنی.نمیدونم چرانمیتونستم براش ازیه شخص استفاده کنم گاهی دوم شخص وگاهی دوم شخصه جمع.این برمیگشت به احساسم که به سختی داشتم باهاش بااین لحن سردحرف میزدم.- منظورت چیه؟؟- منظورم اینکه اینکه شمابراساس ظاهرشخصیتوتشخیص میدین- اینم بایدبدونی که بخشی ازشخصیت ظاهرادماست- یعنی میگی منی که داشتم میرفتم حرم نشستم توی یه ماشینه پسرگناهه کبیره هستش؟؟؟یا چون الان همچین لباسی پوشیدم بی شک ادم بی قیدوبندی هستم؟؟؟یابایدبه خاطرطرز لباس پوشیدنم هرلحظه توی بغل یه پسری باشم؟؟؟- اون پسرغریبه بوداونوقت صبح میتونست برات خطرناک باشه- من اینقدرشیرین عقل نیستم که سوارماشینه هرپسری بشم م...- اره میدونم توبرای پسرای اطرافت شرطوشوروطی قائلی!!!- نمیدونم چراهمچین ذهنیتی درباره ی من داری.ولی بایدبفهمی که من ماشین نداشتم ازهتل تاحرم خیلی راه بود.ودرضمن سامان توی هتل خودمون مستقرشده.وشب قبل کارتشوبهم داده بود.الانم نمیدونم چرادارم براتون توضیح میدم ولی بهتره توعالم همکاری ذهنیته درستی درباره ی من داشته باشین.وقتی حرفم تموم شد.بدونه اینکه چیزی بگه بلندشدوازسالن رفت بیرون.انگارجنی شدیه دفه.اهنگ تموم شدوهمه برگشتن سره میز.درسته که حسابی بارقصیدن حسام کنف شده بودم ولی ادمی نبودم که به خاطرچنین موضوعی شبه خودموخراب کنم.مهتاب تنهاروی پیست عقدایستاده بود.داشت باگوشیش ورمیرفت!!!ازفرصت استفاده کردم ورفتم پیشش- چرانرقصیدی- خودت الان چرانمیرقصی؟؟- اخه کسی نیست- عه؟؟خب بگویه اهنگ بیست بزارن تاخودموخودت برقصیم- واقعایعنی میای باهم برقصیم- خب معلومه.لباس تورمهتاب قشنگ وجمع جوربودخودشم که خیلی پرجمب جوش بودحسابی توی این لباس میرقصید.خوشم میومدازعروس هایی نبودکه انگارماست توی بدنشون مایه کرده باشی حسابی تکون میداد.منم که نرقصیده بودم.اهنگه مورده علاقمم اتفاقی پخش شد(آهای تو...آهای تو...آهای توباتوام عشقم/.اسمتورودلم نوشتم/.اهای توشدی جونوعشقم/.به خاطرت ازعاشقام گذشتم/.شیرینم تویی بهترینم لب ترکن واسه توبمیرم/.چه عشقی دارم باتوبهترینم دردوبلات بخوره توسینم)( مهتاب پرجمب جوش میرقصیدفقط منواون روی پیست بودیم.ازهنره رقصم که کلاس هاشوتوی فرانسه رفته بودم استفاده میکردم.به خاطراینکه لباسم تایه کم بالای زانوحسابی تنگ بودپیچوتابه بدنموکاملانشون میداد.حسابی جوگرفته بودنتم انگاردوسالی بوداینطوری نرقصیده بودم.صدای دست هوبیشترهیجانیم میکرد(دستاتوتودستم میگیرم/میام عاشفونه توروبغل میگیرم/.بهترین شعراروبرات میخونم/ تاکله دنیاهمه هم بدونن/.توخوده عشقی هدیه ی خدامی/ تموم حسی که توی صدامی/.فرشته ای چقدرتوماهی/....آهای توباتوام عشقم/ اسمتورودلم نوشتم /اهای توشدی جونوعشقم/ به خاطرت ازعاشقام گذشتم/ شیرینم تویی بهترینم/ لب ترکن واسه تومیمیرم/ چه عشقی دارم باتوبهترینم/.دردوبلات بخوره توسیــــــــــــــــــنم/.....اهای تو...*شیرینم.عماد).وقتی هم که اهنگ تموم شدرفتم پیش عکاس.کنارابشارمصنوعی که خیلی قشنگ بودیه عکس گرفتم بعدم.دوتاعکسه دیگه.که یکیش پشتموبه دوربین کردمودستموزدم به کمرم وبعدبه طرف دوربین متمایل شدمویه لبخندزدم که چال گونم نمایان شد.یه عکسه دیگم.باغروری که نمایان باشه یه کم کج ایستادمویه کم اخم کردموابروهام رفت بالا.ژستم پسرونه بودولی خیلی دوستش دادم.میخواستم برم که دیدم مهتاب دست حساموکشیده یه جورایی انگاربه زورداره میارش طرفه من.ای کوفتت بشه مهتاب اشغال.من تاحالادسته این اشغالونگرفتم.کوفتت بشه.ایشا...- وای اقاحسام چقدرلجبازین بابا- مهتاب خانوم الان ازمن میخواین چیکارکنم- معلومه میخوام که باکمند یه عکس بندازین وبدین به من.اینبارمن گفتم- بدیم به تو؟؟؟- اره.خواهش میکنم.راستش من ازشمادونفرخیلی خیلی امشب خوشم اومده.میخوام یه عکس ازدونفریتون کنارهم داشته باشم.بااین که میخواستم ازخوشحالی یه جیغ بلندبکشم وبگم من غلط بکنم بااین یه عکس بگیرم وبعدم بدمش به توولی خودم رومثل حسام کسل نشون دادم.- کمندجان؟؟خواهش میکنم.من که حالاالکی مثلادوست نداشتم قبول کردم که اینم به عنوان یه هدیه بهش باشه.حسام- پس خودتونم باشین- نه فقط شمادونفر- باشه عزیزم.ابروی حسام رفت بالااومدکنارم مثل میخ وایساد.عکاس- ببخشیداقای کامیاب ولی این عکس اصلاقشنگ نمیشه.بااین حرفش حسام یه کم به طرفه من متمایل شدویه لبخندمصنوعی زد.بازم اون لبخندمصنوعی وغم بزرگ توی چشمش.که قلبموبه دردمیورد.باپروئی رفتم کاملانزدیکش ایستادموبازم یه کم به طرفش متمایل شدم.اروم گفت- الان دوست داری ازخوشحالی جیغ بزنی درسته.یه کم.سرموبردم بالاکاملاذل زدم توی چشمش وگفتم- خودت بهترمیدونی که به اندازه ی توخیلیادوست دارن درکناره من عکس بگیرن.- تموم شد.بااین حرفه عکاس حسام سریع ازمون دورشد.مهتاب- واقعاممنونم- خواهش میکنم عزیزم فقط اگه میشه بگویکی هم برای خودم بیارن.- باشه حتما. خب شنیدم شمااهل اینجانیستین پس چطوری بیارم- ادرسه هتل روبهت میدم فرداصبح زودبفرستید- باشه حتما- آفقط یه چیزی این دوتاعکس اخریموباهم بزاریدکنارهم.اندازش بزرگ باشه لطفا.- باشه انجام میشه- متشکرم- خواهش میکنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

"حسام"

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره موفق شدم مگس هایی که اطرافم جمع شده بودن روکناربزنم وبه سراغه بچه هابرم. نمیدونم چرابعضی دختراچرااینقدرچندش وحال بهم زنن.همین طورکه فکرمیکردموبه طرف میزمیرفتم چیزی که مثل تیرخوردتوی چشمم کمندبود بااون لباس وبااون قدوارایش غافلگیرم کرده بودهمیشه به پوشش بدنش ولباس پوشیدنش قواعدخاصه خودشوداشت ولی امشب...هیچ فکرنمیکزدم تااین حدبتونه باادمای اطرافش راحت باشه.هرچندتوی همون نگاه اول میشدفهمیدکه ستاره ی مجلس امشب شده.ولی همین ستاره بودنش براش دردسرمیشد.هرچقدرکه بیشتربه چشم میومدازملاک های من دورترمیشدعلت اینکه تموم این مدت باهاش سردبودم به خاطره رفتارش وراحتیش باپسرای اطرافش بود.ادمه خشکه مقدسی نبودم ولی اجرای برنامه مذهبی افکارموپسندیده کرده بودوبرای خودم خط قرمزهایی رومشخص کرده بود. ولی انگارخط قرمزه کمندرابطه ی جنسی نداشتنه وبااین ملاک خودشوپاک میدونست.خودموباحرف زدن بچه هاسرگرم کردم.ولی نگاهم ناخداگاه به سمتش کشیده میشدشایدبه خاطرسنگینه ی نگاه خودش بود.یه کم که حرف زدیم بامانیابه سمته جایگاه عروس میرفتن.همین طورکه روی فرش قرمزراه میرفت تموم نگاه هاروبه سمته خودش میکشیدازجمله نگاه خوده من.**همه دونفردونفررفته بودن وسط.نگاهم به کمندبود.که اومدپشت میزی که من کنارش ایستاده بودم نشست. ازاینکه نشسته بودوخیلی اروم به مقابلش نگاه میکردخوشم اومد.دربارش سوال های زیادی توی ذهنم بودپسراهایی که میومدن ایده ال هردختری بودن.ولی اینکه کمندبی تفاوت بهشون ردمیکرد؟؟؟منی که نفسموکشته بودم که ازروهوس طرفه دختری نرم کمند کاملا.این جمله روبرام بی معنامیکردباتموم وجوددوست داشتم برم بغلش کنم وبهش بگم برام تکی!!!.لی این احمقانه ترین کاربودودقیقانقش پسر18ساله روایفامیکردم.ناخداگاه رفتم طرف دختری که مثل گوسفندروی پیست رقص ول بود.این کاروهرگزدرشئن خودم نمیدیدم ولی برای دوری ازکمند الزامی بود.یه کم که باهاش رقصیدموحالت تهوع گرفتم.اومدم نشستم مقابل کمندچشماش بسته بود.ازفرصت استفاده کردموبهش خیره شدم.به نظرم این ژستی که الان گرفته بودخیلی معصومش میکردولی یادکارپریروز صبحش افتادموبه یه دخترمرموزتبدیل شد.***********ازاینکه منودرباره ی شخصیتش توجیح میکرداحساسه خوبی داشتم.ولی جمله ایکه گفت بازم مثل همیشه تموم پازل هایی که چیده بودوخراب کردبدونه اینکه حرفی بزنم ازش دورشدم.ازسالن خارج شدم.رفتم باغی که پشته سالن بود.کسی نبودبه ماهی که توی اسمون بودخیره شدم.هیچوقت فکرنمیکردم که دلم بتونه اسیرکسی بشه.اونم کسی مثل کمندکه یه جورایی کلی باهم فرق داشتیم.بچگانه بودولی چشم پوشی ازش برام سخت بود.خداااچراکمند؟؟؟چرا؟؟چرا؟؟اصلادوست ندارم افکارموبه کسی تحمیل کنم!!مخصوصابه کمند.کاملابه این نتیجه رسیدم که شادیش خاص بودنشه.همین طورخوشیش راحت بودنش بابقیس متاسفانه اینقدربرام مهم شده بودکه به هیچ عنوان دلم نمیومددستوپاشوبگیرم.اه لعنت به من لعنت.صندلی ای که لب استخربودوشوت کردم توی استخر.اخه احمق ادمه قحط بود؟؟هع حرفم خیلی بی ربط بود.کمند باملاک های من فاصله داشت ولی توآُس بودنش شکی نبوداینوازهمه میشنیدم.چقدردوست دارم اون پسره سامانویه دفه دیگه ببینم تااستخونای گردنشوبشکنم. دریاب کارماکه نه پیداست کاره عمر...رفتم توی سالن بازم مثل همیشه داشت بایه پسری حرف میزدومیخندید.انگارچاره ای جزچشم پوشی ازش نداشتم. من اگه بخوام باهاش باشم واین رفتاراروبکنه.قطع به یقین درعرض دوروزروانی میشم.چشماموبستم وچندنفس عمیق کشیدم.وبازم رفتم توی جلدیخیه مخصوص خودم.- حسام جاان؟؟؟.پووووف این دیگه کیه بااین صدای خوکیش.چشماموبازکردم که یه دخترچشم سیاه مشکی قدکوتاه بالباسی افتضاح جلوم دیدم.چشماش رنگ چشمای کمندبود.ولی چهره ی کمندکجاازاین کجا.- بفرمایید- میشه بیاین چندتاعکس باهام بندازی؟؟- متاسفم....به سرعت ازش دورشدم که اویزون نشه همین مونده عکسم باخوکی مثل توپخش بشه.شام روسروکردنوجشن تموم شد.سعی میکردم کمندروازتیررس نگاه خودم خارج کنم.تاحداقل شاهدپسرای کناش نباشم.زودترازبچه هاازسالن زدم بیرون.حالم اصلاروبه راه نبود.پاموتااخرگداشتم روی گاز.بابالاترین سرعت میروندم.برام غیرقابل هضم بودکه اینقدردربرابرکمند ناتوانم.مقابله باهاش ازکوه کندنم سخت تزربود.کمند کسی بودکه بدست اوردنش اصلابرای من منطق درستی نبود.واین بدترین بودنه میتونستم بیخیال بشم نه میتونستم توی زندگیم قبولش کنم.درست یه دوراهی.نرفتم هتل.روی پل نگه داشتم.تابتونم خونسردیموخفظ کنم.همیشه غافلگیرم میکرد.اصلانفهمیدم کی دختری مثل کمندبه دلم نشست.یاکی بااین همه سردی ای که باهاش داشتم اینهمه برام مهم شد.الان مطمئن بودم که توی نخش نیستم بلکه پایبندشم.***جلوی هتل نگه داشتم وپیاده شدم.وقتی رفتم توی لابی دوباره بادیدن چیزی که مقابل چشمام بودمخواستم سرموبزنم توی دیوارکمندباهمون پسره روی مبل های لابی نشسته بودن.سخت ترین کاری که مثل همیشه بایدمیکردم خونسردیم روحفظ کردم.ازکنارشون ردشدم پشتم بهشون بودولی سنگینیه نگاه جفتشونوحس میکردم.وقتی وارداتاق شدم بچه هانشسته بودن.حامد- خوشگذشت اقای مشهورالدین؟؟هاوش- اووومعلومه اگه گذشته بودکه اینطوری اخم هاش توهم نبود.حامد- به قول کمندشکل خروس شده.بااین حرف حامدیه لبخنداومدروی لبم.جالبه پس به من میگفته خروس...حامد- ببینم داداش نکنه روت نشده قربدی اینطوری پکری- یعنی حامداگه دودقیقه دلقک نباشی زمان نمیگذره- خب توام حالاخروس.- یه طوری میگی قرکه انگارمن مثل تورقصیدن بلدم.هاوش- حساااااام بروننه اقاتوخرکن.دیگه همه میدونیم توی رقص دونفری رقیب نداری.حامد- اره معلوم نیست باچندتادختررقصیده که به همچین مهارتی دست یافته.هاوش- اوه حامدتوکه میدونی این حسام خروس.روی اینکه صفت دختربازی بهش بزنی وحشی میشه بهتره الان که توی اتاقی هستیم مترحش نکنی.بلاملاسرمون میاره.حامدصداشوزنونه کردوگفت- وای نگوتوروخداحسام جون به این پاکی گلی من غلط بکنم.به این افتاب مهتاب ندیده تهمت بزنم دیگه خدابالاسرمیدونه چه غزمیتی افریده.من- اه حامدبس کن دیگه.مهمونیم خبری نبودمثل همه مهمونیاکه باهم میرفتیم.- باشه باشه عصبی نشومن بدزخمم اگه نوک بزنی عفونی میشه- حامددارم بهت میگم تمومش کن سرم خیلی دردمیکنه.هاوش- پس بخوابیم دیگه.من میرم لابی یه هوایی بخورم.من- نمبخوادبگیربخواب- چراچرندمیگی میگم میخوام برم هوابخورم میگی نمیخواد- خودت که میدونی من خوابم سبکه اگه بری دوباره بیای دیگه تاصبح بیدارم.اگه میخوای بری دیگه نیاتو- امان ازتوباشه نمیرمواصل ماجراخواب سبکیه من نبودنمیخواستم هاوش بره کمندروبااون پسره ببینه.چون مطمئنن اگه ببینه دیگه تاابدهی یاداوری میکنه .****مثل همیشه ساعت5خودبه خوبیدارشدم.امشب اخرین شبی بودکه اینجامیبودیم وفرداصبح حرکت میکردیم.لباس هاموعوض کردم ورفتم توی پارکینگ تابرم حرم. پیچیدم توی کوجه ی امام رضا(ع)ماشین روپارک کردم.رفتم توی صحن.نشستم.همونجاقسم خوردم که چشمم رو روی کمندببندم.قسم خوردم به خاطرمهدی. قسم خوردم به خاطرپرستویی که چندسال پای من بود.قسم خوردم به خاطراینکه درست 9سال پیش قسم خوردم که هرگزعاشقه دختری نشم.ساعت 7 شده بودکه عینک افتابیموزدم راه افتادم سمت هتل*****مثل همیشه زودترازهمه بیدارشدم.بچه ها هنوزخواب بودن.توی جام اتفاقات دیشب اومدتوی ذهنم.وقتی رسیدیم هتل حسام هنوزنیمده بود.بعدازاینکه بدونه حرف ازسالن زده بودبیرون دیگه هیچ حرفی باهم نزده بودیم.میخواستم برم توی اسانسورکه این نازیلای اشغال دکمه روزدودربسته شد.البته این به خاطرخودم بودکه مثل خرداشتم به حسام فکرمیکردم.درست همون وقت که دربسته شد.ازاسانسورکناریش سامان اومدبیرون.خب حالامن بااین وضع ارایش اینوچیکارکنم.- سلام- سلااام انگارازمهمونی میای اره؟- اوهوم- منتظرتماست بودما- متاسفم اصلاوقت نکردم- اشکال نداره من اومده بودم که یه قهوه بخورم اگه خسته نیستی بیاباهم حرف بزنیم.چون اصلاحوصله نداشتم بعدش برم تازه باهاش جای دیگه قراربزارم.قبول کردم- نه اتفاقافکرخوبیم هست.روی مبل های لابی ولوشدم.اونم یه قهوه سفارش داد- خب چه خبر- خبری نیست.بابت اونروزمتاسفم- اشکالی نداشت...فقط نگفت که چراون کاروکرده اگه همکارتون بوده- چی؟...هان.میدونی چیزه...اه یکی نیست بگه به توچه بچه مگه فضولی!!!- خب اون فقط نگران شده بوداخه نه صبحه به اون زودی هم بودبه خاطرهمین- اهان.اگه ناراحت نمیشی میخواستم بهت یه چیزی بگم- خب بستگی داره- باشه.راستش من درباره ی توازهمکارات سوال کردم- برای چی؟؟- خب خودت که زنگ نزدی منم میل زیادی داشتم دربارت بدونم- بااینکه کاردرستی نکردین.ولی میشه بگین حالابه چه نتیجه ای رسیدی؟؟؟- خب تااونجایی که دربارت فهمیدم.این بودکه شرایط مالیه خیلی خوبی داری دختره مستقلی هستی.وهمین طوریه طراح لباسه مشهورکه تاحالاازچندتاازشرکت های خارجی بهت پیشنهادکاردادن ولی قبول نکردی!!!!کم کم داشتم میترسیدم اخه اگه میخواست بامن باشه دیگه این تحقیقاته مسخره برایچی بوده.اصلانکنه ازدشمن های اون پیره پولکی بوده.خب حالا که توی لابی هستیم وهیچ کاری نمیتونه بکنه- اونوقت میشه بپرسم.الان اطلاعت به چه دردشمامیخوره؟؟؟- من برات یه پیشنهادکاردارم کارتمم به خاطرهمین بهت دادم.وبه خاطرهمینم دربارت پرس وجو کردم- پیشنهاد؟؟؟- اره من علاوه براینکه شرکت طراحیه جواهرات دارم توی یه شرکت مدلینگ ایتالیاهم کارمیکنم.من ازتوبرای مدل خیلی خیلی خوشم اومده واگه پیشنهادموقبول کنی وبیای یکی ازمدل های ایتالیایی بشی قطعاضررنمیکنی.چون من به یه چهره ی زیبای شرقی وباچنین اندامی نیازدارم.واقعاازحرفاش تعجب کرده بودم.منه خروبگوفک میکردم که پیشنهاددوستی میده خخخخ.ای خاک هفت خرابه های عالم توسرت کمندبرای اینکه کلاس گذاشته باشم گفتم- بایددربارش فکرکنم.- پس بهم زنگ بزن- باشه.دراصل نیازبه فکرکردن نداشتم چون من عاشقه کارم بودم وازاون بیشترعاشقه اینکه طراح لباس حسام سرصحنه باشم.فقط نمیدونم.وقتی برنامه تموم بشه چه خاکی بریزم توی سرم.توی همین افکارحسام ازدرواردشد.خخخخخخب دیگه صددرصدهوارتوسرشدم.اخه اینم شانسه من دارم اه.همیشه بایدتواین شرایط خرکی این برسه.اخم هاش سفت توهم بود.اخه یکی نیست بگه شماکدوم گوری بودی که الان بایدبیادبرسی!!!باکمال تعجب مثل غریبه هااومدورفت توی اسانسور- این همون پسره نبود- چراگفتم که همکارمه- بایدبه خطراون جریان...- نه نه اینطورنیست- خب اخه طوری رفت که انگاراصلاتورونمیشناسه- اینطورنیست فقط حواسش نبود.میدونی یه کم حواس پرته.ای حسام جونی کجایی ببینی دارم خل وضع معرفیت میکنم. اگه بفهمه مجریه ملته خیلی ضایع میشم.- خب من دیگه برم فرداصبح خبرشوبهت میدم.- باشه شب شیک.ایییییییی ازاین شب شیک حالت تهوع میگرفتم.خب مثل ادمیزادبگوشب خوش دیگه.کثافت.مانیا- هووووووی کوشی.مردی- چی؟اهان حواسم نبودپاشوکلی کارداریم.بلندشدم اماده شیم بریم پایین صبحونه بخوریم*

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وایساده بودم پای پنجره به منظره ی بیرون نگاه میکردم.که زنگ به صدادراومدوقتی دروبازکردم.یه دخترجوون بود.بفرمایید- واااای اقای کیانفر.- مثل اینکه شمادیشب توی مهمونی بودین- اره درسته.راستش...دختر انگارجنی شده بود- راستش؟؟- خب میخواستم این قاب هاروبیارم دیشب سفارش داده شدنواینوگفتوسریع قاب هاروگذاشت توی بغل منورفت.دختره ی خنگ.نکنه که یه عکس به عنوان سوتی گرفته باشن ازم.باحرس کاغذی که روی قاب بودوبایه حرکت پاره کردم. همون عکسی که دونفری انداخته بودیم بود.اینی که دلمومیلرزونداین بودکه کمند داشت توی چشم های من نگاه میکردکه عکسوگرفته بودهمیشه دلم برای همین لبخندهایی که اینقدرمعصومانه.بودمیرفت وفکرمیکردم که درموردش دارم اشتباه میکنم.چیکارمیکنی حسام.مگه قسم نخوردی...سریع یه کاغذدیگه پیداکردمودوباره قابوپوشوندم.شانس گفت که بچه هابرای صبحونه رفته بودن پایین.قاب هاروگذاشتم زیرتخت تابعدبهش بدم.بعدم رفتم روپشت بام که دم دستگاه برنامه بود.*

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برنامه دوساعت پیش تموم شده بودوفرداصبح بایدحرکت میکردیم همه ی بچه ازفرط خستگی مثل خرس روی تخت ولوشده بودن ولی من خوابم نمیبرد.بلندشدم که برم روی پشته بام.چون هتل یه جورایی برج بودگنبدامام رضاع مشخص بود.بااسانسوررفتم روی پشت بام.نشستم روی یکی ازصندلی هابه گنبدخیره شدم.نمیدونم چقدردرباره ی همه رویدادهای زندگیم ازجمله حسام فکرکرده بودم که یه دفه صدای جیغ بلندیه دخترباچرخ های ماشین درهم شد.منوازجاپروندمعلوم بودکه جلوی هتل بود.باسرعت نوررفتم لب بام.ولی همزمان.پام گیرکردبه یکی ازسیم ها.پام روی سرامیک های کف بام سرخورد.چون خیلی لب بام بودم باعث که باسربه طرف پایین سقوط کنم.مثل همیشه چنان جیغی کشیدم که صداش تاکره ی ماه رفت.قلبم باتموم وجودمیزد.وقتی باترس چشماموبازکردم.یه دفه ارتفاعی که ازش اویزون بودم.نفسموبرید.یه جیغه دیگه کشیدم.- هییییس دخترخوب اینقدرجیغ میزنی.وای خداجونم صدای حسام بودوای خدا این صداش که مثل لالایی بودوای خدااین صداخیلی خوب توی ذهنم حک شده بود.خفه شودیگه هی هی وای خداوای خدامیکنه ای خاک برسرت یه غلطی بکن همین الان داری به صدای اون فکرمیکنی.وقتی که پایینونگاه میکردم اشهدم خودبه خودتوی ذهنم خوانده میشدومراسم خاک سپاریم میومدجلوی چشمم.- پ توداری چیکارمیکنی چرانجاتم ندادی- پس الان به نظرت چرااویزونی؟؟فک میکنی کی گرفتت؟؟.یه کم که دقت کردم دیدم زیرکتف هاموگرفته.- پ چیکارمیکنی لعنتی چرامنومثل خراویزون کردی خب بکش بالامنوخلاصم کن دیگه.الان سکته میکنم- دارم فکرمیکنم که اگه ولت کنم میفتی توی بالکن یکی ازاین اتاق ها.یااگه دختره زرنگی باشی.میتونی به درستی فرودبیای- توقصدجونه منوکردی جونه مادرت یه کاری کن- من چطور توبکشم بالا؟؟.بااین حرفش بادست هام مچ دستاشوگرفتم- ببین اگه منوول کنی من توروول نمیکنم وباعث میشه باهم بریم پایین.پس توروخدایه کاری کن- خانوم کمندخانوم نمیدونم چراامشب اینقدرسنگین شدی!!من ولت میکنم بعدتاتوبیای ازاین برج به پایینش برسی هاوشی سامی کسی اون پایین میگیرتت- وای حسام!!چی داری میگی دیوونه.حسام من الان اگه ولمم نکنی یه سکته ناقص زدم.توروقران یه کاری کن.من ارزودارم.توروجون پرستو- پرستو؟؟- وای حسام!اره بابامگه دوستش نداری.خودت گفتی یه باربوسیدیش.- توالان داری اون حرفارویادت میاری؟؟- وای حسام ننننه.حسام جون هفت جدت ببین منواگه ول کنی نمیبخشمت.اوووی حسام ببین من تااخره عمرکنیزیتومیکنم فقط یه طوری منوبکش بالا.حسام جون هرکی برات عزیزه خاک پات میشم.فقط منول نکن.باشه؟؟؟- چون توگفتی باشه!!!!- وای حسام.ببین میدونم ازمن بدت میادقول میدم وقتی نجاتم دادی خودم ازکاانصراف بدم.فقط الان جون عزیزت یه کاری کن.من دارم میمیرم.ببین ازمن متنفری درست من قول میدم خودم خودکشی کنم.فقط اگه الان ولم کنی.دیگه جسدی برای مراسمم نمیمونه پس جون خودت یه کاری کن- ااااااه چقدرحرف میزنی اینقدرحسام حسام نکن پرتت میکنم پاییینااااااا.حالاخوبه ازاین ارتفاع اویزونی.هرکی دیگه بودزبونش بندمیمودحالاتوتواین وضعیتم دست ازدلقک بازی برنمیداری- عععععههه دلقک عمته!!! خووقتی مثل ماست فقط منواویزون کردی هیچی هم نمیگی یعنی من خودم بایدغلط کنم دیگه.خیره سرت مردی31سالت هم هست یعنی عرضه نداری منه بدبخت که وزرنم50کیلوئه روبکشی بالا.خب یاولم کن یابکشم بالاتاحداقل منه دربه درتکلیفه خودموبدونم.نه اینکه اینطوری لنگ درهواباشم.وقتی حرفاموزدم یه نفس عمیق کشیدم که همون لحظه باسرعت نوربه عقب پرت شدمومحکم به یه جایی برخوردکردم که نزدیک بودچشمام بزنه بیرون.خــــــــب دیدی ولت کردبدبخت.حالامثلاکلی هم زرزدی.نه اگه ولم کرده پس چراهنوزنفس میکشم.نترس الان تموم میکنی.باترس چشماموبازکردم.هنوزروی بوم بودم حسام خودش اونطورف نشسته بودونفس نفس میزدمنه بخت برگشته که این ارتفاعات دست ازسرجونم برنمیداشتن.ازدردکمرم داشتم میمردم.- متاسفم چاره ی دیگه برای نجاتت نبود- حالامثلانجاتم دادی؟؟؟نه اصلا.سخت دراشتباهی تواگه منوول میکردی مرگه بی دردتری داشتم.اقای مجری.ولی الان اینطورکه تومنوپرت کردی پشت سرت.کمرم گوشت کوبیده شده.خوبه توبری امدادرسان بشی خودت مردمومیکشی.بااین کارات من نمیدونم پس این هیکل همش باده عایا؟؟چهارساعت که منه بیچاره رومثل تف اویزون نگه داشتی بعدم که مثلااینطوری نجاتم دادی.هیچی نمیگفت.وفقط نگاه میکرد.نه خیرم انگاربه مغزه خودشم ضربه خورده.دستموبردم پشت کمرم که دیدم داره خون میاد.ودستم خونی شد.دستموگرفتم مقابل صورتم بعدم جلوی چشمای حسام تکونش دادم ازهپروت اومدبیرون امابعدش یه نگاه یخی بهم کردوباکمااااااال پروئی بدونه حرف رفت توی اسانسوررفت پایین.عه؟عه؟عه؟پسره ی غوزمیته گاومیش اصلانه انگارکه کمرموداغون کرده.مثل خررفت پایین.دردکمرم هرلحظه بیشترمیشدوباعث شداشک ازچشمام سرازیربشه.انگارکمرم به لب باوم کشیده شده بودکه خون ازش راه افتاده بود.بعدم که بااون پرت کردنش منواونطورزدبه دیوار.هیچ فکرنمیکردم اینقدربی تفاوت بره پایین.اشکام همین طورسرازیربودن.دستموگرفتم به دیواروبه سختی بلندشدم.کاملامشخص بودکه کمرم شکسته.خودموپرت کردم توی اانسورکمرم همین طوزداشت خون میموداینوازمانتوم که هرلحظه خیس ترمیشدفهمیدم.چشم هام کم کم داشت تارمیدید.به خاطرهمین درست وقتی دراسانسوربازشد.چشم هام بسته شدنودیگه هیچی به جزاشک هایی که میریختن نفهمیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسام

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی که دست خونیشوجلوی صورتم تکون دادتازه به خودم اومدم فهمیدم که کمرش خراش برداشته.مبخواستم کمکش کنم ولی قسم خورده بودم.قسم خورده بودم همیشه چشم هاموبه روش ببندم.والان اگه کمکش میکردم تنهادلیلی که میتونست داشته باشه احساسم به خودش بود.به سختی که فقط خودم میدونستموخدایی که دربرابرش قسم خورده بودم.بی تفائت نسبت بهش رفتم طرف اسانسورورفتم پایین*وقتی دره اتاقوبازکردم بچه هاخواب بودن.خودمم خیلی خسته بودم به خاطرهمین به راه روی تختم خوابیدم ***- حسام.اوی حسامی.بلندشودیگه.تاچشماموبازکردم یادحاله دیشب کمندفتادم نکنه نتونسته باشه بیادتوی اتاقشون- بلندشودیگه.- چی شده؟- چی شده مرگ.پاشوببینم قراره برگردیم.پاشدم لباس هاموعوض کردم.پای اینه داشتم یقه ی پیرهنمومرتب میکردم که صدای درکه یکی محکم میزدبهش دراومد.هاوش- ای بابااومدم دیگه.هاوش دروبازکرد.ولی بادیدن مانیاپشته درقلبم گرفت.مانیا- هاوش نمیدونی کمند کجاست؟؟؟- مگه توی اتاقتون نیست- نه یه ساعت پیش پاشدم ولی نبود- خب بچه که نیست حتمارفته بیرون- بیرون چیه باباهروقت میرفت حداقل کیف دستی باگوشیشومیبردولی الان...من کله هتلوگشتم فقط مونده همین جاکه اونم میگی نیست.بااین حرف های مانیادیگه هیچی مهم نبود.نه احساس نه قسم.باسرعت نورازاتاق خارج شدم.هاوش- حسام تودیگه کجا؟؟؟نمیدونی کمند کجاست.حرفی نزدم خودموبه اسانسوررسوندم.دکمه شوزدم.اماوقتی دره اسانسوربازشدباچیزی که مقابلم دیدم نفسم به سختی بالامیمود.کف اسانسورغرق درخون شده بودوکمند بیهوش افتاده بودکف اسانسور.توان ایستادن نداشتم مقابلش زانوزدم.بادستام صورتشوگرفتم- کمند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

؟کمند صدامومیشنوی.کمندچشماتوبازکن.ازت خواهش میکنم بازکن چشماتو.هیچ واکنشی نشون نمیداد.من چیکارکرده بودم خدا.چطورتونستم دیشب اونطوری ولش کنم.چطورتونستم بااون طرزوحشی وارنجات بدم.چطوردلم اومدبادیدن حالش بی تفاوت بیام پایین.من چطورادمی شده بودم اون لحظه.؟روی دستام بلندش کردم.باسرعت راه افتادم طرف پایین.وقتی رسیدم دم اتاق هاوش بامانیاهنوزتوی راهروبودم- مانیا- خدای من حسام.برای کمند چه اتفاقی افتاده؟چرااینطوریه- روی پشت بام بود.هاوش0- بایدزودبرسونیمش بیمارستان.زودترازهاوش مانیا.کمندگذاشتم روی صندلیه عقب ماشینموبدونه اینکه منظره اوناباشم راه افتادم.مقابل بیمارستان نگه داشتم اماوقتی میخواستم پیاده شموکمندروببرم توتازه یادم افتادچه شریطی دارم.لعنت به این شانس.الان اگه من کمنداین موقع صبح بااین حال ببرم توچه فکری درباره ی من میکنن.تازه اینجاهم که دیکه اشنانداریم.بی شک فرداصبح عکسش به هزارجوره دیگه پخش میشه.میخواستم به خاطراین شرایط سرموبکوبم توی شیشه.اماچیزی طول نکشیدکه هاوش بامانیاواین باربه همراه سام رسیدن.هاوش- پس چرانبردیش تو- به نظرت من چطورکمندببرم تو؟؟/.سام- حق باحسامه نبایداینجاسوژه بدیموبریم.هاوش بامانیاکمندروبردن توولی سام که بازم مثل خوده من موردشناخت بودنشست توی ماشین.ذهنم کاملامشغول بوداگه اتافاقی برای کمند میوفتادهرگزخودمونمیبخشیدم.چون اون به خاطربچه بازی های من به این روزافتاده بود.- حسام بهتره ببری دست هاتوبشوری- چی؟- یه نگاه بنداز.تازه متوجه شدم که دست هام خونی هستن وفرمون هم خونی شده.حالم دگرگون شد.احساسه یه قاتل بهم دست میداد.زودازماشین پیاده شدموبه طرف شیراب رفتم.دست وصورتموباهاش شستم یه کم که بهترشدم.بازبرگشتم توی ماشین.سام- روی فرمونتوپاک کردم- ممنون.- چراکمنداونطوری شده بودچی میتونسته پیش اومده باشه.نمیدونستم چی بگم.واقعاگفتن اینکه بگی به خاطرمن اینطوری شده بودازمرگ هم سخت تربود.- نمیدونم- این دختربایدهروقت هرجاباهم رفتیم یه اتفاق براش بیفته- اینطورنگودیگه دسته خودش که نبوده.وقتی بهوش اومدصددرصددلایله قانع کنندشوبرامون میگه.یه ساعت گذشته بودکه هاوش ازدره بیمارستان خارج شداومدسوارماشین شد.- چی شد؟- والانمیدونم.دکتروقتی دیدش گفت که یه ضربه ی محکم بهش واردشده.یکی به سرش که باعث شده بیهوش بشه.ویکی دیگم به کمرش.که باعث شده گوشت کوبیده بشه.وقتی گفت گوشت کوبیده.یاده خوده کمند افتادم.- اقای مجری اینطورکه منوپرت کردی پشته سرت کمرم گوشت کوبیده شده.سام- یعنی الان بایدتوی بیمارستان باشه- فکرکنم- پس چجوری بریم.شب اجراداریم- نمیدونم.گفت زودبهوش میاد.ولی بایدبهش خون بدیم- خون دیگه براچی- ای بابافکرشوبکن بیچاره ازدیشب تاحالاتوی اسانسورولو بوده.توکه اسانسوروندیدی که چقدرخون کفش جمع شده بود.باحرف های هاوش بیشتردیوونه میشدم.بیخیال همه چی عینکم روزدم به چشم هام ورفتم توی بیمارستان.سام- کجامیری حسام اگه توروباکمند ببینن ابرومون میره.به دادهای سام توجی نکردم.تاواردشدم مانیارودیدم.- حسام نبایدمیومدی تو- ول کن.دکترچی میگه- گفت سریع بایدبهش خون بدیم.- دکترش کجاست.- الان بالای سرشه.اتاقش شماره 78طبقه ی دومه.- باشه توهرجامیری زودبرگرد.چون صبح زودبودراهروهای بیمارستان خلوت بود.* اقای کامیاب؟؟؟- بله خودم هستم- دیدن شماواقعااینجایه افتخاره.- متشکرم- خدابدنده- راستش بیماری که الان بالای سرش بودین- همون دخترجوون- بله.- خب؟؟- یکی ازبستگانم هستن گفتن که خون میخواد- اره درسته.نکنه شمامیخواین...- بله اگه گروه خون بهم میخوره میخوام خون بدم- این کاره خیلی خوبیه.ولی...- من میخوام اینکاروبکنم.فقط میخوام که یه لطفی کنین- چه لطفی پسرم.چون که سنه دکتره بالابوداحساس کردم میشه بهش اعتمادکرد.- اینکه خودتون ازم خون بگیرین.واین جریان فقط بینه خودم وخودتون باشه.میدونین که این روزاهمه دنباله سرنخ هستن- نیازی به گفتن نبود.***ساعت7صبح بودوخونی که داده بودم داشت به کمند تزریق میشد.حداقل الان احساسه بهتری داشتم.- تانیم ساعت دیگه بهوش میاد.مانیا- اقای دکترکی مرخص میشه- حداقل فرداصبح- وای نه نمیشه یه کاریش کنین.مابایدامروزبریم تهران- چیکارکنم دخترم؟- خب مگه نمیگین نیم ساعت دیگه بهوش میاد- چرا.یعنی به خاطرکمرش بایدبمونه- اره بایدبستری باشه تاحداقل بتونه بلندبشه- یعنی نمیشه مثلاتوی ماشین بخوابه- ماشین ؟- اره.کارماخیلی واجبه- والاچی بگم بهتون.اگه درست رانندگی کنین که اسیبه زیادی به کمرش واردنشه چرا.- جدا- اره خوشبختانه به ستون فقرات اسیبی نرسیده.به خاطرهمین اجازه میدم.- ممنونم.مانیابادکترازاتاق رفتن بیرون.دست هام روگذاشتم دوطرفه بالشت. ایستاده بهش خیره شدم.احساسم خیلی بدبودیعنی به شدت محتاجه این بودم که چشماشوبازکنه وبگه اشکالی نداره .همه ی این اتفاقات به خاطراحمق بازیه دیشبه من.سرش اومده بود.همین طوربهش خیره بودم که چشماش تکون خوردسریع سیخ وایسادم سرجام بعدازچندلحظه کامل چشماشوبازکرد.باصدای ارومش گفت- من زندم؟؟/اینجادیگه کدوم گوریه؟وای نکنه مردم؟؟انگارنورداشت اذیتش میکرد.چون بعدش چشماشونیمه بازنگه داشت توکی؟!!...ای خدالعنت کنه این حسامومنوبه این روزانداخت مرتیکه ی بی وجدان.به خاطراینکه توی این شریطو این طوربااون صدای تحلیل رفتش یه بندحرف میزدحندم گرفت..یه دفه بلندشدنشست که این کارمساوی شدباجیغ بلندش.سریع رفتم جلوازشونه هاش گرفتم ودوباره خوابوندمش- پس زندم اره؟- نه- عه.یعنی توهم مردی.اینجااون دنیاست؟- اوهوم- اخییییش جیگرم حال اومدتوباشی که منواونطورول نکنی.بری- چی میگی توبرای خودت.ها؟.انگارضربه ی دیشب مختوخیلی خوب جابه جاکرده.خوشبختانه زنده موندی.الانم توی بیمارستانیم.درضمن ازجات بلندنشوچون کمرت به قوله خودت گوشت کوبیده شده- به لطف شمابعله.تازه الان یادم اومدچیکارکردین اقای کامیاب.لحنش گزنده نبود.بیشترنتونستم بمونم سریع ازاتاق اومدم بیرون.مانیا- بهوش اومده- اره.- من کارهای ترخیصشوکردم نازیلالباس هاشواورده توبهتره بری بیرون.پرستاروگفتن بابرانکاردمیارنش- باشه توی ماشین منتظرم- بیاریمش توی ماشین تو- اره.بقیه ماشیناکه پرن- باشه.رفتم توی ماشینم منتظرنشستم.نگران بودم.نمیدونم قراربودکمند این جریان روچطوری تعریف کنه.این روزاحالی که داشتموفقط خودم میدونستم.یه سردرگمی به تمام عیار.احساس میکردم هرلحظه این دختره کمندبرام عزیزترمیشه.انگارهرچی میخواستم ازش دوری کنم.تلاشم بیشتربی نتیجه میمونداعصابم ازاینکه نمیتونستم احساسموهدایت کنم داغون بودراهی هم برای دوری ازش نبودتازه انگارهرروزمیخش برای موندن توی اکیپ کارسفت ترمیشد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

*******کمند ******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابرنکارداوردنم دمه ماشینه حسام.پسره ی بیشعور.ازش واقعادلگیربودم یعنی ادم اینقدربی وجدان.حالامثلادیشب دسته خونیمونشونش داده بودم دلم میخواست به حال خودم گریه کنم.بی صداتوی ماشینش درازکشیدم.اینبارسام اومده بودجلومشسته بود.سام- میدونم الان حالت خوب نیست ولی مسئالی هم نیست که بخوایم بیخیال باشیم.میشه بگی چی شد؟دوست نداشتم جریان روبگم.- خب چطوری بگم...راستش من خردیشب ساعت11خوابم نمیبرد رفتم بیرون روی پشت بوم.بعدش دیدم که یه نفرداره مشکوک اینوراونورمیره. ترسیده بودم. ولی درست مثله خنگاناخداگاه بهش گفتم که اینجاچیکارداره.خیلی هیکلی بود.مطمئن بودم که که باوجوداینکه اموزش های دفاع شخصی رفته بودم نمیتونستم ازپسش بربیام.تافهمیدکه متوجه ی حرکاته مشکوکش شدم یه دفه به طرفم حمله کردحالانامردکثافط نکردفرارکنه ها.دیگه بقیشوکه میتونی حدس بزنی؟؟؟...مثل گاوچنان لگدی بهم زدکه پرت شدم توی دیوار.همین.خعلی حرفه ووحشیییی ای بودااااا!!!!!اره جونه عمم منظورم ازحرفه ای ووحشی حسام بودکه اونطوری منوپرت کرده بود...چنان بااب وتاب تعریف کردم که کم کم خودمم باورم شده بود داشت خندم میگرفت ولی میخواستم بخندم کمرم دردمیگرفت.- رئیس هتل دوستمه بایدبهش بگم ته جریانودربیاره.راستی دیشب فهمیدین چی شد.حسام- چیو- یه دختره جلوی هتل پاپیش رفته بودوسط خیابون بهش ماشین زده بوددختره همچین جیغی کشیده بودکه همه اومدن بیرون.ای مادرسگ پس اون بودکه باعث شدمن مثل اسب رم کرده اونطوری بپرم لب پشت بام.احساس کردم به پلک هام وزنه وصله سریع خوابم برد.*****- چه خبره دخترمگه چندتاارامبخش بهت زده بودن که اینطوری خوابیدی.به سختی چشم هاموبازکردم- چی میگی- دارم بهت میگم بلندشورسیدیم- دروغ میگی- دروغ چیه باباحتی برای ناهارم بیدارنشدی.- خب الان کجاییم- الان دره خونه ی جنابعالی هستیم.- خب چطوری منومیارین پایین- بااجازت اگه چشم اتون قشنگ بازبشه میفهمین اومدیم توی باغتون- توهم اگه تعطیل نباشی میفهمی منظورم پله هاست- اهان خب مگه اتاق پایین ندارین نروتوی اتاقت- باشه بابا- حالایه تکونی به خودت بده ببین دکتره چرندنگفته باشه دربارت.یه کم که بلندشدم یه دردکوچیک توی کمرم پیچید.به کمک خدمت کارهارفتم توی خونه توی اتاق مهموناخوابیدم کسی باغ نبود.هیچ کس.انگارهمه رفته بودن مهمونی.حسام دست هاشوکرده بودتوی جیبش وبامظلومیتی که به هیچ عنوان بهش نمیمومدنگاهم میکردازپسرای مظلوم هیچ خوشم نمیومد.البته حقم داشت میشدپشیمونی روازتوی چشم هاش به خاطردیشب خوندولی من باجریانی که گفتم بیشترچوب بهش زدم.اومدجلوویه جعبه مقابلم گرفت.باصدای بمش که حالااروم بودگفت- این روازداروخونه گرفتم.گفت خیلی موثره.- ممنونم- چمدونم خدمتکاراگذاشتن توی اتاقت.ایناروگفتورفت.بی شعوراینقدرمغروره که یه معذرت خواهی به اون زبون بی صاحابش نیمد.یکی ازخدمتکاراروصداکردم تا این ژلی که نمیدونم چی بودروتوی کمرم مالید- خدابدنده کمندخانوم- چیزی نیست ضربه دیده- ایشا..زودخوب میشه.- ممنون بقیه کجاهستن- همه به غیرازاقابزرگ رفتن مهمونا- اهان.میتونی بری.کاری داشتین خبرکنین.خیلی گشنم بودبه خاطرهمین قبل ازاینکه ازدرخارج بشه گفتم- نازگل- بله خانوم- یه چیزی اماده کن بخورم خیلی گشنمه.باشه خانوم.نازگل ترفرزبرام پیتزاوردوقتی خوردم.بازم مثل خرس خوابم گرفتوخوابیدم*******************************************دوهفته ازبرگشتمون میگذشت بااون ژلی که من اسمشوگذاشته بودم شفابخش کمرم خیلی بهتربود.وقتی هم که برگشته بودم بااستقبال خیلی گرمی روبه روشدم که فقط رادوین خوشحالی واقعی روداشت وگرنه بقیه فقط ازروی چاپلوسی بود.بعدازاینکه اون جریان اتفاق افتادفکرمیکردم حسام همیشه شرمنده هستش واین منم که بایدسرباشم.امازهی خیال باطل...مظلومیتش فقط برای اون شب بودبعدش طوری رفتارکردکه انگارواقعاهمون چیزی بوده که برای سام تعریف کردم.اینقدربی تفاوت که اهی شک میکردم اون شب واقعاحسام بوده باشه.امروزوقتی رفته بودم شرکت بازم خانوم اخلاقی رفت روی مخم وگفت به خاطراینکه 4روزمرخصی بودم الان بایدیه سفربه فرانسه به شعبه ای که توی فرانسه دارم برم وازاتلیه های مدشون دیدن کنم چندتاژورنال برای اونجاطراحی کنم.بهونش خیلی مسخره بودچون ژورنال هاروهمین جاهم میتونست بفرسته ولی ازاین بدترداشت مهارتموزیرسوال میبرد- خانوم کیانفربایدبرین ازچندتااتلیه های مدفرانسه که بروزترین هاهستش دیدن کنین چون طرحاتون تنوع قبلونداره زنیکه ی عوضی این تازه میخوادمنوبفرسته دوره ببینم.فقط به خاطراین قبول کردم که کریسمس خیلی نزدیک بودومنم عشق اینوداشتم که اون موقع فرانسه توی پاریس باشم.ولی هنوزبه سام نگفته بودم.الانم که حسام همه ی بچه هاازجمله خوده منوبرای امشب که مهمونی داشتن دعوت کرده بود.به خاطراینکه میتونستم خانوادشوببینم داشتم ذوق مرگ میشدم.خودش گفت این به مناسبت بازگشت همه ی خانوادش ازالمانه.هیراد میگفت که که مهمونیای حسام ایناخعلی شلوغه وخانوادشونم خیلی تشریفاتی هستن.یه لباس بلندابی صورتی کثیییف ای که یه کم دنباله داربود.استین بلنداماپشتش بازبود.ودروش سنگ دوزی زیبایی داشت.به دک پزی که هیرادازش حرف میزدمیخورد.حوصله ی ارایشگاه رفتن نداشتم موهاموبالای سرم جمع که لباس بیشترتوی دیدباشه.ومثل همیشه ارایشموکه به رنگ ابی روشن وتیره بودتکمیل کردم کردموباصندل های صورتی وکیف دستس صورتی باکت چرم کوتاه مشکی پوشیدم سختم بودکه بخوام بااین لباس رانندگی کنم به خاطرهمین ازرانندهی عموبهروزاستفاده کردم.ااینطوری باکلاس تربود.چون خونشون نزدیک بودخیلی زودرسیدیم.- بفرماییدرسیدیم- ممنون.وقتی تماس گرفتم سریع اینجاباشیدلطفا- بله حتما.ازدره کوچیکی که بازبودواردخونه ی دردندشتشون شدم اینجابااینکه فقط یه خانواده زندگی میکردیه جورایی دوبرابرخونه ی پیرمردپولکی بود.طوری راه میرفتم که احساس میکردم مدل هستم.ولی خب لباس هایی که میپوشیدم همشونوبرای مدل های اروپایی طراحی میکردم.وقتی واردشدم نمیدونم چی شدکه بیشترنگاه هابه سمتم کشیده شدنمیدونم چرا؟ولی خب شایدبه خاطراین بوده که تنهاواردشدم؟عایا؟بیخیاله نگاه شدم.غروره توی چهرم روبیشترکردموبه راه رفتنم ادامه دادم مقابلم حسام که خیلییی خوش تیپ بودوقلبموبه لرزه درمیوردایستاده بود.- خوش اومدی!!!!!!برعکس همیشه خیلی گرم باهام برخوردکرد - ممنونم.یقیه کجان؟اونطرفه سالن هستن.بهتره اول به خانوادم معرفیت کنم-باشه.اینوگفتودسته منوگرفت.وای که احساس میکردم روی ابرهاهستم.هیچ حسی به بهترینیه این حس نبوده.همین طورکه راه میرفتیم نگاه همه به دنباله خودمون میومد.من غرقه لذت میشدم وهمش به خاطراین بوددستم توی دسته حسام بود.حسم خیلی ناب بودخیلی خیلی ناب.رفتیم سره یه میزی که یه مرده مرموزبایه زنی که به نظرم خیلی خوشگل بودوچهره ی مهربونی داشت کاملابرعکسه مرده.یه دخترجوون قشنگ که چهرش مثل حسام بودایستاده بودن.معرفی میکنم.خانم کمند عزیزعضوه جدیده گروه کاریمونه.زنه- خیلی خوش اومدی دخترم.مرده- شمابایددختره بهزاده کیانفرباشین درسته.لحنش اصلاصمیمی نبود- بله خودم هستم- پس خوش اومدی- ممنونم.- کمند مامان گلم مریلا.پدرم اردلان خان.وخواهره عزیزم همتا.باهمتادست دادم- خوشبختم- منم همین طورعزیزم.مادروخواهرش خیلی خونگرم بودن امانسبت به پدرش اصلااحساسه خوبی نداشتم.شبیه عمومهران بود.رفتم پیشه بچه هاکه پرستودیدم اووهوع برای امشب سنگ تموم گذاشته بودخیلی به خودش رسیده بودولی اصلاقشنگ نشده بود.نصف مهمونی طی شده بودمن همیشه نگاهم به حسام بودونگاه غمگین حسام همیشه به من حسه عجیبی بودیه حالی داشتم.انگارارامش قبل ازطوفان بود.حسه خوبی داشتم اماقلبم سنگین بود.تمام این احساسات برام غریب ونااشنابودن.یه کم بعدهمه ی توجه هابه حرف زدنه اردلان خان پدرحسام شدکه پرستوپدرباباش وهمتاکنارش بودن.- خب دوستان اقایون وخانم هامن ازتک تک شماتشکرویژه ای دارم.که امشب تشریف اوردین.بهتره که بگم بازبایدخیلی زودبه المان برگردم.دراصل این مهمونی به خاطرفراغ التحصیل شدن دخترعزیزم همتاوبه یه دلیله دیگه ای که الان خدمتتون عرض میکنم گرفته شده.قبلش ازپسرم میخوام که بیاداینجا.حسام باکلافگی رفت کنارشون ایستاد.یعنی چی میخواست چی بگه؟این سوال حتی توی چشم های حسامم بود.- امشب میخوام نامزدیه پسرم ودخترم پرستورورسمی اعلام کنم!!!!!!!!.باگفتن این حرفش چیزی درونم خردشدرسمارفتم توی شوک چشمام ازتعجب66تاشده بود.سریع دوتااشک ازچشم هام چکیدپس بگوچرااون پرستوی کثافط اینقدرکارکرده بود.چشم های من اشکی وچشم های حسام متحیربودکه.اول پرستوحلقه رودستش کردنتونستم وایسم سریع اومدم بیرون.اشک هام پی درپی میریختن.چه مرگم شده بود؟واقعاغافگیرشده بودم.اره ...به قول مهدیس ازدست رفته بودم...اره هیچ جایی برای انکارنداشت من تموم این مدت دل باخته ی حسام بودم ولی به احساسم توجهی نداشتم...چه غلطی کرده بودم من.چطورخودموبه یه پسرباخته بودم چطور.یه ربعی بودکه بیرون لب استخرایستاده بودموبه خودم کلکسیون فحش هاروتقدیم کرده بودم.تموم سعی موکرده بودم که دیگه گریه نکنم.احساسه عشقی که حالافهمیده بودم چیه دوباره قبل ازاینکه جوانه بزنه نابودشد.هع خنده داره واقعاادم وقتی بفهمه عاشقه که طرفش بپره.!!!!....بعدازچندلحظه حسام به سرعت اومدبیرون به به محظه دیدننه من سرجاش وایسادبافاصله ی زیادی بهم خیره بودیم.نمیدونم چقدرگذت که باپاش یکی ازصندلی هاروشوت کردتوی استخر.توی اون شرایط خندم گرفت.انگارقراربودپنالتی بزنه چندلحظه به من که انگاربه چشمش دروازه بان میمودم خیره شده بودبعدم صندلی رومثل توپ شوت کرد.بااین افکارلبخندروی لبم بودحسم میگفت که حسام به پرستوعلاقه ای نداره اخه من هیچ چیزی تواین مدت که نشون بده حسام پرستورودوست داره ندیده بودم بارفتاری مگه دیده بودم بیشتربهش میمودعاشق من باشه!!!هع چه توهمات فانتزی کمند.برگشتم به طرفه صدایی که گفت- حسام واقعاعصبانیه.هاوش بود- تودوستش هستی پس بهترمیدونی- اره اون واقعاغافلگیرشده بود- ازش معلوم بود- اوهوم اون برای پرستویه جشن خعلی مفصلی روبرنامه ریزی کرده بود!!!!!بیاخاک عالم توسره هیچی نفهمت کنن.یاروبه خاطراینکه سرته نامزدیشون اینطوری هم اومده بوداتیشی بوده اونوقت تو شاسگول وایسادی میگی دوستش نداشته- ولی پدرش بااین اعلام نامزدیش همه چیزوبهم ریخت.باتموم وجودم به حال پرستوغبطه میخوردم...حسرت کسی روخوردن که ازش متنفربودم.بازم یه قطره اشک لجبازازشچشمم چکید- من برم توداره سرم میشه.دیگه صبرنکردموبه سرعت دورشدم بازم اشک هام داشتن میمودن.حقته کمند خانوم بزاروقتی که بچه دارشدن تازه به حست پی ببر!!!فوقش پی هم میبردم وقتی حسام باپرستونامزدمیکردچه فایده.یه نفس عمیق کشیدم هیچ دوست نداشتم که بمونم ولی اگه میرفتمم خیلی سه میشد.توی ورودی بازم باحسام روبه روشدم.هردووایسادیم.الان دیگه توی چشمهای هردومون یه غم بزرگ بود.غمه اونونمیدونم چی بوده.ولی غمه من...هع واقعاخنده داربوداوله مهمونی که دست تودسته حسام داشتم به بقیه معرفی میشدم.احساس غرورمیکردموفک میکردم که بابقیه ی دخترافرق دارم اماالان دیگه من کمندکیانفربااین همه دک پزکارم طوری شدکه پرستوبیادفرده مورده علاقموجمع کنه.الان دیگه منم مثل همون دخترای زشت وقشنگیم که به حسام وپرستوباحسرت نگاه میکنن.الان منم دیگه مثل بقیه که عاشق هنرپیشه ی موردعلاقشونن.همین حسودارم.الان من فقط یکی ازطرفدارها.ودوستدارهای حسام کامیابم.که بادخترهایی که اونوفقط ازپشت تی وی میبینن وحسرت میخورن هیچ فرقی ندارم.والان بایدبشینم فقط شب تاصبح به شانسه مسخره ای که نسیبم شده بودفحش بدم.به اینکه بعداز24سال بالاخره عاشق شدم.اماعاشق کسی که الان دیگه حتی نگاه کردن بهشم پوچ وبیهوده هستش.دقیقاحال گربه ای رودارم که بایدبشینه پشت اکواریوم به ماهی مورده علاقش نگاه کنه.*هرچی خواستم لبخندبزنم نشدکه نشد.دستی حلقه توش بودروگرفتم وبالااوردم.دست های من سردواون گرم بود.شایدبه خاطراینکه تموم مدت پرستودستشوسفت چسبیده بوداینطوری بوده.به حلقه ای که توی دست های مردونش جاخوش کرده بودوحرف پی واچ حک شده بودخیره شدم.حسام کاری نمیکردوفقط داشت به خودم نگاه میکردولی من ارزوی اینوداشتم که الان حرف اسم من کناره اسمش باشه.یه ارزوی بچگانه وپوچه پوچ.هیچ اتفاقه خاصی بین مانیفتاده بودولی منه احمق بی مهاباویه دفه دلموبه حسامی که اولین باربااین که شهرت بسیاری داشت وخیلی خوشگل بودوبرام ذره ای ارزش نداشت باخته بودم.تشخیصش سخت نبود.وگرنه ادم که مریض نیست برای کسی که ازدواج میکنه گریه کنه.به سختی گفتم- واقعاازصمیم قلبم بهت تبریک میگم اقای حسام کامیاب.بالاخره طلسم اکیپوشکستی.شایداین بزرگترین دروغ عمرم بودولی چون نتونستم لبخندبزنم اینوگفتم یه کم جوعوض بشه.اروم اروم ازش دورشدم.فقط نمیدونم چراخودش اینقدرساکت بود.سرم خعلی دردگرفته بودانگارازیه جایی سقوط کرده بودموتوی هوامعلق بودم.خودمویه احمق به تمام معنامیدونستم همیشه ازاین عشق هایی که تهش کشک بودمتنفربودم.ولی حالاخودم اصلااولی هم نداشت که بخواداخرش کشک بشه!!!...سنم24بودولی این نوع عاشق شدم ماله بچه ابتدایی هابوده.میخواستم بلندشم بایه چیزی محکم بزنم توسره خودم.که دیگه فک نکنم چون دارم باحسام کامیاب کارمیکنم حتماتوی تورمنه.حسام وپرستوروی پیست رقص تانگومیرقصن ومنم مثل دخترای دیگه باحسرت بهشون نگاه میکنم.حسام که توی رقص خیلی جدی وحرفه ای بود.امشب کاملاتوی حرکات میموند. حتماازفرط خوشحالی رفته توی شوک ولی خب بادیدمنطق که نگاه میکردم وبازم به عقب برمیگشتم.برام سخت بودباوراینکه حسام باپرستوازدواج میکنه.وقتی شام روسرو کردن.وقت یه کم سالادخوردم بعدم باراننده تماس گرفتم تااومدبیادماسک بی تفوتیموبه صورت زدموخندون رفتم سمته میزه حسام وپرستو- پرستوعزیزم ازصمیم قلب برات ارزوی خوشبختی میکنم(اره جون عمم هی پرستوی عزیزم ایشا...بری زید18چرخ).من دیگه بایدبرم.روی صحبتم باحسام نبودمیدونستم اگه بهش نگاه کنم ماسکم برداشته میشه.- چراداری میری؟- برام یه کاری پیش اومده بایدخودموبرسونم.بازم تبریک میگم خدافظ.سالانه سالانه ازسالن خارج شدم.حالم اصلاخوب نبودولی خب خیلی خب به این حال خوب نبودنااعادت کرده بودم.من همه ی شادیم توی خنده های بلندم بود.وگپ زدن بادیگران.ولی هیچ کسی نتونسته بودچیزی که توی دلمه روبفهمه.راننده دره ماشینوبرام بازکرد.نشستم توی ماشین.چشماموبستم.همیشه همین طوربودهیچ وقت چیزی که ازصمیم قلبم خواستارش بودم نبود.من کمند کیانفردختریانوه ی یکی ازتاجرهای گردن کلفت ومعروف.یاشایدم کلاه بردار.فقط خودموغرق دردنیای فانتزی کرده بودم تاکمبودهاموحس نکنم.اماامشب بیشترازهمیشه احساسه پوچی میکردم.عشقی که توی دلم جونه زده بوداصلامنطقی نبود.این حسه مسخره فقط به خاطراینکه حسام چنددفه جونشوبه خاطرم به خطرانداخته بود.پیاده کرده بودم.چشماموبستم واشک هام مثل همیشه بی صداروی گونه هام سرازیرشدن.دلموپیشه حسام جاگذاشته بودم.دوستش داشتم.خیلی زیاداینقدرکه وقتی فکرمیکردم که برنامه تموم میشه وهمکاری ماهم به اتمام میرسه قلبم تیرمیکشیداینقدرکه بازم بااینکه نامزدکرده بودبه خاطراینکه درکنارش کارمیکردم بازم خوشحال بودم.بااینکه بایدتواستودیوشاهدعشق بازیشون باشم...*****دمه استودیونگه داشتموپیاه شدم.10دست لباس توی دست هام بود.به خاطراینکه میخواستم برم لباس های هرروزشواورده بودم.مثل همیشه هیرادبمب انرژیابهترجفت مصنوعیه خودم.دروبازکرد- به به خانوووووم چه خبره اینقدرلباس.اخ جون بقیشون برای منه اره.درحضورهیرادنمیتونستم نخندم.- علیک سلام- ای وای ببخشیدسلام فرموشم شد- کناررفتنم فراموش کردی.ازجلوی دررفت کنارومنم واردسالن شدم.لباس هاروگذاشتم توی اتاق.ازتوی دفترسام.صدای خنده هاش میومدن.پرستونیمده بود.ای کاش حسام باشه که بتونم ببینمش.رفتم توی اتاق سام.حسام هم توبود.اره دیگه بایدم خوشحال باشه.رفتم نشستم روی مبل- خوش اومدی کمند- مرسی.حسام- حالت خوبه؟....الان که پرستوصاحبش بوددیگه اصلادوست نداشتم حالموبپرسه.چقدرخوب میشدکه بگم داغونم ولی غرورداشتم اینقدرکه به هیچ کسی نگم داغونم.- اره خوبم.سام- کارنداری؟؟- چطوراومدی اینجا.میدونستم داشت شوخی میکردولی الان حوصله ی شوخی نداشتم- خیلی ناراحتی پاشوبروبیرون.!!!!- رو روبرم والاداری ازاتاقم بیرونم میکنی- اوهوم.خودمم خندم گرفته بود- باشه وقتی تعطیل شدمیرم.- اومدم که یه چیزی روبهت بگم- بفرماییددوتاچیزبگین.- من بایدبرای دوهفته برم پاریس.نگاهم به حسام نبودنمیخواستم غم توی چشمموببینه.- پاریس چرا- برای شرکت .درضمن میخوام کریسمس هم اونجاباشم.به خاطرهمین لباس هارواوردم.مستندم که حامدهستش.- باشه حرفی نیست.هرطورراحتی.کارهاهم کم شدن.حسام بلندشدرفت بیرون.منم بی حوصله رفتم بیرون.رفتم توی اتاق پروکه دیدم حسام توبالکن ایستاده ویه لیوان بزرگ قهوه هم دستشه.واون دستش هم توی جیبشه. خوش ژست بود.ومن چقدردیرویهویی دلم براش رفته بود.اصلامتوجه حضورمن نشده بودهمین طورنگاهش میکردم که یه دفه لیوانه قهوه ای توی دستش بودومحکم زدلب تراس به 60قسمت تبدیل شد.کاملابی تفاوت به هییییین بلنده من.دستش که خون ازش میریخت ریلکس وایساده بود.اینقدرکه اگه دسته خونیشومیزاشت توی جیبشوراه میوفتادتعجبی نداشت.دلم به خاطرخونی که ازدستش میرفت ریش شد.زودیه دستمال برداشتم ورفتم تو تراس کنارش زانوزدم وزخمه عمیقشوبادستمال بستم.واون همین طوربازم بی تفاوت وایساده بود.نمیدونم چرااشکم دراومد.البته جای سوالی نداشت.خوب میدونستم به خاطرنامزدیش بود.به خاطره غمی بودکه توی چشماش بودونمیدونستم چیه به خاطراین بودکه من عاشق کسی شدم که ازدست رفت به خاطررفتنم به فرانسه بود.به خاطربی تفاوتیش نسبت بهم.به خاطراین بودکه هیچکدوم حاله همونمیفهمیدیم.- چراداری اینکارومیکنی؟...بلندشدم کنارش وایسادم.وبه درخت هایی نارنجی رنگ پاییزکه غمموبیشترمیکردخیره شدم.باصدای خش دارم که اصلازش راضی نبودم گفتم- چی چرا؟...صدای اونم خش داربود- من تورواون شب ول کردم رفتم.من باعث اون حالت شدم.ولی توجریان روطوری گفتی که خودمم باورم شدم بود.چراوقتی من اون شب بی تفاوت رفتم توالان داری این زخم کوچیکوپانسمان میکنی.- نمیدونم!!!اتفاقاخوب میدونستم به خاطراین بودکه دوستش داشتم.ولی گفتنش غلط کردن محض بود.- اون شب بهت نیازداشتم ولی توالان خودت یاشاید کسه دیگه هم میتونه اینوبرات ببنده ولی من دوست ندارم مثله خودت باهات برخوردکنم برام سخته ازکنارزخم دستت بی تفاوت ردشم.برگشت نگاهم کرد.بی حرف توی چشم های هم خیره شدیم.اینکه پرستوشب توی این چشم های طوسی خیره میشدواینکه حسام حتی فکرکردن بهشم دیگه کارمن نیست اشک روازچشم هام سرازیرکرد...عشق خیلی غافلگیرم کرده بودوازهمه بدتربهم ناروزده بوداین باعث بیشترشدنه زجرم میشد.بادوتادست هاش اشک هاموپاک کرد.بازم قلبم لرزید- خیلی مظلومانه اشک میریزی پس هیچ وقت گریه نکن.پس ترحم میکرد.زوداشک هاموبادست پاک کردم.ازبالکن زدم بیرون.وقتی که ماله کسه دیگه بودجریحه دارکردنه غروربازم غلطه محظ بود.میخواستم ازاتاق هم برم بیرون ولی صدای زنگ خوردن گوشیش.سرجانگهم داشت حسم میگفت گوش وایسم.ولی اعصابشونداشتم.دوباره اومدم دروبازکنم که جملش نگهم داشت- چی میگی پرستو!!...نه خیرانگاروحی شده بودکه گوش وایشم.خیلی ضایع بودکه وسط اتاق وایسم برای اینکه واضح تربشنوم.رفتم پشت پرده لبخندروی لبم اومده بودم این روزاشده بودم مثل ابتدایی ها- ببینم توواقعاچی درباره ی خودت فکرکردی؟-...ای باباکاش میشدحرف های اونم بشنوم. چرااینقدرحسام باهاش سردبوداین بشرانگارباهمه سردبود.- ننننننع.بانه ای که گفت من دومترپریدم بالاحالاپری بدبختونمیدونم.- بهت گفتم که فعلانمخیوام هیچ کدومتونوببینم.پس مزاحمم نشو-....- پرستواینوبفهم من هیچ علاقه ای به تونداشتم.یه نوره امیدی داشت توی دلم روشن میشد.- ولی تواخرش کارخودتوکردی.لعنتی توبااین کارهم خودتونابودکردی هم منوهم همه ی خانواده روالانم.بشین نتیجه ی دسته گلتوببین عروس خانوم.دیگم به من زنگ نزن.سگ های باباتم نفرست دنبال من.-.....- د احمق من بهت گفته بودم کسه دیگه ای رودوست دارم!!چراخودتواویزون کردی؟!!!بیابه تونیمده تودلت نورروشن بشه یارویه خره دیگه رودوست داره ای لعنت به این شانس.اصلامن کلاازاین کلمه محرومم.دیگه صدایی ازش بلندنشدانگارقطع کرده بود.حالاچطوری برم بیرون میخواستم پرده روکناربزنم که دیدم بعلعه تازه اومده لم داده روی مبل.ای خدامن حالاچه غلطی بکنم چرااینقدرسگ شانس شده بودم من.اگه ازپشت پرده میمودم بیرون که دیگه شرفم میرفت.حالاتاکی وایسم اینجا.اینم که تازه هی داشت روی مبل شل ترمیشد.یکی نیست بگه نونت کم بودابت کم بودفال گوشیت دیگه چی بود.حالاچی بهت رسیدبه جزاینکه فهمیدی تازه یکی دیگه رودوست داره.الان اینقدروایساتاجونت دربیاد.خعلی اروم دستمواوردم بالا10دقیقه بودکه همین طوراینجابودم.ازاونجایی که شانس ازکنارم ردشد.حامدصداش کرد.ولی بازم ازاونجایی که اشتباهی ردشده بوداین یارواینقدرهپروت بودکه هیچ حرکتی نمیکرددوست داشتم جیغ بزنموبگم د پاشوبرودیگه.نه انگارخعلی مشغول بود.چون حامدتاحالاسه دفه صداش زده بوداینقدرکه بیخیال شدوشروع به صدازدن منه بدبخت بی نواشد.شانس که هیچی.اگه اون پرت بودمتوجه بیرون اومدنم نمیشد.کفش هاموهمونجازیرپرده اروم دراوردم.پرده رواروم طوری که توجهش جلب نشه کنارزدم دستش به سرش گرفته بود.حرکتموتندترکردم.انگاداشتم موفق میشدم.وقتی میخواستم دروبازکنم صداش میخ کوبم کرد- خانوم کمند خانوم کفش هاتون زیرپرده جاموند.-ها؟....ااااااای خاکه هردوعالم برسرت کنن که همونجاوایسی الاغه خر!!!1- درضمن اونی که فکرمیکنین منم یه چیزی اونوردترش خودتونید- چی؟اه منظورش این بودکه من یه چیزی ازخرم اونورترم!!!!.رسمادهنم سرویس شده بودزبونموبا زنجیربسته شده بودبلندشدمقابلم وایسادو بازیه نگاه به پاهام انداخت.بعدهمین طورکه به طرف پرده میرفت گفت- پاهات کثیف میشن دخترخوب چراخودت خوتموتنبیه میکنی.داشت مسخرم میکردچون لحنش طوری بودکه داره بابچه5ساله حرف میزنه.چطوربودجیم برنم که فک کنه توهم زده.اخه شیرین عقل خراونوقت میخوای بگی کفش های توازسقف افتاده پشته پرده.کفش هاموگرفت دستشواومدبه طرفم.یه لبخندی که شبیه دیوونه هام میکردزدموگفتم- اواکفش های من اونجاچیکارمیکنن.!!!راستس اومدم بگم حامدکارت داره.خودم ازاین چرندی که گفتم تعجب کردم نکنه واقعادیوونه شده باشم.حسام باصدایی که تاحالاازش نشنیده بودم زدزیرخنده ای درد.- تو...تو..واقعاحالت خوب نیست.یاسمیییییین من چه گلی به سرت بگیرم که خودتوکردی مضحکه ی دست این کردی.- یلندشداومدمقابلم وایسادرگه های خنده توی صورتش بود.- دیگه تکرارنشه خانوم.اینوگفت ورفت بیرون.چندلحظه گذشت تااومدم به خودم مسلط بشم.فرداصبح پروازداشتم باهمه ی بچه هاخدافظی کردم.وباسیلی اززودبرگردویه وقت نموونی.جات خالیه مزاقب خودت باشوروبه روشدم.میخواستن بیاین فرودگاه که گفتم- ای بابامگه برم قندهاریه سفرکاری دوهفته ایه دیگه.این افرادودوست داشتم.البته بایدپرستوروفاکتوربگیرم.همشونم منودوست داشتن وهواموداشتن.البته معتقدبودم به خاطررفتاره خودمه که دارم.چون طوری باهمشون گرم بودم که صددرصدبرام مثل برادربودن.وحاضربودن هرکاری بکنن.اخرین نگاهمم به حسام که مستقیم نگاهم میکردگره خوردومن به سختی ازاون چشم های طوسی دل کندموسوارماشینم شدم.به خاطرسوتی تپلی که این دقیقه های اخرداده بودم یه کمی شادشده بودم.ولی خب اینم فقط تونسته بودظاهرموشادکنه.رفتم دمه خونه ی محدیث دلم واقعابراش تنگ شده بود.پیاده شدموزنگ روزدم- کیه- منم- ببخشیدمن یعنی چی؟داشت سربه سرم میزاشت- من یعنی دوست ه خوده خرتون- خوده خرتون یعنی چی- یعنی دردیعنی زهرمار.دروبازکن تانرفتم.بالاخره دروبازکرد.- سلووووووم محی خانوم- زهرمارکدوم قبرستونی رفته بودی تاحالا.- ببخشیدبی خبررفتم ولی خب مشهدبودم- خیلی کثافطی خودت خوب میدونی که من فقط باتوصمیمی هستم.تواینطوری میکنی.- محدیث گلم به خداخودت که میدونی ازاون روزی که رفتم تواین خونه.همهی وقتموپرکردم تافقط برای خواب برم اونجا.معذرت میخوام.روی کاناپه سرشوگذاشته بودروی زانوش.حق داشت من ازریزبه ریزه زندگیه محدیث خبرداشتم اونم برای دردل فقط منوداشت.ولی من اطرافموپرکرده بودم ازادمای رنگارنگ درسته هیچ کدوم نمیدونستن که من چه شرایطی دارم.ولی برای اینکه بتونم لحظاتی باهاشون شادباشموبتونم ادامه بدم بهشون نیازداشتم ولی محدیث زندگیش یه مثلث بودمن خودش وثمین.رفتم کنارش نشستم- محدیث جونم بگوچی شده منکه میدونم تواینقدرنازک نارنجی نیستی که به خاطراینکه من ازت سراغی نگرفتم اینطوری کنی.- کمند؟؟- بله- اگه بدونی چی شدم- چی شدی؟- نمیخوام بگم- مرض داری خب بگوببینم چته- ارتان- ارتان؟اهان رستوران خب چه ربطی داشت- کمند- عه اینقدرمیگی کمند.باباخودمم بنال- هی!چی بگم- بروگمشوگرفتیمون؟- نه- اه بگوتالهت نکردم- من...من ارتانودوست دارم.شایداگه خودم عاشق حسام نشده بودم الان باتموم وجودم به این حسی که محدیث دچارش شده بود میخندیدم ولی الان.- نکنه رفتی گفتی- نه بابامن یه عمره باغرورزندگی کردم حالابرم بگم- بیخیالش شومحدیث- منظورت چیه- ناراحت نشو.ولی کسایی مثل منوتوبایدخودمون باشیم باکله خشکمون- چراکمند.چراماروال عادیه زندگی دخترتیتیش مامانیوطی نکردیم اینم برای خودم یه سوالی بودولی خب میدادمش به سرنوشت.- نمیدونم محدیث دتوداری ازکی میپرسی.- هع اره مادختری بودیم که خودمون بایدباچنگ دندون یه زندگیوبرای خودمون دست پامیکردیم- هی!بدترازماهم هستن اینومطمئنم- اره حق باتوئه- محی من دارم میرم فرانسه- واقعا؟برایچی- چندتااتلیه مدبایدبرم ببینم.یه شرکت هم هست دوره ی کوتاهی براش طرح بدم تازه برای کریسمس هم هست.توهم بیابریم- من؟- پ ن پ اون- نه بابا- چیونباباقراره دوهفته بونم.بیابریم وگرنه اونجاهم به من خوش نمیگذره- اخه- اخه نداره بیابریم پاسپورتتم که ادماده هستش.الان یه بیلیت برات میگیرم.کریمی اشناداره سه سوته ردیفه- اخه...شایدمسخره باشه ولی ارتان- محدیث کی فهمیدی- شب عروسی که دعوت کردوتونیمدی- تورفتی- اره.خب اون چی- اون هیچ عکس العملی نشون نداده- پس ولش دیگه بیابریم هوات کاملاعوض میشه.همین مونده منوتوتواین هاگیرواگیرعاشق کسی هم بشیم- پس برام ردیفش کن- وووویییی باشع.من دیگه داشتم براکی حرف میزدم.خودم بدترعشقم مسخره بود.******کریمی برای محدیثم بلیلت هواپیماگرفت فرداساعت 7پروازداشتیم.چمدونموپرازلباس های رنگارنگ کردم به رادوین گفته بودم که فردابه همه بگه که رفتم بامهدی هم یه خداحافظی مجلل کردموخوابیدم. باصدای الرم گوشیم بلندشدم.حال صبحونه نداشتم به اطرهمین فقط یه لیوان شیرخوردم.موهاموپشت سرم جمع کردم.چون بلندبودن ازشالم میزدن بیرون.یه شلوارجین ابی اسمونی پوشیدم.بایه مانتوی ابی که استین هاش سه ربعه بودن.ویه زنجیرمیخورد.بوت هایی که زیرزانوم بودوپوشیدم به همراه شال ابی.رفتم بیرون که باراننده بریم ولی خب تاراننده ازدرباغ رفت بیرون حسام بارادوین مقابل دروایساده بودن رادوین مثل همیشه شادوخندون.وحسام باجدیت واخم کامل.- رادوین- اقای صادق پیاده شید- میرسونمتون اقا- دارم میگم پیاده شین.صادق پیاده شدوحسام ورادوین باژست خاصه خودشون سوارشدن.راه افتادن- شمااین موقع صبح اینجا؟- خب من دیشب باحسام بیرون بودماینکه الان بایدخیلی زورمیرفتم شرکت گفتم توروهم برسونم- اونوقت حسام.- منم بایدباهاش میرفتم شرکت- اهان.راستی بایدبریم دنباله دوشتم – دوستت؟- اره محدیث اونم قراره که بیاد- عه؟پس خوبه تنهانیستی حداقل- جمله ی مسخره ای بود!!!- چرا- یه طوری میگی تنهانیستی که انگاربابامی ویه عمره خودت همراهم میای.من همیشه تنهامیرفتم پاریس.یاترکیه.- باشه ببخشید.محدیثم سوارماشین شد.وازدیدن حسام متعجب بود.من خودم وقتی اونوبازدیدم میخواستم پروازکنم.تموم راه محدیث بارادووین حرف مزدن امامن درفکرحسام وپرستوهمین طوربیرونونگاه میکردم.وامیدوارم بودم که احساسم به حسام خیلی زودگذرباشه.یه کم دیگه که مونده بودبرسیم گوشیم زنگ خوردشماره ناشناس بوداتصال وزدم- بله- خانوم کمند کیانفر؟- بله خودم هستم همه ی حواس هاسمت مکالمه ی من بود- سامان هستم کمند اگربه یادداشته باشی.یه لحظه قفل کردم- سامان؟- اره هتل مشهد-اهان معذرت میخوام خوب هستین- ممنون.هنوزمشهدی؟- نه دوهفته پیش برگشتم- پس تهرانی- اوه اره ولی خب برای یه ساعت دیگه پروازدارم- کجا- پاریس - جدااتفاقا منم برای فرداپروازدارم.مربوط میشه به همین شرکت مدلینگی که گفتم.وای همین مدلینگ تواین وست کم بود- خب؟- خب؟بازم یادت باشه بهت پیشنهادکارداده بودم- اره یادمه.شرمنده سرم خیلی شلوغ بودنتونستم تماس بگیرم.ولی خب الان اگه بخوام بگم زیادباهاش موافق نیستم- چرا؟- خب دوست ندارم- اره.توطراح لباس هستی حتمادرباره ی مدل هاچیزهایی میدونی واطلاعات داری ولی خب به نظره من بهتره یه قرارتوپاریس بزاریم تابیشترراجبش حرف بزنیم.ای بابااین چه علاقه ای به بیشترداره.برای اینکه قطع کنه گفتم- حتماولی اینبارخودت تماس بگیرممکنه فراموش کنم.- باشه خداافظ- خدافظ.مهدیس- کی بود؟توسامان نداشتی؟- اره توی هتل باهاش اشناشدم.- خب چه پیشنهادی بهت داده بود.حواس رادوین وحسام به مابود منم برااینکه به بچه هانازنینم بفهمونم گوش دادن به حرف دیگران کارخیلی بدیه وبیشترازدردفضولی بمیرن سرموبردم نزدیک گوش مهدیس که یه تای ابروحسام پریدبالاچشماشوریزنگاهموازش گرفتم مهدیسم که حالاانگارقراربودجریان 18+بهش بگم باهیچان گوشش روچسبوندبه دهنم یه نفس کشیدم واروم شروع کردم به پچ پچ کردن- دلکم دلبرکم خوشگلوبانمکم!!!!!!چی اوردی سرمنوشکستی بالوپرک...- اینااااااااچیه میگیییییییی؟!؟!؟!؟!حالاقیافه ی حسامم که فکرمیکرددارم ازاون چیزامیگم دیدنی بود...رادوین- توگوشی نداشتیمااامن- ولی حرف خصوصی داشتیم!!!مهدیس- کدوم حرف کدوم اش گرفتی منوبیشعور- عه خب بیاتابگم دیگههههه.مهدیس اینباردقیق توچشمام نگاه کردتامطمئن بشه منم که چشمام قرصصص دوباره همون حالت هامهدیس بازگوشش روچسبوندبه دهنم یه تک نگاه به حسام کردم که بااخم غلیظی بهم خیره شده بود یه لبخندملیح زدم ودوباره به حالت پچ پچ شروع کردم- همه ی پسراتونختن/تونخ دامن وپیرهنتن!/منم که دنبال جیگرتم/تودلم مونده بوداینوبگم!!!!تکوووون بده اُاُتکون بده...باجیغی که مهدیس زدهمچین پریدم بالاکه سرم خوردتوسقف ماشین زودترگفتم- عهههه خب چته عزیزمن اینقدرتعجب نداره که تازه حس گرفته بودماااببین چطوری زدی تصوراتموخراب کردی به جای قشنگش رسیده بودیم!!!!مهدیس ازبس حرسی شده بودیه جیغ دیگه کشیدکه =شدبایه دادحسام- بس کنین دیگه...مهدیس باارنجش شدتوی پهلوم وگفت- بگوتاپرتت نکردم پایین کردیه نفس عمیق دیگه کشیدموگفتم- خب اره بعدازاینکه اون شب سپری شد!!!!!(حالاکدوم شب خدامیدونه)صبحش که بلندشدیمممم!!!!! گفت برم مدل شرکت مدلینگش بشم!!!!- واقعاااااااا؟؟؟؟!!!!خب توچی گفتی؟به مهدیس که اینقدرموضوع روبرای خودش هیجانی کرده بودخندم گرفت- هیچی میخواستی چی بگم؟ردکردم- رد؟کردی؟اونم تو؟- اره من...- تویی که حتی یه قدمم برای پیشرفت کردن ازدست نمیدی- پیشرفت کیلوچنده بابامن همینم مونده برم استیج ومثل غوزمیت هاراه برم- دیییونه میدونی چقدرپول توشه...میدونم الان میخوای بگی من توی زندگیم ازنظرمالی خودموتامین کردم.ولی شهرتش اونوراب بی نظیره.احمقی ردکنی- اوف چی میگی مهدیس تومنوخوب میشناسی.من شهرتم روتوی زمینه ی کاری خودم پیداکردم.اصلاخوشم نمیادبابه نمایش گذاشتن قدبالام روی استیج مشهوربشم.رادوین- حق باخودته توهمین طوریشم عین مدل هاراه میری وبهترازهرمدلی لباس میپوشی.من- پس دیگه لازم نیست که برم روی استیج و4متر4 متر قدم های ضربدری بردارم.من مدل زندگیه خودمم.حسام کاملاساکت بودوفقط اخم هاش ازهم بازشده بودمهدیس- ولی اگه قبول میکردی عالی بودتومیشدی مدل منم میشدم عکاس.- اوه خب میتونم برای توپارتی کنم- توکه پروندیش- نه قرارشده باهم توی پاریس یه قراره دیگه هم بزاریم.ولی خب جوابه من مون نه.بالاخره رسیدیم تو فرودگاه.هر4تامون پیاده شدیم.پروازتاخیری نداشت وماکارهامونوانجام دادیم.مهدیس بارادوین رفته بودن یه چیزی بگیر بخورن چون صبحونه نخورده بودن.منو حسام مدام اطرافمونونگاه میکردم هیچی نمیگفتیم.قلبم حساب کاردستش اومده بودخیلی خوب میدونستم که دلم براش حسابی تنگ میشه.چون ازهمین الان که کنارش بودم بازم احساسه دلتنگی میکردم.بالابعدازاون همه نگاه های بی هدف نگاهمون گره خورد5دقیقه بودکه همونگاه میکردیم.بعددرکماااااال ناباوری حسام جلواومدومنوکشیدتوی بغلش.بهترین حس دنبا.که مطمئن بودم همین یکباره وهیچ تکراری نداشت ولی چقدربرای کم شدن دلتنگیم خوب بود.بادیادپرستوعذاب وجدانم گل کردبه خاطرهمین برای اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب دست هامواویزون کناربدنم نگه داشتم!!!!عطرش که صدتاشامپاین هم بدتربودروعمیق واردریه هام کردم.دلم برای این اقامجریه وراج بدجوررفته بود.اشک توی چشمام جمع شد.چطورتحمل میکردم.اگه واقعااحساسم ابدی بودبایدچه خاکی به سرم میرختم.- داری باهام چیکارمیکنی؟... خیلی مراقب خودت باش.چقدراین جمله شیرین بود.ترجیح دادم سکوت کنم چیزی نداشتم بگم.ازم جداشدودرهمون حال شماره پروازمون اعلام شد.رادوینم بغل کردمواخرین نگاه همم نصیب عشقه ازدست رفته ام کردموراه افتادیم سمت هواپیماحضورمهدیس خیلی برای من ماثربود.کمتراحساسه دلتنگی میکردم.ولی دراصل جای خالیه قلبم خوب حس میشد.قلبموتوی اغوش حسام جاگذاشته بودم.منظورش ازداری باهام چیکارمیکنی چی بود.چقدردوست داشتم نرم.ولی این بهترین راه حل برای مرتب کردن احساساتم بود.مهدیسم که به دردخوده من دچارشده بودهیچی نمیگفت وبیرونونگاه میکرد.منم یه کتاب برای ازادکردن افکارم گرفتم دستموشروع به خوندن کردم.هرچنداصلا نمیفهمیدم چی میگه.وقتی منطقی فکرمیکردم دوست داشتم.خودموازهواپیماپرت کنم پایین.اخه منوچه به عاشق شدن.اونم عاشق این اقای شدن.حالاعاشق این اقاشدن به کناراین که نامزدداره روکدوم قبرستونی ازدلم بزارمواخه.چقدرمن خربودم.چقدر.کتابوپرت کردم کناروگرفتم خوابیدم.**-هوووی بلندشو.بایدپیاده بشیم.زیرچشم هاموبازکردم- ازکجاپیاده شیم- اوی کمند پاشوحالاابرومومیره.یه کم طول کشیدکه تشخیص مکان بدم.بلندشدموهمراه مهدیس چمدون به دست ازهواپیمااومدیم پایین.بادیدن حال وهوای پاریس لبخندروی لبم اومد.چقدراین سرزمینودوست داشتم.درسته وطنم نبودولی خب.برای تغییرروحیم خیلی تاثیرداشت...البته این ماله گذشته بود.ولی حالاکه دیگه قلبم دنبالم نیست بعیدمیدونم.مهدیس- وای خیلی وقته نیمده بودم پاریس.ازپیشنهادت ممنونم.- منم دیگه.خب میدونم چی برای بچم مناسبه چی نست- درد...- حالاقصدنداری میختوازاینجابکنی.بریم.- راستی کجابریم.- خب اول میریم هتل.بعدم من میرم شرکت.خانوم اخلاقی گفت که برامون خونه میگیرن.- بازم به این شرکت- فکرکردی من همیشه وقتی میام میرم خونه فک فامیل.نوچ.اگه شرایط برام فراهم نمیکردن اواره بودم.- خب توکه میتونی یه خونه بخر- حوصله دردسرشونداریم.بامهدیس رفتیم هتل0 7ستاره ای که همیشه میرفتم.باهاشون اشنایی داشتم.واردسوییت کاملالوکسی شدیم.مهدیس - من زیادخسته نیستم.توهم که همشوخواب بودی.نیستی درسته- اره- پس بیابریم بگردیم- ای باباحالایه دوشی بگیریه چیزی بخوریم- پ ن پ منم منظورم این بودکه بعدازان کارهابریم.راستی کریسمس کیه؟- انگارسه شبه دیگه.وای برج ایفل خیلی قشنگ میشه.قربونش برم- خاک برسرت کنن معلومه اب به اب شدی.دراصل میخواستم قربون صدقه حسام برم ولی برای خالی شدن.سربرج ایفل خالی شد.اصلارفتارم به قوه ی الهی تغییرکرده بودومثل چل هاشده بودم.بعداز24سال سن.گوشیم زنگ خورد.مهدی بودیه لبخنداومدروی لبم واقعامهدی رو دوست داشتم.عاشق اون مظلومیت چهرش بودم که یه ذره مردونگی وجذبه توش نداشت حالابرعکس حسااااام.سعی کردم باصدای شادم بهش انرژی بدم.همش همین سعیم بود.هیچ وقت دوست نداشتم دیگران روتوی غمم شریک کنم.یادراصل نمیخوام که بقیه رودرگیرمشکلاتم بکنم.- جااااانم.داداش جونم- علیک سلام کمند خانوم- اواسلام.چطوری- توخوب باشی منم خوبم.خوش میگذره؟- بعلع جای شماحسابی خالیه-خیلی روداریا!!!- براچی.؟؟؟- هیچی.- عه بگودیگه.رمزی حرف نزن- هیچی خانوم گل بیشترازبیشترخوش بگذرون.ولی زودبرگردچون زودبه زوددلتنگ میشم.- منم همینطورولی خب بایدکارهاروانجام بدم بعدبرگردم.- کمند اونجاخیلی مواظب خودت باش- ازاون حرفابوداناسلامتی24سالمه- میدونم...خیلی مراقب خودت باش خیلی زودهم برگرد.کاری نداری؟- نه ممنون که زنگیدی.توهم مراقب خودت باش.فقط چندتاازاین صداقشنگ هاتوبرام ارسال کن.- باشه.من بایدبرم خدافظ- خدافظ.مهدیس- مهدی بود؟- اوهوم- خیلی صمیمی شدی باهاش- اره.اولین پسریه که دیدم باوجودهمچین موقعیت اجتمایی که داره اینقدرپاک باشه- منم ازش خوشم اومد- الان که باهاش حرف زدم احساس دلتنگی میکنم.قبلاکه میومدم فقط دلم برای توثمین تنگ میشدولی اینبارکلی هستن- کلی؟- اره رادوین.مهدی.ثمین.و..حساموفاکتورگرفتم نمیدونم چرا.؟به نوبت رفتیم دوش گرفتیم.بیه صفایی به خودمون دادیم. - خب حالالباس چی بپوشیم- نمیدونم اگه غرب زده شدی میتونی هرچی دوست داشتی بپوشی.- ای بابا...ادم چه گیرمیفته تولباس پوشیدن.بی توجه به مهدیس رفتم سرچمدونم.یه دامن که تابالای زانوم بودبه رنگ مشکی بایه پیرهن استین حلقه ی براق مشکی برداشتم.- این دامن توخیلی کوتاه نیست- نه!!- نه؟؟...توانگاردیگه بدجورغرب زده شدیا- ای بابا.خب الان بوت میپوشم- چه ربطی داشت- ای خداااامهدیس چراامروزاینقدرخل وضع شدی.یه کلمه دیگه حرف بزنی ازهمین پنجره شوتت میکنم بیرون...خب بوت هام زانوم میرسه.دیگه- خب میمیری ازاول بگی.- بسه دیگه خیلی حرف زدی!!!!زودباش بپوش- والامن شک دارم که توسنگ قزوینونمیفروشی!!!.موهامومحکم بستم پشت سرم.ولی یه کمش رویه ورریختم.بایه ارایش لایت.توی اینه خودمونگاه کردم.تیپم مناسب بار بودولی خب مامیخواستیم بریم خرید- بریم.باهم دیگه پیاده راه افتادیم سمت ساختمان تجاری که فاصله ی کمی باهتل داشت.مهدیس- الان بایدسوغاتی بخریم- اره دیگه هرچی لازم داری بخرچون من مطمئنم برم توی شرکت اینجادیگه نمیزارن توی این دوهفته نفس بکشم.- خب پس من چیکارکنم؟؟؟یه نگاه بهش کردم.درست ازوقتی که بهم گفت ارتان رودوست داره.کاملااحساس میکنم که.چقدرمثل بچه های مظلوم خنگ شده!!...- هیچی بشین درباره ی ارتان فکرکن- میخوای دیوونه بشم- هع یعنی دیوونه میشی؟خب اگه بافکرکردن بهش دیوونه میشی هرهشت ساعت برات یه بسته خاک تجویزمیکنم.تابریزی توسرت- زهرماربیشعور- دروغ میگم؟- تواحساس نداری بدبخت قلبت تشکیل نشده.یکی میخواست هر یه ساعت یه بسته خاک برای خودم تجویزکنه.که رفتم عاشق مردمتاهل شدم!!وارد ساختمانی شدیم که دسته کمی ازبرج میلادایران که مث سوزن تگردبود نداشت(ببخشیدوطنم).مهدیس طوری نگاه میکردکه ادم فک میکردمیخوادهسته بشکافه که اینقدردقیقه.ولی خب من...اولین باری بودکه میخواستم برای کسی به غیرازمهدیس وثمین سوغات بخرم.تصمیم گرفتم فقط برای کسایی که واقعادوستشون دارم دلم براشون تنگه سوغات بخرم که تواین موردحسام الویت داشت.رفتم توی مغازه ی خیلی بزرگ که قفسه هاش پربودازادکلن.- میخوای برای کی بخری- چمیدونم!!!اره جونه هفت جدم- نمیدونی؟- خب اول برای خودم.حالایکی هم اضاف میخرم ببینم نصیب کی میشه!!عایاکسی به جزحسام هم وجودداره؟به زبون فرانسوی.گفتم بهترن هاروبرام بیاره.که اونم یه ده تایی روی میزردیف کرد.واقعابوی همشون محشربودن.اینقدرکه واقعاگیج شده بودم کدوم بهتره.6تاازادکلن هاروبرداشتم.یکی برای حسام ویکی هم برای مهدی.بقیش خودم.دلیل اینکه برای مهدی هم خریدم این بودکه حسام فکره دیگه ای نکنه.وقتی قیمت کل روگفت منوبه عمق لحظات ملکوتی غلط کردن برد قیمت خیلی بالایی بود.ولی خب برای من که قراربودبرم توی شرکت وده برابرهمین پول رودریافت کنم چندان اهمیتی نداشت.هی روزگارفهمیدین که چقدرپولدارممم؟؟؟؟عطرهاروحساب کردیم اومدیم ازمغازه بیرون- بترکی براخودت4تاادکلن خریدی- خب البته ازیکی ازادکلن هادوتاخریدم.- چراع؟- بوش خیلی خوب بود.دراصل ازادکلنی که برای حسام گرفتم برای خودمم گرفتم.بامهدیس کلی گشتیم.وممهدیسم تامیتونست لباس های اسپورت مجلسی خرید.ومنم تامیتونستم لباس های شب...عاشق لباس های شب بودم.- من خیلی گشنمه بهتره یه چیزی بخوریم.- اره منم همین طور.باهم دیگه واردرستوران نقلی شدیم وهرکدوم غذاهای ایتالیایی سفارش دادیم- دلت برای ارتان تنگ نیست- چی؟...اهان ارتان...خب...اگه مسخره نمیکنی چرا.مهدیس چی میدونست ازاینکه من شب روزباهمین دل تنگی هاسرمیکردم.وچقدرارزوداشتم که بهم زنگ بزنه.صداشوبشنوم.- نزاراحساست قوی بشه- ولی بدونه اینکه بخوام داره مثل غده توی قلبم بزرگ وبزرگ ترمیشه- اگه احساس میکنی احساست یه طرفه هستش بیخیالش شو...یابهتربگم سرکوبش کن- نمیشه- اگه بخوای میشه...من وتوخیلی ساله که همومیشناسیم مهدیس وشرایط خانوادگیمون عین هم بوده.پدرومادرداشتیم ولی هیچ کدوم توی زندگیمون نقشی نداشتن.واقعااینک الان هردومون روی پای خودمون هستیم بهم دلگرمی میده...بزرگ شدیم...برای خودمون مهارت هایی کسب کردیم که توی زندگی برامون خیلی بدردبخوربوده.احساساتمون کنترل کردیم.شکستیم...ولی بازم به زندگیمون ادامه دادیم...تااینکه الان عاقل شدیم.هرگزنبایداجازه بدی که یه حس عاشقی روحیت روازت بگیره وزندگیت روزیروروکنه.هرگز...اجازه نده.تودوست منی پس نمیزارم که اینطوری پکربشی...اینوبدون هیچ کس لیاقت اینونداره که ادم بخوادبه خاطرش حسرت بخوره...بغض گلوم روگرفت من داشتم برای کی لالایی میخوندم؟...وقتی خودم اینطوری باخته بودم به عشقی که تااومدم بجمبم پرید...چقدردوست داشتم که این حرفایی که به مهدیس میزنم واقعاحرف دلم بود.ازچشم مهدیس یه قطره اشک چکید.بیشترنتونستم تحمل کنم.سریع پاشدم وسمت دستشویی هارفتم.اشک هام وپی درپی روی صورتم میریختن.چهره ی مهدیس واقعامظلوم شده بودازاینکه کسی به دردخودم دچاربشه ناراحت میشدم ولی خب دردخودم بدترازمهدیس که عزیزترین دوستم بودبودش من باخته بودم .من کمندکیانفرکه باوجودتموم مشکلاتش بازم همون دخترپرانرژی بودم حالاحفظ ظاهروسکوت سخت ترین کاردنیاست.قلبموبه کی باخته بودم؟...به کسی که حالاکناره یکی دیگه بود؟...به کسی که الان نگاهش مال کسه دیگه بود...به کسی که مقابلش فقط یه همکاربودم؟...به کسی که براش یه دختره سرخوش بودم...به کسی که حالاحتی فکرکردن بهشم گناه بود...چطور؟...چطورهمچین حماقتی کردم...حواسم کجابودوقتی که قلبم کنارحسام دیوونه واربه سینه ام میزد...توی زندگیم طوری مسیره روبه روموانتخاب کردم که بعدپشیمون نشم.اماالان انگارباچشم نابیناقلبموتوی این راه فرستاده بودم...صورتموبااب شستم وپیش مهدیس برگشتم.باچشم نگران به من چشم دوخته بود.به زوربهش لبخندی زدم ومقابلش نشستم - چی شدی- هیچی.همون دلم برای وطن تنگ شد!!!- باباوطن پرست...من معذرت میخوام- برای چی- خب تومثلااومدی بامن خوش بگذرونی امامن...متاسفم حالم زیادمناسب نیست- خفه بابایه کلمه دیگه حرف بزنی فکت افتاده روی میز.حالادیگه برای من ادم شده عذرت خواهی میکنه...- درد- دردتوجونت اصلابزارراستشوبگم...من دلم برای وطن تنگ نشده بود.- خب دیدی گفتم- والااین قیافه ای که توگرفتی ازبچه های سرچهاراهم که گدایی میکنن مظلوم ترشدی!!!من اشکم به خاطراین دراومدکه نکنه اگه روزی خدای نکرده!!عاشق شدم قیافم مثل توبشه!!!شاسگول...- کوفت سنگ بدبخت.همون لحظه گوشیم زنگ خورد.شماره ی سامان بودبرای اینکه ازجو عاشقی خارج بشیم واقعابه موقه بود- بله- سلام خانوم کیانفرامیدوارم پاریس باشین- سلام اره درسته پاریسم.- پروازخوبی داشتین؟- اره.شماهم اینجایید- درسته من زودتربلیت برای پروازگرفتم.راستش من سرم این چندروزخیلی شلوغه.الان که یه کم وقت اوردم گفتم یه قراری بزاریم.- باشه حتما...روی سن کناربرج ایفل باهاش قرارگذاشتیم.برای اولین بارتوی سکوت بامهدیس غذامونوخوردیم.انگاربدون اینکه بخوام قوانین خونه پیرمرد.روم تاثیرگذاشته بود- بسه دیگه چقدرمیخوری پاشوبریم الان میره سرقرار- خب بیاد- عهه.پاشودیگه اقاسرشون خعلی شلوغه الان به زوروقت گیراورده.همچین میگفت که هرکی نفهمه میگه رئیس جمهوره.بالاخره مهدیس دست ازغذاخوردن کشیدوبااژانس به محل قراررسیدم.ازهمون جاسامان رودیدم که یه پیرهن ابی تیره باشلوارجین مشکی پوشیده بودودوتادکمه ی اول پیرهنش بازبود.یادحسام افتادم وبازقلبم سنگین شد.میشداعتراف کردکه سامانم خوشتیپ بود.باهمون زبان فارسی شروع به احوال پرسی کردیم.مهدیس که انگارازدیدنش ارتان یادش رفته بود.چشماش ستاره پرتاب میکرد.سامانم که انگاراصلافقط صورت مارومیدیدو کارش رو- خب کمند خانوم خیلی وقت داشتی برای فکرکردن.- اره میدونم زیادی طول کشیدوالبته این به خاطراینکه من همون روزجوابمودادم ولی خب خودتون گفتین بازم فکرکنم- خب جوابت جدیده؟- متاسفانه نه!- چرا؟؟!!!میدونی چقدربرای کسی مثل تواین کارشهرت داره؟- اره میدونم من خودم طراح لباس های خیلی ازمدل هابودم ولی خب من هرقدمی که برمیدارم براساس علاقه ام بوده من اصلابه یه مدل شدن هیچ علاقه ای ندارم.واینکه من زیادبه شهرت اهمیت نمیدم.یعنی ادمی نیستم که برام شهرت مهم باشه.به نظرم ادمی نیستم که نیازباشه روی استیج راه برم- خب عقایدت واقعابرای تویی که دختری یه کم عجیبه.راستش اولین کسی هستی که به شهرت اهمیت نمیدی.البته اولین کسی که من دیدم.- خب من خودم به بهترین مدل هانیازدارم تالباس تبلیغ کنن.منطقی نیست که هم طراحی کنم هم تبلیغ- باشه.من به نظرتون احترام میزارم.هرطورراحتین.- بابت این موضوع ازت ممنونم- خواهش میکنم.میتونم بپرسم برایچی اینجایی- خب من توی ایران کارمیکنم.اوناهم اینجایه شرکت دارن.قراره 40دست لباس تبلیغ بشه.که براشون با بهترین مدلینگ هاقراردادبستن.وهمین طورقراره که این لباس هابه دست من طراحی بشه- اوه پس منتظرم تاطرح هاتوببینم.البته ازقبل میشناختمت- واقعا؟؟!!- اره.گفتم که منم توی همین کارهاهستم.البته خب بیشترتمرکزم روی همون طراحی جواهرات ولی یه دخالتی توی این جریان مدولباس دارم.اسمتون روتوی لیست بهترین طراح لباس هادیدم- اره- شنیده بودم که ازشرکت های اینجابرات خیلی پیشنهادمیدن ولی گویاتوقبول نمیکنی.ازشرکت ماهم قراربودپیشنهادداشته باشی ولی خب گفتن که یه جای دیگه کارمیکنی- اره من زیاددوست ندارم هی محل کارموعوض کنم.رئیس شرکت اینجافامیل همون شرکتی هستش که توایران کارمیکنم.من اونجاطراح هام طوریه که قشنگترینه ودرکنارش فرهنگ شرقی کاملارعایت شده.به خاطرهمین هرچقدراونجالازم باشه بهم میدن تانیام یه همچین جاهایی.خب منم راضی ام دیییه.- این ازوطن پرستی سرچشمه میگیره؟- نه به خاطرخدمت به کشور!!!به خاطراینکه اونجامحل زادگاه منه.- اهان.امیدوارم موفق باشی.ولی خب اگه یه روزاززادگاهت بیرون اومدی شرکت مابابهترین شرایط درخدمتت هست- ممنونم- همون روز وقتی توی هتل دیدمت اینکه طرزپوششت چشم گیربود.حدس زدم که یه مدل باشی به خاطرهمین بهت شماره دادم.رفتارش خاکی بود.ازاینجایی هم که پسرهیزی نبودوباهاش راحت بودم.دلم نمیخواست که بعدازجواب نه گفتم بره.الهی من بمیرم که نمیزاشتم هیچ کسی بره- خب من اگه یه چیزی بگم قول بده که نخندی.حرفم یه کم مسخره بود.چون اصلابهش نمیومدکه بخودبه اون موضوع بخنده- چی؟- اونروزمن بادوستم فکرکردم که شماره روبرای پیشنهاددوستی دادین!!!همونطورکه انتظارداشتم یه لبخندزد- من خودم همون لحظه فهمیدم- چی؟!!- قیافه ی دوستتون واقعاتابلوبودکه همچین فکری کردید.ای خداگوبه گورت کنه مانیا.- ولی من ازعکس العمل شماچیزه زیادی نفهمیدم.چون شماهم جدی گرفتین.به خاطرهمین بعدش باهاتون قرارگذاشتم.مهدیس که تااون لحظه.هیچ حرفی نزده بود ونقش بوووق روایفامیکردگفت- بهترنیست یه قهوه بخوریم.سامان که انگاربچش این حرفوزده بودیه لبخنددلسوزانه به مهدیس زدوگفت- بهترین پیشنهاده.باهم دیگه.رفتیم روی یه میزچوبی نشستیم وسفارش قهوه دادیم.هرسه مون سکوت کرده بودیم.انگارسامانم مثل من اهل سکوت نبود.به خاطرهمین سرصحبتوبامهدیس بازکرد.واین بارمن سکوت کردم...*سامان باماشینش ماروتاهتل رسوند.- خوشحال میشم که گاهی وقت هاببینمتون.یه جورایی حرف دل من بود.البته این حرفوکاملابی منظورزده بود.منم چون میدونستم که تواین دوهفته کنارمهدیس که حالادپ بوددیوونه میشم به کسی مثل سامان نیازبود.البته قبلاعادت داشتم ولی خب بعدش که بابچه های اکیپ اشناشدم زیادطاقت تنهایی نداشتم- منم همین طور.خیلی ممنون که تااینجااومدید- کاری نکردم.خدافظ- خدافظ.مهدیس- پسره خوبیه- اره عزیزم خوبی ازخودمونههه!!اینوازچشمات که تادیدیش غم ارتان ازدلت رفت بیرون فهمیدم- دردخب حوصلم سررفته بود- عه؟خودت لالمونی گرفته بودی.منه بدبخت چی بگم.- بیخیلی بیابریم بالا.درضمن من هروزبااین قرارهاکاملاموافقم.رفتیم توی اسانسورودکمه روزدیم.خودموتوی اینه نگاه میکردم.اوووخی چشمام چقدرغم داشت!!ولی چقدرظاهرم مرموزانه داشت این غموپنهان میکرد.اینقدرکه فقط خودم حال خودموبدونم.بامهدیس خیلی خوب میتونستم درددل کنم ولی...چطورمیتونستم بگم که عاشق مردمتاهلم...نه این حس طوری بودکه که حتی اعتراف کردنش پیش خودمم سخت بود.دراسانسوربازشداومدیم بیرون.دره اتاقمون یه دختروایساده بودساق جورابی مشکی.بایه پیرهن مشکی بلندموهاشم خعلی زیادازحدمشکی بود..که پشتش به مابود- اون کیه دیگه- نمیدونم- ازخدمتکارانیست- نه بابااخه اوناهمچین لباسی دارن.کاملابهش رسیدم.مهدیس یه عطسه مصنوعی کردولی دختربرنگشت.- ببخشیدخانوم کاری دارین.بازم برنگشت.یه لحظه ترسیدم.درست عین مجسمه پشتش به ماتکونم نمیخورد.نمیدونم تاچه خدترسوشده بودم که پام پیش نمیرفت برم روبه روش.مهدیسم سخت بازوی منوگرفته بود.- هی خانوم.چرا...برنمیگردی.لحجم به فرانسوی افتضاح شده بودبااین لرزش صدام.- نکنه روح.- هان؟...!!!مهدیس توروخدادیگه حرف روح روپیش نکش.ضمنن روح سیده فکر کنم – خب پس جنه!!!- هاااان- جن که دیگه تااین حدسیاه هست؟؟- راست میگی....دختره به طرزعجیبی سیخ ایستاده بود.باحرف جن ترسم بیشترشد.- ای باباخب برنمیگردی برنگرد.حداقل یه قدم جابه جاشومابریم توی اتاقمون اگه لباس هاش مثل ادم بودوموهاش اینقدرمشکی نبود.میرفتم تاببینمش ولی اخرش یه چیزی مانع میشد.- بیابرگردیم یکی روصداکنیم- اخه بریم کی روصداکنیم.هرکدوممون 24سال سن داریم.حالاکه فکرمیکنم میبینم ماچطوری تنهابزرگ شدیم- ای بابااینم مثل جن هالباس پوشیده وگرنه خودم بلدبودم چطوری برم روبه روش.حرف های منومهدیس پچ پچ بودولی بازم مثل دوتاشاسگول جرئت جلورفتنونداشتیم.دیدم فایده نداره.نه اون تکون میخوره نه مامیتونیم بریم جلو.بوت هاموازپام دراوردم.وباساقشون باهزارترس لرز زدم به شونه ی دختره.بازم برنگشت.داشتم میزاشتمش زمین که یه دفع- پپپپپپپپپخخخخخخخخخ4متررفتم عقب قلبم روهزارتامیزد.بالاخره مثل ادم برگشته بود.دیدم.مرسانا.دختردایی خرمه- سلااااااااام- سلام زهرمارکثافط عوضی بااین قیافت.میمون امازونی چراتکون نمیخوردی.حالامثلاخیلی بانمکی..اره؟تواینجاچه غلطی میکنی اصلا.خوداین لباس هات.توله جن میدونی چقدرترسیدیم.اون فقط دلشوگرفته بودومیخندیدمهدیس که کپ کرده بود بدبخت نشسته بودکف راهرو- ای بابافکرنمیکردم اینقدرترسوباشی خوبه دونفربودین- والابااین قیافه ای که توبرای خودت درست کردی.هرجابری همه فرارمیکنن- عه مگه چمه...باهم دیگه رفتیم توی سوئیت نیم ساعت گذشت تاازتوی شک دراومدیم.مرسانا- خب حالامعذرت میخوام.- میخوام نرسی بخوای صدسال سیاه- عه لوس هیچ فکرنمیکردم.اینطوری شده باشی تازه ادعا24سال سنم دارید؟مهدیس- میشه اصلابفهمم کی به کیه- صبح بخیرعرض شد.- مهدیس دوستم.مرسانادخترداییم.- توازکجامیدونستی من اینجام- مامانت گفت- اووووف حالاگفت که چی بشه- اینقدرمنوتحویل نگیرتوروخدا2ساله ندیدمت مثلا.اصلاچرااومدی هتل- خب حتمامیومدم اونجاقیافه توروببینم- ا کمنداینقدرتوهین نکن دیگه- توهین؟اخه اینم قیافست که توداری- دارم ناراحت میشما- ناراحت شواخه دخترشیرین عقل ادم وقتی موهاش مشکی هست دوباره میره نگ مشکی میزاره؟هان؟توبگو؟- اصلادلم میخواد- دلت میخواداینطوری نیاوایسادرخونه ی مردم.تکون نخور- باباغلط کردم راضی شدی؟حالاپاشوجمع کن بریم خونه ی ما- خودت که میدونی من اونجانمیام پس اصرارنکن- چرانمیای- ازطرف شرکت برام یه سوئیت درنظرگرفتن بایدبرم اونجا. فرداپس فردامیام بهت سرمیزنم...مرسانایه کم دیگه موندیه اطلاعات مختصردرباره ی همه چیزگرفت ورفت.مهدیس- چرااینقدرسردرفتارمیکنی- باکی؟- باهمین مرسانادیگه- توکه بایدخوب بدونی همین ادماوقتی پول نداشته باشی بهت نگاههم نمیکنن.شایدمرسانایابقیه ی فامیل مامانم نرمال باشن.ولی این نرمال بودن فقط یه روی سکه هستش.ایناخیلی خوب بلدن نقش بازی کنن.منم به خاطراین دورویی زیادخوشم نمیاد- اوکی.حالا کی قراره بریم سوئیتی که برات گرفتن- نمیدونم فردابایدبریم شرکت.به ببینم اصلاشرایط چی هستش.- 40دست لباس خیلی زیاده- اره ولی خب دوهفته هم اگه درست برنامه ریزی کنم درست ازاب درمیاد.باهم دیگه روی تخت دونفری خوابیدیم.صبح باصدای الارم گوشیم بیدارشدم.ساعت7بودیه دوش گرفتم.مهدیس روبیدارکردم.- اوووووی مهدیسی زودیه دوش بگیرکه بایدسریع بریم- منم بیام؟- پ ن پ بشین تنهایی به درودیوارنگاه کن.خب...برای اولین روزه کاری اینکه اودم طراح لباس هستم وچه لباسی بپوشم خیلی مهم هستش.یه پیرهن سبز که تابالای زانوم بودپوشیدم.استین های حلقه ایی داشت.ویه گردن بندکه که مهره ی های سبزرنگ بزرکی داشت روهم بستم.گوشواره دستبند.وانگشترش روهم انداختم.پیرهن ساده ای بودکه برای محل کارکاملامناسب وشیک بودنمیتونستم برای اینکه نشون بدم طراح خوبی هستم لباس شب بپوشم که.چون یقه ی لباس بازبود.موهامم که لخت شلاغی بودبالادم اسبی بستم..کفش های پاشنه برجی سبزم روپوشیدم.یه ارایش لایت سبزهم کردم.خب دیگه تکمیل بودم.مهدیس هم که دستش گردن من بودیه تیپ سفیدزده بود.- بریم- بریم دیگه.توخوب دست پات اینجابازه ها.بین چه تیپی زدی شدی عین این خیارجیگریااا- پس چیکارکنم نه که خودت اینقدرساده هستی.ضمنن خیارم عمته- من که میبینی دارم کنارتوراه میام بایدیه کاری کنم کم نباشم.توانگارازخداته که توی ایران هم اینطوری باشی- عزیزم بایدخواهی نشوی رسواهمرنگ جامعه شو. حالاهرچی میخوادباشه.رسیدیم به شرکته بزرگی که اطافش پرشده بودازبیلبوردهای تبلیغی بامدل های رنگارنگ.- خاک توسرت اگه قبول میکردی مدل بشی چندروزه دیگه عکس توهم میخوردکناراینا- عزیزم.ببین...من قراره چیزی روطراحی کنم که همین درازخانوماتبلیغش کنن.درضمن اونااینقدرچهر ی سردی میگیرن توی عکس که فقط لباسی که من طراحی کردم به چشم میادپس لطفادیگه زیپ دهنتوبکش.ازاسانسوررفتیم بالاباراهنمایی چندتاازخدمتکارهارسیدیم مقابل اتاق مدیریت.که نوشته بود.یاسین رادمنش.مهدیس- اوهوع چه اسمی.یااااسین؟بازم خوبه نزاشتن ال عمران!!!- اره- امیدوارم مجردباشه- خاک توسرت معلوم نیست دردت کی هست.- حالامیخوای بگی من کی هستم؟- میگم که تویکی ازعکاس های ماهرشرکتمون هستی- دیوونه - نترس وقتی بره بگه خانوم اخلاقی میگیره که تویی وبه خاطرترس ازاین که من بمونم تواین شرکت.قبول میکنه- تودیگه چه گروکشی هستی.درزدیم وباصدای بفرمایید.همین اقای یاسین رادمنش واردشدیم.اتاقش بادکوراسیون قرمزبودکه ادم هیجانی میشد.یه مردقدبلندپشت به ماایستاده بودمقابل پنجره.مهدیس باصدای خیلی ارومی گفت- نمیدونم چه حکمتیه که همه پشتشون به مائه-هیس ساکت باش.اومدم یه عطسه کنم که خودش برگشت.- بع بیاببین چه خوشگلم هست پدرسگ...ببین منواوردی اینجاچه هلویی هایی رونشونم میدی ازراه به درمیشم- مهدیس توروخداببند.- بفرمایید؟- خیلی معذرت میخوام ولی اگه درجریان باشید.من کمند کیانفرطراح لباس ازشرکت...ایران هستم.پسره که تااون وقت بااون چشمای ابی درندش مثل طلب کارهانگاه میکردیه لبخندپهن زدوبرای دست دادن جلواومد- خیلی خوش اومدیدمعذرت میخوام ذهنم مشغول بودمتوجه نشدم- خواهش میکنم. اشکالی نداره.روی مبل های قرمز رنگ نشستیم.اونم رفت پشت میزش نشست.- خب خانوم کیانفرمعرفی نمیکنید- اه چرا.مهدیس شکیبا دوستم هستن که یکی ازعکاس های ماهرشرکتن.- اتفاقاخوشحال میشم که ازعکاس شرکت...هم استفاده کنم.خب...ما40دست لباس برای تبلیغ داریم.که بایددرعرض14روزاماده بشه(چقدربی حاشیه).این چهل دست لباس 8دستش بایدتوسط شماتا2روزه دیگه طراحی وعکاسی بشه.- خب میشه گفت که یه کاتالوگ 40صحفه ای برای شمااماده کنم درسته؟- اره دیگه.فقط 14دست اولش 2روزه دیگه بایداماده باشه.- فهمیدم.زودترازدوروزامادش میکنم.(اره جون عمم)- راستی شماکجااقامت دارین؟- توی هتل...- خب من براتون یه اپارتمان نزدیک شرکت براتون درنظرگرفتن.که این چندروزاونجامستقربشین- خیلی ممنون ازلطفتون- شمامهمون ماهستین انجام وظیفه بود.- مادیگه مرخص میشیم- باشه کلیدروازمنشی بگیرین.ادرسودقیق بهتون میگه.باهاش حداحافظ کردیم وکلیدوادرس دقیقه اپارتمانم ازمنشیش گرفتیم- کی بریم؟- خب بهتره اولش بریم خونه روببینیم.بامهدیس به سمت اپارتمانش راه افتادیم.یه ساختمان 9طبقه بود.که توی هرطبقه 3واحدبودکه ازماطبقه ی 8بود.وقتی کلیدانداختم اومدیم توی خونه مثل همه ی شرکت های دیگه خونه مبل بود.بادکوراسیون سفید.خوشم اومد.- چه خوش سلیقه!- اوهوم- یه اتاق خواب داره!- عه؟- اره.مهدیس صداشوبیشترنازک کردوگفت- من باشماتوی اتاق نمیخوابما.مردک هیز.بایدروی کاناپه بخوابی.منم صداموبه تقلیدمردونه کردم گفتم- توجون بخواه ضعیفه- زهرمار.ازکلمه ی توجون بخواه متنفرم.- خیلی خب دیگه فقط بایدلباس هامونوبیاریم.- پ انتظارداشتی دیگ وقابلمه هم بیاریم.- اااهمین طوری گفتم..*****دیروزازهتل اومده بودیم اینجا.اقای یاسین خان هم صبح اومده بودبهمون سرزده بودکه ببینه مثلاچیزی کم نباشهدرست همون طورکه شنیده بودم.خیلی جدی بودوفقط سرش توی اون شرکت .بی دوست دختریاهمسر!.- اماده شدی- اره.حالاچرابایدبریم اونجاوقتی اجباری نیست- خب تومیتونی نیای- درسته که حال ندارم ولی خب برای اطلاعات بدنیست دنبالت باشم.میخواستیم بریم دوتااطلیه مدببینیم.که بتونم خلاقیتموتقویت کنم.*واردسالن بزرگی شدیم که توش پربودازادم های مختلف.لباس های مختلف.به وضوح که جلومیرفتم لباس های بی نظیری چشممومیگرفت- چقدرقشنگن کمند- اووهوووم.این خانوم اخلاقی میگفت طرح هات تکراری شده من میگفتم زرنزن.- بازم خوب شدکه اومدیم.- به ذهنت بسپرکه بهترشوبکشی- عه؟نع باباع؟منتظربودم که توبهم بگی بعدازیه عمرطراحی.- اوهوع حالایه طوری بهش برخورده که انگاراستاده.خوبه خودت داری میگی که چه لباس هایی طراحی میکنی- این به خاطراین بودکه کارهای استودیوروی دوشم بودبه خاطرهمین یه کم ازغافله ی مدعقب موندم.لباس های شب واقعاقشنگ بود.ولی منم باهرنگاه بهشون مثل اینکه استعدادم شکوفابشه.یه طرح قشنگ ترمیمودتوی ذهنم.بالاخره بعداز4ساعت تابیدن میون لباس ها.تصمیم برگشت گرفتیم.همون لحظه سامانرودیدم.که داشت ازدرسالن میمودتو- عه اونجاروسامان- اره ولی برگرد- چرا- اا توبرگرد.- خب حالابگوچرا- چون اینقدرخسته هستم که اصلاحوصله ی گپ زدن باهاشوندارم.بامارپیچی رفتن میون جمعیت اومدیم بیرون سوارارژانس شدیم.*هواابری بود.خاکستری.یادچشم های مردی افتادم که حتی فکرکردن بهشم حقم نبود.دلم براش پرمیکشید.ولی...چقدردوست داشتم که حالااستودیوبودم.حتی بازم توی این 3روزدلتنگ اون رفتارسردواخم های درهم شده بودم.که یه دفه وقتی مخواستم برگردم.منوبه اغوش کشید.وای که چقدراون کارش واون حرفش برام مبهم بود.- ظهره میخوای بریم خونه غذابخوریم- پس توی جوب غذابخوریم؟!- کمندمیزنم توی سرتا.- عه چرا- چراع؟؟باشه اگه تویی که حتی حال حرف زدن باسامانم نداشتی غذادرست کردی.من دیگه حرفی ندارم.تازه منظورشوگرفتم- خوب شدکه گفتی وگرنه راضی بودم ازگرسنگی بمیرم.ولی سرگازواینسم.- پس بگونگه داره یه چی بگیریم بریم خونه.راننده نگه داشت منم دوتاپرس پیتزاخریدم.دوباره راه افتادیم.*مهدیس که وقتی پیتزاروخوردروی کاناپه بی هوش شد.خودمم خیلی خسته بودم به خاطرهمین راضی شدم بااون پیتزای سنگینی که خوردم خودموپرت کنم روی تخت ویه خواب 3ساعته برم.**********

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه روزبودکه کمندرفته بود.جوکارتوی استودیویه کم سنگین شده بودبیشترهمه مشغول کاربودیم.جای خالیش بیش ازبیش حس شد.برای همه همین طوربود.سخت بود...ولی نمیتونم پیش خودم اعتراف نکنم که دلم برای این همکارشلوغ پرشرشورتنگ شده.توی تراس ایستاد بودم.نظاره گرهوای الوده تهران بودم.جای خالیش کنارحامدوهیرادواقعاتاثیرگذاربود.چون اوناهم فقط باوجودکمند سرصداشون درمیمود.امروزم شنیدم که حامدداشت به سام غرمیزدکه چرااینقدرمرخصی گرفته.توی این سه روزفقط بلدبودن که کارکنن.همین برام سخت بودنمیخواستم که کسی دلتنگش بشه جزخودم.اینکه باهمه مچ بودلجمودرمیورد.صدای دراتاق اومد.وقتی برگشتم پرستورودیدم- عشقم؟؟- بله.- عزیزم چرااینجایی بیاتونفسم هوازیاده الوده هستش.این دختربااین همه پوست کلفتیش حالموبهم میزد.اینقدرکه باهاش سردرفتارکردم.خودمم ازخودم بدم اومده ولی نمیدونم چی توی اون ذهن پوکش میگذره.که عین خیالشم نیست- به تومربوط نیست.- توهمسرمی زندگیمی چطوربهم مربوط نیست؟- پرستوبس کن.تنهاسندهمسربودن منوتواون حلقه ی مسخره ای هستش که دستت کردی.- بزودی تبدیل به اسم شناسنامه میشه حسامم.- هع خیلی بلندپروازی.تومراقب باش همین به زودی ازدستت خارج نشه.حالاتابقیش- بقیش همونی میشه که من یعنی زنت میخوام- ببین خوب گوش کن.حتی اگه تبدیل به اسم شناسنامه هم بشه...بین منوتوفقط همونه اسمه که تعیین میکنه مثلازنمی.مطمئن باش که اگه بخوادجلوتربره وضعیتت رقت انگیزترازالانت میشه.تاالانم که کاری باهات نداشتموگذاشتم هرغلطی دلت میخوادبکنی فقط به خاطرفامیل بودنمونه.همین.ازجلوی درپسش زدم .وقتی خواستم ازدربرم بیرون طی یه حرکت فاغلگیرم کرد.واقعاجاخوردم.وقتی ازبهت خارج شدم.محکم پسش زدم وپرتش کردم روی مبل.حالم ازش بهم میخوردمتنفربودم ازش چاره داشتم که باهمین دست هام خفه اشمیکردم.کف دستمومحکم کشیدم روی لبم.برگشتم طرفش که داشت نگاهم میکرد- حالم ازتوامثال توبهم میخوره میفهمی.؟متنفرم ازادمای بی ارزشی مثل توکه میخوان خودشونوبه اینواون تحمیل کنن متنفرم ازدخترایی مثل توکه علنااازادم اویزونن متنفرم ازادمی مثل توکه اینقدرمیخوای به چشم بیای .قفسه ی سینم ازفرط خشم بالاپایین میرفت.برنامه تموم شده بود.به خاطرهمینم مسیرخونه روبعدازسه روزپیش گرفتم.وقتی اومدم توی خونه.مامانم باهمتاداشتن حرف میزدن.- حسام؟پسرم.کجابودی تو.تواین مدت چراخونه نمیومدی- سلام.خونه ی خودم بودم.همتا - سلام داداش جونم.پس چراجواب تلفن هاتونمیدادی.یادکمند که به مهدی میگفت داداش جونم افتادم.- حالم زیادخوب نبود. نمیخواستم مامانم چیزی بفهمه همه چیززیرسربابام بود.رفتم توی اتاقم.که چشمم خوردبه قاب هایی که پشت کمدگذاشته بودم.تموم اون چندروزتمام تلاشموکرده بودم که کاغذروشونوپاره نکنم ولی الان بعدازسه روزبی نهایت دلتنگ اون چشم های مشکی وحشی شده بودم.اره منی که عقیده ام این بودکه اگه یه مرد.عاشق یه دخترلوس تی تیش بشه کاملااحمقانه هستش.ولی الان خودم طاقت دوری ازهمکاری که عاشقش شده بودم.وهرگزنمیتونستم داشته باشمش رونداشتم.البته بماندکه کمنددختری لوس وضعیف نبودهمینش منوجذب کرده بود.وقتی کاغذروی قاب روپاره کردم.بادیدن عکس قدی واون اندام کشیده احساس کردم که مقابلم ایستاده.بادیدن عکس یه لبخنداومدروی لبم.دختری که گستاخانه وحق به جانب سرشویه کم بلندکرده بودوذل زده بودتوی چشم های من.وعکاسی که به نظره من ماهرانه همون لحظه عکس روگرفته بود.تقه ای به درخوردعکس هاروبازم گذاشتم پشت کمد.بعدش مامانم اومدتو- مزاحمت شدم پسرم؟- نه بیاین تو- وقت داری یه کم باهم صحبت کنیم- اره.اردلان خان کجاست!!؟- نمیدونم طبق معمول دنبال کارهاش.توهم بدونه بابت خیلی فشرده کارمیکنی.بیشترمراقب خودت باش- بدون بابا یا با بابا!نداره کارهای من همیشه اینقدرفشرده هست.دیگه عادت کردم شماناراحت نباشید- ازکارخونه چه خبر- همه چیزخوب پیش میره- بایدم پیش بره.توتنهافرزندماهستی بهت افتخارمیکنم- تنهافرزند- منظورم تک پسربودنته.میدونی پدرتروکه میبینم میفهمم که توهم بایدمثل پدرت اینقدرمشغول بشی که زنت یادت بره!بدی رسوم اینکه پدربزرگت.پدرت وتو.نسل های قبل ونسل های بعدیتونم بایدیه فرزندپسربه دنیابیارید.یه جورایی ولی عهدیه- هرچندتابچه که دوست داشته باشم.زنم به دنیامیاره.- یعنی میخوای زیرپابزاری- آیه نیمده که خانواده ی بزرگ کامیاب فقط یه پسربرای ولیعهدی شدن داشته باشن که.- اره.ولی به غیرازکارخونه ی اتومبیل سازی که بیشترش بازحمت خودت بوده.قراره چندین برابرش بعدازهزارسال به تومال اموال برسه.پدروپدربزرگت برای حفظ این میراث کم سختی نکشیدن.خواسته ی منم اینکه توهم سعی کن برافتخارات پدرت افزون کنی- مامان جان من توی دست های شمابزرگ شدم خودتونم خوب میدونیدکه هرکاری دوست داشته باشم میکنم.درضمن خیالتون درباره ی اموال بی سرتهی که قراره بهم برسه جمع باشه.دیگه منم دست پرورده ی اردلان خانم- حسام جان؟- بگین- چرااینطوری میکنی؟- چیکارمیکنم؟- این سه روزکجابودی؟چ- گفتم که خونه ی خودم- گفتی ولی من دلیلشومیخوام؟پسری که من تربیت کردم پسری نیست که وقتی پدرمادرش بعد6ماه برگشتن سه روزخونه روترک کنه.اعصابم دیگه داشن خردمیشد- اره پسری که شماتربیت کردین پسریه که بعداز31سال سن بیاین به زورمثل دختر14ساله حلقه بچپونین توی انگشتش.- بابات که گفت حسام این تنهاراه بود.توپرستوازخیلی سال پیش ازدواجتون مشخص شده بود- د مادرمن نزن این حرف هارو...به دست کی مشخص شده بودهان؟به دست کی؟به دست دوتاتاجر؟اره؟به دست دوتاگردن کلفت؟به دست دوتاادمی که تصمیم گرفتن برای منافعشون دختروپسرشون باهم ازدواج کنن- حسام.پرستوتورودوست داره- نمیخوام داشته باشه.پرستوادم زندگیه من نیست.دختری نیست که من بخوام زندگیموباهاش بسازم.اردلان خان حق نداشت اینده زندگی شخصیه منوباطمعی که داشت نابودکنه.- اروم باش پسرم- چطوری اروم باشم؟چطوری؟وقتی زندگی منوبازیچه ی کارهاتون کردین.دیگه خیلی امپرچسبونده بودم.- درضمن اینومطمئن باشین که خیلی زودترازاونی که فکرشوبکنین این نامزدی مسخره ای که راه انداختینوتمومش میکنم.خودتون خوب منومیشناسین.نبایداین اشتباه روانجام میدادین.نباید.اینوبه اردلان خان هم بگین.بگین که الکی برای خودش عواقب درنظرنگیره.من پرستویی که به زورکردینش توی زندگیه من بیرون میکنم.پای همه چیزشم هستم.تابلوروبه همراه سوئیچ برداشتم ازخونه زدم بیرون.ازاولشم اومدم اشتباه بود.نمیدونم چرااینطوری شده بودم.چه به سرم اومده بود.قلبم خیلی واضح میگفت که این به خاطردختریه که روی اون تابلوبود.شایداگه این حس جدیدنسبت به کمندپیدانکرده بودم.الان خیلی اروم اینقدرسردبرخوردمیکردم که بالاخره خوش یه روزی خسته بشه.ولی الان قلبم بیتاب دختری بودکه الان فقط میدونستم فرانسه هستش.اینم فقط به خاطرهمکاربودن.انگاراون روزتوی فرودگاه قلبم میدونست قراره چقدردلتنگ بشم که اون طورناخدگاه رفتم سمتشوبغلش کردم. زدم روی ترمز.ازماشین پیاده شدم..باتموم قدرت دادزدم- چراااااااااااااا؟؟چرا؟چرا؟وقتی قراره نداشته باشمش عاشقش شدم؟چراوقتی نمیشدکه اونومال خودم کنم عاشقش شدم.چرا؟چراسرنوشت بایدمنوبه این سمت سوق بده.چرابایدتموم درهابرای رسیدن بهش بسته باشه.****یه کم که خالی شدم سوارماشین شدموراه افتادم سمت خونه ی خودم.اولین بارتوی عمرم بودکه قلبم به همچین درده بی درمونی دچارشده بود.کاری که قراربودبکنم روکمند خودش کرده بود.میخواستم یه مدت ازش دورباشم که حالم خوب بشه.ولی الان خودش رفته.رفته بهم فهموندکه چه مرگم شده.فهمیدم منی که فقط ادعاداشتم بی خودبی جهت عاشق این دخترشدم.ازیه طرف پرستوکه شوتش کرده بودن توی زنگیم عذاب میکشیدم.ازاینکه ازدواج من باکمند یعنی زدن قیدخانواده.ازهمه مهمتراینکه من توی زندگیش مثل همکارهستم.فکرکردن به اینکه الان من دارم دردمیکشم واون اینقدردرگیره خوشگذرونی که حتی منویادش نیست دیوونم میکرد.ازاینکه گپ زدن باجنس مخالف براش رایج تربوداعصابمم خط خطی میشد.ازاینکه اینقدرسرخوش بی احساس بودازاینکه دوست داشتن خارج ازبرنامش بود.میخواستم بزنم همرچی دم دستم هستوداغون کنم.ازاینکه بی تفاوت به ادمایی که دوستش دارن میگذره...این دختراینقدردلش خجسته بودکه مطمئنن اگه کسی بخوادبهش ازیه نظره دیگه ابرازعلاقه کنه حتمااول صدای قهقهش همه جاروپرمیکنه.اه اه من چرابایداینطوری میشدم؟همیشه ازاینکه روزی به این نقطه برسم متنفربودم.همیشه عاشق شدن برام یه حسه پوچ بودهمیشه به ادمای اطرافم که ذلیل یه دخترمیشدن باحقارت نگاه میکردم.ولی الان قلب خودم هیچکدوم ازاین حرفاحالیش نمیشد********ساعت6بودکه بلندشدم.همونطورکه پیش بینی کردم 3ساعت خوابیده بودم.رفتم توی هال قطره های بارون روی شیشه تراس سرمیخوردن بارون گرفته بود.هیجان زده رفتم بیرون.دلم بیشتربیشترتنگ شد.بازم اشک ازچشم هام سرازیرشد.این اولین باری بودکه به این شدت دلتنگ کسی میشدم.هیچ فکرنمیکردم اینقدرسخت باشه.10دقیقه زیربارون ایستاده بودم وبه کسی فکرکردم که نتیجش میشدپوچی.داشت سردم میشدکه اومدم تو.مهدیس بیدارشده بود- چرارفتی بیرون سرمامیخوریا- هیجانی شدم- چل.بیابشین طرحاتوبکش.- وای اصلاحس نیست – میخوای من بکشم- اره تواگه بکشی بایدبگم سارا5ساله ازتهران کشیده- خیلیم دلت بخوادلوس- نه گلم توبخوابی بهتره.بساط طرحیموپهن کردم کف سالن.ولی همه ی ذهنم درگیرمردی بودکه قلبموالکی الکی دزدیده بود.واقعاالکی بود.نمیدونم این قلبم چی به غیرازسردی ازش دیده بودکه عاشق شده بود.مطمئنن اگه قلممومیسپردم به دلم.به جای لباس عکسه اونومیکشیدم.یه اهی کشیدم که کلی افسوس درش نهفته بود.شروع به کشیدن کردم.*ساعت 12شده بودومن فقط7تاطرح کشیده بودم.بامهدیس کلی میگفتیم میخندیدم.هیچ وقت اینقدرکندکارنمیکردم.ولی این بارچون مهدیسم هی نظرمیداددوباره نظرشوعوض میکردگیج شده بودم.- کمندتوقصدجون منوکردی؟- براچی- براچی زهرمار.پاشویه کوفتی بده من- مثل بچه دوساله حرف نزن.نمیبی مامان داره کارانجام میده خودت پاشویه چی درست کن.- چشم مامانی.نیم ساعت گذشته بوددیدم دوباره باپیتزااومدنشست کنارم.باغیظ گفتم- پیتزادرست کردی- نه مامانی سوپه.خب مگه کوری- خاک توسرت تومیخوای چی ازهیکل خودت دربیاری مگه ظهرپیتزانخوردیم- اون ظهربوده الان دیگه حکم سحریوداره.بزن که روشن بشی.بااینکه ظهرم پیتزاخورده بودیم.بازم مثل مغولاحمله کردم به پیتزا.وقتی تموم شدصدای زنگ گوشیم بلندشد.رادوین بود- بله بفرمایید- سلام برتوای بانوی مکرمه- سلام برشماای اقای معظمه.- امیدوارم حالتان خوب باشد- ممنون خوبم.دیگه ازفاز بسیجی خارج شد.توخوبی خوش میگذره شیطون- اره خوبم.خوش هم خیلی میگذره- اونجایه وقت شیطونی نکنیا- نگران نباش شیطونی هام بیشترازشیطونی های توتوی ایران نیست- کمندی عجیب جات خالیه دختر- دوستااان به جای ما- نه باباهیشکی جای تونمیشه- دنیادیگه مثل من نداره؟؟؟!!!- نداره که مثل توبیاره- دیوونه.دیگه خبر- هیچی.دیروزاستودیوبودم.لامصب اونجادیگه درنبودتوقبرستونیه واسه خودش- ای بابااقرارمیکنی جناب- نه واقعاراست میگم. حامدکه خیلی شکاربودازدستت- چرا- خب منم جای اون بودم اینطوری میشدفرضشوکن هرروزصبح تاشب یه دلقک جلوروت باشه که روده بربشی.بعد14روزازش دورباشی.اینوگفت زدزیرخنده.تاوقتی خندش تموم بشه سکوت کردم- الو کجارفتی-....- ای بابااین پارازیتاراروی تلفن هم انداختن انگار.خندم گرفت- هستی؟خوپس چراهیچی نمیگی.بارگه هایی ازخنده گفتم- اول اینکه دلقک عمته.دوم اینکه توخودت پارازیتی.- ای وای اگه بگوش نگین السلطنه برسه.پسرشوباهمون دماغ میفرسته به جنگت.وقتی گفت استودیوچقدردوست داشتم که مستقیم بگم حسام چطوربودولی.حیف که نمیشد- همه خوب بودن؟؟- اره خوب بودن حسابی هم دلتنگ.البته بایداون پرستوروفاکتوربگیرم.خب وقتی اینومیگفت یعنی درکنارش هم حسام فاکتورگرفته میشد- خب دیگه رادی جونم خیلی ورزدی وقته خوابیدتنه عمووو- بی ادب بهت زنگ زدم کلی تازه اینطوری میگی- عزیزم مزاحم شدی!!- نه گلم مراحمم- عه؟- اره دیگه ازبس محبت داری خودم بایدازخودم پذیرایی کنم- اااا.ببین چقدرداری حرف میزنی.کاری نداری- تودیگه به سنگ پاقزوین میگی زکی- کاری نداریییییی؟- نه.دخمرعمویی مراقب خودت باش.هوادارت زیادن- هستتتتم.مرسی که زنگیدی توهم مراقب خودت باش خدافظ- بای- خاک برسرت پسری میگی بای؟- حالاخدابه همراهتان.گوشیوقطع کردم.مهدیس هنوزم داشت میخورد- نگاتوروخداچه دست پخت خودشم تحویل میگیره.- توچشم نداری من غذابخورم نه؟- چیکارت کنم بخورتابراهیکلت جدایه هواپیمابگیرم.تازه میخوادبااین هیکل ارتانم به طرف خودش بکوشنه.بااین حرف به حالت نمایشی زدروی لپش.واینکه دیگه نخورد- زودترمیگفتم- نه باباگوربابای ارتان- چی؟- راستش ارتان پر!!من اگه الان دارم ازاین دست پنجم میگذرم به خاطراینکه اگه ارتان نشدحداقل یکی دیگه باشه- اتفاقاخوب فکریه اینطوری پیش بری دیگه هیشکی نگاتم نمیکنه.یه ساعت دیگه بیدارموندیم.طرح لباس هایی که کشیدم واقعامحشربه روزبود.ازفرط خستگی هردومون روی تخت دونفره ولوشدیم.******14طرح اولوبه موقع تحویل داده بودموبه دوخت رسیده بود.یاسین هم حسابی تعریف کرده بود.بامهدیس اومده بودیم استودیوی مدی که قراربودلباس هاتبلیغ بشه.وقتی واردشدم یادبچه های خودمون افتادم بازم دلتنگ شدم.مهدیس- خره مدل هاشونوببین همشون ازاون معروفان- پ چی الکی که نیست قرارلباس های سرکارخانم کمندکیانفروتبلیغ کنن.- واویلا واویلا.بیشترشونومیشناختم.اوناهم منومیشناختن البته فقط ازروی عکس یااسم.یاسین اومدطرفم- خیلی خوش اومدی- ممنونم- لباس هاواقعامحشرشده مطمئنم که مشهورشدن شرکتم رومدیون هستم- شکست نفسی میکنی.من فقط انجام وظیفه کردم.- الحق که اون همه تعریفی که ازت شنیده بودم بیجانبود.حق داشت این همه تعریف کنه.ازخوشحالی توی پوست خوش نمگنجیدبالاخره تموم خلاقیتموبه کاربرده بودم معلومه که مشهورمیشه.البته منم جایی نمبخوابیدم که زیرم اب بره بجاش مایه ی بیشتری ازش میگرفتم.خودموباغروربامدل ها اشناکردم.یکیشون خیلی خوشگل بودلامصب.منکه دختربودم میخواستم بخورمش دیگه خدابه دادپسرابرسه.البته بمااااااندکه بالاخره یخ اقای یاسین خان هم بازشدوچشمش دنباله همین دختره بود.قراربوداول اون بره روی استیج.همشون ارایش کرده ولباس پوشده منتظربودنووقتی اولین نفررفت بیرون باکلی دست وجیغ وسوت وفلش عکس همراه شد.منم حسابی هیجانی شده بودم.فقط نمیدونم اون دختره چطوری اون صورت یخی شوحفظ کردمطئنن اگه من میخواستم جای اون مدل باشموبرم روی استیج الان اون وسط میپریدم بالابرای همه تعظیم میکردم وبعدم برای خودم دست میزدم وخارج میشدم. وبانگاه کردن بهشون به خودم افتخارمیکردم.فرداشب کریسمس بود.وقتی که تموم شدبامدل هاعکس گرفتم تاعکسم منم به همراه اوناچاپ بشه.لباسام هم مناسب بودن موهام روکه شلاقی بودم ریخته بودم دورم وبالباس ابی فیروزه ای عکس گرفته شد.وقتی میخواستم بیام.یاسین بازم کلی تشکرکرد- راستی کمندخانوم فرداشب خونه ی من مهمونی هست خواستم شماهم حضورداشته باشین- فرداشب که کریسمسه- اره به خاطرهمینم هست- خب راستش- میخواین برین برج ایفل- اره درسته- نگران نباشین ساختمان منم همون نزدیکه.کاملافضای برج مشخصه.- چه خوب.باشه – خوشحال میشم.- پس تافرداشب- خدافظ- خدافظ.بامهدیس زدیم بیرون- عجب شویی بود- اوهوم- یاسین چی میگفت- برای فرداشب دعوتمون کرد- واقعا.عالیه.حوصلم سررفته بود.*********یه لباس شب به رنگ صورتی که یه نمه دنباله داربودویقه ی هفت بازی داشت که دورش سنگ دوزی مشکی شده بود.مثل اکثرمواقع موهاموحسابی دم اسبی بستم.یه بافت پهنم مثل کش موبستم دورشون.بامهدیسم که یه لباس مشکی سفیدکوتاه پوشیده بودراه افتادیم.نیم ساعت طول کشیدتابه خونه شون رسیدیم همون طورکه انتظارمیرفت یه باغ خیلی بزرگ واخرش هم یه ویلای خیلی بزرگ.دم دره ورودی یاسینودیدم که بازم باروی باز به طرفمون اومد.احوال پرسی های عادی بعدم به چندنفرکه به گفته ی خودش شریکش بودن معرفیمون کرد.*بالاخره لحظه ی سال تحویل فرارسیدهمه رفتیم روی تراسی که اندازه ی سالن بزرگی بود.طبق گفتش برج ایفل بااون همه چراغ های رنگی که درش روشن بودکاملامشخص بودومنوبه وجدمیورداینجاتنهاجایی بودحتی وقتی هم که تنهابودم میتونستم شادباشم.بامهدیس غرق درافکارخودمون بودیم.دعامیکردیم.من.چقدردلتنگ حسام بودم؟چی میشداگه حالااینجابود؟چی میشداگه حداقل نامزدنکرده بود.اشک ازچشمام جاری شد.اینبارتوی زندگی بدجورمرتکب اشتباه شده بودم.عاشق مردی شدن که نامزدداره!!...همون لحظه صدای شلیک توپ سال تحویل جیغ دادمردم ترقه هایی که پشت سرهم زده میشد.بامهدیس هم دیگه روبغل کردیم.همون لحظه ویبره ی گوشیمواحساس کردم.وقتی ازتوی کیف دستیم درش اوردم.چشمام ازتعجب قدهندونه شده بود.میخواستم ازفرط خوشحالی خودموازتراس پرت کنم پایین.مهدیس- چتتته مثل اسکلاذل زدی به صفحه ی گوشی نیشات بازه.چندتانفس عمیق کشیدم وبی توجه به مهدیس بیچاره رفتم توی سالن که سرصدای کمتری بود.حالافقط صدای کسی که پشت خط بودمهم بودهمین- بله؟- سلام.- سلام شما؟!!!!!؟؟؟- به جانمیاری؟- بایدبیارم؟- نه خب نبایدم بیاری.صداش خیلی گرفته بود.ازدرون داشتم بال بال میزدم- حسامم.باصدای شادی گفتم- اخ ببخشیدنشناختم.اخه شمارتوتوی خطم سیونکرده بودم.شرمنده...تُف توریاااا- مشکلی نیس...ظاهرا امشب کریسمس اره- اره وای نمیدونی چقدرجاتون خالیه.اشک توی چشمام حلقه زده بودولی نمیدونم چراسرحالی صداموحفظ میکردم.- جای توهم اینجاخیلی خالیه!!!!اگه مقابلم بودحتمایه بوس ابدارمیکردم بابت این حرفش ولی حیف-زنگ زدم بهت تبریک بگم!!- خیلی ممنونم بابت تماست*یه کم دیگه باهم حرف زدیم صداشوکه شنیده بودم انگاربیشتردلتنگ شده بودم.این قشنگ ترین تبریک ساله نوی من بود.بیشتربچه هازنگ زده بودن وتبریک گفته بودن ولی منوفقط تلفن حسام شادکرده بود.ساعت2بودکه برگشتیم خونه***************12روزازاومدنم به اینجامیگذشت.اینقدردلتنگ شده بودم که میخواستم پیاده راه بفتم برم ایران.40طرح روتحویل داده بودم.بعدازاون تلفن حسام .3دفه ی دیگه هم زنگ زده بودکه من اندازه ی یه دنیاخوشحال شده بودم.توی این 12روزبه حسم پی برده بودم.باخودم رک بودم.من تموم اون مدت عاشقش بودم اهمیت نمیدادم.وازاینم مطمئن بودم که حسام اولین واخرین مردیه که واردقلبم شده.هرچندعشقش ناکام موند.پروازم برای فردابود.یاسین باهزاراصراری که کردم یه روزجلوانداختش واقعادیگه تحمل موندن نداشتم.فهمیده بودم اینقدردوستش دارم که حتی به درکنارش کارکردن هم راضی ام.باوجود رفتارش وپرستو.*********مهدیس بااژانس رفت خونش.وکلی هم تشکرتیکه پاره کردکه بهش خوش گذشته.وازعالم ارتان اومده بیرون.ولی من خودم بیشترتوکف عشقی که ناگهانی گرفتارش شده بودم موندم.بدونه انکه برم خونه یه راست رفتم استودیو.توی قلبم یه دردعجیب بود.دلم براش خیلی تنگ شده بودارزوداشتم ای کاش اینبارم مثل اونوقت بغلم میکرد.چمدونموسپردم به راننده تاببره خونه.وقتی میخواستم زنگ روبزنم دل تو دلم نبودمیدونستم حالااونوپرستوروکنارهم میبینم ولی هیچ چاره ی دیگه ای نداشتم.میخواتسم ازفرط دلتنگی سرموبزارم زمین بمیرم.مثل همیشه هیراددروبازکرد.که بازم دلقک شده بودیه جیغ زنونه کشیددستشوگذاشت جلوی دهنشوشروغ کرد به جیغ زدن بالاپایین پریدن.بالبخندهمیشگیم گفتم- چه مرگته جای من چی داری میبینی؟.بالبخندپهنش گفت- کی اومدی چرااینقدرزود؟- ناراحتی برم.باز باصدای زنون گفت- میخوای دقم بدی؟- واقعادلقک بایدبیادجلوت لنگ بندازه.بروکنارمیخوام بیام تو.وقتی اومدم تومهدی رودیدم که بالبخنددلنشین همیشگیش ایستاده مقابلم.دلم براش تنگ شده بود.چون حسابش برام جدابودرفتم جلوبغلش کردم.نمیدونم چراولی احساس کردم که دارم یه خلائی روپرمیکنم.البته نمیشد.اونم منومحکم گرفته بود- چه عجبی اومدی- تازه میگی چه عجبی؟یه روززودتراومدما.ازتوی بغلش اومدم بیرون- دلم برات تنگ شده بود. - منم همینطورداشی جونم.مخصوصابرای اون صدای بلبلیت!!!باچشم دنبال مخاطب قلبم میگشتم ولی پیداش نمیکردم.باهمه بچه ها دست دادم وسلام حال واحوال کردم دلتنگیم تاجایی رفع شده بود.ولی بقیش مربوط به کسی میشدکه بیش ازبیش دلتنگش بودم.بی صبرانه رفتم توی اتاق پرودیدم توی تراس وایساده بودوباصدای دربرگشت طرفم.دلم براش یه ذره شده بودمثل همیشه خوش پوش بودوسینه ی ستبرش مشخص بود.دستاش باژست خاص خودش توی جیبش بود.مثل همیشه مغرورجدی کمی اخمومقابلم بود.ولی تموم دنیام توی جنس نگاه کردنش که اینقدرنرم مخملی بودخلاصه میشد.اشک توی چشمام جمع شده بود.ولی تموم تلاشموبرای مهارش کردم.لبخندی اومدروی لبم که ازاعماق وجودم بود.قلبم اروم گرفته بود.به ارامش مرگ رسیده بود.باهمین نگاه وباهمین دیدن.همون طورجلواومداخمش کامل مهوشد.لبخندجذابی زدوگفت- ازبرگشتت خیلی خوشحالم.- منم ازدیدنت خوشحالم.بازم چندلحظه بهم خیره شدیم.جوسنگینی بود.برای عوض شدنش گفتم- راستی پرستوکجاست نمیبینمش.بدونه اینکه جوابموبده رفت توی تراس ولی منم همراهش رفتم.اینکه کنارش باشم حس خوبی روبهم میداد.دیدن درخت های پاییزی بابرگ زرددرکناره کسی که توی قلبم ساکن شده بازم میتونست بهترین حس باشه- ندیدیش؟- نه؟- دیگه هم نمبینیش!!!!!- هان؟منظورت چیه/- اون دیگه اینجاکارنمیکنه؟باشیطنت گفتم- نچ نچ نچ هنوزعقدنکرده بیچاره روازکارمحروم کردی؟باباکوتاه بیا.توکه دیگه خودت بودی کنارش!!!- بحث این حرفانیست- پس چیه- نامزدیه منوپرستوبهم خورد!!!رسماهم شوکه شدم هم غافگیر.هم خوشحال.وازاینکه حسام ناراحت باشه بازم ناراحت شدم- شوخی مسخره ای بود- اتفاقاواقعیت مسخره ای بود- اخه چراازنامزدیتون یک ماهم نگذشته.سعی کردم ازلحنش حالشوتوصیف کنم.ولی جدی محکم حرف میزدخارج ازهرگونه احساسی- نامزدیه منوپرستویه نامزدی اجباری بود.ویه عقیده ی مسخره.درضمن شب نامزدی هم من اصلاازماجراخبرنداشتم.واقعاشاخ دراورده بودم میخواستم ازخوشحالی جیغ بکشم ولی خب خیلی زشت میشداینباربرعکس همیشه یه نقاب غمگین زدم روی صورتمو بالحن محزونی گفتم- واقعامتاسفم-چرامتاسف؟- خب اخه مگه ازخیلی وقت پیش قرارنبودباهم ازدواج کنین؟- گفتم که اون فقط یه عقیده ی مسخره بودمن هیچ علاقه ای به پرستونداشتم شادیم غیرقابل وصف بوددرسته که هیچی این میون به من نمیرسیدولی به حرحال وقتی فکرم پیشش بودلااقل دیگه عذای وجدان نداشتم*******وقتی برگشتم خونه مثل همیشه فقط رادوین یه استقبال گرم ازم کرد.وبقیه به ظاهرمهربون یه خوش اومدی ساده.توقعی هم نداشتم.برای امشب همه ی بچه هارورستوران دعوت کرده بودم که شام مهمون من باشن.والبته کادوهاشونوبدم.مثل بیشترمواقع که عاشق رنگ مشکی بودم یه ست مشکی ونقره ای زدم.که خیلی هم بهم میومد.یه شلوارجین مشکی بابوت های ساق بلندنقره ای.یه مانتوی نقره ایکه کمربندمشکی میخورد.باکت چرمیه مشکی.بایه شال مشکی.وقتی میخواستم راه بیفتم ادکلنی که ازش دوتاگرفته بودمویه کم به خودم زدم.واونم توی جعبه ی خیلی خوشگل گذاشتم تابهش بدم.باماشین رادوین راه افتادیم.رستوران بالاترین نقطه ی شهربود.یه فضای بازکه کل تهران زیرپای ادم بود.فضای عالی بود.مازودترازهمه رسیده بودیم.رفتم سرمیزدایره ای شکل بزرگی که رزرو کرده بودم.که بابقیه میزهافاصله داشت.- اووووهمشون ماله منه؟- اوووهووم میتونی یکیشوبرداری!!- من همشومیخوام- میگم بهت بدن...باشه مامانی؟؟؟ - اااونجاروبچه هااومدن.اخرین ماشین حسام بودکه نگه داشت.وقتی پیاده شدمثل همیشه که منگل بودم.باتیپش فیض مستم کرد.یه شلوارجین ابی تیره.بایه پیرهن ابی روشن.ویه کت اورمخمل ابی تیره.موهاشم که دوست داشتم دستموبکنم زیرشونوازحرص اینکه همیشه به من اخم میکنه اینقدربکشم تادربیان.!!!دکمه های پیرهنشم که یکیش بازبود.باهمه ی بچه هاجمعا18نفرمیشدن سلام کردم ولی اون داشت باگوشیش حرف میزد.یکی ازدست هاش کردتوی جیب شلوارشوباژست چشم گیرخودش اومد طرفم.مثل همیشه جدی مغرور- سلام ممنون که اومدی- سلام.خواهش میکنم.بابرقی که توی چشم هاش بودمنوازنظرگذروندخیلی عادی بدونه اینکه حرفه دیگه ای بزنه رفت نشست.ایییییش غوزمیت.اومدم برم بشنیم که یه صدای سلام دسته جمعی پشت سرم شنیدم.وقتی برگشتم دیدم.ارتان وسهیل نازنین.که به نظرم پیش ازحدجلف شده بود.همراه مهدیس که چشمای اونم مثل من بادیدن ارتان ستاره پرتاب میکرد.همه ی بچه هانگاه کنجکاوشونوبه اونادوخته بودن وفکرمیکردازطرفدارهاهستم.باهمشون دست دادم.ولی ارتان که اخرین نفربوددستموول نمیکردوهمین طوربه حرف زدنش ادامه میداد- رسیدن بخیرکمند خانوم.بی خبرمیری بیخبرمیاین.یه دفه چشم خوردبه حسام که بااخمی که حالاغلیظ ترشده بودبه مانگاه میکرد- آآ یه سفرکاری بود.دستموازتوی دستش دراوردمو.هدایتشون کردم تابشینن.بهم دیگه معرفیشون کردم.نازنین هزارماشا...که خودش سنگ پاقزوین رومیفروخت.ازدم به پسرادست داد.نیشاش تاپشت گوشاش بازبود.ولی به حسام رسیدکلی توی اشتیاق توی چشماش بودودستشودرازکرد.ولی حسام درکمال خونسردی دست هاش توجیبش بودن بهش نگاه میکرد!!اخمی کرده بودیه تای ابروشوانداخته بودبالا

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ووووییییی یعنی نمیخوادبهش دست بده.قیافه ی نازی که کم کم لبخندپت پهنش جمع شدوباقیافه ای مضحک رفت وایسادکنارسهیل.الهی پیش مرگت بشم که که انقدرجدی مغرورهستی.هیراد مثل همیشه بی موقع وق میزدگفت- اااامثبت شدی داداش.حسامم نه گذاشت نه برداشت گفت- هرکسی به اندازه ی لیاقتش حق برخوردداره!!!دیدم جوسنگین شدکه باصدای بلندگفتم- قهوه ترک؟اسپرسو؟نسکافه؟چای؟کاپیچینو؟اب؟شربت؟کدومش؟؟انگارتاحدی توی عوض کردن بحث موفق شدم.حامد- اون ابی که گفتی دیگه به چه معناست- خب ابم یه نوشیدنیه دیگه.به شیرابی که یه کم اون طرف ترقرارداشت اشاره کردموگفتم- شایدکسی خواست یه رحمی به من بکنه اب سفارش بده؟تومشکلی داری؟- نه فقط اگه سفارش دادبگوبرای منم بیاره.!همه ی بچه هاقهوه سفارش دادنومنم به گارسن گفتم.....تموم مدت حسام جدی نشسته بودوگاهی توی بحث هایه نظری میدادکه دهن همه بسته بشه.مهدیس- این چرااینقدرامشب انگارعصاقورت داده- نمیدونم.درضمن کی گفت توایناروبرداری بیاری اینجا- خب قراربودبریم پاتوق من دیگه پیشنهاداینجارودادم- بیخودپیشنهاددادی.بااین نازنین که مثل جغ جغه ی بچه هامیمونه- عه توام.حالا- میبینم که گوشاتم دارن ازفرط خوشحالی تکون میخورن- دردمگه خرم- خب اگه خرنبودی که عاشق ارتان نمیشدی- اوی بنظرت اونم منودوست داره- اخه توادمی؟نه توادمی؟- داره بهم برمیخوره ها- ببخشید.خب ایشا...که بزودی عاشقت میشه.گرچه من بی صبرانه منتظرخوردن حلوات هستم- حلواعمتوبخوری عوضی- اون که ارزوش جداست ولی اون که عاشق نیست بخوادبمیره.چهره ی مغمومی به خوش گرفت وگفت- اره واقعامن اگه به ارتان نرسم مردم.بااین حرفش برگشتم سمت حسام که نگاهم توی نگاهش چندلحظه گره خورد.***ساعت10بودکه همه ی بچه هادست ازخوردن برداشتن.من- میگم حالااقایون کاه ازخودتون نیست کاهدون که ازخودتونه.حامد- نه اتفاقاکادون مابزرگترازاین حرفاست که فکرمیکنی- یعنی هنوزم جاداره؟؟؟- اگه باشه چراکه نه!!!مهدیس- راست میگن که شماهمتون شیکم پرستینا!!امشب دیگه باچشمای خودم17نمونشودیدم.بهم ثابت شد.کادوهای بچه هارودادم.مونده بودازحسام که پاشده بودرفته بوداون طرف وبازم داشت باگوشیش حرف میز.حسم گفت برم بهش بدم.بدونه صبرقبل ازاینکه برگرده جعبه ی ادکلن گرفتم دستم رفتم طرفش.حالاتلفنشوقطع کرده بودداشت به شهری که همش چراغ روشن شده بودنگاه میکرد- کادوی بچه هارودادم.اینم برای شماست.نمیدونم چرایه بارازتوویه بارازشمااستفاده میکردم.برگشت توی چشمام خیره شد.منم بالبحندی که همش تظاهربودنگاهش میکرد.بازم زودجمیدنگاهشوازم گرفت.جعبه رودادم دستش- لازم نبودزحمت بکشی- فقط همین یه باره .من علاقه ی زیادی به هدیه دادن دارم.الانم یه تیربادونشون زدم.همین!!سرشوتکون داد.بعدم جعبه روبازکرد.ادکلنوازتوش کشیدبیرون.(جدی ومغرور)من نمیفهمم به کجای این دنیای قبرستونی برمیخوره اگه محض رضای خدایه لبخندبه من بزنه.اه.شیطونه میگه ازهمین بلندی پرتش کنم پایین.همین طوریه کم بوش کرد.برق تحسینوازتوی چشم هاش میدیم.ادکلن واقعامعرکه بودطوری خوده ادمم مست میشدچه برسه دیگران.اومدچیزی بگه بازم این ماس ماسکش زنگ خورد.ازتوی جیبش درش اوردچندلحظه به صفخش خیره موند.اخمی توی صورتش نشست.داشت نفس عمیق میکیشیدکه درکمال ناباوری دیدم شیشه ی ادکلنوپرت کرد به سمت دیواری که طرف راستش بود.چشمام داشت 9تامیشد.هیچ باورنمیکردم!!!ادکلن بدبخت دیگه لاشه شم نموند.بعدم بیتوجه به غلطی که کرده گوشی شوجواب دادوازمن فاصله گرفت.ازصورتم داشت اتیش میمود.اینقدرعصبانی بودم که میخواستم برم ازموهای خوشگلش بگیرموسرشوبکوبم توی دیوار.الاغ خره عوضی.منه خاکتوسربگوچه پولی چه سلیقه ای برای انتخاب این بی صاحاب شده گذاشته بودم.د اخه کثافت الان اگه خودمواونطوری شوت میکردی توی دیوارمن بیشترراضی بودم.ای خداااااااع.دوست داشتم ازفرط عصبانیت یه جیغ ازته دلم بکشموهرچی ازدهنم درمیادبارش.بی زبون شده حتی یه کلمه حرفم به من نزد.رفت گمشد.رقتم توی دست شویی یه اب به صورتم زدم.خودموتواینه نگاه کردم.بله دیگه حقته تاتوباشی نخوای باادلکن های معرکت شیرین عسل بازی دربیاری.ای کاش حداقل میزدش توی سرخودم تاعقلم بیشترکارکنه.هرکاری کردم نشداخمی که روی صورتم بودمحوکنم. اومدم بیرون که مهدی بالبخندمهربونش اومدمقابلم- چیزی شده؟- نه- اخمات که بدجورتوهمه- گفتم که چیزی نیست.لحن اروم مهربونش ازعصبانیتم کم میکرد.دستموگرفت توی دستشورفتیم همونجایی که چندلحظه پیش باحسام ایستاده بودیم.بازم نگاهم کشیده شدسمت دیوارکه ادکلن خیسش کرده بود.بی هواپرسیدم- حسام کو؟- پیشه بچه هاست.نمیدونم چرااینقدرعصبانیه امشب- توهم نمیدونی؟- میگم که نه.دلیلشونمیدونم.- خیلی بدفرم پاچه میگیره- منظورت اون دختره نازنینه؟- اره- حسام بااینجوردخترارابطه ی خوبی نداره...- فقط بااینجوردخترا؟!...- خب من خیلی وقته حسامومیشناسم.اون توی اینکه کشش نسبت به دختراروبکشه خیلی موفق بوده.ازاینجوردخترامتنفربوده.چون به نظرخودش حتی لیاقت اینک بهش نگاهم کنه ندارن.ولی خب موقعیتشم این روایجاب کرده که بادخترایی که ادمن درست رفتارکنه!!!خوشگل ترین دختراهم به چشمش نمیان.یعنی دربرابرشون خیلی بی تفاوته- این کارش دلیلی داشته؟...واقعاکنجکاوشده بودم- فک نمیکنم.دلیلش خیلی خاص باشه...به احتمال80درصدبه خاطرغروریه که داره.چون تااونجایی که میدونم همیشه کسایی که زن ذلیل بودن روبادتمسخرمیگرفت...دیگه چیزی نگفتم ذهنم مشغول حرفاش شده بود.جلل خالق یعنی این دیگه همچین غرورشتریه!!که غریزه ونفسشوسرکوب کرده...اره دیگه لابد.مگه کوری هروقت نگاه میکنه اخم میکنه.ایییییش منه خرکه وسط اینجاعاشق این بزغاله شدم بدبخت میشدم...!!!!بااین غروره سگیش.خاک توسرت کمندکه بعداز24سال سن اومدی عاشق این ادم شدی.- چه بوی خوبی میاداینجا!!...بااین حرف مهدی یادادکلنم افتادم که حالاداشت بوش ازدیوارهای سرویس بهداشتی پخش میشد.اخمام بازم درهم شد- نمیدونم...یه قطره اشک ازروی صورتم سرخورد.ولی به خاطرتاریکی هواپنهان موند.چرامن؟چرااون؟...چرابایدقلبموبدم دست کسی که اصلامنونمیبینه؟...واقعاسردرگم بودم.قلبموبدونه اینکه متوجه بشم ازتوی سینم درش اورده بودم.ولی حالامونده روی دستم چرا؟چون کسی که دوستش دارم پذیرای قلبم نیست.اینقدرکه حتی برای کلمه ی همکارم اونقدربرام ارش قائل نمیشه که جلوی خودم هدیموخردخاک شیرمیکنه....نفسموهمراه بااه دادم بیرون.- بهتره بریم پیش بچه ها... وجودش ارامش بود.به خاطرهمین.همین قدرکه کنارش ایستاده بودم سکوت کرده بودتونسته بودقدری ازعصبانیتموکم کنه.وازارامشی که داره به منم تزریق کنه- باشه.فقط اون اخمهاتوبازکن وگرنه همه فرارمیکنن.ناخداگاه یه لبخنداومدروی لبم.لخندموهرچندمصنوعی تربودادامه دادم تاپهن ترشدواینطوری اخم روی ابروهامم میرفت.انگارموفق شدم.- باشه.فقط میتونم یه خواهش بکنم؟- چی؟- بروگیتارتوبیار- بزنم؟- پ ن پ گفتم بیاری نگاش کنم...- باشه.مهدی به طرف ماشینش رفت منم رفتم سمت میزمون.حسام بازم بااون اخمش داشت به حرف های هاوش که دره گوشش میزدوباسرتاییدمیکرد.همه ی بچه هادوبه حسابی گرم گرفته بودن.هع حسام.منه خروبگوچقدردنبال هچین جایی میگشتم(قشنگ خلوت)تااقافارق ازطرفدارهای مزاحمش خوش بگذره بهش.لعنتی.قلبم سنگینی میکرد...همونوقت مهدی اومدکه مهدیس باصدای بلندی براش دست زد.یکی ازصندلی هاروبرداشت رفت سکت راست میزنشست.ازبس ازخودم حرسی شده بودم.منم صندلیموبرداشتم رفتم نزدیکش نشستم.البته زیریه درخت بیدمجنون بودومیدونستم که چهرم محومیشه.انگارمیخواستم باقلبم لج کنم.(توکه نبودی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتن هیشکی دیگه نتونست منوبترسونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توکه نبودی جمله ای حتی دیگه نتونست منوبخندونه...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

.دلم نمیومدبه قاب عکست حرف دلم رونگفته باشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دلم نمیخواست تواین شرایط اینجورری اسون ازت جداشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدونه توسخت میشه نفس کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخت میشه دنیارودید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخه چجوری ازیکی دیگه میشه دوست دارم شنید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باشه عزیزم عیبی نداره.توازغرورت دست برندار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امایه خواهش هرجاکه هستی منوازخودت بی خبرنزار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفتی که میرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفتنم امادلیل نمیشه که برنگردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اماهنوزم چشام به راهه من خیلی وقته من خیلی وقته هواتوکردم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماکه به جزهم کسی نداریم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ماروبه دست تنهایی نسپار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شایدیه روزی بهم رسیدیم توهم توقلبت منونگه دار...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدونه توسخت میشه نفس کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سخت میشه دنیارودید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اخه چجوری ازیکی دیگه میشه دوست دارم شنید؟؟؟...مرتضی اشرفی.بدونه تو)تموم اهنگ نگاهم روی حسام بودکه بااخم همیشگی نگاهش رودوخته بودروی میز.نمیدونم چراولی بااون همه اخم بااون همه سردی بازم گرمی لطافت مردمک چشماشوحس میکردم.سرصحنه هرگزاخم نمیکرد.ولبخندازروی لبش کنارنمیرفت ولی بعدش مثل میرغضب میشد.نمیدونستم.اون چهره ی خندون شخصیتشه یااین اخم ها.باپشت دست اشک هاموپاک کردم بازم اون اخم نشسته بودروی صورتم.همه ی بچه هابراش دست زدن.بلندشدم رفتم همون جایی که باحسام اومده بودیم.منظرش واقعاقشنگ بود.البته به خاطراین دوباره اومدم که قرمزیه چشمام برطرف بشه...-کمند!!.باشنیدن صداش که اسممومیگفت قلبم میلرزید.نرم وباهمون اخم برگشتم نگاهش کردم.جدی بودولی اخمی نداشت.اومدشونه به شونم ایستاد.هنوزم داشتم نگاهش میکردم.- بابت اتفاقی افتادمعذرت میخوام.یه مشکلی پیش اومدخیلی عصبانی شدم.نتونستم موقعیت وچیزی که دستمه روتشخیص بدم.فقط فکرکردم که خودموخالی کنم.اعصاب منم حسابی خوردبود.هع حالاکه اون باشکستن اون ادکلن خودشوخالی کرد.من خودموچطوری خالی میکردم؟زورم که بهش نمیرسیدموهاشوبکشم.مطمئنن اینکه من دستموببرم توی موهاش برام یه عقده میشه.احساستموگذاشتم کناربازبون تیزوبالحن یخیم گفتم- انگاربه نازنین میگفتی بی ارزش؟اره؟ولی میدونی اون یه دختره22ساله است.تازه باهاش اشناشدم وصمیمیت خاصی باهاش ندارم.ولی بااین حال براش یه هدیه کوچیک گرفتم.که اونم متقابلاخیلی خیلی بابت همون هدیه کوچیک ازم تشکرکرد.ولی به نظرم بی ارزش بودن خیلی بهترازبی فهم درک بودنه.شمااقای حسام کامیاب!بایه پوزخندادامه دادم.مجری این مملکت همه روازبالانگاه میکنین درصورتی که خودتون درپایین ترین نقطه قراردارین.اون دخترشعوراینوداشت که بااینکه به من حسادت میکردوازمن زیادخوشش نمیومد.خیلی ازم ممنون باشه.ولی شمابا31سال سن میگین نتونستم موقعیت وچیزی که دستمه روتشخیص بدم.شما!اینقدرشعورندارین که حداقل احترام همکارخودتونونگه دارین میخواستین خودتونوخالی کنین؟خب میرفتین اون طرف تراون ادکلن رومیشکستین.نه اینکه جلوی چشم های خودم...اون ادکلن فرانسوی باقیمت نجومی بود.هرچندهیچ کدومش برام ارزش نداره.ولی منظورم اینکه من اون همه باذوق خریدم ولی این یه حرکت حیوانی!!بودکه اونطوررفتاری بکنین.تموم مدت توی چشم های هم خیره بودیموحرف میزدم.یه نفس عمیق کشیدم.انگارزیاده روی کرده بودم ولی منم مثل اون لحظه ی اون دیگه کنترلی روی زبونم نداشتم وبرامم مهم نبودکه کی که جلوم ایستاده فقط بایدخالی میشدم.هیچ وقت عادت نداشتم چیزی روتودلم نگه دارم.میخواستم برم که محمک بازوهاموبادست های مردونش گرفت توی دستش.اینقدرمحکم احساس کردم این فشارروی قلبم هم تاثیرمیزاره.اخم هاش سفت توی هم بودفکش منقبض شده بودازبین دندون های کلیدشدش گفت:تو؟به چه جرئتی میتونی این حرف هاروبزنی؟؟؟هرچندیه کم ترسیده بودم.ولی کوتاه نیمدم- برای من مهم نیست که کی هستی.من فقط چیزهایی که بایدمیشنیدین روگفتم.امابه نظرزیادبه مزاجتون خوش نیمده.محکم ترفشاردادگفت- من وقتی ازت عذرخواهی میکنم.دیگه حرف اضافی نبایدمیزدی...- نباید؟برای من نبایدی توکارنیست.نمیدونم اون همه جرئت واقعاازکجااورده بودم احساسی هم که نسبت بهش داشتم فعلاخوابیده بودبه خاطرهمین زبونم تیزترمیشدشایدشکستن اون ادکلن اینقدرارزش نداشت که بخوام این حرف هاروبزنم ولی انگاردرددلم بود..محکم ترفشارم داددیگه نفسم بالانمیومدمطمئنم کمرم بااین همه فشارمثل نی شده بود.فعلادیگه چیزی نمیگفت فقط نگاهم میکرداماهی فشاردست هاش بیشترمیشد.نه انگابایدیه غلطی کنم.یه کم دیگه ادامه بده برچسب میشم.ازفن همیشگی استفاده کردم.باپام محکم زدم توی ساق پاش.پای خودمم دردگرفت.چهرش جمع شدولی بازم بیشترفشارداد.ای باباعجب غلطی کردما.اه چراول نمیکنه.باباظرفیت فشاریم تکمیل شد.همه جونم دیگه دردگرفته بود- ول کن.هیچ حرکتی نمیکرد.- ای باباول کن دیگه.بازم حرفی نمیزدتویی چشم هام خیره بود.شایداگه اون همه فشارنمیوردالان داشتم بااین نگاهش روی ابراسیرمیکردم ولی دردم بیشتربود.یکی دیگه زدم توی پاش.پشت سرش به اون یکی ساق پاش هم زدم.درست مثل خرجفتک مینداختم.ضربه ی 4زدم که ولم کرد.اه 7تاجون داره لامصب.یه نفس عمیق کشیدم.کنارمون یه نیمکتی بودکه به محض ول کردنم نشست روش باسرانگشت شقیقشوماساژمیدادودیگه صبرنکردم.فلنگوبستم.بچه هاهمه داشتن اماده میشدن که برن.باهمه خداحاظی کردم.ولی حسام هنوزازاونجانیمده بوداومدم برم که یه فکرشیطانی زدبه سرم.نگاهم روی میزی که6تادخترجلف ثابت موند.رفتم طرفشون وهیجان چهرموبردم بالانفس نفس میزدم.- چیزی شده خانوم خوشگله؟.دستموگذاشتم روی پاهام خم شدم- شماهم دیدینش؟؟- وا!کیو؟- ای باباحسام کامیاب دیگه.یکیشون که معلوم بوددردخودموداره حسابی طرفداره ازروی صندلی پریدگفت- مگه اینجاست؟؟!!!- اره باباازگارسون شنیدم.حالادیگه همشون پاشدن گفتن- حالاکجاست.بادست به پشت سرم اشاره کردم.اوناهم مثل شصت تیرراه افتادن.اخییییییش.منم پشت سرشون رفتم که ببینم اصلاهست یانه.که دیدم بعله همونجانشسته باجیغ اون دخترایه دفه پاشدوایساد.همون لحظه چشمش خوردبه من.تاتوباشی که منومثل ابمیوه گیری فشارندی.دستموبه علامت لاوبراش بردم بالاگفتم- خوش بگذره.راه افتادم که بیام.ولی این سوژه رونمیشدازدست داد.گوشیمودراوردم پشت یه درخت وایسادم.واقعاخنده داربود.دوتاشون.دوطرف حسام ایستاده بودنوسرشونوچسبونده بودن به شونه هاش تابقیشون عکس بگیرن.خیلی سریع ژست میگرفتن.دختره که یه کم خپل بودمیخواست عکس بگیره.دوربینش اماده نشده بودکه بادادحسام خودمم پریدم بالا- بس کن خانوم...بادوتادست هاش اوناروهم پس زدولی دیرجمیده بودچون من دیگه عکسوگرفته بودم.- عه اقاحسام یه عکس میخوایم بگیریم دیگه...بااخم غلیظش گفت- شماچی فکرکردین که انتظاردارین من باشماتواین وضعیت عکس بگیرم.دخترااینقدردستاشومیگرفتن.اویزونش شدن که اخرش یدونه عکس باهمشون بافاصله ی مناسب انداخت.ولی بازم خبرنداشت که من ازهمه ی ماجراش فیلم گرفتم..!!!وای چه شود.قبل ازاینکه بره ماشینموببینه زدم به چاک ********لطیفه که حالاجای پرستومیومد.دخترنازودوست داشتنی که کلی باهاش حال میکردم.تقریبااخلاقم باهاش جوربود.برای شام هممونوصدازد.حسام توی اولین برخوردچنان اخمی بهم کردکه بیخیال سلام کردن شدم.الانم که مثل میرغضب شده بود.حسم خیلی قلقلیم میدادتافیلمشوبزارم اینترنت.ولی قلبم غیرتی بازی درمیورد.هی میگفت.مگه دوستش نداری پس چرامیخوای فیلم چندتادختروباعشقت پخش کنی.ولی نمیتونستم ازش بگذرم.به خاطرهمین گذاشتم تاهمه دورمیزجمع شدن.رفتم پیش بردیاکه پایم بود- بازچی شده کمندخانوم؟- یه فیلم دارم که میخوام باهاش همتونوفیضمست کنم؟- اووووازاون فیلما؟- درد.منحرف بدبخت- خب پس چی؟- وقتی گذاشتم میبینی.فعلابربرای بچه هامقدمه چینی کن- چاکرتم.- بزن به چــــاک.بردیارفت شروع کردبه چرت گفتن.منم داشتم به تی وی ورمیرفتم تاوصلش کنم.حسام بی توجه به حرف های بردیابااخم غذاشومیخورد.هه بیخبرازاینکه فیلم خودشه!!!!...قیافش میون اون دخترادیدنی بود.مخصوصابرای کسی مثل حسام که انگارازاون دختراچندشش میشد.سام- ای باباکمند زودباشدیگه میخوایم غذاروبخوریم- الان.شماشروع کن درهین خوردنم ببین.کنترل روگرفتم دستم خودمم نشستم .همه ی بچه هاچارچشمی نگاهشون به تی وی بود.دکمه روزدم.بعدازچندثانیه فیلم باصدای جیغ دختراشروع شد.همون لحظه هم صدای من که گفتم خوش بگذره.حسام طی یه حرکت سرشواوردبالامطمئنم گردنش عیب دارشد.فیلم هرچی جلوترمیرفت خنده دارترمیشد.دختراهی دست حسامومیگرفتن واونم باغیظ پسشون میزد.هیراد صورتش ازخنده قرمزشده بود.صدای تودماغی دخترامشخص بود- حسام جــــان بزاردیگه- اقاحسام فقط یه عکس- مافکرنمیکردیم مجریمون اینقدربداخلاق باشه هــا- خانوم محترم لطفابفمین چی میگین.- ای باباحالاباکسب اجازه ازبزرگترامیشه بیام کنارتون.اینوگفتومثل مارمولک چسبیدبه شونه های حسام.- خــــانوم محترم...- خانوم محترم چیه شماعشق منی!!!صدای قهقهه ی بچه هاکل سالن برداشته بودحسام بااخم هرچه تمام ترذل زده بودبه من.نمیدونم چراالان دیگه خندم نمیومد.بازم به طبیعت ازاخمش منم سکوت کرده بودم.انگارپشیمون بودم.درسته فیلم خیلی خنده داربودولی خب...هیراد باخنده گفت- واااای باباپسر31سالته ببین چطوری مثل دختر14ساله پسشون میزدی.همون لحظه فیلم تموم شد.حسام باصدای بلندی که تاحالاازش نشنیده بودم.روبه من گفت- خانوم کیانفر.شمابه چه حقی منوزیرسوال میبرین؟حالامثلامیخواستین بااین کارامشب ودیشبتون چیوثابت کنین.بابت دیشب حرفی نزدم.ولی ظاهراچیزی حالیتون نیست که هی پاتونوازگیلمتون درازترمیکنین!!!!سام بهتون نگفته ولی من میگم توی محیطی که کارمیکنیم دلقک بازی شمابه هیچ دردی نمیخوره!!!!!!درضمن دیشب 6تادخترنچسب ولگردوریختین دورمن که چی؟هان؟میخواستین بگین سوژه یابین؟اره؟چه انتظاری داشتین اینکه باکمال ارامش بزارم بیان توبغلموعکس بگیرن؟نه خیرانگاربایداینم بگم که من بااون ادم هایی که هرروزباهاشون لاس!!!!!!میزنین نیستم.قاشقشوپرت کردروی میزورفت.حسابی بغض کرده بودم.درست عین یه بچه ی خنگ خطاکار.باحرفاش واقعاتحقیرم کرد."لاس"دلقک"میدونستم عصبانی میشه ولی نه تااین حدکه اتیشش دامن خودموبگیره.اونم جلوی همه.همیشه وقتی خودم یه کاراشتباه میکردموبقیه سرزنشم بدترین شکنجه بودبرام.هیراد- ای باباتوکه میدونی چه ادمیه بی خیالش.اصلاپاشویه باره دیگه فیلموبزاربخندیم.حروف به حروفی که اززبون هیراددرمیومدبهم پوزخندمیزدن.باسکوتی که بود.احساس کردم بیشترازاین نمیتونم تواین جوی که چندلحظه پیش تحقیرشدم دووم بیارم.همیشه اگه تحقیرمیشدم.یه طوری جوابه طرفومیدادم که دهنش سرویس بشه ولی الان اینکه حق باحسام بودازدست خودم بیشترکفری میشدم.نمیدونم توی کدوم اتاقارفته بودولی من رفتم توی اتاق پرو.لامپش خاموش بودبدونه اینکه روشنش کنم نشستم روی مبل بازم اشک هام بی صداجاری شد.بازم خوب میدونستم که ادمی نیستم که به خاطرچیزگفتن حسام اشکم دربیاد.دراصل به خاطراین همه فاصله ولج لجبازی که بینمون بودوهیچ وقت برداشته نمیشدبه خاطرقلب بدبختم که لنگ درهوامونده.به خاطراینکه هرچی ازدهنش دراومدبارم کردوکسی نبودکه ازم دفاع کنه.یه دفه دیدم لامپ روشن شدیه جیغ زدم اخه من تموم مدت روبه روی دربودم.کسی تونیمده بود.به خاطرنورچشمام جایی رونمیدید- خاموش کن اون بی صاحاب شده رو- هنوزم زبونت درازه که.اه خودش بودزیرچشماموبازکردم.بااخم تمام نگاهش میکردم.اونم جدی بود.یه دفه زبونموپیداکردم وپاشدم مقابلش وایسادم- توچی درباره ی خودت فکرکردی که اون حرف هاروبه من زدی؟- همون فکری که توبه خودت اجازه دادی اون فیلموپخش کنی- اره پخش کردم که کردم.حتی اگه حرف بدترشم بزنی وبعدبه عقب برگردیم.بازم میزارم حرفیه؟تازه بایدبرین خداروشکرکنین که توی اینترنت بارگذاریش نکردم وگرنه فردامیشدی حاشیه!!من تاحالابه احدی اجازه نداد که حتی یک کلمه تحقیرم کنه.اونوقت فکرکردی میزارم شماهرچی خواستی بگی؟م...- اینقدرمَن من نکن برای من .انگاراون حرفابه مزاجت خوش نیمده که باعث شده چشمات اونطوری خیس بشه- اره خیس شده چون به حمدقوه ی الهی اگه من خودم ازخودم دفاع نکنم.هیچ خری نیست که حرفی بزنه.خیس شده چون کارم به جایی رسیده که بایدازیه مجری وراج حرف بشوم.که هیچی نمهمی مثل توبهم بگه لاس میزنی.خیس شده چون هیچ نمفهمی حرفی که ازدهنت داره درمیادچیه.خیس شده چون د...وای خاک توسرم اومدم بگم چون دوست دارم.وووویی ازبیخ گوشم ردشدا.دیگه سکوت کردموتوی چشماش خیره شدم.چی میشه بهش بگم که دوستش دارم؟...نگاهمون گره خورده بود.مطمئنم اگه حالیش میشدمیفهمیدکه چشمام دادمیزدکه دوستش دارم.ولی اون...هیچی نمیشدازچشم های طوسیِ گاهی یخی وگاهی گرمش فهمید.5دقیقه گذشت که کلافه دستشوکشیدتوی موهاش یه دور،دوره خودش چرخیدوازاتاق زدبیرون.یه معذرت خواهی هم نکرددیلاق بی شعور... حالم زیادخوب نبود.لعنتی شده بودبزرگترین حسرت دلم.کیفموبرداشتم.بی سرصدازدم بیرون.یه نفسه عمیق کشیدموسعی کردم ذهنموازادکنم.مستقیم رفتم بهشت زهرا.دلم خیلی خیلی براش تنگ شده بود.مردی که تنهاتونست تاده سالگی کنارم باشه.اماهمون ده سالم مهرپدریشوبهم ثابت کرده بود*باش گلاب قبرشوراشستم.به اسمش خیره شدم.بهزادکیانفر...به درختی که کنارقبربودتکیه دادم.خیلی خلوت بود.توی ذهنم باهاش حرف زدم.( منومیبینی الان24سالمه.14سال ازرفتنت گذشته.یادته میگفتم.یه دختربدون پدرهیچه...ولی تومیگفتی یه پدربدون دخترهیچه... هیچکدوم ازحرفامون درست نبود.توبدون من رفتی ومن بدون توبزرگ شدم.اینقدربزرگ شدم که قلبم یه دل نه صددل عاشق شده...اگه الان بودی برام چیکارمیکردی...میتونستی کاری کنی که قلبم اینقدرغصه نخوره؟...نه نمیتونستی.یعنی نمیشد...قطعااگه بهت میگفتم حسام کامیاب مجری ملت.یکی ازمردای اقتصادی کشورودوست دارم.باصدای بلندبهم میخندیدی میگفتی میرم برات خاستگاری!!...نه نمیشد.ولی حداقل اگه بودی میتونستی پشتم باشی...توچیکارکردی بابا...منوبامادری که تاحالابهم یه دخترم نگفته تنهاگذاشتی...منوبازنی که کوچیک نقشی توی زندگیم نداشت تنهاگذاشتی...میدونی گاهی وقتاشک میکنم که اون مادرم باشه....)- خانوم هواداره تاریک شده...بهتره بلندشین...نگاهم افتادبه پیرمردی که یه فانوس به دستش بودبالبخندمهربونی نگاهم میکرد.- معذرت میخوام...- خدابیامرزش- رفتگان شماروهم بیامرزه....مانتوموتکوندم.راه افتادم.بغض داشتم.ولی نشکسته بود.وقتی پدرم مرد.تا15سالگی وقتی اسمه پدرومیشنیدم.گریم میفتاد.ولی فهمیدم که این یه واقعیته که تااخرعمربامنه.من پدروموازدست داده بودم.واگه قدیه دریاهم گریه میکردم.برنمیگشت...به خاطرهمین باهاش کناراومدم.وروی دردش سرپوش گذاشتم.****دره سالنوبازکردم واردشدم.باکمال تعجب مهرنوش خانومودیدم که روی میزناهارخوردی16نفره روی صندلی بالای میزصدراعظمی نشسته بود.مثل همیشه بانگاه مغرورسردوبی تفاوتش ذل زده بودبه من.همیشه همه روازبالامیدید.یه بلوزطوسی سانت استین حلقه ای پوشیده بود.باشلوارمشکی.واندام بی نقصش مشخص بود..هه بازم خوبه این قدوهیکل روداشت که من ازش ارث ببرم.انصافاشفافی پوستش واندامش اصلابه یه زن37ساله نمیخورد- سلام- سلام.چرااینقدردیرکردی- فکرنمیکنم مهم باشه- چراهمچین فکری کردی؟؟- چون نه من دلیلی میبینم که بگم ونه برای تومهم که توضیح بدم.اینوگفتم اروم ازپله های مارپیچ که باسنگ های مرمرسفیدی کارشده بودرفتم بالا.******

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

-مهدی من وقتشوندارم خودت که داری میبینی- کمند؟- هوم- دارم بهت میگم میخوام توباشی- بابامن اصلابازیگرخوبی نیستم- بازیگرچیه بابامگه میخوای هزارتاپلان بازی کنی؟یه تیزرکه بیشترنیست.فوقش نصف روزوقتتوبگیره.دوساعت روی مخم بودهیچ رقمه هم نمیرفت اخرش هم ازسرناچاری قبول کردم.- باشه ولی چرامن- چون من میگم- واویلاهمچین میگی چون من میگم که حالاانگاراین منی که میگی کی هست؟دیدم چهرش درهم شد- فوقش این من داداش خودمه دیگه مگه نه؟- اره.******غروب بودکه اومدیم دربند.سام وهیرادهم بودن.باگروه خودش.لامصب جایی روپیداکرده بودکه چشم اندازش که حرف نداشت پرنده هم پرنمیزد.برعکس دلمم به خاطراین غروب گرفته بود.2روزبودکه حساموندیده بودم.چون اجرانداشتیم.دلم براش حسابی تنگ شده بود.زمان تیزرکوتاه بود.ولی ژست هاحالت هایی داشت که زیادبرام سخت نبود.یه دست لباس فیروزه ای بودکه پوشیدم جیجرشدم.بایدمیشستم به غروب خیره میشدم.وچهره ی مغمومی به خودم میگرفتم.امامن علاوه برچهره ی مغموم گریم هم میومد.دوروزندیده بودمش ولی انگاردوسال بود.بعدوقتی اهنگ پخش میشدمن بایدبلندمیشدم.یه لبخندمیزدم ومثل منگلادنبال صدامیگشتم....ازشانس دفه ی اول که خیلی داشتم خوب پیش میرفتم.وسطش یه دفه پام به یه سنگی گیرکرد.باپوزاومدم روی زمین.یه کم که دردم کمترشد.دیگه به حمدقوه ی الهی مثل ادمیزادگرفته بود.لباس هاموعوض کردم.داشتم بندکفش اسپورت هامومیبستم که صدای جیغ لاستیک های یه ماشین باعث شدسیخ واسم.یادیدن آئودیه مشکی درست مثل گاوی که جلوش پارچه قرمزبگیرن.هیجانی شدم.وقتی پیاده شدبازبایه من عسلم نمیشدخوردش.ازبسکه اخم کرده بود.مهدی- اووببین کی اینجاست- شمابرای تیزراومدین- پ ن پ ب...- پس مگه قرارنبودهمتاباشه؟!!- خب توکه گفتی همتاحالش زیادخوب نیست منم دیدم بایدهرچه زودتربدم بیرون.به خاطرهمین کمندجایگزین کردم.- توخیلی....یه دفه حرفشوخوردواحالامگه چیشده که من بازی کردم.انگااسمون به زمین اومده.یه دفه اومدمچ دستمومحکم گرفت کشیدطرف درخت هایی که سمت راستمون بود.ازشون دورشدیم ولی میشدببینمشون.منوچسبوندبه تنه ی درخت- اِاِاِاِچته چراداری همچین میکنی؟؟؟- ساکت شو!!- بله؟هه باشه فقط به خاطراینکه توگفتی ت...- دارم میگمخفه شو!!!!!!!وحشتناک دادزدولی بازم کوتاه نمیدم.گفتم- منم میگم نمیخوام دیگه اختیارزبونمم دست خودم نیست؟- نــــع نیست- عه لابددسته تومن اگ...دستشومحکم گذاشت روی دهنم بااینکه ازدیدنش کلی خوشحال بودم.ولی خب نبایدمیزاشتم ازتوی رفتارم اینوبفهمه.دیگه نفس هم نمیتونستم بکشم- چرااومدی این تیزروبازی کردی؟هــــان؟بااجازه ی کی؟کی بهت گفت بیای؟خیلی دوست داری توی چشم باشی.؟یااینکه باتیزرمهدی نیکمند مشهوربشی؟دیگه نفسم بالانمیومد.صورتم قرمزشده بود.یکی نبودبگه کودن.دره دهنموگرفتی تازه سوالم میپرسی.بادست ازادم دستشوگرفتم سعی کردم ازدهنم جداش کنم.امااون فقط حرف میزد.دیگه داشتم اشهدمومیخوندم.که باناخن های بلندم فروکردم توی دستش.دشستش خون افتاد.بالاخره برش داشت.به خز خزافتاده بودم.واقعاداشت خفم میکردروانی.هه ماروباش عاشق چه ادمی شدیم دیگه .اشک توی چشمام حلقه شده بودهیچ کدوم حرفاشونمیشنیدم.وفقط پی درپی هوارومیبلعیدم.- وحشی!!...حالم که بهترشد.باجیغ گفتم- وحشی خودتی هفت جدوابادت.احمق هیچ حالیت بودداشتی چیکارمیکردی.؟دستی دستی داشتی میکشتیم؟اونم به خاطریه تیزربی صاحابی.حسابی عصبانی بودم.وقتی هم که اون روی سگم بالامیموددیگه حالیم نبودکه کی مقابلمه.چه احساسی نسبت بهش دارم.فقط میخواستم خودموخالی کنم.که عقده نداشته باشم.اومدطرفم.شونه هاموگرفت توی دستشو.محکم تکونم داد- همین الان میری میگی که سناریوی تیزرشوعوض کنه... من...- توچی؟به سلامتی؟.یه نفس عمیق کشیدم حکم ولم کردوباقدم های بلندی ازم دورشد.فقط بلده چرندبگه بعدم مثل الاغ بره اه تاسه روزنیاد...ای خدایعنی ادم ترازاین نبود؟که من خرعاشقش بشم.حالاکه فکرشومیکنم.به خاطرفحش هایی که بهش دادم کلی پشیمون بودم.اه لعنتی خب خودش خواست. میخواست اونطوری جلوی دهنمونگیره.اگه مثل ادم برام یه قدم برداره من10کیلومتربراش پیاده میرم.ولی همون یه قدمم برنمیداره.اصلانگارروزخوب به من نیمده.رفتم پیشه بچه هاکه دوراتیش نشسته بودن.رفته بودش.مهدی- بیابشین- نه دیگه من برم.- خسته شدی؟...- اره.راستی یه چیزی این تیزرونده بیرون- باتعجب گفت- چی؟...- گفتم تیزروبانقش من نده بیرون- دوساعته داریم بازی میکنیم الان میگی ندم- اره بزارهمتاخوب بشه.اون نقششوبازی کنه.اینوگفتمورا افتادم.صدای دادش میمود- حسام یه چیزی گفت.من توروبرای این کارانتخاب کردم.متقابلابادادگفتم- منم دارم میگم نمیخوام فیلمی که توشم پخش بشه.سوارماشین شدموراه افتادم سمت خونه.دراصل به خاطرکارخسته نشده بودم.خستگیم ذهنی بودکه بعدازدوروزوقتی دیدمش بازم باهاش دعوام شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوابیدم روی تختم که ذهنم کشیده شدسمت حسام اون لحظه بیشترازاینکه ازش عصبانی باشم.خوشحال بودم که میبینمش.ولی همش فیلم بازی میکردم دراصل وقتی اونطوردستش جلوی دهنم وبودبهم کلی حرف زدناراحت نشده بودم....لعنتی همشم به من اخم میکنه هیییییش.ای کاش مثل روزای اولش بودباهام.چقدرازاینکه اون روزخونشون بودم بعدم منوبردرستوران خرکیف شده بود.چه حسی بودوقتی باهم میرقصیدیموازم تعریف میکرد.هی!ولی همش کشک بوده انگارحالاکه فقط بلده باهام جنگ اعصاب راه بندازه.ازاینکه اینقدرباهام سرده ومنم رسمی خسته شده بودم.خب حداقلش نمیزاره یه کم باهاش حرف یزنم.بیشعور.قفط بلده منوارزوبه دل بزاره.چرانزاشت تیزرپخش بشه.اخ چی مشیدمثلاروم غیرت داشتومیگفت ضعیفه وقتی شوهرت میگه نه یعنی نه!!!!.....لعبتی حتی رویاشم شیرینه.ولی حیف که همش فقط یه رویاست.یه اه کشیدموچشماموگذاشتم روی هم.*******سرم دردمیکرد.قلبم زیادی بی تابی میکردبازم دلتنگش شده بودم.مطمئنم که وقتی برنامه تموم بشه دووم نمیارم.دستم رفت سمت پخش که بیخیال شدم به اندازه ی کافی قاطی بودم.*بی حوصله زنگ روزدم.ایباربرخلاف همیشه حسام دروبازکرد.داشت میخندیدکه وقتی بازش کردوچشممش به من افتاداخماش درهم شد.قلبم تیرکشی.چهرم درهم شدسردگفت- سلام.ولی برای تلافی اخمش جواب ندادموازکنارش ردشدم.هیراد- سلام خانوم کیانفـــــر- سلام.به خاطرلحنم پنچرشد.به همه سلام کردم ورفتم نشستم پشت میزم.الکی خودمومشغول نشون دادم ولی دراصل چشمام دنبال حسام بود.یه قطره اشک ازچشمم چکید.سریع پاکش کردم.لطیفه برام قهوه اورد- ممنون عزیزم چرازحمت کشیدی- دیدم پکری به خاطرهمین.چیزی شده- نه گلم سرم یه کم دردمیکنه – اهان بخورشایدبهترشدی- ممنون.قهوه روگذاشت ورفت.یه دفه نگاهم بانگاه حسام گره خوردایباراخم نکرده بود.به خاطرکاردیروزوپریشبش دلخوردبودم.نگاهموگرفتم دوختم به مانیتورامابازم سنگینشوحس میکرد.سام- همکاران همراهان همقدمان وهم نوعان عزیز!!!!یه بلخنداومدروی لبم- اقای رئیس کارتوبگو- شیطون.امشب تولده مانیائه...- پ چرالان میگی برادرگرام- اِصبرکن.من الان گفتم چون این یه تولدخیلی سادست.اگه همتون تشریف بیارین.فقط خودمون بایه15نفرازدوستاش- چقدرکم خب مشیم35- دارم میگم مفصل نیست خیلی خودمونیه.فقط دخترپسریه همین.زیادخودتونوبه اب اتیش نزنین.بعدازاینکه برنامه تموم شدمیریم.هیراد- بدونه کادو؟- ای باباازحقوقتون کم میکنم خوبه- زکی پس من نمیام اصن- نزدیک خونمون یه فروشگاه خیلی بزرگ هست میخریم.من کارموزودتردرست کردم تابرم خونه لباسموعوض کنم.زودی فلنگوبستم زیادحوصله نداشتم ولی خب نمیشدنرم.*خودموتوی اینه نگاه کردم.یه پیرهن ساده قرمزگوجه ای ویه شلوارپارچه ای مشکی.موهامم که زودکه فرکرده بودم.ریختم دورم.یه ماتیک همرنگ پیرهنم زدم سایه هم تیره تاباشلوارم ست بشه.البته لایت.لبخندم نمیومد.ماکسموگم کرده بودم.غم حسام هرروزداشت بزرگترمیشد.دختری نبودم که بخوام بانازعشوه ازش دلبری کنم...پالتوی چرم مشکیموپوشیدمویه شال انداختم روی سرم.کفش های پاشنه بلندم که مخمل مشکی که توشون مثلث قرمزبودپام کردموبه راننده گفتم برسونم.مطمئنن ازشون جامیموندم.فروشگاه سرخیابونشون بود.پیاده شدم رفتم توی فروشگاه.یه قسمتش ازهمین چیزای تزئینی بودچشمم خوردبه یه مکعب مستطیل شیشه ای که توش دوتامجسمه ی دخترپسربوددختره ازدرخت اویزون شده بودپسره گرفته بودش.یادهتل مشهدافتادمویه لبخنداومدروی لبم.توش پرازاب بودروشن میشد.پولشوحساب کردمورفتم بیرون ولی دیدم راننده نیست.هرچی نگاه کردم ندیدمش.اومدم زنگ بزنم که یادم افتادبهش نگفتم وایسه تاازفروشگاه برگردم.خوده شاسگولشم نپرسیده بود.اه الان بایدتادره خونشون برم.وای میمردی خودت یابوتومیموردی.ظاهراچاره ی دیگه نبود.راه افتادم.ازکنارخیابون حرکت میکردم واردکوچشون شدم.خلوت بود.نسیم خنکی میومدکه دلچسب بود.- به به خانوم زیبای خفته بفرمادرخدمت باشیم. صداازپشت سرم بود.سرعت حرکتموبیشترکردم.بازم ازهمون مزاحم های لعنتی...- کجافرارمیکنی سیندرلا.مگه میزارم دربری .سرعتموبازم بیشترکردم تقریبامیدویدم.ولی عوضی ازپشت دستموگرفتم.قلبم روی هزارتابود.باپاشنه ی کفشم زدم توی پاش یه کم خم شدولی ولم نکرد.همون لحظه.درخونه ای که مقابلش بودیم بازشد.انگارکه جون گرفتم اومدم بگم کمکم کنیدکه صدای پسری که دروبازکرده بودلالم کرد- اوه اوه چقدربه موقع دروبازکردم.ببین ساسان خان چه شکاری کرده.همین طورتقلامیکردم.حالادیگه دوتاشده بودن.ساسان- فعلاخفه ماله منه. یعنی من اینقدربزم که داره میگه ماله منه.اینبارنه چاقویی نه اسپری فلفلی همراهم نبود.اومدببرتم توکه باجعبه ای که برای مانیاخریده بودم محکم زدتوی سرش یه قدم رفتم عقب همون لحظه خون ازسرش جاری شد.جون جعبه شیشه ای بوداثرشوگذاشته بودازترس اینکه ضربم شدیدباشه به خودم میلرزیدم.اشکم دراومده بود.همیشه یه طورفرارمیکردم ولی حالا...بازم حواسم نبود پسری که توی درایستاده بودزوداومدوبازوموگرفت- دستت دردنکنه عروسکم.خوب فهمیدی که مزاحممون میشه.دیگه دربست خودم درخدمتتم.نگاهم به پسره بودکه افتاده بودروی زمین.انگاررفته بودم توی شک دیگه دست پانمیزدم.پسره منوبردتوخونه که ازبهت خارج شدم بازم شروع کردم دست پازدم- عوضی حرومزاده ولم کن.کثافط ولم کن.احمق دوستت بیرون داره جون میده- اون دوست من نبودعسلم.لرزشم بیشترشده بودهق هق میکردم- کثافط به دوستتم رحم نمیکنی.اومددروببنده که یه پامانع شد.برق خوشحالی توی دلم تابید.تااومدمنوبکشه عقب.درطاق به طاق بازشد.وقتی حساموتوی دردیدم.گریم بیشترشد.پسره رفت جلوکه توی یه حرکت یه مشت زدتوی صورتش.پسره افتادروی زمین.بیچاره تیپ حساموکه دیده بودفکرکرداینکاره نیست.منم تعجب کرده بودم هیچ فکرنمیکردم اون دستای خوش فرم همیچن ضرب شصتی داشته باشن.پسره دوباره بلندشدم.اومدمشت بزنه که دستشوگرفت تابوندبدم بایه لگلدپرتش کردتوی دیوار.تااومدخودشوجموجورکنه.اومدمچ دستموکه چسبیده بودم بی دیوارگرفتوکشیدازحیاط بیرون دروبازکردوپرتم کردتوی ماشین.بگم ازش ترسیدم دروغ نگفتم.خودشم اومدسوارشدودرهمچین کوبیدبهم که فک کنم بعدبایدبالگدبازش میکرد.هیچی نمیگفت فکش منقبض شده بودوابروی خوش حالتش اخم وحشتناکی داشتن صدای نفس های اژدهاییش چیزی بودکه سکوت بینمون رومیشکست... ماشینوروشن کردوکوچه رودورزد.خونه ی سام نمیرفت جرئت نداشتم بگم کجامیری.حالاچراشونمیدونم.بعدازده دقیقه توی یه کوچه ی تاریک نگه داشت.باچشمای قرمزودریده ی طوسیش یه روبه رووبه نقطه ی نامعلومی خیره شد.نمیدونم چراداشت اینجوری میکرد.هنوزم شک کاری که باپسره کرده بودموداشتمومیلرزیدم.ولی اشکام همین طوری به راه بودن توماشین سکوت بود.فقط صدای نفس هامون میومد.2سه دقیقه گذشت که یه دفعه ای محکم زدروی فرمون.بادادگفت- اونجاچه غلطی میکردی؟هان؟....توی صندلیم فرورفتم پرده ی گوشم پاره نشده بودخوب بود.زبونم نمیچرخیدحرف بزنم.نگاهم روبه روبودمیترسیدم نگاش کنم- دِباتوام لعنتی جواب منوبده اونجاچه غلطی میکـــــــــــــردی.....- به من نگــــــــــــــــــــــــــاکن.این دادش دیگه اینقدربلندبودکه بدون اینکه بخوام برگشتم نگاهش کردم.صورتم خیس بود.تواینجورمواقع میدونستم اندازه گداهای سرچهاراه مظلوم میشم.چنددقیقه بهم خیره بود.بعدم منومحکم کشیدتوی بغلش.هیجانی شده بودم ولی بازم برام ارامش مرگ روداشت بازم نابترین بهترین حس دنیاهمونی که ارزوشوداشتم.برام مهم نبودچرااون کاروکرد.مهم قلبم بودکه داشت اروم میشد.نمیدتونستم بی تفاوت باشم.نسبت به کسی که بی دلیل شده بودهمه ی دنیام.دست هامودورگردنش حلقه کردم.محکم تربغلم کرد.گریم بندنمی اومد15دقیقه فقط 15دقیقه توی اون حالت بودیم که همه ی وجودم اروم گرفت.لعنتی باخودش چی داشت که اینطوراروم میشدم.منوازخودش جداکرد.فکرکنم گوش شیطون کَر خجالت کشیدم.چون صاف نشستم سرجام.- حالااگه اروم شدی بگو.به سختی باصدای گرفتم گفتم- یعنی مشخص نبودکه اون اشغالامنوداشتن به زورمیبردن؟بازیاداون پسره افتادم.یه لرزکردم.دستموتوی دستش گرفت.- چرااینقدربی ملاحظه ای؟کمند.لحنش جدی ومحکم بود.طبق معمول- به من نگاه کن.زیرنگاهش دووم نمیوردم- میگم به من نگاه کن.برگشتم خیره شدم توی چشم های خوشرنگش.- یعنی تونمیدونی ملت چه کارهایی میکنن که شب تنهاخودت راه میفتی توی خیابون؟- من نتهانبودم راننده هم همراهم بودولی دم فروشگاه رفت- رفت؟به همین راحتی؟هیچ میدونی اگه نمیرسیدم ممکن بودچی بشه- ممنونم- لازم نکرده ممنون باشی لطفامراقب باش.باحرفاش که بازم مثل لالایی شده بودحس خوبی بهم تزریق میشد- اون پسره؟...- نگران نباش وقتی رسیدم داشت بهوش میمومدحساب اونوکه خودت رسیدی.ولی اون پسره....حیف که بیشترمیموندم شناخته میشد....همونطورکه بهم خیره بودیه دست مال ازجیبش دراورد.دستمالوداددستم.بعدماشینوروشن کرد.امشب بازم ازهمون شبای خاص بودنش بودانگار- نیم ساعت تاخیرداشتیم.میخوای میرسونمت خونه؟- نه سام ناراحت میشه- بهتره بری استراحت کنی- گفتم که نه.- باشه.خودموتوی اینه نگاه کردم ریمل نزده بودم.کاراخدا)یه کم پای چشم هام سیاه شده بودکه بادستمال پاکش کردم.جلوی خونشون نگه داشت زودترپیاده شدموزنگ روزدم.حسام اومدمقابلم وایسادبازم بهم خیره شد.نگاهمودوختم به زمین.گرچه ازخجالتی بودن متنفربودم.ولی الان به خاطرخجالت نبودبه خاطراین بودکه ازخودم بی خودمیشدم.درباصدای تیکی بازشدسرمواوردم بالانگاهش کردم.بازم اخم هاش توهم بودکلافه دستشوکشیدمیون موهاش- بروتو.ابروموانداختم بالاواردشدم.داشتم به راه رفتنم ادامه میدادم که ازپشت بازوموگرفت منوچسبوندبه دیوارباتعجب نگاهش میکردم.دستشوبالااوردکه چشماموبستم.نکنه بزنه اخه خربراچی بزنه.درکمال تعجب دستشوروی لبم احساس کردم.داشت چیکارمیکرد.چشماموبازکردم.دیدم باشصتش محکم کشیدروی لبام.سرشواوردجلوکنارگوشم زمزمه وارگفت- این لامصبوکمرنگ کن.تابازکاردست خودت ندادی.اینوگفت.باقدم های بلندازم دورشد.متصل به برق بودم.یه لبخنداومدروی لبم.وووووییی خداجونی.دیدی چیشد؟اووووف یعنی این کارشوبزارم پای چی؟.خب الاغ معلومه مگه نشنیدی گفت.تادوباره کاردست خودت ندادی.یعنی اینکه بازبراش دردسربشیوسرموتکون دادم تاازبهت خارج بشم.بالبخندواردسالن بزرگشون شدم.ولی ازهمون ورودبادم مثل چی خالی شد.بازاین نیوشاعوضی اومده بود.کش لبخندم پاره شد.حواسشون به من نبود.کنارهم نشسته بودن نیوشاتوگوشش یه چیزی گفت که بعدش حسام باهمون اخم دستشودورنیوشاحقله کرداونوچسبوندبه خودش.قبلم تیرکشیدچشماموبستم تابینم یه نفس عمیق کشید.ضربانم بالابود.مانیااومدجلوم- کمند عزیزم خوش اومدی.چرااینقدردیرکردی.هنوزم حواسم به اونابود- چی؟...هان معذرت میخوامفدات شم.- اشکال نداره بیابشین.همون لحظه هیرادباصدای بلندگفت- پس کادوت کوکمند خانوم؟چقدردوست داشتم اون لحظه برم ازموهاش بگیرموسرشوبکوبم توی دیوار.یه لبخنداجمالی زدموگفتم- کادوی من بعدازکادوی تورومیشه.هیرادخان- اهاااان.گرفتم.شال باپالتومودراوردم.نگاهم خوردبه مهدی که گوشه ی سالن بهم چشم دوخته بوداول ندیدمش.برای اینکه حالم بهتربشه بالبخندرفتم طرفش.چقدرخوب بوداگه میتونستم تلافی دربیارم.ولی وقتی به چشم نمیام چه تلافی دارم بکنم....طبق عادتش اومدجلوبغلم کرد.پشتم به حسام بودنمیتونستم ببینمش.زودازخودم جداش کردم.- بایدیه برنامه ای باشه تامن بتونم توروببینم وگرنه خودت که هیچی.هیراد- اااااووووچه خبره انگاردوساله هموندیدین.مهدی- تاکورشودهران کس که نتواندببیند.هیرادپاشداومدسمتونودوباره منوهل دادتوی بغل مهدی.- بیاداداش ماکه بخیل نیستیم.داشت زیادروی میشدسریع دوقدم ازهردوشون فاصله گرفتم.چهرم درهم شد.به هیچ پسری اجازه ی کوچیک ترین دست درازی نمیدادم.ولی مهدی درست عین داداشم بودومنم مثل خواهرش.هیرادکه انگارفهمیداومدکنارموتوی گوشم گفت- معذرت میخوام.ببخش.فقط سرموتکون دادم.به عقب متمایل شدوتوی صورتم نگاه کرد.یه تای ابروشوبه نشون علامت سوال انداخت بالا- بیخیال.بااین حرفم برگشت نشست سرجاش.حسام همین طورکه محکم ومغروراخمونشسته بودروی صندلی وپشت دستشومماس به دهنش گذاشته بودانگارداشت به برده هاش نگاه میکردوعهههه فقط براملت وطرفداراش شیرین عسل بازی درمیاره دیلاق.مارونمیدید.مهدی- خوبی - اره.- راستی چرااینقدردیرکردی؟- ازسرفروشگاه تااینجاروپیاده اومدم!!بدترازاین توی راه کادویی که برای مانیاگرفته بودم ازدستم افتادشکست- اوووپس بگواخمات درهمه.ماشین ساموبگیرم بریم یه چی بخریم- چراازاون- من باراننده اومدم- اوووف امان ازاین رانندادیگه.- راستی پس ماشین خودت- راننده ی خنگ منودم فروشگاه گذاشت رفتم.- میبینم امشب شانس نداشتی.نگاهم کشیده شدسمت اون دوتاکه داشتن توی گوش هم پچ پچ میکردن.توی دلم گفتم.هیچ وقت شانس نداشتم.- اگه قراربه ماشین سام که نه.پاشدرفت.ناراحت شد؟خریابرای چی ناراحت بشه بادنگاهم دنبالش کردم.رفت پیش پسرچشم ابی.چقدراشنابود...یه دفه توی ذهنم جرقه ای زدیادکوهنوردی افتادم.سامیاراین اینجاچیکارمیکرد.سامیارخودش بالبخنداومدطرفم.باتعجب نگاهش میکردم.حالادیگه نگاه سردویخی حسامم به من بود.بی تفاوت نگاهش میکرد- سلام کمند خانوم- سلام- به جااوردین- معلومه.سامیار؟- اره.مهدی میگه میخواین جایی برین.من میرسونمتون.اووووف مثلارفته بوددرستش کنه.حالامن بااین پاشم کجاراه بیفتم.بدونه کادوواقعازشت بود.باپروگی همون طورکه لم داده بودم روی مبل گفتم- لازم نیست زحمت بکشین.فقط اگه میشه سوییچوبدین من خودم میرم- اخه منم چیزی نگرفتم.توغلط کردی.الاغ پس اومدی اینجاچیکاراگه چیزی نگرفتی.فک کرده باخرطرفه.ازروی حرس ابروموانداختم بالاطوری بهش نگاه کردم که یعنی خرخودتی.خیلی زودمنظورموگرفت.یه لبخندخوشگل تحویلم داد.سوییچوازتوی جیبش دراورد.گرفت جلوم.چون چاره ای نبودتعارفم جایزنبود.گرفتم- ممنون.بااهنگ شیش هشتی همه وسط بودن کسی حواسش نبودالبته جزاون دوتا.رفتم طرف هیراد- امرتون خانوم- لدفن منوبرسونین- عایامن قاطریاهمون خیریاراننده ی شماهستم.- خیربلکه این یابو.یابوی پسرداییتونه پس مجبورین خودنوت افسارشوبه دست بگیرین.- پس خودش کو؟- سره قبرمه.حسابی قاطی کردم.مخصوصااینکه زیرذره بین اون دوتابودم.نمیدونم واسه بهم خیره بودن لعنتیا؟...- اوووچرابرزخ میشی.- اه چقدرحرف میزنی تکون بده خودتوتاسرکوچه که بیشترنمیخوایم بریم- اهاااان پس کادونخردی؟- ارهع حالاپامیشی یاباهمین سوییچ چشماتودربیارم.پاشدوایسادگفت- گردن من ازموباریک تره خانوم.****بالاخره یه کادویه ی کوفتی براش خریدم وقتی داشتیم میمودیم.دیگه اثری ازاون پسره نبودخیالم راحت شد.هیراد- این حسام امشب عجیب شده؟- چراع؟- والااین همش به دختراالرژی داشت.دیگه خودت که فیلمشوداری.ولی امشب این نیوشارونمیزاره ازکنارش جم بخوره.دستمومشت کردموهیچی نگفتم.وقتی واردشدیم.لامپ هاروخاموش کرده بودم.یه اهنگ خارجی پخش بود.دیدن حسام بانیوشاکه میرقصیدن مثل تیری بودکه خوردتوی چشمم.یه قطره اشک ازچشمم چکیدنگاه نیوشابه من بود.رفتم نشستم روی مبل که همون لحظه سامیارپیشنهادرقص داد- متاسفم من همپای خوبی نیستم- شکست نفسی میکنین.باحرس گفتم- دارم میگم نیستم دیگه.اعصاب خوردی توی لحنم موج میزد.بازم یه لبخندزدوپرونشست کنارم.ازش فاصله گرفتم.مبل سه نفری بود.بالاخره اهنگ لعنتی تموم شدواون دوتاهم تمرگیدن سرجاشون.نیوشابالبخندش دندوناش مثل کروکدیل ریخته بودبیرون ولی حسام همون اخم روداشت.مهدی اومدوسط منوسامیارنشست.فاصله روپرکرد.هیچی نمیگفتم.صدای اهنگ خیلی کم بود.همه دست میزدن اهنگ تولدرومیخوندن ولی من که ازش منتفربودم هیچ کاری نمیکردم.کادوی نیوشاوحسام یکی بودواخمام بیشتررفت توی هم نمیدونم این نیوشاهم چه مرگش بودتموم شدروبه من خیره بود.اخرین کادومال سامیاروبود.که گفت- من امشب برای دونفر کادوخریدم!!!!این حرفش یه پوزخندنشوندروی لبم.هیراد- خب روکن ببینیم نفردوم کیه.اول کادوی مانیاروداد.بعددرکمال تعجب اومد طرفه من جلوی پام زانوزدوبعدجعبه ی کوچیکی روازتوی جیب کتش دراوردچشمام40تاشده بود.این پسره چراداشت همچین میکرد.درجعبه روبازکردوکه حلقه توش بودیه الماس روش کارشده بودچه خوشگلم بود.- کمند من ازهمون کوهنوردی که دیدمت...خب...چط.ری بگم.هیراد- کمند خودت بفهم دیگه این جوجه دایی ماصددل عاشقت شده.سامیار- هیرادحرف نزنی نمیگن لالی.دوباره روکردبه من گفت- بامن ازدواج میکنی.قسم میخورم خوشبتت کنم. چشمام تااخرین حدگشادشده بودصدای دست جیغ بلندشد.نه انگاردودقیقه دیگه لالمونی بگیرم.بایدازهمینجابرم خونه ی بخت.خنده ی کوتاهی کردم.انگشت اشارموبه سمت حلقه بردم.گفتم- خب حالاجریان این چیه- خب...- اهان یعنی شمااول ازدواج میکنی بعدمیری خاستگاری دیگه اره؟...- خب من میخوام الان جوابموبگیرم.نگاهم کشیده شدسمت حسام.همون نگاه سردوبی تفاوت ومغرور نگاهش کردم قلبم ریخت.- خب الکی که نیست.من راجب پیشنهادت فکرمیکنم.فعلانمیتونم چیزی بگم....******سامیارخودشوجمع جورکرد.گفت.- بی صبرانه منتظرم.پسره ی خر.حسام بانیوشارفتن توی حیاط.تامثلاهوابخورن.میخوام حناق بخورن عوض هوا....شامو سروکردن ساعت1بودکه تموم شد.دم دروایساده بودم.داشتم شماره میگرفتم ولی دردسترس نبود.حسام اومدکنارموگفت- بیاسوارشومیرسونمت.اگه قراربودبانیوشابره عمراسوارمیشدم.ولی دیدم نیوشارفت سمت ماشین شاسی بلندخودش.- ممنون خودم میرم- خودت اومدی بس بوددیگه نمیخوادخودت بری.تاسوارشدم خودشم سوارشدزودترازهمه حرکت کردیم.تندمیرفت- این پسره سامیارکی بود- مگه نمیشناسیش پسردایی هیراد- اهان.شبه خوبی داشتی!!...- چی؟- دارم میگم این مهمونیابرات شبای خوبی رورقم میزنه...- منظور؟...- مشخصه مهدی که حسابی ازت پذیرایی میکنه.جریان خاستگاری.اونم ازسرشب که نزدیک بودمکان مهمونی برات عوض بشه .هرکسی ازخداشه که دودقیقه باتوباشه.حسابی امپرچسبوندم.ونمیدونم چی شدکه گفتم- توهم شامل این افرادمیشی؟؟...بایه پوزخندپرازتمسخرنگاهم کردوگفت – یعنی تاحالانفهمیدی که من هرکسی نیستم!!!بابلندترین صدایی که ازخودم سراغ داشتم گفتم- پس مواظب حرف زدنت باش.بفهم داره چی ازدهنت درمیاد.من یه دخترهرجایی نیستم که هرحرفی دلت خواست بهم بزنی.الانم نگه دارمیخوام پیاده شم.عوضی من قلبم داشت به خاطرعشقش اتیش میگرفت.اون تازه میمودبااین حرفاش هیزم میزاشت روش.هیچی نگفت.مگه من چیکارکره بودم. - دارم میگم نگه داراین بی صاحابو.برعکس سرعتشوتندترکرد.-نگهدارلعنتی میخوام پیاده شم..کنترلموازدست دادم..دره ماشینوبازکردم...نزدیک بودپرت شک که بازومومحکم گرفت بابلندترین صدادادزدوگفت - چیکارمیکنی احمق بنددره ماشینو.د دارم میگم ببنددرشو.نمیتونستم...باپاش زدروی ترمزکه صدای جیغ لاستیک بادادهای خودش عجین شده بود.تازه وقتی وایساددرمحکم خوردبهم.پرت شدم توی بغلش.ترسیده بودم.قلبم دردگرفته بود.به خاطرهمه چیز.به خاطرحرفاش...به خاطرعشقش...نیوشا...تموم بدقلقی هاش...به خاطراینکه چون کسی نبودکه پشتم باشه وهرحرفی روبه زبون میمورد.سرم روی پاهاش قرارگرفته.تلاشی نکردم خودموجداکنم.بایه دستم بازوشوگرفته بودمو.اون دستمم روی زانوش بود.گریم بندنمی اومد..دیدم هیچی نمیگفت صدای نفس هاش میمودحالم واقعاخراب بودبیشترازاون نمیتونستم.دووم بیارم.به سرعت برق پاشدم نشستموبعدم دروماشینوبازکردموپیاده شدم.میدویدم.- کمند وایسا.- وایسا....- د لعنتی کدوم قبرستونی داری میری...هنوزم میدویدم.دیگه صداش نمیمود.صبرکردم تانفس بکشم ولی صبرکردم.دستموبشت کشت روبه خودش چرخیدم.چشماش قرمزشده.همین طورنگاهش میکردم یه دفه منوکشیدتوی بغلش طوری فشارم میدادکه استخوانام میخواست خردبشه.عکس العملی نشنون ندادم.فقط بوی عطرش که مست کننده بودوواردریه هام کردم.گریم بنداومده بود.اروم شده بودم.خسته بودم خیلی خسته.دوست داشتم بخوام بخوابم ولی موقعیت مسخره ای بود.دستمومیکشیدمی بردطرف ماشین.مقاومت نمیکردم.چون اروم شده بود.ولی میدونستم چهرم به شدت غمگینه.لعنتی این ادم چی داشت؟...چرااینقدربه طبیعت ازش کارانجام میدادم...اون عطرتلخ وسرد...اون اغوش...اون صدایی که دربعضی مواقع لحن لالایی میگرفت...چی باخودش داشت که اینطورمنوشیفته کرده بود.باصدای گرفتم گفتم- میخوام قدم بزنم...لطفاتنهام بزار...باملایمت گفت- کسی این موقع شب توی اتوبان قدم نمیزنه.منونشوندتوی ماشین خودشم سوارشد.پخش روروشن کرد

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بادستام صورتموپوشونده بودم تااشک هایی که دوباره داشتن میرختن رونبینه...بعداز20دقیقه ماشین نگه داشت فکرکردم درخونمونه به خاطرهمین بدون مکث پیاده شدم.امادرکمال تعجب اومدیم بالاترین نقطه ی شهر.تهران زیرپام بود.ومنظره ی شب ستودنی.اماخب هیجانی نشدم.برعکس نشستم روی تخته سنگی وسرموگذاشتم روی زانوهام چندلحظه گذشت که وقتی سرموبلندکردم دیدم مقابلم روی زمین چهارزانوزده.داره نگاهم میکنه.جنس نگاهش فرق داشت.جدی بودولی اون اخم همیشه رونداشت.- چراینجوری میکنی؟؟!!!...- چرااینقدرکله شقی؟...میدونی اگه ازماشین پرت میشدی چه اتفاقی میفتاد؟....باپشت دستم اشک هاموپاک کردم.که دیدم یه لبخندمحونشست روی لب هاش.جون کندم وگفتم- میشه بگی چی خنده داره این وسط؟...لبخندش پرنگ ترشد!!!یه تای ابروموبه علامت سوال انداختم بالا- اینکه حتی طرزپاک کردن اشک هاتم بچگانست.!!...یه کم که دقت کردم دیدم راست میگه مثل بچه هادستمامشت کرده بودم.شایداین حرکتم خنده داربودولی اینقدرغم داشتم که اگه خنده دارترین جک دنیاروهم میگفت خندم نمیومد.لبخندش اروم اروم محوشدم.به طرفم اومد.منواروم کشیدتوی بغلش.چشماموبستم.شایدازروی ترحم بودولی برای منی که یه دنیاعاشقش بودم مهم نبود.برای منی که داشتم بهترین یاشایدبدترین احساس روباهاش تجربه میکردم.فقط میخواستم زمان وایسه مادرهمون حالت بمونیم.مهم فریادنیازقلبم بود.که برطرف میشد.بااین کارهاش منوهزاردفه بیشترازقبل عاشقش میشدم.واین برای عشق وقلبی که تکلیف نداشت بدترین چیزبود.- معذرت میخوام...بابت همه چیز...بابت تموم حرف هایی که بهت زدم میخوام ببخشیم...بهت زده نگاهش کردم.این پسرمغرورخودخواه داشت معذرت خواهی میکرد...!!!!- تعجبم داره...مگه نه...تواولین کسی هستی که...بقیه حرفشوخورد- که چی؟کلافه دستشوتوی موهاش کشیدوگفت- هیچی...بیشترازاون نمیتونستم روبه روش بشینم.بازم بایادنیوشای لعنتی اشک توی چشمامم حلقه زد.پاشدم ازفاصله گرفتموبه منظره ی مقابلم خیره شدم.روی خعلی ازاحساستم سرپوش گذاشته بودم.مامان داشتم.ولی دریغ ازیه ذره مهرمادری که بهم داشته باشه...خب این ازاین...بیخیال مهره مادری شدموبه خیال اینکه بدون مهرمادری هم میشه زندگی کرد.روش سرپوش گذاشتم...پدرم مرد.روی احساس اینکه هیچ کسوندارم تاازم حمایت کنه هم سرپوش گذاشتم.بیخیال ردشدم.اینکه خداحتی پشتیبان هم تواین دنیابرام درنظرنگرفت...بازم به خیال اینکه بدون پشتیبان تکیه گاه هم میشه زندگی کردبیخیال ردشدم...امانمیتونستم هرگزنمیتونستم بی خیال حسام ردشدم.مثل ابربهاراشک میرختم.ولی حسام متوجه نبودمثل من به اسمون خیره شده بود.نتونستم دووم بیارم.فریادم به اسمون کشیده شد- کی فهمیدبرای اینکه روهرکدوم ازکمبودهام سرپوش بزارم چی کشید....کی فهمیدکمندکیانفرهمون دخترسرخوش بی تفاوت.برای اینکه بیخیال ازتموم نیازهاواحساسات قلبش ردبشه چی کشید.کی فهمیدخـــــــــــــــــــــــدا.....چـــــــرا؟......احساس کردم یه نفراپشت بغلم کرددستاشودورم حلقه کرد.بازم همون لحن- هیـــــس.اروم باش.خواهش میکنم.برگشتم توی چشمام خیره شدم.بهت زده بهش نگاه کردم.دستامودورگردنش حلقه کردم.چشماموبستم.هرگزنمیشددربرابراین خواسته ی قلبم کوتاه بیام.وقتی دست هامودورگردنش حلقه کردم احساسی به قلبم تزریق شدکه توصیفش غیرقابل تصوربود.ازاینکه چی درموردم فکرمیکنه...ممکنه بعدش چه اتفاقی بیفته...وغرورم جریحه داربشه هیچکدوم مهم نبود...مهم همین ثانیه هابود...که نمیفهمیدم دارم نزدیکش میشم.یاازش دورمیشم.*****نشستم توی ماشین.انگاریه بارسنگین ازروی دوشم برداشته بودم.هردوساکت بودیم.منکه توارامش عمیقی بودم اونونمیدونم.دستموبردم سمت پخش(عاشق نشو.امین حبیبی)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق که بشی حالت میشه مثل من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل منکه ارامش ندارم یه روز...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنهامیشی ازتنهایی دق میکنی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عشقت میره ومیگه بمون وبسوز...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق که بشی حالت میشه مثل من...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل من که زندونم اتاقم شده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توتاریکی میشینی ومیفهمی اون حرفایی که ازعشق میزدبی خوده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر روزازغم دوریش عذاب میکشم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر روزرندگیم ازروزقبل بدتر...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هیچ وقت نبایدعاشقش میشدم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این عشق ابرومواخرش میبره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق نشوای دل باتنهایی سرکن حالم رومیبینی حرفاموباورکن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق نشوای دل عاشق شدن درده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میسوزی میمیری این دنیانامرده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ازوقتی که من عاشق شدم زندگیم مثل یه جهنم شدوتوش گم شدم...اون لیلی

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مجنون توی قصه شدامامن اسیرحرف مردم شدم ازوقتی که من عاشق شدم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالموهیشکی مثل روزای گذشتم ندید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من مثل یه شمع میسوختم واب میشدم اون پروانگی میکردپرمیکشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هرروزازغم دوریش عذاب میکشم هرروززندگیم ازروزقبل بدتر

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من هیچ وقت نبایدعاشقش میشدم.این عشق ابرومواخرش میبره...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق نشوای دل باتنهایی سرکن حالم رومیبینی حرفاموباورکن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عاشق نشوای دل عاشق شدن درده...میسوزی میمیری این دنیانامرده...)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عجبا...انگاراین اهنگومخصوص من گذاشت...ااااایییییییش قبول اینکه حال روزقلبم مثل این اهنگ بودلجمودردمیورد.خاک توسرت کمندالان چه وقت عاشق شدنت بوداخه...اووووف یعنی میشه حسامم یه حسی نسبت به من داشته باشه؟؟.....اره بشین به همین امید.خب اگه احساسی نداشت پس اینکارای امشبش به خاطرچی بود؟؛بدبخت قیافتودیده دلش به حالت سوخته که اینقدرکه توامشب کولی بازی دراوردی وازسرشب تاحالااه ناله راه انداختی دل سنگ اب میشد...خاک توسرت یه عمرزجه گریتوازهمه قایم کردی امشب پتتوریختی رواب.حالااینابه کناریه عمرباغرورزندگی کردی.حالاچی؟؛زهرمارهمچین میگه حالاچی که انگارباغرورم چیکارکردم.دیگه اومدبغلم کردمنم بغلش کردم.همین...!!!!هردومون سکوت کرده بودیم.یه حسی نمیزاشت توی صورتش نگاه کنم.نگاه هردومون به روبه روبود.کلی باخودم کلنجاررفتم برگشتم بهش نگاه کردم.میخواستم ببینم هنوزم مثل قبلش هست یانه.ولی وقتی برگشتم دیدم بازم باهمون اخم جدی داره روبه رورانگاه میکنه.نفسموبه صورت اه دادم بیرونوناامیدبرگشتم باز به روبه روخیره شدم.- چیزی شده...؟؟؟.من خودم کم بدبختی دارماهمین کم مونده مخ پوکموبخونه!!!...- نه- پس چرااه میکشی؟؟؟...گرچه دوست نداشتم بگم ولی برای اینکه یه کم ازماجراجمع بکشه گفتم- اه میشکشم چون این شکلی جلوی کسی که جواب سلامم همم نمدادین نشستم.- چه شکلی؟؟؟...- همین شکلی دیگه...- انگارخوابت میاد...- نه اتفاقا.عه کوچه مونوکه ردکردی؟!!!!دنده عقب بگیر- نمیخواد- چــــــــی؟؟؟!!!!لابدمیخوای باهم بریم خونتون اره؟باحرص گفت- توچی درباره ی خودت فکرکردی هان؟؟یه بارازسراجبارررربردمت توی خونم هواکه برت نداشته!!!ضمنن مگه نگفتی میخوای قدم بزنی؟؟...- خب اره...- پس اینقدرحرف نزن.دیگه حرفی نزدم.چون نمیخواستم بازم بشه همون حسامی که باخشم نگاهم میکرد.رسیدبه درخونشون چندتابوق زدکه یه پیرمرداومددروباز کرد.- پیاده شو.پیرمردبادوبه طرفش اومد.- سلام اقاخوش اومدید- سلام ماشینوبده ببرن تو.درم قفل نکن من تانیم ساعت دیگه برمیگردم.هواابری بودوسردبه پیشنهادخودم خندم گرفت.اروم راه افتاد.منم پشت سرش بهش رسیدشونه به شونه ی هم راه افتادیم.وووویییی چه حالی میدادلامصب...دستاموگرفتم جلودهنم تاگرم بشم.امابعدش دستموازجلوی دهنم برداشتوکردتوی جیب های کتش.اه لعنتی چراینجوری میکنه بامن...میشه بگی ساعت چنده؟ساعت خودش دستش نبود- 3!!!!...خنده داره...ولی نمیدونم چرایه دفه قدم زدنم اومد- خنده دارنیست چون من میخوام تاصبح قدم بزنم.!!!!...بعدازچندلحظه پرسید- اولین قانونت توی زندگیت چیه؟؟؟...سوال یه کم برای فازعاشقانه ای که من باهاش گرفته بودم بی ربط بودبه خاطرهمین گیج گفتم- چی؟...جوابموندادفقط نگاهم کرد- اهان...خب...اولین قانون من توی زندگی اینه که هیچ وقت برای گذشته وچیزی که ازدست دادم حسرت نمیخورم واینکه اگه بدونم قرارنیست چیزی توی زندگی نصیب من بشه...بیخیال حسرت خوردن.وتلاش برای بدست اوردنش میشم.شایدبعضی مواقع بیخیال بودن خیلی سخت باشه.ولی خب مهم اینکه من توش مهارت ذاتی دارم.- مهارت ذاتی برای نادیده گرفتن؟؟وردشدن- اووووهوووم- برمیگرده به همون سرپوش گذاشتن؟؟.- آآبیخیال دادزدن من شو.من چندلحظه احساس تنهایی کردم به خاطرهمین جوگیرشدم- یعنی همش توی تنهایی جوگیرمیشی؟...- همش چیه بابا.راستش من بیشترعصبی میشم تاناراحت.بعدش...چیزشد...به خاطراینکه نمیتونستم...همون لحظه وایسادم مقابلشوارزوموتحقق بخشیدم!!بادست چپم که ازاد بودوکردم توی موهاش ولی نکشیدم.چون میترسیدم!! ازحرکت سریعم تعجب کرده بود.همین طورکه دستمومیون موهاش حرکت میدادم اضافه کردم- به خاطراین بودکه زورم نمیرسیداین موهای خوشگلوخوش حالتوبکشم ودون دون کنم!!!!...جدی بودخیره شده بودتوی چشمام انگارنشنیده بود.برای اینکه منظورموبگیره یه کم چی کشیدمشون....خدابدادبرسه نمیدونم این جرئتوازکجااوردم.بایدخودموبرای پرت شدن توی جوب اماده کنم...چندلحظه گذشت که درکمال تعجب یه لبخندخوشگل تحویلم دادوبادستش دستموازتوی موهاش کشیدبیرون.باهمون لحنه استثنایی خودش گفت- نکن دختر...کاردست خودت میدیا!!...همون لحظه یه قطره بارون چکیدروی صورتم که دوباره هیجانی دستاموازهم بازکردموبایه لبخندازته دلم به اسمون نگاه میکردم.- اونوطورکه تواونجاوتوی ماشین اتیشی شده بودی گفتم دسته کم تا یه هفته بانگاهت منومیکشی.اماالان...بایدبگم خیلی زودتغییرحالت میدی.بالحن بامزه ای گفتم- حالانه اینکه خوده توخیلی ثبات اخلاقی داری...مثلا اگه من فرداهمین طوری موهاتوبکشم شرط میبندم جرم بدی...- همین الانم خواستم دلت خوش باشه که این کارونکردم!!!!چهرش درهم شده بود- بیابریم الان بارون میگیره سرمامیخوری...- درضمن بهت گفتم که من حتی فکریه دقیقه پیش هم نمیکنم.اون ماله اونوقت بــــود...اومدجلوکلاه پالتوموانداخت توی سرم.بازم دستموگرفت بادست بادست خودش کردتوجیب کتش...مثل خری که جلوش تی تاب بریزی داشتم ذوق میکردم.راست میگفت چندلحظه پیش حالم خیلی خراب بود.اماچی میتونست جلوی شادی قلبمووقتی بااولین عشقم قدم میزدموبگیره؟....بازم سکوت کرده بودیم فاصله ی خونشون ناخونمون پیاد30دقیقه بود.هیچی نمیگفتیم یه کم که رفتیم جلوترصدای بلندیه اهنگ میمود- کی این موقع شب اهنگ گذاشته- ازتوی خونه نیست معلومه ازتوی ماشین پخش میشه.برای اینکه ازاین فضای عاشقونه بااین اهنگ وبارون لذت ببرم گفتم- میشه یه کم بشینیم من خسته شدم.سرشوبه نشونه ی تاییدتکون دادباهم نشستیم توی ایستگاه اوتوبوس.هنوزم صدامیومدشایدبرای اون این فضاهیچ معنایی نداشت امامهم قلب عاشقم بود.(اه میکشم علی جهانیان)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توهم درگیرمن هستی تواین لحظه.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توهم بی من توچشمات اشک میلرزه.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

توهم توخلوتت دلتنگ من میشم.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین حست برام ی دنیامیرزه.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همین حست برام یه دنیامیرزه.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اه میکشم هرروزازاینکه بی هوارفتی.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی وقتاحس میکنم بایکی دیگه هستی.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اه میکشم هرروزازاینکه بی هواچرارفتی.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسم میگه که الان بایکی دیگه هستی.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تموم لحظه هام جون میگیرن/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگه برگردی تازه میشم باهوات/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این شده رویای هرروزمن که بازقراره بشنوم صداـــت/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیـــابیــــا نزارکه قلب عاشقم تواین قفس بمیره برگرد/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بیــــا بیــــافضای خونه بی توسوت کوره نمیشه بی توسرکرد/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آه میکشم هرروزازاینکه بی هوارفتی/

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی وقتاحس میکنم بایکی دیگه هستی.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اه میکشم هرروزازاینکه بی هواچرارفتی؟؟.../

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حسم میگه که الان بایکی دیگه هستی.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اهنگ که تموم شدنفسموبااه عمیقی دادم بیرون.دمش جیزهرکی این اهنگوگذاشته...هه لابدیه عاشق بدبختی مثل خودم بوده دیگه.هی!یعنی میشه این خروسم توی خلوتش دلتنگ من بشه؟؟/اره کاشتن برات؛زهرمارتوهم فقط بلدی بزنی توذقم.بی هوایه اشک ازگوشه چشمم چکید...چه خاکی به سرم بریزم وقتی برنامه تموم بشه.من هرروزبه ذوق دیدن این بشرتوی استودیوبیدارمیشم وگرنه مرض نداشتم ازساعت 4که تازه ازشرکت میام تاساعت12برم استودیوکه!- پاشوبریم.باصدای ارومش به خودم اومدم پاشدم کنارش وایسادموراه افتادیم.هردومون سخت توفکربودیم.چه حالی میدادقدم زدن.- هه لابدالان داری به سامیارفکرمیکنی که ساکتی!!!!دوست داشتم بادستم یکی بکوبم توی پوزش بگم الاغ خرتوی این مخ پوک من پرشده ازاسم حسام.- یعنی به نظرت من ادمی هستم که به پسرشاسگولی مثل اون فکرکنم- جالب شدخودت بهش گفتی به پیشنهادش فکرمیکنی...درضمن دیگه چراشاسگول؟سامیارخیلی پولداره وشایدازاون مهمترخیلی قشنگه...چشم همه ی دختراروتویه نگاه میگیره.ده اخه کثافطت قشنگترازتوکه نیست- خب بااجازتون چشم منونگرفته اولا.؛دومامن خودم...- میدونم...!!!!- وابزارادامه بدم بعدبگومیدونم.!حالاچیومیدونید؟اقای دانا؟...- اینکه خوده تووخانواده ای که داری اینقدرسرمایه دارین که پول براتون بی ارزش باشه...بالاخره هرچی باشه باهم اشناهستیم دیگه...- خب خوشحالم ازاینکه مجری وراج این مملکت ضریب هوششش دورقمی نیست!!!!...ولــــی...اینکه هرچی اون خانواده دارن به من مربوط نیست!!!- اون...منظورت ازهمون اون خانوادتته دیگه؟؟...- ببین خودت میدونی که من بعداز14سال برگشتم پیشه همون خانواده...اوناهیچ نقشی توی زندگیه من ندارن ونخواهدداشت...دلیل اینکه دارم اونجازندگی میکنم به خاطراصرارمامانمه.وگرنه...- اره خب حق داری ازرادوین شنیدم که اصلاقبل ازاینکه برین اونجاندیده بودتت- اره دیگه من به نبودن فک فامیلامون عادت کردم...ترک عادت موجب مرض است.تموم شدورفت...سامیارم اون اینقدرمنگله که اول حلقه گرفته جلوی من.فکرکرده کی هست.درضمن اون چشمای ابیش اصلابرام جالب نیست...- خوبه!!!...تارسیدن به سرکوچمون هردوسکوت کردیم.اولین سکوتی بودکه اینقدربرام شیرین بود.- خب دیگه بقیشوخودت بروباتعجب بهش نگاه کردم- بقیه ی چیو؟خودم برم.نفسشوبه دادبیرونوگفت- کجاسیرمیکنی.ازاینجاتاخونتون میگم دیگه.یه نگای به مسافتش کردم.دلم نمی خواست که بره.اااییییش من بکی بگم این حرفای دلمو.- برودیگه...این همه راه دنبالت اومدم- عجباخوبه خودت گفتی دلت پیاده روی میخواد- حالادیگه نمیخواد.خدافظ...بدونه اینکه منتظرجوابی ازطرف من باشه.پشت شوکردورفت...نفسمومثل اه دادم بیرون.به رفتنش نگاه میکردم.منه خرچقدردوستش داشتم اونوقت اون جونش درمیومدتااخراین پیاده روی منوهمراهی کنه.نگاش کن غضمیتوحتی پشت سرشم نگاه نمیکنه.ازروی حرس پامومحکم کوبیدم روی زمینوراه افتادم.وقتی میخواستم دروبازکنم احساس کردم صدای حرف میشنوم.کمندهمین دیگه توهم نزده بودی بیخیال اومدم برم توکه بازیه صدایی که داشت میگفت دوست دارم شنیدم.واییی نکنه حسامه مثل جن زدهاپریدم وسط کوچه یه چرخی زدم که دیدم فقط خودمم باگوشایی که خرمیزد.ولی یه دفه یه سایه دیدم.نزدیک بودجیغ بزنم ولی سریع خودموکنترل کردم....خداجونم...نکنه کارتن خوابن...اخه الاغ کارتن خواب تواین محله؟به سختی رفتم جلوترکه بادیدنشون طول دهنم انداره طول خیابون شد...شایدنزدیک4دفه فقط چشماموبهم زدم ...ولی نه واقعیت داشت.اخه اینااینجاچه غلطی میکردن- لعنتی من دوست دارم چرانمیفهمی...صدای مهدیس بود.اصلاباورم نمیشدداشت به کدوم الاغی همچین حرفی رومیزد.میخواستم برم جلوولی فضولی نمیزاشت.صدای بمش به گوشم رسید- چرا؟؟؟چراتوداری این اعترافومیکنی.چقدرصداش اشنابود...اه چرایادم نمیاد...ووووااای خدامیخوام سرموبزنم توی دیوار.صدای گریه های مهدیس به گوشم میرسید.نمیدونم چی شدیه دفه متصل به برق شدم.مثل خررفتم جلو- مـــــهدیس؟هردوشون برگشتن طرفم بادیدن ارتان چشمام مثل وزغ زدبیرون.ارتان سریع بادیدن من سوارماشینش شدوبی توجه به مهدیس که داشت دنبالش میدویدبه سرعت ازاونجادورشد10دقیقه گذشت تاازبهت خارج بشم رفتم طرف مهدیس به بدبختی بلندش.کردم فعلاچیزی ازش نپرسیدم بردمش سمت درخونه ولی صدای فین فین کردنش داشت روی مخم درازنشست میرفت اگه تواین وضعیت نبودبی بروبرگش میزدم توی سرش.باهام دیگه واردشدیم همه خواب بودن البته حقم داشتن ساعت 3نیم بود دیدم مهدیس بی توجه به من داره میره سمت ویلای عمـــــه نگین- هووووی بزکجاسرتوانداختی پایین داری میری بپیچ راست.رفتم کنارشوگفتم صدای فین فینتم خفه کن حالااین پیری بیدارمیشه.درسالن بی صدابازشد.اباژوراروشن بودن به خاطرهمین راحت رفتیم توی اتاقم.مهدیس که به راخودشوپرت کردروی تخت سرشم کردتوبالشتم که حالاصدای گریشوخفه کنه.- پاشوبینیم بابا...حداقل اون لباس های خاکیتوعوض کن گندزدی به تختم.براق شدطرفم گفت- کثافط عوضی خوبه هرروزصبح کلفتاتون روتختیه بی صاحاب شدتوعوض میکنن.دیدم پر بیراهم نمیگه.به خاطرهمین دهنم بسته شد.نشستم کنارش.اومد بیادبغلم که ازفرصت استفاده کردم.دستشوکشیدم که مجبورشدوایسه- مــــرض داری؟- نع خیرگلم.رفتم طرف کمدلباسمویه دست لباس پرت کردم بغلش- اول ازهمه گورتوبپرون توی حموم حالم داره بعدمیشه.بعدم وقتی اومدی بیرون فقط کافیه یه دفه بینیتوبکشی بالاتاخودم پهنش کنم روی صورتت.هررررری.بیچاره مظلومانه رفت توی حموم لباس هاموعوض کردموروی تخت درازکشیدم.خواب ازسرم پریدبودمهدیس 20دقیقه ای اومدبیرون چشماش قرمزبود.صدای فین فینشم خفه شده بود!!!.- باریکلاحالامثل ادم کوتاه مختصرمفیدمیگی که امشب باارتان اونم تواین محله چه غلطی میکردین این موقع شب؟- خودت اون موقع اونجاچیکارمیکردی؟مثل جن بوداده ظاهرشدی گندزدی به همه چیز.-عجبااااروتوبرم بابا.اول اینکه جریان اینکه من اونجاچیکارمیکردم این بودکه درخونم بوددلم خواست.درضمن گندزدم به چی؟به اینکه داشتی مثل خرگریه میکردی؟حالااگه داشتین لاومیترکوندین دلم نمیسوخت که بگوببینم چی شده.- اول این شب خوابتوخاموش کن چشمام دردمیکنه.- حالادیگه برای وق زدنشم بایدشرایطوفراهم کنم- کمنددهنتوببندحالمونمبینی میخوای اینطوری روی مخم باشی بگوتاپاشم برم گمشم.داشت میرفت طرف مانتوش که پریدم دستشوگرفتم- مهدیس گلم عزیزم عجقم عشقم ببخشید.بیابشین...روی تخت دونفرم درازکشیدیم.- خب حالابگو- باشه فقط لطف کن دهنتوببند- باشه توام حالا...- امروزجشن عقدنازی باسهیل بودمن...- کثافطا چرامنودعوت نکردن؟؟!!!- مگه نگفتم دهنتوببنددرضمن سهیل بهت زنگیده بودماس ماسکت خاموش بوده.- باشه ببخشیدادامش؟...- بهت گفته بودم که ارتانودوست دارم.اونروزکه اومده بودیم فرانسه من زرزدم که ازحال هواش اومدم بیرون برعکس همون 13روزبه این نتیجه رسیدم که چقدردوستش دارم (ای بدبخت به نتیجه ای که من رسیدم رسیده بوده)من همیشه لحظه شماری میکردم که اخرهفته بشه بریم پاتوق.همیشه تموم سعی مومیکردم که ازاحساستم بویی نبره ولی امشب...دوباره صدای فین فینش دراومدولی خب حتی وقت اخطاردادنم نبود.- امشب همون دختره که قبلادوست دخترش بوداومده بود!!!...منه خرفکرمیکردم که ارتان فراموشش کرده.داشت هق هق میکردکه دیگه خودم دووم نیوردموبغلش کردم.- کمندنمیدونی چه حالی دارم....لعنتی دختره بااینکه بانامزدش اومده بودچشم ارتان همیشه دنبالش بود...داشتم دیوونه میشدم.- باهمون که باهاش به ارتان خیانت کرده بود- اره...دختره اومدپیش ارتان من پشت یه ستون وایسادموبه حرفاشون گوش کردم. داشت بهش میگفت که میخوادبرگرده اگه ارتان هنوزم دوستش داره اون حاضره طلاق بگیره برگرده.!!!!...میگفت که این پسره چون ازش فیلم داشته مجبورشده باهاش ازدواج کنه...میدونی ارتان بهش چی گفت...گفت که من مهدیسودوست دارم.!!!بااین حرفش یه جیغ خفه ای کشیدموگفتم- الاغه خراون گفته که دوستت داره اونوقت توداری گریه میکنی به جون عمم خرترازتوندیدم.مشتشوزدروی تختوگفت- د لعنتی بقیشوکن.بااین حرفش منتظربهش خیره شدم.- عوضی بهش گفت که ثابت کن.ارتانم قبول کردسریع ازستون فاصله گرفتم رفتم چندتامیزاونطرف تروایسادم ارتان اومدسمتم دستموگرفت بردپشت همون ستون دل توی دلم نبود.باغروربه اون عوضی نگاه میکردم به خاطراینکه ارتان گفت دوستم داره...این وسط سک سکشم گرفته بودخندم گرفته بودولی جرئت خندیدن نداشتم.- ارتان منوجلوی اون دختره بوسید!!!!....بااین حرفش دهنم دومتربازشد.دیگه حرف نمیزدفقط گریه میکرد.منم هیجانی شده بودم برای اینکه بقیشوبگه رفتم دوباره بغلش کردم.چندلحظه گذشت که شروع کرد- اون دختره وقتی این کاروارتانودیدخیلی زوداونجاروترک کردرفت.ولی ارتان کثافط هنوزداشت به کارش ادامه میداد....- تو؟؟؟- ازمنه ابله چه انتظاری داشتی هااان؟؟من فکرمیکردم کسی که دوستش دارم اونم همین حسونسبت بهم داره.10دقیقه گذشت که ارتانم منوهمونجاتوی بهت گذاشتورفت.بدونه اینکه حرفی بزنه.خوشحال بودم ولی زهی خیال باطل.برای برگشت گفت که منومیرسونه خونه ی خودموتقریبابه خونه ی سهیل اینانزدیک بودولی برای اینکه بهش فرصت بدم باهام حرف بزنه گفتم که بهت گفتم میام خونه ی شما....تاحالامهدیس رو اینطوری ندیده بودم.یه لیوان براش ریختم که حالش بهتربشه.ولی اون پسش زدوادامه داد- فکرمیکنم بعدازاون به خودم اعتراف میکنه که دوستم داره.برعکس تصورم توسرکوچتون هیچی نگفت.ماشینونگه داشت یه اهنگ گذاشتوصداشوزیادکرد(عه پس اون اهنگ روارتان گذاشته بوده دمش جیزچقدربه موقع)وقتی اهنگ تموم شدشروع کردبه توضیح دادن کمندباهرکلمه حرفش نابودمیشدم.میشکستم...جالیت نیست که چی میگم...تجربه نداشتی...نمیتونی درک کنی که غروری که باچنگ دندون حفظش کردم درعرض چندثانیه به بادرفت...کثافط گفت...گفت...که فقط برای اینکه اون اشغال روازسرش بازکنه منوبوسیده گفت اگه اینکارونمیکرد.دست ازسرش برنمیداشته!!!!گفت اینکه بعدازرفتن اون دختره به کارش ادامه داده به خاطرهوسش بوده!!!!....- هییییین.دستموگذاشتم دردهنموبابهت به مهدیس که جلوم سرشوگذاشته بودروی تخت زجه میزدنگاه میکردم.واقعاهیچ وقت فکرنمیکردم که ارتان این کاروبامهدیس بکنه.یامهدیس اینطوری رودست بخوره....- به جنون رسیدم همون لحظه ازدهنم پریدکه دوستش دارم.کارازکارگذشته بودخوارشدنمودیده بودبه پاش افتادم گفتم چرااینکاروکرده؟...چراسواستفاده کرده؟؟...گفتم که چقدردوستش دارم...ولی اون...اون بادلسنگی تمام گفت که کارت کاملااشتباه بوده.وبه این احساسم خاتمه بدم.بعدشم گفت که نبایداعتراف میکردمورفت....********صدای الارم عین سگی که واق واق کنه روی مخم بودهرچی دستموروی میزعسلی تاب میدادم پیداش نمیکردم.که دیدم روی تخت کنارپامه یه لبخندشیطانی اومدروی لبم انگارواسه دشمن خونیم نقشه کشیدم پاوبردم عقب شوت کردم زیرش.بدبخت...خوردتوی دیوارکه مثل تخم مرغ ازهم پاشیدصداش بنداومده بود.سرموفروکردم توی بالشت خواستم چشماموببندم که تازه فهمیدم چه غلطی کردم.بایه شیرجه خودموازروی تخت پرت کردم پایین نشستم بالای سرگوشی وقتی صفحشودیدم محکم زدم توی سرم...!!!!!خاااااااااک برسرت کنن کمندحالاچه غلطی میکنی.گوشیه مهدیسه خاکبرسربود...واااای خداسرمومیزنه.گوشیش ایفون بوداه ببین اول صبحی چه شانس سگی دارما...برعکس همون لحظه صدای زنگ نحس گوشیم بلندشد...کدوم خریه اول صبحی.رفت سرش که اسم خانوم اخلاقی افتاده بود.یه نگابه مهدیس کردم که هنوزخواب بودشانسم گفته بودخواب سنگین بود.رفتم بیرون تاجواب بدم- بله بفرمایید- خانوم کیانفر؟؟؟- اره دیگه خودم هستم..الاغ خربعدازدوسال هروقت میزنگه به من میگه خانووم کیانفر؟.یکی نیست بگه پ ن پ اقای غضنفر!!!!...- خانوم کیانفرهیچ میدونیدامروزچقدرسرمون شلوغه که نیمدین امروز اتلیه لباس داشتیم- خب بزارین پاشم، میام- هه پاشین بی زحمت یه نگاه بندازیدبه ساعت.12ظهره تازه میخواین پاشین؟؟؟؟؟بااین حرفش همچین یکی زدم توپیشونیم که شک دارم صداش نرفته باشه- وای خانوم کریمی متاسفم که اطلاع ندادم من پدربزرگم فوت شدن دیشب تاصبح بیمارستان بودم......نشدبهتون خبربدم...- جدا؟؟- بله شرمنده من احتمالاامروزفردانمیتونم بیام.البته اگه شدخدمت میرسم برای مراسم خاکسپاری دعوتتون میکنم...وای ازسردخونه اوردنش کاری ندارین خدااااافظ!!!!!.دیگه نزاشتم حرفی بزنه یه نفس عمیق کشیدموگوشیوقطع کردم.پوووف بازم اینجورجاهااین پیری یه خیری داره که بهمون برسه.- ایول به خودم فرداهم بیخیلی- فرداهم بیخیلی؟؟؟....نه بزارفرداهم بگومامان بزرگم مرده!!!وقتی برگشتم رادوینودیدم- عه عیلک سلام- سلام- شماچزی نشنیدیددرست نمیگم؟؟؟- بعلع درست میفرمایید.- خب اینجاچیکارمیکنین این باغ انگارکاروانسراست؟؟- کاروانسراچیه؟؟؟خب جسدوازسرخونه اوردم!!!- دردگفتم کربودی.بگوچشم- چشم- باریکلابرپایین بشنین تامن بیام- چه خودشم تحویل میگیره- خب پس بفرمابیرون خوب شد- اره زودبپوش بیاتوی باغ ناهاربخور- ای بابادوباره جمع شدین؟؟- بعله مگه فراموش کردین مراسم داریم؟؟اینوگفت به دوازپله هارفت پایین.دره اتاقموبازکردم که دیدم مهدیس داره بادستش چشماشومیماله.بازم خوبه نوراذیتش میکرد.یه دفه چشمم خوردبه گوشیش که به دوخودمورسوندم مثل چلانشستم روشون.فک کنم یکی ازتیکه هاش فروشدپشتم که صدای جیغموخفه کردم- چه مرگته اول صبحی رم کردی؟- علیک سلام صبحتون بخیرلدفن زودپاشین برین دستشویی تاتوی جاتون بارون نیمده!!!(اره جون عمم نخودسیاه بهترازاین نبودیعنی)- بی تربیت مگه بابچه دوساله حرف میزنی- وااای هیچی نگوپاشوبروصورتتوبشور- ببنددهنتومعلوم نیست چت شده.چندلحظه بهم خیره شد- اون خرده شیشه هاچیه کنارت- هان....هیچی دیشب لیوان شکسته بودکسی نیمدجمعش کنه- عه؟راست میگی؟توغلط کردی چی زیرته- هیچی به جون عمم مال تونیست- خودت داری گندمیزنی پاشوببینم.همون لحظه رادوین دروبازکردکه سرمهدیس چرخیدسمت در.الهی من فداش شم که اینقدربه موقع اومد.تویه حرکت بلندشدم دودستی ازروی سرامیک های کف اتاق شوتشون کردم که برن زیرتخت...ولی ازاونجایی که من اقبال سوخته بودم.همه قطعاتش ازاونطرف تخت دراومدن!!!!دودمانم به بادرفت- هیییییییییییین کمندگوشیم!!!...اونم مثل من نشست بالای سرش.رادوین- چتون شده؟- تویکی خفه فعلا.- کمندچیکارکردی احمق این گوشیوارتان برام گرفته بود!!!- چه غلطاحالادیگه واست گوشی ایفون میخره؟؟- خفشویه دفه خودش گوشیموشکست اینوجاش گرفت- اووووف پاشوبینیم باباخودم بهترشوواست میخرم- فک کردی خودم ندارم که بهترشوبخرم اینوارتان گرفته بود- خب حالاکه خداروشکرهم اون ارتانی هست هم تومن یکی میخرم میدم بهش تابهت بده.یه وقت عقده ای نشی-اره فقط بلدی چرت پرت سرهم کنی یه ببخشیدم توی دهنت نیس...***مهدیس باکلی اخم تخم رفت.هزاربارم فحش کشم کردولی خوتقصیرخودش بودمیخواست بی صاحاب شده شونزاره روی زنگ!!!...به من چه...خیلی گشنم بود.لباس هاموعوض کردم کفش اسپورت های صورتیموپوشیدم.گوشیموبرداشتموصفحشوروشن کردم.به عکس حسام خیره شدم یه لبخنداومدروی لبم- کمندفدات که اینقدرجذابی!!...دلم ازدیشب براش تنگ شده بود.یه بوس فرستادموگوشیموهل دادم توجیب شلوارجین صورتیم.اگه ربدوشامبرم سفیدنبودشبیه پلنگ صورتی شده بودم.رفتم توی حیاط تاناهارم باخانواده ی پیری صرف کنیم.اول ازهمه چشمم خوردبه مانی که جدی بهم خیره شده بود.ســــــلام.نگاه همه طرفم چرخید.عموبهروز- سلام دخترم...واویلادختـــرم!!!نمیدونم چه رویی به این نشون دادم که بهم میگه دخترم.رفتم کنارش نشستم.روبه روی متین .نمیدونم این دیگه امروزچراهمچین نگاه میکنه.اییییییش!!!....خدمتکاراومدکنارموخواست برام غذابکشه که نزاشتم.کم مونده این بدبختابراشون لقمه بگیرن.ریما- کمندامروزوقت داری بریم بیرون...خواستم بگم نه که دیدم بدم نمیگه- اره اتفاقا...عمومهران- سرمیزحرف نباشه!!!!...عجبادوست داشتم بشقاب ژله ای که جلوش بودروبکوبم توی صورتش تاخفه شه.زودغذاموخوردم هرچندبانگاه های متین زهرمارم شدخواستم بلندشم که زنعمومهران گفت- دخترم بایدهمه باهم ازسرمیزپاشیم لطفاصبرکن.فکم منقبض شده بود.نمیدونم این دیگه چه مرگش شده بودکه میگفت دخترم؟؟؟کنترل زبنموازدست دادم- زنعموجان 24ساله بایه روش ورسوم دیگه زندگی کردم.پس همونطورم ادامه میدم.درضمن خواهش میکنم هیچ کدومتون به من نگیددخترم من ازاونی که بایدمیشنیدم نشنیدم پس شمازحت نکشین.(منظورم مامانم بود)باچیزی که دیدم 4مترپریدم بالا.پیری محکم عصاشوبه زمین کوبیدوروبه من گفت- ساکت شودختره ی.....بقیه حرفشوخورد- خیلی زودازجلوی چشمم دورشو.یه پوزخندزدموباغیظ گفتم- منتظربودم شمابگی پـــدربزرگ.باقدم های بلندم اونجاروترک کردم رفتم توی اتاقم.اعصابم داغون شدم.دستم ناخداگاه رفت سمت گوشیم.روشنش کردموبازم به عکس حسام خیره شدم.یه قطره اشک چکیدروی صفحه...چی میشدالان بود.دستاش اغوشش ازامنیت لذت اغوش بابامم فراترمیرفت....!!باصدای تقه ی دریه نفس عمیق کشیدم تاحالم بهتربشه- بیاتو.دیدم ریمااومدتو- بله- کمـــند؟؟...میدونم ناهارخوبی رونخوردی اماخب میشه پیشنهادموقبول کنی؟؟؟شایدعصبانیتت کم بشه- من خوبم.توهم بروتامن بپوشم بریم.- وای مرسی.نشستم پای میزارایشم شروع کردم...حالموخوب میکرد...بعدازنیم ساعت کارم تموم شد.پاشدم رفتم سرکمدمانتوهام یه ست نقره ای برداشتم پوشیدم.باکفش های عروسکی مشکیم.مثل همیشه رضایت کامل ازخودم پیداکردم زدم بیرون.همون لحظه ریمااومدبیرون- بیاباماشین من بریم.- خب کجابریم؟؟؟- اوابهت نگفتم؟...بادوستای رادوین میخوایم بریم بیرون.- باعشه.رفتیم سوارماشینش شدیم.حرکت کردیم.خیلی اروم میرفت ازیه طرف داشت حوصلم سرمیرفت ازیه طرفم حال رانندگی نداشتم.- راستی امروزمتین خیلی یجوری شده بود- اره.ولی خب میدونی که ازازاین بشرکسی چیزی سردرنمیاره.بهتره بهش فکرنکنی- اووووهوم حق باتوئه.چشماموبستم تابلکه نبینم مثل لاک پشت راه میره- کمندجونم پیاده شو.بدونه اینکه چیزی بگم پیاده شدم.یه باغ بودکه ظاهرااطراف تهران بود.زنگ زدکه یه پسرخانوم!!! دروبازکرد- به به ریــــماخانوم...ازش خوشم نیمداخمام درهم شد.قشنگ بانگاهم میشدفهمیدکه اگه چاره داشتم گردنشومیزاشتم زیردر.- سلام- معرفی نمیکنی؟...بالحنی جدی خودم گفتم- کمندهستم دخترعموی ریما- خب خوش اومدین.اتفاقارادوینم اومده.باهم دیگه رفتیم تو.بچه هااخرباغ بودن.سه تایی رفتیم پیششون.30تادخترپسربودن.یکی ازپسراکه پشتش به مابودخم شدبودروی ذغال هادادزدگفت- سپندسگ کی بود؟...اوه تازه فهمیدم اسم پسرخانوممون سپنده!...ولی انگارسگم لقبش بود!!!! سپند- دایان خفه شواجلو30نفریم بهت چزی نمیگم.پسره صاف وایسادبرگش طرف ما.یه پسرقدبلندسفیدپوست بایه شلوارکتون طوسی باپیرهن همرنگش که یقه شوبازگذاشته بود- عه!شمائین خوش اومدین.ببخشیدمن فکرکردم محمده.ریما- فعلاکه مائیم اشکالی داره؟...- نه بابااین چه حرفیه برین پیش بچه.البته قبلش معرفی فراموش نشه.- سلام.کمندم دخترعموی رادوین- اوووووه خوشبختم.خیلی خیلی خوش اومدین- ممنون.این یکی بــــدنبودحداقلش به پسرامیخورد.رفتیم زیرالاچیق بزرگی که همه توش نشسته بودن.البته تااومدیم بریم تورادوین مثل میرغضب اومدجلومون وایساد- سلام- علیک شمااینجاچیکارمیکنین؟؟....من- وا!!الکی مثلااومدیم بارفقای شفیق شماامروزوباهم باشیم- اومدین بارفقای من باهم باشین؟؟؟والاخوبه دخترین- حالامگه شماکه پسری(یه اشاره به دختراکردم)گفتم- همه ی رفقاتون پسرن؟؟- ریماهمین الان ازاینجامیرین.فهمیدی توخودتم اضافی برداشتی کمندم اوردی- اول اینکه صاحب مجلس نیستی.دوما اگه کثرشئنتونه اقای مهندس من میرم.مشکلی نیست.عقب گردکردم باقدم های بلندم ازش دورمیشدم.دایان- کمندخانوم کجا؟بی توجه بهش ردشدم صدای رادوین میمودکه یه دفه مقابلم وایساد- چراچرت میگی کثرشئن چیه؟- پس چته داری مثل عهدقجریاحرف میزنی؟؟- ببینم اصلاخودت که ادم شناسی،بایدازهمون سپند سگه که دروبازکردمیفهمیدین که اینجاچه جمعیه ببین رادی من به خاطراینکه ریماگفت خودتم هستی اومدم.وگرنه عادت ندارم وقت ازادموتوجمع پسربودن پرکنم فهمیدی؟درضمن اگه بده خودت اینجاچیکارمیکنی.؟؟- ای بابامنم تازه امروزبااین جمع اشناشدم.نمیخواستم که توهم...- منم چی ؟بابایه روزاومدم بیروناحالاببین چطوری زهرمارادم میکنی.- خیلی خب بمون.ولی یه خواهش- هااااان- انجام میدی؟- تاچی باشه.- نه دیگه انجام میدی- پوووووووف باشه بنال.انگشتشوسمت یکی ازدخترادرازکردگفت- اونومیبینی؟- پ ن پ فقط تومیبی- ببین اون اسمش میناست...خب یکی ازکارکنای شرکتم بودمن خیلی وقت پیش باهاش دوست بودم- خـــــب ادامش....- گفتم خیلی وقت پیش باباالان دیگه اخراجش کردم.من امروزبااصرارکوروش یکی ازبچه هااینجام.گویااین مینابعدازاینکه بامن بهم زده رفته بوده باکوروش.بگوخب...- زهرمارخب...- باباکوروش میگفت توی مدت دوستیش خیلی سنگ منوبه سینه میزده.بعدش باکوروش تموم کرده که بازبیادطرف من!!!!....- خب مرض داشته که تموم کرده- گوش کن....من میخوام کاری کنی بیخیالم بشه.یعنی نامحسوس داره خودشوبه من نزدیک میکنه....- خیلی خب ببندش فهمیدم خودم.بازراه افتادم سمت الاچیق.باهمشون اشناشدم.میناخانوممونم یه دخترچشم ابی نازبودولی هرجایی بودن ازچشماش معلوم بود. ماشا...همه پرو...من هرروی کمندخانوم،خودم تاکیدداشتم.اوناکم مونده بودبگن کمنی...اومدم بشینم کناررادوین که مینازودترنشست.قشنگ خاکبرسرتوازتوی چشمای رادوین خوندم....رادوین- میناخانوم پاشوتاکمندبشینه اینجا.- حالابشینه یه جادیگه- نمیشه باید کنارخودم باشه- پس پاشوبرویه جادیگه.اینوگفت چون میدونست رادوین پانمیشه البته بساط قلیونش جلوش بود.پووووف عجب کنه ای...حرسم گرفت رفتم تمرگیدم یه جای دیگه.رادوین که دیدبیخیال شدم بالاخره دست ازقلیونش کشید.اومدپاشه که مینانزاشت دستشوگرفت- میشه باشی تاباهم قلیون بکشی- تنهایی نمیتونی بکشی؟باعشوه شتری گفت- نـــــه- خداروشکر18تاپسراینجاست ماشا...باهمه راحتی یکیوصداکن باهات لاس بزنه.لحن رادوین خیلی تندبود.دختره ی نچسب زودخودشوجمع جورکردوگفت- هرطورراحتی...رادوینم ازخداخواسته اومدنشست کنارمودستشودورشونم حلقه کرد.اروم توی گوشش گفتم- پروشوا- خب توام دلت بخواد- فعلاکه نمخواد.دایان بطری به دست اومدوسطمون نشست- خب بروبچ جرئت حقیقت.دایره بشنین.چون تعدادمون زیادبودحال میدادبچه هادایره یای شکل نشستن که دایان روبه روم نشست یه لبخندروی لبش متقابلایه پوزخندبراش زدم.بطری روتابوندکه افتادبرای ریماویکی ازپسرافک کنم اسمش برسام بود.- جرئت یاحقیقت؟ریما- جرئت- مردونه- پ ن پ زنونه.برسام یه سوسک ازپشت سرش اوردگذاشت وسط که بادیدنش چندشم شد...- برش دار!!!!!- چـــــی؟- خب گفتی جرئت.منم گفتم برش دار!!!.- نمیشه عوضش کنم- نع خیر.پسره خیلی تخس بودمطمئنن ئست بردارنبود.ولی ریماهم برش نمداشت.سوسک ازاون فاضلابی هابودولی تکون نمیخورد...مشکوک میزد...وقتی دقت کرد فهمیدم ژله ای میخواستم به ریمایه جوری بفهمونم ولی طی یه نقشه ی شیطانی گفتم- میشه نوبتش مال من باشه- نع- ای باباحالامثلامن به جاش انجام بدم.به مرورچشم های درشت شده ی همشونودیدم- واقعاانجام میدی- اوووهوم.- باشه.اولش باترس رفتم جلوبه سوسک خیره شدم دقت میکردی تابلوبود.دستموبالرزش بردم جلودتویه حرکت خیلی سریع برش داشتم وبعدم پرتش کردم توی صورت مینا!!!!!سوسک بدبخت افتاده بودروی زمین امااون توی حلقه میچرخیدهمراه باجیغ لباس هاشوتکون میداد.پوکیده بودم ازخنده.یه ربع گذشت تااروم گرفت.دایان- واقعادمت گرم.برسام- فهمیدی ژله ای مگه نه؟؟- خب ریانباشه اره فهمیدم وگرنه من به قبرامواتم بخندم بیام به سوسک دست بزنم.میناازبازی رفت بیرون...بطری یه دفه دیگه چرخیدوروبه روی من دایان قرارگرفت- جرئت یاحقیقت- حقیقت...- خب من چی بپرسم ازت....اهان...کسی توزندگیتون هست؟...عجباچراهمه اینوازم میپرسیدن – نع.اگه میگفت قلبتون معلوم بودحسام.امااون واردزندگیم نشده بود- واقعانه؟؟؟- اره نه.میتونی ازاین رادی خره بپرسی- جالبه...سخت رفت توی فکر.یه کم دیگه بازی کردن که بعدش دایان زودی جمعش کرد.***********************************************************

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اعصابم داغون بود.به ساعت روی گوشیم نگاه کردم.3صبح رونشون میداد.اصلاخوابم نمیومدوقتی یادم ازروزی میفته که باریمارفتیم باغ میخواستم خودموداربزنم.یه باردیگه اون لحظات کذایی یادم میاد.وقتی بازی تموم شدرفتم که قدم بزنم تنهابودم.تاته باغ رودیدزده بودم وداشتم همین طوراروم برمیگشتم که یه دفه دایان مقابلم ظاهرشد.درست مثل جن.ترسیده بودم.دستشوگذاشت روی قفسه سینم وایتقدرهلم دادتابه درخت تکیه دادم.بدجورغافلگیرشده بودم ودهنم بسته شده بوداومدم بپرسم داره چیکارمیکنه که بالب هاش مجبوربه سکوتم کرد!!!!!....درست 15روزپیش اتفاق افتاده بودولی هنوزم عذاب وجدان داشتم...امشبم که دیگه باخبری سام داد...دارم دیوونه میشم...سام گفت که قسمت اخربرنامه فرداشب اجرامیشه!!!!....واین یعنی قسمت اخرزندگی من...بعدشم به مناسبت موفقیتش قرارکه همه روبه مدت یک هفته ببرشمال.ازهمون سرشب هی اشکام سرازیربودن.احساسم یه حس دستمالی شده نبود...اینومطمئن بودم که دوستش دارم...رفتم سرلپ تاپم یه اهنگ گذاشتم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

(خاکسترم نکن*نمیدونم ازکیهههه!!)

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من بی توهیچم توباورم نکن/خیسم زگریه تنهاترم نکن/ عاشق نبودم تاباتوسرکنم/اتش نبودم خاکسترم نکن/اگه عاشقت نبودم/ اگه بی توزنده بودم توبمون که بی توغضه میخورم/اگه دل به تونبستم/ اگه این منم که هستم ولی ازهوای گریت پرم/اگه شکوه دارم ازتواگه بی قرارم ازتو/توبمون که اشیانه ام تویی/به هوایت ای ستاره به تومیرسم دوباره/اگه عاشقم بهانه ام تویی.../دل کنده بودم ازهمزبونیت/دل خون نکردی ازمن نشونی ات/من پاکشیدم ازعهدبسته/توپافشردی برمهربونیات/اگه همزبون نبودم/اگه مهربون نبودم/چه کنم دل این دله شکست رو/اگه سرومرده بودم/اگه پرنمی گشودم/به توبستم این دوباله خسته رو/اگه شکوه دارم ازتواگه بی قرارم ازتو/توبمون که اشیانه ام تویی/به هوایت ای ستاره به تومیرسم دوباره/اگه عاشقم بهانه ام تویی.......

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرموتوی بالشت فروکرده بودم.به عمرم اینطوری گریه نکرده بودم.فکراینکه ازاون اکیپ بیام بیرون واون منوتااخرعمرش فراموش کنه.دیوونم میکرد...تواین چندماه هیچ غلطی نکرده بودم.اصلانگاهم نمیکردکه بخوام براش عشوه خرکی بیام....اصلابراش مهم نبودم...فوقش اگه یه چراغ سبزنشون میدادم دیگه هیچ فرقی بادخترایی که توی خیابون طرفدارشن نمیکردم....*********چشم هاموبادردبازکردم.سرم ازدردداشت میپوکید.بانفسی که کشیدم تموم غم هام یادم اومد.دستموگذاشتم روی چشمامودوباره سرموگذاشتم روی بالشت حتی نمیخواستم بشینم.مشخص بودحوصله ی خودمم ندارم.چی میشدخودم خودموترک میکردم!...اصلابمیرم...طبق معمول یه قطره اشک ازگوشه ی چشمم چکید...دلموبه کی باخته بودم؟؟...خـــــــــــــــدادلموبه کی باخته بودم؟؟؟.....**دوساعت همین طورروی تختم درازکشیده بودموبه پنجره خیره شده بودم...صدای تقه ی درمنوبه خودم اورد.نگفتم بیاتو.ولی هرکی بودخودش دروبازکرد- خانوم صبحانه امادست.بیاین پایین.براق شدم طرفش- کی میگه بدونه اجازه واردبشی؟؟؟بروبیرون درضمن صبحانه هم نمیخوام.بدونه حرف رفت بیرون.بلندشدم وایسادم مقابل اینه.هه این من بودم کمندکیانفرکه برای هیچ پسری ارزش قائل نمیشد...به طرف ایینه خم شدم- نه...نه...هیچ چیزی نمیتونه منوازپادربیاره...فراموشش میکنم...بیخیالش میشم...مثل خیلی چیزایی دیگه...روی احساسم سرپوش میزارم...اره.من میتونم...درسته اسمش روی قفل قلبم حک شد.ولی فوقش اینکه باهاش توی قلبم زندگی میکنم!!!...فوقش دیگه هیچ وقت عاشق نمیشم یاازدواج نمیکنم...باتنهاییم وبایه ادم توی قلبم زندگی میکنم...تموم شدرفت.زندگی لعنتی جریان داشت ونه میتونستم تمومش کنم.نه میشداینطوری سرکرد.رفتم طرف حموم.*وقتی روی ساعت نگاه کردم یه ساعت توی حموم بودم.ساعت3بودیه ست مشکی ازکمدبیرون کشیدم.هیچ کسی که ازدرونم خبرنداشت پس بزارحداقل ظاهرم رنگ قلبم باشه.بیخیال ارایش شدموازاتاق زدم بیرون.خودمم میدونستم که ازاین روبه اون روشدم.ولی این تازه اولش بود.میدونستم که دیگه هیچ وقت لبخندواقعی نمیادروی لبم.میدونم که دیگه ازاون کمندخبری نیست.حالادیگه فقط کسی هستم محکم کنارسرنوشت تلخم قدم برمیدارم.رادوین- به خانوم کمندخانوم بینم نکنه خدایی نکرده پدربزرگتون فوت کرده.حوصله ی جواب دادن بهشونداشتم بیخیال ازکنارش ردشدموسوارماشین شدم.اخرین لباس روازکارگاه تحویل گرفتم.وقتی سوارماشین شدم به لباسی که روی صندلی بودخیره شدم اشکام جاری شد.امروزاخرین برنامه بود،اخرین لباس،اخرین مستند...پاموتااخرگذاشتم روی پدال گاز.خیابوناخلوت بود.هر4تاشیشه ی ماشینودادم پایین.صدای پخش روتااخرزیادکردم.اشکام همین طورجاری بودن زودترازاونی که فکرشوبکنم رسیدم.بایه دستی تقریباخشمم فروکش کرد.یه کم بیرون وایسادم تاقرمزی چشمام برطرف بشه.بعدش زنگوزدم.این باربرخلاف همیشه خوده حسام دروبازکرد.چهرش نگران بودولی نمیدونم چرا- سلام- سلام چرااینقدردیرکردی؟...این لحن غمگینش داغموبیشترمیکرد.د لعنتی تویی که من برات ارزشی ندارم همون محبت همکاری هم بهم نکن...- مشکلی برام پیش اومد- چه مشکلی؟...- مهم نیست اگه میشه بروکنارتابیام تو.رفت کنارازجلوی دربدونه اینکه وایسام تاحرف دیگه ای بزنه رفتم توی اتاق پروولی پشت سرم اومد- توحالت خوبه- فکرمیکنی بده؟...- خب اخه همه امروزخوشحالن که برنامه باموفقت تموم شده.ولی خب تو؟...- بایدبگم خوده شماهم انگارخوشحال نیستی که برنامه داره تموم میشه!!!!!- خب نه ول...- بیخیال یه مشکی توی کارگاه پیش اومدزیادروبه راه نیستم فقط همین...هه ای کاش فقط همین بود.لعنتی...اگه میدونستم که احساسی نسبت بهم داره بدونه اینکه لحظه ای صبرکنم میگفتم که دوست دارم ولی...رفتم توی سالن.امروزتعدادمهموناشون خیلی زیادبود20تامیشدن که چندتاپسرجذاب هم قاطیشون بود....برای اینکه خودموسرگرم کنم رفتم کمک لطیفه...- ببخشیدخانومی!!!...وقتی برگشتم یکی اززن هایی که ازمهمونابودرودیدم.باکلاس بود- جانم بفرمایید- میشه یه کم باهم حرف بزنیم- درموردچی؟؟- حالابیابشین شما.دست هاموخشک کردمورفتیم توی اتاق مهمان که خلوت بودنشستیم- میشه بپرسم چندسالته خانومی!!!!....اصلاحوصلشونداشتم چقدرخوب بودمیگفتم.به توچه ربطی داره...- 24سال...- مجردی دیگه؟؟؟!!!...- بله.مشکلیه؟؟؟- آآنه اصلا.خب راستش میخواستم اول باخودت حرف بزنم- درمورد؟؟؟...- امرخیر!!!!....- چی!!!...- اقاپسرماامروزبرای اولین باراحساس کرده بادیدن شمادلش لرزیده.منم نمیخوام که فرصتوازدست بدم.اسمش مهرداد.فک کنم توی سالن دیده باشیش.خواستم امروزحسابی انالیزش کنی نظرتوبهم بگی.تابعدش باخانواده مزاحم بشیم....عجباملت برای خودشون میبرنومیدوزن.اومدم بگم من قصدازدواج ندارم که یه دفه صدای پرتحکم وسرد حسام نزاشت بگم- خانوم الان برنامه شروع میشه لطفاسریع برین سرصحنه!!!!خب حالاچرامیخواست بزنه.زنه بدبخت روکردبه که یه چی بگه که بازحسام نزاشت- لطفابفرمایید.یه چشمک زدورفت.همچین داشت بااخم منونگاه میکردکه ضربان قلبم رفت روهزارتا.....قلبم بااین کاراش بیشتربه دردمیمود...باهمون تحکم گفت- درضمن خانوم کمندکیانفرتوی محیط کارمراسم خاستگاری راه نندازین...تواین موقعیت اومدین نشستین اینجادرباره همسرایندتون حرف میزنین.لحنش هم روتمسخربودهم ازروی خشم نمیدونم چرایه دفه ازدهنم پریدگفتم- مگه برات مهمم؟؟!!!!... اه لعنتی نتونستم خودمونگه دارم این (م)اخرکلمه چی بودکه گفتم. بهم خیره شدوگفت- چرابایدمهم باشی برای من وقت واجرای برنامه مهمه!!!بعدش کلافه دستشوکشیدتوی موهاش.دره اتاق روبست جلواومدبهم نزدیک شدداشت میخوردبهم که منم عقب عقب رفتم خوردم به دیوار.اه این چرااینقدرمیمودجلوهی!!!اومدمقابلم کف دوتادستشوگذاشت دوطرف سرش ازاین همه نزدیکی قلبم دیوانه وارمیزد.سرشواوردجلونمیتونستم توی چشماش خیره بشم.نگاهمودوختم به یقه اش.هرم نفس هاش قلبموفشرده میکرد.حالادیگه سرش کاملاکنارگوشم بود.همین طورکه حرف میزدهرم نفس هاش به گوشم میخورد.اروم نجواکرد- نه ازت خوشم میاد...!!!نه ازت بدم میاد!!!میانگین که بگیری این میشه که اصلابرام مهم نیستی!!!!حرفاش مثل پتک بودکه توی سرم بزنی بغض گلموگرفت.ازم فاصله گرفت.یه کم نگاهم کردوبعدم عقب گردکردورفت.خیلی به موقع پشت شوکردبهم چون بعدش اشکام بی صداروی گونم سرخوردن....امروزروزاخر بود....بغضم داشت خفم میکرد...یه نفس عمیق کشیدمورفتم بیرون.پسرکه ست ابی نفتی پوشیده بوداومدطرفم.چشم ابروی مشکی.جذای بود؟؟چشمم خوردبه حسام که پشت سرش وایساده بودوبااخم غلیظ به ماخیره شده بود.دلیل این رفتارشونمیفهمیدم.ولی خب جذابیتش کنارحسام صفربود.یاشایدم برای من اینطوری بود.بهش دست دادم- سلام مهردادهستم – سلام خوشبختم- معرفی نمیکنین- کمندکیانفرطراح لباس برنامه هستم- اهان بازم خوشبختم – منم همین طور.پس شازده این بوده.دستموول نمیکردکه تقریباباحرس کشیدمش بیرون.لطیفه- کمندجان گوشیت داره زنگ میخوره.مهدیس بود.حوصلشونداشتم لابدمیخواست بریم پاتوق.ریجکت کردم**برنامه شروع شد.یه لیوان قهوه بزرگ برداشتم.رفتم نشستم روی صندلی مقابل صحنه.امروزاخرین روزی بودکه میتونستم یواشکی ازنزدیک ببینمش.ستی که برای امروزش اورده بودم محشربود.شلوارکتون مشکی.بایه کت اورکوتاه سفید...تموم مدت چشم ازش برنداشتم تاکه برنامه تموم شد.باصدای بلندسام به خودم اومد- دوستان بابت تلاش بی وقفتون یه دنیاوبی نهایت ممنونم تک تک برنامه هاییی که اجراکردیم عالی بودن وهمشن مدیون تلاش های شمابودم.هیراد- بعلعه دیگه مثل خرازماکارکشیدی حالاشمااون خروس خان مشهورمیشین.بایدم ممنون باشی اقای سام- خب حالا.درضمن فرداصبح حرکت میکنیم به سمت شمال.استراحتتونوبزارین برای ویلای من توی شمال.دیگه بقیه حرفاشونمیشنیدم بغض داشتم ولی عادت به گریه نداشتم ازدیشب تاحالابیش ازحدگریه کرده بودم.باته مونده ی قهوم سعی کردم بغضموبدم پایین ولی بازم ازچشمام زدبیرون کلافه ازدست قلب زبون نفهمم لیوان محکم کوبیدم روی میزوازجام بلندشدم.استودیوبرام خفقان اورشده بود.کیفموبرداشتم بی صدازدم بیرون حوصله ی رانندگی نداشتم .ساعت10بودپیاده راه افتادم...هه بیچاره منم که چاره تویی لعنتی...(میانگین که میگیرم میبینم اصلابرام مهم نیستی)صداش توی گوشم زنگ میخوردلبمومحکم به دندون گرفتم ولی کارسختی بودکنترل اولین اشک برای نریختن...خوبیش این بودکه اتوبان بود.....به خاطرکفش هام خسته شدم نشستم روی جدول کنارخیابون.تاحالاهمچین حالی نداشتم سرموگذاشتم روی زانوهام.خسته بودم...ازهمه چیزازاینکه راه سختی رودرپیش داشتم وبایدقیدشومیزدم ازاینکه یه دختربودم وهیچ غلطی نمیتوستم بکنم...باصدای بوق ماشینی سرموبلندکردم.بادیدن ماشینش ضربان قلبم روی هزارتابود...سریع اشک هاموپاک کردم ولی مطمئن بودم ازچشمام میفهمه.ازماشین پیاده شداومدطرفم.همین طورنشسته بودموبهش خیره بودم.جلوی پام زانوزداخم داشت ولی حس کردم نگاهش مهربونه- چرااینجانشستی؟؟؟چرابدونه ماشین اومدی؟؟؟؟...سخت نبوداگه روی گوشیت یه نگاه مینداختی.ببینی چقدرزنگ زدم!...چراگریه کردی؟؟؟باصدای خش دارم گفتم- من گریه نکردم- جدایعنی اینقدراحمق به نظرمیام؟.بازم یه قطره اشک ازچشمام چکید.پاشدم وایسادم.میخواستم برم که بادستاش بازوهاموگرفت- دارم بهت میگم چی شده ازدیشب همین طوری هستی.؟؟؟؟...د اخه لعنتی وقتی نمیتونی بفهمی وقتی نمیتونم بهت بگم نپرس که چه مرگمه.تقریبادادگفتم- به تومربوط نیست....- خیلی هم خوب ربط داره همین الان میگی چته.فهمیدی.صداموانداختم روی سرم گفتم- نمیشه بگم.نمیشه بفهمی.نمیتونی درک کنی.نمیتونم بگم چه مرگمه.حالیت میشه؟؟؟...ولم کن بزارتنهاباشم.اومدم خودموازحصاردستای مردونش ازادکنم که محکم بغلم کرد!!!!(بایدمیزاشتم عشق درکنارجاده)بغض داشت خفم میکردچشمامومحکم روی هم فشاردادم ولی اشکام لجبازترایزاین حرفابودن قلبم تندمیزددلیل این رفتارهاشونمیفهمیدم.مگه نمیگفت براش مهم نیستم پس چراباهام اینجوری میکرد؟؟...ای کاش میتونستم بگم که چقدردوستش دارم...ای کاش میفهمیدبااین کاراش چه به روزم میاره باکوچک ترین حرکش هزاردفه بیشترازقبل عاشقش میشدم...کاش میفهمیدکه چه حالی دارم...حالاکه قراربودازهفته ی دیگه هرگزنبینمش پس اینکاراش بزرگترین ظلم درحقم بود...بالاخره قلبم پیروزشد.دست هامودورگردنش حلقه کردم...اشکام بی اختیارمیرختن دیگه نمیدونم رسوامیشدم یانه.ولی الان مهم این لحظه بود.اغوشش عطرش تک تکشون توی ذهنم حک میشدن...دوست داشتم همین جابمیرم...زندگیم باعشقش ازاین روبه اون روشده بود...میدونم اگه قرارباشه دیگه هیچ وقت نبینمش غیره ممکنه اگه بتونم همون کمندقبل بشم... منوشیفته ی خودش کرده بود...شایدبرای خیلی ازدخترای دیگه هم همین طوری بوده باشه ولی میدونستم اگه عاشقش شدم برای این احساسم هیچ دلیلی نداشتم...فکرکنم ده دقیقه گذشت که منوازخودش جداکردتوی چشمای طوسیش خیره شدم – نمیگی؟باشه عیبی نداره...فقط سوارشوتابرسونمت- لازم نیست میخوام قدم بزنم- بسه هرچی قدم زدی...درضمن نکنه میخوای تاخونتوپیاده بری- ماشین گیرنمیاد؟؟؟- یعنی اصلابرات مهم نیست که این موقع شب توی همیچین جایی که یه تاکسی هم نیست باچی بری خونه.؟؟؟؟وامگه چی گفتم که دادمیزنه.حوصلشونداشتم رفتم سوارماشین شدم.خودشم سوارشد- چرااینقدرکله شقی دختر؟؟؟...- جمله ی تکراری بود...براچی میگی؟؟- معلومه این موقع شب تنهااومدی توی اتوبان قدم بزنی تازه یه همچین جایی نشستی روی جدول...- خب اره مگه تنهاخوره اومده....حس کردم نفسشوباحرس دادبیرون- نخیرتنهاخور نیمده.ببینم فقط اگه یه ماشین اومدشماروزدبه بغل ورفت اونوقت کی میفهمه؟؟؟...یاخودتون چیکارمیکینی- همچین میگی زدبه بغل که انگارهندونم.درضمن شلغم نیستم که بشینم تابه قول شمایکی بیادمنوبزنه به بغل وبره- اره همون شب تولدبهم ثابت شد- منت نزار- منت نزاشتم... خب حالافرضش که همچین اتفاقی افتادمیخوای چیکارکنی؟؟؟....سریع چاقویی که باطلااسمم روش حک شده بودروازتوی کیف دستیم بیرون اوردم گرفتم طرفش.انگارفکرشونمیکرد.سرشوبردعقب- چه خبرته دخترحالامنکه ازاونانیستم- خودت گفتی چیکارمیکنی...منم انجام دادم- خب اول متوجه شوکی مقابلته بعد.مجری مملکت اگه چیزیش بشه.مستقیم اونطرفیا- اوووهوووع...- خب حالاهرکاری میکنی لطفایه کم ملاحظه کن- ملاظه ی چی رو؟؟؟من اگه برام اتفاقی بیفته کسی به غیرازخودم نگران نمیشه.حالاملاحظه کی یاچی روبکنم؟- خب...ملاحظه ی...ای باباملاحظه ی خودتودیگه.مگه نمیگی اگه چیزیت بشه کسی کاری نمیکنه.پس بایدخودت مراقب باشی...اعصاب نداری حالت خوب نیست بشین گوشه ی اتاقت که حداقل امنیتت حفظ بشه- اوووووف متاسفانه من ازاوناش نیستم که بشینم روی تختم بالشتموفشاربدموگریه کنم.اگه ازچیزی ناراحت باشم.هیچ جایی نمیتونم وایسم.تقریبادرهوای ازادراحت ترم... چندثانیه بهم خیره شدگفت- به هرجال مراقب خودت باش لطفا...یعنی حالم براش مهم بود. بازم مهم این بودکه بااین حرف هاش منه احمقوعاشقترمیکنه.بازیادم افتاد...توی صندلیم فرورفتم به اهنگی که داشت پخش میشدگوش کردم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از.قــــــلبِ پریشونــــــــم بی واهمه ردمیشی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من خــــوبه تومیمونم بااین همه بدمیشی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این قلــــب ترک خورده دلـــواپسه فرداته....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باهرقدم که مــیری محتاج نفس هـــــاته...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شــــایدنمیدونی بی عشق تومیمیرم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من ازتورفتارت ازفـــــاصله دلگیرم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تـــقـــدیرمنم این شدباضربه ی این بازی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تواول خوشبختی ایندتومیســـازی...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شــــایدنمیدونی بی عشق تومیمیرم....

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir